عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : مثنویات
شمارهٔ ١٠ - مثنوی دیگر
طلب تا محرم اسرار کردی
بآن مطلوب یار غار کردی
طلب کن تا خبر از دوست یابی
وجود دوست را بی پوست یابی
طلب کن تا خبر از گنج یابی
تو کی این گنج را بی رنج یابی
طلب چون رخت هستی میرهاند
طلب کس را بمنزل میرساند
طلب باشد براق عشق جانان
طلب باشد سواد اعظم جان
طلب سرمایه گنج وجودست
طلب پیرایه اصل شهود است
تو آن مطلوب را در خود طلب کن
چو در خود یافتی دیگر طرب کن
عجب گنجیست در ویرانه تو
همیشه همدم و همخانه تو
اگر در جستجوی او شتابی
تو او را عاقبت در خود بیابی
که هر کس طالب آن رو بگردد
چو پروانه بگرد او بگردد
زمانی از تو او هرگز جدا نیست
بجز تو با کسی هم آشنا نیست
برون از خود تو آنمطلب نجوئی
ره بیهوده در عالم نپوئی
چو کردی عاشقی با دوست آغاز
دگر با عشق او میسوز و میساز
بدنیا از تف هجران نسوزد
بعقبی ز آتش نیران نسوزد
بگفتا عاشقانرا میکشم من
پس از کشتن دیت هم میکشم من
برای یک دیت صد بار کشتن
مرا خوشتر بود از زنده گشتن
اگر صد بار عاشق کشته گردد
بخون خویشتن آغشته گردد
ز خون من اگر گلها بروید
بخونش خونبها هرگز نجوید
نه در کعبه نه در دیر مغانست
ولیکن در میان جان نهانست
همه در تست این مطلوب حاصل
چه حاصل چون علایق گشت فاصل
مرا بس آن نگاه گاهگاهت
هزاران جان فدای یک نگاهت
مرا جز کشتنت راحت نباشد
بدیت ماه من حاجت نباشد
چو او را یافتی عاشق شو اکنون
بوصف دلبری لایق شو اکنون
نترسی زانکه خواهی کشته گشتن
بخون خویشتن آغشته گشتن
چه کشتن باشد این خود زندگانیست
بقاهای حیات جاودانیست
مرا جز کشتنت افنا ضروریست
که عاشق را فنا کشتن ضروریست
منم پیدا و هم سر نهانت
منم هم مغز تو هم استخوانت
دلارامی نکو خوئی چه رادی
چه میورزی بعاشق اتحادی
همی گویم منم گوش و زبانت
منم جان و تن و روح و روانت
ز سر تا پای تو من گشتم ایدوست
همه اعضای تو من گشتم ایدوست
مرا از تو گزیر و چاره ئی نیست
مرا همچون تو یک غمخواره ئی نیست
بیا بار دگر همراه باشیم
همیشه همدم دلخواه باشیم
مرا با تو چکار آید تن و جان
مرا بی تو نباید باغ و بستان
توئی باغ بهار و لاله زارم
به آئینهای تو کاری ندارم
توئی آئینه حسن جمالم
توئی نوشنده بزم وصالم
تجلی رخت با من عیانست
ولی از دیده هرکس نهانست
اگر چه اهل عالم خیل خیلست
توئی مقصود و دیگرها طفیلست
درین عالم اگر آدم نبودی
تجلی در همه عالم نبودی
چه قربست اینکه در عالم چه قربست
که عارف مست از میدان قربست
کشیده باده و صهبا ندیده
خدا را دیده و خود را ندیده
جز از وی در نهاد او دگر نیست
سر موئی ز خود او را خبر نیست
چه خوش بزمی که جز جانان نباشد
درین محرم بغیر از جان نباشد
جمال یار اگر برقع گشاید
بتو بیتو جمال خود نماید
همه عالم جمال یار بینی
جهانرا خالی از اغیار بینی
بساط قرب سلطان آتشین است
بسوزد هر که با او همنشین است
الهی آتش قربی بر افروز
تمام هستی ما را در او سوز
مرا بیتو چو این هستی نپاید
چو هستی تو مرا هستی نباید
کسی داند که او معشوقبازست
و بی یسمع و بی یبصر چه رازست
چو شد آن گنج پنهان آشکارا
ازو پر شد همه دریا و صحرا
چگویم شرح این دور و درازست
مگر اینها از آن معشوقبازست
وجود خویش را زانگنج پر ساز
همه انبان خود را لعل و در ساز
جهان پر گنج و این افلاس از چیست
نمیدانم چرا این گنج مخفیست
که هر کس قیمت گوهر نداند
سفه چون قدر مال و زر نداند
نهان در تست این گنج گرانسنگ
تو خود را نیک کاو ایمرد دلتنگ
عجب گنجیست در ویرانه تو
عجب جانی بود جانانه تو
فرو رفته همه در عین آن گنج
ولی کس را وقوفی نیست بی رنج
اگر چه کرد با خود بس مدارا
ولیکن گشت آخر بس مدا را
حدیث کنت کنزا را شنیدی
ازین گنج نهان بر گو چه دیدی
عجب گنجیست گنج جاودانه
که او را نه میان و نی کرانه
درین کان هر که افتد کان شود او
اگر جسمیست آخر جان شود او
فتاده تا ابد سر مست و قانع
چشیده زین می پر شور و نافع
ازین می گر تو هم خواهی چشیدن
تو هم خواهی بیکجائی رسیدن
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۰ - دل باز به سوداش در انداخت مرا
دل باز به سوداش در انداخت مرا
و اندر کف صد شور و شر انداخت مرا
سودی نکند غم زیان خوردن من
من بعد که خانمان برانداخت مرا
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۸ - حسنت که بر او روح نظر داشت مرا
حسنت که بر او روح نظر داشت مرا
دائم لب و دیده خشک و تر داشت مرا
هم ز اول کار چون سرماش نبود
در پای غمت ز دست برداشت مرا
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۲۷ - دارم هوس لعل تو ایدر خوشاب
دارم هوس لعل تو ایدر خوشاب
بشتاب تو هم که میکند عمر شتاب
تا کی دل بریان من از خون جگر
بر آتش سودای تو گرید چو کباب
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۳۳ - دل ز آتش هجرانت کبابست کباب
دل ز آتش هجرانت کبابست کباب
جان هم ز خراج و غم خرابست خراب
با هر که شراب وعده وصل دهی
چون در نگری جمله سرابست سراب
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۴۲ - آمد ز خرابات بتم مست و خراب
آمد ز خرابات بتم مست و خراب
بر گرد گل از کلاله صد حلقه و تاب
یک پاره جگر گرفته در دست خضاب
در دست دگر ز خون عشاق شراب
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۴۸ - ای بس که دلم در پی تحقیق شتافت
ای بس که دلم در پی تحقیق شتافت
بس موی که در فکرت باریک شکافت
تا عاقبت الامر بدانست که اوست
آنذره کزو هزار خورشید بتافت
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۵۸ - آنکس که دلم بدو تولا کردست
آنکس که دلم بدو تولا کردست
وز طاعت غیر او تبرا کردست
خوش داشت مرا تا بکنون و اکنون هم
اسباب سعادتم مهیا کردست
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۶۲ - از تاب جگر دوش روانم میسوخت
از تاب جگر دوش روانم میسوخت
خون دل و مغز استخوانم میسوخت
میسوختم و اشک همی ریخت چو شمع
و آن اشکم ازان بود که جانم میسوخت
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۶۶ - آن سبزه که گرد چشمه نوش تو خاست
آن سبزه که گرد چشمه نوش تو خاست
در صورت اگر چه طوطی شکر خاست
لیکن چو به زیر دامن آتش دارد
گه گه به گمان فتم که دود دل ماست
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۶۷ - آن بت که حدیث دلبری قصه اوست
آن بت که حدیث دلبری قصه اوست
مه در غم کاس از غم و از غصه اوست
آورد و نهاد بیضه ئی چندم پیش
دل گفت سپیده را که اینحصه اوست
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۹۰ - آنرا که دل از عشق تو کور و کر نیست
آنرا که دل از عشق تو کور و کر نیست
همچون دل من در پی شور و شر نیست
وصل تو بزور یا بزر دست دهد
زین پس من و هجر تو چو زور و زر نیست
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۹۳ - ای سرمه چشم بنده خاک کویت
ای سرمه چشم بنده خاک کویت
دور از تو تنم گشت چو تار مویت
از دادن جان باک ندارم لیکن
ترسم که بمیرم و نبینم رویت
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۹۵ - رخسار تو آئینه دیرینه ماست
رخسار تو آئینه دیرینه ماست
ما شاهد و دیدار تو آئینه ماست
آن جامه شاهی که باطلس ندهیم
در صومعه آن خرقه پشمینه ماست
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۰۶ - بیچاره دلم چو محرم راز نیافت
بیچاره دلم چو محرم راز نیافت
واندر قفس جهان هم آواز نیافت
در زلف سیاه ماهروئی گم شد
تاریک شبی بود کسش باز نیافت
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۱۵ - تا دیده من دید زهر خوبترت
تا دیده من دید زهر خوبترت
بیخوابم از اندیشه روی چو خورت
اقبال بر آتش دلم آب زند
گر باد قبول آید از خاک درت
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۱۸ - تا رست بگرد شکرت شاخ نبات
تا رست بگرد شکرت شاخ نبات
عشاق تو کردند صفتهاش اثبات
گفتند که دود لاله در غنچه رسید
یا آبحیات شد نهان در ظلمات
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۱۹ - تا روی ترا بدیدم ایعشوه پرست
تا روی ترا بدیدم ایعشوه پرست
در دیده من نقش خیال تو نشست
جز مردم دیده ستمدیده من
بر آب روان کس دگر نقش نبست
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۲۴ - پیوسته نشان عاشقان بد نامیست
پیوسته نشان عاشقان بد نامیست
کام دل این شیفتگان ناکامیست
گر سوختگانرا طمع وصل تو خاست
چون در نگری بنای آن بر خامیست
ابن یمین فَرومَدی : رباعیات
شماره ۱۳۹ - مائیم و می ناب و بتی خوب سرشت
مائیم و می ناب و بتی خوب سرشت
نه بیم ز دوزخ و نه امید بهشت
گر دوست بدستست فراغت دارم
از کعبه و بتخانه و محراب و کنشت