همین حالا به چی فکر می کنی؟ چه احساس داری؟ چی دوست داری بگی؟
از جایی کپی نکن! از خودت بگو. از خودت بنویس.
تعداد حروف باقیمانده: 300
قوانین نوشتن روی دیوار

الف- لطفا از حروف فارسی استفاده نمایید.
ب- مسئولیت این نوشته بر عهده ی شماست و گوهرین مسئولیتی در قبال آن ندارد.
پ- این نوشته نباید شامل هیچگونه توهین یا مطلب خلاف قانون و اخلاق باشد.
ت- عدم رعایت موارد بالا (به تشخیص مدیر گوهرین) موجب عدم نمایش و حذف نوشته شما خواهد شد.

۱۴۰۵/۱/۱۱ ۲۰:۰۰

وطنم
من تو را در تو
جستجو می‌کنم
و جز چین‌های دستانت را
بر پیشانی‌ها نمی‌بینم
وطنم
آیا در ویرانه‌ها روزنی باز خواهی کرد؟

محمود درویش

۱۴۰۵/۱/۴ ۱۰:۰۲

مرا به غیر از غمت غم دگر نباشد...
"قزوینی"

۱۴۰۵/۱/۳ ۰۳:۴۱


باران زده بود و‌ چشمه‌ای بارانی
روی تنِ خیسِ ریگ‌ها ساخته بود...

محبوب

۱۴۰۴/۱۲/۲۷ ۱۹:۳۱

دِلا مُشتاقِ دیدارم، غریب و عاشق و مَستم
کُنون عَزمِ لِقا دارم، من اینک رَخْت بَربَستم
به یاد شهدا و زندگان شهید.

محبوبه خورشیدسوار
۱۴۰۴/۱۲/۲۷ ۰۳:۰۳

هوای سرد از لای پنجره نیمه باز به صورتم می‌خورد
کمی سردم می‌شود اما این‌بار فرق داشت، نسیم عطر زده بود...
عطری با بوی خوش بهار نارنج و گل‌های محمدی
بیدار شو دختر
بهار در راه است.امروز و فردایی است که برسد. خانه را مرتب و هفت‌سین را آماده کن. این‌بار بهار می‌خواهد برایت حافظ بگشاید.
دلنوشته

زهرا
۱۴۰۴/۱۲/۱۵ ۰۶:۳۸

من به ارغوانِ هوشنگ حسادت دارم..

۱۴۰۴/۱۲/۲ ۰۲:۳۱

همیشه یادت میارم
قصه دو بید و طوفان شب زده را ‌
دانم خودت هم می‌دانی ای خون تازه دویده در رگ‌های خشکیده من ی خون تازه دویده در رگ‌های شعرم چه فرقی می‌کند فرشته من اهل کجا باشی کافیست بربندی دو چشم عمیقت را میگم ،میگم اگه میشه، اگه میشه ؛
پای این عشق بمان
تو یادم بیار و
در گوشم بخوان

۱۴۰۴/۱۲/۲ ۰۲:۲۷

شعری که هرگز به آخر نخواهد رسید ،
شوری و بی‌قراری
بالاتر از توصیف و تاب من
اندیشه‌ای که همه ابعادش را از من گرفته
و تهی و مست
پی خود روانم کرده
آن تات خبیث

۱۴۰۴/۱۲/۲ ۰۲:۲۴

به خودم می‌خندم ،
به رازهایی که از تو در دل دارد!
به سکوت رندانه دل سرخم !
جان من ؛
ای که خوش نشسته‌ای بر روح و جانم
از همین حالا گفته باشم :
لحظه‌ای بی تو نتوانم

ناشناس
۱۴۰۴/۱۰/۲۹ ۱۵:۳۴

یکی بود یکی نبود به غیراز خدای مهربان هیچکی نبود

۱۴۰۴/۱۰/۲۵ ۰۷:۱۹

آدمی باید در نهایت به تنهایی با دردها، رنج‌ها، مصیبت‌ها و مشکلات خود، رو‌به‌رو شود.

۱۴۰۴/۱۰/۱۳ ۰۸:۴۳

در من بدمی ،
من زنده می شوم،
یک جان چه بود ، صد جان منی

مولوی

۱۴۰۴/۱۰/۱۰ ۰۲:۲۹

هجرت تلخ آخر
یا تنها مرگ من شاید
می گشاید گره بخت و سعادت ابر
می غرد آسمان ، می گرید حسرت
دشت بی منتهای تنهایی
باز باران اشکی داریم آن سو
آزمونی سختی پیش رو
حوصله قلم به تنگ آمد از بودن در لفافه ،
از سخن باغ و بهار و ساحل
از عقده های پنجره و تنهایی
گذشتن از کوچه عرفان کاغذی، خدای خیال

۱۴۰۴/۱۰/۶ ۰۶:۴۴

لحظه موعود
امروز، لحظه موعود است
و من در نی نی چشمانت، خود را باختم
و دینم را به جامه کفر بخشیدم
و سفیدی را در گرو سیاهی نهادم
و بهشت را به دوزخی مهیب
شاید مسیری بی بازگشت
تا عمق دره های بی هویتی

۱۴۰۴/۱۰/۶ ۰۶:۴۴

چون دیوانگان می روم هر شب
عمق جاده و کویر خاموش را
سرما چون تیغی زهرناک فرو می رود در رگانم
و شراب مرگ را می نوشم هر صبح
به امید رهایی ،
فریادهایی از سر درمانده گی
انتهای یک شب ی
به سراغم آی
و نورانی کن جاده ام را
در برزخ تباهی
از خیر قطرات شبنم گذشتیم
و امیدمان را به باد دادیم

۱۴۰۴/۱۰/۶ ۰۶:۴۲

شبِ تاریکی در پشت پنجره
می بینم کوچه خلوت شبم را
شب های خانه خاموش من
می نشینم و هر دمی
بهر سرور سخاوت چشمان یارم
شعری خواهم گفت
شعری خواهم خواند
تقدیم مهرت نمایم ، غزلیات لطیف ثنایی
و کرور کرور دیدار شمس را

۱۴۰۴/۱۰/۲ ۲۱:۵۲

بیار آن ته مانده عشق را
که در پیاله تردید
پای در هواست
به من ، تنها به من هدیه کن ، تا بهانه ای شود
زیستن را
آنگونه که می خواستی

۱۴۰۴/۱۰/۲ ۲۱:۵۱

از روزی که نبودم
شاید از ابتدای خلقت
پی تومی گشتم
تو که نامت شماست
شما که اهل بی برگ ترین نقطه زمینید
همیشه با خود می گویم افسوس به حال آنانکه عاشق نبوده اند

۱۴۰۴/۹/۳۰ ۰۱:۲۰

ماه بالای سر آبادی پیدا بود و تو کنار من
چون روحی زنده و تابناک بی تاب بودی
گوئیا فصل جسارت به پایان رسید
پس از هر دردی ، پس از پایان هر کس
کوله بار پرسش ها را بر در خانه دل می برم
و خواهش تو را نیز
با او در میان خواهم گذاشت

۱۴۰۴/۹/۲۶ ۰۵:۰۰

هیچ بچه‌ای ناخواسته نیست. مگر خواستی بالاتر از خواست خداوند هست؟