شماره ۵۹ - به هم متاب دگر سنبل پریشان را
به هم متاب دگر سنبل پریشان را
یکی مساز به قتلم دو نامسلمان را
بلای پیر و جوان حسن یوسف است ار نه
چه وقت عشق و جوانی است پیر کنعان را
مجوی شربت وصل از بتان که این مردم
همیشه خون جگر دادهاند مهمان را
چو لاله دامنت از خون ما نشان دارد
اگرچه بر زدهیی چابکانه دامان را
نسیم گل خبر از یار میدهد اهلی
مرو به باغ که بر باد میدهی جان را
یکی مساز به قتلم دو نامسلمان را
بلای پیر و جوان حسن یوسف است ار نه
چه وقت عشق و جوانی است پیر کنعان را
مجوی شربت وصل از بتان که این مردم
همیشه خون جگر دادهاند مهمان را
چو لاله دامنت از خون ما نشان دارد
اگرچه بر زدهیی چابکانه دامان را
نسیم گل خبر از یار میدهد اهلی
مرو به باغ که بر باد میدهی جان را