تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۰ - زین شعله که دل چو جانش در بر گیرد
زین شعله که دل چو جانش در بر گیرد
بهر شرفش چو تاج بر سر گیرد
در مجلس دهر اگر کسی نام برد
در جان فلک آتش دل درگیرد
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۱ - ز آنروز که از سستی بخت ناشاد
ز آنروز که از سستی بخت ناشاد
در بحر هنر کشتی جانم افتاد
از باد حوادث دمی ایمن نشدم
فریاد ز بخت بد هزاران فریاد
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۲ - شب بر دل من دوره غم می بیزد
شب بر دل من دوره غم می بیزد
غم بر سر من خاک عدم می بیزد
من خاک شدم هنوز خاکستر غم
دل بی تو بر این جان دژم می بیزد
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۳ - شد تن همه دل دلستان می آید
شد تن همه دل دلستان می آید
دل خود همه تن شد که روان می آید
ای جان مجازی از جسد بیرون رو
کآن یار حقیقتی چو جان می آید
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۴ - عقل از خبر وصل تو از هوش رود
عقل از خبر وصل تو از هوش رود
جان رقص کنان ز لب سوی گوش رود
از بوی بهار وصل هشیاری من
با مستی باده دوش بر دوش رود
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۵ - عشاق به تیغ عشق جز سر ندهند
عشاق به تیغ عشق جز سر ندهند
خاک قدمش به هیچ افسر ندهند
گر سنگ بلا ببارد ابر غم دوست
آن سنگ به صد هزار گوهر ندهند
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۶ - کو عشق که باده سکونم ریزد
کو عشق که باده سکونم ریزد
در ساغر جان می جنونم ریزد
من جان کنمش نثار و او بیگنهی
هر لحظه ز راه دیده خونم ریزد
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۷ - گفتی که فلان ز هجر ما چون باشد
گفتی که فلان ز هجر ما چون باشد
وان خسته ناتوان که محزون باشد
ای جان جهان فدایت این پرسش چیست
خاشاک در آتش افکنی چون باشد
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۸ - گفتم که چو بخت هجر در خواب شود
گفتم که چو بخت هجر در خواب شود
خون جگرم مگر می ناب شود
زلف شب من به صبح گردن ننهد
خورشید ز نور اگر رسن تاب شود
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۵۹ - گر بیخبری کز تو بدین دل چه رسید
گر بیخبری کز تو بدین دل چه رسید
ور نیز نه آگهی که جانم چه کشید
از چهره من قیاس دل بتوان کرد
و زدیده من درون جان بتوان دید
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۰ - گفتی شب هجرت از چه تب می زاید
گفتی شب هجرت از چه تب می زاید
آخر شب غم روز طرب می زاید
آبستن روز است شب اما شب من
هرصبح بجای روز شب می زاید
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۱ - گفتی شودت ز وصلم اقبال بلند
گفتی شودت ز وصلم اقبال بلند
چندین منگار غصه بر جان نژند
آری شب بخت تیره نیکو رسنی ست
تاگردون آفتابم آرد به کمند
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۲ - گر ابر نمی ز چشم من بردارد
گر ابر نمی ز چشم من بردارد
تا نفخه صور آتش دل بارد
ور زانکه گذر کند به سوی بستان
بستان همه وقت درد و غم بار آرد
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۳ - مه پیش رخت به عذرخواهی آید
مه پیش رخت به عذرخواهی آید
جان پیش تو مست و عقل ساهی آید
از خانه برون خرام تا سوی چمن
خورشید ز گردون به گیاهی آید
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۴ - نتوان ز غم تودل به تدبیر برید
نتوان ز غم تودل به تدبیر برید
کودک نتوان به مهد از شیر برید
بامن نتوان بست به زنجیر دلت
وز تو نتوان دلم به شمشیر برید
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۵ - وقت آمده کاین جان و تنم پاک رود
وقت آمده کاین جان و تنم پاک رود
وز عالم خاکی سوی افلاک رود
زنهار مکن این ستم ای بخت که دل
نادیده وصال دوست در خاک رود
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۶ - هجران تو چون وصال جاوید شود
هجران تو چون وصال جاوید شود
ماه از تو به از هزار خورشید شود
حسرت ز تو شیرین تر از امید شود
ای وای کسی که از تو نومید شود
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۷ - هرچند طریق خدمت ما بد بود
هرچند طریق خدمت ما بد بود
الطاف تو اندر حق مابیحد بود
از لطف تومشکل اشارات و شفا
در مکتب علم ما یکی ابجد بود
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۸ - یا در چمن قدس وطن باید کرد
یا در چمن قدس وطن باید کرد
یا همبری زاغ و زغن باید کرد
یاترک جهان پر فتن باید کرد
یاجوهر جان رهین تن باید کرد
میرداماد : رباعیات
شماره ۱۶۹ - یکچند به کنج خلوتم جا دادند
یکچند به کنج خلوتم جا دادند
جانی فارغ دل شکیبا دادند
آهو چشمان ز یک نگاهم آخر
مجنون کردند و سر به صحرا دادند