تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
آگاهى یافتن موبد از قیصر روم و رفتن به جنگ
جهان را گوهرو آیین چنین است
که با هم گوهران خود به کین است
هر آن کس را که او خواند براند
هر آن چیزی که او بخشد ستاند
بود تلخش همیشه جفت شیرین
چنان چون آفرینش جفت نفرین
شبش با روز باشد ناز با رنج
بلا با خرمی بدخواه با گنج
نباسد شادمانی بی نژندی
نه پیروزی بود بی مستمندی
بخوان این داستان ویس و رامین
بدو در گونه گون کار جهان بین
گهی اندوه و گه شادی ننوده
گهی بدخواه و گاهی دوست بوده
چو شاهنشاه دل خویش کرد با ویس
دگر راه در میان افتاد ابلیس
فرود کشت آن چراغ مهربانی
بکند از بن درخت شادمانی
شهنشه موبد از قیصر خبر یافت
که قیشر دل ز راه مهر بر تافت
ز بدراهی نهادی دیگر آورد
به خود کامی سر از چنینبر آورد
همه پیمانهای کرده بشکست
بسی کسهای موبد را فرو بست
ز روم آمد سپاهی سوی ایران
بسی آباد را کردند واران
نفیر آمد به در گاه شهنشاه
به تارک بر فشانان خاک در گاه
خروشان سربسر فریاد خواهان
ز بیداد زمانه داد خواهان
شهنشه رای زد رفتن به پیگار
ز باغ ملک بر کندن همه خار
به شاهان و بزرگان نامه ها کرد
ز هر شهری یکی لشکر بیاورد
سپه گرد آمد اندر مرو چندان
که دشت مرو تنگ آمد بریشان
ز در گاهی بر آمد نالهء نای
به راه افتاد شاه لشکر آرای
سفر باد خزان شد مرو گلزار
چو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار
چو بیرون برد شاهنشاه لشکر
به یاد آمدش کار ویس دلبر
که رامین را چگونه دوستدارست
دلش با وی چگونه سازگارست
به نادانی ز من بگریشت یک بار
مرا بی صبر و بی دل کرد و بی یار
اگر یک ره دگر چونان گریزد
به تیغ هجر خون من بریزد
پس آن به کش نگه دارم بدین بار
کجا غم خوردم از جستنش بسیار
جدایی را نیارم دید ازین پس
همین یک ره که دیدستم مرا بس
هر آن گاهی که باشد مرد هشیار
ز سروخی دو بارش کی گزد مار
شتر را بی گمان زانو ببستن
بسی آسان تر از گم گشته جستن
چو زین اندیشان با دل همی راند
همان گه زرد فرخ حاده را خواند
بدو گفت ای گرانمایه برادر
مرا با جان و با دیده برابر
نگر تا تو چنین کردار دیدی
ویا از هیچ داننده شنیدی
که چندین بار با من کرد رامین
دلم را سیر کرد از جان شیرین
همه ساله همی سوزد بر آذر
ز دست دایه و ویس و برادر
بماندستم به دست این سه جادو
برین دردم نیفتد هیچ دارو
نه از بند و نه از زندان بترسند
نه از دوزخ نه از یزدان بترسند
چه شاید کرد با سه دیو دژحیم
که نز شرم آگهی دارند و نز بیم
کند بی شرم هر کاری که خواهد
نترسد زانکه آب او بکاهد
اگر چه شاه شاهان جهانم
ز خود بیچاره تر کس را ندانم
چه سودست این خداوندی و شاهی
که روزم همچو قیرست از سیاهی
همهکس را به گیتی من دهم داد
مرا از بخت خود صد گونه فریاد
ستم دیده ز من مردان صف در
کنون گشته زنی بر من ستمگر
همه بیداد من هست از دل من
که گشت از عاشقی همدست دشمن
جهان از بهر آن بد نام خواهد
که خون من همی در جام خواهد
سیه شد روی نام من به یک ننگ
نضوید آب صد دریا ازو زنگ
ز یک سو زن مرا دشمن گرفته
وزو خورشید نام من گرفته
ز دیگر سو کمین کرده بردار
ز کین بر جان من آهخته خنجر
نهاده چشم تا کی دست یابد
که چون دشمن به قتل من شتابد
ندانم چون بود فرجام کارم
چه خواهد کرد با من روزگارم
درین اندیشه روز و شب چنانم
که با من نیست پنداری روانم
جرا جویم به صد فرسنگ دشمن
که دشمن هست هم در خانهء من
به در بستن چرا جویم بهانه
که آب من بر آمد هم ز خانه
به پیری در بلایی او فتادم
کجا با او بشد گیتی ز یادم
کنون باید همی رفتن به پیگار
بماندن ویس را ایدر بناچار
حصار آهین و بند رویین
بسنبد تا ببیند روی رامین
ندانم هیچ چاره جز یکی کار
که رامین را برم با خود به پیگار
بمانم ویس را ایدر غریوان
ببسته در دز اشکفت دیوان
چو باشد رام در ره ویس در بند
نیابند ایچ گونه روی پیوند
ولیکن دز به تو خواهم سپردن
ترا باید همی تیمار خوردن
دل من بر تو دارد استواری
که در هر کار داری هوشیاری
نباید مر ترا گفتن که چون کن
ز هر کاری تو هشیاری فزون کن
نگه دار این دو جادو را در آن دز
ز رنگ و چارهء رامین گربز
دو صد منزل زمین پینود خواهم
به نیکی نام خود بفزود خواهم
چو رامین نزد ویس آید به نیزنگ
شود نامی که می جویم همه ننگ
اگر چه خانه کن باشد دوصد کس
مر ایشان را شکافنده یکی بس
مرا سه جادو اندر خانگاهند
که در نیرنگ جستن سه سپاهند
ز دیوان گر هزاران جشکر آیند
به دستان این سه جادو بر تر آیند
مرا چونان که تو دیدی ببستند
امید شادیم در دل شکستند
به تنبل جامهء صبرم بریدند
به زشتی پردهء نامم دریدند
نبیند غرقه از دریای جوشان
سه یک زان بد که من دیدم ازیشان
چو بشنید این سخن زرد از شهنشاه
بدو گفت ای به دانش برتر از ماه
منه بر دل تو چندین بار تیمار
که از تیمار گردد مرد بیمار
زنی باری که باشد تا تو چندین
ازو افغان کنی با اشک خونین
گر او در جادوی جز اهرمن نیست
زبونتر زو کسی در دست من نیست
نیابد هیچ بادی نزد او راه
نتابد بر رخانش بر خور و ماه
نبیند تا تو باز آیی ز پیگار
در آن دژ هیچ خلق و هیچ دیار
نگه دارم من آن جادو صنم را
چو دارد مردم سفله درم را
گرامی دارمش هنواره چونان
که دارد مردم آزاده مهمان
شهنشه در زمان با هفتصد گرد
برفت و ویس بانو را به دز برد
که با هم گوهران خود به کین است
هر آن کس را که او خواند براند
هر آن چیزی که او بخشد ستاند
بود تلخش همیشه جفت شیرین
چنان چون آفرینش جفت نفرین
شبش با روز باشد ناز با رنج
بلا با خرمی بدخواه با گنج
نباسد شادمانی بی نژندی
نه پیروزی بود بی مستمندی
بخوان این داستان ویس و رامین
بدو در گونه گون کار جهان بین
گهی اندوه و گه شادی ننوده
گهی بدخواه و گاهی دوست بوده
چو شاهنشاه دل خویش کرد با ویس
دگر راه در میان افتاد ابلیس
فرود کشت آن چراغ مهربانی
بکند از بن درخت شادمانی
شهنشه موبد از قیصر خبر یافت
که قیشر دل ز راه مهر بر تافت
ز بدراهی نهادی دیگر آورد
به خود کامی سر از چنینبر آورد
همه پیمانهای کرده بشکست
بسی کسهای موبد را فرو بست
ز روم آمد سپاهی سوی ایران
بسی آباد را کردند واران
نفیر آمد به در گاه شهنشاه
به تارک بر فشانان خاک در گاه
خروشان سربسر فریاد خواهان
ز بیداد زمانه داد خواهان
شهنشه رای زد رفتن به پیگار
ز باغ ملک بر کندن همه خار
به شاهان و بزرگان نامه ها کرد
ز هر شهری یکی لشکر بیاورد
سپه گرد آمد اندر مرو چندان
که دشت مرو تنگ آمد بریشان
ز در گاهی بر آمد نالهء نای
به راه افتاد شاه لشکر آرای
سفر باد خزان شد مرو گلزار
چو باد آمد نه گلشن ماند و نه بار
چو بیرون برد شاهنشاه لشکر
به یاد آمدش کار ویس دلبر
که رامین را چگونه دوستدارست
دلش با وی چگونه سازگارست
به نادانی ز من بگریشت یک بار
مرا بی صبر و بی دل کرد و بی یار
اگر یک ره دگر چونان گریزد
به تیغ هجر خون من بریزد
پس آن به کش نگه دارم بدین بار
کجا غم خوردم از جستنش بسیار
جدایی را نیارم دید ازین پس
همین یک ره که دیدستم مرا بس
هر آن گاهی که باشد مرد هشیار
ز سروخی دو بارش کی گزد مار
شتر را بی گمان زانو ببستن
بسی آسان تر از گم گشته جستن
چو زین اندیشان با دل همی راند
همان گه زرد فرخ حاده را خواند
بدو گفت ای گرانمایه برادر
مرا با جان و با دیده برابر
نگر تا تو چنین کردار دیدی
ویا از هیچ داننده شنیدی
که چندین بار با من کرد رامین
دلم را سیر کرد از جان شیرین
همه ساله همی سوزد بر آذر
ز دست دایه و ویس و برادر
بماندستم به دست این سه جادو
برین دردم نیفتد هیچ دارو
نه از بند و نه از زندان بترسند
نه از دوزخ نه از یزدان بترسند
چه شاید کرد با سه دیو دژحیم
که نز شرم آگهی دارند و نز بیم
کند بی شرم هر کاری که خواهد
نترسد زانکه آب او بکاهد
اگر چه شاه شاهان جهانم
ز خود بیچاره تر کس را ندانم
چه سودست این خداوندی و شاهی
که روزم همچو قیرست از سیاهی
همهکس را به گیتی من دهم داد
مرا از بخت خود صد گونه فریاد
ستم دیده ز من مردان صف در
کنون گشته زنی بر من ستمگر
همه بیداد من هست از دل من
که گشت از عاشقی همدست دشمن
جهان از بهر آن بد نام خواهد
که خون من همی در جام خواهد
سیه شد روی نام من به یک ننگ
نضوید آب صد دریا ازو زنگ
ز یک سو زن مرا دشمن گرفته
وزو خورشید نام من گرفته
ز دیگر سو کمین کرده بردار
ز کین بر جان من آهخته خنجر
نهاده چشم تا کی دست یابد
که چون دشمن به قتل من شتابد
ندانم چون بود فرجام کارم
چه خواهد کرد با من روزگارم
درین اندیشه روز و شب چنانم
که با من نیست پنداری روانم
جرا جویم به صد فرسنگ دشمن
که دشمن هست هم در خانهء من
به در بستن چرا جویم بهانه
که آب من بر آمد هم ز خانه
به پیری در بلایی او فتادم
کجا با او بشد گیتی ز یادم
کنون باید همی رفتن به پیگار
بماندن ویس را ایدر بناچار
حصار آهین و بند رویین
بسنبد تا ببیند روی رامین
ندانم هیچ چاره جز یکی کار
که رامین را برم با خود به پیگار
بمانم ویس را ایدر غریوان
ببسته در دز اشکفت دیوان
چو باشد رام در ره ویس در بند
نیابند ایچ گونه روی پیوند
ولیکن دز به تو خواهم سپردن
ترا باید همی تیمار خوردن
دل من بر تو دارد استواری
که در هر کار داری هوشیاری
نباید مر ترا گفتن که چون کن
ز هر کاری تو هشیاری فزون کن
نگه دار این دو جادو را در آن دز
ز رنگ و چارهء رامین گربز
دو صد منزل زمین پینود خواهم
به نیکی نام خود بفزود خواهم
چو رامین نزد ویس آید به نیزنگ
شود نامی که می جویم همه ننگ
اگر چه خانه کن باشد دوصد کس
مر ایشان را شکافنده یکی بس
مرا سه جادو اندر خانگاهند
که در نیرنگ جستن سه سپاهند
ز دیوان گر هزاران جشکر آیند
به دستان این سه جادو بر تر آیند
مرا چونان که تو دیدی ببستند
امید شادیم در دل شکستند
به تنبل جامهء صبرم بریدند
به زشتی پردهء نامم دریدند
نبیند غرقه از دریای جوشان
سه یک زان بد که من دیدم ازیشان
چو بشنید این سخن زرد از شهنشاه
بدو گفت ای به دانش برتر از ماه
منه بر دل تو چندین بار تیمار
که از تیمار گردد مرد بیمار
زنی باری که باشد تا تو چندین
ازو افغان کنی با اشک خونین
گر او در جادوی جز اهرمن نیست
زبونتر زو کسی در دست من نیست
نیابد هیچ بادی نزد او راه
نتابد بر رخانش بر خور و ماه
نبیند تا تو باز آیی ز پیگار
در آن دژ هیچ خلق و هیچ دیار
نگه دارم من آن جادو صنم را
چو دارد مردم سفله درم را
گرامی دارمش هنواره چونان
که دارد مردم آزاده مهمان
شهنشه در زمان با هفتصد گرد
برفت و ویس بانو را به دز برد
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
بردن شاه موبد ویس را به دز اشکفت و صفت دز و خبر یافتن رامین از ویس
دز اشکفت بر کوه کلان بود
نه کوهی بود بر جی زاسمان بود
ز سختی سنگ او مانند سندان
نکردی کار بر وی هیچ سوهان
ز بس پهنا یکی نیم جهان بود
ز بس بالا ستونی زاسمان بود
به شب بالاش بودی شمع پیکر
به سر بر آتش او را ماه و اختر
برو مردم ندیم ماه بودی
ز راز آسمان آگاه بودی
چو بر دز برد موبد دلستان را
مهی دیگر بیفزود آسمان را
به پیکر دز چو سنگین مجمری بود
نگه کن تا چه نیکو پیکری بود
به مجمر در رخان ویس آتش
بر آن آتش عبیر آن خال دلکش
حصار از روی آن ماه حصاری
شکفت همچو باغ نو بهاری
سمنبر ویس با دایه نشسته
شهنشه پنج در بر وی ببسته
همه در ها به مهر خویش کرده
همه مهرش برادر را سپرده
در صد گنج بر ویسه گشاده
در آن جا ساز صد ساله نهاده
در آن دز بود بختش را همه کام
مگر پیوند یار و دیدن رام
چو شاهنشه ز کار دز بپردخت
سوی مرو آمد و کام سفر ساخت
سپاهی بود همچون کوه آهن
بتر مردی درو بهتر ز بیژن
به رفتن هر یکی خندان و نازان
مگر رامین که گریان بود و نالان
ز تاب مهر سوزان تب گرفته
چو کبگی باز در مخلب گرفته
غبار حسرتش بر رخ نشسته
امید وصلتش در دل شکسته
به جسمش جان شیرین خوار گشته
به زیرش خزو دیبا خار گشته
نهروز او را قرار و نه شب آرام
به کام دشمنان افتاده بی کام
جگر پر ریش گشته دل پر از نیش
همی گفتی نهانی با دل خویش
چه عشقست اینکه هر گز کم نگردد
دلم روزی ازو خرم نگردد
مرا تا هست با عشق آشنایی
نبیند چشم بختم روشایی
اگر هر بار میزد بر دلم خار
خدنگ زهر پیکان زد ازین بار
برفت از پیش چشمم آن دلارام
که بی او نیست در تن صبر و آرام
به عشق اندر وفاداری نکردم
چو روز هجر او دیدم نمردم
چو سنگینه دلم چه آهنینم
که گیتی را همی بی او ببینم
اگر باشد تنم بی روی جانان
همان بهتر که باشم نیز بی جان
رفیقا حال ازین بتر چه دانی
که مر گم خوشترست از زندگانی
اگر جنان من با من نباشد
همان خوشتر که جان در تن نباشد
ز بهر دوست خواهم جان شیرین
چنان کز بهر دیدارش جهان بین
کنون کز بخت خود بی یار گشتم
ز جان و دیدگان بیزار گشتم
چو نالیدی چنثن از بخت بد ساز
به دل کردی سرودی دیگر آغاز
دلاگر عاشقی ناله بیاور
که بیدار هوا را نیست داور
که بخشاید به گیتی عاشقان را
که بخشایش کند درد کسان را
اگر نالم همی بر داد نالم
که ببریدند شادی را نهالم
ببردند آفتابم را ز پیشم
ز هجرش پر نمک کردند ریشم
ببار ای چشم من خونابم اکنون
کدامین روز را داری همی خون
مرا هر گز غمی چونین نباشم
سزد کت اشک جز خونین نباشد
اگر بودی به غم زین پیش خونبار
سزد گر جان فرو باری بدین بار
به باران تازه گردد روی گیهان
چرا پژمرده شد رویم ز باران
دلم را آتش تیمار بگدخت
به چشم آورد و بر زرین رخم تاخت
گرستن گرچه از مردان نه نیکوست
زمن نیکوست در هجر چنان دوست
چو باز آمد ز راه دز شهنشاه
ز حال ویس، رامین گشت آگاه
غمش بر غم فزود و درد بردرد
نشستش گرد هجران بر رخ زرد
چو طوفان از مژه بارید باران
بشست از روی زردش گرد هجران
همی گفتی سحنهای دل انگیز
که باشد مرد عاشق را دل آویز
من آن خسته دلم کز دوست دورم
ز بخت آزرده ام وز دل نفورم
چنانم تا حصاری گشت یارم
که گویی بسته در رویین حصارم
ببر بادا پیام من به دلبر
بگو صد داغ تو دارم به دل بر
مرا در دیده دیدار تو ماندست
چو اندر یاد گفتار تو ماندست
یکی خواب از دو چشمم من ستردست
یکی گیتی ز یاد من ببردست
درین سختی اگر من آهنینم
نمانم تا رخانت باز بینم
اگر درد مرا قسمت توان کرد
نماند در جهان یک جان بی درد
چنان گشتم ز درد و ناتوانی
که مرگم خوشترست از زندگانی
مرا زین درد کی باشم رهایی
که درمانم توی وز من جدایی
چو رامین را به روی آمد چنین حال
شد از مویه موی از ناله چون نال
همان دشمن که دیرین دشمنش بود
چو روی او بدید او را ببخضود
به یک گفته ز بیماری چنان شد
که سیمین تیر وی زرین کمان شد
فتاده در عماری زار و نالان
بیامد با شهنشه تا به گرگان
جنان شد کز جهان امید برداشت
تو گفتی زهر پیکان در جگرداشت
بزرگان پیش شاهنشاه رفتند
یکایک حال او با شه بگفتند
به خواهش باز گفتند ای خداوند
ترا رامین برادر هست و فرزند
نیایی در جهان چون او سواری
به هر فرهنگ چون او نامداری
همه کس را چو او کهتر بیاید
کزو بسیار کام دل بر آید
ترا در پیش چون او یک برادر
اگر دانی به از بسیار لشکر
ازو دندان دشمن بر تو کندست
که او شیر دمان و پیل تندست
اگر روزی ازو آزرده بودی
عفو کردی و خشنودی ننودی
کنون تازهمکن آزار رفته
به کینه مشکن این شاخ شکفته
کزو تا مرگ بس راهی نماندست
ز کوهش باز جز کاهی نماندست
همین یک بار بر جانش ببخشای
مرو را این سفر کردن مفرمای
سفر خود خوش نباشد با درستی
نگر تا چون بود با درد و سستی
نمانش تا بیاساید یکی ماه
که بس خسته شد او از شدت راه
چو گردد درد لشتی بر وی آسان
به دسرورت شود سوی خراسان
مگر به سازدش آن آب آن شهر
که این کضور چو زهرست آن چو پازهر
چو بشنید این سخن شاه از بزرگان
نماند آزاده رامین را به گرگان
چو شاهنشه بشد رامین بیاسود
همه دردی از اندامش بپالود
دگر ره ز عفرانش گشت
کمانش باز شمشاد جوان گشت
فتادش یوبهء دیدار دلبر
چو آتش در دل و چون تیر در بر
برفت از شهر گرگان یک سواره
به زیرش تندرو بادی تخاره
سرایان بود چون بلبل همه راه
به گوناگون سرود و گونه گون راه
نخواهم بی تو یارا زندگانی
نه آسانی نه کام این جهانی
نترسم چون ترا جویم ز دشمن
اگر باشد جهانی دشمن من
و گر راهم سراسر مار باشد
برو صد آهنین دیوار باشد
همه آبش بود جای نهنگان
همه کوهش بود جای پلنگان
گیا بر دشت اگر شمشیر باشد
وگر ریگش چو ببر و شیر باشد
سنومش باد باشد صاعقه میغ
نبارد بر سرم زان میغ چز تیغ
بود مر باد او را گرد پیکان
چنان چون ابر او را سنگ باران
به جان تو کز آن ره بر نگردم
و گر چونانکه بر گردم نه مردم
اگر دیدار تو باشد در آتش
نهم دو چشم بینایم بر آتش
و گر وصل تو باشد در دم شیر
مرا با او سخن باشد به شمشیر
ره وصلت مرا کوتاه باشد
سه ماهه راه گامی راه باشد
چو باشد گر بود شمشیر در راه
شهاب و برق بارد بر سر ماه
نه کوهی بود بر جی زاسمان بود
ز سختی سنگ او مانند سندان
نکردی کار بر وی هیچ سوهان
ز بس پهنا یکی نیم جهان بود
ز بس بالا ستونی زاسمان بود
به شب بالاش بودی شمع پیکر
به سر بر آتش او را ماه و اختر
برو مردم ندیم ماه بودی
ز راز آسمان آگاه بودی
چو بر دز برد موبد دلستان را
مهی دیگر بیفزود آسمان را
به پیکر دز چو سنگین مجمری بود
نگه کن تا چه نیکو پیکری بود
به مجمر در رخان ویس آتش
بر آن آتش عبیر آن خال دلکش
حصار از روی آن ماه حصاری
شکفت همچو باغ نو بهاری
سمنبر ویس با دایه نشسته
شهنشه پنج در بر وی ببسته
همه در ها به مهر خویش کرده
همه مهرش برادر را سپرده
در صد گنج بر ویسه گشاده
در آن جا ساز صد ساله نهاده
در آن دز بود بختش را همه کام
مگر پیوند یار و دیدن رام
چو شاهنشه ز کار دز بپردخت
سوی مرو آمد و کام سفر ساخت
سپاهی بود همچون کوه آهن
بتر مردی درو بهتر ز بیژن
به رفتن هر یکی خندان و نازان
مگر رامین که گریان بود و نالان
ز تاب مهر سوزان تب گرفته
چو کبگی باز در مخلب گرفته
غبار حسرتش بر رخ نشسته
امید وصلتش در دل شکسته
به جسمش جان شیرین خوار گشته
به زیرش خزو دیبا خار گشته
نهروز او را قرار و نه شب آرام
به کام دشمنان افتاده بی کام
جگر پر ریش گشته دل پر از نیش
همی گفتی نهانی با دل خویش
چه عشقست اینکه هر گز کم نگردد
دلم روزی ازو خرم نگردد
مرا تا هست با عشق آشنایی
نبیند چشم بختم روشایی
اگر هر بار میزد بر دلم خار
خدنگ زهر پیکان زد ازین بار
برفت از پیش چشمم آن دلارام
که بی او نیست در تن صبر و آرام
به عشق اندر وفاداری نکردم
چو روز هجر او دیدم نمردم
چو سنگینه دلم چه آهنینم
که گیتی را همی بی او ببینم
اگر باشد تنم بی روی جانان
همان بهتر که باشم نیز بی جان
رفیقا حال ازین بتر چه دانی
که مر گم خوشترست از زندگانی
اگر جنان من با من نباشد
همان خوشتر که جان در تن نباشد
ز بهر دوست خواهم جان شیرین
چنان کز بهر دیدارش جهان بین
کنون کز بخت خود بی یار گشتم
ز جان و دیدگان بیزار گشتم
چو نالیدی چنثن از بخت بد ساز
به دل کردی سرودی دیگر آغاز
دلاگر عاشقی ناله بیاور
که بیدار هوا را نیست داور
که بخشاید به گیتی عاشقان را
که بخشایش کند درد کسان را
اگر نالم همی بر داد نالم
که ببریدند شادی را نهالم
ببردند آفتابم را ز پیشم
ز هجرش پر نمک کردند ریشم
ببار ای چشم من خونابم اکنون
کدامین روز را داری همی خون
مرا هر گز غمی چونین نباشم
سزد کت اشک جز خونین نباشد
اگر بودی به غم زین پیش خونبار
سزد گر جان فرو باری بدین بار
به باران تازه گردد روی گیهان
چرا پژمرده شد رویم ز باران
دلم را آتش تیمار بگدخت
به چشم آورد و بر زرین رخم تاخت
گرستن گرچه از مردان نه نیکوست
زمن نیکوست در هجر چنان دوست
چو باز آمد ز راه دز شهنشاه
ز حال ویس، رامین گشت آگاه
غمش بر غم فزود و درد بردرد
نشستش گرد هجران بر رخ زرد
چو طوفان از مژه بارید باران
بشست از روی زردش گرد هجران
همی گفتی سحنهای دل انگیز
که باشد مرد عاشق را دل آویز
من آن خسته دلم کز دوست دورم
ز بخت آزرده ام وز دل نفورم
چنانم تا حصاری گشت یارم
که گویی بسته در رویین حصارم
ببر بادا پیام من به دلبر
بگو صد داغ تو دارم به دل بر
مرا در دیده دیدار تو ماندست
چو اندر یاد گفتار تو ماندست
یکی خواب از دو چشمم من ستردست
یکی گیتی ز یاد من ببردست
درین سختی اگر من آهنینم
نمانم تا رخانت باز بینم
اگر درد مرا قسمت توان کرد
نماند در جهان یک جان بی درد
چنان گشتم ز درد و ناتوانی
که مرگم خوشترست از زندگانی
مرا زین درد کی باشم رهایی
که درمانم توی وز من جدایی
چو رامین را به روی آمد چنین حال
شد از مویه موی از ناله چون نال
همان دشمن که دیرین دشمنش بود
چو روی او بدید او را ببخضود
به یک گفته ز بیماری چنان شد
که سیمین تیر وی زرین کمان شد
فتاده در عماری زار و نالان
بیامد با شهنشه تا به گرگان
جنان شد کز جهان امید برداشت
تو گفتی زهر پیکان در جگرداشت
بزرگان پیش شاهنشاه رفتند
یکایک حال او با شه بگفتند
به خواهش باز گفتند ای خداوند
ترا رامین برادر هست و فرزند
نیایی در جهان چون او سواری
به هر فرهنگ چون او نامداری
همه کس را چو او کهتر بیاید
کزو بسیار کام دل بر آید
ترا در پیش چون او یک برادر
اگر دانی به از بسیار لشکر
ازو دندان دشمن بر تو کندست
که او شیر دمان و پیل تندست
اگر روزی ازو آزرده بودی
عفو کردی و خشنودی ننودی
کنون تازهمکن آزار رفته
به کینه مشکن این شاخ شکفته
کزو تا مرگ بس راهی نماندست
ز کوهش باز جز کاهی نماندست
همین یک بار بر جانش ببخشای
مرو را این سفر کردن مفرمای
سفر خود خوش نباشد با درستی
نگر تا چون بود با درد و سستی
نمانش تا بیاساید یکی ماه
که بس خسته شد او از شدت راه
چو گردد درد لشتی بر وی آسان
به دسرورت شود سوی خراسان
مگر به سازدش آن آب آن شهر
که این کضور چو زهرست آن چو پازهر
چو بشنید این سخن شاه از بزرگان
نماند آزاده رامین را به گرگان
چو شاهنشه بشد رامین بیاسود
همه دردی از اندامش بپالود
دگر ره ز عفرانش گشت
کمانش باز شمشاد جوان گشت
فتادش یوبهء دیدار دلبر
چو آتش در دل و چون تیر در بر
برفت از شهر گرگان یک سواره
به زیرش تندرو بادی تخاره
سرایان بود چون بلبل همه راه
به گوناگون سرود و گونه گون راه
نخواهم بی تو یارا زندگانی
نه آسانی نه کام این جهانی
نترسم چون ترا جویم ز دشمن
اگر باشد جهانی دشمن من
و گر راهم سراسر مار باشد
برو صد آهنین دیوار باشد
همه آبش بود جای نهنگان
همه کوهش بود جای پلنگان
گیا بر دشت اگر شمشیر باشد
وگر ریگش چو ببر و شیر باشد
سنومش باد باشد صاعقه میغ
نبارد بر سرم زان میغ چز تیغ
بود مر باد او را گرد پیکان
چنان چون ابر او را سنگ باران
به جان تو کز آن ره بر نگردم
و گر چونانکه بر گردم نه مردم
اگر دیدار تو باشد در آتش
نهم دو چشم بینایم بر آتش
و گر وصل تو باشد در دم شیر
مرا با او سخن باشد به شمشیر
ره وصلت مرا کوتاه باشد
سه ماهه راه گامی راه باشد
چو باشد گر بود شمشیر در راه
شهاب و برق بارد بر سر ماه
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
زارى کردن ویس از رفتن رامین
چو آگه گشت ویس از رفت رام
به جشمش بام تیره گشت چون شام
فراقش ز عفران بر ارغوان ریخت
چو مژگانش گهر بر کهر با بیخت
جدایی بر رخانش زرگری کرد
ولیکن چشم او را جوهری کرد
زنان بر روی دست پر نگارش
بنفشه کرد تازه گل انارش
کبودش جامه بد چون سو کواران
رخانش لعل همچون لاله زاران
ز بس بر رخ زدن دست نگارین
ز بس بر جامه راندن اشک خونین
ازو بستد فراقش رنگ فرخ
رخش چون جامه کرد و جامه چون رخ
همی نالید بر تنهایی از جفت
خروشان زار با دایه همی گفت
فدای عاشقی کردم جوانی
فدای مهر جانان زندگانی
گمان کردم که ما با هم بمانیم
هر آن کامی که دل خواهد برانیم
قصا پیوند ما از هم ببریم
خدایی پردهء رازم بدرید
نگارا تا تو بودی در بر من
به نوشین خواب خوش بد بستر من
کنون تا بسترم پر خار کردی
مرا زان خواب خوش بیزار کردی
چو چشمم راز غم بی خواب کردی
کنارم را پر از خوناب کردی
ازان ترسد دل من گاه و بیگاه
که تو ناچار جویی جنگ بدخواه
بتابد مهر بر روی چو ماهت
نشیند گرد بر زلف سیاهت
نهی بر جای افسر خود بر سر
کمان گیری به جای رود و ساغر
زره پوشی به جای خز و دیبا
بفرسایدت آن اندام زیبا
چنان چون ریختی خونم به عبهر
بریزی خون بدخواهان به خنجر
چرا نشنیدم از تو هر چه گفتی
چرا با تو نرفتم چون تو رفتی
مگر بر من نشستی گرد راهت
شدی مشکین از آن زلف سیاهت
دلم با تو به راه اندر رفیق است
ز هجرت خسته و در خون غریق است
رفیقت را به راه اندر نگه دار
فزونتر زین که آزردی میازار
نکو باشد ز خوبان خوب کاری
ننودی دوستان را دوستداری
صتو آن کن با من ای باروی چون خون
که باشد با خور روی تو در خورص
صمرا یاد آر از حالم بیندیش
توانگر هم بیندیشد ز درویشص
صمرا دیدی که دود عشق چون بود
کنون آتش پدید آمد از آن دودص
صاز این هجرت بدین هول و درازی
همه دردی به چشمم گشت بازیص
چه طوفانست گویی بر روانم
جیحون می رود از دیدگانم
دلم چون نامهء پر رنج و دردست
که بر عنوان او این روی زعدست
نگر تا زاری اندر نامه چونست
که بر عنوان او دریای خونست
چو ویس از درد دل نالید بسیار
ز بس تیمار پیچان گشت چون مار
دل دایه بر آن دلبر همی سوخت
مرو را جز شکیبایی نیاموخت
همی گفتش سبوری کن که آخر
به کام دل رسد یک روز صابر
همه اندوه و تیمارت سر آید
ز تخم صابری شادی بر آید
اگر چه بیدلان را صبر خوردن
بسی آسانتر است از صبر کردن
صتو صابر باس و پند دایه بنیوش
که صبر تلخ بار آرد ترا نوشص
ترا در مان به جز یزدان که داند
ازین بندت رهاندن او تواند
همی خوان کرد گارت را به یاری
همی کن با همه کس خوبکاری
مگر یزدان شما را دست گیرد
ز ناگه آتش دشمن بمیرد
صبه اندرزت همین گفتن توانم
که جاره جز شکیبایی ندانمص
به پاسخ گفت وی را ویس دلکش
صبوری چون توان کردن در آتش
صتو نشنیدی چه گفت آن مرد تیمار
که داد او را رفیقی پند بسیارص
رفیقا بیش ازین پندم میاموز
برین گنبد نپاید مر ترا گوز
بشد یار و مرا کرده پدرود
چه این پندو چه پولی زان سر رود
صدل من با دل تو نیست یکسان
ترا دامن همی سوزد مرا جانص
صترا زان چه که من پیچم به تیمار
بود درد کسان بر دیگران خوارص
مرا گویی ترا صبرست چاره
چه آسانست کوشش برنظاره
تو معذوری که تو همچون سواری
ز رنج رهتو آگاهی نداری
تو قارونی ز صبر و من تهی دست
بود بر چشم سیران گرسته مست
تو نیز ای دایه با من همچنین
ز بهر من شکیبایی گزینی
همانن گر چه من بیدل بمانی
فغان در گیتی از من بیش رانی
تو بنشینی و از من صبر جویی
صبوری چون کنم بی دل نگویی
صاگر بیدل بود شیر ژد آگاه
برو چیره شود در دشت روباهص
تو پنداری مرا باید که چونین
همی بارد ز دیده سیل خونین
نخواهد هیچ کس بدبختی خویش
نجوید هیچ دانا سختی خویش
برم این چاه بدبختی تو کندی
به صد چاره مرا در وی فکندی
کنون آسان نشستی بر سر چاه
همی گویی ز یزدان یاوری خوار
صبجز یزدان ترا چاره که داند
ترا زین بند صختی او رهاندص
صنمد باشد در آب افگندن آسان
نباشد زو بر آوردنش از آن سانص
به جشمش بام تیره گشت چون شام
فراقش ز عفران بر ارغوان ریخت
چو مژگانش گهر بر کهر با بیخت
جدایی بر رخانش زرگری کرد
ولیکن چشم او را جوهری کرد
زنان بر روی دست پر نگارش
بنفشه کرد تازه گل انارش
کبودش جامه بد چون سو کواران
رخانش لعل همچون لاله زاران
ز بس بر رخ زدن دست نگارین
ز بس بر جامه راندن اشک خونین
ازو بستد فراقش رنگ فرخ
رخش چون جامه کرد و جامه چون رخ
همی نالید بر تنهایی از جفت
خروشان زار با دایه همی گفت
فدای عاشقی کردم جوانی
فدای مهر جانان زندگانی
گمان کردم که ما با هم بمانیم
هر آن کامی که دل خواهد برانیم
قصا پیوند ما از هم ببریم
خدایی پردهء رازم بدرید
نگارا تا تو بودی در بر من
به نوشین خواب خوش بد بستر من
کنون تا بسترم پر خار کردی
مرا زان خواب خوش بیزار کردی
چو چشمم راز غم بی خواب کردی
کنارم را پر از خوناب کردی
ازان ترسد دل من گاه و بیگاه
که تو ناچار جویی جنگ بدخواه
بتابد مهر بر روی چو ماهت
نشیند گرد بر زلف سیاهت
نهی بر جای افسر خود بر سر
کمان گیری به جای رود و ساغر
زره پوشی به جای خز و دیبا
بفرسایدت آن اندام زیبا
چنان چون ریختی خونم به عبهر
بریزی خون بدخواهان به خنجر
چرا نشنیدم از تو هر چه گفتی
چرا با تو نرفتم چون تو رفتی
مگر بر من نشستی گرد راهت
شدی مشکین از آن زلف سیاهت
دلم با تو به راه اندر رفیق است
ز هجرت خسته و در خون غریق است
رفیقت را به راه اندر نگه دار
فزونتر زین که آزردی میازار
نکو باشد ز خوبان خوب کاری
ننودی دوستان را دوستداری
صتو آن کن با من ای باروی چون خون
که باشد با خور روی تو در خورص
صمرا یاد آر از حالم بیندیش
توانگر هم بیندیشد ز درویشص
صمرا دیدی که دود عشق چون بود
کنون آتش پدید آمد از آن دودص
صاز این هجرت بدین هول و درازی
همه دردی به چشمم گشت بازیص
چه طوفانست گویی بر روانم
جیحون می رود از دیدگانم
دلم چون نامهء پر رنج و دردست
که بر عنوان او این روی زعدست
نگر تا زاری اندر نامه چونست
که بر عنوان او دریای خونست
چو ویس از درد دل نالید بسیار
ز بس تیمار پیچان گشت چون مار
دل دایه بر آن دلبر همی سوخت
مرو را جز شکیبایی نیاموخت
همی گفتش سبوری کن که آخر
به کام دل رسد یک روز صابر
همه اندوه و تیمارت سر آید
ز تخم صابری شادی بر آید
اگر چه بیدلان را صبر خوردن
بسی آسانتر است از صبر کردن
صتو صابر باس و پند دایه بنیوش
که صبر تلخ بار آرد ترا نوشص
ترا در مان به جز یزدان که داند
ازین بندت رهاندن او تواند
همی خوان کرد گارت را به یاری
همی کن با همه کس خوبکاری
مگر یزدان شما را دست گیرد
ز ناگه آتش دشمن بمیرد
صبه اندرزت همین گفتن توانم
که جاره جز شکیبایی ندانمص
به پاسخ گفت وی را ویس دلکش
صبوری چون توان کردن در آتش
صتو نشنیدی چه گفت آن مرد تیمار
که داد او را رفیقی پند بسیارص
رفیقا بیش ازین پندم میاموز
برین گنبد نپاید مر ترا گوز
بشد یار و مرا کرده پدرود
چه این پندو چه پولی زان سر رود
صدل من با دل تو نیست یکسان
ترا دامن همی سوزد مرا جانص
صترا زان چه که من پیچم به تیمار
بود درد کسان بر دیگران خوارص
مرا گویی ترا صبرست چاره
چه آسانست کوشش برنظاره
تو معذوری که تو همچون سواری
ز رنج رهتو آگاهی نداری
تو قارونی ز صبر و من تهی دست
بود بر چشم سیران گرسته مست
تو نیز ای دایه با من همچنین
ز بهر من شکیبایی گزینی
همانن گر چه من بیدل بمانی
فغان در گیتی از من بیش رانی
تو بنشینی و از من صبر جویی
صبوری چون کنم بی دل نگویی
صاگر بیدل بود شیر ژد آگاه
برو چیره شود در دشت روباهص
تو پنداری مرا باید که چونین
همی بارد ز دیده سیل خونین
نخواهد هیچ کس بدبختی خویش
نجوید هیچ دانا سختی خویش
برم این چاه بدبختی تو کندی
به صد چاره مرا در وی فکندی
کنون آسان نشستی بر سر چاه
همی گویی ز یزدان یاوری خوار
صبجز یزدان ترا چاره که داند
ترا زین بند صختی او رهاندص
صنمد باشد در آب افگندن آسان
نباشد زو بر آوردنش از آن سانص
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
آمدن رامین به دز اشکفت دیوان پیش ویس
چو رامین آمد از گرگان سوی مرو
تهی بد باغ شادی از گل و سرو
ندید آن قد ویس اندر شبستان
بهشتی سرو و بار او گلستان
نه هلگون دید طارم را ز رویش
نه مشکین یافت ایوان را ز مویش
بدان خوشی و خوبی جایگاهی
ابی دلبر به چشمش بود چاهی
تو گفتی همچو رامین باغ و ایوان
ز بهر آن صنم بودند گریان
چو رامین دید جای دوست بی دوست
چو ناری بشکفید اندر تنش پوست
فرو بارید چشمش ناردانه
چو قطر باده ریزان از چمانه
بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید
نگارین رو بر آن بومش بمالید
صچنان بلبل که نالد زار بر جفت
همی نالید و در ناله همی گفتص
سرایا تو همان خرم سرایی
که بودم آن صنم کبگ سرایی
تو گردون بودی و خوبان ستاره
ولیکن مشرق ایشان را نظاره
صروان بد در میان شان آفتابی
خرد را فتنه ای دل را عذابیص
صزمین از روی او بت روی گشته
هوا از بوی او خوشبوی گشتهص
بهر کنجی همی نالیدرودی
سرایان لعبتی با او سرودی
به در گاه تو بر شیران رزمی
بر ایوان تو بر گوران بزمی
کنون در تو نبینم آن حصاره
کزو آمد همی ماه و ستاره
نه شیرانند بر جا و نه گوران
نه چندانی سپاه و خنگ و بوران
نه آنی آنگه من دیدم نه آنی
کزین گیتی به رامین خود تومانی
جهان جادو و خودسازست و خودکام
ستم کردست بر تو همچو بر رام
ز تو بردست روز شادمانی
ز رامین برده روز کامرانی
دریغا آن گذشته روزگارا
که چندان کام و شادی بود مارا
نپندارم که روزی باز بینم
ترا شادان و بر تختت نشینم
صکه روز کامرانی گر بدان حال
از آن بهتر که بی کامی به صد سالص
چو بسیاری بگفت و گشت نومید
ز روی آن جهان آرای خورشید
برون آمد ز دروازه غریوان
نهاده روی زی اشکفت دیوان
بیابان کوه بود و راه دشوار
به چشمش بود گلزار و سمنزاد
صبه راه اندر شب و روشن یکی بود
که جانش را صبوری اند کی بودص
به نزد دز چنان آمد که شب بود
شبش دیدار دلبر را سبب بود
صندیدندی به روزش دیده بانام
ندیدندی به شب در پاسبانانص
همی دانست خود رامین گربز
که دلبندش کجا باشد در آن دز
بدان سو شد که جای دلبرش بود
به تاری شب نشان خویش بننود
نبود اندر جگان چون او کمان ور
نه نیز از جنگیان چون او دلاور
خدنگ چار پر بر زه بپیوست
چو برق تیز بگشادش ازو دست
بدو گفت ای خجسته مرغ بیجان
رسول من توی نزدیک جانان
تو هر جایی بری پیغام فرقت
ببر اکنون ز من پیغام وصلت
چنان کاو خواست تیرش همچنان شد
به بام آفتاب نیکوان شد
فرود آمد ز بام اندر سرایش
نشست اندر سرین شیر پایش
سبک دایه برفت و تیر برداشت
ز شادی تیره شب را روز پنداشت
ببرد آن تیر پیش ویس دلبر
بدو این همایون تیر بنگر
رسول است این ز رامین خجسته
ازان رویین کمان او بجسته
کجا فرخ نشان رام دارد
همش فروخندگی زین نام دارد
سروش آمد سوی اشکفت دیوان
ازو روش شد این تاریک ایوان
بر آمد آفتاب نیکبختی
ببرد از ما شب اندوه و سختی
صازین پس با هوای دل نشینی
بجز شادی و کام دل نه بینیص
چو ویسه دید تیر دوستگان را
برو نامش نگاریده نشان را
هزاران بوسه زد بر نام دلبر
گهی بررخ نهاد و گه به دل بر
گهی گفت ای خجسته تیر رامین
گرامی تر مرا از دو جهان بین
صهمه کس را کند زخم تو خسته
مرا از خستگی کردی تو رستهص
رسولی تو از آن دست و کف راد
که تا جاوید طوق گردنم باد
کنم پیکانت از یاقوت سوده
چو سوفارت ز درّ نابسوده
صکنم از سینه ام سیمینه تر کش
خداوندت بدان تر کش بود گشص
دل از هجران رامین ریش دارم
درو صد تیر چون تو بیش دارم
ولیکن تا تو نزد من رسیدی
همه پیکانم از دل بر کشیدی
جز از تو تیر پیکان کش ندیدم
پیامی چون پیامت خوش ندیدم
چو رامین تیر پرتابش بینداخت
سپاه دیو اندیشه برو تاخت
که تیر من کنون یارب کجا شد
روا شد کام من یا ناروا شد
اگر ویسه شدی از حالم آگاه
بصد جاره بجستی مرمرا راه
پس آنگه گفت با دل کای دل من
بده جان و مررس از هیچ دشمن
به یزدان جهان و ماه و خورشید
بدان مینو کجا داریم امثد
کزین دز برنگردم تا بدان گاه
که یابم سوی کام خویشتن راه
اگر دیوار او باشد از آهن
به آتش تافته همچون دل من
صبه گردش کنده ای پر زهر جان گیر
سوی کنده جهانی مرد چون شیرص
سر دیوار او پر مار شیبا
جهان از زخم او شد ناشکیبا
صبدو در مردمش هنواره جادو
یکایک برق چنگ و کوه بازوص
صدمان باد سنوم از زهر ایشان
میان باد زهر آلوده پیکانص
دل از مردی درو هم راه لستی
در و دیوار او در هم شکستی
نترسیدی دلم زان مار جادو
به فر کرد گار و زور بازو
برون آوردمی زو دلبرم را
زمانه سجده کردی خنجرم را
ببوسیدی دلیری هر دو دستم
ز بس که گردن گردان شکستم
مرا تا جان شیرین یار باشد
وفای ویس جستن کار باشد
نترسم گر چه بینم یک جهان مرد
همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد
منم کیوان گر ایشانند سرکش
منم دریا گر گر ایشانند آتش
ز یک تخمیم در هنگام گوهر
بداند هر کسی به را ز بدتر
از این سو مانده در اندیشه در رام
وازان سو ویس بانو مانده در دام
زبان از دوستداری رام گویان
روان از مهربانی رام جویان
صبر آتش روی اندیشه همی شست
و صال دوست را در چاره میجستص
فسون گر دایه گفت ای جان مادر
ترا بخت است جفت و چرخ یاور
صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست
جهان هنواره چون بفسرده دریاستص
کنون از دست سرمای زمستان
نشیند دیدبان در خانه لرزان
نباشد پاسبان بر بام اکنون
دو بار آید به شب از خانه بیرون
چو مرد پاسبانت نیست بر بام
نکو گردد همه کارت سرانجام
کجا رامین درین نزدیکی ماست
اگر چه او ز تاریکی نه پیداست
همی داند که ما در دز کجاییم
نشسته در سرای پادشاییم
بسی بود او درین دز با شهنشاه
به هر سنگی بر او داند دو صد راه
فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست
سوی دیوار دز در بر نهاده ست
درش بگشا و پس آتش برافروز
به شب بنمای رامین را یکی روز
کجا چون او ببیند روشنایی
دلش یابد از اندیشه رهایی
دوان آید ز هامون سوی دیوار
بر آوردنش را آنگه کنم چار
بگفت این دایه آنگه همچنین کرد
به تنبل دیو را زیر نگین کرد
چو رامین روشنایی دید و آتش
به پیش روشنایی ماه دلکش
بدانست او که آن خانه کجایست
وز آتش مهربانش را چه رایست
چو زرین دید از آتش افسر کوه
دوان آمد ز هامون بر سر کوه
نرفتی غرم پیونده در آن جای
تو گفتی گشت پران مرغ را پای
چنین باشد دل اندر مهربانی
نه از سختی بنالد نه زیانی
ز آن وصل دیگر کیش گیرد
غم عالم به جان خویش گیرد
درازی راه را کوته شمارد
چو شیر تند را روبه شمارد
بیابانش چو کاخ و گلشن آید
سرابش همچو دشت سوسن آید
چه پر از شیر نر بیند نیستان
چه پر طاووس نر بیند گلستان
چه دریا پیش او آید چه جویی
چه کهسارش به پیش آید چه موی
هوا او را دهم چندان دلیری
که گویی از جهان آمدش سیری
هوا را بهتر از دل مشتری نیست
ازیرا بر دل کس داوری نیست
هوا خرد به آرام دل و جان
چنان داند که چثسی یافت ارزان
هوا زشتی و نیکی را نداند
خرد زیرا هوا را کور خواند
اگر بودی هوا را نور دیدار
نبودی هیچ زشتی را خریدار
چو رامین تنگ شد در پای دیوار
بدیدش ویسه از بالای دیوار
چهل دیبای چینی بسته در هم
دو تو بر هم فگنده سخت محکم
فرو هشتند بر دل خسته رامین
برو بر رفت رامین همچو شاهین
چو بر دز رفت بام دز چنان بود
که ماه و زهره را با هم قرار بود
به یک جام اندر آمد شیر با مل
به یک باغ اندر آمد سوسن و گل
بهم آمیخته شد زر و گوهر
چو اندر هم سرشته مشک و غنبر
جهان نوش و گلابی در هم آمیخت
تو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت
شب تیره درخشان گشت و روشن
مه دی گشت چون هنگام گلشن
دو عاشق را دل از ناله بیاسود
دو بیجاده لب از بوسه بفرسود
دو دیبا روی چون فرخار و نوشاد
بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد
بشادی هر دو در کاشانه رفتند
به سیمین دست جام زر گرفتند
بیفگندند بار فرقنت از دوش
ز می دادند کشت عشق را نوش
گهی مرجان به بوسه شاد کردند
گاهی حال گذشته یار کردند
گهی رامین بگفتی زاری خویش
ز درد عشق و هم بیماری خویش
گهی ویسه بگفتی آن همه بد
که با او کرد شاهنشاه موبد
شبدی ماه و گیتی در سیاهی
چو دیوی گشته از مه تا به ماهی
سه گونه آتش از سه جای رخشان
به حانه در گل افشان بود ازیشان
یکی آتش از آتشگاه خانه
چو سرو بسدّین او را زبانه
دگر آتش ز جام می فروزان
نشاط او چو بخت نیک روزان
سیم آتش ز روی ویس و رامین
نشان دود آتش زلف مشکین
سه یار پاک دل با هم نشسته
در کاشانها چون سنگ بسته
نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه
نشاط و عیش را بسته شود راه
نه بیم آنکه روزی دور گردند
ز روی یکدگر مهجور گردند
شبی چونان، به از عمری نه چونان
چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان
چو رامین روی ویس دلستان دید
به کام خویش هنگام چنان دید
سرودی گفت خوش بر رود طنبور
به آوازی که بر کندی دل حور
چه باشد عاشقا گر رنج دیدی
بلا بردی و ناکامی کشیدی
به آسانی نیابی شادکامی
به بی رنجی نیابی نیکنامی
به هجر دوست گر دریا بریدی
ز وصل دوست بر گوهر رسیدی
دلا گر در جدایی رنج بردی
ز رنج خویش اکنون بر بخوردی
ترا گفتم بجا آور صبوری
که نزدیکی بود فرجام دوری
زمستان را بود فرجام نوروز
چنانچون تیره شب را عاقبت روز
چو در دست جدایی بیش مانی
ز وصلت بیش باشد شادمانی
هر آن کاری که چارش بیش سازی
چو کام دل بیابی بیش نازی
منم از آتش دوزخ برسته
بهشتی گشته با حوران نشسته
مرا خانه ز رویت بوستانست
به دی مه از رخسانت گلفشانست
وفا کشتم مرا شادی بر آورد
مه تابان به مهرم سر در آورد
وفاداری پسندیدم به هر کار
ازیرا شد جهان با من وفادار
چو بشنید این سخنها ویس دلبر
به یاد دوست پر می کرد ساغر
چو نرگس داشت زرین جام بردست
چو شمشاد روان از جای برجست
بگفت این باده فردم یاد رامین
وفادار و وفاجوی و وفا بین
امیدم را فزون از پادشایی
دو چشمم را فزون از روشنایی
برو دارد دلم حان بیش امید
که دارد مردم گیتی به خورشید
بود تا مرگ در مهرش گرفتار
وفاداریش را باشم پرستار
به یادش گر خورم زهر هلاهل
شود نوش روان و داروی دل
پس آنگه نوش کرد آن جام پر می
ز رامین جام را صد بوسه در پی
هر آن گاهی که جام می کشیدی
به نقل از بوسگان شکر چشیدی
چه خوش باشد به خلوت باده خوردن
به مشکین زلف جانان لب ستردن
چو می خوردی لبش زی خود کشیدی
پس می شکر میگون چشیدی
گهی مستان غنودی در بر یار
میان مشک و سیم و نارو گلنار
بدین سان بود نه مه پیش رامین
عقیق تلخ با یاقوت شیرین
عقیقش آوردی گنج مستی
چو یاقوتش بریدی رنج و سستی
عقیق از جام زرین گشته رخشان
چو یاقوتش ز پروین گشته خندان
به شادی بود هر شب تا سحن گاه
کنارش پر گل و بالینش پر ماه
سحر گاهان بجستندی از آرام
به رامش دست بردندی سوی جام
چو ویسه جام باده بر گرفتی
دلارامش سرودی خوش بگفتی
می خون رنگ بزداید ز دل رنگ
می رنگین به رخ باز آورد رنگ
هوا دردست و می درمان دردست
غمان گردست و می باران گردست
گراندوهست می انده ربایست
و گر شادیست می شادی فزایست
کجا انده بود اندوه سوزست
کجا شادی بود شادی فروزست
مرا امروز دولت پایدارست
نگارم پیش و کارم چون نگارست
گهی هستم میان سوسن و گل
گهی هستم میان مشک و سنبل
لبم را شکر میگون شکارست
چو باغم را گل میگون به بارست
ز دولت هست بورم سخت شاطر
به راه کام رفتن سخت قادر
من آن بازم که پروازم بلندست
شکارم آفتاب دل پسندست
تذور و کبگ نپسندم که گیرم
نباشد صید جز بدر منیرم
نشاط من چو شیر چنگ رویین
به کام دل گرفته گور سیمین
فرو کردم ز سر افسار دانش
نهادم پای در بازار رامش
نباشد ساعتی بی کام جامام
نباشد ساعتی آسوده کامم
همه سال از رخ و زلف و لب یار
گل و مشک و شکر بینم به خروار
نخواهم باغ با رخشنده رویش
نخواهم مشک با خوش بوی مویش
مرا این جای فردوس برینست
که در وی حور با من همنشینست
ندیدم خور گشت و ساقیم ماه
چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه
پس آنگه گفت با ویس سمنبر
به گفتاری بسی خوشتر ز شکر
بیار ای ماه جام نوش گلگون
چو رویت لعل و چون وصلت همایون
نه خویشتر زین بودمان روزگاری
نه نیکوتر ز رویت نوبهاری
بهانه چیست گر بی غم نباشیم
به روز خرمی خرم نباشیم
بیا تا ما کنون خرم نشینیم
که فردا هر چه باشد خود ببینیم
بیا تا بهره برداریم ازین روز
که هر گز باز ناید روز امروز
نه تو خواهی ز روی من جدایی
نه من خواهم ز عشق تو رهایی
چنین باید وفا و مهربانی
چنین باید نشاط و زندگانی
اگر بخشش چنین راندست دادار
ببینیم آنچه او راندست ناچار
ترا در بند و در زندان نشاندند
مرا یبیمار در گرگان بماندند
چو یزدان بخشش من راند با تو
مرا بر آسمان بنشاند با تو
که داند کرد این جز کردگاری
که یاور نیستش در هیچ کاری
وزان پس همچنین مانند نه ماه
به شادی و به رامش گاه و بیگاه
گهی مست و گهی مخنور بودند
در آسایش همان رنجور بودند
نهاده خوردنی صد ساله افزون
نبایست هیچ چیزی شان بیرون
بدیدند از همه کامی روایی
بکندند از جگر خار جدایی
نه دل بگرفت رامین را ز رامش
نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش
دو تم در مهربانی همچو یک تن
بجز خوردن ندانستند و خفتن
گهی می در کف و گه دوست در بر
نشاط مهر در دل باده در سر
به رامش برده گوی مهربانی
به می پرورده شاخ زندگانی
در دز با در اندوه بسته
سر خم با سر تو به شکسته
سه کس در خرمی انباز گشته
ز گیتی کار ایشان راز گشته
ندانست هیچ دشمن راز ایشان
مگر در مرو زرین گیس خاقان
به گوهر دختر خاقان مهتر
به پیکر مهتر خوبان کضور
رخش خورشید گشته نیکوی را
دلش استاد گشته جادوی را
چنان در جادوی او بود استاد
که لاله بشکفانیدی ز فولاد
چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه
برفت اندر سرای و گلشن شاه
غریوان از همه سو ویس را جست
به رود دجله روی خویش را شست
نه چشمش دید جان افزای رویش
نه مغزش یافت مهر انگیز بویش
به یاد ویس گریان و نوان بود
چو دیوانه به هر گنجی دوان بود
پس آنگه سود رفت از مرو بیرون
چو راه خستگان راهش پر از خون
عنان بر تافت از راه بیابان
به راه کوه بیرون شد شتابان
پلنگی بود گفتی جفت جویان
به ویرانی در آن کهسار پویان
نشیبش را کشیده بن به قارون
فرازش را کشیده سر به گردون
چنان دشتی که با وی بادیه باغ
چنان کوهی که با وی طور چون راغ
گهی رامین چو یوسف بود در چاه
گهی مننده عیسی بود بر ماه
همی دانست زرین گیس جادو
که درد رام را ویس است دارو
به یاد ویس گریان و نوانست
چو دیوانه به کوه اندر دوانست
گرفته راه صعب و دور در پیش
نیاید تا نیاید داروی خویش
تهی بد باغ شادی از گل و سرو
ندید آن قد ویس اندر شبستان
بهشتی سرو و بار او گلستان
نه هلگون دید طارم را ز رویش
نه مشکین یافت ایوان را ز مویش
بدان خوشی و خوبی جایگاهی
ابی دلبر به چشمش بود چاهی
تو گفتی همچو رامین باغ و ایوان
ز بهر آن صنم بودند گریان
چو رامین دید جای دوست بی دوست
چو ناری بشکفید اندر تنش پوست
فرو بارید چشمش ناردانه
چو قطر باده ریزان از چمانه
بر آن باغ و بر آن ایوان بنالید
نگارین رو بر آن بومش بمالید
صچنان بلبل که نالد زار بر جفت
همی نالید و در ناله همی گفتص
سرایا تو همان خرم سرایی
که بودم آن صنم کبگ سرایی
تو گردون بودی و خوبان ستاره
ولیکن مشرق ایشان را نظاره
صروان بد در میان شان آفتابی
خرد را فتنه ای دل را عذابیص
صزمین از روی او بت روی گشته
هوا از بوی او خوشبوی گشتهص
بهر کنجی همی نالیدرودی
سرایان لعبتی با او سرودی
به در گاه تو بر شیران رزمی
بر ایوان تو بر گوران بزمی
کنون در تو نبینم آن حصاره
کزو آمد همی ماه و ستاره
نه شیرانند بر جا و نه گوران
نه چندانی سپاه و خنگ و بوران
نه آنی آنگه من دیدم نه آنی
کزین گیتی به رامین خود تومانی
جهان جادو و خودسازست و خودکام
ستم کردست بر تو همچو بر رام
ز تو بردست روز شادمانی
ز رامین برده روز کامرانی
دریغا آن گذشته روزگارا
که چندان کام و شادی بود مارا
نپندارم که روزی باز بینم
ترا شادان و بر تختت نشینم
صکه روز کامرانی گر بدان حال
از آن بهتر که بی کامی به صد سالص
چو بسیاری بگفت و گشت نومید
ز روی آن جهان آرای خورشید
برون آمد ز دروازه غریوان
نهاده روی زی اشکفت دیوان
بیابان کوه بود و راه دشوار
به چشمش بود گلزار و سمنزاد
صبه راه اندر شب و روشن یکی بود
که جانش را صبوری اند کی بودص
به نزد دز چنان آمد که شب بود
شبش دیدار دلبر را سبب بود
صندیدندی به روزش دیده بانام
ندیدندی به شب در پاسبانانص
همی دانست خود رامین گربز
که دلبندش کجا باشد در آن دز
بدان سو شد که جای دلبرش بود
به تاری شب نشان خویش بننود
نبود اندر جگان چون او کمان ور
نه نیز از جنگیان چون او دلاور
خدنگ چار پر بر زه بپیوست
چو برق تیز بگشادش ازو دست
بدو گفت ای خجسته مرغ بیجان
رسول من توی نزدیک جانان
تو هر جایی بری پیغام فرقت
ببر اکنون ز من پیغام وصلت
چنان کاو خواست تیرش همچنان شد
به بام آفتاب نیکوان شد
فرود آمد ز بام اندر سرایش
نشست اندر سرین شیر پایش
سبک دایه برفت و تیر برداشت
ز شادی تیره شب را روز پنداشت
ببرد آن تیر پیش ویس دلبر
بدو این همایون تیر بنگر
رسول است این ز رامین خجسته
ازان رویین کمان او بجسته
کجا فرخ نشان رام دارد
همش فروخندگی زین نام دارد
سروش آمد سوی اشکفت دیوان
ازو روش شد این تاریک ایوان
بر آمد آفتاب نیکبختی
ببرد از ما شب اندوه و سختی
صازین پس با هوای دل نشینی
بجز شادی و کام دل نه بینیص
چو ویسه دید تیر دوستگان را
برو نامش نگاریده نشان را
هزاران بوسه زد بر نام دلبر
گهی بررخ نهاد و گه به دل بر
گهی گفت ای خجسته تیر رامین
گرامی تر مرا از دو جهان بین
صهمه کس را کند زخم تو خسته
مرا از خستگی کردی تو رستهص
رسولی تو از آن دست و کف راد
که تا جاوید طوق گردنم باد
کنم پیکانت از یاقوت سوده
چو سوفارت ز درّ نابسوده
صکنم از سینه ام سیمینه تر کش
خداوندت بدان تر کش بود گشص
دل از هجران رامین ریش دارم
درو صد تیر چون تو بیش دارم
ولیکن تا تو نزد من رسیدی
همه پیکانم از دل بر کشیدی
جز از تو تیر پیکان کش ندیدم
پیامی چون پیامت خوش ندیدم
چو رامین تیر پرتابش بینداخت
سپاه دیو اندیشه برو تاخت
که تیر من کنون یارب کجا شد
روا شد کام من یا ناروا شد
اگر ویسه شدی از حالم آگاه
بصد جاره بجستی مرمرا راه
پس آنگه گفت با دل کای دل من
بده جان و مررس از هیچ دشمن
به یزدان جهان و ماه و خورشید
بدان مینو کجا داریم امثد
کزین دز برنگردم تا بدان گاه
که یابم سوی کام خویشتن راه
اگر دیوار او باشد از آهن
به آتش تافته همچون دل من
صبه گردش کنده ای پر زهر جان گیر
سوی کنده جهانی مرد چون شیرص
سر دیوار او پر مار شیبا
جهان از زخم او شد ناشکیبا
صبدو در مردمش هنواره جادو
یکایک برق چنگ و کوه بازوص
صدمان باد سنوم از زهر ایشان
میان باد زهر آلوده پیکانص
دل از مردی درو هم راه لستی
در و دیوار او در هم شکستی
نترسیدی دلم زان مار جادو
به فر کرد گار و زور بازو
برون آوردمی زو دلبرم را
زمانه سجده کردی خنجرم را
ببوسیدی دلیری هر دو دستم
ز بس که گردن گردان شکستم
مرا تا جان شیرین یار باشد
وفای ویس جستن کار باشد
نترسم گر چه بینم یک جهان مرد
همه دشمن چو شاهنشاه و چون زرد
منم کیوان گر ایشانند سرکش
منم دریا گر گر ایشانند آتش
ز یک تخمیم در هنگام گوهر
بداند هر کسی به را ز بدتر
از این سو مانده در اندیشه در رام
وازان سو ویس بانو مانده در دام
زبان از دوستداری رام گویان
روان از مهربانی رام جویان
صبر آتش روی اندیشه همی شست
و صال دوست را در چاره میجستص
فسون گر دایه گفت ای جان مادر
ترا بخت است جفت و چرخ یاور
صزبختت آنکه اکنون وقت سرماست
جهان هنواره چون بفسرده دریاستص
کنون از دست سرمای زمستان
نشیند دیدبان در خانه لرزان
نباشد پاسبان بر بام اکنون
دو بار آید به شب از خانه بیرون
چو مرد پاسبانت نیست بر بام
نکو گردد همه کارت سرانجام
کجا رامین درین نزدیکی ماست
اگر چه او ز تاریکی نه پیداست
همی داند که ما در دز کجاییم
نشسته در سرای پادشاییم
بسی بود او درین دز با شهنشاه
به هر سنگی بر او داند دو صد راه
فلان تاوانه کاو را دل گشاده ست
سوی دیوار دز در بر نهاده ست
درش بگشا و پس آتش برافروز
به شب بنمای رامین را یکی روز
کجا چون او ببیند روشنایی
دلش یابد از اندیشه رهایی
دوان آید ز هامون سوی دیوار
بر آوردنش را آنگه کنم چار
بگفت این دایه آنگه همچنین کرد
به تنبل دیو را زیر نگین کرد
چو رامین روشنایی دید و آتش
به پیش روشنایی ماه دلکش
بدانست او که آن خانه کجایست
وز آتش مهربانش را چه رایست
چو زرین دید از آتش افسر کوه
دوان آمد ز هامون بر سر کوه
نرفتی غرم پیونده در آن جای
تو گفتی گشت پران مرغ را پای
چنین باشد دل اندر مهربانی
نه از سختی بنالد نه زیانی
ز آن وصل دیگر کیش گیرد
غم عالم به جان خویش گیرد
درازی راه را کوته شمارد
چو شیر تند را روبه شمارد
بیابانش چو کاخ و گلشن آید
سرابش همچو دشت سوسن آید
چه پر از شیر نر بیند نیستان
چه پر طاووس نر بیند گلستان
چه دریا پیش او آید چه جویی
چه کهسارش به پیش آید چه موی
هوا او را دهم چندان دلیری
که گویی از جهان آمدش سیری
هوا را بهتر از دل مشتری نیست
ازیرا بر دل کس داوری نیست
هوا خرد به آرام دل و جان
چنان داند که چثسی یافت ارزان
هوا زشتی و نیکی را نداند
خرد زیرا هوا را کور خواند
اگر بودی هوا را نور دیدار
نبودی هیچ زشتی را خریدار
چو رامین تنگ شد در پای دیوار
بدیدش ویسه از بالای دیوار
چهل دیبای چینی بسته در هم
دو تو بر هم فگنده سخت محکم
فرو هشتند بر دل خسته رامین
برو بر رفت رامین همچو شاهین
چو بر دز رفت بام دز چنان بود
که ماه و زهره را با هم قرار بود
به یک جام اندر آمد شیر با مل
به یک باغ اندر آمد سوسن و گل
بهم آمیخته شد زر و گوهر
چو اندر هم سرشته مشک و غنبر
جهان نوش و گلابی در هم آمیخت
تو گفتی عشق و خوبی بر هم آویخت
شب تیره درخشان گشت و روشن
مه دی گشت چون هنگام گلشن
دو عاشق را دل از ناله بیاسود
دو بیجاده لب از بوسه بفرسود
دو دیبا روی چون فرخار و نوشاد
بپیچیده بهم چون سرو و شمشاد
بشادی هر دو در کاشانه رفتند
به سیمین دست جام زر گرفتند
بیفگندند بار فرقنت از دوش
ز می دادند کشت عشق را نوش
گهی مرجان به بوسه شاد کردند
گاهی حال گذشته یار کردند
گهی رامین بگفتی زاری خویش
ز درد عشق و هم بیماری خویش
گهی ویسه بگفتی آن همه بد
که با او کرد شاهنشاه موبد
شبدی ماه و گیتی در سیاهی
چو دیوی گشته از مه تا به ماهی
سه گونه آتش از سه جای رخشان
به حانه در گل افشان بود ازیشان
یکی آتش از آتشگاه خانه
چو سرو بسدّین او را زبانه
دگر آتش ز جام می فروزان
نشاط او چو بخت نیک روزان
سیم آتش ز روی ویس و رامین
نشان دود آتش زلف مشکین
سه یار پاک دل با هم نشسته
در کاشانها چون سنگ بسته
نه بیم آنکه دشمن گردد آنگاه
نشاط و عیش را بسته شود راه
نه بیم آنکه روزی دور گردند
ز روی یکدگر مهجور گردند
شبی چونان، به از عمری نه چونان
چه خوش بوداند آن شب و صل ایشان
چو رامین روی ویس دلستان دید
به کام خویش هنگام چنان دید
سرودی گفت خوش بر رود طنبور
به آوازی که بر کندی دل حور
چه باشد عاشقا گر رنج دیدی
بلا بردی و ناکامی کشیدی
به آسانی نیابی شادکامی
به بی رنجی نیابی نیکنامی
به هجر دوست گر دریا بریدی
ز وصل دوست بر گوهر رسیدی
دلا گر در جدایی رنج بردی
ز رنج خویش اکنون بر بخوردی
ترا گفتم بجا آور صبوری
که نزدیکی بود فرجام دوری
زمستان را بود فرجام نوروز
چنانچون تیره شب را عاقبت روز
چو در دست جدایی بیش مانی
ز وصلت بیش باشد شادمانی
هر آن کاری که چارش بیش سازی
چو کام دل بیابی بیش نازی
منم از آتش دوزخ برسته
بهشتی گشته با حوران نشسته
مرا خانه ز رویت بوستانست
به دی مه از رخسانت گلفشانست
وفا کشتم مرا شادی بر آورد
مه تابان به مهرم سر در آورد
وفاداری پسندیدم به هر کار
ازیرا شد جهان با من وفادار
چو بشنید این سخنها ویس دلبر
به یاد دوست پر می کرد ساغر
چو نرگس داشت زرین جام بردست
چو شمشاد روان از جای برجست
بگفت این باده فردم یاد رامین
وفادار و وفاجوی و وفا بین
امیدم را فزون از پادشایی
دو چشمم را فزون از روشنایی
برو دارد دلم حان بیش امید
که دارد مردم گیتی به خورشید
بود تا مرگ در مهرش گرفتار
وفاداریش را باشم پرستار
به یادش گر خورم زهر هلاهل
شود نوش روان و داروی دل
پس آنگه نوش کرد آن جام پر می
ز رامین جام را صد بوسه در پی
هر آن گاهی که جام می کشیدی
به نقل از بوسگان شکر چشیدی
چه خوش باشد به خلوت باده خوردن
به مشکین زلف جانان لب ستردن
چو می خوردی لبش زی خود کشیدی
پس می شکر میگون چشیدی
گهی مستان غنودی در بر یار
میان مشک و سیم و نارو گلنار
بدین سان بود نه مه پیش رامین
عقیق تلخ با یاقوت شیرین
عقیقش آوردی گنج مستی
چو یاقوتش بریدی رنج و سستی
عقیق از جام زرین گشته رخشان
چو یاقوتش ز پروین گشته خندان
به شادی بود هر شب تا سحن گاه
کنارش پر گل و بالینش پر ماه
سحر گاهان بجستندی از آرام
به رامش دست بردندی سوی جام
چو ویسه جام باده بر گرفتی
دلارامش سرودی خوش بگفتی
می خون رنگ بزداید ز دل رنگ
می رنگین به رخ باز آورد رنگ
هوا دردست و می درمان دردست
غمان گردست و می باران گردست
گراندوهست می انده ربایست
و گر شادیست می شادی فزایست
کجا انده بود اندوه سوزست
کجا شادی بود شادی فروزست
مرا امروز دولت پایدارست
نگارم پیش و کارم چون نگارست
گهی هستم میان سوسن و گل
گهی هستم میان مشک و سنبل
لبم را شکر میگون شکارست
چو باغم را گل میگون به بارست
ز دولت هست بورم سخت شاطر
به راه کام رفتن سخت قادر
من آن بازم که پروازم بلندست
شکارم آفتاب دل پسندست
تذور و کبگ نپسندم که گیرم
نباشد صید جز بدر منیرم
نشاط من چو شیر چنگ رویین
به کام دل گرفته گور سیمین
فرو کردم ز سر افسار دانش
نهادم پای در بازار رامش
نباشد ساعتی بی کام جامام
نباشد ساعتی آسوده کامم
همه سال از رخ و زلف و لب یار
گل و مشک و شکر بینم به خروار
نخواهم باغ با رخشنده رویش
نخواهم مشک با خوش بوی مویش
مرا این جای فردوس برینست
که در وی حور با من همنشینست
ندیدم خور گشت و ساقیم ماه
چرا پس می نگیرم گاه و بیگاه
پس آنگه گفت با ویس سمنبر
به گفتاری بسی خوشتر ز شکر
بیار ای ماه جام نوش گلگون
چو رویت لعل و چون وصلت همایون
نه خویشتر زین بودمان روزگاری
نه نیکوتر ز رویت نوبهاری
بهانه چیست گر بی غم نباشیم
به روز خرمی خرم نباشیم
بیا تا ما کنون خرم نشینیم
که فردا هر چه باشد خود ببینیم
بیا تا بهره برداریم ازین روز
که هر گز باز ناید روز امروز
نه تو خواهی ز روی من جدایی
نه من خواهم ز عشق تو رهایی
چنین باید وفا و مهربانی
چنین باید نشاط و زندگانی
اگر بخشش چنین راندست دادار
ببینیم آنچه او راندست ناچار
ترا در بند و در زندان نشاندند
مرا یبیمار در گرگان بماندند
چو یزدان بخشش من راند با تو
مرا بر آسمان بنشاند با تو
که داند کرد این جز کردگاری
که یاور نیستش در هیچ کاری
وزان پس همچنین مانند نه ماه
به شادی و به رامش گاه و بیگاه
گهی مست و گهی مخنور بودند
در آسایش همان رنجور بودند
نهاده خوردنی صد ساله افزون
نبایست هیچ چیزی شان بیرون
بدیدند از همه کامی روایی
بکندند از جگر خار جدایی
نه دل بگرفت رامین را ز رامش
نه ویسه سیر گشت از ناز و کامش
دو تم در مهربانی همچو یک تن
بجز خوردن ندانستند و خفتن
گهی می در کف و گه دوست در بر
نشاط مهر در دل باده در سر
به رامش برده گوی مهربانی
به می پرورده شاخ زندگانی
در دز با در اندوه بسته
سر خم با سر تو به شکسته
سه کس در خرمی انباز گشته
ز گیتی کار ایشان راز گشته
ندانست هیچ دشمن راز ایشان
مگر در مرو زرین گیس خاقان
به گوهر دختر خاقان مهتر
به پیکر مهتر خوبان کضور
رخش خورشید گشته نیکوی را
دلش استاد گشته جادوی را
چنان در جادوی او بود استاد
که لاله بشکفانیدی ز فولاد
چو رامین باز مرو آمد ز ناگاه
برفت اندر سرای و گلشن شاه
غریوان از همه سو ویس را جست
به رود دجله روی خویش را شست
نه چشمش دید جان افزای رویش
نه مغزش یافت مهر انگیز بویش
به یاد ویس گریان و نوان بود
چو دیوانه به هر گنجی دوان بود
پس آنگه سود رفت از مرو بیرون
چو راه خستگان راهش پر از خون
عنان بر تافت از راه بیابان
به راه کوه بیرون شد شتابان
پلنگی بود گفتی جفت جویان
به ویرانی در آن کهسار پویان
نشیبش را کشیده بن به قارون
فرازش را کشیده سر به گردون
چنان دشتی که با وی بادیه باغ
چنان کوهی که با وی طور چون راغ
گهی رامین چو یوسف بود در چاه
گهی مننده عیسی بود بر ماه
همی دانست زرین گیس جادو
که درد رام را ویس است دارو
به یاد ویس گریان و نوانست
چو دیوانه به کوه اندر دوانست
گرفته راه صعب و دور در پیش
نیاید تا نیاید داروی خویش
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
آمدن شاه موبد از روم و رفتن به دز اشکفت دیوان نزد ویس
چو شاه اندر سفر پیروزگر گشت
به پیروزی و کام خویش بر گشت
سراسر ارمن و ارّان گرفته
چو پاژ از قیصر و خاقان گرفته
شهانش زیر دست و او زبر دست
هم از شاهی هم از شادی شده مست
سپهرش جای تاج و جای پیکر
زمینش جای تخت و جای لشکر
ز تاجش رخنه دیده روی گردون
ز رختش کوه گشته روی هامون
ز بخت خویش دیده روشنایی
ز شاهان برده گوی پادشایی
ز هر شاهی و هر کضور خدایی
به در غاهش سپاهی یا نوایی
به بند آورده شاهان جهان را
به پیروزی که من شاهم شهان را
چو شاهنشاه شد در مرو خرم
پدید آمد به جای سور ماتم
کجا گفتار زرین گیس بشنود
دلش پر تاب گشت و مغز پر دود
ز کین دل همی جوشید بر جای
زمانی دیر و آنگه جست برپای
نقیبان را به سالاران فرستاد
یکایک را ز رفتن آگهی داد
پس آنگه کوس گران شد به در گاه
کهو مه را ز رفتن کرد آگاه
تبیره بر در خسرو فغان کرد
که چندین راه شاها چون توان کرد
همیدون نای روبین شد غریوان
بران دویار در اشکفت دیوان
همی دانست گفتی حال رامین
که او را تلخ گردد عیش شیرین
شه شاهان همی شد کین گرفته
شتاب کشتن رامین گرفته
سپاهی نیمی از ره نارسیده
به سختی راه یکساله بریده
دگر نیمه کمرهاناگشاده
کلاه راه از سر نا نهاده
به ناکامی همه باوی برفتند
ره اشکفت دیوان بر گرفتند
یکی گفتی که ره مان ناتمامست
کنون این ره تمامی راه رامست
یکی گفتی همیشه راهواریم
که رامین را ز ویسه باز داریم
یکی گفتی که شه را ویس بدتر
به خان اندر ز صد خاقان و قیصر
همی شد شاه با لشکر شتابان
چو ابر و باد در کوه و بیابان
به راه اندر چو دیوی گرد لشکر
کشیده از ژمین بر آسمان سر
ز دیده دیدبان از دز نگه کرد
سیه ابری بدید از لشکر و گرد
سپهبد زرد را گفتند ناگاه
همی آید به پیروزی شهنشاه
خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد
چنان کاندر درختان اوفتد باد
پذیره نا شده او را سپهبد
به در گاهش در آمد شاه موبد
شتابان تر به راه از تیر آرش
دو چشم از کین دل کرده چو آتش
چو بر در گاه روی زرد را دید
ز کین زرد روی اندر هم آورد
بدو گفت ای دلم را بدترین درد
مرا اندر جهان دادار داور
رهاناد از شما هر دو برادر
به هنگام وفا سگ از شما به
بود با سگ وفا و با شما نه
شما را چون همی گوهر سرشتند
ندانم کز کدام اختر سرشتند
یکی در جادوی با دیو همبر
یکی از ابلهی با خر برابر
یو با گاوان به گه پایی سزایی
چگونه ویس را از رام پایی
سزاوارم به هر دردی که بینم
چو گاوی را به دزداری گزینم
تو از بیرون نشسته در ببسته
درون رامین به کام دل نشسته
تو پنداری که کاری نیک کردی
به کار من بسی تیمار خوردی
ز نادانی که هستی می ندانی
که رامین بر تو می خندد نهانی
تو از بیرون نشسته بانگ داران
به خانه او نشسته شاد خواران
جهان آنگاه گشته تو نه آگاه
به چون تو کس دریغ آید چنین گاه
سپهبد زرد گفت ای شاه فرخ
به شادی آمدی زین راه فرخ
مکن غمگین به یافه خویشتن را
مده در خویشتن راه اهرمن را
تو شاهی آنچه دانی یا ندانی
ز نیکی و بدی گفتن توانی
مثل شد در زبان هفت کضور
شهان دانند باز ماده از نر
کجا شاهان جهان را پیشگاهند
نترسند و بگویند آنچه خواهند
اگر چه آنچه تو گفتی یقین نیست
که یارد مر ترا گفتن چنین نیست
تو بر جانم همی بندی گناهی
مرا در وی نبوده هیچ راهی
تو رامین را ز پیش من ببردی
چه دانم کاو چه کرد و تو چه کردی
نه مرغی بود کز پیشت بپرید
جهانی را به پروازی بدرید
نه تیریبد بدین دز چون بر آمد
بدین در های بسته چون در آمد
ببین مهرت بدین در های بسته
بدو بر گرد یکساله نشسته
دزی کش کوه سنگین باره روبین
دروبند آهنین و مهر زرین
به هر راهی نشسته دیدبانان
به هر بامی نشسته پاسبانان
اگر رامین هزاران چاره دانست
چنین درها گشادن چون توانست
کرا باور فند هر گز که رامین
گشاید بندهای بسته چونین
گر یان درهای بسته بر گشادند
دگر ره مهر تو چون بر نهادند
مکن شاها چنین گفتار باور
خرد را کن درین اندیشه داور
مگو چیزی که در دانش نگنجد
خرد او را به یک جو بر نسنجد
شهنشه گفت زردا چند گویی
ز بند در بهانه چند جویی
چه سود از بندسخت و استواری
چو تو با او نکردی هوشیاری
به دزها بر نگهبانان هشیار
بسی بهتر ز قفل و بند بسیار
اگر چه هست والا چرخ گردان
شهاب او را نگهبان کرد یزدان
ببستی خانه را از بیش درگاه
سپرده جای خویشت را به بدخواه
چه سود این بند اگرچه دل پسندست
که بی شلوار خود شلوار بندست
چه بندی مند شلوارت به کوشش
که بی شلوار ازو نایدت پوشش
چه سود ار در ببستم مهر کردم
که چون تو سست رایی را سپردم
هر آن نامی که من کردم به یک سال
سراسر ننگ من کردی بدین حال
سرایی بود نامم بوستان رنگ
سیه کردی در و دیوارش از ننگ
چو لشتی دل گرانی کرد با زرد
کلید در گه از موزه بر آورد
بدو افگند گفتا بند بگشای
که نه زین بند سود آمد نه زین جای
شده از جرس درها دایه آگاه
شنید آواز گفتار شهنشاه
به پیش ویس بانو تاخت چون باد
ز شاهنشه مرو را آگهی داد
بدو گفت اینک آمد شاه موبد
ز خاور سر بر آورد اختر بد
از ابر غم جهان شد برق آزار
ز کوه کین در آمد سیل تیمار
هم اکنون اژدهایی تند بینی
که با وی جادوی را کند بینی
هم اکنون آتشی بینی جهان سوز
که بادودش جهان را شب بود روز
چو در ماندند ویس و دایه از چار
فرو هشتند رامین را به دیوار
بشد رامین دوان بر کوه چون غرم
روانش پر نهیب و دل پر از گرم
خروشان بیدل و بی صبر و بی جفت
دوان در کوهها با دل همی گفت
چه خواهی ای قصا از من چه خواهی
که کارم را نیاری جز تباهی
همی خواهیکه با بختم ستیزی
به تیغ هجر خون من بریزی
گهی جان مرا سختی نمایی
گهی عیش مرا تلخی فزایی
چو تیرانداز شد گشت زمانه
فراقش تیر و جان من نشانه
قرارم چون شکسته کارواینست
روانم چون کآشفته دودمانیست
بدم بر گاه دی چون شهر یاران
کنون غرمی شدم بر کوهساران
صدو چشمم ابر بارندست بر کوه
فتاده بردلم صد گونه اندوهص
بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگ
بگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ
بنالد کبگ با من گاه شبگیر
تو گویی کبگ بم گشستست و من زیر
نباشد با خروشم رعد همبر
که آن از دود خیزد این از آذر
نباشد با دو چشمم ابر همتا
که آن قطره ست و این آشفته دریا
صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر
کنون نه دل بماندستم نه دلبرص
صچنان کاری بدین خوبی چنین گشت
تو گویی آسمان من زمین گشتص
بهاران بود آن خوش روزگارم
نیابم بیس در گیتی قرارم
چو رامین رفت لختی بر سر کوه
دو چشمم از گریه چون میغ از بر کوه
غم هجران و یاد دلربایش
فروبستند گویی هر دو پایش
نبودش هیچ چاره جز نشستن
زمانی بر دل و دلبر گرستن
کجا چون دیده ریزد اشک بسیار
گشاده گردد از دل ابر تیمار
نه بینی کابر پیوسته بر آید
چو باران زو ببارد بر گشاید
به هر جایی که بنشست آن و فاجوی
همی راند از سرشک دیدگان جوی
به تنهایی سخنهایی سرایان
که گویند آن سخن مهر آزمایان
همانا دلبرا حالم ندانی
که چون تلخست بی تو زندگانی
چنانم در فراقت ای دلارام
که بر من می بگرید کبگ در دام
که زیرا مستمند و دل فگارم
وز احوال تو آگاهی ندارم
ندانم چه نهیب آمد به رویت
چو سختی دید جان مهر جویت
مرا شاید که باشد درد و آزار
مبادا مر ترا خود هیچ تیمار
فدای روی خوبت باد جانم
فدای من سراسر دشمنانم
مرا با جان برابر گشت مهرت
که بر جانم نگاریده ست چهرت
اگر خوبیت یک یک بر شمارم
سر آید زان شمردن روزگارم
اگر گریم مرا گریه سزا شد
که چونان خوب رو از من جدا شد
به صد لابه همی خواهم ز دادار
نمانم تا ترا بینم دگر بار
و لیکن چون ز تو تنها بمانم
نپندارم که تا فردا بمانم
چو ویس دلبر از رامین جدا ماند
تو گویم در دهان اژدها ماند
چو دیوانه دوید اندر شبستان
زنان دو دست سیمین بر گلستان
گه از روی نگارین گل همی کند
گه از زلف سیه سنبل همی کند
جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش
هوا پر دود و آذر شد ز هویش
چو از دل بر کشیدی آذرین هو
روان از سر بکندی عنبرین مو
دز اشکفتش شدی مانند مجمر
در و اتش ز مشک و هم ز عنبر
همی زد مشت بر سینه بی آزرم
همی راند از مژه خونابهء گرم
دلش بد همچو تفند آهن و روی
که گاه کوفتن آتش جهد زوی
هم از دیده رونده سیل گوهر
هم از گردن گسسته عقد زیور
زمین چون آسمان گشته ازیشان
برو گوهر چو کو کبهای رخشان
ز تن بر کنده زربفت بهاری
سیه پوشید جامهء سو کواری
دلش پر درد گشته روی پر گرد
نه از موبدش یاد آمد نه از زرد
همه تیمارش از بهر دلارام
کجا زو دور شد ناگاه و ناکام
چو آمد شاه موبد در شبستان
بدیدش کنده روی چون گلستان
چهل تا جامهء وشی و بیرم
بسان رشته در هم بسته محکم
به پیش ویس بانو او فتاده
هنوز از وی گرهها نا گشاده
نهان گشته ز شاهنشاه دایه
که خود پتیاره را او بود مایه
به خاک اندر نشسته ویس بانو
دریده جامه و خاییده بازو
کمندین گیسوان از سر بکنده
پرندین جامه ها از بر فگنده
همه خاک زمین بر سر فشانده
ز دو نرگس دو رود خون دوانده
شهنشه گفت ویسا دیو زادا
که نفرین دو گیتی بر تو بادا
نه از مردم بترسی نه ز یزدان
نه نیز از بند بشکوهی و زندان
فسوس آید ترا اندرز و پندم
چو خوار آید ترا زندان و بندم
نگویی تا چه باید کرد با تو
بجز کشتن چه شاید کرد بر گو
زبس کت هست در سر رنگ و افسون
چه کو و دز ترا چه ترا دشت و هامون
اگر بر چرخ با این عادت گست
شوی گردد ستاره با تو همدست
ترا نه زخم دارد سود و نه بند
نه زنهار و نه پیمان ونه سوگند
ترا زین پیش بسیار آم
چه پاداش و چه پادافره ننودم
نه از پاداش من رامش پذیری
نه از پادافرهم پرهیز گیری
مگر گرگی همه کس را زیانکار
مگر دیوی ز نیکی گشته بیزار
ز منظر همچو گوهر با کمالی
ز مخبر همچو بشکسته سفالی
بخوبی و لطیفی چون روانی
ز غدر و بی وفایی چون جهانی
دریغ این صورت و دیدار نیکو
بیالوده به چندین گونه آهو
بسی کردم به دل با تو مدارا
بسی گفتم نهان و آشکارا
مکن ویسا مرا چندین میازار
که آزارم هلاکت آورد بار
زندانی بکشتی تخم زشتی
به بار آمد کنون تخمی که کشتی
ندارم بیش ازین در مهرت امید
اگرچه تو نیی جز ماه و خورشید
نجویم بیش ازین با تو مدارا
که گشت آهوت یکسر آشکارا
به چشمم ماه بودی مار گشتی
زبس خواری که جستی خوار گشتی
نجویم نیز مهر تو نجویم
که من نه آهنم نه سنگ و رویم
چه آن روزی که من با تو گذارم
چه آن نفشی که بر آبی نگارم
چه آن پندی که من بر تو بخوانم
چه آن تخمی که در شوره فشانم
اگر هر گز ز گرگ آید شبانی
ز تو آید وفا و مهربانی
اگر تو نوشی از تو سیر گشتم
نهال صابری در دل بکشتم
چنان چون من ز تو شادی ندیدم
ز دیدارت همه تلخی چشیدم
کنم کردار با تو چون تو کردی
خورم ز نهار با تو چون تو خوردی
جنان سیرت کنم از جان شیرین
کجا هر گز نیندیشی ز رامین
نه رامین هر گز از تو شاد باشد
نه هر گز دلت زو او یاد باشب
نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبور
نه تو با او نشینی مست و مخنور
نه او با تو نماید رود سازی
نه تو او را نمایی دل نوازی
به جان چندان نهیب آرم شما را
که بر هم دو بندالد سنگ خارا
شمانا دوستی با هم نمایید
مرا دشمنترین دشمن شمایید
هر آن گاهی که با هم عشق بازید
بجز تدییر جان من نسازید
من اکنون بر شما گردانم این کار
دل از دشمن بپردازم به یک بار
اگر رای دل فرزانه دارم
چرا دو دشمن اندر خانه دارم
چه آن کش باشد اندر خانه بدخواه
چه آن کش خفته باشد شیر در راه
چه آن کش دشمنی باشد نگهبان
چه آن کش مار باشد در گریبان
پس آنگه رفت نزد ویس بانو
گرفتش هر دو مشک آلود گیسو
ز تخت شیر پا اندر کشیدش
میان خاک و خاکستر کشیدش
بپیچیدش بلورین بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش باز پس بست
پس آنگه تازیانه زدش چندان
ابر پشت و سرین و سینه و ران
که اندامش چو ناری شد کفیده
وزو چون ناردانه خون چکیده
همی شد خونش از اندام سیمین
چو ریزان باده از جام بلورین
ز کافوری تنش شنگرفت می زاد
چنان از کوه سنگین لعل و بیجاد
تنش بسیار جای از زخم چون نیل
روان از نیل خون سرچشمهء نیل
کبودی اندر آن سرخی چنان بود
که گفتی لاله زار و عفران بود
پس آنگه دایه را زان بیشتر زد
کجا زخمش همه بردوش و سر زد
بی آزرمش همی زد تا بمیرد
و یا از زخم چونان پند گیرد
بیفتادند ویس و دایه بیهوش
ز خون اندام ایشان ارغوان پوش
چو بیجاده به نقره بر نشانده
و یا خیری به سوسن بر فشانده
ندانست ایچ کس کایشان بمانند
دگر ره نامهء روزی بخوانند
وزان پس هر دو را در خانه افگند
به مرگ هردوان دل کرد خرسند
در خانه بریشان سخت بسته
جهانی دل به درد هر دو خسته
پس آنگه زرد را از در بیاورد
ز گردانش یکی او را بدل کرد
به یک هفته به مرو شایگان شد
ز غم خسته دل و خستهروان شد
پشیمان گشته بر آزردن جفت
نهانی روز و شب با دل همی گفت
چه دوداست این که از جانم بر آمد
ازو ناگه جهان بر من سر آمد
چه بود این خشم و این آزار چندین
به جنانی که چون جان بود شیرین
اگر چه شاه شاهان جهانم
درین شاهی به کام دشمانم
چرا با دلبری تندی ننودم
که در عشقش چنین دیوانه بودم
چرا ای دل شدستی دشمن خویش
به دست خواش پیش سوزی خرمن خویش
همانا عاسقا با جان به کینی
که با امروز فردا را نبینی
به نادانی کنی امروز کاری
که فردا زو گزد بر دلت ماری
مبادا هیچ عاشق تند و سر کش
که تندی افگنده او را در آتش
چو عاشق را نباشد بردباری
نبیند خرمی از مهر کاری
چرا تندی نماید مهربانی
که از دلدار نشکیبد زمانی
گناه دوست عاشق دوست دارد
ز بهر آنکه تا زو در گذارد
به پیروزی و کام خویش بر گشت
سراسر ارمن و ارّان گرفته
چو پاژ از قیصر و خاقان گرفته
شهانش زیر دست و او زبر دست
هم از شاهی هم از شادی شده مست
سپهرش جای تاج و جای پیکر
زمینش جای تخت و جای لشکر
ز تاجش رخنه دیده روی گردون
ز رختش کوه گشته روی هامون
ز بخت خویش دیده روشنایی
ز شاهان برده گوی پادشایی
ز هر شاهی و هر کضور خدایی
به در غاهش سپاهی یا نوایی
به بند آورده شاهان جهان را
به پیروزی که من شاهم شهان را
چو شاهنشاه شد در مرو خرم
پدید آمد به جای سور ماتم
کجا گفتار زرین گیس بشنود
دلش پر تاب گشت و مغز پر دود
ز کین دل همی جوشید بر جای
زمانی دیر و آنگه جست برپای
نقیبان را به سالاران فرستاد
یکایک را ز رفتن آگهی داد
پس آنگه کوس گران شد به در گاه
کهو مه را ز رفتن کرد آگاه
تبیره بر در خسرو فغان کرد
که چندین راه شاها چون توان کرد
همیدون نای روبین شد غریوان
بران دویار در اشکفت دیوان
همی دانست گفتی حال رامین
که او را تلخ گردد عیش شیرین
شه شاهان همی شد کین گرفته
شتاب کشتن رامین گرفته
سپاهی نیمی از ره نارسیده
به سختی راه یکساله بریده
دگر نیمه کمرهاناگشاده
کلاه راه از سر نا نهاده
به ناکامی همه باوی برفتند
ره اشکفت دیوان بر گرفتند
یکی گفتی که ره مان ناتمامست
کنون این ره تمامی راه رامست
یکی گفتی همیشه راهواریم
که رامین را ز ویسه باز داریم
یکی گفتی که شه را ویس بدتر
به خان اندر ز صد خاقان و قیصر
همی شد شاه با لشکر شتابان
چو ابر و باد در کوه و بیابان
به راه اندر چو دیوی گرد لشکر
کشیده از ژمین بر آسمان سر
ز دیده دیدبان از دز نگه کرد
سیه ابری بدید از لشکر و گرد
سپهبد زرد را گفتند ناگاه
همی آید به پیروزی شهنشاه
خروش و بانگ و غلغل در دز افتاد
چنان کاندر درختان اوفتد باد
پذیره نا شده او را سپهبد
به در گاهش در آمد شاه موبد
شتابان تر به راه از تیر آرش
دو چشم از کین دل کرده چو آتش
چو بر در گاه روی زرد را دید
ز کین زرد روی اندر هم آورد
بدو گفت ای دلم را بدترین درد
مرا اندر جهان دادار داور
رهاناد از شما هر دو برادر
به هنگام وفا سگ از شما به
بود با سگ وفا و با شما نه
شما را چون همی گوهر سرشتند
ندانم کز کدام اختر سرشتند
یکی در جادوی با دیو همبر
یکی از ابلهی با خر برابر
یو با گاوان به گه پایی سزایی
چگونه ویس را از رام پایی
سزاوارم به هر دردی که بینم
چو گاوی را به دزداری گزینم
تو از بیرون نشسته در ببسته
درون رامین به کام دل نشسته
تو پنداری که کاری نیک کردی
به کار من بسی تیمار خوردی
ز نادانی که هستی می ندانی
که رامین بر تو می خندد نهانی
تو از بیرون نشسته بانگ داران
به خانه او نشسته شاد خواران
جهان آنگاه گشته تو نه آگاه
به چون تو کس دریغ آید چنین گاه
سپهبد زرد گفت ای شاه فرخ
به شادی آمدی زین راه فرخ
مکن غمگین به یافه خویشتن را
مده در خویشتن راه اهرمن را
تو شاهی آنچه دانی یا ندانی
ز نیکی و بدی گفتن توانی
مثل شد در زبان هفت کضور
شهان دانند باز ماده از نر
کجا شاهان جهان را پیشگاهند
نترسند و بگویند آنچه خواهند
اگر چه آنچه تو گفتی یقین نیست
که یارد مر ترا گفتن چنین نیست
تو بر جانم همی بندی گناهی
مرا در وی نبوده هیچ راهی
تو رامین را ز پیش من ببردی
چه دانم کاو چه کرد و تو چه کردی
نه مرغی بود کز پیشت بپرید
جهانی را به پروازی بدرید
نه تیریبد بدین دز چون بر آمد
بدین در های بسته چون در آمد
ببین مهرت بدین در های بسته
بدو بر گرد یکساله نشسته
دزی کش کوه سنگین باره روبین
دروبند آهنین و مهر زرین
به هر راهی نشسته دیدبانان
به هر بامی نشسته پاسبانان
اگر رامین هزاران چاره دانست
چنین درها گشادن چون توانست
کرا باور فند هر گز که رامین
گشاید بندهای بسته چونین
گر یان درهای بسته بر گشادند
دگر ره مهر تو چون بر نهادند
مکن شاها چنین گفتار باور
خرد را کن درین اندیشه داور
مگو چیزی که در دانش نگنجد
خرد او را به یک جو بر نسنجد
شهنشه گفت زردا چند گویی
ز بند در بهانه چند جویی
چه سود از بندسخت و استواری
چو تو با او نکردی هوشیاری
به دزها بر نگهبانان هشیار
بسی بهتر ز قفل و بند بسیار
اگر چه هست والا چرخ گردان
شهاب او را نگهبان کرد یزدان
ببستی خانه را از بیش درگاه
سپرده جای خویشت را به بدخواه
چه سود این بند اگرچه دل پسندست
که بی شلوار خود شلوار بندست
چه بندی مند شلوارت به کوشش
که بی شلوار ازو نایدت پوشش
چه سود ار در ببستم مهر کردم
که چون تو سست رایی را سپردم
هر آن نامی که من کردم به یک سال
سراسر ننگ من کردی بدین حال
سرایی بود نامم بوستان رنگ
سیه کردی در و دیوارش از ننگ
چو لشتی دل گرانی کرد با زرد
کلید در گه از موزه بر آورد
بدو افگند گفتا بند بگشای
که نه زین بند سود آمد نه زین جای
شده از جرس درها دایه آگاه
شنید آواز گفتار شهنشاه
به پیش ویس بانو تاخت چون باد
ز شاهنشه مرو را آگهی داد
بدو گفت اینک آمد شاه موبد
ز خاور سر بر آورد اختر بد
از ابر غم جهان شد برق آزار
ز کوه کین در آمد سیل تیمار
هم اکنون اژدهایی تند بینی
که با وی جادوی را کند بینی
هم اکنون آتشی بینی جهان سوز
که بادودش جهان را شب بود روز
چو در ماندند ویس و دایه از چار
فرو هشتند رامین را به دیوار
بشد رامین دوان بر کوه چون غرم
روانش پر نهیب و دل پر از گرم
خروشان بیدل و بی صبر و بی جفت
دوان در کوهها با دل همی گفت
چه خواهی ای قصا از من چه خواهی
که کارم را نیاری جز تباهی
همی خواهیکه با بختم ستیزی
به تیغ هجر خون من بریزی
گهی جان مرا سختی نمایی
گهی عیش مرا تلخی فزایی
چو تیرانداز شد گشت زمانه
فراقش تیر و جان من نشانه
قرارم چون شکسته کارواینست
روانم چون کآشفته دودمانیست
بدم بر گاه دی چون شهر یاران
کنون غرمی شدم بر کوهساران
صدو چشمم ابر بارندست بر کوه
فتاده بردلم صد گونه اندوهص
بنالم تا ز پیشم بتر کد سنگ
بگریم تا شود سنگ ارغوان رنگ
بنالد کبگ با من گاه شبگیر
تو گویی کبگ بم گشستست و من زیر
نباشد با خروشم رعد همبر
که آن از دود خیزد این از آذر
نباشد با دو چشمم ابر همتا
که آن قطره ست و این آشفته دریا
صمرا دل بود و دلبر هر دو در بر
کنون نه دل بماندستم نه دلبرص
صچنان کاری بدین خوبی چنین گشت
تو گویی آسمان من زمین گشتص
بهاران بود آن خوش روزگارم
نیابم بیس در گیتی قرارم
چو رامین رفت لختی بر سر کوه
دو چشمم از گریه چون میغ از بر کوه
غم هجران و یاد دلربایش
فروبستند گویی هر دو پایش
نبودش هیچ چاره جز نشستن
زمانی بر دل و دلبر گرستن
کجا چون دیده ریزد اشک بسیار
گشاده گردد از دل ابر تیمار
نه بینی کابر پیوسته بر آید
چو باران زو ببارد بر گشاید
به هر جایی که بنشست آن و فاجوی
همی راند از سرشک دیدگان جوی
به تنهایی سخنهایی سرایان
که گویند آن سخن مهر آزمایان
همانا دلبرا حالم ندانی
که چون تلخست بی تو زندگانی
چنانم در فراقت ای دلارام
که بر من می بگرید کبگ در دام
که زیرا مستمند و دل فگارم
وز احوال تو آگاهی ندارم
ندانم چه نهیب آمد به رویت
چو سختی دید جان مهر جویت
مرا شاید که باشد درد و آزار
مبادا مر ترا خود هیچ تیمار
فدای روی خوبت باد جانم
فدای من سراسر دشمنانم
مرا با جان برابر گشت مهرت
که بر جانم نگاریده ست چهرت
اگر خوبیت یک یک بر شمارم
سر آید زان شمردن روزگارم
اگر گریم مرا گریه سزا شد
که چونان خوب رو از من جدا شد
به صد لابه همی خواهم ز دادار
نمانم تا ترا بینم دگر بار
و لیکن چون ز تو تنها بمانم
نپندارم که تا فردا بمانم
چو ویس دلبر از رامین جدا ماند
تو گویم در دهان اژدها ماند
چو دیوانه دوید اندر شبستان
زنان دو دست سیمین بر گلستان
گه از روی نگارین گل همی کند
گه از زلف سیه سنبل همی کند
جهان پر مشک و عنبر شد ز مویش
هوا پر دود و آذر شد ز هویش
چو از دل بر کشیدی آذرین هو
روان از سر بکندی عنبرین مو
دز اشکفتش شدی مانند مجمر
در و اتش ز مشک و هم ز عنبر
همی زد مشت بر سینه بی آزرم
همی راند از مژه خونابهء گرم
دلش بد همچو تفند آهن و روی
که گاه کوفتن آتش جهد زوی
هم از دیده رونده سیل گوهر
هم از گردن گسسته عقد زیور
زمین چون آسمان گشته ازیشان
برو گوهر چو کو کبهای رخشان
ز تن بر کنده زربفت بهاری
سیه پوشید جامهء سو کواری
دلش پر درد گشته روی پر گرد
نه از موبدش یاد آمد نه از زرد
همه تیمارش از بهر دلارام
کجا زو دور شد ناگاه و ناکام
چو آمد شاه موبد در شبستان
بدیدش کنده روی چون گلستان
چهل تا جامهء وشی و بیرم
بسان رشته در هم بسته محکم
به پیش ویس بانو او فتاده
هنوز از وی گرهها نا گشاده
نهان گشته ز شاهنشاه دایه
که خود پتیاره را او بود مایه
به خاک اندر نشسته ویس بانو
دریده جامه و خاییده بازو
کمندین گیسوان از سر بکنده
پرندین جامه ها از بر فگنده
همه خاک زمین بر سر فشانده
ز دو نرگس دو رود خون دوانده
شهنشه گفت ویسا دیو زادا
که نفرین دو گیتی بر تو بادا
نه از مردم بترسی نه ز یزدان
نه نیز از بند بشکوهی و زندان
فسوس آید ترا اندرز و پندم
چو خوار آید ترا زندان و بندم
نگویی تا چه باید کرد با تو
بجز کشتن چه شاید کرد بر گو
زبس کت هست در سر رنگ و افسون
چه کو و دز ترا چه ترا دشت و هامون
اگر بر چرخ با این عادت گست
شوی گردد ستاره با تو همدست
ترا نه زخم دارد سود و نه بند
نه زنهار و نه پیمان ونه سوگند
ترا زین پیش بسیار آم
چه پاداش و چه پادافره ننودم
نه از پاداش من رامش پذیری
نه از پادافرهم پرهیز گیری
مگر گرگی همه کس را زیانکار
مگر دیوی ز نیکی گشته بیزار
ز منظر همچو گوهر با کمالی
ز مخبر همچو بشکسته سفالی
بخوبی و لطیفی چون روانی
ز غدر و بی وفایی چون جهانی
دریغ این صورت و دیدار نیکو
بیالوده به چندین گونه آهو
بسی کردم به دل با تو مدارا
بسی گفتم نهان و آشکارا
مکن ویسا مرا چندین میازار
که آزارم هلاکت آورد بار
زندانی بکشتی تخم زشتی
به بار آمد کنون تخمی که کشتی
ندارم بیش ازین در مهرت امید
اگرچه تو نیی جز ماه و خورشید
نجویم بیش ازین با تو مدارا
که گشت آهوت یکسر آشکارا
به چشمم ماه بودی مار گشتی
زبس خواری که جستی خوار گشتی
نجویم نیز مهر تو نجویم
که من نه آهنم نه سنگ و رویم
چه آن روزی که من با تو گذارم
چه آن نفشی که بر آبی نگارم
چه آن پندی که من بر تو بخوانم
چه آن تخمی که در شوره فشانم
اگر هر گز ز گرگ آید شبانی
ز تو آید وفا و مهربانی
اگر تو نوشی از تو سیر گشتم
نهال صابری در دل بکشتم
چنان چون من ز تو شادی ندیدم
ز دیدارت همه تلخی چشیدم
کنم کردار با تو چون تو کردی
خورم ز نهار با تو چون تو خوردی
جنان سیرت کنم از جان شیرین
کجا هر گز نیندیشی ز رامین
نه رامین هر گز از تو شاد باشد
نه هر گز دلت زو او یاد باشب
نه او پیش تو گیرد چنگ و طنبور
نه تو با او نشینی مست و مخنور
نه او با تو نماید رود سازی
نه تو او را نمایی دل نوازی
به جان چندان نهیب آرم شما را
که بر هم دو بندالد سنگ خارا
شمانا دوستی با هم نمایید
مرا دشمنترین دشمن شمایید
هر آن گاهی که با هم عشق بازید
بجز تدییر جان من نسازید
من اکنون بر شما گردانم این کار
دل از دشمن بپردازم به یک بار
اگر رای دل فرزانه دارم
چرا دو دشمن اندر خانه دارم
چه آن کش باشد اندر خانه بدخواه
چه آن کش خفته باشد شیر در راه
چه آن کش دشمنی باشد نگهبان
چه آن کش مار باشد در گریبان
پس آنگه رفت نزد ویس بانو
گرفتش هر دو مشک آلود گیسو
ز تخت شیر پا اندر کشیدش
میان خاک و خاکستر کشیدش
بپیچیدش بلورین بازو و دست
چو دزدان هر دو دستش باز پس بست
پس آنگه تازیانه زدش چندان
ابر پشت و سرین و سینه و ران
که اندامش چو ناری شد کفیده
وزو چون ناردانه خون چکیده
همی شد خونش از اندام سیمین
چو ریزان باده از جام بلورین
ز کافوری تنش شنگرفت می زاد
چنان از کوه سنگین لعل و بیجاد
تنش بسیار جای از زخم چون نیل
روان از نیل خون سرچشمهء نیل
کبودی اندر آن سرخی چنان بود
که گفتی لاله زار و عفران بود
پس آنگه دایه را زان بیشتر زد
کجا زخمش همه بردوش و سر زد
بی آزرمش همی زد تا بمیرد
و یا از زخم چونان پند گیرد
بیفتادند ویس و دایه بیهوش
ز خون اندام ایشان ارغوان پوش
چو بیجاده به نقره بر نشانده
و یا خیری به سوسن بر فشانده
ندانست ایچ کس کایشان بمانند
دگر ره نامهء روزی بخوانند
وزان پس هر دو را در خانه افگند
به مرگ هردوان دل کرد خرسند
در خانه بریشان سخت بسته
جهانی دل به درد هر دو خسته
پس آنگه زرد را از در بیاورد
ز گردانش یکی او را بدل کرد
به یک هفته به مرو شایگان شد
ز غم خسته دل و خستهروان شد
پشیمان گشته بر آزردن جفت
نهانی روز و شب با دل همی گفت
چه دوداست این که از جانم بر آمد
ازو ناگه جهان بر من سر آمد
چه بود این خشم و این آزار چندین
به جنانی که چون جان بود شیرین
اگر چه شاه شاهان جهانم
درین شاهی به کام دشمانم
چرا با دلبری تندی ننودم
که در عشقش چنین دیوانه بودم
چرا ای دل شدستی دشمن خویش
به دست خواش پیش سوزی خرمن خویش
همانا عاسقا با جان به کینی
که با امروز فردا را نبینی
به نادانی کنی امروز کاری
که فردا زو گزد بر دلت ماری
مبادا هیچ عاشق تند و سر کش
که تندی افگنده او را در آتش
چو عاشق را نباشد بردباری
نبیند خرمی از مهر کاری
چرا تندی نماید مهربانی
که از دلدار نشکیبد زمانی
گناه دوست عاشق دوست دارد
ز بهر آنکه تا زو در گذارد
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
مویه کردن شهرو پیش موبد
چو باز آمد ز قلعه شاه شاهان
نبد همراه با او ماه ماهان
به پیش شاه شد شهرو خروشان
به فندق ماه تابان را خراشان
همی گفت ای نیازی جان مادر
به هر دردی رخت در مان مادر
چرا موبد نیاوردت بدین بار
چه بد دیدی ازین دیو ستمگار
چه پیش امد ترا از بخت بد ساز
چه تیمار و چه سختی دیده ای باز
پس آنگه گفت موبد را به زاری
چه عذر آری که ویسم را نیاری
چه کردی آفتاب دلبران را
چرا بی ماه کردی اختران را
شبستانت بدو بودی شبستان
کنون چه این شبستان چه بیابان
سرایت را همی بی نور بینم
بهشتت را همی بی حور بینم
اگر دخت مرا با من سپاری
وگر نه خون کنم دریا به زاری
بنالم تا بنالد کوه با من
خورد تا جاودان اندوه با من
بگیریم تا بگیرد دهر با من
جهان گردد ترا همواره دشمن
اگر ویس مرا با من نمایی
وگرنه زین شهنشاهی بر آیی
بگیرد خون ویس دلربایت
شود انگشت پایت بند پایت
چو شهرو پیش موبد زار بگریست
شهنشه نیز هم بسیار بگریست
بدو گفت ار بنالی ور ننالی
مرا زشتی و یا خوبی سگالی
بکردم آنچه پیش و پس نکردم
شکوه خویش و آب تو ببردم
اگر تو روی آن بت روی بینی
میان خاک بینی نقش چینی
یکی سرو سهی بینی بریده
میان خاک و خون در خوابنیده
جوانی بر تن سیمینش نالان
چه خوبی بر رخ گلگونش گریان
نهفته ابر گل خورشید رویش
بخورده زنگ خون زنجیر مویش
چو بشنید این سخن شهرو ز موبد
چو کوهی خویشتن را بر زمین زد
زمین ز اندام او شد خر من گل
سرای از اشک او شد ساغر مل
ز گیتی خورده بر دل تیر تیمار
به خاک اندر همی پیچید چون مار
همی گفت ای فرو مایه زمانه
بدزدیدی ز من در یگانه
مگر گفتست با تو هوشیاری
که گر دزدی کنی در دزد باری
مگر چون من بدان در سخت شادی
که چون گنجش به خاکاندر نهادی
مگر چون دیدی آن سرو بهشتی
به باغ جاودانی در بکشتی
چرا بر کندی آن سرو بار
چو بر کندی چرا کردی نگونسار
نگون گشته صنوبر چون بروید
به زیر خاک عنبر چون ببوید
الا ای خاک مردم خوار تا کی
خوری ماه و نگار و خرو و کی
نه بس بود آنکه خوردی تا به امروز
کنون خوردی چنان ماه دل افروز
بتیزد ترسم آن سیمین تن پاک
کجا بی شک بریزد سیم در خاک
چرا تیره نباشد اختر من
که در خاک است ریزان گوهر من
به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو
که سرو من بریده گشت در مرو
به چرا اندر نتابد بیش ازین ماه
که ماه من نهفته گشت در چاه
مگر پروین به دردو شد نظاره
که گرد آمد بهم چندین ستاره
نگارا شرو قدا ماه رویا
بتا زنجیر مویا مشک بویا
تو بودی غمگسار روزگارم
کنون اندوه تو با که گسارم
من این مُست گران را با که گویم
من این بیداد را داد از که جویم
جهانی را بکشت آنکه ترا کشت
ولیکن زان همه بدتر مرا کشت
پزشک آرمز روم و هند و ایران
مگر درد مرا دانند درمان
نگارا در جهان بودی تو تنها
ندیدی هیچ کس را با تو همتا
دلت بگرفت از گیتی برفتی
به مینو در سزا جفتی گرفتی
بتا تا مرگ جان تو ببردست
بزرگ امید من با تو بمردست
کرا شاید کنون پیرایهء تو
کرا یابم به سنگ و سایهء تو
به که شاید پرند پر نگارت
قبا و عقد و تاج و گوشوارت
که یارد بردن آگاهی به ویرو
که گریان شد به مرگ ویسه شهرو
بشد ویس آفتاب ماهرویان
بماندم ویس گویان ویس جویان
بشد ویس و ببرد آب خور و ماه
که تابان بود چون ماه و خور از گاه
مه کوه غور بادا مه دز غور
که آنجا گشت چشم من کور
به کوه غور ماهم را بکشتند
چنان کشته در اشکفتی بهشتند
به کوه غور در اشکفت دیوان
همی شادی کنند امروز دیوان
همه دانند زین خون خود چه خیزی
چه مایه خون آزادان بریزد
به خون ویسه گر جیحون برانم
ز خون دشمان وز دیدگانم
نباشد قیمت یک قطره خونش
که آمد زان رخان لاله گونش
الا ای مرو پیرایهء خراسان
مدار این خون و این پتیاره آسان
ز کوه غور گر آب تو زاید
بجای آب زین پس خون نماید
شود امسال خونین جویبارت
بلا روید ز کوه و مرغزارت
فزون از برگها بر شاخساران
سنان بینی و تیغ نامداران
نیارامد شه تو تا به شاهی
ببارد زی تو طوفان تباهی
کمر بندد به خون ویس دلبر
ز بوم با ختر تا بوم خاور
چو آیند از همه گیتی سواران
بسایندت به سم راهواران
جهان بر دست موبد گشت ویران
نیازی دخترم چون شد ز گیهان
شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین
که منده نیست آن یاقوت رنگین
به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد
که منده نیست آن شمشاد آزاد
کنون خوشبوی باشد مشک و عنبر
که مانده نیست آن دو زلف دلبر
کنون لاله دمد بر کوه و هامون
که منده نیست آن رخسار گلگون
حسود ویس بودی روز نوروز
که نه چون روی او بودی دل افروز
کنون امسال گل زیبا بر آید
نبیند چون رخش رعناتر آید
بهار امسال نیکوتر بخندد
که شرم ویس بر وی ره نبندد
دریغا ویس من بانوی ایران
دریغا ویس من خاتون توران
دریغا ویس من مهر خراسان
دریغا ویس من ماه کهستان
دریغا ویس من ماه سخن گوی
دریغا ویس من سرو سمن بوی
دریغا ویس من خورشید کشور
دریغا ویس من امید مادر
کجایی ای نگار من کجایی
چرا جویی همی از من جدایی
کجا جویم ترا ای ماه تابان
به طارم یا به گلشن یا به ایوان
هر آن روزی بنشستی به طارم
به طارم در تو بودی باغ خرم
هر آن روزی که بنشستی به گلشن
به گلشن در نگشتی ماه روشن
هر آن روزی که بنشستی به ایوان
به ایوان در نبودی تاج کیوان
اگر بی تو ببینم لاله در باغ
نهد لاله برین خسته دلم داغ
اگر بی تو ببینم در چمن گل
شود آن گل همه در گردنم غل
اگر بی تو ببینم بر فلک ماه
به چشمم ماه مار است و فلک جاه
ندانم چون توانم زیست بی تو
که چشمم رودخون بگریست بی تو
ببایستم همی مرگ تو دیدن
به پیری زهر هجرانت چشیدن
اگر بر کوه خارا باشد این درد
به یک ساعت کند مر کوه را گرد
وگر بر ژرف دریا باشد این غم
به یک ساعت کند چون سنگ بی نم
چرا زادم چنین بدنخت فرزند
چرا کردم چنین وارونه پیوند
نبایستم به پیری ماه زادن
بپروردن به دست دیو دادن
روم تا مرگ بنشینم غریوان
بنالم بر دز اشکفت دیوان
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بدرم سنگ آن دز یکسر ازهم
دزی کان جای دیوان بود و گر بز
چرا بردند حورم را در آن دز
روم خود را بیندازم از آن کوه
که چون جشنی بود مرگی به انبوه
نبینم کام دل تا زو جدا ام
به ناکامی چنین زنده چرا ام
روم آنجا سپارم جان پاکم
بر آمیزم به خاک ویس خاکم
ولیکن جان خویش آنگه سپارم
که دود از جان شاهنشه بر آرم
نشاید ویس من در خاک خفته
شهنشه دیگری در بر گرفته
نشاید ویس من در خاک ریزان
شهنشه می خورد در برگ ریزان
شوم فتنه برانگیزم ز گیهان
بگویم با همه کس راز پنهان
شوم با باد گویم تو همانی
که بوی از ویس من بردی نهانی
به حق آنکه بو از وی گرفتی
هر آن گاهی که بر زلفش برفتی
مرا در خون آن بت باشد یاور
هلاک از دشمان او بر آور
شوم با ماه گویم تو همانی
که بر ویسم حسد بردی نهانی
به حق آنکه بودی آن دلارم
ترا اندر جهان هم چهر و هم نام
مرا یاری ده اندر خون آن ماه
که من خونش همی خواهم ز بدخواه
شوم با مهر گویم کامگارا
به نام خویش یاور باش مارا
کجا خود ویس را افسر تو بودی
و یا بر افسرش گوهر تو بودی
به حق آنکه تو مانند اویی
چو او خوبی چو او رخشنده رویی
به شهر دوستانش نور بفزای
به شهر دشمانش روی منمای
روم با ابر گویم تو همانی
که چون گفتار ویسم در فشانی
دو دست ویس با تو یار بودی
همیشه چون تو گوهر بار بودی
به حق آنکه او بود ابر رادی
بجای برق خنده ش بود و شادی
به شهر دشمنش بر بار طوفان
به سیل اندر جهنده برق رخشان
شوم لابه کنم در پیش دادار
به خاک اندر بمالم هر دو رخسار
خدایا تو حکیم و بردباری
که بر موبد همی آتش نباری
جهان دادی به دست این ستمگر
که هست اندر بدی هر روز بدتر
نبخشاید همی بر بندگانت
به بیدادی همی سوزد جهانت
چو تیغ آمد همه کارش بریدن
چو گرگ آمد همه رایش دریدن
خدایا داد من بستان ز جانش
تهی کن زو سرای و خان و مانش
چو دود از من بر آورد این ستمگر
تو دود از شادی و جانش برآور
چو موبد دید زریهای شهرو
هم از وی بیمش آمد هم ز ویرو
بدو گفت ای گرامی تر ز دیده
ز من بسیار گونه رنج دیده
مرا تو خواهری ویرو برادر
سمنبر ویسه ام بانو و دلبر
مرا ویس است چشم و روشنایی
فزون از جان و چوز و پادشایی
بر آن بی مهر چو نان مهربانم
که او را دوستر دارم ز جانم
گر او نا راستی با من نکردی
به کام دل ز مهرم بر بخوردی
کنون حالش همی از تو نهفتم
ازیرا با تو این بیهوده گفتم
من آن کس را بکشتن چون توانم
که جانش دوستر دارم ز جانم
اگر چه من به دست او اسیرم
همی خواهم که در پیشش بمیرم
اگر چه من به داغ او چنینم
همی خواهم که او را شاد بینم
تو بر دردش مخوان فریاد چندین
مزن بر روی زرین دست سیمین
کجا من نیز همچون تو نژندم
نژندی خویشتن را کی پسندم
فرستم ویس را از دز بیارم
که با دردش همی طاقم ندارم
ندانم زو چه خواهد دید جانم
خطا گفتم ندانم نیک دانم
بسا تلخی که من خواهم چشیدن
بسا سختی که من خواهم کشیدن
مرا تا ویس باشد در شبستان
نبینم زو مگر نیرنگ و دستان
مرا تا ویس جفت و یار باشد
همین اندوه خوردن کار باشد
هر آن رنجی که از ویس آیدم پیش
همی بینم سراسر زین دل ریش
دلی دارم که در فرمان من نیست
تو پنداری که این دل زان من نیست
به تخت پادشاهی بر نشسته
چنان گورم به چنگ شیر خسته
در کامم شده بسته به صد بند
به بخت من مزایاد ایچ فرزند
مرا کزدست دل روزی طرب نیست
گر از ویسم نباشد بس عجب نیست
پس آنگه زرد را فرمود خسرو
که چون باد شتابان سوی دز رو
ببر با خویشتن دو صد دلاور
دگر ره ویس را از دز بیاور
بشد زرد سپهبد با دو صد مرد
به یک مه ویس را پیش شه آورد
هنوز از زخم شه آزرده اندام
چنانچون خسته گوری جسته از دام
بد آن یک ماه رامین دل شکسته
به خان زرد متواری نشسته
پس آنگه زرد پیش شاه شاهن
سخن گفت از پی رامین فراوان
دگر ره شاه رامین را عفو کرد
دریده بخت رامین را رفو کرد
دگر ره دیو کینه روی بنهفت
گل شادی به باغ مهر بشکفت
دگر ره در سرای شاه شاهان
فروزان گشت روی ماه ماهان
به رامش گشت عیش شاه شیرین
به باده بود دست ماه رنگین
گشاده دست شادی بند رادی
گرفته باز رادی کبگ شادی
دگر باره بر آمد روزگاری
که جز رامش نکردند ایچ کاری
زمین را در گل و نسرین گرفتند
روان را در می نوشین گرفتند
جهنده شد به نیکی باد ایشان
برفت آن رنجها از یاد ایشان
نه غم ماند نه شادی این جهان را
فنا فرجام باشد هردوان را
به شادی دار را تا توانی
که بفزاید ز شادی زندگانی
چو روز ما همی بر ما نپاید
درو بیهوده غم خوردن چه باید
نبد همراه با او ماه ماهان
به پیش شاه شد شهرو خروشان
به فندق ماه تابان را خراشان
همی گفت ای نیازی جان مادر
به هر دردی رخت در مان مادر
چرا موبد نیاوردت بدین بار
چه بد دیدی ازین دیو ستمگار
چه پیش امد ترا از بخت بد ساز
چه تیمار و چه سختی دیده ای باز
پس آنگه گفت موبد را به زاری
چه عذر آری که ویسم را نیاری
چه کردی آفتاب دلبران را
چرا بی ماه کردی اختران را
شبستانت بدو بودی شبستان
کنون چه این شبستان چه بیابان
سرایت را همی بی نور بینم
بهشتت را همی بی حور بینم
اگر دخت مرا با من سپاری
وگر نه خون کنم دریا به زاری
بنالم تا بنالد کوه با من
خورد تا جاودان اندوه با من
بگیریم تا بگیرد دهر با من
جهان گردد ترا همواره دشمن
اگر ویس مرا با من نمایی
وگرنه زین شهنشاهی بر آیی
بگیرد خون ویس دلربایت
شود انگشت پایت بند پایت
چو شهرو پیش موبد زار بگریست
شهنشه نیز هم بسیار بگریست
بدو گفت ار بنالی ور ننالی
مرا زشتی و یا خوبی سگالی
بکردم آنچه پیش و پس نکردم
شکوه خویش و آب تو ببردم
اگر تو روی آن بت روی بینی
میان خاک بینی نقش چینی
یکی سرو سهی بینی بریده
میان خاک و خون در خوابنیده
جوانی بر تن سیمینش نالان
چه خوبی بر رخ گلگونش گریان
نهفته ابر گل خورشید رویش
بخورده زنگ خون زنجیر مویش
چو بشنید این سخن شهرو ز موبد
چو کوهی خویشتن را بر زمین زد
زمین ز اندام او شد خر من گل
سرای از اشک او شد ساغر مل
ز گیتی خورده بر دل تیر تیمار
به خاک اندر همی پیچید چون مار
همی گفت ای فرو مایه زمانه
بدزدیدی ز من در یگانه
مگر گفتست با تو هوشیاری
که گر دزدی کنی در دزد باری
مگر چون من بدان در سخت شادی
که چون گنجش به خاکاندر نهادی
مگر چون دیدی آن سرو بهشتی
به باغ جاودانی در بکشتی
چرا بر کندی آن سرو بار
چو بر کندی چرا کردی نگونسار
نگون گشته صنوبر چون بروید
به زیر خاک عنبر چون ببوید
الا ای خاک مردم خوار تا کی
خوری ماه و نگار و خرو و کی
نه بس بود آنکه خوردی تا به امروز
کنون خوردی چنان ماه دل افروز
بتیزد ترسم آن سیمین تن پاک
کجا بی شک بریزد سیم در خاک
چرا تیره نباشد اختر من
که در خاک است ریزان گوهر من
به باغ اندر نبالد بیش ازین سرو
که سرو من بریده گشت در مرو
به چرا اندر نتابد بیش ازین ماه
که ماه من نهفته گشت در چاه
مگر پروین به دردو شد نظاره
که گرد آمد بهم چندین ستاره
نگارا شرو قدا ماه رویا
بتا زنجیر مویا مشک بویا
تو بودی غمگسار روزگارم
کنون اندوه تو با که گسارم
من این مُست گران را با که گویم
من این بیداد را داد از که جویم
جهانی را بکشت آنکه ترا کشت
ولیکن زان همه بدتر مرا کشت
پزشک آرمز روم و هند و ایران
مگر درد مرا دانند درمان
نگارا در جهان بودی تو تنها
ندیدی هیچ کس را با تو همتا
دلت بگرفت از گیتی برفتی
به مینو در سزا جفتی گرفتی
بتا تا مرگ جان تو ببردست
بزرگ امید من با تو بمردست
کرا شاید کنون پیرایهء تو
کرا یابم به سنگ و سایهء تو
به که شاید پرند پر نگارت
قبا و عقد و تاج و گوشوارت
که یارد بردن آگاهی به ویرو
که گریان شد به مرگ ویسه شهرو
بشد ویس آفتاب ماهرویان
بماندم ویس گویان ویس جویان
بشد ویس و ببرد آب خور و ماه
که تابان بود چون ماه و خور از گاه
مه کوه غور بادا مه دز غور
که آنجا گشت چشم من کور
به کوه غور ماهم را بکشتند
چنان کشته در اشکفتی بهشتند
به کوه غور در اشکفت دیوان
همی شادی کنند امروز دیوان
همه دانند زین خون خود چه خیزی
چه مایه خون آزادان بریزد
به خون ویسه گر جیحون برانم
ز خون دشمان وز دیدگانم
نباشد قیمت یک قطره خونش
که آمد زان رخان لاله گونش
الا ای مرو پیرایهء خراسان
مدار این خون و این پتیاره آسان
ز کوه غور گر آب تو زاید
بجای آب زین پس خون نماید
شود امسال خونین جویبارت
بلا روید ز کوه و مرغزارت
فزون از برگها بر شاخساران
سنان بینی و تیغ نامداران
نیارامد شه تو تا به شاهی
ببارد زی تو طوفان تباهی
کمر بندد به خون ویس دلبر
ز بوم با ختر تا بوم خاور
چو آیند از همه گیتی سواران
بسایندت به سم راهواران
جهان بر دست موبد گشت ویران
نیازی دخترم چون شد ز گیهان
شکر اکنون بود خوش طعم و شیرین
که منده نیست آن یاقوت رنگین
به باغ اکنون ببالد سرو و شمشاد
که منده نیست آن شمشاد آزاد
کنون خوشبوی باشد مشک و عنبر
که مانده نیست آن دو زلف دلبر
کنون لاله دمد بر کوه و هامون
که منده نیست آن رخسار گلگون
حسود ویس بودی روز نوروز
که نه چون روی او بودی دل افروز
کنون امسال گل زیبا بر آید
نبیند چون رخش رعناتر آید
بهار امسال نیکوتر بخندد
که شرم ویس بر وی ره نبندد
دریغا ویس من بانوی ایران
دریغا ویس من خاتون توران
دریغا ویس من مهر خراسان
دریغا ویس من ماه کهستان
دریغا ویس من ماه سخن گوی
دریغا ویس من سرو سمن بوی
دریغا ویس من خورشید کشور
دریغا ویس من امید مادر
کجایی ای نگار من کجایی
چرا جویی همی از من جدایی
کجا جویم ترا ای ماه تابان
به طارم یا به گلشن یا به ایوان
هر آن روزی بنشستی به طارم
به طارم در تو بودی باغ خرم
هر آن روزی که بنشستی به گلشن
به گلشن در نگشتی ماه روشن
هر آن روزی که بنشستی به ایوان
به ایوان در نبودی تاج کیوان
اگر بی تو ببینم لاله در باغ
نهد لاله برین خسته دلم داغ
اگر بی تو ببینم در چمن گل
شود آن گل همه در گردنم غل
اگر بی تو ببینم بر فلک ماه
به چشمم ماه مار است و فلک جاه
ندانم چون توانم زیست بی تو
که چشمم رودخون بگریست بی تو
ببایستم همی مرگ تو دیدن
به پیری زهر هجرانت چشیدن
اگر بر کوه خارا باشد این درد
به یک ساعت کند مر کوه را گرد
وگر بر ژرف دریا باشد این غم
به یک ساعت کند چون سنگ بی نم
چرا زادم چنین بدنخت فرزند
چرا کردم چنین وارونه پیوند
نبایستم به پیری ماه زادن
بپروردن به دست دیو دادن
روم تا مرگ بنشینم غریوان
بنالم بر دز اشکفت دیوان
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بدرم سنگ آن دز یکسر ازهم
دزی کان جای دیوان بود و گر بز
چرا بردند حورم را در آن دز
روم خود را بیندازم از آن کوه
که چون جشنی بود مرگی به انبوه
نبینم کام دل تا زو جدا ام
به ناکامی چنین زنده چرا ام
روم آنجا سپارم جان پاکم
بر آمیزم به خاک ویس خاکم
ولیکن جان خویش آنگه سپارم
که دود از جان شاهنشه بر آرم
نشاید ویس من در خاک خفته
شهنشه دیگری در بر گرفته
نشاید ویس من در خاک ریزان
شهنشه می خورد در برگ ریزان
شوم فتنه برانگیزم ز گیهان
بگویم با همه کس راز پنهان
شوم با باد گویم تو همانی
که بوی از ویس من بردی نهانی
به حق آنکه بو از وی گرفتی
هر آن گاهی که بر زلفش برفتی
مرا در خون آن بت باشد یاور
هلاک از دشمان او بر آور
شوم با ماه گویم تو همانی
که بر ویسم حسد بردی نهانی
به حق آنکه بودی آن دلارم
ترا اندر جهان هم چهر و هم نام
مرا یاری ده اندر خون آن ماه
که من خونش همی خواهم ز بدخواه
شوم با مهر گویم کامگارا
به نام خویش یاور باش مارا
کجا خود ویس را افسر تو بودی
و یا بر افسرش گوهر تو بودی
به حق آنکه تو مانند اویی
چو او خوبی چو او رخشنده رویی
به شهر دوستانش نور بفزای
به شهر دشمانش روی منمای
روم با ابر گویم تو همانی
که چون گفتار ویسم در فشانی
دو دست ویس با تو یار بودی
همیشه چون تو گوهر بار بودی
به حق آنکه او بود ابر رادی
بجای برق خنده ش بود و شادی
به شهر دشمنش بر بار طوفان
به سیل اندر جهنده برق رخشان
شوم لابه کنم در پیش دادار
به خاک اندر بمالم هر دو رخسار
خدایا تو حکیم و بردباری
که بر موبد همی آتش نباری
جهان دادی به دست این ستمگر
که هست اندر بدی هر روز بدتر
نبخشاید همی بر بندگانت
به بیدادی همی سوزد جهانت
چو تیغ آمد همه کارش بریدن
چو گرگ آمد همه رایش دریدن
خدایا داد من بستان ز جانش
تهی کن زو سرای و خان و مانش
چو دود از من بر آورد این ستمگر
تو دود از شادی و جانش برآور
چو موبد دید زریهای شهرو
هم از وی بیمش آمد هم ز ویرو
بدو گفت ای گرامی تر ز دیده
ز من بسیار گونه رنج دیده
مرا تو خواهری ویرو برادر
سمنبر ویسه ام بانو و دلبر
مرا ویس است چشم و روشنایی
فزون از جان و چوز و پادشایی
بر آن بی مهر چو نان مهربانم
که او را دوستر دارم ز جانم
گر او نا راستی با من نکردی
به کام دل ز مهرم بر بخوردی
کنون حالش همی از تو نهفتم
ازیرا با تو این بیهوده گفتم
من آن کس را بکشتن چون توانم
که جانش دوستر دارم ز جانم
اگر چه من به دست او اسیرم
همی خواهم که در پیشش بمیرم
اگر چه من به داغ او چنینم
همی خواهم که او را شاد بینم
تو بر دردش مخوان فریاد چندین
مزن بر روی زرین دست سیمین
کجا من نیز همچون تو نژندم
نژندی خویشتن را کی پسندم
فرستم ویس را از دز بیارم
که با دردش همی طاقم ندارم
ندانم زو چه خواهد دید جانم
خطا گفتم ندانم نیک دانم
بسا تلخی که من خواهم چشیدن
بسا سختی که من خواهم کشیدن
مرا تا ویس باشد در شبستان
نبینم زو مگر نیرنگ و دستان
مرا تا ویس جفت و یار باشد
همین اندوه خوردن کار باشد
هر آن رنجی که از ویس آیدم پیش
همی بینم سراسر زین دل ریش
دلی دارم که در فرمان من نیست
تو پنداری که این دل زان من نیست
به تخت پادشاهی بر نشسته
چنان گورم به چنگ شیر خسته
در کامم شده بسته به صد بند
به بخت من مزایاد ایچ فرزند
مرا کزدست دل روزی طرب نیست
گر از ویسم نباشد بس عجب نیست
پس آنگه زرد را فرمود خسرو
که چون باد شتابان سوی دز رو
ببر با خویشتن دو صد دلاور
دگر ره ویس را از دز بیاور
بشد زرد سپهبد با دو صد مرد
به یک مه ویس را پیش شه آورد
هنوز از زخم شه آزرده اندام
چنانچون خسته گوری جسته از دام
بد آن یک ماه رامین دل شکسته
به خان زرد متواری نشسته
پس آنگه زرد پیش شاه شاهن
سخن گفت از پی رامین فراوان
دگر ره شاه رامین را عفو کرد
دریده بخت رامین را رفو کرد
دگر ره دیو کینه روی بنهفت
گل شادی به باغ مهر بشکفت
دگر ره در سرای شاه شاهان
فروزان گشت روی ماه ماهان
به رامش گشت عیش شاه شیرین
به باده بود دست ماه رنگین
گشاده دست شادی بند رادی
گرفته باز رادی کبگ شادی
دگر باره بر آمد روزگاری
که جز رامش نکردند ایچ کاری
زمین را در گل و نسرین گرفتند
روان را در می نوشین گرفتند
جهنده شد به نیکی باد ایشان
برفت آن رنجها از یاد ایشان
نه غم ماند نه شادی این جهان را
فنا فرجام باشد هردوان را
به شادی دار را تا توانی
که بفزاید ز شادی زندگانی
چو روز ما همی بر ما نپاید
درو بیهوده غم خوردن چه باید
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
سپردن موبد ویس را به ذایه و آمدن رامین در باغ
شب دوشنبه و روز بهاری
که شد باز آمد از گرگان و ساری
سرای خویش را فرمود پرچین
حصار آهنین و بند رویین
کلید رومی و قفل الانی
ز پولادی زده هندوستانی
هر آنجا کش دریچه بود و روزن
بدو بر پنجره فرمود از آهن
چنان شد ز استواری خانهء شاه
کجا در وی نبودی باد را راه
ببست آنگاه درها را سراسر
فراز بند مهرش بود از زر
کلید بندها مر دایه را داد
بدو گفت ای فسونگر دیو استاد
بدیدم نا جوانمردیت بسیار
بدین یک ره جوانمردی بجا آر
به زاول رفت خواهم چند گاهی
در رنگ من بود کم بیش ماهی
نگه دار این سرایم تا من آیم
که بندش من ببستم من گشایم
کلید در ترا دادم به زنهار
یکی این بار زنهارم نگه دار
تو خود دانی که در زنهار داری
نه بس فرخ بود زنهار خواری
بدین بارت بخواهم آزمودن
اگر نیکی کنی نیکی نمودن
همی دانم که رنج خود فزایم
که چیزی آزموده آزمایم
ولیکن من ترا زان بر گزیدم
کجا از زیر کان ایدون شنیدم
چو چیز خویش دزدان را سپاری
ازیشان بیش یابی استواری
چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار
کلید خانه وی را داد ناچار
به روز نیک و هنگام همایون
ز دروازه به شادی رفت بیرون
به لشکر گه فرود آمد یکی روز
به دل بر گشته یاد ویس پیروز
غم دوری و تیمار جدایی
برو بر تلخ کرده پادشایی
به لشکر گاه رامین بود با شاه
نهان از وی به شهر آمد شبانگاه
شهنشه جست رامین را گه شام
بدان تا می خورد با او دو سه جام
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون
بدانست او که آن چاره ست و افسون
شبانگه رفتن رامین ز لشکر
برانست تا ببیند روی دلبر
به باغ شاه شد رامین هم از راه
درش چون سنگ بسته بود بر ماه
غمیده دل همی گشت اندر آن باغ
ز یاد ویس او را دل پر از داغ
خروشان و نوان با یوبهء جفت
ز بی صبری و دلتنگی همی گفت
نگارا تا مرا از تو بریدند
حسودانم به کام دل رسیدند
یکی بر طرف بام آی و مرا بین
ز غم دستی به دل دستی به بالین
شب تاریک پنداری که دریاست
کنار و غعر او هر دو نه پیداست
منم غرقه درین دریای منکر
بدو در اشک من مرجان و گوهر
اگر چه در میان بوستانم
ز اشک خویش در موج دمانم
ز دیده آب دادم بوستان را
ز خون گلنار کردم گلستان را
چه سود ار من همی گریم به زاری
که از خالم تو آگاهی نداری
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بسوزم این سرای و بند محکم
ولیکن آن سرا را چون بسوزم
که در وی جای دارد دلفروزم
اگر آتش رسد وی را به دامن
پس آن سوزش رسد هم در دل من
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور
نشستستند جانم را برابر
کمان ابروت بر من کشیده
به تیر غمزه جانم را خلیده
اگر بختم ز پیش تو براندست
خیالت سال و مه با من بماندست
گهی خوابم همی از دیده راند
گهی خونم همی بر رخ فشاند
چرا خسپم توم در بر نخفته
چرا جان دارم از پیشت برفته
چو رامین یک زمان نالید بر دل
ز دیده سیل خون بارید بر گل
میان سوسن و شمشاد و نسرین
ز ناگه بر ربودش خواب نوشین
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
که با او بود ابر تند مفلس
بیاسود آن دل پر درد و پر غم
که با او بود دوزخ باغ خرم
دلش زیرا یکی ساعت بیاسود
که بوی باغ بودی دلبرش بود
شه بی دل به باغ اندر غنوده
نگارش روی مه پیکر شخوده
چو دیوانه دوان گرد شبستان
ز نرگس آب ریزان بر گلستان
همی دانست کش رامین به باغست
دلش را باغ بی او تفته داغست
به زاری دایه را خواهش همی کرد
که بر گیر از دلم دایه این درد
هم از جانم هم از در بند بگشای
شب تیره مرا خورشید بنمای
شب تاریک و بختم نیز تاریک
ز من تا دلربایم راه نزدیک
زبس در های بسته سخت چون سنگ
تو گویی هست راهم شصت فرسنگ
دریغا کاش بودی راه دشوار
نبودی در میان این بند بسیار
بیا ای دایه بر جانم ببخشای
کلید در بیاور بند بگشای
مرا خود از بنه بدبخت زادند
هزاران بند بر جانم نهادند
بسست این بندهای عشق خویشم
دری بسته چه باید نیز پیشم
دلی بستهچو در بر وی ببستند
تنی خسته دگر باره بخستند
نگارم تا دو زلفش بر شکستست
به مشکین سلسله جانم ببستست
چو از پیشم برفت آن روی زیباش
به چشمم در بماند آن تیر بالاش
ببین چشمم به سیمین تیر خسته
ببین جانم به مشکین بند بسته
جوابش داد دایه گفت زین پس
نبینم نا جوانمردی من کس
خداوندی چو شه زین برفته
به من چندین نصیحتها بگفته
هم امشب بند او چون برگشایم
چو چشم آورد با او چون بر آیم
اگر پیشم هزاران لشکر آینده
نپندارم که با موبد بر آینده
خود این جست او ز من زنهارداری
نگویی چون کنم زنهار خواری
به رامین ار تو صد چندین شتابی
ز من این ناجوانمردی نیابی
نشسته شاه شاهان بر در شهر
نرفته نیم فرسنگ از بر شهر
چه دانی گرنه خود کرد آزمایش
دگر کرد آزمایش را نمایش
چنان دانم که او آنجا نپاید
هم امشب وقت شبگیر او بیاید
نباید کرد ما را این همه بد
که بد را بد جزا آید ز موبد
چه خوبست این مثل مر بخردان را
بدی یک روز پیش آید بدان را
چو دایه این سخنها گفت با ماه
به خشم دل ازو برگشت ناگاه
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز
مکن شه را دگر اندر بدی تیز
به تیمار این یکی شب صابری کن
وزان پس تا توانی داوری کن
که من امشب همی ترسم ز موبد
که پیش آید ترا از وی یکی بد
یکی امشبمرا فرمان کن ای ویس
که امشب کور گردد چشم ابلیس
بشد دایه نشد آن ماهپیکر
همی گفت و همی زد دست بربر
نه روزی دید و رخنه جایگاهی
نه بر بام سرایش دید راهی
چو تاب مهر جانش راهمی تافت
ز دانش خویشتن را چاره ای یافت
سرا پرده که بود از پیش ایوان
یکی سر بر زمین دیگر به کیوان
برو بسته طناب سخت بسیار
یکایک ویس را درمان و تیمار
فگنده از پای کفش آن کوه سیمین
بدو بر رفت چون پرّنده شاهین
چو پران شد ز پرده جست بر بام
ربودش باد از سر لعل واشام
برهنه سر برهنه پای مانده
گسسته عقد و درّش بر فشانده
شکسته گوشوارش پاک در گوش
ابی زیور بمانده روی نیکوش
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
روانش پرشتاب و دل پر از داغ
قصب چادرش را در گوشه ای بست
درو زد دست و از باره فرو جست
گرفتش دامن اندر خشت پاره
قبا شد بر تنش بر پاره پاره
اگرچه نرم و آسان بود جایش
به درد آمد ز جستن هر دو پایش
گسسته بند کستی بر میانش
چو شلوارش دریده بر دو رانش
نه جامه بر تنش مانده نه زیور
دریده بود یا افتاده یکسر
برهنده پای گرد باغ گردان
به هر مرزی دوان و دوست جویان
هم از چشمش روان خونو هم از پای
همی گفتی ازین بخت نگون وای
کجا جویم نگار سعتری را
کجا جویم بهار دلبری را
همان بهتر که بیهوده نپویم
به شب خورشید تابان را نجویم
به حق دوستی ای باد شبگیر
برای من زمانی رنج بر گیر
اگر با بیدلان هستی نکورای
منم بیدل یکی بر من ببخشای
که پایت گر جهانی بر نوردد
چو نازک پای من خونین نگردد
نه راهی دور می بایدت رفتی
نه رنجی سخت ناخوش بر گرفتن
گغر کن بر دو نسرین شکفته
یکی پیدا یکی از من نهفته
نگه کن تا کجا یابی کسی را
که رسول کرد همچون من بسی را
هزاران پردگی را پرده برداشت
ببرد و در میان راه بگغاشت
هزاران دل بخشم از جای بر کند
به هجران داد تا بر آتش افگند
ببین حال مرا در مهر کاری
بدین سختی و رسوایی و زاری
به صد گونه بلا بی هوش و بی کام
به صد گونه جفا بی صبر و آرام
پیام من بدان روی نکو بر
که خوبی انجمن دارد بدو بر
ازو مشک آر و بر گلنارم آلای
ز من عنبر بر و بر سنبلش سای
بگو ای نوبهار بوستانی
سزای خرمی و شادمانی
بگو ای آفتاب دلربایی
به خوبی یافته فرمان روایی
مرا آتش به جان اندر فگنده
به تاری شب به بام و در فگنده
نکرده با من بیدل مواسا
نجسته با من مسکین مدارا
مرا بخت بد از گیتی برانده
جهان در خواب و من بیخواب مانده
اگر من مردمم یا زین جهانم
چرا هر گز نه همچون مردمانم
کنم از بیدلی و بخت فریاد
مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد
مرا گفتی چرا ایدر نیایی
من اینک آمدستم تو کجایی
چرا پیشم نیایی از که ترسی
چرا بیمار هجران را نپرسی
گر از دیدار تو نومید گردم
به جان اندر بماند تیر دردم
به جای روی تو گر ماه بینم
چنان دانم که تاری چاه بینم
به جای زلف تو گر مشک بویم
نماید مشک سارا خاک کویم
به جای دو لبت گر نوش یابم
به جان تو که باشد زهر نابم
مرا جانان توی نه مشک و غنبر
مرا درمان توی نه نوش و شکر
دلم را مار زلفینت گزیدست
خلیده جان من بر لب رسیدست
بود تریاک جان من لبانت
همان خورشید بخت من رخانت
بدا بخت منا امشب کجایی
چرا ببریدی از من آشنایی
ببخشاید به من بر دوست و دشمن
چرا هر گز نبخشایی تو بر من
کجایی ای مه تابان کجایی
چرا از بختر بر می نیایی
چو سیمین آینه سر برزن از کوه
ببین بر جان من صد گونه اندوه
جهان چون آهن زنگار خورده
هوا با جان من زنهار خورده
دل من رفته و دلبر ز من دور
دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور
به فر خویش ما را یاوری کن
به نور خویش ما را رهبری کن
تو ماهی وان نگارم نیز ماهست
جهان بی رویتان بر من سیاهست
خدایا بر من مسکین ببخشای
مرا دیدار آن دو ماه بنمای
یکی مه را فروخ و روشنایی
یکی مه را شکوه و پادشایی
یکی را جای برج چرخ گردان
یکی را چای تخت و زین و میدان
چو یک نیمه سپاه شب در آمد
مه تابنده از خاور بر آمد
چو سیمین زروقی در ژرف دریا
چو دست ابر نجنی در دست حورا
هوا را دوده از چهره فروشست
چنانچون ویس را از جان و رو شست
پدید آمد مرو را یار خفته
میان گل بسان گل شکفته
بنفشه زلف و نسرین روی رامین
ز نسرین و بنفشه کرده بالین
مه از کوه آمد و ویس از شبستان
بهاری باد مشکین از گلستان
ز بوی ویس رامین گشت بیدار
به بالین دید سروی یاسمین بار
نجست از جای و اندر بر گرفتش
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
بهم آمیخته شد مشک و عنبر
دو هفته ماه شد پیوسته با خور
گهی از زلف او عنبر فشان کرد
گهی از لعل و شکر فشان کرد
لب هر دو بسان میم بر میم
بر هر دو بسان سیم بر سیم
بپیچیدند بر هم دو سمن بوی
چو دو دیبا نهاده روی بر روی
تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت
و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت
ز روی هر دوشان شب روز گشته
ز شادی رزشان نوروز گشته
هزار آوا ز شاخ گل سرایان
همه شب عشق ایشان را ستایان
ز شادی شان همی خندید لاله
به دست اندرش یاقوتین پیاله
گرفته گل ازیشان زیب و خوشی
چنان چون تازه نرگس ناز و گشّی
چو راز دوستی با هم گشادند
به خوشی کام یکدیگر بدادند
زمانه زشت روی خویش بنمود
به تیغ رنج کشت ناز بدرود
سحر گه کار ایشان را چنان کرد
که باغش داغگاه هردوان کرد
جهان را گوهر آمد زشت کاری
چرا زو مهربانی گوش داری
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم
که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم
که شد باز آمد از گرگان و ساری
سرای خویش را فرمود پرچین
حصار آهنین و بند رویین
کلید رومی و قفل الانی
ز پولادی زده هندوستانی
هر آنجا کش دریچه بود و روزن
بدو بر پنجره فرمود از آهن
چنان شد ز استواری خانهء شاه
کجا در وی نبودی باد را راه
ببست آنگاه درها را سراسر
فراز بند مهرش بود از زر
کلید بندها مر دایه را داد
بدو گفت ای فسونگر دیو استاد
بدیدم نا جوانمردیت بسیار
بدین یک ره جوانمردی بجا آر
به زاول رفت خواهم چند گاهی
در رنگ من بود کم بیش ماهی
نگه دار این سرایم تا من آیم
که بندش من ببستم من گشایم
کلید در ترا دادم به زنهار
یکی این بار زنهارم نگه دار
تو خود دانی که در زنهار داری
نه بس فرخ بود زنهار خواری
بدین بارت بخواهم آزمودن
اگر نیکی کنی نیکی نمودن
همی دانم که رنج خود فزایم
که چیزی آزموده آزمایم
ولیکن من ترا زان بر گزیدم
کجا از زیر کان ایدون شنیدم
چو چیز خویش دزدان را سپاری
ازیشان بیش یابی استواری
چو شاه اندرز ذایه کرد بشیار
کلید خانه وی را داد ناچار
به روز نیک و هنگام همایون
ز دروازه به شادی رفت بیرون
به لشکر گه فرود آمد یکی روز
به دل بر گشته یاد ویس پیروز
غم دوری و تیمار جدایی
برو بر تلخ کرده پادشایی
به لشکر گاه رامین بود با شاه
نهان از وی به شهر آمد شبانگاه
شهنشه جست رامین را گه شام
بدان تا می خورد با او دو سه جام
چو گفتند او به شهر اندر شد اکنون
بدانست او که آن چاره ست و افسون
شبانگه رفتن رامین ز لشکر
برانست تا ببیند روی دلبر
به باغ شاه شد رامین هم از راه
درش چون سنگ بسته بود بر ماه
غمیده دل همی گشت اندر آن باغ
ز یاد ویس او را دل پر از داغ
خروشان و نوان با یوبهء جفت
ز بی صبری و دلتنگی همی گفت
نگارا تا مرا از تو بریدند
حسودانم به کام دل رسیدند
یکی بر طرف بام آی و مرا بین
ز غم دستی به دل دستی به بالین
شب تاریک پنداری که دریاست
کنار و غعر او هر دو نه پیداست
منم غرقه درین دریای منکر
بدو در اشک من مرجان و گوهر
اگر چه در میان بوستانم
ز اشک خویش در موج دمانم
ز دیده آب دادم بوستان را
ز خون گلنار کردم گلستان را
چه سود ار من همی گریم به زاری
که از خالم تو آگاهی نداری
بر آرم زین دل سوزان یکی دم
بسوزم این سرای و بند محکم
ولیکن آن سرا را چون بسوزم
که در وی جای دارد دلفروزم
اگر آتش رسد وی را به دامن
پس آن سوزش رسد هم در دل من
ز دو چشمت همیشه دو کمان ور
نشستستند جانم را برابر
کمان ابروت بر من کشیده
به تیر غمزه جانم را خلیده
اگر بختم ز پیش تو براندست
خیالت سال و مه با من بماندست
گهی خوابم همی از دیده راند
گهی خونم همی بر رخ فشاند
چرا خسپم توم در بر نخفته
چرا جان دارم از پیشت برفته
چو رامین یک زمان نالید بر دل
ز دیده سیل خون بارید بر گل
میان سوسن و شمشاد و نسرین
ز ناگه بر ربودش خواب نوشین
به خواب اندر شد آن بارنده نرگس
که با او بود ابر تند مفلس
بیاسود آن دل پر درد و پر غم
که با او بود دوزخ باغ خرم
دلش زیرا یکی ساعت بیاسود
که بوی باغ بودی دلبرش بود
شه بی دل به باغ اندر غنوده
نگارش روی مه پیکر شخوده
چو دیوانه دوان گرد شبستان
ز نرگس آب ریزان بر گلستان
همی دانست کش رامین به باغست
دلش را باغ بی او تفته داغست
به زاری دایه را خواهش همی کرد
که بر گیر از دلم دایه این درد
هم از جانم هم از در بند بگشای
شب تیره مرا خورشید بنمای
شب تاریک و بختم نیز تاریک
ز من تا دلربایم راه نزدیک
زبس در های بسته سخت چون سنگ
تو گویی هست راهم شصت فرسنگ
دریغا کاش بودی راه دشوار
نبودی در میان این بند بسیار
بیا ای دایه بر جانم ببخشای
کلید در بیاور بند بگشای
مرا خود از بنه بدبخت زادند
هزاران بند بر جانم نهادند
بسست این بندهای عشق خویشم
دری بسته چه باید نیز پیشم
دلی بستهچو در بر وی ببستند
تنی خسته دگر باره بخستند
نگارم تا دو زلفش بر شکستست
به مشکین سلسله جانم ببستست
چو از پیشم برفت آن روی زیباش
به چشمم در بماند آن تیر بالاش
ببین چشمم به سیمین تیر خسته
ببین جانم به مشکین بند بسته
جوابش داد دایه گفت زین پس
نبینم نا جوانمردی من کس
خداوندی چو شه زین برفته
به من چندین نصیحتها بگفته
هم امشب بند او چون برگشایم
چو چشم آورد با او چون بر آیم
اگر پیشم هزاران لشکر آینده
نپندارم که با موبد بر آینده
خود این جست او ز من زنهارداری
نگویی چون کنم زنهار خواری
به رامین ار تو صد چندین شتابی
ز من این ناجوانمردی نیابی
نشسته شاه شاهان بر در شهر
نرفته نیم فرسنگ از بر شهر
چه دانی گرنه خود کرد آزمایش
دگر کرد آزمایش را نمایش
چنان دانم که او آنجا نپاید
هم امشب وقت شبگیر او بیاید
نباید کرد ما را این همه بد
که بد را بد جزا آید ز موبد
چه خوبست این مثل مر بخردان را
بدی یک روز پیش آید بدان را
چو دایه این سخنها گفت با ماه
به خشم دل ازو برگشت ناگاه
بدو گفت ای صنم تو نیز بر خیز
مکن شه را دگر اندر بدی تیز
به تیمار این یکی شب صابری کن
وزان پس تا توانی داوری کن
که من امشب همی ترسم ز موبد
که پیش آید ترا از وی یکی بد
یکی امشبمرا فرمان کن ای ویس
که امشب کور گردد چشم ابلیس
بشد دایه نشد آن ماهپیکر
همی گفت و همی زد دست بربر
نه روزی دید و رخنه جایگاهی
نه بر بام سرایش دید راهی
چو تاب مهر جانش راهمی تافت
ز دانش خویشتن را چاره ای یافت
سرا پرده که بود از پیش ایوان
یکی سر بر زمین دیگر به کیوان
برو بسته طناب سخت بسیار
یکایک ویس را درمان و تیمار
فگنده از پای کفش آن کوه سیمین
بدو بر رفت چون پرّنده شاهین
چو پران شد ز پرده جست بر بام
ربودش باد از سر لعل واشام
برهنه سر برهنه پای مانده
گسسته عقد و درّش بر فشانده
شکسته گوشوارش پاک در گوش
ابی زیور بمانده روی نیکوش
پس آنگه شد شتابان تا لب باغ
روانش پرشتاب و دل پر از داغ
قصب چادرش را در گوشه ای بست
درو زد دست و از باره فرو جست
گرفتش دامن اندر خشت پاره
قبا شد بر تنش بر پاره پاره
اگرچه نرم و آسان بود جایش
به درد آمد ز جستن هر دو پایش
گسسته بند کستی بر میانش
چو شلوارش دریده بر دو رانش
نه جامه بر تنش مانده نه زیور
دریده بود یا افتاده یکسر
برهنده پای گرد باغ گردان
به هر مرزی دوان و دوست جویان
هم از چشمش روان خونو هم از پای
همی گفتی ازین بخت نگون وای
کجا جویم نگار سعتری را
کجا جویم بهار دلبری را
همان بهتر که بیهوده نپویم
به شب خورشید تابان را نجویم
به حق دوستی ای باد شبگیر
برای من زمانی رنج بر گیر
اگر با بیدلان هستی نکورای
منم بیدل یکی بر من ببخشای
که پایت گر جهانی بر نوردد
چو نازک پای من خونین نگردد
نه راهی دور می بایدت رفتی
نه رنجی سخت ناخوش بر گرفتن
گغر کن بر دو نسرین شکفته
یکی پیدا یکی از من نهفته
نگه کن تا کجا یابی کسی را
که رسول کرد همچون من بسی را
هزاران پردگی را پرده برداشت
ببرد و در میان راه بگغاشت
هزاران دل بخشم از جای بر کند
به هجران داد تا بر آتش افگند
ببین حال مرا در مهر کاری
بدین سختی و رسوایی و زاری
به صد گونه بلا بی هوش و بی کام
به صد گونه جفا بی صبر و آرام
پیام من بدان روی نکو بر
که خوبی انجمن دارد بدو بر
ازو مشک آر و بر گلنارم آلای
ز من عنبر بر و بر سنبلش سای
بگو ای نوبهار بوستانی
سزای خرمی و شادمانی
بگو ای آفتاب دلربایی
به خوبی یافته فرمان روایی
مرا آتش به جان اندر فگنده
به تاری شب به بام و در فگنده
نکرده با من بیدل مواسا
نجسته با من مسکین مدارا
مرا بخت بد از گیتی برانده
جهان در خواب و من بیخواب مانده
اگر من مردمم یا زین جهانم
چرا هر گز نه همچون مردمانم
کنم از بیدلی و بخت فریاد
مگر مادر مرا بی بخت و دل زاد
مرا گفتی چرا ایدر نیایی
من اینک آمدستم تو کجایی
چرا پیشم نیایی از که ترسی
چرا بیمار هجران را نپرسی
گر از دیدار تو نومید گردم
به جان اندر بماند تیر دردم
به جای روی تو گر ماه بینم
چنان دانم که تاری چاه بینم
به جای زلف تو گر مشک بویم
نماید مشک سارا خاک کویم
به جای دو لبت گر نوش یابم
به جان تو که باشد زهر نابم
مرا جانان توی نه مشک و غنبر
مرا درمان توی نه نوش و شکر
دلم را مار زلفینت گزیدست
خلیده جان من بر لب رسیدست
بود تریاک جان من لبانت
همان خورشید بخت من رخانت
بدا بخت منا امشب کجایی
چرا ببریدی از من آشنایی
ببخشاید به من بر دوست و دشمن
چرا هر گز نبخشایی تو بر من
کجایی ای مه تابان کجایی
چرا از بختر بر می نیایی
چو سیمین آینه سر برزن از کوه
ببین بر جان من صد گونه اندوه
جهان چون آهن زنگار خورده
هوا با جان من زنهار خورده
دل من رفته و دلبر ز من دور
دو عاشق هر دو بی دل مانده مهجور
به فر خویش ما را یاوری کن
به نور خویش ما را رهبری کن
تو ماهی وان نگارم نیز ماهست
جهان بی رویتان بر من سیاهست
خدایا بر من مسکین ببخشای
مرا دیدار آن دو ماه بنمای
یکی مه را فروخ و روشنایی
یکی مه را شکوه و پادشایی
یکی را جای برج چرخ گردان
یکی را چای تخت و زین و میدان
چو یک نیمه سپاه شب در آمد
مه تابنده از خاور بر آمد
چو سیمین زروقی در ژرف دریا
چو دست ابر نجنی در دست حورا
هوا را دوده از چهره فروشست
چنانچون ویس را از جان و رو شست
پدید آمد مرو را یار خفته
میان گل بسان گل شکفته
بنفشه زلف و نسرین روی رامین
ز نسرین و بنفشه کرده بالین
مه از کوه آمد و ویس از شبستان
بهاری باد مشکین از گلستان
ز بوی ویس رامین گشت بیدار
به بالین دید سروی یاسمین بار
نجست از جای و اندر بر گرفتش
پس آن دو زلف چون عنبر گرفتش
بهم آمیخته شد مشک و عنبر
دو هفته ماه شد پیوسته با خور
گهی از زلف او عنبر فشان کرد
گهی از لعل و شکر فشان کرد
لب هر دو بسان میم بر میم
بر هر دو بسان سیم بر سیم
بپیچیدند بر هم دو سمن بوی
چو دو دیبا نهاده روی بر روی
تو گفتی شیر و باده در هم آمیخت
و یا گلنار و سوسن بر هم آویشت
ز روی هر دوشان شب روز گشته
ز شادی رزشان نوروز گشته
هزار آوا ز شاخ گل سرایان
همه شب عشق ایشان را ستایان
ز شادی شان همی خندید لاله
به دست اندرش یاقوتین پیاله
گرفته گل ازیشان زیب و خوشی
چنان چون تازه نرگس ناز و گشّی
چو راز دوستی با هم گشادند
به خوشی کام یکدیگر بدادند
زمانه زشت روی خویش بنمود
به تیغ رنج کشت ناز بدرود
سحر گه کار ایشان را چنان کرد
که باغش داغگاه هردوان کرد
جهان را گوهر آمد زشت کاری
چرا زو مهربانی گوش داری
به نزدش هیچ کس را نیست آزرم
که بی مهرست و بی قدرست و بی شرم
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
آگاهى یافتن موبد از رامین و رفتن او در باغ
چو شاهنشاه آگه شد ز رامین
دگر ره تازه گشت اندر دلش کین
همه شب با دل او را بود پیگار
که تا کی زین فرو مایه کشم بار
همی تا در جهان یک تن بماند
به نام زشت یاد من بماند
سپردم نام نیکو اهرمن را
علم کردم به زشتی خویشتن را
اگر ویسه نه ویسست آفتابست
چو مینو نیک بختان را ثوابست
نیرزد جور او چندین کشیدن
ز مهرش این همه تیمار دیدن
چسود ار تنش خوشبو چون گلابست
که چون آتش روانم را عذابست
چه سودست ار لبش نوش جهانست
که جانم را شرنگ جاودانست
چه سودست ار بخوبی حور عینست
که با من مثل دیو بد به کینست
مرا بی بر بود زو مهر جستن
چنان کز بهر پاکی خشت شستن
چه دل بردن به مهر او سپردن
چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن
چرا من آزموده آزمایم
چرا من رنج بیحوده فزایم
چرا از دیو جستم مهربانی
چرا از کور جستم دیدباری
چرا از خعس چستم دلگشئی
چرا از غول جستم رهنمایی
چرا از ویس جستم مهر کاری
چرا از دایه جستم استواری
هزاران در به بند و مهر کردم
پس آنگه بند و مهر او را سپردم
چه آشفته دلم چه سست رایم
که چندین آزموده آزمایم
سپردم مشک خود باد بزان را
همیدون میش خود گرگ ژیان را
گزیدم آنکه نادانان گزینند
نشستم همچنان کایشان نشینند
گزیند کارها را مردنادان
نشیند زان سپس کور و پشیمان
سزایمگر نشینم هر چه بدتر
که هم کورم به کار خویش هم کر
ببینم دیده را باور ندارم
که جان را از خرد یاور ندارم
دلم را گر خرد استاد بودی
همیشه نه چنین نا شاد بودی
گر اکنون باز پس گردم ازین راه
همه لشکر شوند از رازم آگاه
ندانم تا چه خوانندم ازین پس
که تا اکنون همی خوانند نا کس
سپاهم گر کهان و گر مهانند
همه یکسر مرا نامرد خوانند
اگر نامرد خوانندم سزایم
چه مردم من که با زن بر نیایم
همه شب شاه شاهان تا سحرگاه
از اندیشه همی پیمود صد راه
گهی گفتی که این زشتی بپوشم
به بدنامی و رسوایی نکوشم
گهی گفتی هم اکنون باز گردم
بهل تا در جهان آواز گردم
گهی او را خرد خشنود کردی
گه او را دیو خشم آلود کردی
گهی چون آب گشتی روشن و خوش
گهی چون دود گشتی تند و سرکش
چو اندیشه به کار اندر فزون شد
خرد دردست خشم و کین زبون شد
چو از خاور بر آمد ماه تابان
شهنشه سوی مرو آمد شتابان
نبودش در سرای خویشتن راه
کجا با بند و مهرش بود در گاه
بیامد دایه بند و مهر بنمود
بدان چاره دلش را کرد خشنود
سراسر بندها چونانکه او بست
یکایک دید نابرده بدو دست
قفس را دید در چون سنگ بسته
سرایی کبگ او از بند جسته
سر رشته به مهر و ناگشاده
ولیکن گوهر از عقد او فتاده
به دایه گفت ویسم را چه کردی
بدین درهای بسته چون ببردی
چو آهرمن شما را ره نماید
در بسته شما را کی بپاید
درم با بند و ویس از بند رفتست
مگر امشب به دنباوند رفتست
چرا رفتست کاو خود نامدارست
چو صحاکش هزاران پیشکارست
پس آنگه تازیانه زدش چندان
که بیهش گشت دایه همچو بیجان
سرای و گلشن و ایوان سراسر
نهفت و نا نهفتش زیر و از بر
بگشت و ویس را جست از همه جای
ندید آن روی دلبند و دلارای
قبایش دید جایی او فتاده
چو جایی کفش زرینش نهاده
کرا هر گز گمان بودی که آن ماه
از اطناب سراپرده کند راه
چو اندر باگ شد شاه جهاندار
به پیش اندر چراغ و شمع بسیار
خجسته ویس چون آن شمعها دید
کبوتروار دلش از تن بپرید
به رامین گفت خیز اییار و بگریز
کجا از دشمنان نیکوست پوهیز
نگر تا پیش من دیگر نپایی
که تاریکیست با این روشنایی
به جنگ ما همی آید شهنشاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه
ترا باید که باشد رستگاری
مرا شاید که باشد زخم خواری
هر آن دردی که تو خواهی کشیدن
هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن
چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد
همه شادی و پیروزی ترا باد
کنون رو در پنداه پاک یزدان
مرا بگذار با این سیل و طوفان
که من گشتم ز بخش بد فسانه
ز تو بوسی وزو صد تازیانه
نخواهم خورد یک خرمای بی خار
نه دیدن خرمی بی درد و تیمار
دل رامین بیچاره چنان گشت
که گفتی همچو مرده بی روان گشت
به سان صورتی بد مانده بر جای
شده زورش هم از دست و هم از پای
ز بهر ویس بودش درد بر دل
تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل
پس آنگاه از برش بر خاست ناکام
به چاه افتاد جانش جسته از دام
کجا چون دام بود او را شهنشاه
هم از درد جدایی پیش او چاه
گر از دام گزند آور برون جست
به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست
کجا پیوند گیرد آشنایی
نباشد هیچ دشمن چون جدایی
همه محنت بود بر عاشق آسان
چو باشد جان او از هجر ترسان
دلش را هر بلایی خوار باشد
هر آن گه کان بلا با یار باشد
مبادا هیچ کس را عشق چونان
و گر باشد مبادا هجر ایشان
چو رامین از کنار ویس بر جست
چو تیری از کمان خانه بدر جست
چنان بر شد بروی ساده دیوار
که غرم تیز تگ بر شخ کهسار
چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست
نکو آمد به دام و بس نکو جست
سمنبر ویس هم بر جای بغنود
به یک زاری که از کشتن بتر بود
به یاد رفته رامین کرده بالین
به زیر زلف مشکین دست سیمین
به زیر زلف تاب شست بر شست
ده انگشتش چو ماهی بود در شست
دلش ساقی و دو دیده پیاله
رخش می خوار بر خیری و لاله
نگار دست آن روی نگارین
چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین
نگارین روی آن ماه حصارین
چو باغ شاه شاهان بد بآیین
به بالینش فراز آمد شهنشاه
به باغ افتاده از آسمان ماه
بپا او را بجنبانید بسیار
نگشت از خواب ماه خفته بیدار
چنان بیهوش بود از درد هجران
که با جانانش گفتی زو بشد جان
شه شاهان فرستاد استواران
به هر سو هم پیاده هم سواران
به هر راهی و بی راهی برفتند
سراسر باغ را جستن گرفتند
به باغ اندر ندیدند ایچ جانور
مگر بر شاخ مرغان نواگر
دگر باره درختان را بجستند
میان هر درختی بنگرستند
همی جستند رامین را به صد دست
ندانستند کز دیوار چون جست
شهنشه گفت با ویس سمنبر
نگویی تا چه کارت بود ایدر
ببستم بر تو پنجه در به مسمار
گرفتم روزن صد بام و دیوار
چو من رفتم یکی شب نارمیدی
چو مرغی از سرایم بر پریدی
چو دیوی کت نبندد هیچ استاد
به افسون و به نیرنگ و به فولاد
خرد دور ز تو مثل آسمانت
هوا نزدیک تو همچون روانست
ز بهر آنکه بخت شور داری
دو گوش و چشم کر و کور داری
بود بی سود با تو پند چون در
چو دیگ سفله و چون کفش گازر
اگر من بر زبان پند تو رانم
حرد بیزار گردد از روانم
چو گویم با تو چندین پند بی مر
زبانم بر سخن باشد ستمگر
زبس کز تو پدید آمد مرا بد
نه یک یک بینمت آهو که صدصد
همانا یادگار بیمشی تو
که از نیکی همیشه سر کشی تو
اگر در پیش تو صورت شود داد
بخواند جانت از دیدنش فریاد
سر نیکی اگر بینی ببری
دل پاکی اگر یابی بدری
همیشه راستی را دشمنی تو
دو چشمی گر ببینی بر کنی تو
تو یک دیوی و لیکن آشکاری
تو یک غولی و لیکن چون نگاری
سرای پارسایی را تو سوزی
دو چشم نیکنامی را تو دوزی
ز تو بی شرم تر کس را ندانم
و یا خود من که بر تو مهربانم
مگر گفتست با تو دیو زشتی
که گر زشتی کنی باشی بهشتی
نه تو بادی نه آن کت دوستدارست
نه آنکت دایه و نه آنکه یارست
به جان من که تو حلالست
که جانت بر بسی جانها و بالست
ترا درمان به جز تیغم ندانم
که مرگ بخش و چانت ستانم
هم اکنون جان تو بستانم از تو
به خنجر من ترا برهانم از تو
گرفت آنگه کمندین گیسووانش
کشید آن اژدهای جان ستانش
به یک دستش پرند آب داده
به دیگر دست مشکین تاب داده
که دید از آب و از آهن پرندی
که دید از مشک و از عنبرکمندی
مهش را خواست از سروش بریدن
گلش را باز با گل گستریدن
سمنبر ویس را شمشیر بر سر
ز درد هجر دلبر بود کمتر
سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان
بزی خرم به کام نیک خواهان
مکش گر خون این بانو بریزی
تو درد خویش را دارو بریزی
بریده سر دگر باره نروید
ازیرا هیچ دانا خون نجوید
بسا روزا که در گیتی بر آید
چنین زیبا رخی دیگر نزاید
چو یاد آید ترا زین ماه رویش
بپیچی بیشتر زین مار مویش
به مینو در چنین حورا نیابی
به گیتی در ازین زیبا نیابی
پشیمان گردی و سودی ندارد
بسی خون مر ترا از دیده بارد
یکی بار آزمودی زو جدایی
نپندارم که دیگر آزمایی
اگر خوب آمدت آن رنگ منکر
فرو زن هم بدو این دست دیگر
چو او از تو ببرد این خوب چهرش
ترا دیدم که چون بودی ز مهرش
گهی با آهوان بودی به صحرا
گهی با ماهیان بودی به دریا
گهی با گور بودی در بیابان
گهی با شیر بودی در نیستان
فرامش کردی آن درد و بلا را
که از مهرش ترا بودست و مارا
ترا زو بود و ما را از تو آزار
چه مایه ما و تو خوردیم تیمار
از آن پیمان وزان سوگند یاد آر
کجا کردی و خوردی پیش دادار
مخور زنهار شاها کت نباید
یکی روز این خورش جان را گزاید
به یاد آور ز حرمتهای شهرو
به یاد آور ز خدمتهای ویرو
اگر دیدی گناهی زو یکی روز
تو دانی کش گناهی نیست امروز
اگر تنها به باغی در بخفتست
ز مردم این نه کاری بس شکفتست
چرا بر وی همی بندی گناهی
که در وی آن گنه را نیست راهی
چنین باغی به پروین برده دیوار
درش را بر زده پولاد مسمار
اگر با وی بدی در باغ جفتی
بدین هنگام ازیدر چون برفتی
نه زین در مرغ بتواند پریدن
نه دیو این بند بتواند دریدن
مگر دلتنگ بود آمد درین باغ
تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ
بپرس از وی که چون بودست حالش
پس آنگه هم به گفتاری بمالش
گر این خنجر زنی بر ویس دلبر
شود زان زخم درد تو فزونتر
ز بس گفتار زرد و لابهء زرد
شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد
برید از گیسوانش حلقه ای چند
بدان گیسو بریدن گشت خرسند
گرفتش دست و برد اندر شبستان
شبستان گشت از رویش گلستان
به یزدان جهانش داد سوگند
که امشب چون بجستی زین همه بند
نه مرغی و نه تیری و نه بادی
درین باغ از شبستان چون فتادی
مرا در دل چنان آمد گمانی
که تو نیرنگ و جادو نیک دانی
کسی باید که افسون نیک دانی
و گر کار چونین کی توانی
سمنبر ویس گفتش کردگارم
همی نیکو کند همواره کارم
چه باشد گر توم زشتی نمایی
چو یزدانم نماید نیک رایی
گهی جان من از تیغت رهاند
گهی داد من از جانت ستاند
توم کاهی و یزدانم فزاید
توم بندی و دادارم گشاید
چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن
تو با یزدان همی کوشی نه با من
کجا او هرچه تو دوزی بدرد
همیدون هر چه تو کاری ببرد
گهم در دز کنی گه در شبستان
گهم تندی نمایی گاه دستان
خدایم در بلای تو نماند
ز چندین بند و زندانت رهاند
اگر تو دشمنی او جان من بس
و گر تو خسروی او خان من بس
بس است او چارهء بیچارهگان را
همو یاور بود بی یاوران را
چو من دلتنگ بودم در سرایت
بدو نالیدم از جور و جفایت
ستمهای تو با یزدان بگفتم
در آن زاری و دل تنگی بخفتم
به خواب اندر فراز آمد سروشی
جوانی خوب رویی سبزپوشی
مرا برداشت از کاخ شبستان
بخوابانید در باغ و گلستان
مرا امشب ز بند تو رها کرد
چنان کاندر تنم مویی نیازرد
ز نسرین بود و سوسن بستر من
جهان افروز رامین در بر من
همی بودیم هر دو شاد و خرم
همی گفتیم راز خواش با هم
بدان خوشی بکام خویش خفته
بگرد ما گل و نسرین شکفته
چو چشم از خواب نوشین بر گشادم
از آن خوشی به ناخوشی فتادم
ترا دیدم بسان شیر غران
چو آتش بر کشیده تیغ بران
اگر باور کنی ورنه چنین بود
به خواب اندر سروشم همنشین بود
اگر کردار تو بر من نیست
تو خود دانی که بر خفته قلم نیست
شهنشه این سخن زو کرد باور
کجا گفتش دروغی ماه پیکر
گناه خویش را پوزش بسی کرد
بر آن حال گذشته غم همی خورد
به ویس و دایه چیزی بیکران داد
گزیده جامها و گوهران داد
گذشتی رنج نابوده گرفتند
می لعلین آسوده گرفتند
چنین باشد دل فرزند آدم
نیارد یاد رفته شادی و غم
بدان روزی که از تو شد چه نالی
وزآن روزی که نامد چه سگالی
چه باید رفته را اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن
نه زاندوه تو دی با تو بیاید
نه از تیمار تو فردا بپاید
اگر صد سال باشی شاد و پیروز
همیشه عمر تو باشد یکی روز
اگر سختی بری گر کام جویی
ترا آن روز باشد کاندر اویی
بس آن بهتر که با رامش نشینی
ز عمر خویش روز خوش گزینی
دگر ره تازه گشت اندر دلش کین
همه شب با دل او را بود پیگار
که تا کی زین فرو مایه کشم بار
همی تا در جهان یک تن بماند
به نام زشت یاد من بماند
سپردم نام نیکو اهرمن را
علم کردم به زشتی خویشتن را
اگر ویسه نه ویسست آفتابست
چو مینو نیک بختان را ثوابست
نیرزد جور او چندین کشیدن
ز مهرش این همه تیمار دیدن
چسود ار تنش خوشبو چون گلابست
که چون آتش روانم را عذابست
چه سودست ار لبش نوش جهانست
که جانم را شرنگ جاودانست
چه سودست ار بخوبی حور عینست
که با من مثل دیو بد به کینست
مرا بی بر بود زو مهر جستن
چنان کز بهر پاکی خشت شستن
چه دل بردن به مهر او سپردن
چه آن کز بهر خوشی زهر خوردن
چرا من آزموده آزمایم
چرا من رنج بیحوده فزایم
چرا از دیو جستم مهربانی
چرا از کور جستم دیدباری
چرا از خعس چستم دلگشئی
چرا از غول جستم رهنمایی
چرا از ویس جستم مهر کاری
چرا از دایه جستم استواری
هزاران در به بند و مهر کردم
پس آنگه بند و مهر او را سپردم
چه آشفته دلم چه سست رایم
که چندین آزموده آزمایم
سپردم مشک خود باد بزان را
همیدون میش خود گرگ ژیان را
گزیدم آنکه نادانان گزینند
نشستم همچنان کایشان نشینند
گزیند کارها را مردنادان
نشیند زان سپس کور و پشیمان
سزایمگر نشینم هر چه بدتر
که هم کورم به کار خویش هم کر
ببینم دیده را باور ندارم
که جان را از خرد یاور ندارم
دلم را گر خرد استاد بودی
همیشه نه چنین نا شاد بودی
گر اکنون باز پس گردم ازین راه
همه لشکر شوند از رازم آگاه
ندانم تا چه خوانندم ازین پس
که تا اکنون همی خوانند نا کس
سپاهم گر کهان و گر مهانند
همه یکسر مرا نامرد خوانند
اگر نامرد خوانندم سزایم
چه مردم من که با زن بر نیایم
همه شب شاه شاهان تا سحرگاه
از اندیشه همی پیمود صد راه
گهی گفتی که این زشتی بپوشم
به بدنامی و رسوایی نکوشم
گهی گفتی هم اکنون باز گردم
بهل تا در جهان آواز گردم
گهی او را خرد خشنود کردی
گه او را دیو خشم آلود کردی
گهی چون آب گشتی روشن و خوش
گهی چون دود گشتی تند و سرکش
چو اندیشه به کار اندر فزون شد
خرد دردست خشم و کین زبون شد
چو از خاور بر آمد ماه تابان
شهنشه سوی مرو آمد شتابان
نبودش در سرای خویشتن راه
کجا با بند و مهرش بود در گاه
بیامد دایه بند و مهر بنمود
بدان چاره دلش را کرد خشنود
سراسر بندها چونانکه او بست
یکایک دید نابرده بدو دست
قفس را دید در چون سنگ بسته
سرایی کبگ او از بند جسته
سر رشته به مهر و ناگشاده
ولیکن گوهر از عقد او فتاده
به دایه گفت ویسم را چه کردی
بدین درهای بسته چون ببردی
چو آهرمن شما را ره نماید
در بسته شما را کی بپاید
درم با بند و ویس از بند رفتست
مگر امشب به دنباوند رفتست
چرا رفتست کاو خود نامدارست
چو صحاکش هزاران پیشکارست
پس آنگه تازیانه زدش چندان
که بیهش گشت دایه همچو بیجان
سرای و گلشن و ایوان سراسر
نهفت و نا نهفتش زیر و از بر
بگشت و ویس را جست از همه جای
ندید آن روی دلبند و دلارای
قبایش دید جایی او فتاده
چو جایی کفش زرینش نهاده
کرا هر گز گمان بودی که آن ماه
از اطناب سراپرده کند راه
چو اندر باگ شد شاه جهاندار
به پیش اندر چراغ و شمع بسیار
خجسته ویس چون آن شمعها دید
کبوتروار دلش از تن بپرید
به رامین گفت خیز اییار و بگریز
کجا از دشمنان نیکوست پوهیز
نگر تا پیش من دیگر نپایی
که تاریکیست با این روشنایی
به جنگ ما همی آید شهنشاه
چو شیر تند جسته از کمینگاه
ترا باید که باشد رستگاری
مرا شاید که باشد زخم خواری
هر آن دردی که تو خواهی کشیدن
هر آن تلخی که تو خواهی چشیدن
چه آن درد و چه آن تلخی مرا باد
همه شادی و پیروزی ترا باد
کنون رو در پنداه پاک یزدان
مرا بگذار با این سیل و طوفان
که من گشتم ز بخش بد فسانه
ز تو بوسی وزو صد تازیانه
نخواهم خورد یک خرمای بی خار
نه دیدن خرمی بی درد و تیمار
دل رامین بیچاره چنان گشت
که گفتی همچو مرده بی روان گشت
به سان صورتی بد مانده بر جای
شده زورش هم از دست و هم از پای
ز بهر ویس بودش درد بر دل
تو گفتی تیر ناوک خورد بر دل
پس آنگاه از برش بر خاست ناکام
به چاه افتاد جانش جسته از دام
کجا چون دام بود او را شهنشاه
هم از درد جدایی پیش او چاه
گر از دام گزند آور برون جست
به چاه ژرف و جان گیر اندرون جست
کجا پیوند گیرد آشنایی
نباشد هیچ دشمن چون جدایی
همه محنت بود بر عاشق آسان
چو باشد جان او از هجر ترسان
دلش را هر بلایی خوار باشد
هر آن گه کان بلا با یار باشد
مبادا هیچ کس را عشق چونان
و گر باشد مبادا هجر ایشان
چو رامین از کنار ویس بر جست
چو تیری از کمان خانه بدر جست
چنان بر شد بروی ساده دیوار
که غرم تیز تگ بر شخ کهسار
چو بر سر شد ز دیگر سو فروجست
نکو آمد به دام و بس نکو جست
سمنبر ویس هم بر جای بغنود
به یک زاری که از کشتن بتر بود
به یاد رفته رامین کرده بالین
به زیر زلف مشکین دست سیمین
به زیر زلف تاب شست بر شست
ده انگشتش چو ماهی بود در شست
دلش ساقی و دو دیده پیاله
رخش می خوار بر خیری و لاله
نگار دست آن روی نگارین
چو زلفینش سیاه و نغز و شیرین
نگارین روی آن ماه حصارین
چو باغ شاه شاهان بد بآیین
به بالینش فراز آمد شهنشاه
به باغ افتاده از آسمان ماه
بپا او را بجنبانید بسیار
نگشت از خواب ماه خفته بیدار
چنان بیهوش بود از درد هجران
که با جانانش گفتی زو بشد جان
شه شاهان فرستاد استواران
به هر سو هم پیاده هم سواران
به هر راهی و بی راهی برفتند
سراسر باغ را جستن گرفتند
به باغ اندر ندیدند ایچ جانور
مگر بر شاخ مرغان نواگر
دگر باره درختان را بجستند
میان هر درختی بنگرستند
همی جستند رامین را به صد دست
ندانستند کز دیوار چون جست
شهنشه گفت با ویس سمنبر
نگویی تا چه کارت بود ایدر
ببستم بر تو پنجه در به مسمار
گرفتم روزن صد بام و دیوار
چو من رفتم یکی شب نارمیدی
چو مرغی از سرایم بر پریدی
چو دیوی کت نبندد هیچ استاد
به افسون و به نیرنگ و به فولاد
خرد دور ز تو مثل آسمانت
هوا نزدیک تو همچون روانست
ز بهر آنکه بخت شور داری
دو گوش و چشم کر و کور داری
بود بی سود با تو پند چون در
چو دیگ سفله و چون کفش گازر
اگر من بر زبان پند تو رانم
حرد بیزار گردد از روانم
چو گویم با تو چندین پند بی مر
زبانم بر سخن باشد ستمگر
زبس کز تو پدید آمد مرا بد
نه یک یک بینمت آهو که صدصد
همانا یادگار بیمشی تو
که از نیکی همیشه سر کشی تو
اگر در پیش تو صورت شود داد
بخواند جانت از دیدنش فریاد
سر نیکی اگر بینی ببری
دل پاکی اگر یابی بدری
همیشه راستی را دشمنی تو
دو چشمی گر ببینی بر کنی تو
تو یک دیوی و لیکن آشکاری
تو یک غولی و لیکن چون نگاری
سرای پارسایی را تو سوزی
دو چشم نیکنامی را تو دوزی
ز تو بی شرم تر کس را ندانم
و یا خود من که بر تو مهربانم
مگر گفتست با تو دیو زشتی
که گر زشتی کنی باشی بهشتی
نه تو بادی نه آن کت دوستدارست
نه آنکت دایه و نه آنکه یارست
به جان من که تو حلالست
که جانت بر بسی جانها و بالست
ترا درمان به جز تیغم ندانم
که مرگ بخش و چانت ستانم
هم اکنون جان تو بستانم از تو
به خنجر من ترا برهانم از تو
گرفت آنگه کمندین گیسووانش
کشید آن اژدهای جان ستانش
به یک دستش پرند آب داده
به دیگر دست مشکین تاب داده
که دید از آب و از آهن پرندی
که دید از مشک و از عنبرکمندی
مهش را خواست از سروش بریدن
گلش را باز با گل گستریدن
سمنبر ویس را شمشیر بر سر
ز درد هجر دلبر بود کمتر
سپهبد زرد گفت ای شاه شاهان
بزی خرم به کام نیک خواهان
مکش گر خون این بانو بریزی
تو درد خویش را دارو بریزی
بریده سر دگر باره نروید
ازیرا هیچ دانا خون نجوید
بسا روزا که در گیتی بر آید
چنین زیبا رخی دیگر نزاید
چو یاد آید ترا زین ماه رویش
بپیچی بیشتر زین مار مویش
به مینو در چنین حورا نیابی
به گیتی در ازین زیبا نیابی
پشیمان گردی و سودی ندارد
بسی خون مر ترا از دیده بارد
یکی بار آزمودی زو جدایی
نپندارم که دیگر آزمایی
اگر خوب آمدت آن رنگ منکر
فرو زن هم بدو این دست دیگر
چو او از تو ببرد این خوب چهرش
ترا دیدم که چون بودی ز مهرش
گهی با آهوان بودی به صحرا
گهی با ماهیان بودی به دریا
گهی با گور بودی در بیابان
گهی با شیر بودی در نیستان
فرامش کردی آن درد و بلا را
که از مهرش ترا بودست و مارا
ترا زو بود و ما را از تو آزار
چه مایه ما و تو خوردیم تیمار
از آن پیمان وزان سوگند یاد آر
کجا کردی و خوردی پیش دادار
مخور زنهار شاها کت نباید
یکی روز این خورش جان را گزاید
به یاد آور ز حرمتهای شهرو
به یاد آور ز خدمتهای ویرو
اگر دیدی گناهی زو یکی روز
تو دانی کش گناهی نیست امروز
اگر تنها به باغی در بخفتست
ز مردم این نه کاری بس شکفتست
چرا بر وی همی بندی گناهی
که در وی آن گنه را نیست راهی
چنین باغی به پروین برده دیوار
درش را بر زده پولاد مسمار
اگر با وی بدی در باغ جفتی
بدین هنگام ازیدر چون برفتی
نه زین در مرغ بتواند پریدن
نه دیو این بند بتواند دریدن
مگر دلتنگ بود آمد درین باغ
تو خود اکنون نهادی داغ بر داغ
بپرس از وی که چون بودست حالش
پس آنگه هم به گفتاری بمالش
گر این خنجر زنی بر ویس دلبر
شود زان زخم درد تو فزونتر
ز بس گفتار زرد و لابهء زرد
شهنشه دل بدان بت روی خوش کرد
برید از گیسوانش حلقه ای چند
بدان گیسو بریدن گشت خرسند
گرفتش دست و برد اندر شبستان
شبستان گشت از رویش گلستان
به یزدان جهانش داد سوگند
که امشب چون بجستی زین همه بند
نه مرغی و نه تیری و نه بادی
درین باغ از شبستان چون فتادی
مرا در دل چنان آمد گمانی
که تو نیرنگ و جادو نیک دانی
کسی باید که افسون نیک دانی
و گر کار چونین کی توانی
سمنبر ویس گفتش کردگارم
همی نیکو کند همواره کارم
چه باشد گر توم زشتی نمایی
چو یزدانم نماید نیک رایی
گهی جان من از تیغت رهاند
گهی داد من از جانت ستاند
توم کاهی و یزدانم فزاید
توم بندی و دادارم گشاید
چرا خوانی مرا بدخواه و دشمن
تو با یزدان همی کوشی نه با من
کجا او هرچه تو دوزی بدرد
همیدون هر چه تو کاری ببرد
گهم در دز کنی گه در شبستان
گهم تندی نمایی گاه دستان
خدایم در بلای تو نماند
ز چندین بند و زندانت رهاند
اگر تو دشمنی او جان من بس
و گر تو خسروی او خان من بس
بس است او چارهء بیچارهگان را
همو یاور بود بی یاوران را
چو من دلتنگ بودم در سرایت
بدو نالیدم از جور و جفایت
ستمهای تو با یزدان بگفتم
در آن زاری و دل تنگی بخفتم
به خواب اندر فراز آمد سروشی
جوانی خوب رویی سبزپوشی
مرا برداشت از کاخ شبستان
بخوابانید در باغ و گلستان
مرا امشب ز بند تو رها کرد
چنان کاندر تنم مویی نیازرد
ز نسرین بود و سوسن بستر من
جهان افروز رامین در بر من
همی بودیم هر دو شاد و خرم
همی گفتیم راز خواش با هم
بدان خوشی بکام خویش خفته
بگرد ما گل و نسرین شکفته
چو چشم از خواب نوشین بر گشادم
از آن خوشی به ناخوشی فتادم
ترا دیدم بسان شیر غران
چو آتش بر کشیده تیغ بران
اگر باور کنی ورنه چنین بود
به خواب اندر سروشم همنشین بود
اگر کردار تو بر من نیست
تو خود دانی که بر خفته قلم نیست
شهنشه این سخن زو کرد باور
کجا گفتش دروغی ماه پیکر
گناه خویش را پوزش بسی کرد
بر آن حال گذشته غم همی خورد
به ویس و دایه چیزی بیکران داد
گزیده جامها و گوهران داد
گذشتی رنج نابوده گرفتند
می لعلین آسوده گرفتند
چنین باشد دل فرزند آدم
نیارد یاد رفته شادی و غم
بدان روزی که از تو شد چه نالی
وزآن روزی که نامد چه سگالی
چه باید رفته را اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن
نه زاندوه تو دی با تو بیاید
نه از تیمار تو فردا بپاید
اگر صد سال باشی شاد و پیروز
همیشه عمر تو باشد یکی روز
اگر سختی بری گر کام جویی
ترا آن روز باشد کاندر اویی
بس آن بهتر که با رامش نشینی
ز عمر خویش روز خوش گزینی
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
بزم ساختن موبد در باغ و سرود گفتن رامشگر گوسان
مه اردیبهشت و روز خرداد
جهان از خرمی چون کرخ بغداد
بیابان از خوشی همچون گلستان
گلستان از صنم همچون بتستان
درخت رود باری سیم ریزان
نسیم نو بهاری مشک بیزان
چمن مجلس بهاران مجلس آرای
زنان بلبلش چنگ و فاخته نای
درو نرگس چو ساقی جام بردست
بنفشه سر فرو افگنده چون مست
ز گوهر شاخها چون تاج کسری
ز پیکر باگها چون روی لیلی
ز سبزه روی هامون چون زمرد
ز لاله کوه سنگین چون زبرجد
همه صحرا ز لاله روی حورا
همه مرز از بنفشه جعد زیبا
بهشت آسا زمین با زیب و خوشی
عروس آسا جهان با ناز و گشّی
به باغ اندر نشسته شاه شاهان
به نزدش ویس بانو ماه ماهان
به دست راست بر آزاده ویرو
به دست چپ جهان آرای شهرو
نشسته گرد رامینش برابر
به پیش رام گوسان نواگر
همی زد راههای خوشگواران
همی کردند شادی نامداران
می آسوده در مجلس همی گشت
رخ میخواره همچون می همی رشت
سرودی گفت گوسان نو آیین
درو پوشید حال ویس و رامین
اگر نیکو بیندیشی بدانی
که معنی چیست زیر این نهانی
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
درختی رسته دیدم بر سر کوه
که از دلها زداید زنگ اندوه
درختی سر کشیده تا به کیوان
گرفته زیر سایه نیم گیهان
به زیبایی همی ماند به خورشید
جهان در برگ و بارش بسته امید
به زیرش سخت روشن چشمهء آب
که آبش نوش و رییگش در خوشاب
شکفته بر کنارش لاله و گل
بنفشه رسته و خیری و سنبل
چرنده گاو کیلی بر کنارش
گهی آبش خورد گه نو بهارش
همیشه آب این چشمه روان باد
درختش بارور گاوش جوان باد
شهنشه گفت با گوسان نائی
زهی شایستهء گوسان نوائی
سرودی گوی بر رامین بد ساز
بدر بر روی مهرش پردهء راز
چو بشنید این ویس سمنبر
بکند از گیسوان صد حلقهء زرص
به گوسان داد و گفت این مر ترا باد
به حال من سرودی نغز کن یادص
سرودی گوی هم بر راست پرده
ز روی مهر ما بردار پردهص
چو شاهت راز ما فرمود گفتن
ز دیگر کس چرا باید نهفتنص
دگر باره بزد گوسان نوائی
نوائی بود بر رامین گوائی
همان پیشین سرود نغز را باز
بگفت و آشکارا کرد کرد او راز
درخت بارور شاه شهانست
که زیر سایه اش نیمی جهانست
برش عز است و برگش نیکنامیص
سرش جاهست و بیخش شاد کامیص
جهان را در برگش امید است
میان هر دو پیداتر ز شید است
به زیرش ویس بانو چشمهء آب
لبانش نوش و دندان در خوشاب
شکفته بر رخانش لاله و گل
بنفشه رسته و خیری و سنبل
چو کیلی گاو رامین بر کنارش
گهی آبش خورد گه نوبهارش
بماند این درخت سایه گستر
ز مینو باد وی را سایهب خوشتر
همیشه آب این چشمه رونده
همیشه گاو کیلی زو چرنده
چو گوسان این نوا را کرد پایان
به یاد دوستان و دل ربایان
شه شاهان به خشم از جای بر جست
گرفتش ریش رامین را به یک دست
به دیگر دست زهر آلود خنجر
بدو گفت ای بداندیش و بد اختر
بخور با من به مهر و ماه سوگند
که با ویس نباشد مهر و پیوند
و گرنه سرت را بردارم از تن
که از ننگ تو بی سر شد تن من
یکی سوگند خورد آزاده رامین
به دادار جهان و ماه و پروین
که تا من زنده باشم در دو گیهان
نمی خواهم که بر گردم ز جانان
مرا قبله بود آن روی گلگون
چنان چون دیگران را مهر گردون
مرا او جان شیرینست و از جان
به کام خویشتن ببرید نتوان
شهنشه را فزون شد کینهء رام
زبان بگشاد یکباره به دشمام
بیفگندش بدان تا سر ببرد
به خنجر جای مهرش را بدرد
سبک رامین دودست شاه بگرفت
تو گفتی شیر نر روباه بگرفت
ز شادروان به خاک اندر فگندش
ز دستش بستد آن هندی پرندش
شهنشه مست بود از باده بیهوش
گسسته آگهی و رفته نیروش
نبودش آگهی از کار رامین
نماند اندر دلش آزار رامین
خرد را چند گونه رنج و سستی
پدید آید همی از عشق و مستی
گر این دو رنج بر موبد نبودی
مرو را هیچ هونه بد نبودی
جهان از خرمی چون کرخ بغداد
بیابان از خوشی همچون گلستان
گلستان از صنم همچون بتستان
درخت رود باری سیم ریزان
نسیم نو بهاری مشک بیزان
چمن مجلس بهاران مجلس آرای
زنان بلبلش چنگ و فاخته نای
درو نرگس چو ساقی جام بردست
بنفشه سر فرو افگنده چون مست
ز گوهر شاخها چون تاج کسری
ز پیکر باگها چون روی لیلی
ز سبزه روی هامون چون زمرد
ز لاله کوه سنگین چون زبرجد
همه صحرا ز لاله روی حورا
همه مرز از بنفشه جعد زیبا
بهشت آسا زمین با زیب و خوشی
عروس آسا جهان با ناز و گشّی
به باغ اندر نشسته شاه شاهان
به نزدش ویس بانو ماه ماهان
به دست راست بر آزاده ویرو
به دست چپ جهان آرای شهرو
نشسته گرد رامینش برابر
به پیش رام گوسان نواگر
همی زد راههای خوشگواران
همی کردند شادی نامداران
می آسوده در مجلس همی گشت
رخ میخواره همچون می همی رشت
سرودی گفت گوسان نو آیین
درو پوشید حال ویس و رامین
اگر نیکو بیندیشی بدانی
که معنی چیست زیر این نهانی
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ ـ
درختی رسته دیدم بر سر کوه
که از دلها زداید زنگ اندوه
درختی سر کشیده تا به کیوان
گرفته زیر سایه نیم گیهان
به زیبایی همی ماند به خورشید
جهان در برگ و بارش بسته امید
به زیرش سخت روشن چشمهء آب
که آبش نوش و رییگش در خوشاب
شکفته بر کنارش لاله و گل
بنفشه رسته و خیری و سنبل
چرنده گاو کیلی بر کنارش
گهی آبش خورد گه نو بهارش
همیشه آب این چشمه روان باد
درختش بارور گاوش جوان باد
شهنشه گفت با گوسان نائی
زهی شایستهء گوسان نوائی
سرودی گوی بر رامین بد ساز
بدر بر روی مهرش پردهء راز
چو بشنید این ویس سمنبر
بکند از گیسوان صد حلقهء زرص
به گوسان داد و گفت این مر ترا باد
به حال من سرودی نغز کن یادص
سرودی گوی هم بر راست پرده
ز روی مهر ما بردار پردهص
چو شاهت راز ما فرمود گفتن
ز دیگر کس چرا باید نهفتنص
دگر باره بزد گوسان نوائی
نوائی بود بر رامین گوائی
همان پیشین سرود نغز را باز
بگفت و آشکارا کرد کرد او راز
درخت بارور شاه شهانست
که زیر سایه اش نیمی جهانست
برش عز است و برگش نیکنامیص
سرش جاهست و بیخش شاد کامیص
جهان را در برگش امید است
میان هر دو پیداتر ز شید است
به زیرش ویس بانو چشمهء آب
لبانش نوش و دندان در خوشاب
شکفته بر رخانش لاله و گل
بنفشه رسته و خیری و سنبل
چو کیلی گاو رامین بر کنارش
گهی آبش خورد گه نوبهارش
بماند این درخت سایه گستر
ز مینو باد وی را سایهب خوشتر
همیشه آب این چشمه رونده
همیشه گاو کیلی زو چرنده
چو گوسان این نوا را کرد پایان
به یاد دوستان و دل ربایان
شه شاهان به خشم از جای بر جست
گرفتش ریش رامین را به یک دست
به دیگر دست زهر آلود خنجر
بدو گفت ای بداندیش و بد اختر
بخور با من به مهر و ماه سوگند
که با ویس نباشد مهر و پیوند
و گرنه سرت را بردارم از تن
که از ننگ تو بی سر شد تن من
یکی سوگند خورد آزاده رامین
به دادار جهان و ماه و پروین
که تا من زنده باشم در دو گیهان
نمی خواهم که بر گردم ز جانان
مرا قبله بود آن روی گلگون
چنان چون دیگران را مهر گردون
مرا او جان شیرینست و از جان
به کام خویشتن ببرید نتوان
شهنشه را فزون شد کینهء رام
زبان بگشاد یکباره به دشمام
بیفگندش بدان تا سر ببرد
به خنجر جای مهرش را بدرد
سبک رامین دودست شاه بگرفت
تو گفتی شیر نر روباه بگرفت
ز شادروان به خاک اندر فگندش
ز دستش بستد آن هندی پرندش
شهنشه مست بود از باده بیهوش
گسسته آگهی و رفته نیروش
نبودش آگهی از کار رامین
نماند اندر دلش آزار رامین
خرد را چند گونه رنج و سستی
پدید آید همی از عشق و مستی
گر این دو رنج بر موبد نبودی
مرو را هیچ هونه بد نبودی
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
نصیحت کردن به گوى رامین را
چو سر برزد خور تابان دگر روز
فروزان روی او شد گیتی افروز
هوا مانند تیغی شد زدوده
زمین چون ز عفرانی گشت سوده
یکی فرزانه بود اندر خراسان
در آن کشور مه اختر شناسان
سختگویی که نامش بود به گوی
نبودی مثل او دانا و نیکوی
گه و بیگاه با رامین نشستی
به آب پند جانش را بشستی
همی گفتی که تو یک روز شاهی
به چنگ آری هر کامی که خواهی
درخت کام تو گردد برومند
تو باشی در جهان مهتر خداوند
چو آمد پیش رامین بامدادان
مرو را دید بس دلتنگ و گریان
بپرسیدش که درمانده چرایی
چرا شادی و رامش نه فزایی
جوانی داری و اورنگ شاهی
چواین هر دو بود دیگرچه خواهی
خرد را در هوا چندین مر نجان
روان را در بلا چندین مپیچان
ترا خصمی کند چان پیش دادار
ز بس کاو را همی داری به تیمار
بدین مایه درنگ وزندگانی
چرا کاری کنی جز شادمانی
اگر حکم خدا دیگر نگردد
به انده بردن از ما بر نگردد
چه باید بیهده اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن
چو بشنید این سخن رامین
بدو گفت ای مرا چشم جهان بین
نکو گفتی تو با من هر چه فگتی
ولیکن چون نماید چرخ زفتی
دل مردم نه از سنگست و پولاد
که گر غمگین شود باشد ازو شاد
تنی را چند باشد سازگاری
دلی را چند باشد بردباری
جهان را زشت کاری بیش از آنست
که ما را کوشش و صبر و توان است
قصا بر هر کسی بارید باران
ولیکن بر دلم بارید طوفان
نه بر من بگذرد هر گزیکی روز
که ننماید مرا داغ جگر سوز
اگر روزی مرا کامی نماید
به زیر کام در دامی نماید
جهان گر بر سر من گل فشاند
ز هر گل بر دلم خاری نشاند
به کام خویش جامی می نخوردم
که جام زهرش اندر پی نخوردم
به چونین حال و چونین زندگانی
کرا از دل بر آید شادمانی
اگر خواری همین یک راه دیدم
که دی از خشم شاهنشاه دیدم
سزد گر من نصیحت نه پذیرم
به بخت خویش گریم تا بمیرم
پس آنگه کرد با او یک بیک یاد
که دیگر باره ایشان را چه افتاد
چه خواری کرد با من شاه شاهان
به پیش ویس بانو ماه ماهان
دو چشم من چنین پتیاره دیده
چرا پر خون ندارم هر دو دیده
به آید مردن از خواری کشیدن
صبوری کردن و تلخی چشیدن
به هر دردی شکیبم جز به خواری
مجو از من به خواری بردباری
چو حال خود به به گو گفت رامین
جگرریش و دو چشم از گریه خونین
نگر تا پاسخس چون داد به گوی
نو نیز ار پاسخی گویی چنان گوی
بدو گفت ای ز بخت خویش نالان
تو شیری چند نالی از شغالان
ترا دولت رست روزی به فریاد
ازان پس کت نماید چند بیداد
ترا تا باشد اندر دل هوا خوش
تن تو همچنین باشد بلا کش
به جانان دل نبایستی سپردن
چو نتوانستی اندوهانش خوردن
ندانستی که هر چون مر کاری
به روی آید ترا هر گونه خواری
هر آن گاهی که داری گل چدن کار
روا باشد که دستت را خلد خار
به مهر اندر تو چون بازارگانی
ازو گه سود بینی گه زیانی
تو گفتی بی زیانی سود بینی
ویا نه آتشی بی دود بینی
کسی کاو تخم کشتن پیشه دارد
همیشه دل در آن اندیشه دارد
ز کشتن تا برستن تا درودن
بسا رنجا که باید آزمودن
تو تخم عاشقی در دل بکشتی
که بار آید ترا حور بهشتی
ندانستی کزو تا بار یابی
بسی رنج و بسی آزار یابی
مگر صد ره ترا گفتم ازین پیش
مکن بیداد بر نازک تن خویش
ترا تا دوست باشد ماه ماهان
همان دشمنت باشد شاه شاهان
تو دردل کن که بینی رنج و خواری
کنی نا کام صبر و بردباری
تنت باشد همیشه جای آزار
دلت همواره باشد جای تیمار
تو با پیل دمان در کارزاری
ندانم چونت باشد رستگاری
تو با شیر ژیان اندر نبردی
ندانم چونت باشد شیر مردی
تو بی کشتی همی دریا گذاری
ازو جوینده در شاهواری
ندانم چون بود فرجام کارت
چه نیک و بد نماید روزگارت
تو سال و ماه با آن اژدهایی
که از وی نیست دشمن را رهایی
مگر یک روز بر تو راه گیرد
ز کین دل ترا ناگاه گیرد
تو خانه کرده ای بر راه سیلاب
درو خفته بسان مست در خواب
مگر یکروز طوفانی در آید
ترا با خانه ناگه در رباید
تو صد باره به دام اندر نشستی
چو بختت یار بود از دام جستی
مگر یک روز نتوانی بجستی
روانت را نباشد روی رستی
بس آن خواری از یان خواری بود بیش
کجا خونت بود در گردن خویش
روان را بیش از این خواری چه دانی
که در دوزخ بمانی جاودانی
بدین سر باشدت حسرت سر انجام
بدان سر باشدت وارونه فرجام
اگر فرمان بری پندم نیوشی
شکیبایی کنی در صبر کوشی
نباشد هیچ مردی چون صبوری
بخاصه روز هجر و وقت دوری
اگر مردی کنی و صبر جویی
به صبر این زنگ را از دل بشویی
اگر رو ویس را سالی نبینی
به دل جویی برو دیگر گزینی
به گاه هجر تیمارش نداری
چنان گردی که خود یادش نیاری
چو بر دل چیر گردد مهر جانان
به از دوری نباشد هیچ دومان
همه مهری ز نادیدن بکاهد
کرا دیده نبیند دل نخواهد
بسا عشقا که نادیدن زدودست
چنان کتدش که گفتی خود نبودست
بسا روزا که تو بینی دل خویش
نمانده یاد ویس او را کم و بیش
به روی مردمان آید همه کار
به دست آرند کام خویش ناچار
به شمشیر و به دینار و به فرهنگ
به تدبیر و به دستان و به نیرنگ
ترا کاری به روی آید به گیهان
نه تدبیرش همی دانی نه درمان
فسانه گشته ای در هفت کشور
همیشه خوار بر چشم برادر
که و مه چون به مجلس جام گیرند
ترا در ناحفاظان نام گیرند
ز گیتی بد گمان چون تو ندانند
همی جز نا جوانمردت نخوانند
همی گویند چون او کس چه باید
که در گوهر برادر را نشاید
اگر خود ویسه بودی ماه و خورشید
خرد را کام و جان را ناز و امید
نباستی که رامین خردمند
ابا ویسه بکردی مهر و پیوند
مبادا در جهان آن شادی و کام
کزو آید روان را زشتی نام
چو رامین شیرمرد نام گستر
به نام بد بیالودست گوهر
چو آلوده شود گوهر به یک ننگ
نشوید آب صد دریا ازو زنگ
چو جان ماکه جاویدان بماند
بماند نام بد تا جان بماند
همانا نیست رامین را یکی یار
که او را باز دارد از چنین کار
رفیقی نیک رای از گوهری به
دلی آسان گذار از کشوری به
تو کام دل ز ویسه بر گرفتی
ز شاخ مهربانی بر گرفتی
اگر صد سال بینی او همانست
نه حورالعین و ماه آسمانست
ازو بهتر به پاکی و نکویی
هزاران بیش یابی گر بجویی
بدین بی مایگی عمر و جوانی
بسر بردن به یک زن چون توانی
اگر تو دیگری را یار گیری
به دل پیوند او را خوار گیری
تو در گیتی جز او دلبر ندیدی
ازیرا بر بتانش بر گزیدی
ستاره نزد تو دارد روایی
که با ماهت نبودست آشنایی
هوا را از دل گمره برون کن
یکی ره خویشتن را آزمون کن
جهان از هند و چین تا روم و بربر
به پیروزی تو داری با برادر
نه جز مرز خراسان کشوری نیست
و یا جز ویس بانو دلبری نیست
نشست خویش را مرز دگر جوی
ز هر شهری نگاری سیم بر جوی
همی بین دلبران را تا بدان گاه
که یابی دلبری نیکو تر از ماه
نگارینی که با آن روی نیکوش
شود ویسه ز یاد تو فراموش
ز دولت بر خور و از زندگانی
بران همواره کام ایجهانی
بدین غمخوارگی تا کی نشینی
نهیب جان شیرین چند بینی
گه آمد کز بزرگان شرم داری
برادر را تو نیز آزرم داری
گه آمد کز جوانی کام جویی
ز بزم و رزم کردن نام جویی
گه آمد کز بزرگی یاد گیری
به فال نیک راه داد گیری
تو اکنون پادشایی جست بایی
کجا جز پادشاهی را نشایی
به گرد دایه و ویسه چه گردی
کزیشان آب روی خود ببردی
همالان جویان جاه و پایه
تو سال و ماه جویان ویس و دایه
رفیقان تو جویان پادشایی
تو جویان بازی و ناپارسایی
شد از تو روزگار لهو و بازی
تو در میدان بازی چند تازی
چه دیوست ایآکه بر جانت فسون کرد
ترا یکبارگی چونین زبون کرد
تو اندر خدمت وارونه دیوی
نه اندر طاعت گیهان خدیوی
همی ترسم که کار تو به فرجام
چنان گردد که یابد دشمنت کام
اگر پند رهی را کار بندی
شوی رستی ز چندین مستمندی
غمت شادی شود سختیت رامش
بلا خوشی و نادانیت دانش
اگر سیریت نامد زانگه دیدی
نه من گفتم سخن نه تو شنیدی
همی کن همچنین تا خود چه اید
جهان بازیت را بازی نماید
تو باشی در میان ما بر کناره
نباشد جز درودی بر نظاره
چو بشنید این سخن رامین بیدل
تو گفتی چون خری شدمانده در گل
گهی چون لاله شد ز تشویر
گهی چون زعفران و گاه چون قیر
بدو گفت این که تو گویی چنینست
دل من با روان من به کینست
شنیدم پند خوبت را شنیدم
بریدم زین دل نادان بریدم
نبینی تو مرا زین پس هوا جوی
نراند نیز بر رویم هوا جوی
منم فردا و راه ماه آباد
بگردم در جهان چون گور آزاد
نیایم در میان مهر جویان
نورزم نیز مهر ماهرویان
چنان کاری چرا ورزم به امید
که جانم را از او ننگست جاوید
فروزان روی او شد گیتی افروز
هوا مانند تیغی شد زدوده
زمین چون ز عفرانی گشت سوده
یکی فرزانه بود اندر خراسان
در آن کشور مه اختر شناسان
سختگویی که نامش بود به گوی
نبودی مثل او دانا و نیکوی
گه و بیگاه با رامین نشستی
به آب پند جانش را بشستی
همی گفتی که تو یک روز شاهی
به چنگ آری هر کامی که خواهی
درخت کام تو گردد برومند
تو باشی در جهان مهتر خداوند
چو آمد پیش رامین بامدادان
مرو را دید بس دلتنگ و گریان
بپرسیدش که درمانده چرایی
چرا شادی و رامش نه فزایی
جوانی داری و اورنگ شاهی
چواین هر دو بود دیگرچه خواهی
خرد را در هوا چندین مر نجان
روان را در بلا چندین مپیچان
ترا خصمی کند چان پیش دادار
ز بس کاو را همی داری به تیمار
بدین مایه درنگ وزندگانی
چرا کاری کنی جز شادمانی
اگر حکم خدا دیگر نگردد
به انده بردن از ما بر نگردد
چه باید بیهده اندوه خوردن
همان نابوده را تیمار بردن
چو بشنید این سخن رامین
بدو گفت ای مرا چشم جهان بین
نکو گفتی تو با من هر چه فگتی
ولیکن چون نماید چرخ زفتی
دل مردم نه از سنگست و پولاد
که گر غمگین شود باشد ازو شاد
تنی را چند باشد سازگاری
دلی را چند باشد بردباری
جهان را زشت کاری بیش از آنست
که ما را کوشش و صبر و توان است
قصا بر هر کسی بارید باران
ولیکن بر دلم بارید طوفان
نه بر من بگذرد هر گزیکی روز
که ننماید مرا داغ جگر سوز
اگر روزی مرا کامی نماید
به زیر کام در دامی نماید
جهان گر بر سر من گل فشاند
ز هر گل بر دلم خاری نشاند
به کام خویش جامی می نخوردم
که جام زهرش اندر پی نخوردم
به چونین حال و چونین زندگانی
کرا از دل بر آید شادمانی
اگر خواری همین یک راه دیدم
که دی از خشم شاهنشاه دیدم
سزد گر من نصیحت نه پذیرم
به بخت خویش گریم تا بمیرم
پس آنگه کرد با او یک بیک یاد
که دیگر باره ایشان را چه افتاد
چه خواری کرد با من شاه شاهان
به پیش ویس بانو ماه ماهان
دو چشم من چنین پتیاره دیده
چرا پر خون ندارم هر دو دیده
به آید مردن از خواری کشیدن
صبوری کردن و تلخی چشیدن
به هر دردی شکیبم جز به خواری
مجو از من به خواری بردباری
چو حال خود به به گو گفت رامین
جگرریش و دو چشم از گریه خونین
نگر تا پاسخس چون داد به گوی
نو نیز ار پاسخی گویی چنان گوی
بدو گفت ای ز بخت خویش نالان
تو شیری چند نالی از شغالان
ترا دولت رست روزی به فریاد
ازان پس کت نماید چند بیداد
ترا تا باشد اندر دل هوا خوش
تن تو همچنین باشد بلا کش
به جانان دل نبایستی سپردن
چو نتوانستی اندوهانش خوردن
ندانستی که هر چون مر کاری
به روی آید ترا هر گونه خواری
هر آن گاهی که داری گل چدن کار
روا باشد که دستت را خلد خار
به مهر اندر تو چون بازارگانی
ازو گه سود بینی گه زیانی
تو گفتی بی زیانی سود بینی
ویا نه آتشی بی دود بینی
کسی کاو تخم کشتن پیشه دارد
همیشه دل در آن اندیشه دارد
ز کشتن تا برستن تا درودن
بسا رنجا که باید آزمودن
تو تخم عاشقی در دل بکشتی
که بار آید ترا حور بهشتی
ندانستی کزو تا بار یابی
بسی رنج و بسی آزار یابی
مگر صد ره ترا گفتم ازین پیش
مکن بیداد بر نازک تن خویش
ترا تا دوست باشد ماه ماهان
همان دشمنت باشد شاه شاهان
تو دردل کن که بینی رنج و خواری
کنی نا کام صبر و بردباری
تنت باشد همیشه جای آزار
دلت همواره باشد جای تیمار
تو با پیل دمان در کارزاری
ندانم چونت باشد رستگاری
تو با شیر ژیان اندر نبردی
ندانم چونت باشد شیر مردی
تو بی کشتی همی دریا گذاری
ازو جوینده در شاهواری
ندانم چون بود فرجام کارت
چه نیک و بد نماید روزگارت
تو سال و ماه با آن اژدهایی
که از وی نیست دشمن را رهایی
مگر یک روز بر تو راه گیرد
ز کین دل ترا ناگاه گیرد
تو خانه کرده ای بر راه سیلاب
درو خفته بسان مست در خواب
مگر یکروز طوفانی در آید
ترا با خانه ناگه در رباید
تو صد باره به دام اندر نشستی
چو بختت یار بود از دام جستی
مگر یک روز نتوانی بجستی
روانت را نباشد روی رستی
بس آن خواری از یان خواری بود بیش
کجا خونت بود در گردن خویش
روان را بیش از این خواری چه دانی
که در دوزخ بمانی جاودانی
بدین سر باشدت حسرت سر انجام
بدان سر باشدت وارونه فرجام
اگر فرمان بری پندم نیوشی
شکیبایی کنی در صبر کوشی
نباشد هیچ مردی چون صبوری
بخاصه روز هجر و وقت دوری
اگر مردی کنی و صبر جویی
به صبر این زنگ را از دل بشویی
اگر رو ویس را سالی نبینی
به دل جویی برو دیگر گزینی
به گاه هجر تیمارش نداری
چنان گردی که خود یادش نیاری
چو بر دل چیر گردد مهر جانان
به از دوری نباشد هیچ دومان
همه مهری ز نادیدن بکاهد
کرا دیده نبیند دل نخواهد
بسا عشقا که نادیدن زدودست
چنان کتدش که گفتی خود نبودست
بسا روزا که تو بینی دل خویش
نمانده یاد ویس او را کم و بیش
به روی مردمان آید همه کار
به دست آرند کام خویش ناچار
به شمشیر و به دینار و به فرهنگ
به تدبیر و به دستان و به نیرنگ
ترا کاری به روی آید به گیهان
نه تدبیرش همی دانی نه درمان
فسانه گشته ای در هفت کشور
همیشه خوار بر چشم برادر
که و مه چون به مجلس جام گیرند
ترا در ناحفاظان نام گیرند
ز گیتی بد گمان چون تو ندانند
همی جز نا جوانمردت نخوانند
همی گویند چون او کس چه باید
که در گوهر برادر را نشاید
اگر خود ویسه بودی ماه و خورشید
خرد را کام و جان را ناز و امید
نباستی که رامین خردمند
ابا ویسه بکردی مهر و پیوند
مبادا در جهان آن شادی و کام
کزو آید روان را زشتی نام
چو رامین شیرمرد نام گستر
به نام بد بیالودست گوهر
چو آلوده شود گوهر به یک ننگ
نشوید آب صد دریا ازو زنگ
چو جان ماکه جاویدان بماند
بماند نام بد تا جان بماند
همانا نیست رامین را یکی یار
که او را باز دارد از چنین کار
رفیقی نیک رای از گوهری به
دلی آسان گذار از کشوری به
تو کام دل ز ویسه بر گرفتی
ز شاخ مهربانی بر گرفتی
اگر صد سال بینی او همانست
نه حورالعین و ماه آسمانست
ازو بهتر به پاکی و نکویی
هزاران بیش یابی گر بجویی
بدین بی مایگی عمر و جوانی
بسر بردن به یک زن چون توانی
اگر تو دیگری را یار گیری
به دل پیوند او را خوار گیری
تو در گیتی جز او دلبر ندیدی
ازیرا بر بتانش بر گزیدی
ستاره نزد تو دارد روایی
که با ماهت نبودست آشنایی
هوا را از دل گمره برون کن
یکی ره خویشتن را آزمون کن
جهان از هند و چین تا روم و بربر
به پیروزی تو داری با برادر
نه جز مرز خراسان کشوری نیست
و یا جز ویس بانو دلبری نیست
نشست خویش را مرز دگر جوی
ز هر شهری نگاری سیم بر جوی
همی بین دلبران را تا بدان گاه
که یابی دلبری نیکو تر از ماه
نگارینی که با آن روی نیکوش
شود ویسه ز یاد تو فراموش
ز دولت بر خور و از زندگانی
بران همواره کام ایجهانی
بدین غمخوارگی تا کی نشینی
نهیب جان شیرین چند بینی
گه آمد کز بزرگان شرم داری
برادر را تو نیز آزرم داری
گه آمد کز جوانی کام جویی
ز بزم و رزم کردن نام جویی
گه آمد کز بزرگی یاد گیری
به فال نیک راه داد گیری
تو اکنون پادشایی جست بایی
کجا جز پادشاهی را نشایی
به گرد دایه و ویسه چه گردی
کزیشان آب روی خود ببردی
همالان جویان جاه و پایه
تو سال و ماه جویان ویس و دایه
رفیقان تو جویان پادشایی
تو جویان بازی و ناپارسایی
شد از تو روزگار لهو و بازی
تو در میدان بازی چند تازی
چه دیوست ایآکه بر جانت فسون کرد
ترا یکبارگی چونین زبون کرد
تو اندر خدمت وارونه دیوی
نه اندر طاعت گیهان خدیوی
همی ترسم که کار تو به فرجام
چنان گردد که یابد دشمنت کام
اگر پند رهی را کار بندی
شوی رستی ز چندین مستمندی
غمت شادی شود سختیت رامش
بلا خوشی و نادانیت دانش
اگر سیریت نامد زانگه دیدی
نه من گفتم سخن نه تو شنیدی
همی کن همچنین تا خود چه اید
جهان بازیت را بازی نماید
تو باشی در میان ما بر کناره
نباشد جز درودی بر نظاره
چو بشنید این سخن رامین بیدل
تو گفتی چون خری شدمانده در گل
گهی چون لاله شد ز تشویر
گهی چون زعفران و گاه چون قیر
بدو گفت این که تو گویی چنینست
دل من با روان من به کینست
شنیدم پند خوبت را شنیدم
بریدم زین دل نادان بریدم
نبینی تو مرا زین پس هوا جوی
نراند نیز بر رویم هوا جوی
منم فردا و راه ماه آباد
بگردم در جهان چون گور آزاد
نیایم در میان مهر جویان
نورزم نیز مهر ماهرویان
چنان کاری چرا ورزم به امید
که جانم را از او ننگست جاوید
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
اندر پند دادن شاه موبد ویس را و سرزنش کردن
چو با رامین سخنها گفت به گوی
شهنشه نیز با ویس پری روی
به هشیاری سخنهای نکو گفت
که بر وی نرو شد سنگین دل جفت
ز هر گونه سخن را ساز می کرد
به بن می برد و باز آغاز می کرد
بدو گفت ای بهار مهر جویان
به چهره آفتاب ماهرویان
چه مایه رنج بردم در هوایت
چه مایه درد خوردم از جفایت
دراز آهنگ شد در مهر کارم
که تو بر باد دادی روزگارم
ندانم هیچ خوبی کان ترا نیست
ندانم هیچ نیکی کان مرا نیست
به از ما نیست اکنون در جهان شاه
تو بر خوبان شهی و من شهان شاه
بیا تا هر دو با هم یار باشیم
به شادی هر دو گیتی دار باشیم
به پرده در تو بانو باش و خاتون
که من باشم شه شاهان ز بیرون
مرا نامی بود زین پادشایی
ترا باشد همی فرمان روایی
کجا شهری و جایی نامدارست
کجا باغی و راغی پر نگارست
ترا بخشم سراسر پادشایی
که اکنون تو به صد چندان سزایی
وزیرانم وزیران تو باشند
دبیرانم دبیران تو باشند
به هر کاری تو فرمان ده بریشان
که ارزانی توی بر داد و فرمان
چو من باشم به مهر تو گرفتار
به جان و دل هوایت را خریدار
که یارد در جهان با تو چخیدن
دل از پیمان و فرمانت بریدن
نگارینا ز من بپذیر پندم
که من نیکم به تو نیکی پسندم
نه آنم من که چون تو بدگمانم
همه ناراستی باشد نهانم
روانم دوستی را مهربانست
زبانم راستی را ترجمانست
روانم هر چه جوید مهر جوید
زبانم هر چه گوید راست گوید
ز پاکی مهر بر گفتار من نه
ترا یک راست چون گفتار من نه
اگر با من به مهر دل بسازی
دگر ره نرد بی راهی نبازی
چنان گردی که شاهان زمانه
به درگاهت ببوسند آستانه
و گر با من نگه داری همین راه
ز من بدتر نباشد هیچ بدخواه
مکن ماها ز خشم من بپرهیز
که پرهیزد ز خشمم آتش تیز
نگارا شرم دار از روی ویرو
کجا کس را برادر نیست چون او
چرا بر خود پسندی کان هنر جوی
همیشه باشد از ننگت سیه روی
ترا گر زان برادر شرم بودی
مرا پیشه بسی آزرم بودی
چو تو مهر برادر را ندانی
من از تو چون نیوشم مهربانی
چو تو نام نیکان را نپایی
برادر را و مادر را نشایی
من از تو مهر چون امید دارم
و گر تاج از مه و خورشید دارم
مرا یکباره اکنون پاسخی ده
به کام دشمنان با بخت مسته
بگو تا در دل سنگین چه داری
نهال دشمنی یا دوستداری
که من در مهر تو گشتم ز جان سیر
ترا زین پس نپرسم جز به شمشیر
نشاید بیش ازین کردن مدارا
که رازم در جهان شد آشکارا
شهنشه نیز با ویس پری روی
به هشیاری سخنهای نکو گفت
که بر وی نرو شد سنگین دل جفت
ز هر گونه سخن را ساز می کرد
به بن می برد و باز آغاز می کرد
بدو گفت ای بهار مهر جویان
به چهره آفتاب ماهرویان
چه مایه رنج بردم در هوایت
چه مایه درد خوردم از جفایت
دراز آهنگ شد در مهر کارم
که تو بر باد دادی روزگارم
ندانم هیچ خوبی کان ترا نیست
ندانم هیچ نیکی کان مرا نیست
به از ما نیست اکنون در جهان شاه
تو بر خوبان شهی و من شهان شاه
بیا تا هر دو با هم یار باشیم
به شادی هر دو گیتی دار باشیم
به پرده در تو بانو باش و خاتون
که من باشم شه شاهان ز بیرون
مرا نامی بود زین پادشایی
ترا باشد همی فرمان روایی
کجا شهری و جایی نامدارست
کجا باغی و راغی پر نگارست
ترا بخشم سراسر پادشایی
که اکنون تو به صد چندان سزایی
وزیرانم وزیران تو باشند
دبیرانم دبیران تو باشند
به هر کاری تو فرمان ده بریشان
که ارزانی توی بر داد و فرمان
چو من باشم به مهر تو گرفتار
به جان و دل هوایت را خریدار
که یارد در جهان با تو چخیدن
دل از پیمان و فرمانت بریدن
نگارینا ز من بپذیر پندم
که من نیکم به تو نیکی پسندم
نه آنم من که چون تو بدگمانم
همه ناراستی باشد نهانم
روانم دوستی را مهربانست
زبانم راستی را ترجمانست
روانم هر چه جوید مهر جوید
زبانم هر چه گوید راست گوید
ز پاکی مهر بر گفتار من نه
ترا یک راست چون گفتار من نه
اگر با من به مهر دل بسازی
دگر ره نرد بی راهی نبازی
چنان گردی که شاهان زمانه
به درگاهت ببوسند آستانه
و گر با من نگه داری همین راه
ز من بدتر نباشد هیچ بدخواه
مکن ماها ز خشم من بپرهیز
که پرهیزد ز خشمم آتش تیز
نگارا شرم دار از روی ویرو
کجا کس را برادر نیست چون او
چرا بر خود پسندی کان هنر جوی
همیشه باشد از ننگت سیه روی
ترا گر زان برادر شرم بودی
مرا پیشه بسی آزرم بودی
چو تو مهر برادر را ندانی
من از تو چون نیوشم مهربانی
چو تو نام نیکان را نپایی
برادر را و مادر را نشایی
من از تو مهر چون امید دارم
و گر تاج از مه و خورشید دارم
مرا یکباره اکنون پاسخی ده
به کام دشمنان با بخت مسته
بگو تا در دل سنگین چه داری
نهال دشمنی یا دوستداری
که من در مهر تو گشتم ز جان سیر
ترا زین پس نپرسم جز به شمشیر
نشاید بیش ازین کردن مدارا
که رازم در جهان شد آشکارا
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
پاسخ دادن ویس موبد را
چو بشنید این سخن ویس دلارای
چو سرو بوستانی جست از جای
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
گران تر حکمت از کوه دماوند
دل تو پیشه کرده بردباری
کف تو پیشه کرده در باری
ترا دادست یزدان هر چه باید
هنرهایی که اورنگت فزاید
هنرهای تو پیداتر ز خورشید
کنشهای تو زیباتر ز امید
توی فرخ شهنشاه زمانه
بمان اندر زمانه جاودانه
به همت آسمان نامداری
به دولت آفتاب کامگاری
خجسته نام چون خورشید تابان
رونده حکم چون تقدیر یزدان
خداوندا تو خود دانی که گردون
کند هر ساعتی لونی دگرگون
کنشهایی کزو بینیم هموار
بدو بر حکم و بر فرمان دادار
خدا او را به اندازه براندست
کم و بیشش بر آن اندازه ماندست
ز آغاز جهان تا روز فرجام
به رفتن سربسر یکسان نهد گام
چنان گردد که دادارش بفرمود
چنان چون خواست او را راه بنمود
بهی و بتری در ما سرشتست
چنان چون نیک و بد بر ما نبشتست
نه از دانش دگر گردد سرشته
نه از مردی دگر گردد نوشته
درین گیتی چه نادان و چه گربز
به کار خویش حیرانند و عاجز
آگر پاکست طبعم یا پلیدست
چنانست او که یزدان آفریدست
چو از آغاز گشتم آفریده
بدان آندازه گشتم پروریده
چو یزدان مر ترا پیروز کردست
مگر جان مرا بد روز کردست
من از خوبی و زشتی بی گناهم
کجا من خویشتر را بد نخواهم
نه من گفتی که نپذیرم سلامت
همه غم خواهم و رنج و ملامت
مرا از بهر سختی آفریدند
چنان کز بهر خواری پروریدند
نه من گفتم که گونه زرد خواهم
همیشه جان و دل پر درد خواهم
هر آن روزی که گفتم شادمانم
شکنجه گشت شادی بر روانم
مرا چه چاره چون بختم چنینست
تو گویی چرخ با جانم به کینست
ز گمراهی دلم همرنگ نیلست
همانا غول بختم را دلیلست
کنون از جان خود گشتی چنان سیر
که خواهم خویشتن را خوردهء شیر
به ناخن پردهء دل را بدرم
به دندان رشتهء جان را ببرم
نه دل باید مرا زین بیش نه جان
که خورد تیمار و دردم هست ازیشان
نه اندر دل مرا روزی وزد باد
نه جان اندر تنم روزی شود شاد
چو کار من چنین آشفته ماندست
همیشه چشم بختم خفته ماندست
چرا ورزم بدین سان مهربانی
کزو دردست و ننگ جاودانی
مرا دشمن شده چون تو خداوند
ز من بیزار گشته خویش و پیوند
ز رازم دشمنان آگاه گشته
جهان بر چشم من چون چاه گشته
بدین سختی چه باید مهر کاری
بدین خواری چه باید دوستداری
ز بس کامد به گوش من ملامت
شدم یکباره در گیتی علامت
دری در جان تاریکم گشادند
چراغی اندر آن درگه نهادند
فتاد اندر دل من روشنایی
خرد از جان من جست آشنایی
ز راه مهر جستن باز گشتم
ز رخت مهر دل پرداز گشتم
بدانستم که از مهرم به پایان
نیاید جز هلاک هر دو گیهان
مثال مهر همچون ژرف دریاست
کنار و قعر او هر دو نه پیداست
اگر تا جاودان در وی نشینم
بدو دیده کنارش را نبینم
اگر جان هزاران نوح دارم
یکی جان را ازو بیرون نیارم
چرا با جان بیچاره ستیزم
چرا بیهوده خون خویش ریزم
چرا از تو نصیحت نه پذیرم
چرا راه سلاممت بر نگیرم
اگر بینی ز من دیگر تباهی
بکن با من ز کینه هرچه خواهی
اگر رامین ازین پس شیر گردد
نپندارم که بر من چیر گردد
اگر بادست بویمن نیابد
گذر بر بام و کوی من نیابد
اگر جادوست از کارم بماند
و گر کیدست از چارم بماند
پذیرفتم هم از تو هم ز یزدان
که هرگز نشکنم این عهد و پیمان
اگر کار پرستش را سزایم
ازین پس تو مرایی من ترایم
دلت خشنود کن یک بار دیگر
کزین پس با تو باشم همچو شکر
همانا گر دهانم را ببویی
ازو آیدت بوی راستگویی
شهنشه چشم و رویش را ببوسید
که بشنید آنکه زو هرگز بنشنید
دگر باره نوازشها نمودش
به نیکو و ستایش بر فزودش
ز یکدیگار جدا گشتند خرم
میان دل شکسته لشکر غم
چو سرو بوستانی جست از جای
بدو گفت ای گرانمایه خداوند
گران تر حکمت از کوه دماوند
دل تو پیشه کرده بردباری
کف تو پیشه کرده در باری
ترا دادست یزدان هر چه باید
هنرهایی که اورنگت فزاید
هنرهای تو پیداتر ز خورشید
کنشهای تو زیباتر ز امید
توی فرخ شهنشاه زمانه
بمان اندر زمانه جاودانه
به همت آسمان نامداری
به دولت آفتاب کامگاری
خجسته نام چون خورشید تابان
رونده حکم چون تقدیر یزدان
خداوندا تو خود دانی که گردون
کند هر ساعتی لونی دگرگون
کنشهایی کزو بینیم هموار
بدو بر حکم و بر فرمان دادار
خدا او را به اندازه براندست
کم و بیشش بر آن اندازه ماندست
ز آغاز جهان تا روز فرجام
به رفتن سربسر یکسان نهد گام
چنان گردد که دادارش بفرمود
چنان چون خواست او را راه بنمود
بهی و بتری در ما سرشتست
چنان چون نیک و بد بر ما نبشتست
نه از دانش دگر گردد سرشته
نه از مردی دگر گردد نوشته
درین گیتی چه نادان و چه گربز
به کار خویش حیرانند و عاجز
آگر پاکست طبعم یا پلیدست
چنانست او که یزدان آفریدست
چو از آغاز گشتم آفریده
بدان آندازه گشتم پروریده
چو یزدان مر ترا پیروز کردست
مگر جان مرا بد روز کردست
من از خوبی و زشتی بی گناهم
کجا من خویشتر را بد نخواهم
نه من گفتی که نپذیرم سلامت
همه غم خواهم و رنج و ملامت
مرا از بهر سختی آفریدند
چنان کز بهر خواری پروریدند
نه من گفتم که گونه زرد خواهم
همیشه جان و دل پر درد خواهم
هر آن روزی که گفتم شادمانم
شکنجه گشت شادی بر روانم
مرا چه چاره چون بختم چنینست
تو گویی چرخ با جانم به کینست
ز گمراهی دلم همرنگ نیلست
همانا غول بختم را دلیلست
کنون از جان خود گشتی چنان سیر
که خواهم خویشتن را خوردهء شیر
به ناخن پردهء دل را بدرم
به دندان رشتهء جان را ببرم
نه دل باید مرا زین بیش نه جان
که خورد تیمار و دردم هست ازیشان
نه اندر دل مرا روزی وزد باد
نه جان اندر تنم روزی شود شاد
چو کار من چنین آشفته ماندست
همیشه چشم بختم خفته ماندست
چرا ورزم بدین سان مهربانی
کزو دردست و ننگ جاودانی
مرا دشمن شده چون تو خداوند
ز من بیزار گشته خویش و پیوند
ز رازم دشمنان آگاه گشته
جهان بر چشم من چون چاه گشته
بدین سختی چه باید مهر کاری
بدین خواری چه باید دوستداری
ز بس کامد به گوش من ملامت
شدم یکباره در گیتی علامت
دری در جان تاریکم گشادند
چراغی اندر آن درگه نهادند
فتاد اندر دل من روشنایی
خرد از جان من جست آشنایی
ز راه مهر جستن باز گشتم
ز رخت مهر دل پرداز گشتم
بدانستم که از مهرم به پایان
نیاید جز هلاک هر دو گیهان
مثال مهر همچون ژرف دریاست
کنار و قعر او هر دو نه پیداست
اگر تا جاودان در وی نشینم
بدو دیده کنارش را نبینم
اگر جان هزاران نوح دارم
یکی جان را ازو بیرون نیارم
چرا با جان بیچاره ستیزم
چرا بیهوده خون خویش ریزم
چرا از تو نصیحت نه پذیرم
چرا راه سلاممت بر نگیرم
اگر بینی ز من دیگر تباهی
بکن با من ز کینه هرچه خواهی
اگر رامین ازین پس شیر گردد
نپندارم که بر من چیر گردد
اگر بادست بویمن نیابد
گذر بر بام و کوی من نیابد
اگر جادوست از کارم بماند
و گر کیدست از چارم بماند
پذیرفتم هم از تو هم ز یزدان
که هرگز نشکنم این عهد و پیمان
اگر کار پرستش را سزایم
ازین پس تو مرایی من ترایم
دلت خشنود کن یک بار دیگر
کزین پس با تو باشم همچو شکر
همانا گر دهانم را ببویی
ازو آیدت بوی راستگویی
شهنشه چشم و رویش را ببوسید
که بشنید آنکه زو هرگز بنشنید
دگر باره نوازشها نمودش
به نیکو و ستایش بر فزودش
ز یکدیگار جدا گشتند خرم
میان دل شکسته لشکر غم
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رفتن رامین به گوراب و دور افتادن از ویس
چو خواهد بود روز برف و باران
پدید آید نشان از بابدادان
هوا از ابر بستن تیره گردد
ز باد تند گیتی خیره گردد
چو فُرقت خواهد افگندن زامانه
پدید آرد ز پیش او را بهانه
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پیش تب شکستن گیرد اندام
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
شب و روز از پی جانان دویدن
به دامی او فتادن هر زمانی
شنیدن سرزنش از هر زبانی
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندی می گدازد
بود کم آن هوا بهتر بسازد
همی خواهم ز شاهنشاه موبد
که من باشم در آن کشور سپهبد
مگر یابم نشان تندر ستی
رها گردد تنم از رنج و سستی
به دشت و کوه بر من چند گاهی
بجویم خوشترین نخچیر گاهی
گهی گیرم بیوزان غرم و آهو
گهی گیرم به بازان کبغ و تیهو
گوزن کوهی از کوه اندر آرم
به هامون یوز را بروی گمارم
تذروان را به بازان ازمایم
سگان را نیز بر غرمان گشایم
هر آن گاهی که فرماید شهنشاه
به چشم و سر دوان آیم به درگاه
خوش آمد شاه را پیغام رامین
بداد از پادشاهی کام رامین
ری و گرگان و کوهستان بدو داد
به شاهی مهر و منشورش فرستاد
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی
ز ناگه مرد بی ره گشت راهی
به پیش ویس شد کاو را ببیند
چو او را دیده باشد بر نشیند
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جای شاهنشاه بر خیر
چو که باشی ز جای مه بپرهیز
ترا بر جای شاهنشاه نشستن
چنان باشد که گاه او بجستن
تترا این کار جستن سخت زو دست
مگر این راه بد دیوت نمودست
ز پیش وی دژم بر خاست رامین
کننده زیر لب بر بخت نفرین
همی گفت ای دل نادان و ناراست
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
ز مهر ویس چندان رنج دیدی
کنون بنگر که از وی چه شنیدی
مبادا کس که از زن مهر جوید
که از شوره بیابان گل نروید
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پیموند فزونتر
بپیمودم دم خر چند گاهی
گرفتم بر هوای دیو راهی
سپاس از ایزد دادار دارم
که اکنون چشم و دل بیدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون زشت را از نغز و نیکو
چرا بیهوده گم کردم جوانی
چرا بر باد دادم زندگانی
دریغا آن گذشته روزگارم
دریغا آن دل امیدوارم
به دست خود گلوی خود بریدن
به از بیغارهء ناکس شنیدن
سرایی کاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ویران تر شود زود
جدایی را پدید آمد بهانه
غمانم را پدید آمد کرانه
چنین بیغاره از بهر بریدن
به صد گوهر ببایستم خریدن
به هنگام آمد این بیغارهء سرد
که باری زو دلم را سرد تر کرد
چو من زو دل همی خواهم بریدن
چرا نالم ز بیغاره شنیدن
کنون کم داد دولت رایگانی
گریز ای دل ز سختی تا توانی
گریز ای دل ز آسیب زمانه
گریز ای دل ز ننگ جاودانه
دلا بگریز تا خونم نریزی
گر اکنون نه گریزی کی گریزی
درین اندیشه مانده رام را دل
چو ریشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ویس چون او را دژم دید
دل خود را پر از پیکان غم دید
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
کز آن گفتار شد رامین دل آزار
ز گنج شاهوار آورد بیرون
به زر کرده صد و سی تخت مدهون
دریشان جامهای بستی رنگین
همه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکی همچون بهاری
برو کرده دگر گونه نگاری
به خوبی هر یکی چون بخت رامین
فرستاد آن همه زی تخت رامین
پس او را جامها پوشید شهوار
قبای لاکه گون و لعل دستار
به نقش لعل در وی بافته زر
چو روی بیدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانی خرمی کردند و بازی
بپیچیده به هم هر دو نیازی
ز رنگ روی ایشان باغ رنگین
ز بوی زلف ایشان باد مشکین
گه از پیوند و بازی هر دو خندان
گه از درد جدایی هر دو گریان
سمنبر ویس کرده دیده خونبار
رخان هم رنگ خون آلوده دینار
عقیق دو لبس پیروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهربار
یکی جان و هزاران گونه تیمار
به مشک آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
همی گفت ای گرامی بی وفا یار
چرا روزم کنی همچون شب تار
نه این گفتی مرا روز نخستین
نه این بستی تو با من عهد پیشین
هنوز از مهر ما خود چند رفتست
که دلت از مهر ما سیری گرفتست
همان ویسم همان خورشید پیکر
همان سرو سهی و یاسمین بر
بجز مهر و وفا از من چه دیدی
که یکباره دل از مهرم بریدی
اگر مهر نُوت گشتست پیدا
کهن مهر مرا مفگن به دریا
مکن رامین جفای هجر با من
مکن رامین مرا با کام دشمن
مکن رامین که باز ایی پشیمان
گسسته دوستی بشکسته پیمان
چو روی خویش از پیشم بتابی
به جان دیدار من جویی نیابی
به دل با درد هجرانم نتابی
چو باز آیی مرا دشوار یابی
کنون گرگی و آنگه میش باشی
وزین عُجب و منی درویش باشی
چو زیر چنگ پیش من بنالی
دو رخ بر خاک پای من بمالی
ز من بینی همین غم کز تو دیدی
چشی از من همین کز تو چشیدی
همین گُشی کنم با تو همین ناز
به نیک و بد مکافاتت کنم باز
جوابش داد رامین سخن دان
که از راز من آگاهست یزدان
همی دانی که از تو نا شکیبم
و لیک از دشمنانت با نهیبم
جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بیزار شد پیراهم من
پلنگ من شدست آهو به صحرا
نهنگ من شدست ماهی به دریا
نتابد مهر بر من جز به خواری
نبارد ابر بر من جز به زاری
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
قیامت را درین گیتی بدیدم
همی ترسم ز دلخواهان و یاران
چنان کز دشمنان و کینه داران
ز دست هر که گیرم شربتی آب
همی ترسم که آن زهری بود ناب
به خواب اندر همه شمشیر بینم
پلنگ و اژدها و شیر بینم
همی ترسم که شاهنشاه پنهان
به یک نیرنگ بستاند ز من جان
هر آن گاهی که خود جانم نباشد
به گیتی چون تو جانانم نباشد
هر آن گاهی که بستانند جانم
ز کار خویش و کار تو بمانم
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر که جان بر جای دارم
به جان مهر ترا بر پای داری
به گیتی نیز شب آبستن آید
نداند کس که فردا زو چه زاید
چه باشد گر بود سالی جدایی
وزان پس جاودانه آشنایی
جهان را چند گونه رنگ و بندست
که ناند باز کاو را بند چندست
چه ذ٣نی کز پس تیره جدایی
چه مایه بود خواهد روشنایی
اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همی امید دارم
اگر چه مستمند سال و ماهم
امید از روز پیروزی نکاهم
خدای ما که با عدلست و دادستن
همه کس را چنین آمید دادستن
که روز رنج و سختی در گذاریم
پس اورا ناز و شادی درپس آریم
مرا تا جن بود اومید باشد
که روزی جفت من خورشید باشد
توی خورشید و تا رویت نباشد
جهانم جز چنان مویت نباشد
پس سختی بدیدم از زمانه
مر آن را پاک مهر تو بهانه
چنان دانم که این سختی پسینست
دلم زین پس به شادی بر یقینست
گشاده آنگاهی گردد همه کار
که سختی بیش آرد بند و مسمار
گشاید باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران
سمنبر ویس گفت آری چنینست
و لیکن بخت من با من به کینست
نپندارم که چون یارم رباید
دگر ره روی او یا من نماید
ازان ترسم که تو روزی به گوراب
ببینی دختری چون دُر خوشاب
به بالا سرو و سروش یاسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشک پرور
پس آزرم وفای من نداری
دل بی مهر خویش او را سفاری
نگر تا نگذری هر گز به گوراب
که آنجا دل همی گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرویان که بینی
ندانی زان کدامین بر گزینی
چو روی خویش مردم را نمایند
بهروی و موی زیبا دل ربایند
چنان چون باد هنگام بهاران
رباید برگ گل از شاخساران
بگیرندت به زلف و چشم جادو
چو گیرد شیر گور و یوز آهو
اگر داری هزاران دل چو سندان
بمانی بی دل از دیدار ایشان
و گر تو پیشهداری دیو بستن
ندانی خود ازیشان باز رستن
جهان افروز رامین گفت افر ماه
بیاید گرد من گردد یکی ماه
سهیلش یاره باشد تاج خورشید
سماکش عقد باشد طوق ناهید
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه کردار او باشد به نیرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد دیدنش پیران را جوانی
لبانش مردگان را زندگانی
به جان تو که مهر تو نکاهم
به جای مهر تو مهری نخواهم
ز بهر تو مرا دایه فزونتر
ز ماهی با چنان اورنگ و زیور
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خویش خونین رود کردند
چو یکدگر همی پدرود کردند
چو آه حسرت از دل بر کشیدند
به گردون بر همی آذر کشیدند
چو سیل فرقت از دیده براندند
به دست اندر همی گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
زمین از اشکشان دریای عمان
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
میان دوزخ و دریا بماندند
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
ز روی صبر ویسه پرده بر داشت
قصا از قامت ویسه کمان ساخت
که رامین را چو تیر از وی بینداخت
شده رامین چو تیری دور پر تاب
کمان بر جای و تیر آلوده خوناب
همی نالید ویسه در جدایی
شکیب از من جدا شد تا تو آیی
قصای بد ترا در ره فگنده
هوای دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشی مانده در راه
هوا جوی تو باشد مانده در چاه
چه بختست این که گم بادا چنین بخت
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
به چندان غم بیاگند این دل تنگ
که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نیاید
سزد گر صبر در جانم نپاید
به دریا در که یارد بود مادام
به دوزخ در که آرد کرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
که فویم دشمن من همچو من باد
چو از در گه به راه افتاده رامین
به پروین شد خروش نای رویین
چو ابر تیره شد گرد سواران
که او را اشک رامین بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبر
کجا داغ جفا بودش به دل بر
همی پیچید بر درد جدایی
نشسته بر رخان گرد جدایی
نباشد هیچ عاشق را صبوری
نخاصه روز هجر و گاه دوری
چو باشد در جدایی دل شکیبا
مرو را نیست نام عشق زیبا
پدید آید نشان از بابدادان
هوا از ابر بستن تیره گردد
ز باد تند گیتی خیره گردد
چو فُرقت خواهد افگندن زامانه
پدید آرد ز پیش او را بهانه
کرا خواهد گرفتن تن به فرجام
ز پیش تب شکستن گیرد اندام
چو رامین سیر گشت از رنج دیدن
شب و روز از پی جانان دویدن
به دامی او فتادن هر زمانی
شنیدن سرزنش از هر زبانی
به شاهنشاه پیغامی فرستاد
که خواهم شد به بوم ماه آباد
تنم را دردمندی می گدازد
بود کم آن هوا بهتر بسازد
همی خواهم ز شاهنشاه موبد
که من باشم در آن کشور سپهبد
مگر یابم نشان تندر ستی
رها گردد تنم از رنج و سستی
به دشت و کوه بر من چند گاهی
بجویم خوشترین نخچیر گاهی
گهی گیرم بیوزان غرم و آهو
گهی گیرم به بازان کبغ و تیهو
گوزن کوهی از کوه اندر آرم
به هامون یوز را بروی گمارم
تذروان را به بازان ازمایم
سگان را نیز بر غرمان گشایم
هر آن گاهی که فرماید شهنشاه
به چشم و سر دوان آیم به درگاه
خوش آمد شاه را پیغام رامین
بداد از پادشاهی کام رامین
ری و گرگان و کوهستان بدو داد
به شاهی مهر و منشورش فرستاد
چو رامین خیمه بیرون زد به شاهی
ز ناگه مرد بی ره گشت راهی
به پیش ویس شد کاو را ببیند
چو او را دیده باشد بر نشیند
چو پیش ویس شد بر تخت بنشست
بر افشاند آن بت خندان برو دست
بگفت از جای شاهنشاه بر خیر
چو که باشی ز جای مه بپرهیز
ترا بر جای شاهنشاه نشستن
چنان باشد که گاه او بجستن
تترا این کار جستن سخت زو دست
مگر این راه بد دیوت نمودست
ز پیش وی دژم بر خاست رامین
کننده زیر لب بر بخت نفرین
همی گفت ای دل نادان و ناراست
نگه کن تا نهیبت از کجا خاست
ز مهر ویس چندان رنج دیدی
کنون بنگر که از وی چه شنیدی
مبادا کس که از زن مهر جوید
که از شوره بیابان گل نروید
بود مهر زنان همچون دم خر
نگردد آن ز پیموند فزونتر
بپیمودم دم خر چند گاهی
گرفتم بر هوای دیو راهی
سپاس از ایزد دادار دارم
که اکنون چشم و دل بیدار دارم
هنر را باز دانستم ز آهو
همیدون زشت را از نغز و نیکو
چرا بیهوده گم کردم جوانی
چرا بر باد دادم زندگانی
دریغا آن گذشته روزگارم
دریغا آن دل امیدوارم
به دست خود گلوی خود بریدن
به از بیغارهء ناکس شنیدن
سرایی کاو ز فال شوم بنمود
بهل تا هر چه ویران تر شود زود
جدایی را پدید آمد بهانه
غمانم را پدید آمد کرانه
چنین بیغاره از بهر بریدن
به صد گوهر ببایستم خریدن
به هنگام آمد این بیغارهء سرد
که باری زو دلم را سرد تر کرد
چو من زو دل همی خواهم بریدن
چرا نالم ز بیغاره شنیدن
کنون کم داد دولت رایگانی
گریز ای دل ز سختی تا توانی
گریز ای دل ز آسیب زمانه
گریز ای دل ز ننگ جاودانه
دلا بگریز تا خونم نریزی
گر اکنون نه گریزی کی گریزی
درین اندیشه مانده رام را دل
چو ریشه بود آگنده به پلپل
سمنبر ویس چون او را دژم دید
دل خود را پر از پیکان غم دید
پشیمان شد بر آن بیهوده گفتار
کز آن گفتار شد رامین دل آزار
ز گنج شاهوار آورد بیرون
به زر کرده صد و سی تخت مدهون
دریشان جامهای بستی رنگین
همه منسوج روم و ششتر و چین
به پیکر هر یکی همچون بهاری
برو کرده دگر گونه نگاری
به خوبی هر یکی چون بخت رامین
فرستاد آن همه زی تخت رامین
پس او را جامها پوشید شهوار
قبای لاکه گون و لعل دستار
به نقش لعل در وی بافته زر
چو روی بیدل و رخسار دلبر
پس آنگه دست یکدیگر گرفتند
به تنها هر دوان در باغ رفتند
زمانی خرمی کردند و بازی
بپیچیده به هم هر دو نیازی
ز رنگ روی ایشان باغ رنگین
ز بوی زلف ایشان باد مشکین
گه از پیوند و بازی هر دو خندان
گه از درد جدایی هر دو گریان
سمنبر ویس کرده دیده خونبار
رخان هم رنگ خون آلوده دینار
عقیق دو لبس پیروز گشته
جهان بر حال او دلسوز گشته
یکی چشم و هزار ابر گهربار
یکی جان و هزاران گونه تیمار
به مشک آلوده فندق گل شخوده
ز خون آلوده نرگس دُر نموده
همی گفت ای گرامی بی وفا یار
چرا روزم کنی همچون شب تار
نه این گفتی مرا روز نخستین
نه این بستی تو با من عهد پیشین
هنوز از مهر ما خود چند رفتست
که دلت از مهر ما سیری گرفتست
همان ویسم همان خورشید پیکر
همان سرو سهی و یاسمین بر
بجز مهر و وفا از من چه دیدی
که یکباره دل از مهرم بریدی
اگر مهر نُوت گشتست پیدا
کهن مهر مرا مفگن به دریا
مکن رامین جفای هجر با من
مکن رامین مرا با کام دشمن
مکن رامین که باز ایی پشیمان
گسسته دوستی بشکسته پیمان
چو روی خویش از پیشم بتابی
به جان دیدار من جویی نیابی
به دل با درد هجرانم نتابی
چو باز آیی مرا دشوار یابی
کنون گرگی و آنگه میش باشی
وزین عُجب و منی درویش باشی
چو زیر چنگ پیش من بنالی
دو رخ بر خاک پای من بمالی
ز من بینی همین غم کز تو دیدی
چشی از من همین کز تو چشیدی
همین گُشی کنم با تو همین ناز
به نیک و بد مکافاتت کنم باز
جوابش داد رامین سخن دان
که از راز من آگاهست یزدان
همی دانی که از تو نا شکیبم
و لیک از دشمنانت با نهیبم
جهان از بهر تو شد دشمن من
ز من بیزار شد پیراهم من
پلنگ من شدست آهو به صحرا
نهنگ من شدست ماهی به دریا
نتابد مهر بر من جز به خواری
نبارد ابر بر من جز به زاری
ز بس بیغاره کز مردم شنیدم
قیامت را درین گیتی بدیدم
همی ترسم ز دلخواهان و یاران
چنان کز دشمنان و کینه داران
ز دست هر که گیرم شربتی آب
همی ترسم که آن زهری بود ناب
به خواب اندر همه شمشیر بینم
پلنگ و اژدها و شیر بینم
همی ترسم که شاهنشاه پنهان
به یک نیرنگ بستاند ز من جان
هر آن گاهی که خود جانم نباشد
به گیتی چون تو جانانم نباشد
هر آن گاهی که بستانند جانم
ز کار خویش و کار تو بمانم
چه خوشتر زانکه باشد در تنم جان
و با چان در بر من چون تو جانان
پس آن بهتر که جان بر جای دارم
به جان مهر ترا بر پای داری
به گیتی نیز شب آبستن آید
نداند کس که فردا زو چه زاید
چه باشد گر بود سالی جدایی
وزان پس جاودانه آشنایی
جهان را چند گونه رنگ و بندست
که ناند باز کاو را بند چندست
چه ذ٣نی کز پس تیره جدایی
چه مایه بود خواهد روشنایی
اگر چه دردمند روزگارم
به درمانش همی امید دارم
اگر چه مستمند سال و ماهم
امید از روز پیروزی نکاهم
خدای ما که با عدلست و دادستن
همه کس را چنین آمید دادستن
که روز رنج و سختی در گذاریم
پس اورا ناز و شادی درپس آریم
مرا تا جن بود اومید باشد
که روزی جفت من خورشید باشد
توی خورشید و تا رویت نباشد
جهانم جز چنان مویت نباشد
پس سختی بدیدم از زمانه
مر آن را پاک مهر تو بهانه
چنان دانم که این سختی پسینست
دلم زین پس به شادی بر یقینست
گشاده آنگاهی گردد همه کار
که سختی بیش آرد بند و مسمار
گشاید باد چشم نوبهاران
چو بندد برف راه کوهساران
سمنبر ویس گفت آری چنینست
و لیکن بخت من با من به کینست
نپندارم که چون یارم رباید
دگر ره روی او یا من نماید
ازان ترسم که تو روزی به گوراب
ببینی دختری چون دُر خوشاب
به بالا سرو و سروش یاسمن بر
به جهره ماه و ماهش مشک پرور
پس آزرم وفای من نداری
دل بی مهر خویش او را سفاری
نگر تا نگذری هر گز به گوراب
که آنجا دل همی گردد چو دولاب
ز بس خوبان و مهرویان که بینی
ندانی زان کدامین بر گزینی
چو روی خویش مردم را نمایند
بهروی و موی زیبا دل ربایند
چنان چون باد هنگام بهاران
رباید برگ گل از شاخساران
بگیرندت به زلف و چشم جادو
چو گیرد شیر گور و یوز آهو
اگر داری هزاران دل چو سندان
بمانی بی دل از دیدار ایشان
و گر تو پیشهداری دیو بستن
ندانی خود ازیشان باز رستن
جهان افروز رامین گفت افر ماه
بیاید گرد من گردد یکی ماه
سهیلش یاره باشد تاج خورشید
سماکش عقد باشد طوق ناهید
همه گفتار او باشد به فرهنگ
همه کردار او باشد به نیرنگ
لبانش نوش باشد بوسه دارو
رخانش فتنه باشد چشم جادو
دهد دیدنش پیران را جوانی
لبانش مردگان را زندگانی
به جان تو که مهر تو نکاهم
به جای مهر تو مهری نخواهم
ز بهر تو مرا دایه فزونتر
ز ماهی با چنان اورنگ و زیور
پس آنگه یکدگر را بوسه دادند
هزاران بار رخ بر رخ نهادند
دو چشم خویش خونین رود کردند
چو یکدگر همی پدرود کردند
چو آه حسرت از دل بر کشیدند
به گردون بر همی آذر کشیدند
چو سیل فرقت از دیده براندند
به دست اندر همی گوهر فشاندند
هوا دوزخ شد از بس آه ایشان
زمین از اشکشان دریای عمان
دو بیدل هر دو چون شیدا بماندند
میان دوزخ و دریا بماندند
چو رامین بر نشست و رخت بر داشت
ز روی صبر ویسه پرده بر داشت
قصا از قامت ویسه کمان ساخت
که رامین را چو تیر از وی بینداخت
شده رامین چو تیری دور پر تاب
کمان بر جای و تیر آلوده خوناب
همی نالید ویسه در جدایی
شکیب از من جدا شد تا تو آیی
قصای بد ترا در ره فگنده
هوای دل مرا در چه فگنده
نگارا تا تو باشی مانده در راه
هوا جوی تو باشد مانده در چاه
چه بختست این که گم بادا چنین بخت
گهم بر خاک دارد گاه بر تخت
به چندان غم بیاگند این دل تنگ
که در دشتی نگنجد شصت فرسنگ
چو دریا کرد چشمم را ز بس نم
چو دوزخ کرد جانم را ز بس غم
سزد گر خواب در چشمم نیاید
سزد گر صبر در جانم نپاید
به دریا در که یارد بود مادام
به دوزخ در که آرد کرد آرام
چه بدتر زان گر از دشمن کنم یاد
که فویم دشمن من همچو من باد
چو از در گه به راه افتاده رامین
به پروین شد خروش نای رویین
چو ابر تیره شد گرد سواران
که او را اشک رامین بود باران
اگر چه بود آزرده ز دلبر
کجا داغ جفا بودش به دل بر
همی پیچید بر درد جدایی
نشسته بر رخان گرد جدایی
نباشد هیچ عاشق را صبوری
نخاصه روز هجر و گاه دوری
چو باشد در جدایی دل شکیبا
مرو را نیست نام عشق زیبا
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رفتن رامین به گوراب و دیدن گل و عاشق شدن بر وى
اگر چه یافت رامین مرزبانی
به درگاه برادر پهلوانی
دلش بی ویس با فرمان و شاهی
به سختی بود چود بی آب ماهی
بگشت او گرد مرز پادشایی
گرفته رای فرمانش روایی
به هر شهری و هر جایی گذر کرد
بدان را از جهان زیر و زبر کرد
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان
که میشان را شبان بودند گرگان
عقاب و باز بُد در حد ساری
رفیق و جفت کبگ کوهساری
ز بس بی خوردن و خوشی در آمل
تو گفتی بودش آب رودها مل
ز داد او همه مردم به کامش
نشسته روز و شب با عیش و رامش
ز بیم تیغ او در مرز گوراب
همی با شیر بیشه خورد گور آب
نشسته با سپاهی در سپاهان
که بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد
بگسترده بساط رامش و داد
جهان چون خفته آسوده ز سختی
همه کس شادمان از نیکبختی
زمانه از نیاز آزاد گشته
ولایت چون نهشت آباد گشته
حسودان از جهان دل بر گرفته
درختان از سعادت بر گرفته
گرفته روز و شب دست سران جام
به چنگ آورده دولت را سرانجام
چو رامین گرد مرز خویش بر گشت
چنان مآمد که بر گوراب بگذشت
سر افرازان چو شاپور و رفیدا
در آن کشور به نام نیک پیدا
یکایک ساختندش میهمانی
ستوده بزمهای خسروانی
سحر گاهانهمه به شکار رفتند
به گاه نیم روزان می گرفتند
گهی در صید گه با تیر و خنجر
گهی در بزمگه با رود و ساغر
گهی شیران گرفتند از نیستان
کهی جام نبید اندر گلستان
بدین خوبی که گفتم روزگاری
بسر بردند در عیش و شکاری
دل رامین به هشیاری و مستی
چو ناز آگنده بود از درد و سستی
گر او تیری به نخچیری فگندی
هوای دل برو تیری فگندی
به شب کز دوستان تنها بماندی
ز خون دیدگان دریا براندی
بدین سان بود حالش تا یکی روز
به ره بر دید خورشید دل افروز
نگاری نوبهاری غمگساری
ستمگاری به دل بردن سواری
به خوبی پادشایی دل ربایی
به بوسه جان فزایی دلگشایی
به دو رخ بوستانی گلستانی
میان گلستان شکر ستانی
دو زلفش خوانده نقش هر گسونی
گرفته تاب هر جیمی و نونی
لبش گشته شفای هر گزندی
ببرده آب هر شهدی و قندی
دهان تنگ چون میمی عقیقین
درو دندان بسان وین سیمین
به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز
به زلف آورده جراره ز اهواز
رخانش تخت دیباهای ششتر
لبانش تنگ شکرهای عسکر
یکی چون گل که بر وی مشک بیزد
یکی چون در که در وی باده ریزد
زره را در میان پروین فگنده
کمان را توزهء مشکین فگنده
یکی بر سنبلش گشته زره گر
یکی بر نرگسش گشته کمان ور
رهی گشته دلش را سنگ و فولاد
چنان چون قداو را سرو و شمشاد
رخش را نام شد گلنار بربر
دو زلفش را لقب زنجیر دلبر
یکی را چشمهء نوش آب داده
یکی را دست فتنه تاب داده
ز برف و شیر و خون و می راخانی
ز قند و نوش و شهد و در دهانی
یکی را بر کران مشکین جراره
یکی را بر میان رخشان ستاره
نهفته در قصب اندام چون سیم
چو اندر آب روشن ماهی شیم
به سر بر افسری از مشک و عنبر
فرازش افسری از زر و گوهر
فرو هشته ز سر تا پای گیسوی
به بوی مشک و رنگ جان جادوی
چنان آویخته شب از شباهنگ
و یا از مشک بر مه بسته اورنگ
بنا گوشش چو دیبای پر از گل
طرازی کرده بر دیبا ز سنبل
برین سان تن گدازی دل نوازی
خوش آوازی سرافرازی بنازی
چو باغی از مه و پروین بهارش
بهاری از گل و سوسن نگارش
نگاری بود بنگاریده دادار
بت ارایش نگاریده دگر بار
تنش دیبا و در پوشیده دیبا
رخش زیبا و بنگاریده زیبا
ز پس زیور جو گنجی پر ز زیور
ز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر
همی باریدش از مر غول عنبر
چنان کز نقش جامه در و گوهر
به یک فرسنگ او را روشنایی
همی شد با نسیم آشنایی
مهش از تاج و مهر از روی تابان
سهیل از گردن و پروین ز دندان
ز خوشی همچو شاهی و جوانی
ز شیرینی چو کام و زندگانی
ز خوبی همچو باغ نوبهاری
ز گُشی چون گوزن مرغزاری
ز خوبان گرد او هشتاد دلبر
بتان چین و روم و هند و بربر
همه گردش چو گرد سرو نسرین
همه پیشش چو پیش ماه پروین
چو رامین دید آن سرو روان را
بت با جان و ماه با روان را
تو گفتی دید خورشید جهان تاب
که از دیدار او چشمش گرفت آب
دو پایش سست شد خیره فرومند
ز سستی تیرها از دست بفشاند
نبودش دیده را دیدار باور
که بت بیند همی یا ماه یا خور
بهشتست این که دیدم یا بهارست
بهشتی حور یا چینی نگارست
به باغ دلبری آزاده سروست
به دشت خرمی نازان تذروست
بتان چون لشکرند او شاه ایشان
ویا چون اخترند او ماه ایشان
درین آندیشه بود آزاده رامین
که آمد نزد او آن سرو سیمین
تو گفتی بود دیرین دوستدارش
فراز آمد گرفت اندر کنارش
بدو گفت ای جهان را نامور شاه
ز تو چون ماه روشن کشور ماه
شب آمد تو به نزد ما فرود آی
غمین گشتی یکی ساعت بیاسای
ز ما بپذیر یک شب میهمانی
که داریمت به ناز و شادمانی
می گلگونت ارم روشن و خوش
که دارد بوی مشک و رنگ آتش
ز بیشه شنبلید آرمت خود روی
بنفشه آرمت همچون تو خوش بوی
ز بیشه مرغ و دُراخ بهاری
ز کوه آرمت کبگ کوهساری
ز باغ آرم گل و آزاده سوسن
کنم مجلس چو دیبای ملون
گرامی دارمت چون جان شیرین
که خود میهمان داریم چونین
جهان افروز رامین گفت ای ماه
مرا از نام و از گوهر کن آگاه
به گوراب از کدامین تخم زادی
تن سیمین بداری یا ندادی
چه نامی وز کدامین جایگاهی
مرا خواهی به جفتی یا نخواهی
اگر با تو کسی پیوند جوید
ازو مادرت کاوین چند جوید
لب شیرین تو پر شهد و قندست
نگویی تا ازان قندی به چندست
اگر قند ترا باشد بها جان
به چان تو که باشد سخت ارزان
جوابش داد خورشید سخن گوی
سروش دلکش آن حور پری روی
نه آنم من که پوشیدست نامم
کسی را گفت باید من کدامم
که مهر از هیچ کس پنهان نماند
همه کس مهر تابان را بداند
مرا مامک گهر بابا رفیدا
درین کشور به نام نیک پیدا
مرا فرخ برادر مرزبانست
که آذربایگان را پهلوانست
مرا مادر به زیر گل بزادست
گل خوشبوی نام من نهادست
ستوده گوهرم از مام و از باب
که این از همدانست آن ز گوراب
منم گل برگ گل بوی گل اندام
گلم چهره گلم گونه گلم نام
به من شد هر که در گوراب حستو
که من هستم کنون گوراب بانو
مرا هست این نکویی مادر آورد
مرا داید به مهر و ناز پرورد
مرا گردن بلورین سینه سیمین
به نر می قاقم و بر بوی نسرین
چه پرسی از من و از خاندانم
که من نام و نژادت نیک دانم
تو رامین شهنشه را برادر
که مهر ویس با جانت برابر
تو بشکیبی ز دیدارش به گوراب
اگر هر گز شکیبد ماهی از آب
جدا مانی تو زان شمشاد آزاد
اگر دجله جدا ماند ز بغداد
شود شسته ز جانت این تباگی
گر از زنگی شود شسته سیاهی
دلت بستست بر وی دایهء پیر
به افسون ساخته مسمار و زنجیر
تو نتوانی که از وی باز گردی
و با یار دگر آنباز گردی
چو زو نشکیبی او را باش تنها
تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا
شهنشه از تو ننگ آلود گشته
خدا از هر دو ناخشنود گشته
چو بشنید این سخن آزاده رامین
به دل مر بیدلی را کرد نفرین
کجا از بیدلی گشت او علامت
شنید از هر که در گیتی ملامت
دگر باره به نرمی گفت با ماه
سخنهایی که برد او را دل از راه
بدو گفت ای نگار سرو بالا
بت خورشید چهر ماه سیما
مکن مرد بلا دیده ملامت
ز یزدان خواه تا یابد سلامت
همه کار خدای از خلق رازست
قصا را دست بر مردم درازست
مرا بر سر مزن کم کار زشتست
قصا بر من مگر چونین نبشتست
مکن یاد گذشته کار گیهان
که کار رفته را در یافت نتوان
اگر فرمان بری ماه دو هفته
نباشی یاد گیر از کار رفته
ز دی نندیشی و امروز بینی
مرا از هر که بینی بر گژینی
به نیکی مر مرا انباز گردی
به انبای مرا دمساز گردی
تو باشی آفتاب اندر حصارم
رخت باشد بهار اندر کنارم
اگر من یابم از تو کامگاری
بیابی تو ز من کامی که داری
ترا نگزیرد از بخشنده شاهی
مرا نگزیرد از رخشنده ماهی
تو باش اکنون به کام دل مرا ماه
که من باشم به کام دل ترا شاه
ترا بخشم ز گیتی هر چه دارم
و گر جانم بخوانی پیشت آرم
سراین را نباشد جز تو بانو
روانم را نباشد جز تو دارو
هر آن گاهی که یابم از تو پیوند
خورم بر راستی پیش تو سوگند
که تا باشد به گیتی کوه و صحرا
رود جیحون و دجله سوی دریا
ز چشمه آب خیزد زاب ماهی
نماید خور فروغ و شب سیاهی
بتابد مهر و ماه آسمانی
ببالد زاد سرو بوستانی
جهد باد صبا بر کوهساران
چرد گور ژیان در مرغزاران
تو با من باشی و من با تو جاوید
به مهر یکدگر داریم اومید
نگیرم جز تو یاری را در آغوش
کنم آن را که دیدستم فراموش
نبود از ویس نیکوتر مرا یار
به دو گیتی شدم زو نیز بیزار
جوابش داد خورشید گل اندام
منه راما مرا از جادوی دام
نه آنم من که در دام تو آیم
چنین بی رنج در کام تو آیم
مرا از تو نیاید پادشایی
نه خودکامی و نه فرمان روایی
نه میدانی پر از آشوب لشکر
نه ایوانی پر از دینار و گوهر
مرا کامیست از تو گر بیابم
سر از فرمان و رایت بر نتابم
تو باشی پیش من شاه جهاندار
چو من باشم به پیش تو پرستار
اگر مهرم بپروردن توانی
وفای من بسر بردن توانی
نیابی در جهان چون من یکی یار
وفا ورز و وفا جوی و وفادار
نباید مر ترا مرز خراسان
هم ایدر باش دل شاد و تن آسان
مشو دیگر به نزد ویس جادو
زن موبد کجا باشدت بانو
مکن زو یاد گرچه مهربانست
کجا چیز کسان زان کسانست
بکن پیمان که نه مهرش پرستی
نه پیغامش دهی نه کس فرستی
اگر با من کنی زین گونه پیمان
تن ما را سر باشد یکی جان
چو بشنید این سحن رامین از آن ماه
زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه
پذیره کرد از گل این بهانه
گرفتش دست و بردش سوی خانه
چو رامین شد در ایوان رفیدا
گرفته دست ماه سرو بالا
گهی صد جام در پایش فشاندند
به گاه زر نگارش بر نشاندند
در و دیوار در دیبا گرفتند
زمین در عنبر سارا گرفتند
به درگاه برادر پهلوانی
دلش بی ویس با فرمان و شاهی
به سختی بود چود بی آب ماهی
بگشت او گرد مرز پادشایی
گرفته رای فرمانش روایی
به هر شهری و هر جایی گذر کرد
بدان را از جهان زیر و زبر کرد
چنان بی بیم و ایمن کرد گرگان
که میشان را شبان بودند گرگان
عقاب و باز بُد در حد ساری
رفیق و جفت کبگ کوهساری
ز بس بی خوردن و خوشی در آمل
تو گفتی بودش آب رودها مل
ز داد او همه مردم به کامش
نشسته روز و شب با عیش و رامش
ز بیم تیغ او در مرز گوراب
همی با شیر بیشه خورد گور آب
نشسته با سپاهی در سپاهان
که بود از مرزها بهتر سپاهان
ز گرگان تا ری و اهواز و بغداد
بگسترده بساط رامش و داد
جهان چون خفته آسوده ز سختی
همه کس شادمان از نیکبختی
زمانه از نیاز آزاد گشته
ولایت چون نهشت آباد گشته
حسودان از جهان دل بر گرفته
درختان از سعادت بر گرفته
گرفته روز و شب دست سران جام
به چنگ آورده دولت را سرانجام
چو رامین گرد مرز خویش بر گشت
چنان مآمد که بر گوراب بگذشت
سر افرازان چو شاپور و رفیدا
در آن کشور به نام نیک پیدا
یکایک ساختندش میهمانی
ستوده بزمهای خسروانی
سحر گاهانهمه به شکار رفتند
به گاه نیم روزان می گرفتند
گهی در صید گه با تیر و خنجر
گهی در بزمگه با رود و ساغر
گهی شیران گرفتند از نیستان
کهی جام نبید اندر گلستان
بدین خوبی که گفتم روزگاری
بسر بردند در عیش و شکاری
دل رامین به هشیاری و مستی
چو ناز آگنده بود از درد و سستی
گر او تیری به نخچیری فگندی
هوای دل برو تیری فگندی
به شب کز دوستان تنها بماندی
ز خون دیدگان دریا براندی
بدین سان بود حالش تا یکی روز
به ره بر دید خورشید دل افروز
نگاری نوبهاری غمگساری
ستمگاری به دل بردن سواری
به خوبی پادشایی دل ربایی
به بوسه جان فزایی دلگشایی
به دو رخ بوستانی گلستانی
میان گلستان شکر ستانی
دو زلفش خوانده نقش هر گسونی
گرفته تاب هر جیمی و نونی
لبش گشته شفای هر گزندی
ببرده آب هر شهدی و قندی
دهان تنگ چون میمی عقیقین
درو دندان بسان وین سیمین
به چشم آورده تیر افگن ز ابخاز
به زلف آورده جراره ز اهواز
رخانش تخت دیباهای ششتر
لبانش تنگ شکرهای عسکر
یکی چون گل که بر وی مشک بیزد
یکی چون در که در وی باده ریزد
زره را در میان پروین فگنده
کمان را توزهء مشکین فگنده
یکی بر سنبلش گشته زره گر
یکی بر نرگسش گشته کمان ور
رهی گشته دلش را سنگ و فولاد
چنان چون قداو را سرو و شمشاد
رخش را نام شد گلنار بربر
دو زلفش را لقب زنجیر دلبر
یکی را چشمهء نوش آب داده
یکی را دست فتنه تاب داده
ز برف و شیر و خون و می راخانی
ز قند و نوش و شهد و در دهانی
یکی را بر کران مشکین جراره
یکی را بر میان رخشان ستاره
نهفته در قصب اندام چون سیم
چو اندر آب روشن ماهی شیم
به سر بر افسری از مشک و عنبر
فرازش افسری از زر و گوهر
فرو هشته ز سر تا پای گیسوی
به بوی مشک و رنگ جان جادوی
چنان آویخته شب از شباهنگ
و یا از مشک بر مه بسته اورنگ
بنا گوشش چو دیبای پر از گل
طرازی کرده بر دیبا ز سنبل
برین سان تن گدازی دل نوازی
خوش آوازی سرافرازی بنازی
چو باغی از مه و پروین بهارش
بهاری از گل و سوسن نگارش
نگاری بود بنگاریده دادار
بت ارایش نگاریده دگر بار
تنش دیبا و در پوشیده دیبا
رخش زیبا و بنگاریده زیبا
ز پس زیور جو گنجی پر ز زیور
ز بس گوهر چو کانی پر ز گوهر
همی باریدش از مر غول عنبر
چنان کز نقش جامه در و گوهر
به یک فرسنگ او را روشنایی
همی شد با نسیم آشنایی
مهش از تاج و مهر از روی تابان
سهیل از گردن و پروین ز دندان
ز خوشی همچو شاهی و جوانی
ز شیرینی چو کام و زندگانی
ز خوبی همچو باغ نوبهاری
ز گُشی چون گوزن مرغزاری
ز خوبان گرد او هشتاد دلبر
بتان چین و روم و هند و بربر
همه گردش چو گرد سرو نسرین
همه پیشش چو پیش ماه پروین
چو رامین دید آن سرو روان را
بت با جان و ماه با روان را
تو گفتی دید خورشید جهان تاب
که از دیدار او چشمش گرفت آب
دو پایش سست شد خیره فرومند
ز سستی تیرها از دست بفشاند
نبودش دیده را دیدار باور
که بت بیند همی یا ماه یا خور
بهشتست این که دیدم یا بهارست
بهشتی حور یا چینی نگارست
به باغ دلبری آزاده سروست
به دشت خرمی نازان تذروست
بتان چون لشکرند او شاه ایشان
ویا چون اخترند او ماه ایشان
درین آندیشه بود آزاده رامین
که آمد نزد او آن سرو سیمین
تو گفتی بود دیرین دوستدارش
فراز آمد گرفت اندر کنارش
بدو گفت ای جهان را نامور شاه
ز تو چون ماه روشن کشور ماه
شب آمد تو به نزد ما فرود آی
غمین گشتی یکی ساعت بیاسای
ز ما بپذیر یک شب میهمانی
که داریمت به ناز و شادمانی
می گلگونت ارم روشن و خوش
که دارد بوی مشک و رنگ آتش
ز بیشه شنبلید آرمت خود روی
بنفشه آرمت همچون تو خوش بوی
ز بیشه مرغ و دُراخ بهاری
ز کوه آرمت کبگ کوهساری
ز باغ آرم گل و آزاده سوسن
کنم مجلس چو دیبای ملون
گرامی دارمت چون جان شیرین
که خود میهمان داریم چونین
جهان افروز رامین گفت ای ماه
مرا از نام و از گوهر کن آگاه
به گوراب از کدامین تخم زادی
تن سیمین بداری یا ندادی
چه نامی وز کدامین جایگاهی
مرا خواهی به جفتی یا نخواهی
اگر با تو کسی پیوند جوید
ازو مادرت کاوین چند جوید
لب شیرین تو پر شهد و قندست
نگویی تا ازان قندی به چندست
اگر قند ترا باشد بها جان
به چان تو که باشد سخت ارزان
جوابش داد خورشید سخن گوی
سروش دلکش آن حور پری روی
نه آنم من که پوشیدست نامم
کسی را گفت باید من کدامم
که مهر از هیچ کس پنهان نماند
همه کس مهر تابان را بداند
مرا مامک گهر بابا رفیدا
درین کشور به نام نیک پیدا
مرا فرخ برادر مرزبانست
که آذربایگان را پهلوانست
مرا مادر به زیر گل بزادست
گل خوشبوی نام من نهادست
ستوده گوهرم از مام و از باب
که این از همدانست آن ز گوراب
منم گل برگ گل بوی گل اندام
گلم چهره گلم گونه گلم نام
به من شد هر که در گوراب حستو
که من هستم کنون گوراب بانو
مرا هست این نکویی مادر آورد
مرا داید به مهر و ناز پرورد
مرا گردن بلورین سینه سیمین
به نر می قاقم و بر بوی نسرین
چه پرسی از من و از خاندانم
که من نام و نژادت نیک دانم
تو رامین شهنشه را برادر
که مهر ویس با جانت برابر
تو بشکیبی ز دیدارش به گوراب
اگر هر گز شکیبد ماهی از آب
جدا مانی تو زان شمشاد آزاد
اگر دجله جدا ماند ز بغداد
شود شسته ز جانت این تباگی
گر از زنگی شود شسته سیاهی
دلت بستست بر وی دایهء پیر
به افسون ساخته مسمار و زنجیر
تو نتوانی که از وی باز گردی
و با یار دگر آنباز گردی
چو زو نشکیبی او را باش تنها
تو زو رسوا و او نیز از تو رسوا
شهنشه از تو ننگ آلود گشته
خدا از هر دو ناخشنود گشته
چو بشنید این سخن آزاده رامین
به دل مر بیدلی را کرد نفرین
کجا از بیدلی گشت او علامت
شنید از هر که در گیتی ملامت
دگر باره به نرمی گفت با ماه
سخنهایی که برد او را دل از راه
بدو گفت ای نگار سرو بالا
بت خورشید چهر ماه سیما
مکن مرد بلا دیده ملامت
ز یزدان خواه تا یابد سلامت
همه کار خدای از خلق رازست
قصا را دست بر مردم درازست
مرا بر سر مزن کم کار زشتست
قصا بر من مگر چونین نبشتست
مکن یاد گذشته کار گیهان
که کار رفته را در یافت نتوان
اگر فرمان بری ماه دو هفته
نباشی یاد گیر از کار رفته
ز دی نندیشی و امروز بینی
مرا از هر که بینی بر گژینی
به نیکی مر مرا انباز گردی
به انبای مرا دمساز گردی
تو باشی آفتاب اندر حصارم
رخت باشد بهار اندر کنارم
اگر من یابم از تو کامگاری
بیابی تو ز من کامی که داری
ترا نگزیرد از بخشنده شاهی
مرا نگزیرد از رخشنده ماهی
تو باش اکنون به کام دل مرا ماه
که من باشم به کام دل ترا شاه
ترا بخشم ز گیتی هر چه دارم
و گر جانم بخوانی پیشت آرم
سراین را نباشد جز تو بانو
روانم را نباشد جز تو دارو
هر آن گاهی که یابم از تو پیوند
خورم بر راستی پیش تو سوگند
که تا باشد به گیتی کوه و صحرا
رود جیحون و دجله سوی دریا
ز چشمه آب خیزد زاب ماهی
نماید خور فروغ و شب سیاهی
بتابد مهر و ماه آسمانی
ببالد زاد سرو بوستانی
جهد باد صبا بر کوهساران
چرد گور ژیان در مرغزاران
تو با من باشی و من با تو جاوید
به مهر یکدگر داریم اومید
نگیرم جز تو یاری را در آغوش
کنم آن را که دیدستم فراموش
نبود از ویس نیکوتر مرا یار
به دو گیتی شدم زو نیز بیزار
جوابش داد خورشید گل اندام
منه راما مرا از جادوی دام
نه آنم من که در دام تو آیم
چنین بی رنج در کام تو آیم
مرا از تو نیاید پادشایی
نه خودکامی و نه فرمان روایی
نه میدانی پر از آشوب لشکر
نه ایوانی پر از دینار و گوهر
مرا کامیست از تو گر بیابم
سر از فرمان و رایت بر نتابم
تو باشی پیش من شاه جهاندار
چو من باشم به پیش تو پرستار
اگر مهرم بپروردن توانی
وفای من بسر بردن توانی
نیابی در جهان چون من یکی یار
وفا ورز و وفا جوی و وفادار
نباید مر ترا مرز خراسان
هم ایدر باش دل شاد و تن آسان
مشو دیگر به نزد ویس جادو
زن موبد کجا باشدت بانو
مکن زو یاد گرچه مهربانست
کجا چیز کسان زان کسانست
بکن پیمان که نه مهرش پرستی
نه پیغامش دهی نه کس فرستی
اگر با من کنی زین گونه پیمان
تن ما را سر باشد یکی جان
چو بشنید این سحن رامین از آن ماه
زبان خود ز پاسخ کرد کوتاه
پذیره کرد از گل این بهانه
گرفتش دست و بردش سوی خانه
چو رامین شد در ایوان رفیدا
گرفته دست ماه سرو بالا
گهی صد جام در پایش فشاندند
به گاه زر نگارش بر نشاندند
در و دیوار در دیبا گرفتند
زمین در عنبر سارا گرفتند
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
عروسى کردن رامین با گل
پس آنگه نامداران را بخواندند
دگر ره در و گوهر بر فشاندند
جهان افروز رامین کرد پیمان
به سو گندی که بود آئین ایشان
که تا جانم بماند در تن من
گل خورشید رخ باشد زن من
نجویم نیز ویس بدگمان را
نه جز وی نیکوان این جهان را
مرا تا من زیم گل یار باشد
دلم از دیگران بیزار باشد
گل گلبوی باشد دل گشایم
زمین کشور بود گوراب جایم
مرا تا گل بود سوسن نبویم
همین تا مه بود اختر نجویم
پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد
همه کس را ازین کار آگهی داد
ز گرگان و ری و قم و صفاهان
ز خوزستان و کوهستان و ارّان
ز هر شهری بیامد شهریاری
ز هر مرزی بیامد مرز داری
شبستان پر شد از انبوه ماهان
هم ایوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش بر گشادند
به شادی ماه را بر شاه دادند
چهل فرسنگ آذینها ببستند
همه جایی به می خوردن نشستند
ز بس بر دستها پُر مر پیاله
تو گفتی بود یکسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتی و رودی
به گوش آمد ز هر گونه سرودی
چو شب بودی به هر دشتی و راغی
به هر دستی ز جام می چراغی
عقیقین بود سنگ کوهساران
چو نوشین بود آب جویباران
ز بس بر راغ دیدند لهد بازی
بیامختند گوران لعب سازی
ز بس بر کوه دیدند شاد خواری
بدانستند مرغان می گساری
ز بس بر روی صحرا مشک و دیبا
همه خرخیز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوایی
همه مرغان شده چنگی و نایی
ز بس می ریختن در کوهساران
ز می سیل آمد اندر جویباران
بخار بوی خوش چون ابر بسته
به می گرد از همه گیتی بشسته
که و مه پاک مرد و زن یکی ماه
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
گهی ژوپین زدند و گاه طنبور
گهی مستان بُدند و گاه مخمور
گهی ساغر زدند و گاه چوگان
گهی دستان زدند و گاه پیکان
گهی آهو رمانیدند از کوه
گهی از دل زداییدند اندوه
گهی غرم و گوزن و رنگ کهسار
ز بالا سوی هامون رفت ناچار
گهی آهو و گور از روی صحرا
ز دست یوز و سگ رگته به بالا
جهان بی غم نباشد گاه و بی گاه
در آن کشور نبود اندوه یک ماه
جهانی عاشق و معشوق با هم
نشسته روز و شب بی رنج و بی غم
گشاده دل بهبخشش مهتران را
روایی خاسته را مشگران را
سرایان هر یکی بر نام رامین
سرودی نغز و دستانی بآیین
همی گفتند راما شاد و خرم
بزی تو جاودان دور از همه غم
به هر کامی که داری کامگاری
به هر نامی که جویی نامداری
به پیروزی فزوده گشت کامت
به بهروزی ستوده گشت نامت
به نخچیر آمدی با بس شگفتی
چو گل بایسته نخچیری گرفتی
به نیکی آفتاب آمد شکارت
گل خوبی شکفت اندر کنارت
کنون همواره گل در پیش داری
همیشه گل پرستی کیش داری
بهشتی گل نباشد چون گل تو
که گلزار آمد این گل را دل تو
گلی کش بوستان ماه دو هفتست
کدامین گل چو او بر مه شکفتست
به دی ماهان تو گل بر بار داری
نکوتر آنکه گل بی خار داری
گلش با گلستان سرو روانست
کجا دانی که چونین گلستانست
گلستانی که با تو گاه و بی گاه
گهی در باغ باشد گاه بر گاه
به شادی باش با وی کاین گلستان
نه تابستان بریزد نه زمستان
گلی کش خار زلف مشک سایست
عجبتر آنکه مشکش دلربایست
گلی کاو را دو کژدم باغبانست
گلی کاو را دو نرگس پاسبانست
گلی کز رنگ او آید جوانی
چنان کز بویش آید زندگانی
گلی کاو را به دل باید که جویی
گلی کاو را به جان باید که بویی
گلی با بوی مشک و رنگ باده
فرسته کشته رصوان آب داده
گلی کاو خاص گشت و هر گلی عام
نهاده فتنه گردش عنبرین دام
گلی عنبر فروشان بر کنارش
گلی شکر فروشان بر گذارش
بماناد این گل اندر دست رامین
و با او می بر دست رامین
چنین بادا به پیروزی چنین باد
جهان یکسر به کام آن و این باد
چو ماهی خرمی کردند هموار
به چوگان و شراب و رود و اشکار
به پایان شد عروسی نوبهاران
برفتند آن ستوده نامداران
گل و رامین آسایش گرفتند
به شادی بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آرای
نگارید آن سمن بر را سراپای
از آرایش چنان شد ماه گوراب
که از دیده او دیده گرفت آب
رخش گفتی نگار اندر نگارست
بنا گوشش بهار اندر بهارست
اگر چه بود مویش زنگیانه
چنان چون بود چشمش آهوانه
مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد
چو سرمه در دو چشم آهوان کرد
دو زلف و ابروانش را بپیراست
بناگوش و رخانش را بیاراست
گل گل بوی شد چون گل شکفته
چو سروی در زر و گوهر گرفته
چکان از هر دو رخ آب جوانی
روان از دو لب آب زندگانی
نگارین روی او چون قبلهء چین
نگارین دست مثل زلف پر چین
چو رامین روی یار دلستان دید
رُخش را چون شکفته گلستان دید
چو ابری دید زلف مشکبارش
به ابر اندر ستاره گوشوارش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم
رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مروارید چندان
چو بر سوسن چکیده قطر باران
لبس خندان چو یاقوت سخنگوی
دهانش تنگ چون گلاب خوش بوی
اگر پیدا بدی در روز اختر
چنان بودی که بر گردنش گوهر
بدو گفت ای به خوبی ماه گوراب
ببرده ماه رویت ماه را آب
مرا امروز تو درمان جانی
که ویس دلستان را نیک مانی
تو چون ویسی لب از نوش و بر از سیم
تو گویی کرده شد سیبی به دو نیم
گل آشفته شد از گفتار رامین
بدو گفت ای بد اندیش و بد آیین
چنین باشد سخن آزادگان را
ویا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ویس دیگر
بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دایه جادو
کزو گیرد همه سرمایه جادو
ترا ایشان چنین خود کام کردند
ز خود کامی ترا بد نام کردند
نه تو هرگز خوری از خویشتن بر
نه از تو بر خورد یک یار دیگر
ترا کردست دایه سخت بیهوش
نیاری سوی پند دیگران گوش
دگر ره در و گوهر بر فشاندند
جهان افروز رامین کرد پیمان
به سو گندی که بود آئین ایشان
که تا جانم بماند در تن من
گل خورشید رخ باشد زن من
نجویم نیز ویس بدگمان را
نه جز وی نیکوان این جهان را
مرا تا من زیم گل یار باشد
دلم از دیگران بیزار باشد
گل گلبوی باشد دل گشایم
زمین کشور بود گوراب جایم
مرا تا گل بود سوسن نبویم
همین تا مه بود اختر نجویم
پس آنگه گل به خویشان کس فرستاد
همه کس را ازین کار آگهی داد
ز گرگان و ری و قم و صفاهان
ز خوزستان و کوهستان و ارّان
ز هر شهری بیامد شهریاری
ز هر مرزی بیامد مرز داری
شبستان پر شد از انبوه ماهان
هم ایوان پر شد از انبوه شاهان
سراسر دل به رامش بر گشادند
به شادی ماه را بر شاه دادند
چهل فرسنگ آذینها ببستند
همه جایی به می خوردن نشستند
ز بس بر دستها پُر مر پیاله
تو گفتی بود یکسر دشت لاله
چو روز آمد به هر دشتی و رودی
به گوش آمد ز هر گونه سرودی
چو شب بودی به هر دشتی و راغی
به هر دستی ز جام می چراغی
عقیقین بود سنگ کوهساران
چو نوشین بود آب جویباران
ز بس بر راغ دیدند لهد بازی
بیامختند گوران لعب سازی
ز بس بر کوه دیدند شاد خواری
بدانستند مرغان می گساری
ز بس بر روی صحرا مشک و دیبا
همه خرخیز و ششتر گشت صحرا
ز بس در مرغها دستان نوایی
همه مرغان شده چنگی و نایی
ز بس می ریختن در کوهساران
ز می سیل آمد اندر جویباران
بخار بوی خوش چون ابر بسته
به می گرد از همه گیتی بشسته
که و مه پاک مرد و زن یکی ماه
به نخچیر و به رامش گاه و بیگاه
گهی ژوپین زدند و گاه طنبور
گهی مستان بُدند و گاه مخمور
گهی ساغر زدند و گاه چوگان
گهی دستان زدند و گاه پیکان
گهی آهو رمانیدند از کوه
گهی از دل زداییدند اندوه
گهی غرم و گوزن و رنگ کهسار
ز بالا سوی هامون رفت ناچار
گهی آهو و گور از روی صحرا
ز دست یوز و سگ رگته به بالا
جهان بی غم نباشد گاه و بی گاه
در آن کشور نبود اندوه یک ماه
جهانی عاشق و معشوق با هم
نشسته روز و شب بی رنج و بی غم
گشاده دل بهبخشش مهتران را
روایی خاسته را مشگران را
سرایان هر یکی بر نام رامین
سرودی نغز و دستانی بآیین
همی گفتند راما شاد و خرم
بزی تو جاودان دور از همه غم
به هر کامی که داری کامگاری
به هر نامی که جویی نامداری
به پیروزی فزوده گشت کامت
به بهروزی ستوده گشت نامت
به نخچیر آمدی با بس شگفتی
چو گل بایسته نخچیری گرفتی
به نیکی آفتاب آمد شکارت
گل خوبی شکفت اندر کنارت
کنون همواره گل در پیش داری
همیشه گل پرستی کیش داری
بهشتی گل نباشد چون گل تو
که گلزار آمد این گل را دل تو
گلی کش بوستان ماه دو هفتست
کدامین گل چو او بر مه شکفتست
به دی ماهان تو گل بر بار داری
نکوتر آنکه گل بی خار داری
گلش با گلستان سرو روانست
کجا دانی که چونین گلستانست
گلستانی که با تو گاه و بی گاه
گهی در باغ باشد گاه بر گاه
به شادی باش با وی کاین گلستان
نه تابستان بریزد نه زمستان
گلی کش خار زلف مشک سایست
عجبتر آنکه مشکش دلربایست
گلی کاو را دو کژدم باغبانست
گلی کاو را دو نرگس پاسبانست
گلی کز رنگ او آید جوانی
چنان کز بویش آید زندگانی
گلی کاو را به دل باید که جویی
گلی کاو را به جان باید که بویی
گلی با بوی مشک و رنگ باده
فرسته کشته رصوان آب داده
گلی کاو خاص گشت و هر گلی عام
نهاده فتنه گردش عنبرین دام
گلی عنبر فروشان بر کنارش
گلی شکر فروشان بر گذارش
بماناد این گل اندر دست رامین
و با او می بر دست رامین
چنین بادا به پیروزی چنین باد
جهان یکسر به کام آن و این باد
چو ماهی خرمی کردند هموار
به چوگان و شراب و رود و اشکار
به پایان شد عروسی نوبهاران
برفتند آن ستوده نامداران
گل و رامین آسایش گرفتند
به شادی بر دز گوراب رفتند
دگر باره فراز آمد بت آرای
نگارید آن سمن بر را سراپای
از آرایش چنان شد ماه گوراب
که از دیده او دیده گرفت آب
رخش گفتی نگار اندر نگارست
بنا گوشش بهار اندر بهارست
اگر چه بود مویش زنگیانه
چنان چون بود چشمش آهوانه
مشاطه مشکش اندر گیسوان کرد
چو سرمه در دو چشم آهوان کرد
دو زلف و ابروانش را بپیراست
بناگوش و رخانش را بیاراست
گل گل بوی شد چون گل شکفته
چو سروی در زر و گوهر گرفته
چکان از هر دو رخ آب جوانی
روان از دو لب آب زندگانی
نگارین روی او چون قبلهء چین
نگارین دست مثل زلف پر چین
چو رامین روی یار دلستان دید
رُخش را چون شکفته گلستان دید
چو ابری دید زلف مشکبارش
به ابر اندر ستاره گوشوارش
دو زلفش چون ز عنبر حلقه در هم
رخانش چون ز لاله توده بر هم
به گردن برش مروارید چندان
چو بر سوسن چکیده قطر باران
لبس خندان چو یاقوت سخنگوی
دهانش تنگ چون گلاب خوش بوی
اگر پیدا بدی در روز اختر
چنان بودی که بر گردنش گوهر
بدو گفت ای به خوبی ماه گوراب
ببرده ماه رویت ماه را آب
مرا امروز تو درمان جانی
که ویس دلستان را نیک مانی
تو چون ویسی لب از نوش و بر از سیم
تو گویی کرده شد سیبی به دو نیم
گل آشفته شد از گفتار رامین
بدو گفت ای بد اندیش و بد آیین
چنین باشد سخن آزادگان را
ویا قول زبان شهزادگان را
مبادا در جهان چون ویس دیگر
بد آغاز و بد انجام و بد اختر
مبادا در جهان چون دایه جادو
کزو گیرد همه سرمایه جادو
ترا ایشان چنین خود کام کردند
ز خود کامی ترا بد نام کردند
نه تو هرگز خوری از خویشتن بر
نه از تو بر خورد یک یار دیگر
ترا کردست دایه سخت بیهوش
نیاری سوی پند دیگران گوش
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
نامه نوشتین رامین به ویس و بیزارى نمودن
چو رامین دید کاو را دل بیازرد
نگر تا پوزش آزار چون کرد
ز پیش گل حریر و کلک بر داشت
حریرش را به آب مُشک بنگاشت
بر آهخت از میان تیغ جفا را
بدو ببرید پیوند وفا را
یکی نامه نوشت آن بی وفا یار
به یاری بس وفا جوی و وفادار
به نامه گفت ویسا نیک دانی
که چند آمد مرا از تو زیانی
خدا و جز خدا از من بیازرد
همه کس در جهانم سرزنش کرد
شنیدم گه نصیحت گه ملامت
شدم از عشق در گیتی علامت
چه بودی گر دو چشمم در جهان دید
یکی کس را که کار من پسندید
تو گفتی مهر من بود ای عجب کین
که مرد و زن برو کردند نفرین
به گیتی هر که نام من شنیدی
به زشتی پوستین بر من دریدی
بدین سان زشت گشتی روی نامم
وزین بدتر به زشتی روی کامم
گهی بر تار کم شمشیر بودی
گهی در رهگذاری شیر بودی
نبودم تا ترا دیدم به دل شاد
نجسی اندر دل مسکین من باد
نهیب من ز هجرانت فزون بود
که با او چشم من دریای خون بود
بلای من ز دیدارت بتر بود
که با او نیم حان و بیم سر بود
کدامین روز از تو دور ماندم
که نه جیحون ز دو دیده براندم
کدامین روز دیدار تو دیدم
که نه صد گونه درد دل کشیدم
چه بودی گر بدی بیم سر و جان
نبودی شرم خلق و بیم یزدان
مرا دیدی ز پیش مهربانی
که چون خودکام بودم در جوانی
جو آهو بد به چشمم هر پلنگی
چو ماهی بد به پیشم هر نهنگی
نجوشیدم ز هر بادی چو دریا
تو گفتی خور زمن گردید صفرا
گه تندی زبون من بدی شیر
چنان چون گاه تیزی تیر و شمشیر
چو بازم بر هوا پرواز کردی
مه گردون حذر زان باز کردی
نوند کام من چندان دویدی
کجا اندیشها در وی رسیدی
امید من چو چشم دوربین بود
نشاط من چو رهوارم به زین بود
ز رامش پر ز خوشی بود جانم
ز شادی پر ز گوهر بود کانم
به باغ لهو در شمشاد بودم
به دشت جنگ بر پولاد بودم
همه زر بود سنگ کوهسارم
همه در بود ریگ رودبارم
وزان پس حال من دیدی که چون گشت
همان بختم زبونان را زبون گشت
جوانه سرو قد من دوتا شد
دو هفته ماه من جفت سها شد
هوا پشت مرا چون چنبری کرد
زمانه گفتی از من دیگری کرد
چو دست عشق آتش بر دلم ریخت
نشاط از من به صد فرسنگ بگریخت
خرد دیدم ز دل آواره گشته
به دست عشق در بیچاره گشته
کمان ور گشته هر کس در زمانه
ملامت تیر و جان من نشانه
مرا خود بود داغ عشق بر بر
چه بایستم ملامت نیز بر سر
چو من بودم خود از جام هوا مست
چه بایست زدن مر مست را دست
کنون از من درودست باد بسیار
و گر چه گشتم از مهر تو بیزار
ترا آگه کنم اکنون ز کارم
که چون خوبست و خرم روزگارسم
بدان ویسا که تا از تو جدایم
به دل بر هر مرادی پادشایم
به آب صابری دل را بشستم
به کام خویش جفت نیک جستم
گل خوشبوی را در دل بکشتم
که با گل من همیشه در بهشتم
کنون پیشم همیشه گل به بارست
گهم در دست و گاهم در کنارست
گلم در بسترست و گل به بالین
مرا شایسته چون جان و جهان بین
مرا گل زن بود تا روز جاوید
چو او باشد نخواهم ماه و خورشید
سرای من ز گل چون بوستانست
حصار من ز گل چون گلستانست
سه چندان کز تو دیدم رنج و خواری
ازو دیدم نشط و کامگاری
همان جانم از تن بر پریدی
اگر با تو چنین روزی بدیدی
چو یاد آید گذشته سالیانم
ببخشایم همی بر خسته جانم
که چندان صبر ناکام چون کرد
ببیمار تو چندان زهر چون خورد
من آنگه از جهان آنگه نبودم
که در سختی همی شادی نمودم
ز راه آگه نبودم همچو گمراه
چو کرم سک ز طعم شهد ناگاه
کنون زان خفتگی بیدار گشتم
وزآن مستی کنون هشیار گشتم
کنون بند بلا بر هم شکستم
وزآن زندان بد روزی بجستن
بخوردم با گل گل بوی سوگند
به گفت فرخ و جان خردمند
به یزدان جهان و ماه و خورشید
به دین و دانش و فرهنگ و امید
که باشم تا زیم با گل وفا جوی
به شادی کرده با او روی در روی
ازین پس مرو با تو ماه با من
همیدون شاه با تو ماه با من
یکی ساعت که باشم جفت این ماه
نشسته شادمان در کشور ماه
به از صد ساله چونان زندگانی
که زندان بود بر جان و جوانی
تو زین پس سال و ماه و روز مشمر
به راه و روز من بسیار منگر
که راه روز هجر من درازست
دلم از تو نیازی بی نیازست
چو پیش آید چنین روز و چنین کار
شکیبایی به از زرّ به خروار
چو این نامه به پایان برد رامین
به عنوان بر نهادش مهر زرّین
عماری دار خود را داد و فرمود
که نامه نزد جانانش برد زود
عماری دار چون باد روان شد
به سه هفته به مرو شایگان شد
شهنشه را ازین آگاه کردند
هم از راهش به پیش شاه بردند
شهنشه نامه زو بستد فرو خواند
در آن گفتارها خیره فرو ماند
سبک نامه به ویس دلستان داد
ز کار رام او را مژدگان داد
مرو را گفت چشمت باد روشن
که رامین با گلست اکنون به گلشن
بشد رامین و در گوراب زن کرد
ترا با داغ دل پرتاب زن کرد
نگر تا پوزش آزار چون کرد
ز پیش گل حریر و کلک بر داشت
حریرش را به آب مُشک بنگاشت
بر آهخت از میان تیغ جفا را
بدو ببرید پیوند وفا را
یکی نامه نوشت آن بی وفا یار
به یاری بس وفا جوی و وفادار
به نامه گفت ویسا نیک دانی
که چند آمد مرا از تو زیانی
خدا و جز خدا از من بیازرد
همه کس در جهانم سرزنش کرد
شنیدم گه نصیحت گه ملامت
شدم از عشق در گیتی علامت
چه بودی گر دو چشمم در جهان دید
یکی کس را که کار من پسندید
تو گفتی مهر من بود ای عجب کین
که مرد و زن برو کردند نفرین
به گیتی هر که نام من شنیدی
به زشتی پوستین بر من دریدی
بدین سان زشت گشتی روی نامم
وزین بدتر به زشتی روی کامم
گهی بر تار کم شمشیر بودی
گهی در رهگذاری شیر بودی
نبودم تا ترا دیدم به دل شاد
نجسی اندر دل مسکین من باد
نهیب من ز هجرانت فزون بود
که با او چشم من دریای خون بود
بلای من ز دیدارت بتر بود
که با او نیم حان و بیم سر بود
کدامین روز از تو دور ماندم
که نه جیحون ز دو دیده براندم
کدامین روز دیدار تو دیدم
که نه صد گونه درد دل کشیدم
چه بودی گر بدی بیم سر و جان
نبودی شرم خلق و بیم یزدان
مرا دیدی ز پیش مهربانی
که چون خودکام بودم در جوانی
جو آهو بد به چشمم هر پلنگی
چو ماهی بد به پیشم هر نهنگی
نجوشیدم ز هر بادی چو دریا
تو گفتی خور زمن گردید صفرا
گه تندی زبون من بدی شیر
چنان چون گاه تیزی تیر و شمشیر
چو بازم بر هوا پرواز کردی
مه گردون حذر زان باز کردی
نوند کام من چندان دویدی
کجا اندیشها در وی رسیدی
امید من چو چشم دوربین بود
نشاط من چو رهوارم به زین بود
ز رامش پر ز خوشی بود جانم
ز شادی پر ز گوهر بود کانم
به باغ لهو در شمشاد بودم
به دشت جنگ بر پولاد بودم
همه زر بود سنگ کوهسارم
همه در بود ریگ رودبارم
وزان پس حال من دیدی که چون گشت
همان بختم زبونان را زبون گشت
جوانه سرو قد من دوتا شد
دو هفته ماه من جفت سها شد
هوا پشت مرا چون چنبری کرد
زمانه گفتی از من دیگری کرد
چو دست عشق آتش بر دلم ریخت
نشاط از من به صد فرسنگ بگریخت
خرد دیدم ز دل آواره گشته
به دست عشق در بیچاره گشته
کمان ور گشته هر کس در زمانه
ملامت تیر و جان من نشانه
مرا خود بود داغ عشق بر بر
چه بایستم ملامت نیز بر سر
چو من بودم خود از جام هوا مست
چه بایست زدن مر مست را دست
کنون از من درودست باد بسیار
و گر چه گشتم از مهر تو بیزار
ترا آگه کنم اکنون ز کارم
که چون خوبست و خرم روزگارسم
بدان ویسا که تا از تو جدایم
به دل بر هر مرادی پادشایم
به آب صابری دل را بشستم
به کام خویش جفت نیک جستم
گل خوشبوی را در دل بکشتم
که با گل من همیشه در بهشتم
کنون پیشم همیشه گل به بارست
گهم در دست و گاهم در کنارست
گلم در بسترست و گل به بالین
مرا شایسته چون جان و جهان بین
مرا گل زن بود تا روز جاوید
چو او باشد نخواهم ماه و خورشید
سرای من ز گل چون بوستانست
حصار من ز گل چون گلستانست
سه چندان کز تو دیدم رنج و خواری
ازو دیدم نشط و کامگاری
همان جانم از تن بر پریدی
اگر با تو چنین روزی بدیدی
چو یاد آید گذشته سالیانم
ببخشایم همی بر خسته جانم
که چندان صبر ناکام چون کرد
ببیمار تو چندان زهر چون خورد
من آنگه از جهان آنگه نبودم
که در سختی همی شادی نمودم
ز راه آگه نبودم همچو گمراه
چو کرم سک ز طعم شهد ناگاه
کنون زان خفتگی بیدار گشتم
وزآن مستی کنون هشیار گشتم
کنون بند بلا بر هم شکستم
وزآن زندان بد روزی بجستن
بخوردم با گل گل بوی سوگند
به گفت فرخ و جان خردمند
به یزدان جهان و ماه و خورشید
به دین و دانش و فرهنگ و امید
که باشم تا زیم با گل وفا جوی
به شادی کرده با او روی در روی
ازین پس مرو با تو ماه با من
همیدون شاه با تو ماه با من
یکی ساعت که باشم جفت این ماه
نشسته شادمان در کشور ماه
به از صد ساله چونان زندگانی
که زندان بود بر جان و جوانی
تو زین پس سال و ماه و روز مشمر
به راه و روز من بسیار منگر
که راه روز هجر من درازست
دلم از تو نیازی بی نیازست
چو پیش آید چنین روز و چنین کار
شکیبایی به از زرّ به خروار
چو این نامه به پایان برد رامین
به عنوان بر نهادش مهر زرّین
عماری دار خود را داد و فرمود
که نامه نزد جانانش برد زود
عماری دار چون باد روان شد
به سه هفته به مرو شایگان شد
شهنشه را ازین آگاه کردند
هم از راهش به پیش شاه بردند
شهنشه نامه زو بستد فرو خواند
در آن گفتارها خیره فرو ماند
سبک نامه به ویس دلستان داد
ز کار رام او را مژدگان داد
مرو را گفت چشمت باد روشن
که رامین با گلست اکنون به گلشن
بشد رامین و در گوراب زن کرد
ترا با داغ دل پرتاب زن کرد
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رسیدن پیگ رامین به مروشاهجان و آگاه شدن ویس ازان
چو پیگ و نامهء رامین در آمد
طرافی از دل ویسه بر آمد
دلش داد اندر آن ساعت گوایی
که رامین کرد با او بی وفایی
چو موبد نامهء رامین بدو داد
درخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختی خونش اندر تن بجوشید
ولیکن راز از مردم بپوشید
لبش بود از برون چون لاله خندان
شده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مینو بود خرم از برونش
چو دوزخ بود تفسیده درونش
به خنده می نهفت از دلش تنگی
به رهواری همی پوشید لنگی
رخش از نامه خوندن شد زریری
که خود دانست کم مایه دبیری
بدو گفت از خدا این خواستم من
که روزی گم کند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتی نگوید
بهانه هر زمان بر من نجوید
بدین شادی به درویشان دهم چیز
بسی گوهر به آتشگه برم نیز
هم او از غم برست اکنون و هم من
بیفتاد از میان بازار دشمن
کنون اندر لهانم هیچ غم نیست
که جانم راز بیم تو ستم نیست
من اندر کام و ناز و بخت پیروز
نه خوش خوردم نه خوش خفتم یکی روز
کنون دلشاد باشم در جوانی
به آسانی گذارم زندگانی
مرا گر مه بشد ماندست خورشید
همه کس را به خورشیدست امید
مرا از تو شود روشن جهان بین
چه باشد گر نبینم روی رامین
همی گفت این سخن دل با زبان نه
سخن را آشکارا چون نهان نه
چو بیرون رفت شاه او را تب آمد
ز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون کبوتر
که در چنگال شاهین باشدش سر
چکان گشته ز اندامش خوی سرد
چو شمنم کاو نشیند بر گل زرد
سهی سروش چو بید از باد لرزان
ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
به زرین یاره سیمین سینه کوبان
به مشکین زلف خاک خانه روبان
همی غلتید در خاک و همی گفت
چه تیرست این که آمد چشم من سفت
چه بختست این که روزم را سیه کرد
چه روزست این که جانم راتبه کرس
بیا ای دایه این غم بین که ناگاه
بیامد مثل طوفان از کمینگاه
ز تخت زر مرا در خاک افگند
خسک در راه صبر من پراگند
تو خود داری خبر یا من بگویم
که از رامین چه رنج آمد به رویم
بشد رامین و در گوراب زن کرد
پس آنگه مژدگان نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم
ز مرود و سوسن و خیری بریدم
به مرو اندر مرا اکنون چه گویند
سزد ار مرد و زن بر من بمویند
یکی درمان بجو از بهر جانم
که من زین درد جان را چون رهانم
مرا چون این خبر بشنید بایست
گرم مرگ آمدی زین پیش شایست
مرا اکنون نه زر باید نه گوهر
نه جان باید نه مادر نه برادر
مرا کام جهان با رام خوش بود
کنون چون رام رفت از کام چه سود
مرا او جان شیرین بود و بی جان
نیابد هیچ شادی تن ز گیهان
روم از هر گناهی تن بشویم
وز ایزد خویشتن را چاره جویم
به درویشان دهم چیزی که دارم
مگر گاه دعا باشد یارم
به لابه خواهم از دادار گیهان
که رامین گردد از کرده پشیمان
به تاری شب به مرو آید ز گوراب
ز باران ترّ بفسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزان
دلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرمای سخت و گه تیمار
همی خواهد ز ویس و دایه زنهار
ز ما بیند همین بد مهری آن روز
که از وی ما همی بینیم امروز
خدایا داد من بستانی از رام
کنی او را چو من بی صبر و آرام
جوابش داد دایه گفت چندین
مبر اندوه کت بردن نه آیین
مخور اندوه و بزادی از دلت زنگ
به خرسندی و خاموشی و فرهنگ
تن آزاده را چندین مرنجان
دل آسوده را چندین مپیچان
مکن بیداد بر جان و جوانی
که جان را مرگ به زین زندگانی
ز بس کاین روی گلگون را زنی تو
ز بس کاین موی مشکین را کنی تو
رجی نیکوتر از باغ بهشتی
چو روی اهرمن کردی به زشتی
جهان چندان که داری بیش باید
ولیک از بهر جان خویش باید
هر آن گاهی که نبود جان شیرین
مه دایه باد و مه شاه و مه رامین
چو بسپردم من اندر تشنگی جان
مبادا در جهان یک قطره باران
هر آن گاهی که گیتی گشت بی من
مرا چه دوست در گیتی چه دشمن
همه مردان به زن دیدن دلیرند
به مهر اندر چو رامین زود سیرند
گر از تو سیر شد رامین بد مهر
که رویت را همی سجده برد مهر
ز مهر گل همیدون سیر گردد
همین مومین زبان شمشیر گردد
اگر بیند هزاران ماه و اختر
نیاید زان همه نور یکی خور
گل گورابی ار چه ماهرویست
به خواری پیش تو چون خاک کویست
نکوتر زیر پای تو ز رویش
چو خوشتر خاک پای تو ز بویش
چو رامین از تو تنها ماند و مهجور
اگر زن کردی زی من بود معذور
کسی کز بادهءخوش دور باشد
اگر دردی خورد معذور باشد
سمن بر ویس گفت ای دایه دانی
که گم کردم به صبر اندر جوانی
زنان را شوهرست و یار برسر
مرا اکنون نه یارست و نه شوهر
اگر شویست بر من بدگمانست
وگر یارست با من بدنهانست
ببردم خویشتن را آب و سایه
چو گم کردم ز بهر سود مایه
بیفگندم درم از بهر دینار
کنون بی هردوان ماندم به تیمار
مده دایه به خرسندی مرا پند
که بر آتش نخسپد هیچ خرسند
مرا بالین و بستر آتشین است
بر آتش دیو عشقم همنشین است
بر آتش صبر کردن چون توانم
اگر سنگین و رویینست جانم
مرا زین بیش خرسندی مفرمای
به من بر باد بیهوده مپیمای
مرا درمان نداند هیچ دانا
مرا چاره نداند هیچ کانا
مرا صد تیر زهر آلوده تا پر
نشاند این پیگ واین نامه به دل بر
چه گویی دایه زین پیگ روان گیر
که نه گه بر دلم زد ناوک تیر
ز رام آورد مشک آلود نامه
برد از ویس خون آلود جامه
بگریم زار برنالان دل خویش
ببارم خون دیده بر دل ریش
الا ای عاشقان مهرپرور
منم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روی مهربانی
نصیحت کرد خواهم رایگانی
نصیحت دوستان از من پذیرید
دهم پند شما گر پند گیرید
مرا بینیدحال من نیوشید
دگر در عشق ورزیدن مکوشید
مرا بینید و خود هشیار باشید
ز مهر ناکسان بیزار باشید
نهال عاشقای در دل مکارید
و گر کارید جان او را سپارید
اگر چونانکه حال من ندانید
به خون بر رخ نوشتستم بخوانید
مرا عشق آتشی در دل برافروخت
که هر چند بیش کشتم بیشتر سوخت
جهان کردم ز آب دیده پر گل
نمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست این که خوابش نگیرد
چه آبست این کزو آتش نمیرد
مرا پروردن باشه بدی آز
بپروردم یکی باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سیمین
شبش هرگز نبستم جز به بالین
چو پر مادر آوردش بیفگند
دگر پرها بر آورد و پر آگند
بدانست او ز دست من پریدن
به خود کامی سوی کبگان دویدن
گمان بردم که او گیرد شکاری
مرا باشد همیشه غمگساری
یکی ناگه ز دست من رها شد
به ابر اندر ز چشم من جدا شد
کنون خسته شدم از بس که پویم
نشان باشهء گم کرده جویم
دریغا رفته رنج و روزگارم
دریغا این دل امیدوارم
دریغا رنج بسیارا که بردم
که خود روزی ز رنجم بر نخوردم
بگردم در جهان چون کاروانی
که تا یابم ز گمگشته نشانی
مرا هم دل بشد هم دوست از بر
نباشم بی دل و بی دوست ایدر
کنم بر کوهساران سنگ بالین
ز جور آن دل چون کوه سنگین
دل از من رفت اگر یابم نشانش
دهم این خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنین پر دود باشد
دلم از بخت چون خشنود باشد
منم کم دوست ناخشنود گشتست
منم کم بخت خشم آلود گشتست
مرا بی کارد ای دایه تو کشتی
که تخم عشق در جانم بکشتی
درین راهم تو بودی کور رهبر
چو در چاهم فگندی تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شاید
که درمانم کنون هم از تو آید
بسیچ راه کن بر خیز و منشین
ببر پیغام من یک یک به رامین
بگو ای بدگمان بی وفا زه
تو کردی بر کمان ناکسی زه
تو چشم راستی را کور کردی
تو بخت مردی را شور کردی
تو از گوهر چو گزدم جان گزایی
به سنگ ار بگذری گوهر نمایی
تو ماری از تو ناید جز گزیدن
تو گرگی از تو ناید جز دریدن
ز طبع تو همین آید که کردی
که با زنهاریان زنهار خوردی
اگر چه من ز کارت دل فگارم
بدین آهوت ارزانی ندارم
مکن بد با کسی و بد میندیش
کجا چون بد کنی آید بدت پیش
اگر یکسر بشد مهرم ز یادت
میان مهربانان شرم بادت
بدین زشتی که از پیشم برفتی
فرامش کردی آن خوبی که گفتی
چو برگ لاله بودت خوب گفتار
به زیر لاله در خفته سیه مار
اگر تو یار نو کردی روا باد
ز گیتی آنچه می خواهی ترا باد
مکن چندین به نومیدی مرا بیم
آ هر کاو زو بیابد بفگند سیم
اگر تو جوی نو کندی به گوراب
نباید بستن از جوی کهن آب
وگر تو خانه کردی در کهستان
کهن خانه مکن در مرو ویران
به باغ ار گل بکشتی فرخت باد
ز مرزش بر مکن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام کهن دار
که هر تخمی ترا کامی دهد بار
همی گفت این سخنها ویس بتروی
زهر چشمی روان بر هر رخی جوی
تو گفتی چشم بود ابر نوروز
همی بارید بر راغ دل افروز
دل دایه بر آن بت روی سوزان
همی گفت ای بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشان
گلاب از دیده بر گلنار مفشان
که اکنون من بگیرم ره به گوراب
بوم در راه چون ره بی خور و خواب
کنم با رام هر چاری که دانم
مگر جان ترا زین غم رهانم
طرافی از دل ویسه بر آمد
دلش داد اندر آن ساعت گوایی
که رامین کرد با او بی وفایی
چو موبد نامهء رامین بدو داد
درخش حسرت اندر جانش افتاد
ز سختی خونش اندر تن بجوشید
ولیکن راز از مردم بپوشید
لبش بود از برون چون لاله خندان
شده دل زاندرون چون تفته سندان
چو مینو بود خرم از برونش
چو دوزخ بود تفسیده درونش
به خنده می نهفت از دلش تنگی
به رهواری همی پوشید لنگی
رخش از نامه خوندن شد زریری
که خود دانست کم مایه دبیری
بدو گفت از خدا این خواستم من
که روزی گم کند بازار دشمن
مگر شاهم دگر زشتی نگوید
بهانه هر زمان بر من نجوید
بدین شادی به درویشان دهم چیز
بسی گوهر به آتشگه برم نیز
هم او از غم برست اکنون و هم من
بیفتاد از میان بازار دشمن
کنون اندر لهانم هیچ غم نیست
که جانم راز بیم تو ستم نیست
من اندر کام و ناز و بخت پیروز
نه خوش خوردم نه خوش خفتم یکی روز
کنون دلشاد باشم در جوانی
به آسانی گذارم زندگانی
مرا گر مه بشد ماندست خورشید
همه کس را به خورشیدست امید
مرا از تو شود روشن جهان بین
چه باشد گر نبینم روی رامین
همی گفت این سخن دل با زبان نه
سخن را آشکارا چون نهان نه
چو بیرون رفت شاه او را تب آمد
ز تاب مهر جانش بر لب آمد
دلش در بر تپان شد چون کبوتر
که در چنگال شاهین باشدش سر
چکان گشته ز اندامش خوی سرد
چو شمنم کاو نشیند بر گل زرد
سهی سروش چو بید از باد لرزان
ز نرگس بر سمن یاقوت ریزان
به زرین یاره سیمین سینه کوبان
به مشکین زلف خاک خانه روبان
همی غلتید در خاک و همی گفت
چه تیرست این که آمد چشم من سفت
چه بختست این که روزم را سیه کرد
چه روزست این که جانم راتبه کرس
بیا ای دایه این غم بین که ناگاه
بیامد مثل طوفان از کمینگاه
ز تخت زر مرا در خاک افگند
خسک در راه صبر من پراگند
تو خود داری خبر یا من بگویم
که از رامین چه رنج آمد به رویم
بشد رامین و در گوراب زن کرد
پس آنگه مژدگان نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم
ز مرود و سوسن و خیری بریدم
به مرو اندر مرا اکنون چه گویند
سزد ار مرد و زن بر من بمویند
یکی درمان بجو از بهر جانم
که من زین درد جان را چون رهانم
مرا چون این خبر بشنید بایست
گرم مرگ آمدی زین پیش شایست
مرا اکنون نه زر باید نه گوهر
نه جان باید نه مادر نه برادر
مرا کام جهان با رام خوش بود
کنون چون رام رفت از کام چه سود
مرا او جان شیرین بود و بی جان
نیابد هیچ شادی تن ز گیهان
روم از هر گناهی تن بشویم
وز ایزد خویشتن را چاره جویم
به درویشان دهم چیزی که دارم
مگر گاه دعا باشد یارم
به لابه خواهم از دادار گیهان
که رامین گردد از کرده پشیمان
به تاری شب به مرو آید ز گوراب
ز باران ترّ بفسرده برو آب
تنش همچون تن من سست و لرزان
دلش همچون دل من زار و سوزان
گه از سرمای سخت و گه تیمار
همی خواهد ز ویس و دایه زنهار
ز ما بیند همین بد مهری آن روز
که از وی ما همی بینیم امروز
خدایا داد من بستانی از رام
کنی او را چو من بی صبر و آرام
جوابش داد دایه گفت چندین
مبر اندوه کت بردن نه آیین
مخور اندوه و بزادی از دلت زنگ
به خرسندی و خاموشی و فرهنگ
تن آزاده را چندین مرنجان
دل آسوده را چندین مپیچان
مکن بیداد بر جان و جوانی
که جان را مرگ به زین زندگانی
ز بس کاین روی گلگون را زنی تو
ز بس کاین موی مشکین را کنی تو
رجی نیکوتر از باغ بهشتی
چو روی اهرمن کردی به زشتی
جهان چندان که داری بیش باید
ولیک از بهر جان خویش باید
هر آن گاهی که نبود جان شیرین
مه دایه باد و مه شاه و مه رامین
چو بسپردم من اندر تشنگی جان
مبادا در جهان یک قطره باران
هر آن گاهی که گیتی گشت بی من
مرا چه دوست در گیتی چه دشمن
همه مردان به زن دیدن دلیرند
به مهر اندر چو رامین زود سیرند
گر از تو سیر شد رامین بد مهر
که رویت را همی سجده برد مهر
ز مهر گل همیدون سیر گردد
همین مومین زبان شمشیر گردد
اگر بیند هزاران ماه و اختر
نیاید زان همه نور یکی خور
گل گورابی ار چه ماهرویست
به خواری پیش تو چون خاک کویست
نکوتر زیر پای تو ز رویش
چو خوشتر خاک پای تو ز بویش
چو رامین از تو تنها ماند و مهجور
اگر زن کردی زی من بود معذور
کسی کز بادهءخوش دور باشد
اگر دردی خورد معذور باشد
سمن بر ویس گفت ای دایه دانی
که گم کردم به صبر اندر جوانی
زنان را شوهرست و یار برسر
مرا اکنون نه یارست و نه شوهر
اگر شویست بر من بدگمانست
وگر یارست با من بدنهانست
ببردم خویشتن را آب و سایه
چو گم کردم ز بهر سود مایه
بیفگندم درم از بهر دینار
کنون بی هردوان ماندم به تیمار
مده دایه به خرسندی مرا پند
که بر آتش نخسپد هیچ خرسند
مرا بالین و بستر آتشین است
بر آتش دیو عشقم همنشین است
بر آتش صبر کردن چون توانم
اگر سنگین و رویینست جانم
مرا زین بیش خرسندی مفرمای
به من بر باد بیهوده مپیمای
مرا درمان نداند هیچ دانا
مرا چاره نداند هیچ کانا
مرا صد تیر زهر آلوده تا پر
نشاند این پیگ واین نامه به دل بر
چه گویی دایه زین پیگ روان گیر
که نه گه بر دلم زد ناوک تیر
ز رام آورد مشک آلود نامه
برد از ویس خون آلود جامه
بگریم زار برنالان دل خویش
ببارم خون دیده بر دل ریش
الا ای عاشقان مهرپرور
منم بر عاشقان امروز مهتر
شما را من ز روی مهربانی
نصیحت کرد خواهم رایگانی
نصیحت دوستان از من پذیرید
دهم پند شما گر پند گیرید
مرا بینیدحال من نیوشید
دگر در عشق ورزیدن مکوشید
مرا بینید و خود هشیار باشید
ز مهر ناکسان بیزار باشید
نهال عاشقای در دل مکارید
و گر کارید جان او را سپارید
اگر چونانکه حال من ندانید
به خون بر رخ نوشتستم بخوانید
مرا عشق آتشی در دل برافروخت
که هر چند بیش کشتم بیشتر سوخت
جهان کردم ز آب دیده پر گل
نمود از آب چشمم آتش دل
چه چشمست این که خوابش نگیرد
چه آبست این کزو آتش نمیرد
مرا پروردن باشه بدی آز
بپروردم یکی باشه به صد ناز
به روزش داشتم بر دست سیمین
شبش هرگز نبستم جز به بالین
چو پر مادر آوردش بیفگند
دگر پرها بر آورد و پر آگند
بدانست او ز دست من پریدن
به خود کامی سوی کبگان دویدن
گمان بردم که او گیرد شکاری
مرا باشد همیشه غمگساری
یکی ناگه ز دست من رها شد
به ابر اندر ز چشم من جدا شد
کنون خسته شدم از بس که پویم
نشان باشهء گم کرده جویم
دریغا رفته رنج و روزگارم
دریغا این دل امیدوارم
دریغا رنج بسیارا که بردم
که خود روزی ز رنجم بر نخوردم
بگردم در جهان چون کاروانی
که تا یابم ز گمگشته نشانی
مرا هم دل بشد هم دوست از بر
نباشم بی دل و بی دوست ایدر
کنم بر کوهساران سنگ بالین
ز جور آن دل چون کوه سنگین
دل از من رفت اگر یابم نشانش
دهم این خسته جان را مژدگانش
مرا تا جان چنین پر دود باشد
دلم از بخت چون خشنود باشد
منم کم دوست ناخشنود گشتست
منم کم بخت خشم آلود گشتست
مرا بی کارد ای دایه تو کشتی
که تخم عشق در جانم بکشتی
درین راهم تو بودی کور رهبر
چو در چاهم فگندی تو بر آور
مرا چون از تو آمد درد شاید
که درمانم کنون هم از تو آید
بسیچ راه کن بر خیز و منشین
ببر پیغام من یک یک به رامین
بگو ای بدگمان بی وفا زه
تو کردی بر کمان ناکسی زه
تو چشم راستی را کور کردی
تو بخت مردی را شور کردی
تو از گوهر چو گزدم جان گزایی
به سنگ ار بگذری گوهر نمایی
تو ماری از تو ناید جز گزیدن
تو گرگی از تو ناید جز دریدن
ز طبع تو همین آید که کردی
که با زنهاریان زنهار خوردی
اگر چه من ز کارت دل فگارم
بدین آهوت ارزانی ندارم
مکن بد با کسی و بد میندیش
کجا چون بد کنی آید بدت پیش
اگر یکسر بشد مهرم ز یادت
میان مهربانان شرم بادت
بدین زشتی که از پیشم برفتی
فرامش کردی آن خوبی که گفتی
چو برگ لاله بودت خوب گفتار
به زیر لاله در خفته سیه مار
اگر تو یار نو کردی روا باد
ز گیتی آنچه می خواهی ترا باد
مکن چندین به نومیدی مرا بیم
آ هر کاو زو بیابد بفگند سیم
اگر تو جوی نو کندی به گوراب
نباید بستن از جوی کهن آب
وگر تو خانه کردی در کهستان
کهن خانه مکن در مرو ویران
به باغ ار گل بکشتی فرخت باد
ز مرزش بر مکن آزاده شمشاد
زن نو با دلارام کهن دار
که هر تخمی ترا کامی دهد بار
همی گفت این سخنها ویس بتروی
زهر چشمی روان بر هر رخی جوی
تو گفتی چشم بود ابر نوروز
همی بارید بر راغ دل افروز
دل دایه بر آن بت روی سوزان
همی گفت ای بهار دلفروزان
مرا بر آتش سوزنده منشان
گلاب از دیده بر گلنار مفشان
که اکنون من بگیرم ره به گوراب
بوم در راه چون ره بی خور و خواب
کنم با رام هر چاری که دانم
مگر جان ترا زین غم رهانم
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
رفتن دایه به گوراب نزد رامین
بگفت این و به راه اگتاد شبگیر
کمان شد مرو دایه جسته زو تیر
جنان تیری که بودش راه پرتاب
ز مرو شایگان تا مرز گوراب
چو اندر مرز گوراب آمد از راه
به صحرا پیشش آمد بی وفا شاه
بسان شیر خشم آلود تازان
به گوران و گوزنان و گرازان
سپه در ره شد همچون حصاری
حصاری گشته در وی هر شکاری
ز بس در چرم ایشان آژده تیر
تو گفتی پروّر بودند نخچیر
هوا پر باز بود و دشت پر سگ
شتابان هر دو از پرواز و از تگ
یکی کرده هوا را پر پرنده
دگر کرده زمین را پر درنده
زرنگ خون رنگان کوه پر رنگ
چو سنگی کوه بر آهو شده تنگ
چو دایه دید رامین را به نخچیر
دلش گشت از جفای رام پر تیر
کجا رامین چو او را دید در راه
نه از راهش بپرسید و نه از ماه
بدو گفت ای پلثد دیو گوهر
بد آموز و بداندیش و بد اختر
مرا بفریفتی صد به نیرنگ
ز من بردی چو مستی هوش و فرهنگ
دگر بار آمدی چون غول ناگاه
که تا سازی مرا در راه گمراه
نبیند نیز باد تو غبارم
نگیرد بیش دست تو مهارم
ترا بر گشت باید هم ازیدر
که هستت آمدن بی سود و بی بر
برو با ویس گو از من چه خواهی
چرا سیری نیابی زین تباهی
ز کام دل بزه بسیار کردی
ز نام بد بلا بسیار خوردی
کنون گاهست اگر پوزش نمایی
پشیمانی خوری نیکی فزایی
جوانی هردوان بر باد دادیم
دو گیتی بر سر کامی نهادیم
بدین سر هردوان بد نام گشتیم
بدان سر هردوان بد کام گشتیم
اگر تو بر نخواهی گشت از این راه
ازین پس من نباشم با تو همراه
اگر صد سال دیگر مهر کاریم
نگه کن تا به فرجامش چه داریم
پذیرفتیم من از روشن دلان پند
بخوردم پیش یزدان سخت سوگند
به هر چیزی که آن بهتر ز گیهان
به خاک پاک و ماه و مهر تابان
که من با او نجویم نیز پیوند
بجز چونانکه بپسندد خداوند
مرا پیوند با او باشد آنگاه
که آن ماه زمین را من بوم شاه
که داند سال رفته چند باشد
که با او مر مرا پیوند باشد
مثال ما چنان آمد که گوید
خرا تو زی که تا سبزه بروید
همی تا من رسم با آن پری روی
بسا آبا که ژواهد رفت در جوی
به امید کسی تا کی نشینم
که او را با دگر کس جفت بینم
همانا تیره گشتی روی خورشید
اگر او زیستی سالی به امید
برین امید رفت از من جوانی
همی گویم دریغا زندگانی
دریغا کم جوانی بار بر بست
نماند از وی مرا جز باد در دست
ز خوبی بود چون طاووس رنگین
ز سختی بود چون اروند سنگین
مرا بود او بهار زندگانی
ز خوبی چون نگار بوستانی
به باد عشق ریزان شد بهارم
به دست غم سترده شد نگارم
چو هر سالی بهار آید به گلزار
بهار من نیاید جز یکی بار
شد آن هنگام و آن روز جوانی
ککه من بر باد دادم زندگانی
اگر باشد خزان را طبع نوروز
مرا امروز باشد طبع آن روز
نگر تا نیز بیهوده نگویی
ز پیری طبع برنایی نجویی
هم اکنون باز گرد و ویس را گوی
زنان را نیست چیزی بهتر از شوی
ترا دادار شویی نیک دادست
که چرخ دولت و خورشید دادست
تو گر نیک اختری او را نگه دار
جز او هر مرد را کمتر به یاد آر
کجا گر تو چنین بهروز باشی
به بهروزی جهان افروز باشی
شهت سالار باشد من برادر
جهانت بنده باشد بخت چاکر
بدین سر در جهان باشی نکونام
بدان سر جاودان باشی رواکام
پس آنگه خشمناک از دایه بر گشت
به چشم دایه چون زندان شده دشت
نه گرمی دید از گفتار رامین
نه خوبی دید از دیدار رامین
همی شد باز پس کور و پشیمان
گسسته جان پر دردش ز درمان
اگر تیمار دایه بود چندین
که دید آن خواری از گفتار رامین
نگر تا چند بود آزار آن ماه
که دشمن گشت وی را دوست ناگاه
وفا کشت و جفا آورد بارش
بدی کرد ارچه نیکی کرد یارش
رسول آمد ز دیده اشک ریزان
ز لبها گرد و از دل دود خیزان
پیامی برده شیرین تر ز شکر
جواب آورده بران تر ز خنجر
سیا ابر آمد و بارید باران
نه باران بلکه زهر آلوده پیکان
درخش آمد ز دوری بر دل ویس
سموم آمد ز خواری بر گل ویس
به شمشیر جفا شد دلش خسته
به زنجیر بلا شد جانش بسته
کمان شد مرو دایه جسته زو تیر
جنان تیری که بودش راه پرتاب
ز مرو شایگان تا مرز گوراب
چو اندر مرز گوراب آمد از راه
به صحرا پیشش آمد بی وفا شاه
بسان شیر خشم آلود تازان
به گوران و گوزنان و گرازان
سپه در ره شد همچون حصاری
حصاری گشته در وی هر شکاری
ز بس در چرم ایشان آژده تیر
تو گفتی پروّر بودند نخچیر
هوا پر باز بود و دشت پر سگ
شتابان هر دو از پرواز و از تگ
یکی کرده هوا را پر پرنده
دگر کرده زمین را پر درنده
زرنگ خون رنگان کوه پر رنگ
چو سنگی کوه بر آهو شده تنگ
چو دایه دید رامین را به نخچیر
دلش گشت از جفای رام پر تیر
کجا رامین چو او را دید در راه
نه از راهش بپرسید و نه از ماه
بدو گفت ای پلثد دیو گوهر
بد آموز و بداندیش و بد اختر
مرا بفریفتی صد به نیرنگ
ز من بردی چو مستی هوش و فرهنگ
دگر بار آمدی چون غول ناگاه
که تا سازی مرا در راه گمراه
نبیند نیز باد تو غبارم
نگیرد بیش دست تو مهارم
ترا بر گشت باید هم ازیدر
که هستت آمدن بی سود و بی بر
برو با ویس گو از من چه خواهی
چرا سیری نیابی زین تباهی
ز کام دل بزه بسیار کردی
ز نام بد بلا بسیار خوردی
کنون گاهست اگر پوزش نمایی
پشیمانی خوری نیکی فزایی
جوانی هردوان بر باد دادیم
دو گیتی بر سر کامی نهادیم
بدین سر هردوان بد نام گشتیم
بدان سر هردوان بد کام گشتیم
اگر تو بر نخواهی گشت از این راه
ازین پس من نباشم با تو همراه
اگر صد سال دیگر مهر کاریم
نگه کن تا به فرجامش چه داریم
پذیرفتیم من از روشن دلان پند
بخوردم پیش یزدان سخت سوگند
به هر چیزی که آن بهتر ز گیهان
به خاک پاک و ماه و مهر تابان
که من با او نجویم نیز پیوند
بجز چونانکه بپسندد خداوند
مرا پیوند با او باشد آنگاه
که آن ماه زمین را من بوم شاه
که داند سال رفته چند باشد
که با او مر مرا پیوند باشد
مثال ما چنان آمد که گوید
خرا تو زی که تا سبزه بروید
همی تا من رسم با آن پری روی
بسا آبا که ژواهد رفت در جوی
به امید کسی تا کی نشینم
که او را با دگر کس جفت بینم
همانا تیره گشتی روی خورشید
اگر او زیستی سالی به امید
برین امید رفت از من جوانی
همی گویم دریغا زندگانی
دریغا کم جوانی بار بر بست
نماند از وی مرا جز باد در دست
ز خوبی بود چون طاووس رنگین
ز سختی بود چون اروند سنگین
مرا بود او بهار زندگانی
ز خوبی چون نگار بوستانی
به باد عشق ریزان شد بهارم
به دست غم سترده شد نگارم
چو هر سالی بهار آید به گلزار
بهار من نیاید جز یکی بار
شد آن هنگام و آن روز جوانی
ککه من بر باد دادم زندگانی
اگر باشد خزان را طبع نوروز
مرا امروز باشد طبع آن روز
نگر تا نیز بیهوده نگویی
ز پیری طبع برنایی نجویی
هم اکنون باز گرد و ویس را گوی
زنان را نیست چیزی بهتر از شوی
ترا دادار شویی نیک دادست
که چرخ دولت و خورشید دادست
تو گر نیک اختری او را نگه دار
جز او هر مرد را کمتر به یاد آر
کجا گر تو چنین بهروز باشی
به بهروزی جهان افروز باشی
شهت سالار باشد من برادر
جهانت بنده باشد بخت چاکر
بدین سر در جهان باشی نکونام
بدان سر جاودان باشی رواکام
پس آنگه خشمناک از دایه بر گشت
به چشم دایه چون زندان شده دشت
نه گرمی دید از گفتار رامین
نه خوبی دید از دیدار رامین
همی شد باز پس کور و پشیمان
گسسته جان پر دردش ز درمان
اگر تیمار دایه بود چندین
که دید آن خواری از گفتار رامین
نگر تا چند بود آزار آن ماه
که دشمن گشت وی را دوست ناگاه
وفا کشت و جفا آورد بارش
بدی کرد ارچه نیکی کرد یارش
رسول آمد ز دیده اشک ریزان
ز لبها گرد و از دل دود خیزان
پیامی برده شیرین تر ز شکر
جواب آورده بران تر ز خنجر
سیا ابر آمد و بارید باران
نه باران بلکه زهر آلوده پیکان
درخش آمد ز دوری بر دل ویس
سموم آمد ز خواری بر گل ویس
به شمشیر جفا شد دلش خسته
به زنجیر بلا شد جانش بسته
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
بیمار شدن ویس از فراق رامین
ز درد جان و دل بر بستر افتاد
بریده گشت گفتی سرو آزاد
همه بستر ز جانش پر غم و درد
همه بالین ز رویش پر گل زرد
به بالین نشسته ماهرویان
زنان مهتران و نامجویان
یکی گفتی که چشم بد بخستش
یکی گفتی که افزون گر ببستش
پزشکانی همه فرهنگ خوانده
ز حال درد او عاجز بمانده
یکی گفتی همه رنجش ز سوداست
یکی فگتی همه دردش ز صفراست
ز هر شهر آمده اخترشناسان
حکیمان و گزینان خراسان
یکی گفتی قمر کرد این به میزان
یکی گفتی ز حل کرد این به سرطان
پری بندان و زراقان نشسته
ز بهر ویس یکسر دل شکسته
یکی گفتی ورا دیده رسیدست
یکی گفتی پری او را بدیدست
ندانست ایچ کس کاو را چه درداست
چه رنج او را چنین آزرده کردست
به داغ رام سوزان ماه را دل
به درد ماه پیچان شاه را دل
سمن بر ویس گریان بردل خویش
گهی ریزان ز نرگس بر گل خویش
چو شاهنشه ازو تنها بماندی
ز خون دیدگان دریا براندی
سخنهایی چنان دلگیر گفتی
کجا صبر از همه دلها برفتی
چرا ای عاشقان عبرت نگیرید
چرا از من نصیحت نه پذیرید
مرا بینید و دل بر کس مبندید
که پس هر سختیی بر دل پسندید
مرا ای عاشقان از دور بینید
بسوزید ار به نزد من نشینید
مرا زین گونه آرش در دل افتاد
که یارم را دل از سنگست و پولاد
مرا عذرست اگر فریاد خوانم
که من فریاد از آن بیداد خوانم
دل پر ریش خویش او را نمودم
بدو گفتم که رنجت آزمودم
که داند کاو به جای من چه بد کرد
یکی بد کرد و جانم را به صد کرد
مرا این دوست بی دل کرد و بی کام
که اکنون دشمن من شد به فرجام
چه نیکویی کند مردم به مردم
که من در دوستی با او نکردم
امید و رنج خود بر باد دادم
چو راز دوستی بر وی گشادم
وفا کشتم چرا انده درودم
ثنا گفتم چرا نفرین شنودم
مرا چون بخت من با من به کینست
ز بیگانه چه نالم گر چنینست
بکوشیدم بسی با بخت بد ساز
نبد با آبگینه سنگ را ساز
کنون از بخت و دل بیزار گشتم
به نام هر دو بیزاری نبشتم
چو بدبختان نهادم سر به بالین
ز جانم گشته بستر حسرت آگین
ز بدبختی به جز مرگم نباید
چو من بدبخت را خود مرگ شاید
چو یارم دیگری بر من گزیند
همان بهتر که جانم مرگ بیند
پس آنگه خواند مشکین را بر خویش
نمود او را همه راز دل ریش
کجا مشکین دبیرش بود دیرین
همیشه رازدار ویس و رامین
مرو را گفت مشکیا تو دیدی
ز رامین بی وفاتر یا شنیدی
اگر مویم به ناخن بر برستی
دل من این گمان بر وی نبستی
ندانستم کز آتش آب خیزد
ز نوش ناب زهر ناب خیزد
مرا دیدی که راه پارسایی
چگونه داشتم در پادشایی
کنون از هردوان بیزار گشتم
به چشم دوست و دوشمن خوار گشتم
نه اندر پادشایی پادشایم
نه اندر پارشایی پارسایم
همی ناکرد باید پادشایی
بزرگی جستی و فرمان روایی
من اندر جستن رامم همه سال
قدا کرده دل و جان سر و مال
گهی از بهر و طلش پوی پویم
گهی از بیم هجرش موی مویم
اگر دارم هزاران جان شیرین
نپردازم یکی از شغل رامین
مرا رامین به نادانی بسی خست
کنون پشت مرا یکباره بشکست
بسی شاخ از درخت من بیفگند
کنون اصلش برید و بیخ بر کند
بر آزارش همی کردم صبوری
کنون صبرم بود آزار دوری
بدین بار او به جان من آن کرد
که با آن خود شکیبایی توان کرد
مرا شمشیر جورش سر بریدست
مرا ژوپین هجرش دل دریدست
صبوری چون کنم بر سر بریدن
خموشی چون کنم بر دل دریدن
چه دانی زین بتر کاو رفت وزن کرد
پس آنگه مژده را نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم
ز مورد و نرگس و خیری بریدم
وزان پس دایه را با یک جگر تیر
گسی کرد از میان دشت نخچیر
تو گفتی دایه را هر گز ندیدست
و یا خود زو جفایی صد کشیدست
کنون افتاده ام بر بستر مرگ
به جان من رسیده خنجر مرگ
قلم بر گیر مشکینا به مشک آب
یکی نامه نویس از من به گوراب
تب گرمم ببین و باد سردم
به نامه یاد کن همواره دردم
تو خود دانی سخن در هم سرشتن
به نامه هر چه به باید نبشتن
اگر باز آوری او را به گفتار
شوم تا مرگ در پیشت پرستار
تو دانایی و بر گفتار دانا
بود آسان فریب مرد برنا
بریده گشت گفتی سرو آزاد
همه بستر ز جانش پر غم و درد
همه بالین ز رویش پر گل زرد
به بالین نشسته ماهرویان
زنان مهتران و نامجویان
یکی گفتی که چشم بد بخستش
یکی گفتی که افزون گر ببستش
پزشکانی همه فرهنگ خوانده
ز حال درد او عاجز بمانده
یکی گفتی همه رنجش ز سوداست
یکی فگتی همه دردش ز صفراست
ز هر شهر آمده اخترشناسان
حکیمان و گزینان خراسان
یکی گفتی قمر کرد این به میزان
یکی گفتی ز حل کرد این به سرطان
پری بندان و زراقان نشسته
ز بهر ویس یکسر دل شکسته
یکی گفتی ورا دیده رسیدست
یکی گفتی پری او را بدیدست
ندانست ایچ کس کاو را چه درداست
چه رنج او را چنین آزرده کردست
به داغ رام سوزان ماه را دل
به درد ماه پیچان شاه را دل
سمن بر ویس گریان بردل خویش
گهی ریزان ز نرگس بر گل خویش
چو شاهنشه ازو تنها بماندی
ز خون دیدگان دریا براندی
سخنهایی چنان دلگیر گفتی
کجا صبر از همه دلها برفتی
چرا ای عاشقان عبرت نگیرید
چرا از من نصیحت نه پذیرید
مرا بینید و دل بر کس مبندید
که پس هر سختیی بر دل پسندید
مرا ای عاشقان از دور بینید
بسوزید ار به نزد من نشینید
مرا زین گونه آرش در دل افتاد
که یارم را دل از سنگست و پولاد
مرا عذرست اگر فریاد خوانم
که من فریاد از آن بیداد خوانم
دل پر ریش خویش او را نمودم
بدو گفتم که رنجت آزمودم
که داند کاو به جای من چه بد کرد
یکی بد کرد و جانم را به صد کرد
مرا این دوست بی دل کرد و بی کام
که اکنون دشمن من شد به فرجام
چه نیکویی کند مردم به مردم
که من در دوستی با او نکردم
امید و رنج خود بر باد دادم
چو راز دوستی بر وی گشادم
وفا کشتم چرا انده درودم
ثنا گفتم چرا نفرین شنودم
مرا چون بخت من با من به کینست
ز بیگانه چه نالم گر چنینست
بکوشیدم بسی با بخت بد ساز
نبد با آبگینه سنگ را ساز
کنون از بخت و دل بیزار گشتم
به نام هر دو بیزاری نبشتم
چو بدبختان نهادم سر به بالین
ز جانم گشته بستر حسرت آگین
ز بدبختی به جز مرگم نباید
چو من بدبخت را خود مرگ شاید
چو یارم دیگری بر من گزیند
همان بهتر که جانم مرگ بیند
پس آنگه خواند مشکین را بر خویش
نمود او را همه راز دل ریش
کجا مشکین دبیرش بود دیرین
همیشه رازدار ویس و رامین
مرو را گفت مشکیا تو دیدی
ز رامین بی وفاتر یا شنیدی
اگر مویم به ناخن بر برستی
دل من این گمان بر وی نبستی
ندانستم کز آتش آب خیزد
ز نوش ناب زهر ناب خیزد
مرا دیدی که راه پارسایی
چگونه داشتم در پادشایی
کنون از هردوان بیزار گشتم
به چشم دوست و دوشمن خوار گشتم
نه اندر پادشایی پادشایم
نه اندر پارشایی پارسایم
همی ناکرد باید پادشایی
بزرگی جستی و فرمان روایی
من اندر جستن رامم همه سال
قدا کرده دل و جان سر و مال
گهی از بهر و طلش پوی پویم
گهی از بیم هجرش موی مویم
اگر دارم هزاران جان شیرین
نپردازم یکی از شغل رامین
مرا رامین به نادانی بسی خست
کنون پشت مرا یکباره بشکست
بسی شاخ از درخت من بیفگند
کنون اصلش برید و بیخ بر کند
بر آزارش همی کردم صبوری
کنون صبرم بود آزار دوری
بدین بار او به جان من آن کرد
که با آن خود شکیبایی توان کرد
مرا شمشیر جورش سر بریدست
مرا ژوپین هجرش دل دریدست
صبوری چون کنم بر سر بریدن
خموشی چون کنم بر دل دریدن
چه دانی زین بتر کاو رفت وزن کرد
پس آنگه مژده را نامه به من کرد
که من گل کشتم و گل پروریدم
ز مورد و نرگس و خیری بریدم
وزان پس دایه را با یک جگر تیر
گسی کرد از میان دشت نخچیر
تو گفتی دایه را هر گز ندیدست
و یا خود زو جفایی صد کشیدست
کنون افتاده ام بر بستر مرگ
به جان من رسیده خنجر مرگ
قلم بر گیر مشکینا به مشک آب
یکی نامه نویس از من به گوراب
تب گرمم ببین و باد سردم
به نامه یاد کن همواره دردم
تو خود دانی سخن در هم سرشتن
به نامه هر چه به باید نبشتن
اگر باز آوری او را به گفتار
شوم تا مرگ در پیشت پرستار
تو دانایی و بر گفتار دانا
بود آسان فریب مرد برنا
فخرالدین اسعد گرگانی : ویس و رامین
نامه نوشتن ویس به رامین و دیدار خواستن
چو بشنید این سخن فرزانه مشکین
به فرهنگش جهان را کرد مشکین
یکی نامه نوشت از ویس دژکام
به رامین نکوبخت و نکو نام
حریر نامه بود ابریشم چین
چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین
قلم از مصر بود آب گل از جور
دویت از عنبرین عود سمندور
دبیر از شهر بابل جادوی تر
سخن آمیخته شکر به گوهر
حریرش چون بر ویس پری روی
مدادش همچو زلف ویس خوشبوی
قلم چون قامت ویس از نزاری
ز بس کز رام دید آزار و خواری
دبیر از جادوی چون دیدگانش
سخن چون در و شکر در دهانش
سر نامه به نام یک خداوند
وزان پس کرده یاد مهر و پیوند
ز سروی سوخته وز بن گسسته
به سروی از چمن شاداب رسته
ز ماهی در محاق مهر پنهان
به ماهی در سپهر کام تابان
ز باغی سر بسر آفت گرفته
به باغی سر بسر خرم شکفته
ز شاخی خشک گشته هامواره
به شاخی بار او و ستاره
ز کانی کنده و بی بر بمانده
به کانی در جهان غوهر فشانده
ز روزی بر هد مغرب رسیده
به یاقوتی به تاجی در نشانده
ز گلزاری سموم هجر دیده
به گلزاری ز خوبی بشکفیده
ز دریایی شده بی در و بی آب
به دریایی پر آب و در خوشاب
ز بختی تیره چون شوریده آبی
به بختی نامور چون آفتابی
ز مهری تا گه محشر فزایان
به مهری هر زمان کاهش نمایان
ز عشقی تاب او از حد گذشته
به عشقی گرم بوده سرد گشته
ز جانی در عذاب و رنج و سختی
به جانی در هوای نیک بختی
ز طبعی در هوا بیدار گشته
به طبعی در هوا بیزار گشته
ز چهری آب جوبی زو رمیده
به چهری آب خوبی زو دمیده
ز رویی همچو دیبای بر آتش
به رویی همچو دیبای منقش
ز چشمش سال ومه بی خواب و پر آب
به چشمی سال و مه بی آب و پر خواب
ز یاری نیک پر مهر و وفا جوی
به یاری شوخ و بی شرم و جفا جوی
ز ماهی بی کس و بی یار گشته
به شاهی بر جهان سالار گشته
نبشتم نامه در حال چنین زار
که جان از تن تن از جان بود بیزار
منم در آتش هجران گدازان
توی در مجلس شادی نوازان
منم گنج وفا را گشته گنجور
توی دست جفا را گشته دستور
یکی بر تو دهم در نامه سوگند
به حق دوستی و مهر و پیوند
به حق آنکه با هم جفت بودیم
به حق آنکه ما هم گفت بودیم
به حق صحبت ما سالیانی
به حق دوستی و مهربانی
که این نامه ز سر تا بن بخوانی
یکایک حال من جمله بدانی
بدان راما که گیتی گرد گردست
ازو گه تن درستی گاه دردست
گهی رنجست و گاهی شادمانی
گهی مرگست و گاهی زندگانی
به نیک و بد جهان بر ما سرآید
وزان پس خود جهان دیگر آید
ز ما ماند به گیتی در فسانه
در آن گیتی خدای جاودانه
فسان ما همه گیتی بخوانند
یکایک خوب و زشت ما بداند
تو خود دانی که از ما کیدت بد نام
کجا از نام بد جوید همه کام
من آن بودم به پاکی کم دیدی
به خوبی از جهانم بر گزیدی
من از پاکی چو قطر ژاله بودم
به خوبی همچو برگ لاله بودم
ندیده کام جز تو مرد بر من
زمانه نا فشانده گرد بر من
چو گوری بودم اندر مرغزاران
ندیده دام و داس دام دادن
تو بودی دام دار و داس دارم
نهادی داس و دام اندر گذارم
مرا در دام رسوایی فگندی
کنون در چاه تنهایی فگندی
مرا بفریفتی وز ره ببردی
کنون زنهار با جانم بخوردی
بدان سر مر ترا طرار دیدم
بدین سر مر ترا غدار دیدم
همی گویی که خوردی سخن سوگند
که با ویسم نباشد نیز پیوند
نه با من نیز هم سوگند خوردی
که تا جان داری از من بر نگردی
کدامین راست گیرم زین دو سوگند
کدامین راست گیرم زین دو پیوند
ترا سوگند چون باد بزانست
ترا پیوند چون آب روانست
بزرگست از جهان این هر دو را نام
ولیکن نیست شان بر جای آرام
تو همچون سندسی گردان به هر رنگ
و یا همچون زری گردان به هر چنگ
کرا دانی چو من در مهربانی
چو تو با من نمانی با که مانی
نگر تا چند کار بد بکردی
که آب خویش و آب من ببردی
یکی بفریفتی جفت کسان را
به ننگ آلوده دودمان را
دوم سوگندها بدروغ کردی
ابا ژنهاریان زنها خوردی
سوم برگشتی از یار وفادار
بی آب کزوی رسیدت رنج و آزار
چهارم ناسزا گفتی بر آن کس
که او را خود توی اندر جهان بس
من آن ویسم که رویم آفتابست
من آن ویسم که مویم مشک نابست
من آن ویسم که چهرم نوبهارست
من آن ویسم که مهرم پایدارست
من آن ویسم که ماه نیکوانم
من آن ویسم که شاه جادوانم
من آن ویسم که ماهم بر رخانست
من آن ویسم که نوشم در لبانست
من آن ویسم من آن ویسم من آن ویسم
که بودی تو سلیمان من چو بلقیس
مرا باشد به از تو در جهان شاه
ترا چون من نباشد بر زمین ماه
هر آن گاهی که دل از من بتابی
چو باز آیی مرا دوشوار یابی
مکن راما که خود گردی پشیمان
نیابی درد را جز ویس در مان
مکن راما که از گل سیر گردی
نیابی ویس را آنگه بمردی
مکن راما که تو امروز مستی
ز مستی عهد من بر هم شکستی
مکن راما که چون هشیار گردی
ز گیتی بی زن وبی یار گردی
بسا روزا که تو پیشم بنالی
دو رخ بر خاک پای من بمالی
دل از کینه به سوی مهر تابی
مرا جویی به صد دست و نیابی
چو از من سیر گشتی وز لبانم
ز گل هم سیر گردی بی گمانم
رو چون بامن نسازی با که سازی
هوا با من نبازی با که بازی
همی گوید هر آن کاو مهر بازد
کرا ویسه نسازد مرگ سازد
ز بدبختیت بس باد این نشانی
گلی دادت چو بستد گلستانی
ترا بنمود رخشان ماهتابی
ز تو بستد فروزان آفتابی
همی نازی که داری ارغوانی
ندانی کز تو گم شد بوستانی
همانا کردی آن تلخی فراموش
که بودی از هوا بی صبر و بی هوش
خیالم گر به خواب اندر بدیدی
گمان بردی که بر شاهی رسیدی
چو بودی من به مغزت بر گذشتی
تنت گر مرده بودی زنده گشتی
چنین است آدمی بی رام و بی هوش
کند سختی و شادی را فراموش
دگر گفتی که گم کردم جوانی
همی گویی دریغا زندگانی
مرا گم شد جوانی در هوایت
همیدون زندگانی در وفایت
گمان بردم که شاخ شکری تو
بکارم تا شکر بار آوری تو
بکشتم پس بپروردم به تیمار
چو بر رستی کبست آوردیم بار
چو یاد آرم از آن رنجی که بردم
وز آن دردی که از مهر تو خوردم
یکی آتش به مغز من در آید
کزو جیحون ز چشم من بر آید
چه مایه سختی و خواری کشیدم
به فرجام از تو آن دیدم که دیدم
مرا تو چاه کندی دایه زد دست
به جاه افگنده و خود آسوده بنشست
تو هیزم دادی او آتش برافروخت
به کام دشمنان در آتشم سوخت
ندانم کز تو نالم یا ز دایه
که رنجم زین دوان بردست مایه
اگر چه دیدم از تو بی وفایی
نهادی بر دلم داغ جدایی
و گر چه آتشمدر دل فگندی
مرا مانند خر در گل فگندی
و گر چه چشم من خون بار کردی
کنارم رود جیحون بار کردی
دلم ناید به یزدانت سپردن
جفایت پیش یزدان بر شمردن
مبیند ایچ دردت دیدگانم
که باشد درد تو هم بر روانم
کنون ده در بخواهم گفت نامه
به گفتاری که خون بارد ز خامه
به فرهنگش جهان را کرد مشکین
یکی نامه نوشت از ویس دژکام
به رامین نکوبخت و نکو نام
حریر نامه بود ابریشم چین
چو مشک از تبت و عنبر ز نسرین
قلم از مصر بود آب گل از جور
دویت از عنبرین عود سمندور
دبیر از شهر بابل جادوی تر
سخن آمیخته شکر به گوهر
حریرش چون بر ویس پری روی
مدادش همچو زلف ویس خوشبوی
قلم چون قامت ویس از نزاری
ز بس کز رام دید آزار و خواری
دبیر از جادوی چون دیدگانش
سخن چون در و شکر در دهانش
سر نامه به نام یک خداوند
وزان پس کرده یاد مهر و پیوند
ز سروی سوخته وز بن گسسته
به سروی از چمن شاداب رسته
ز ماهی در محاق مهر پنهان
به ماهی در سپهر کام تابان
ز باغی سر بسر آفت گرفته
به باغی سر بسر خرم شکفته
ز شاخی خشک گشته هامواره
به شاخی بار او و ستاره
ز کانی کنده و بی بر بمانده
به کانی در جهان غوهر فشانده
ز روزی بر هد مغرب رسیده
به یاقوتی به تاجی در نشانده
ز گلزاری سموم هجر دیده
به گلزاری ز خوبی بشکفیده
ز دریایی شده بی در و بی آب
به دریایی پر آب و در خوشاب
ز بختی تیره چون شوریده آبی
به بختی نامور چون آفتابی
ز مهری تا گه محشر فزایان
به مهری هر زمان کاهش نمایان
ز عشقی تاب او از حد گذشته
به عشقی گرم بوده سرد گشته
ز جانی در عذاب و رنج و سختی
به جانی در هوای نیک بختی
ز طبعی در هوا بیدار گشته
به طبعی در هوا بیزار گشته
ز چهری آب جوبی زو رمیده
به چهری آب خوبی زو دمیده
ز رویی همچو دیبای بر آتش
به رویی همچو دیبای منقش
ز چشمش سال ومه بی خواب و پر آب
به چشمی سال و مه بی آب و پر خواب
ز یاری نیک پر مهر و وفا جوی
به یاری شوخ و بی شرم و جفا جوی
ز ماهی بی کس و بی یار گشته
به شاهی بر جهان سالار گشته
نبشتم نامه در حال چنین زار
که جان از تن تن از جان بود بیزار
منم در آتش هجران گدازان
توی در مجلس شادی نوازان
منم گنج وفا را گشته گنجور
توی دست جفا را گشته دستور
یکی بر تو دهم در نامه سوگند
به حق دوستی و مهر و پیوند
به حق آنکه با هم جفت بودیم
به حق آنکه ما هم گفت بودیم
به حق صحبت ما سالیانی
به حق دوستی و مهربانی
که این نامه ز سر تا بن بخوانی
یکایک حال من جمله بدانی
بدان راما که گیتی گرد گردست
ازو گه تن درستی گاه دردست
گهی رنجست و گاهی شادمانی
گهی مرگست و گاهی زندگانی
به نیک و بد جهان بر ما سرآید
وزان پس خود جهان دیگر آید
ز ما ماند به گیتی در فسانه
در آن گیتی خدای جاودانه
فسان ما همه گیتی بخوانند
یکایک خوب و زشت ما بداند
تو خود دانی که از ما کیدت بد نام
کجا از نام بد جوید همه کام
من آن بودم به پاکی کم دیدی
به خوبی از جهانم بر گزیدی
من از پاکی چو قطر ژاله بودم
به خوبی همچو برگ لاله بودم
ندیده کام جز تو مرد بر من
زمانه نا فشانده گرد بر من
چو گوری بودم اندر مرغزاران
ندیده دام و داس دام دادن
تو بودی دام دار و داس دارم
نهادی داس و دام اندر گذارم
مرا در دام رسوایی فگندی
کنون در چاه تنهایی فگندی
مرا بفریفتی وز ره ببردی
کنون زنهار با جانم بخوردی
بدان سر مر ترا طرار دیدم
بدین سر مر ترا غدار دیدم
همی گویی که خوردی سخن سوگند
که با ویسم نباشد نیز پیوند
نه با من نیز هم سوگند خوردی
که تا جان داری از من بر نگردی
کدامین راست گیرم زین دو سوگند
کدامین راست گیرم زین دو پیوند
ترا سوگند چون باد بزانست
ترا پیوند چون آب روانست
بزرگست از جهان این هر دو را نام
ولیکن نیست شان بر جای آرام
تو همچون سندسی گردان به هر رنگ
و یا همچون زری گردان به هر چنگ
کرا دانی چو من در مهربانی
چو تو با من نمانی با که مانی
نگر تا چند کار بد بکردی
که آب خویش و آب من ببردی
یکی بفریفتی جفت کسان را
به ننگ آلوده دودمان را
دوم سوگندها بدروغ کردی
ابا ژنهاریان زنها خوردی
سوم برگشتی از یار وفادار
بی آب کزوی رسیدت رنج و آزار
چهارم ناسزا گفتی بر آن کس
که او را خود توی اندر جهان بس
من آن ویسم که رویم آفتابست
من آن ویسم که مویم مشک نابست
من آن ویسم که چهرم نوبهارست
من آن ویسم که مهرم پایدارست
من آن ویسم که ماه نیکوانم
من آن ویسم که شاه جادوانم
من آن ویسم که ماهم بر رخانست
من آن ویسم که نوشم در لبانست
من آن ویسم من آن ویسم من آن ویسم
که بودی تو سلیمان من چو بلقیس
مرا باشد به از تو در جهان شاه
ترا چون من نباشد بر زمین ماه
هر آن گاهی که دل از من بتابی
چو باز آیی مرا دوشوار یابی
مکن راما که خود گردی پشیمان
نیابی درد را جز ویس در مان
مکن راما که از گل سیر گردی
نیابی ویس را آنگه بمردی
مکن راما که تو امروز مستی
ز مستی عهد من بر هم شکستی
مکن راما که چون هشیار گردی
ز گیتی بی زن وبی یار گردی
بسا روزا که تو پیشم بنالی
دو رخ بر خاک پای من بمالی
دل از کینه به سوی مهر تابی
مرا جویی به صد دست و نیابی
چو از من سیر گشتی وز لبانم
ز گل هم سیر گردی بی گمانم
رو چون بامن نسازی با که سازی
هوا با من نبازی با که بازی
همی گوید هر آن کاو مهر بازد
کرا ویسه نسازد مرگ سازد
ز بدبختیت بس باد این نشانی
گلی دادت چو بستد گلستانی
ترا بنمود رخشان ماهتابی
ز تو بستد فروزان آفتابی
همی نازی که داری ارغوانی
ندانی کز تو گم شد بوستانی
همانا کردی آن تلخی فراموش
که بودی از هوا بی صبر و بی هوش
خیالم گر به خواب اندر بدیدی
گمان بردی که بر شاهی رسیدی
چو بودی من به مغزت بر گذشتی
تنت گر مرده بودی زنده گشتی
چنین است آدمی بی رام و بی هوش
کند سختی و شادی را فراموش
دگر گفتی که گم کردم جوانی
همی گویی دریغا زندگانی
مرا گم شد جوانی در هوایت
همیدون زندگانی در وفایت
گمان بردم که شاخ شکری تو
بکارم تا شکر بار آوری تو
بکشتم پس بپروردم به تیمار
چو بر رستی کبست آوردیم بار
چو یاد آرم از آن رنجی که بردم
وز آن دردی که از مهر تو خوردم
یکی آتش به مغز من در آید
کزو جیحون ز چشم من بر آید
چه مایه سختی و خواری کشیدم
به فرجام از تو آن دیدم که دیدم
مرا تو چاه کندی دایه زد دست
به جاه افگنده و خود آسوده بنشست
تو هیزم دادی او آتش برافروخت
به کام دشمنان در آتشم سوخت
ندانم کز تو نالم یا ز دایه
که رنجم زین دوان بردست مایه
اگر چه دیدم از تو بی وفایی
نهادی بر دلم داغ جدایی
و گر چه آتشمدر دل فگندی
مرا مانند خر در گل فگندی
و گر چه چشم من خون بار کردی
کنارم رود جیحون بار کردی
دلم ناید به یزدانت سپردن
جفایت پیش یزدان بر شمردن
مبیند ایچ دردت دیدگانم
که باشد درد تو هم بر روانم
کنون ده در بخواهم گفت نامه
به گفتاری که خون بارد ز خامه