عبارات مورد جستجو در ۱۵ گوهر پیدا شد:
محتشم کاشانی : غزلیات
غزل ۷۵ - این صید هنوز نیم رام است
این صید هنوز نیم رام است
این کار هنوز ناتمام است
این ماه هنوز نو طلوع است
این نخل هنوز نو قیام است
تیغش رقم حیات بزدود
با آن که هنوز در نیام است
در هفت زمین تزلزل انداخت
سروش که هنوز نوخرام است
یک باره نگشته گرم جولان
کش باره هنوز نو لجام است
در محمل ناز مطمئن نیست
کش ناقه هنوز بیزمام است
دیگ هوس ز آتش اوست
در جوش ولی هنوز خام است
لطفش به من از کسان نهانست
این لطف هنوز لطف عام است
دیوان منگار محتشم زود
کاین نظم هنوز بینظام است
این کار هنوز ناتمام است
این ماه هنوز نو طلوع است
این نخل هنوز نو قیام است
تیغش رقم حیات بزدود
با آن که هنوز در نیام است
در هفت زمین تزلزل انداخت
سروش که هنوز نوخرام است
یک باره نگشته گرم جولان
کش باره هنوز نو لجام است
در محمل ناز مطمئن نیست
کش ناقه هنوز بیزمام است
دیگ هوس ز آتش اوست
در جوش ولی هنوز خام است
لطفش به من از کسان نهانست
این لطف هنوز لطف عام است
دیوان منگار محتشم زود
کاین نظم هنوز بینظام است
رودکی : قصاید و قطعات
شماره ۳۱ - چون بچهٔ کبوتر منقار سخت کرد
اقبال لاهوری : رموز بیخودی
در معنی اینکه کمال حیات ملیه این است که ملت مثل فرد احساس خودی پیدا کند و تولید و تکمیل این احساس از ضبط روایات ملیه ممکن گردد
کودکی را دیدی ای بالغ نظر
کو بود از معنی خود بی خبر
ناشناس دور و نزدیک آنچنان
ماه را خواهد که بر گیرد عنان
از همه بیگانه آن مامک پرست
گریه مست وشیر مست و خواب مست
زیر و بم را گوش او در گیر نیست
نغمه اش جز شورش زنجیر نیست
ساده و دوشیزه افکارش هنوز
چون گهر پاکیزه گفتارش هنوز
جستجو سرمایه ی پندار او
از چرا ، چون ، کی ، کجا ، گفتار او
نقش گیر این و آن اندیشه اش
غیر جوئی غیر بینی پیشه اش
چشمش از دنبال اگر گیرد کسی
جان او آشفته می گردد بسی
فکر خامش در هوای روزگار
پر گشا مانند باز نو شکار
در پی نخجیرها بگذاردش
باز سوی خویشتن می آردش
تا ز آتشگیری افکار او
گل فشاند زرچک پندار او
چشم گیرایش فتد بر خویشتن
دستکی بر سینه می گوید که من
یاد او با خود شناسایش کند
حفظ ربط دوش و فردایش کند
سفته ایامش درین تار زرند
همچو گوهر از پی یک دیگرند
گرچه هر دم کاهد ، افزاید گلش
«من همانستم که بودم» در دلش
این «من» نو زاده آغاز حیات
نغمهٔ بیداری ساز حیات
ملت نوزاده مثل طفلک است
طفلکی کو در کنار مامک است
طفلکی از خویشتن نا آگهی
گوهر آلوده ئی خاک رهی
بسته با امروز او فرداش نیست
حلقه های روز و شب در پاس نیست
چشم هستی را مثال مردم است
غیر را بیننده و از خود گم است
صد گره از رشتهٔ خود وا کند
تا سر تار خودی پیدا کند
گرم چون افتد به کار روزگار
این شعور تازه گردد پایدار
نقشها بردارد و اندازد او
سر گذشت خویش را می سازد او
فرد چون پیوند ایامش گسیخت
شانهٔ ادراک او دندانه ریخت
قوم روشن از سواد سر گذشت
خود شناس آمد ز یاد سر گذشت
سر گذشت او گر از یادش رود
باز اندر نیستی گم می شود
نسخهٔ بود ترا ای هوشمند
ربط ایام آمده شیرازه بند
ربط ایام است ما را پیرهن
سوزنش حفظ روایات کهن
چیست تاریخ ای ز خود بیگانه ئی
داستانی قصه ئی افسانه ئی
این ترا از خویشتن آگه کند
آشنای کار و مرد ره کند
روح را سرمایهٔ تاب است این
جسم ملت را چو اعصاب است این
همچو خنجر بر فسانت می زند
باز بر روی جهانت می زند
وه چه ساز جان نگار و دلپذیر
نغمه های رفته در تارش اسیر
شعلهٔ افسرده در سوزش نگر
دوش در آغوش امروزش نگر
شمع او بخت امم را کوکب است
روشن از وی امشب و هم دیشب است
چشم پرکاری کا بیند رفته را
پیش تو باز آفریند رفته را
بادهٔ صد ساله در مینای او
مستی پارینه در صهبای او
صید گیری کو بدام اندر کشید
طایری کز بوستان ما پرید
ضبط کن تاریخ را پاینده شو
از نفسهای رمیده زنده شو
دوش را پیوند با امروز کن
زندگی را مرغ دست آموز کن
رشتهٔ ایام را آور بدست
ورنه گردی روز کور و شب پرست
سر زند از ماضی تو حال تو
خیزد از حال تو استقبال تو
مشکن ار خواهی حیات لازوال
رشتهٔ ماضی ز استقبال و حال
موج ادراک تسلسل زندگی است
می کشان را شور قلقل زندگی است
کو بود از معنی خود بی خبر
ناشناس دور و نزدیک آنچنان
ماه را خواهد که بر گیرد عنان
از همه بیگانه آن مامک پرست
گریه مست وشیر مست و خواب مست
زیر و بم را گوش او در گیر نیست
نغمه اش جز شورش زنجیر نیست
ساده و دوشیزه افکارش هنوز
چون گهر پاکیزه گفتارش هنوز
جستجو سرمایه ی پندار او
از چرا ، چون ، کی ، کجا ، گفتار او
نقش گیر این و آن اندیشه اش
غیر جوئی غیر بینی پیشه اش
چشمش از دنبال اگر گیرد کسی
جان او آشفته می گردد بسی
فکر خامش در هوای روزگار
پر گشا مانند باز نو شکار
در پی نخجیرها بگذاردش
باز سوی خویشتن می آردش
تا ز آتشگیری افکار او
گل فشاند زرچک پندار او
چشم گیرایش فتد بر خویشتن
دستکی بر سینه می گوید که من
یاد او با خود شناسایش کند
حفظ ربط دوش و فردایش کند
سفته ایامش درین تار زرند
همچو گوهر از پی یک دیگرند
گرچه هر دم کاهد ، افزاید گلش
«من همانستم که بودم» در دلش
این «من» نو زاده آغاز حیات
نغمهٔ بیداری ساز حیات
ملت نوزاده مثل طفلک است
طفلکی کو در کنار مامک است
طفلکی از خویشتن نا آگهی
گوهر آلوده ئی خاک رهی
بسته با امروز او فرداش نیست
حلقه های روز و شب در پاس نیست
چشم هستی را مثال مردم است
غیر را بیننده و از خود گم است
صد گره از رشتهٔ خود وا کند
تا سر تار خودی پیدا کند
گرم چون افتد به کار روزگار
این شعور تازه گردد پایدار
نقشها بردارد و اندازد او
سر گذشت خویش را می سازد او
فرد چون پیوند ایامش گسیخت
شانهٔ ادراک او دندانه ریخت
قوم روشن از سواد سر گذشت
خود شناس آمد ز یاد سر گذشت
سر گذشت او گر از یادش رود
باز اندر نیستی گم می شود
نسخهٔ بود ترا ای هوشمند
ربط ایام آمده شیرازه بند
ربط ایام است ما را پیرهن
سوزنش حفظ روایات کهن
چیست تاریخ ای ز خود بیگانه ئی
داستانی قصه ئی افسانه ئی
این ترا از خویشتن آگه کند
آشنای کار و مرد ره کند
روح را سرمایهٔ تاب است این
جسم ملت را چو اعصاب است این
همچو خنجر بر فسانت می زند
باز بر روی جهانت می زند
وه چه ساز جان نگار و دلپذیر
نغمه های رفته در تارش اسیر
شعلهٔ افسرده در سوزش نگر
دوش در آغوش امروزش نگر
شمع او بخت امم را کوکب است
روشن از وی امشب و هم دیشب است
چشم پرکاری کا بیند رفته را
پیش تو باز آفریند رفته را
بادهٔ صد ساله در مینای او
مستی پارینه در صهبای او
صید گیری کو بدام اندر کشید
طایری کز بوستان ما پرید
ضبط کن تاریخ را پاینده شو
از نفسهای رمیده زنده شو
دوش را پیوند با امروز کن
زندگی را مرغ دست آموز کن
رشتهٔ ایام را آور بدست
ورنه گردی روز کور و شب پرست
سر زند از ماضی تو حال تو
خیزد از حال تو استقبال تو
مشکن ار خواهی حیات لازوال
رشتهٔ ماضی ز استقبال و حال
موج ادراک تسلسل زندگی است
می کشان را شور قلقل زندگی است
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۵۴ - قطعهٔ هندی
ملکالشعرای بهار : قطعات
شمارهٔ ۱۸۲ - تربیه طبیعی
غرٌنده و سهمناک و توفنده
بر دشت گذشت تند طوفانی
تخمی زبنفشه برگرفت از دشت
وافکند ورا به طرف بستانی
بر بستر وی بتافت خورشیدی
بر مدفن وی چکید بارانی
شد زنده و ریشه داد و ساق آورد
وز ساق دمید سبز پیکانی
بشکفت کبودچشم و نیلیچهر
لاغر تنی و ضعیف ستخوانی
اینسو نگرست، دید بنشسته
بر تخت بنفشهای چو سلطانی
فربه بری و گشاده رخساری
خندان لبی و سپید دندانی
بنهاده به فرق بر مهین تاجی
گسترده به مرز بر تنکخوانی
خم گشت و خجل، بنفشه بری
چون در بر پادشاه دهقانی
حیرتزده گشت و گفت کز یک جنس
چون خاسته صعوهای و ترلانی
شهری بچه دید خجلت او را
کافتاده بهدست بوستانبانی
بوده است نیای من یکی چون تو
زاینگونه به ما سری و سامانی
اقلیم و غذا و تربیت، داده است
زاین گونه به ما سری و سامانی
تأثیر مربی طبیعی را
بهتر ز من وتو نیست برهانی
بر دشت گذشت تند طوفانی
تخمی زبنفشه برگرفت از دشت
وافکند ورا به طرف بستانی
بر بستر وی بتافت خورشیدی
بر مدفن وی چکید بارانی
شد زنده و ریشه داد و ساق آورد
وز ساق دمید سبز پیکانی
بشکفت کبودچشم و نیلیچهر
لاغر تنی و ضعیف ستخوانی
اینسو نگرست، دید بنشسته
بر تخت بنفشهای چو سلطانی
فربه بری و گشاده رخساری
خندان لبی و سپید دندانی
بنهاده به فرق بر مهین تاجی
گسترده به مرز بر تنکخوانی
خم گشت و خجل، بنفشه بری
چون در بر پادشاه دهقانی
حیرتزده گشت و گفت کز یک جنس
چون خاسته صعوهای و ترلانی
شهری بچه دید خجلت او را
کافتاده بهدست بوستانبانی
بوده است نیای من یکی چون تو
زاینگونه به ما سری و سامانی
اقلیم و غذا و تربیت، داده است
زاین گونه به ما سری و سامانی
تأثیر مربی طبیعی را
بهتر ز من وتو نیست برهانی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۷۲۳ - از آفتاب عشق نگردید رنگ من
از آفتاب عشق نگردید رنگ من
آتش چه پختگی به ثمر می دهد مرا؟
نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن
خون دل از پیاله زر می دهد مرا
شوخی که زهر چشم ز من داشتی دریغ
صائب به التماس شکر می دهد مرا
دشنام یار جان دگر می دهد مرا
این زهر پرورش به شکر می دهد مرا
زلف دراز دست تو می آردم به دام
چندان که چشم شوخ تو سر می دهد مرا
آن موجه ام که بحر پر آشوب روزگار
در هر شکست، بال دگر می دهد مرا
اکنون که آب شد صدف من ز تشنگی
ابر بهار، آب گهر می دهد مرا
مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
آن هم فلک به خون جگر می دهد مرا
سیرست چشم ذره من، ورنه آسمان
چون آفتاب زر به سپر می دهد مرا
فارغ ز توشه ام که دل آتشین عنان
از خار راه، زاد سفر می دهد مرا
آتش چه پختگی به ثمر می دهد مرا؟
نیرنگ چرخ، چون گل رعنا درین چمن
خون دل از پیاله زر می دهد مرا
شوخی که زهر چشم ز من داشتی دریغ
صائب به التماس شکر می دهد مرا
دشنام یار جان دگر می دهد مرا
این زهر پرورش به شکر می دهد مرا
زلف دراز دست تو می آردم به دام
چندان که چشم شوخ تو سر می دهد مرا
آن موجه ام که بحر پر آشوب روزگار
در هر شکست، بال دگر می دهد مرا
اکنون که آب شد صدف من ز تشنگی
ابر بهار، آب گهر می دهد مرا
مانند لاله، سوخته نانی است روزیم
آن هم فلک به خون جگر می دهد مرا
سیرست چشم ذره من، ورنه آسمان
چون آفتاب زر به سپر می دهد مرا
فارغ ز توشه ام که دل آتشین عنان
از خار راه، زاد سفر می دهد مرا
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۵۲۹۵ - مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیده ام
مدتی چون غنچه در خون جگر پیچیده ام
تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیده ام
از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام
تا چو شبنم روشناس این چمن گردیده ام
خضر دارد داغها بر دل ز استغنای من
روی آب زندگی را برزمین مالیده ام
شعله بی مایه ام با خار و خس در دارو گیر
خورده ام صد زخم تایک پیرهن بالیده ام
از سر غیرت سپند آتش خود گشته ام
پیش اغیار از جفای او اگر نالیده ام
زود بر فتراک می بندد سر خورشید را
شهسواری راکه من در خانه زین دیده ام
پر برآورده است از درد طلب سنگ نشان
از گرانجانی همان من بر زمین چسبیده ام
می کند تیغ زبان شعله را دندانه دار
جامه فتحی که من از بوریا پوشیده ام
تا چو می صائب کلامم پخته و رنگین شده است
در حریم سینه خم سالها جوشیده ام
تا درین گلزار چون گل یک دهن خندیده ام
از سر هر خار صد زخم نمایان خورده ام
تا چو شبنم روشناس این چمن گردیده ام
خضر دارد داغها بر دل ز استغنای من
روی آب زندگی را برزمین مالیده ام
شعله بی مایه ام با خار و خس در دارو گیر
خورده ام صد زخم تایک پیرهن بالیده ام
از سر غیرت سپند آتش خود گشته ام
پیش اغیار از جفای او اگر نالیده ام
زود بر فتراک می بندد سر خورشید را
شهسواری راکه من در خانه زین دیده ام
پر برآورده است از درد طلب سنگ نشان
از گرانجانی همان من بر زمین چسبیده ام
می کند تیغ زبان شعله را دندانه دار
جامه فتحی که من از بوریا پوشیده ام
تا چو می صائب کلامم پخته و رنگین شده است
در حریم سینه خم سالها جوشیده ام
رشیدالدین میبدی : ۴- سورة النساء- مدنیة
۲ - النوبة الثانیة
قوله تعالى: وَ ابْتَلُوا الْیَتامى الآیة... این آیت در شأن ثابت بن رفاعه و عم وى فرو آمد. رفاعه از دنیا بیرون شد. ثابت یتیم ماند، و عم وى بر وى قیّم بود.
بر مصطفى (ص) شد، گفت: یا رسول اللَّه پسر دارم، یعنى ثابت، کودکى است نارسیده، یتیم در حجر من، چه بوى دهم از مال او؟ و کى دهم؟ ربّ العالمین بجواب وى این آیت فرستاد: وَ ابْتَلُوا الْیَتامى بیازمائید یتیمان را هم در عقل، و هم در دین، و هم در حفظ مال، حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ نکاح ایدر جماع است، میگوید آن گه که به استطاعت نکاح رسند، پسر بحدّ مردان رسد، و دختر بحدّ زنان، و هر دو نشان بلوغ در خود بینند، و نشان بلوغ آنست که از پنج سبب کى در خود بینند: احتلام، و سنّ، و انبات، و حیض، و حبل. اما احتلام و سنّ و انبات هم مردان راست و هم زنان را، و حیض و حبل خاصه زنانراست. اما دلیل آنکه احتلام سبب بلوغست از کتاب خداى عزّ و جلّ: وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ، و از قول رسول خدا، معاذ جبل را آن گه که وى را به یمن میفرستادند گفت: خذ من کلّ حالم دینارا. و روى عطیة القرظى، قال: عرضنا على رسول اللَّه (ص) زمن قریظة، فمن کان محتلما او نبتت عانته قتل. این دلیلهاى روشن است که احتلام سبب بلوغ است، و الاحتلام انزال الماء فمن انزل فقد بلغ، سواء کان بالجماع او بالاحتلام او غیرهما و سنّ آنست که کودک پانزده ساله شود، چون باین سنّ رسید او را حکم به بلوغ کنند بمذهب شافعى. و مذهب ابو حنیفة آنست که دختر به هفده سال بالغ شود، و پسر بنوزده سال، چون نشان بلوغ نیابند. و بمذهب مالک سنّ خود نشان بلوغ نیست، و داود گفت: اگر چهل ساله شود و احتلام نبیند بالغ نبود. و دلیل بر قول شافعى حدیث عبد اللَّه عمر است: قال عرضت علیه عام الخندق، و أنا ابن خمس عشرة سنة،فرآنى بلغت و أجازنى. امّا انبات بر آمدن موى خشن است زیر جامه، و اصحاب راى آن را حکمى ننهادهاند، امّا بمذهب امام مطلبى انبات سبب بلوغ است بیک قول.
و دلیل بر آن خبر عطیه قرظى است، قال: کنت فیمن حکم فیهم سعد بن معاذ (رض)، فشکّوا فىّ امن الذّریة انا ام من المقاتلة؟ فقال رسول اللَّه (ص): انظروا فان کان قد أنبت، و الّا فلا تقتلوه، فانظروا، فاذا عانتى لم تنبت، فجعلونى فى الذّریّة، و لم اقتل.
و حیض سبب بلوغ است بدلیل آنکه رسول خدا (ص) حیض نشان تکلیف کرد، و تکلیف نشان بلوغ است. و ذلک فى
قوله (ص): لا یقبل اللَّه تعالى صلاة حائض الّا بخمار.
و قال (ص): لاسماء بنت ابى بکر: انّ المرأة اذا بلغت المحیض لا یصلح أن یرى منها الّا هذا، و أشار الى الوجه و الکفّ.
و حبل دلیل بلوغست از بهر آنکه حبل بى انزال نبود و انزال نشان بلوغ است. على ما تقدّم شرحه.
فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً ایناس دیدن بود پس نگرستن، و بآن دیدن انس بود و آسایش، چنان که در حق موسى (ع) گفت: آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً و رشد و رشاد و رشد راست راهى است. یقال رجل رشید، و امر رشید، و طریق رشید.
و کسى که از نژاد راست بود او را طیّب الرّشده گویند، و چون نه از نژاد راست بود گویند: لیس فلان عن رشدة. و ایناس رشد درین آیت اصلاح دین است، و اصلاح مال. اصلاح دین آنست که مفسد و فاسق نبود، و اصلاح مال آنست که تبذیر نکند تا از اخوان الشیاطین نبود، و تا این دو شرط در وى موجود نبود او را رشید نگویند، و حجر از وى برندارند. اینست مذهب شافعى که هم صلاح دین و هم حفظ مال، معتبر دارد و رشد بر هر دو معنى حمل کنند، امّا اصحاب رأى اعتبار بحفظ مال کنند نه بصلاح دین، و گویند: رشد بلوغ و حفظ مال و عقل است، اگر چه در راه دین مفسد و فاسق بود، چون مال نگه دارد مال بوى تسلیم کنند.
و سخن مجمل در آیت آنست که یتیم تا بالغ نشود، و مصلح و دیندار نبود، و مال خویش بجاى خویش نگه ندارد، مال وى با وى ندهند، که رب العالمین گفت: فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ. سعید جبیر و مجاهد و شعبى گفتند: مرد اگر چه پیر شود تا رشد در وى نبینند مال بوى باز ندهند.
وَ لا تَأْکُلُوها إِسْرافاً این خطاب با اولیا و اوصیا است، میگوید: مال یتیمان بناحق و گزاف مخورید، وَ بِداراً أَنْ یَکْبَرُوا یقول: لا تبادروا بأکل مالهم کبرهم و رشدهم، حذرا ان یبلغوا فیلزمکم تسلیم المال الیهم. میگوید بخوردن مال ایشان مشتابید، چنان که بیش از رشد ایشان و زودتر از بزرگ شدن ایشان در اوفتید، و میخورید.
وَ مَنْ کانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ و هر که بىنیاز است ازین اولیا و اوصیا تا عفت کار فرماید، و از مال یتیم هیچیز نخورد. و هر که درویش است و مضطر بقدر مزد کار و تیمار داشت آن خورد، افزونى طلب نکند، و اسراف نکند. بعضى گفتند: این خوردن بمعروف قرض است، میگوید: از مال یتیم چنان که ضرورت است تا بقرض برگیرد، پس چون یسار پدید آید باز دهد، و اگر نه که یسار پدید نیامد و بران فقر بمیرد، هیچیز بر وى نیست، و بىتبعت بمیرد. و گفتهاند: اکل بمعروف آنست که چندان بر گیرد که گرسنگى بنشاند و عورت بپوشد، و بر وى نیست که آن باز دهد، امّا اگر برین بیفزاید که از آن حلّه نیکو پوشد، و زر و سیم گیرد، لا بدّ قضاء آن بر وى لازم بود.
ابن عباس گفت: مردى رسول خدا (ص) را گفت: که در حجر من یتیمى است، روا باشد که وى را بزنم؟ رسول (ص) جواب داد که: چندان زن او را، و چنان زن که فرزند خود را زنى. گفت: یا رسول اللَّه از مال وى چیزى بخورم؟ گفت:نه چنان که مالى از آن جمع کنى یا وقایه مال خویش سازى. یعنى که بقایاء میوه درختان و نبات زمین و شیر چهارپایان و امثال آن روا باشد، و بیش از آن نه. عمر خطاب در ولایت خویش روزى میگفت: «انزلت نفسى فى هذا المال منزلة ولىّ الیتیم، وَ مَنْ کانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ کانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ».
فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَیْهِمْ فریضه نیست بر اولیاء، این اشهاد کردن، لیکن ادبیست از آداب دین که دفع تهمت را فرمود و قطع خصومت را، تا اگر روزى اختلافى و خصومتى بود در ردّ امانت، بر ولّى اقامت بیّنت آسان بود.
وَ کَفى بِاللَّهِ حَسِیباً حسیب نگهبان هر چیز است تنها، و داننده هر چیز یکتا، و بسنده و فراخ بخشنده عطا. و گفتهاند: حسیب را دو معنى است: یکى کافى، دیگر محاسب. کافى بسنده کار است، و محاسب شمار کننده و جزا دهنده، فمن قال انّه بمعنى الکافى قال: اعطانى احسبنى، اى اعطانى حتى قلت حسبى، فیکون الحسیب بمعنى المحسب، کالألیم بمعنى المؤلم. و من قال انّه بمعنى المحاسب کان فعیلا بمعنى المفاعل، کالأکیل بمعنى المؤاکل، و النّدیم بمعنى المنادم.
لِلرِّجالِ نَصِیبٌ مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ والدان پدر و مادراند. پدر را والد خوانند که وى در زادن سبب است، و درین کلمت مادر را والده خواند از بهر آنکه با پدر بهم بود. وَ الْأَقْرَبُونَ قریبون است در اصل، و عرب فاعل را بأفعل گویند و در سخنان ایشان بسیار است. وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ، و هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ ازین است.
مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نهى کرد، که چیزى اندک از میراث حقیر شمارند، و فرا قیّم نیارند. نَصِیباً نصیب است بر قطع، و قیل على المصدر کقول القائل علىّ حقّ حقّا واجبا. و معنى مفروض مقدر است، چیزى را که بر کسى بتقدیر ببرند «مفروض» گویند و فرضناها مخفّف و مشدّد ازین است.
و سبب نزول این آیت آن بود که اوس بن ثابت بن انصارى از دنیا برفت، زنى بازماند از وى، نام آن زن ام کحه، و سه دختر، و دو پسر عمّ که هر دو وصى اوس بودند نام ایشان قتاده و عرفطه. این دو پسر عم مال اوس همه برگرفتند، و زن را و دختران را محروم بگذاشتند، و عادت عرب در جاهلیت چنین بود که مادینان را هیچ چیز از میراث بندادندى و گفتندى شمشیر مردان میزنند، و مؤنث مردان میکشند، مال هم مردان باید که برگیرند. پس آن زن برفت پیش مصطفى (ص)، و قصّه خویش و دختران و آنچه پسران عمّ کردند از بر گرفتن مال و محروم گذاشتن زنان، با مصطفى (ص) بگفت، و در وى زارید. ربّ العالمین ابطال آن حیف را این آیت فرستاد، امّا مجمل بود و قدر نصیب پیدا نبود. مصطفى (ص) قتاده و عرفطه را برخواند و گفت: مال اوس را تفرقه مکنید، و از آن هیچ چیز برمگیرید، که این زنان را در آن نصیب است و این آیت بر ایشان خواند که: وَ لِلنِّساءِ نَصِیبٌ... آن گه گفت فرا گزارید تا اللَّه بیان کند، و نصیب ایشان هر یکى را پیدا کند. پس ربّ العالمین یُوصِیکُمُ اللَّهُ، تا آخر هر دو آیت فرو فرستاد. رسول خدا (ص) قتاده و عرفطه را برخواند، گفت: از مال اوس دو سیک دختران برگیرند، و ثمنى زن، و باقى شما راست.
وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى أُولُوا مردان را گویند و «اولات» زنان را، و «ذووا» مردان را گویند، و «ذوات» زنان را، و وحدان ذووا و اولوا، ذو است و وحدان ذوات، ذات. و قربى اسم است است قرابت را.
و علماء را در معنى و در نسخ این آیت اختلاف است. قومى گفتند: آیت منسوخ نیست، و أُولُوا الْقُرْبى آن خویشاونداناند که اهل حرماناند از میراث و فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ امر ندب است و استحباب، نه امر حتم و ایجاب. میگوید چونوارثان بهم آیند و قسمت مواریث کنند، قومى از خویشان و یتیمان و درویشان که حاضر آیند در آن قسمت، و ایشان را از میراث نصیب نه، ایشان را چیزى دهید از آن، یعنى «رضخ»، اگر آن مال زر و سیم باشد و امثال آن، که از آن چیزى بر توان گرفت. پس اگر نه، که مال ضعیف باشد و برده، که رضخ از آن دشخوار بود ایشان را قول معروف باید گفت. یعنى بسخن خوش و مردمى ایشان را باز گردانید، و وعده نیکو دهید. و این قول موافق این آیت است که جایى دیگر گفت: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ.
قومى گفتند از مفسّران که: آیت منسوخ است، و گفتند: این در وصیّت بود پیش از نزول آیت مواریث، و فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ امر حتم و ایجابست و أُولُوا الْقُرْبى جمله خویشاونداناند و معنى قسمت وصیّت است. و رضخ بیک قول هم خویشاوندان راست و هم درویشان و هم یتیمان را و بدیگر قول رضخ خویشان را است على الخصوص و قول معروف یتیمان و درویشان را. حکم این آیت برین موجب پیش از نزول آیت مواریث بود، پس چون آیت مواریث فرو آمد، این آیت منسوخ شد و کار وصیّت از آن پس بگشت.
وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا الآیة... گفتهاند: این در شأن کسى است که ببالین بیمار رسد و آن بیمار وصیت میکند یا وى آن بیمار را بوصیت میفرماید، میگوید: کسى که فرزند دارد ضعیف، از کوچکى یا از معتوهى یا از زمانت یا عاهتى در تن، و مىترسد که پس مرگ وى ضایع ماند، و دوست میدارد که آن فرزند را از وى نوایى ماند پس مرگ وى، و میترسد از آن فرزند که ضایع ماند و بىنوا، وى را گوى که: چون ببالین کسى رسى که از وى موارثان ضعیف ماند و مال اندک، در وصیت که میکند، وى را از افراط با اقتصاد آر، و اگر وى را بوصیت فرمایى، باقتصاد فرماىو از افراط فرود آر. و درست است خبر که سعد بن ابى وقاص، مصطفى (ص) را گفت: که از من یک دختر مىماند و مال فراوان، وصیت کنم بمال خویش همه؟ گفت: نه.
گفت: دو بهر؟ گفت: نیمه اى؟ گفت: نه، گفت: سیکى؟ گفت: سیکى، و سیکى هم بسیار است، و اختیار احمد حنبل در وصیت چهار یک است از بهر این حدیث که گفت: «و الثلث کثیر».
بر مصطفى (ص) شد، گفت: یا رسول اللَّه پسر دارم، یعنى ثابت، کودکى است نارسیده، یتیم در حجر من، چه بوى دهم از مال او؟ و کى دهم؟ ربّ العالمین بجواب وى این آیت فرستاد: وَ ابْتَلُوا الْیَتامى بیازمائید یتیمان را هم در عقل، و هم در دین، و هم در حفظ مال، حَتَّى إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ نکاح ایدر جماع است، میگوید آن گه که به استطاعت نکاح رسند، پسر بحدّ مردان رسد، و دختر بحدّ زنان، و هر دو نشان بلوغ در خود بینند، و نشان بلوغ آنست که از پنج سبب کى در خود بینند: احتلام، و سنّ، و انبات، و حیض، و حبل. اما احتلام و سنّ و انبات هم مردان راست و هم زنان را، و حیض و حبل خاصه زنانراست. اما دلیل آنکه احتلام سبب بلوغست از کتاب خداى عزّ و جلّ: وَ إِذا بَلَغَ الْأَطْفالُ مِنْکُمُ الْحُلُمَ فَلْیَسْتَأْذِنُوا کَمَا اسْتَأْذَنَ الَّذِینَ مِنْ قَبْلِهِمْ، و از قول رسول خدا، معاذ جبل را آن گه که وى را به یمن میفرستادند گفت: خذ من کلّ حالم دینارا. و روى عطیة القرظى، قال: عرضنا على رسول اللَّه (ص) زمن قریظة، فمن کان محتلما او نبتت عانته قتل. این دلیلهاى روشن است که احتلام سبب بلوغ است، و الاحتلام انزال الماء فمن انزل فقد بلغ، سواء کان بالجماع او بالاحتلام او غیرهما و سنّ آنست که کودک پانزده ساله شود، چون باین سنّ رسید او را حکم به بلوغ کنند بمذهب شافعى. و مذهب ابو حنیفة آنست که دختر به هفده سال بالغ شود، و پسر بنوزده سال، چون نشان بلوغ نیابند. و بمذهب مالک سنّ خود نشان بلوغ نیست، و داود گفت: اگر چهل ساله شود و احتلام نبیند بالغ نبود. و دلیل بر قول شافعى حدیث عبد اللَّه عمر است: قال عرضت علیه عام الخندق، و أنا ابن خمس عشرة سنة،فرآنى بلغت و أجازنى. امّا انبات بر آمدن موى خشن است زیر جامه، و اصحاب راى آن را حکمى ننهادهاند، امّا بمذهب امام مطلبى انبات سبب بلوغ است بیک قول.
و دلیل بر آن خبر عطیه قرظى است، قال: کنت فیمن حکم فیهم سعد بن معاذ (رض)، فشکّوا فىّ امن الذّریة انا ام من المقاتلة؟ فقال رسول اللَّه (ص): انظروا فان کان قد أنبت، و الّا فلا تقتلوه، فانظروا، فاذا عانتى لم تنبت، فجعلونى فى الذّریّة، و لم اقتل.
و حیض سبب بلوغ است بدلیل آنکه رسول خدا (ص) حیض نشان تکلیف کرد، و تکلیف نشان بلوغ است. و ذلک فى
قوله (ص): لا یقبل اللَّه تعالى صلاة حائض الّا بخمار.
و قال (ص): لاسماء بنت ابى بکر: انّ المرأة اذا بلغت المحیض لا یصلح أن یرى منها الّا هذا، و أشار الى الوجه و الکفّ.
و حبل دلیل بلوغست از بهر آنکه حبل بى انزال نبود و انزال نشان بلوغ است. على ما تقدّم شرحه.
فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً ایناس دیدن بود پس نگرستن، و بآن دیدن انس بود و آسایش، چنان که در حق موسى (ع) گفت: آنَسَ مِنْ جانِبِ الطُّورِ ناراً و رشد و رشاد و رشد راست راهى است. یقال رجل رشید، و امر رشید، و طریق رشید.
و کسى که از نژاد راست بود او را طیّب الرّشده گویند، و چون نه از نژاد راست بود گویند: لیس فلان عن رشدة. و ایناس رشد درین آیت اصلاح دین است، و اصلاح مال. اصلاح دین آنست که مفسد و فاسق نبود، و اصلاح مال آنست که تبذیر نکند تا از اخوان الشیاطین نبود، و تا این دو شرط در وى موجود نبود او را رشید نگویند، و حجر از وى برندارند. اینست مذهب شافعى که هم صلاح دین و هم حفظ مال، معتبر دارد و رشد بر هر دو معنى حمل کنند، امّا اصحاب رأى اعتبار بحفظ مال کنند نه بصلاح دین، و گویند: رشد بلوغ و حفظ مال و عقل است، اگر چه در راه دین مفسد و فاسق بود، چون مال نگه دارد مال بوى تسلیم کنند.
و سخن مجمل در آیت آنست که یتیم تا بالغ نشود، و مصلح و دیندار نبود، و مال خویش بجاى خویش نگه ندارد، مال وى با وى ندهند، که رب العالمین گفت: فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ. سعید جبیر و مجاهد و شعبى گفتند: مرد اگر چه پیر شود تا رشد در وى نبینند مال بوى باز ندهند.
وَ لا تَأْکُلُوها إِسْرافاً این خطاب با اولیا و اوصیا است، میگوید: مال یتیمان بناحق و گزاف مخورید، وَ بِداراً أَنْ یَکْبَرُوا یقول: لا تبادروا بأکل مالهم کبرهم و رشدهم، حذرا ان یبلغوا فیلزمکم تسلیم المال الیهم. میگوید بخوردن مال ایشان مشتابید، چنان که بیش از رشد ایشان و زودتر از بزرگ شدن ایشان در اوفتید، و میخورید.
وَ مَنْ کانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ و هر که بىنیاز است ازین اولیا و اوصیا تا عفت کار فرماید، و از مال یتیم هیچیز نخورد. و هر که درویش است و مضطر بقدر مزد کار و تیمار داشت آن خورد، افزونى طلب نکند، و اسراف نکند. بعضى گفتند: این خوردن بمعروف قرض است، میگوید: از مال یتیم چنان که ضرورت است تا بقرض برگیرد، پس چون یسار پدید آید باز دهد، و اگر نه که یسار پدید نیامد و بران فقر بمیرد، هیچیز بر وى نیست، و بىتبعت بمیرد. و گفتهاند: اکل بمعروف آنست که چندان بر گیرد که گرسنگى بنشاند و عورت بپوشد، و بر وى نیست که آن باز دهد، امّا اگر برین بیفزاید که از آن حلّه نیکو پوشد، و زر و سیم گیرد، لا بدّ قضاء آن بر وى لازم بود.
ابن عباس گفت: مردى رسول خدا (ص) را گفت: که در حجر من یتیمى است، روا باشد که وى را بزنم؟ رسول (ص) جواب داد که: چندان زن او را، و چنان زن که فرزند خود را زنى. گفت: یا رسول اللَّه از مال وى چیزى بخورم؟ گفت:نه چنان که مالى از آن جمع کنى یا وقایه مال خویش سازى. یعنى که بقایاء میوه درختان و نبات زمین و شیر چهارپایان و امثال آن روا باشد، و بیش از آن نه. عمر خطاب در ولایت خویش روزى میگفت: «انزلت نفسى فى هذا المال منزلة ولىّ الیتیم، وَ مَنْ کانَ غَنِیًّا فَلْیَسْتَعْفِفْ وَ مَنْ کانَ فَقِیراً فَلْیَأْکُلْ بِالْمَعْرُوفِ».
فَإِذا دَفَعْتُمْ إِلَیْهِمْ أَمْوالَهُمْ فَأَشْهِدُوا عَلَیْهِمْ فریضه نیست بر اولیاء، این اشهاد کردن، لیکن ادبیست از آداب دین که دفع تهمت را فرمود و قطع خصومت را، تا اگر روزى اختلافى و خصومتى بود در ردّ امانت، بر ولّى اقامت بیّنت آسان بود.
وَ کَفى بِاللَّهِ حَسِیباً حسیب نگهبان هر چیز است تنها، و داننده هر چیز یکتا، و بسنده و فراخ بخشنده عطا. و گفتهاند: حسیب را دو معنى است: یکى کافى، دیگر محاسب. کافى بسنده کار است، و محاسب شمار کننده و جزا دهنده، فمن قال انّه بمعنى الکافى قال: اعطانى احسبنى، اى اعطانى حتى قلت حسبى، فیکون الحسیب بمعنى المحسب، کالألیم بمعنى المؤلم. و من قال انّه بمعنى المحاسب کان فعیلا بمعنى المفاعل، کالأکیل بمعنى المؤاکل، و النّدیم بمعنى المنادم.
لِلرِّجالِ نَصِیبٌ مِمَّا تَرَکَ الْوالِدانِ والدان پدر و مادراند. پدر را والد خوانند که وى در زادن سبب است، و درین کلمت مادر را والده خواند از بهر آنکه با پدر بهم بود. وَ الْأَقْرَبُونَ قریبون است در اصل، و عرب فاعل را بأفعل گویند و در سخنان ایشان بسیار است. وَ أَنْتُمُ الْأَعْلَوْنَ، و هُوَ أَهْوَنُ عَلَیْهِ ازین است.
مِمَّا قَلَّ مِنْهُ أَوْ کَثُرَ نهى کرد، که چیزى اندک از میراث حقیر شمارند، و فرا قیّم نیارند. نَصِیباً نصیب است بر قطع، و قیل على المصدر کقول القائل علىّ حقّ حقّا واجبا. و معنى مفروض مقدر است، چیزى را که بر کسى بتقدیر ببرند «مفروض» گویند و فرضناها مخفّف و مشدّد ازین است.
و سبب نزول این آیت آن بود که اوس بن ثابت بن انصارى از دنیا برفت، زنى بازماند از وى، نام آن زن ام کحه، و سه دختر، و دو پسر عمّ که هر دو وصى اوس بودند نام ایشان قتاده و عرفطه. این دو پسر عم مال اوس همه برگرفتند، و زن را و دختران را محروم بگذاشتند، و عادت عرب در جاهلیت چنین بود که مادینان را هیچ چیز از میراث بندادندى و گفتندى شمشیر مردان میزنند، و مؤنث مردان میکشند، مال هم مردان باید که برگیرند. پس آن زن برفت پیش مصطفى (ص)، و قصّه خویش و دختران و آنچه پسران عمّ کردند از بر گرفتن مال و محروم گذاشتن زنان، با مصطفى (ص) بگفت، و در وى زارید. ربّ العالمین ابطال آن حیف را این آیت فرستاد، امّا مجمل بود و قدر نصیب پیدا نبود. مصطفى (ص) قتاده و عرفطه را برخواند و گفت: مال اوس را تفرقه مکنید، و از آن هیچ چیز برمگیرید، که این زنان را در آن نصیب است و این آیت بر ایشان خواند که: وَ لِلنِّساءِ نَصِیبٌ... آن گه گفت فرا گزارید تا اللَّه بیان کند، و نصیب ایشان هر یکى را پیدا کند. پس ربّ العالمین یُوصِیکُمُ اللَّهُ، تا آخر هر دو آیت فرو فرستاد. رسول خدا (ص) قتاده و عرفطه را برخواند، گفت: از مال اوس دو سیک دختران برگیرند، و ثمنى زن، و باقى شما راست.
وَ إِذا حَضَرَ الْقِسْمَةَ أُولُوا الْقُرْبى أُولُوا مردان را گویند و «اولات» زنان را، و «ذووا» مردان را گویند، و «ذوات» زنان را، و وحدان ذووا و اولوا، ذو است و وحدان ذوات، ذات. و قربى اسم است است قرابت را.
و علماء را در معنى و در نسخ این آیت اختلاف است. قومى گفتند: آیت منسوخ نیست، و أُولُوا الْقُرْبى آن خویشاونداناند که اهل حرماناند از میراث و فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ امر ندب است و استحباب، نه امر حتم و ایجاب. میگوید چونوارثان بهم آیند و قسمت مواریث کنند، قومى از خویشان و یتیمان و درویشان که حاضر آیند در آن قسمت، و ایشان را از میراث نصیب نه، ایشان را چیزى دهید از آن، یعنى «رضخ»، اگر آن مال زر و سیم باشد و امثال آن، که از آن چیزى بر توان گرفت. پس اگر نه، که مال ضعیف باشد و برده، که رضخ از آن دشخوار بود ایشان را قول معروف باید گفت. یعنى بسخن خوش و مردمى ایشان را باز گردانید، و وعده نیکو دهید. و این قول موافق این آیت است که جایى دیگر گفت: وَ لا تَنْسَوُا الْفَضْلَ بَیْنَکُمْ.
قومى گفتند از مفسّران که: آیت منسوخ است، و گفتند: این در وصیّت بود پیش از نزول آیت مواریث، و فَارْزُقُوهُمْ مِنْهُ امر حتم و ایجابست و أُولُوا الْقُرْبى جمله خویشاونداناند و معنى قسمت وصیّت است. و رضخ بیک قول هم خویشاوندان راست و هم درویشان و هم یتیمان را و بدیگر قول رضخ خویشان را است على الخصوص و قول معروف یتیمان و درویشان را. حکم این آیت برین موجب پیش از نزول آیت مواریث بود، پس چون آیت مواریث فرو آمد، این آیت منسوخ شد و کار وصیّت از آن پس بگشت.
وَ لْیَخْشَ الَّذِینَ لَوْ تَرَکُوا الآیة... گفتهاند: این در شأن کسى است که ببالین بیمار رسد و آن بیمار وصیت میکند یا وى آن بیمار را بوصیت میفرماید، میگوید: کسى که فرزند دارد ضعیف، از کوچکى یا از معتوهى یا از زمانت یا عاهتى در تن، و مىترسد که پس مرگ وى ضایع ماند، و دوست میدارد که آن فرزند را از وى نوایى ماند پس مرگ وى، و میترسد از آن فرزند که ضایع ماند و بىنوا، وى را گوى که: چون ببالین کسى رسى که از وى موارثان ضعیف ماند و مال اندک، در وصیت که میکند، وى را از افراط با اقتصاد آر، و اگر وى را بوصیت فرمایى، باقتصاد فرماىو از افراط فرود آر. و درست است خبر که سعد بن ابى وقاص، مصطفى (ص) را گفت: که از من یک دختر مىماند و مال فراوان، وصیت کنم بمال خویش همه؟ گفت: نه.
گفت: دو بهر؟ گفت: نیمه اى؟ گفت: نه، گفت: سیکى؟ گفت: سیکى، و سیکى هم بسیار است، و اختیار احمد حنبل در وصیت چهار یک است از بهر این حدیث که گفت: «و الثلث کثیر».
عنصری بلخی : بحر متقارب
شماره ۶۱ - بیک ماه بالا گرفت آن نهال
قدسی مشهدی : رباعیات
شماره ۴۵۱ - خوش نیست حقیقت و مجاز از هم پاک
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۶ - اندر احوال طفولیت رام
چو ماه رام را پرتو عیان شد
هلال عید ماه آسمان شد
چو چشم دایه دید آن پارهٔ نور
بشسته در گلاب و مشک و کافور
به صد جان جای کردش مهد زرین
دهانش از شیرهٔ جان ساخت شیرین
پدر از دیدن او گشت خرسند
دعا بر تربیت افزود صد چند
ببالیدن علَم شد سرو نوخیز
نیارستی برو دیدن نظر تیز
ز ماه افزونی آن رشک خورشید
همی بالید در تن جان امید
به نیسان گشت آن خورشید اقبال
چو ماه چارده در چارده سال
به مکتب رفت علم و دان ش آموخت
عطارد را ز رشک خامه دل سوخت
سلاح جنگ یک یک یاد می کرد
به تیر انداختن دل شاد می کرد
به اندک مدت آن طفل جواندل
چه یک فنی، به هر فن گشت کامل
چو جسرت را دل از اولاد شد شاد
به جا آورد شکرِ حق ز اولاد
به کام بخت فارغ بال بنشست
به تخت جم به صد اقبال بنشست
هلال عید ماه آسمان شد
چو چشم دایه دید آن پارهٔ نور
بشسته در گلاب و مشک و کافور
به صد جان جای کردش مهد زرین
دهانش از شیرهٔ جان ساخت شیرین
پدر از دیدن او گشت خرسند
دعا بر تربیت افزود صد چند
ببالیدن علَم شد سرو نوخیز
نیارستی برو دیدن نظر تیز
ز ماه افزونی آن رشک خورشید
همی بالید در تن جان امید
به نیسان گشت آن خورشید اقبال
چو ماه چارده در چارده سال
به مکتب رفت علم و دان ش آموخت
عطارد را ز رشک خامه دل سوخت
سلاح جنگ یک یک یاد می کرد
به تیر انداختن دل شاد می کرد
به اندک مدت آن طفل جواندل
چه یک فنی، به هر فن گشت کامل
چو جسرت را دل از اولاد شد شاد
به جا آورد شکرِ حق ز اولاد
به کام بخت فارغ بال بنشست
به تخت جم به صد اقبال بنشست
صفای اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۰ - بیک پیمانه ام دیوانه کردند
بیک پیمانه ام دیوانه کردند
ازین افیون که در پیمانه کردند
ثبات و صبر گنج بی زوالند
که منزل در دل ویرانه کردند
گشود این در چو از زندان تائید
کلید عشق را دندانه کردند
مرا آموختند این آشنایان
غمی کز خویشتن بیگانه کردند
چه شمع افروختند این خوبرویان
که دل را همپر پروانه کردند
چو حسن او بعالم داستان شد
حدیث عشق ما افسانه کردند
جماد و جانور در کشت انسان
هیولی و صور را دانه کردند
برست این دانه و بالید و بر داد
درودند و دل فرزانه کردند
جنود عقل را نازم که در راه
جهاد نفس را مردانه کردند
اسیر سر سربازان عشقم
که جان را همسر جانانه کردند
نبود این نه خم مینا که مستان
مرا دردیکش میخانه کردند
من آن بازم که پر دادند و پرواز
بسمت شه چو دور از لانه کردند
ز بام عرش دل کروبیان دوش
سر ما را کبوتر خانه کردند
پریرویان میان مجلس جمع
سر زلف بت من شانه کردند
صفا را نطق جان دادند آنان
که چوب خشک را حنانه کردند
بیک پیمانه ام بردند از دست
نمیدانم چه در پیمانه کردند
ازین افیون که در پیمانه کردند
ثبات و صبر گنج بی زوالند
که منزل در دل ویرانه کردند
گشود این در چو از زندان تائید
کلید عشق را دندانه کردند
مرا آموختند این آشنایان
غمی کز خویشتن بیگانه کردند
چه شمع افروختند این خوبرویان
که دل را همپر پروانه کردند
چو حسن او بعالم داستان شد
حدیث عشق ما افسانه کردند
جماد و جانور در کشت انسان
هیولی و صور را دانه کردند
برست این دانه و بالید و بر داد
درودند و دل فرزانه کردند
جنود عقل را نازم که در راه
جهاد نفس را مردانه کردند
اسیر سر سربازان عشقم
که جان را همسر جانانه کردند
نبود این نه خم مینا که مستان
مرا دردیکش میخانه کردند
من آن بازم که پر دادند و پرواز
بسمت شه چو دور از لانه کردند
ز بام عرش دل کروبیان دوش
سر ما را کبوتر خانه کردند
پریرویان میان مجلس جمع
سر زلف بت من شانه کردند
صفا را نطق جان دادند آنان
که چوب خشک را حنانه کردند
بیک پیمانه ام بردند از دست
نمیدانم چه در پیمانه کردند
ملا احمد نراقی : باب چهارم
تمهیدات الهی جهت ورود انسان به دنیا
و این شمه ای بود از حکمتهای و عجایبی که در نطفه در ظلمتکده رحم به ظهور رسید و چون جثه او بزرگتر و جای او در رحم تنگ شد نظر کن که چون آن را راه نمود تا سرنگون شده قدم از تنگنای رحم به فضای دنیا نهاد و چون بعد از بیرون آمدن محتاج به غذائی بود و بدن او نرم و سست و تحمل غذای ثقیل را نداشت خون حیض را گازری کرده رنگ سیاه آن را سفید و ممر آن را که از اسافل اعضا بود مسدود و آن را از راه پستان به جهت غذای طفل روانه فرمود، و پستان را سری آفرید مطابق دهان طفل شیرخوار، و چون طفل را توانایی بلع شیر بسیار در یک دفعه نبود در آن سوراخهای بسیار کوچک قرار داد تا شیر به تدریج از آنها به مکیدن برآید و بنگر که چگونه آن طفل را راهنمائی به پستان و مکیدن آن نمود و بیرون آمدن دندان را به تأخیر افکند تا از آن، پستان مادر را المی نرسد و چون به سبب شیر، رطوبت بسیار در دماغ او مجتمع می شد گریه را بر آن گماشت تا به سبب آن، رطوبت دفع شود و نزول به چشم و عضو دیگر نکند و آن را فاسد کند و چون چندی از آن گذشت و گوشت او محکم و طاقت غذاهای غلیظ را به هم رسانید از برای او دندان رویانید بدون آنکه در وقت آن تقدیمی یا تأخیری واقع شود.
و تا خود آن طفل متکفل تربیت خود نمی توانست شد پدر و مادر را بر او مهربان گردانید تا آرام و خواب را برخود حرام کرده به پرستاری او قیام نمایند و بعد از آن به تدریج او را ادراک و فهم و توانائی و عقل کرامت فرمود و در قوای باطنیه و نفس مجرده او اسراری چند مخزون ساخت که عقول در آن حیران و فهوم واله و سرگردان اند.
و تا خود آن طفل متکفل تربیت خود نمی توانست شد پدر و مادر را بر او مهربان گردانید تا آرام و خواب را برخود حرام کرده به پرستاری او قیام نمایند و بعد از آن به تدریج او را ادراک و فهم و توانائی و عقل کرامت فرمود و در قوای باطنیه و نفس مجرده او اسراری چند مخزون ساخت که عقول در آن حیران و فهوم واله و سرگردان اند.
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۳۱ - ز خاک تا که گل و ضیمران برآمدهاند
ز خاک تا که گل و ضیمران برآمدهاند
به یاد روی تو در گلسِتان برآمدهاند
به کام غنچه و گل زعفران که ریخته است؟
که در تبسم از آن زعفران برآمدهاند
همیشه سِیرِ تکامل نصیب گلهایی است
که تحت تربیت باغبان برآمدهاند
نشانههاست که خار و گل و گیاه چمن
ز خاک در طلب پی نشان برآمدهاند
(فرات) و (پرتو) و (مفتون) و (رنجی) و (صابر)
در این معامله خوش ز امتحان برآمدهاند
به یاد روی تو در گلسِتان برآمدهاند
به کام غنچه و گل زعفران که ریخته است؟
که در تبسم از آن زعفران برآمدهاند
همیشه سِیرِ تکامل نصیب گلهایی است
که تحت تربیت باغبان برآمدهاند
نشانههاست که خار و گل و گیاه چمن
ز خاک در طلب پی نشان برآمدهاند
(فرات) و (پرتو) و (مفتون) و (رنجی) و (صابر)
در این معامله خوش ز امتحان برآمدهاند
فیاض لاهیجی : رباعیات
شماره ۸۰ - فیاض ترا لاف حرامست هنوز