عبارات مورد جستجو در ۳۲ گوهر پیدا شد:
خاقانی : رباعیات
شماره ۴۰ - خاقانی را دل تف از درد بسوخت
انوری : غزلیات
غزل ۳۰۴ - ای غایت عیش این جهانی
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۲۳۷ - هر که صید او شود با دیگری کارش نباشد
هر که صید او شود با دیگری کارش نباشد
وانکه داغ او گرفت از بندگی عارش نباشد
نیست عیبی اندرین گوهر،ولیکن من شکستش
میکنم، تاهیچ کس جز من خریدارش نباشد
طالب مقصود را از در نشاید باز گشتن
آستان را بوسه باید داد، اگر بارش نباشد
دوستان گویند: کز دردش به غایت میگدازی
چون کند بیچاره رنجوری؟ که تیمارش نباشد
هر که عاشق باشد او را، مینپندارم، که در دل
حرقتی، یا رقتی در چشم بیدارش نباشد
عشق و مستوری بهم دورند و راه پاکبازی
آن کسی آسان رود کین شیشه در بارش نباشد
در خرابات امشبم رندی به مستی دید و گفتا:
این چنین صوفی، عجب دارم، که زنارش نباشد
فکرتم هر لحظه میگوید که: جان در پایش افشان
کار جان سهلست، میترسم سزاوارش نباشد
گر مسلمانی، نگه کن در گرفتاران به رحمت
کافرست آن کس که رحمی بر گرفتارش نباشد
راه عشق و سر درد و وصف مهر ماهرویان
هر کسی گوید، ولی این نالهٔ زارش نباشد
اوحدی امیدوار تست و دارد چشم یاری
گر تو یار او نباشی، هیچ کس یارش نباشد
وانکه داغ او گرفت از بندگی عارش نباشد
نیست عیبی اندرین گوهر،ولیکن من شکستش
میکنم، تاهیچ کس جز من خریدارش نباشد
طالب مقصود را از در نشاید باز گشتن
آستان را بوسه باید داد، اگر بارش نباشد
دوستان گویند: کز دردش به غایت میگدازی
چون کند بیچاره رنجوری؟ که تیمارش نباشد
هر که عاشق باشد او را، مینپندارم، که در دل
حرقتی، یا رقتی در چشم بیدارش نباشد
عشق و مستوری بهم دورند و راه پاکبازی
آن کسی آسان رود کین شیشه در بارش نباشد
در خرابات امشبم رندی به مستی دید و گفتا:
این چنین صوفی، عجب دارم، که زنارش نباشد
فکرتم هر لحظه میگوید که: جان در پایش افشان
کار جان سهلست، میترسم سزاوارش نباشد
گر مسلمانی، نگه کن در گرفتاران به رحمت
کافرست آن کس که رحمی بر گرفتارش نباشد
راه عشق و سر درد و وصف مهر ماهرویان
هر کسی گوید، ولی این نالهٔ زارش نباشد
اوحدی امیدوار تست و دارد چشم یاری
گر تو یار او نباشی، هیچ کس یارش نباشد
باباطاهر عریان همدانی : دوبیتیها
دوبیتی ۱۶۶ - بیا سوته دلان گردهم آئیم
محتشم کاشانی : رباعیات
رباعی ۴ - گفتند ز حادثات این دیر خراب
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۳۸۳ - میشوم من داغ، هر کس را که میسوزد فلک
صائب تبریزی : تکبیتهای برگزیده
تکبیت ۴۳۲ - مرا به بلبل تصویر رحم میآید
عطار نیشابوری : باب پانجدهم: در نیازمندی به ملاقات همدمی محرم
شماره ۹ - آنکس که غمِ کهنه و نو میداند
عرفی شیرازی : غزلها
غزل ۵۱۱ - دلی داریم و ما جمعی پریشان از غم اوییم
دلی داریم و ما جمعی پریشان از غم اوییم
که می میرد برای درد و ما در ماتم اوییم
به این آمیزش و این محرمی گر تو به دیداری
مکن بیگانگی غم، که ما هم محرم اوییم
اگر با مرد غم باشیم، تاب آریم این غم را
که ناشایسته ای چند، آرزومند غم اوییم
بجو فرزانه ای عرفی، که گوید حالت عشقت
که ما دیوانه کان هرزه گرد عالم اوییم
که می میرد برای درد و ما در ماتم اوییم
به این آمیزش و این محرمی گر تو به دیداری
مکن بیگانگی غم، که ما هم محرم اوییم
اگر با مرد غم باشیم، تاب آریم این غم را
که ناشایسته ای چند، آرزومند غم اوییم
بجو فرزانه ای عرفی، که گوید حالت عشقت
که ما دیوانه کان هرزه گرد عالم اوییم
شاه نعمتالله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۵ - باده می نوش و جام را می بین
باده می نوش و جام را می بین
خلق را مظهر خدا می بین
قدمی نه به خلوت درویش
پادشه همدم گدا می بین
ای که گوئی کجا توانم دید
دیده بگشا و هر کجا می بین
نور چشمست و در نظر پیداست
نظری کن به چشم ما می بین
نالهٔ زار مبتلا بشنو
حال مسکین مبتلا می بین
دُرد دردش مدام می نوشم
همدم ما شو و دوا می بین
نعمت الله را به دست آور
سید و بنده را بیا می بین
خلق را مظهر خدا می بین
قدمی نه به خلوت درویش
پادشه همدم گدا می بین
ای که گوئی کجا توانم دید
دیده بگشا و هر کجا می بین
نور چشمست و در نظر پیداست
نظری کن به چشم ما می بین
نالهٔ زار مبتلا بشنو
حال مسکین مبتلا می بین
دُرد دردش مدام می نوشم
همدم ما شو و دوا می بین
نعمت الله را به دست آور
سید و بنده را بیا می بین
شاه نعمتالله ولی : قطعات
قطعه ۹۸ - به درد دل گرفتارم به من ده دُردی دردش
محمود شبستری : کنز الحقایق
التعظیم لامر الله و الشفقه علی خلق الله
به جان تعظیم امر حق به جا آر
بدل بر خلق شفقت نیز میدار
شریعت ورز کان تعظیم امر است
که شفقت نیکوی با زید و عمرو است
برای خود به امرش کار میکن
مسلمانی خود اظهار میکن
هر آنچت گفت حق کلی به جا آر
نه بهر نفس خود بهر خدا آر
که تعظیم آن بود کان را کنی کار
نداری کار او بر جان خود بار
رها کن بوالفضولی و هوس را
مرنج از کس مرنجان نیز کس را
به ناخوانده مشو مهمان مردم
منه باری ز خود بر جان مردم
وگر آیند مهمانان به ناگاه
گرامی دا و عذرش نیز میخواه
وگر داری تو وامی باز ده زود
کز این رو شد خدا و خلق خشنود
مده وام ار دهی دیگر مخواهش
به سختی تقاضا جان مکاهش
مگو درد دلت با خلق بسیار
وگر گویند با تو گوش میدار
ز کس چیزی مخواه و گر بخواهند
بده گر باشدت هرچند کاهند
مگو غیب کسان ور زانکه ایشان
کنندت عیب کمتر شو پریشان
مکن غیبت وگر گویند مشنو
چو میدانی تفاوت نیست یک جو
منه بهتان که آن جرمی عظیمست
مزن بر روی کودک چون یتیم است
یتیمان را پدر باش و برادر
بدان حق پدر با حق مادر
ضعیفان را فرو مگذار در راه
که افتد اینچنین بسیار در راه
مکن با دیگری کاری که آنت
اگر با تو کنند باشد گرانت
مکن بهر طمع با کس نکوئی
که رنجور است مطمع از دو روئی
بدان تعظیمت افشای سلام است
یقین دان شفقتت بذل طعام است
چو کردی با کسی احسان نعمت
بر او منت منه زو دار منت
دگر گر با کسی کردی نکوئی
نباشد نیکوئی چون باز گوئی
بدل بر خلق شفقت نیز میدار
شریعت ورز کان تعظیم امر است
که شفقت نیکوی با زید و عمرو است
برای خود به امرش کار میکن
مسلمانی خود اظهار میکن
هر آنچت گفت حق کلی به جا آر
نه بهر نفس خود بهر خدا آر
که تعظیم آن بود کان را کنی کار
نداری کار او بر جان خود بار
رها کن بوالفضولی و هوس را
مرنج از کس مرنجان نیز کس را
به ناخوانده مشو مهمان مردم
منه باری ز خود بر جان مردم
وگر آیند مهمانان به ناگاه
گرامی دا و عذرش نیز میخواه
وگر داری تو وامی باز ده زود
کز این رو شد خدا و خلق خشنود
مده وام ار دهی دیگر مخواهش
به سختی تقاضا جان مکاهش
مگو درد دلت با خلق بسیار
وگر گویند با تو گوش میدار
ز کس چیزی مخواه و گر بخواهند
بده گر باشدت هرچند کاهند
مگو غیب کسان ور زانکه ایشان
کنندت عیب کمتر شو پریشان
مکن غیبت وگر گویند مشنو
چو میدانی تفاوت نیست یک جو
منه بهتان که آن جرمی عظیمست
مزن بر روی کودک چون یتیم است
یتیمان را پدر باش و برادر
بدان حق پدر با حق مادر
ضعیفان را فرو مگذار در راه
که افتد اینچنین بسیار در راه
مکن با دیگری کاری که آنت
اگر با تو کنند باشد گرانت
مکن بهر طمع با کس نکوئی
که رنجور است مطمع از دو روئی
بدان تعظیمت افشای سلام است
یقین دان شفقتت بذل طعام است
چو کردی با کسی احسان نعمت
بر او منت منه زو دار منت
دگر گر با کسی کردی نکوئی
نباشد نیکوئی چون باز گوئی
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۲۴۱۳ - از گرفتاری دلم فارغ زپیچ و تاب شد
از گرفتاری دلم فارغ زپیچ و تاب شد
ناله زنجیر، خوابم را صدای آب شد
کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض
ایمن از تیغ است هر خونی که مشک ناب شد
جهل دارد همچنان خم در خم عصیان مرا
گر به ظاهر قامت خم گشته ام محراب شد
با فقیران دست در یک کاسه کردن عیب نیست
بحر با آن منزلت همکاسه گرداب شد
چون رگ سنگ است اهل درد را بر دل گران
در میان زخمها زخمی که بی خوناب شد
شرم هیهات است خوبان را سپرداری کند
هاله نتواند حجاب پرتو مهتاب شد
گر برآرد می زخود پیمانه ما دور نیست
پنجه مرجان نگارین در میان آب شد
فکر من صائب جهان خاک را دل زنده کرد
این سفال خشک از ریحان من سیراب شد
ناله زنجیر، خوابم را صدای آب شد
کوته است از حرف خاموشان زبان اعتراض
ایمن از تیغ است هر خونی که مشک ناب شد
جهل دارد همچنان خم در خم عصیان مرا
گر به ظاهر قامت خم گشته ام محراب شد
با فقیران دست در یک کاسه کردن عیب نیست
بحر با آن منزلت همکاسه گرداب شد
چون رگ سنگ است اهل درد را بر دل گران
در میان زخمها زخمی که بی خوناب شد
شرم هیهات است خوبان را سپرداری کند
هاله نتواند حجاب پرتو مهتاب شد
گر برآرد می زخود پیمانه ما دور نیست
پنجه مرجان نگارین در میان آب شد
فکر من صائب جهان خاک را دل زنده کرد
این سفال خشک از ریحان من سیراب شد
کمالالدین اسماعیل : رباعیات
شماره ۲۶۰ - چشم تو اگر نظر بغمخواران کرد
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۳ - وله ایضا
اسبی دارم که دور از اسبت
همواره در آرزوی کاهست
می خسبد روز همچو شب زانک
آفاق بچشم او سیاهست
در خاک ز بهر قوت، خاشاک
می جوید ازین سبب دو تا هست
پوشیده پلاس و خاک بر سر
پیوسته ز جوع داد خواهست
آسوده بماند پشتش از زین
زانکش شکم تهی پنا هست
زین پس نرود پیاده یک گام
کان گوشه نشین نه مرد را هست
در تک ببرد سبق بر این اسب
چو بین اسبی که جفت شاهست
بد تر جایی بمذهب او
در زیر سپهر پایگا هست
نه کاه در و ، نه جو، نه سبزه
این آخر او چه جایگاهست؟
افسانۀ جو فرامشش شد
زیرا که ندید دیر گا هست
این حال جوست و بی تکلف
تا کاه نخورد یک دو ما هست
تا روزه بشب بدان گشاید
ترتیب ببرگش آب چا هست
تیغی یمنی بخورد روزی
... ا هست
دندان گیرد ز روی من زانک
با کاه بر نگش اشتبا هست
عالم همه تا بگاه دیوار
بر گرسنگی او گوا هست
فریادش اگر رسی کنون رس
کش حال ز حد برون تبا هست
تو غره مشو که می زند دم
یک دم باشد زنیست تا هست
یک بار الحمد و تو بری کاه
در کارش کن که بی گنا هست
همواره در آرزوی کاهست
می خسبد روز همچو شب زانک
آفاق بچشم او سیاهست
در خاک ز بهر قوت، خاشاک
می جوید ازین سبب دو تا هست
پوشیده پلاس و خاک بر سر
پیوسته ز جوع داد خواهست
آسوده بماند پشتش از زین
زانکش شکم تهی پنا هست
زین پس نرود پیاده یک گام
کان گوشه نشین نه مرد را هست
در تک ببرد سبق بر این اسب
چو بین اسبی که جفت شاهست
بد تر جایی بمذهب او
در زیر سپهر پایگا هست
نه کاه در و ، نه جو، نه سبزه
این آخر او چه جایگاهست؟
افسانۀ جو فرامشش شد
زیرا که ندید دیر گا هست
این حال جوست و بی تکلف
تا کاه نخورد یک دو ما هست
تا روزه بشب بدان گشاید
ترتیب ببرگش آب چا هست
تیغی یمنی بخورد روزی
... ا هست
دندان گیرد ز روی من زانک
با کاه بر نگش اشتبا هست
عالم همه تا بگاه دیوار
بر گرسنگی او گوا هست
فریادش اگر رسی کنون رس
کش حال ز حد برون تبا هست
تو غره مشو که می زند دم
یک دم باشد زنیست تا هست
یک بار الحمد و تو بری کاه
در کارش کن که بی گنا هست
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۳۵۲ - عافیت غم را مداوا کرد و زین غم سوختم
همام تبریزی : رباعیات
شماره ۶۴ - رنج تو چو رنج خویش پنداشته ام
همام تبریزی : مفردات
شماره ۷ - از دل خبر مپرس که بر وی چه ها گذشت
جلال عضد : رباعیّات
شماره ۲۱ - هرکس که قرین من غمخوار شود
قائم مقام فراهانی : نامههای فارسی
شمارهٔ ۱۰۹ - ایضا به میرزا تقی علی آبادی نوشته
مخدوم مشفق مهربان من: صحیفه شریفه رسید و مضمون مودت مشحون معلوم گردید. اظهار کمال تکدر و تحسر درین مصیبت کرده بودید که مثل شما کم کسی متالم و متاثر است. شما را میدانم که مثل من متاثر و متحسر بوده اید. این که نوشته بودید که من باید بشما تسلیت بدهم چنین است؛ الحق مرحوم طاب ثراه نسبت پدری و غمخواری بشما بیش از من داشت، درین مصایب و نوایب سفر و حضر و این وبا و طاعون که مایة این همه مصایب گشت؛ اگر همین قدر باشد که روزگار مساعدتی میکرد که ادراک لقای شما چندین مجلس بی نفاق که امروز از نوادر آفاق است مقدور میشود که چندی با هم نشینیم و غم های کهنه و نو را بمطالعه اشعار جدید و مذاکره عهود قدیم از دل بیرون کنیم؛ باز طوری بود ولیکن این هم از قراین خارجه و از نامساعدتی بخت و طالع من علی الظاهر اسباب موجود ندارد.
فرشته ای است بدین بام لاجورد اندود
که پیش آرزوی بی دلان کشد دیوار
چیزی که در میانه مایة خوشحالی است این است که عالیجناب فضایل مآب اخوی مقامی آقاعلی مژدة اجتماع سعدین را داد و در ضمن این مژدة نوید امیدی بملاقات بهجت آیات سامی بجان و دل رسانید. ان شاءالله تعالی همین مامول از پرده غیب جلوه ظهور کند و مایة آسایش روان آید.
اکنون غیر این تمنائی خاطر حزین را نیست و مایة سکون و آرام دل اندوهگین نه. لعل الله یجمعنی و ایاک، شرح این مقالات بتحریر مراسلات درست نیاید، شبی میخواهد و شمعی، فراغتی و جمعی، زیاده چه زحمت دهد همواره دیده بر وصول مکاتبات و رجوع مهمات است. والسلام
فرشته ای است بدین بام لاجورد اندود
که پیش آرزوی بی دلان کشد دیوار
چیزی که در میانه مایة خوشحالی است این است که عالیجناب فضایل مآب اخوی مقامی آقاعلی مژدة اجتماع سعدین را داد و در ضمن این مژدة نوید امیدی بملاقات بهجت آیات سامی بجان و دل رسانید. ان شاءالله تعالی همین مامول از پرده غیب جلوه ظهور کند و مایة آسایش روان آید.
اکنون غیر این تمنائی خاطر حزین را نیست و مایة سکون و آرام دل اندوهگین نه. لعل الله یجمعنی و ایاک، شرح این مقالات بتحریر مراسلات درست نیاید، شبی میخواهد و شمعی، فراغتی و جمعی، زیاده چه زحمت دهد همواره دیده بر وصول مکاتبات و رجوع مهمات است. والسلام