تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۱۶ - دار زدن ارجاسپ گودرز پیر را گوید
دگرپور کشواد گودرز را
مر آن پیر بارای و باارز را
برآن تا سرانشان ببرم ز تن
به خون پسر اندرین انجمن
یلان را چنان بسته بر دار خوار
بفرمود آن ترک شوریده کار
که از تن سرانشان ببرند پست
کازین پیر دید است توران شکست
بدو گفت بیورد که ای شهریار
سر بی گنه را میاور بدار
ز فیروز و رهام نامد گناه
تو این کینه از پور گودرز خواه
چه او برد خسرو به ایران زمین
برو بر به شاهی بگرد آفرین
شنیدی به کوه هماون چه کرد
بدان روز پیکار و دشت نبرد
دگر آنکه کشته است پیران به جنگ
سرو سینه کان زوست در زیر سنگ
بکن پیر گودرز یل را بدار
چه رهام و فیروز یل را بدار
اگر بود خواهد تو را بوق و کوس
به بندد کمر گرد فیروز طوس
به پیش جهانجوی ارجاسپ شاه
چه رهام دیگر سران سپاه
چه بشنید ارجاسپ گفتار اوی
پسندید افروخت از کینه روی
جهانجوی رهام را در زمان
ابا گرد فیروز روشن روان
فرستاد زی حصن روئین چه باد
بدان حصن شان بند بر پا نهاد
یلان را چه بردند از پیش شاه
یکی دار زد ترک پیش سپاه
بفرمود گودرز را بسته خوار
ستیزنده دژخیم آرد بدار
روان برد دژخیم گودرز را
مرآن نامور پیر باارز را
بدارش درآورد در دم دلیر
بکردند از کینه باران تیر
فلک برکشیدش بسی روزگار
سرانجام کردش زمان خوشه دار
چنین است کردار این گوژپشت
که هر گوهری آرد از کان به مشت
دو روزش بافراز دارد بدست
سیم روزش اندازد از دست پست
عروس جهان گرچه با زیور است
به بین کاو بعقد بسی شوهر است
خرد پیشه کس خواستارش مشو
که هر روزه اش شوهری هست نو
چه نو بیند از کهنه برد امید
خنک آنک از او دامن خود کشید
چه شد کشته گودرز کشوادگان
مر آن پیر سر شیر آزادگان
خروش آمد و ناله نای و زنگ
برفت از رخ مهر گردنده رنگ
فرستاد دستان فرخ کلاه
که از چیست آن ناله پیش سپاه
فرستاده ای را فرستاد زود
که تازان پژوهش کند همچه دود
سوار اندر آمد به پیش سپاه
بدانست تا چیست آمد ز راه
بگفت این بدستان که گودرز پیر
بشد کشته ای زال فرخ سریر
برآمد کنون کام تورانیان
که شد کشته گودرز کشوادگان
چه بشنید دستان سام سوار
ببارید از دیده خون بر کنار
برانگیخت چون شیر از پیش صف
گران گرزه سام نیرم به کف
دمان پیش صف آمد آن پیل مست
ز ترکان بسی کرد با خاک پست
ستمدیده گودرز را در ربود
از افراز دارو بگردید زود
به لشکرگه آورد آن کشته را
مر آن کشته خون برآغشته را
برآمد ز گردان ایران خروش
چه دریا که از باد آید بجوش
به خیمه درآورد زالش ز راه
بیامد همان گاه لهراسپ شاه
سر نامدارش به زانو نهاد
برخ چشمه خون ز رخ برگشاد
سران سپه جمله افغان کشان
همه اشک ریزان همه موکنان
ز تن جامه افکند یل ارده شیر
ببارید اشک و بنالید دیر
بزاری همی گفت یل با نیا
که زار و سپهدار و کند آورا
مرا گر چه بیژن نبودی پسر
نیارا بدیدم بجای پدر
کنون بیتوام زندگانی چه سود
که برخاک تیره سپهرت بسود
کجا گیو تا بندد از کین میان
گشاید دوباز و بگرز گران
بجوید از این بی بنان کین تو
سر خصمت آرد به بالین تو
کجا بیژن گیو لشکرشکن
که کین تو جوید در این انجمن
به یزدان که تا کین نجویم ترا
نه بندازم از تن زره ایدرا
ابا او جهان جوی فرخنده زال
ز غم ناله کرد و خود و پرو بال
بسر دست بنهاد و لختی گریست
سرانجام گیتی بجز گریه چیست
همی گفت زار ای سپهدار شیر
دریغ از بر و بال گودرز پیر
ندیدم دگر باره رخسار تو
دریغ از تو و کارکردار تو
دریغ از نشست و بر و افسرت
که پر تیر کین بینم اکنون برت
تن نازکت کش ز گل بود عار
کنون بینم از خار پیکان فکار
به نزدیک خسرو روانت رسید
سرانجام زین ره زیانت رسید
تو رفتی و ما نیز آئیم بس
تو پیشی در این راه ما خود ز بس
روان تو خرم چه خورشید باد
به مینوی جان تو جاوید باد
وز آن پس کجا جسته بد دوختند
برش عود و عنبر همی سوختند
به شستش کفن دوز از آب گلاب
به تن بر همی ریخت از دیده آب
مر آن ریش کافور گون شانه کرد
به تابوت جا آن یل از خانه گرد
یکی دخمه کردش روان زال زر
ز خیمه به دخمه شد آن نامور
سرانجام گیتی چه این است و بس
ازین جای زیر زمین است وبس
به بد تا توانی مکن رای هیچ
به نیکان گرای و به نیکان بسیج
نه نیکی درو شرمساری بود
که نیکی درو رستگاری بود
مر آن پیر بارای و باارز را
برآن تا سرانشان ببرم ز تن
به خون پسر اندرین انجمن
یلان را چنان بسته بر دار خوار
بفرمود آن ترک شوریده کار
که از تن سرانشان ببرند پست
کازین پیر دید است توران شکست
بدو گفت بیورد که ای شهریار
سر بی گنه را میاور بدار
ز فیروز و رهام نامد گناه
تو این کینه از پور گودرز خواه
چه او برد خسرو به ایران زمین
برو بر به شاهی بگرد آفرین
شنیدی به کوه هماون چه کرد
بدان روز پیکار و دشت نبرد
دگر آنکه کشته است پیران به جنگ
سرو سینه کان زوست در زیر سنگ
بکن پیر گودرز یل را بدار
چه رهام و فیروز یل را بدار
اگر بود خواهد تو را بوق و کوس
به بندد کمر گرد فیروز طوس
به پیش جهانجوی ارجاسپ شاه
چه رهام دیگر سران سپاه
چه بشنید ارجاسپ گفتار اوی
پسندید افروخت از کینه روی
جهانجوی رهام را در زمان
ابا گرد فیروز روشن روان
فرستاد زی حصن روئین چه باد
بدان حصن شان بند بر پا نهاد
یلان را چه بردند از پیش شاه
یکی دار زد ترک پیش سپاه
بفرمود گودرز را بسته خوار
ستیزنده دژخیم آرد بدار
روان برد دژخیم گودرز را
مرآن نامور پیر باارز را
بدارش درآورد در دم دلیر
بکردند از کینه باران تیر
فلک برکشیدش بسی روزگار
سرانجام کردش زمان خوشه دار
چنین است کردار این گوژپشت
که هر گوهری آرد از کان به مشت
دو روزش بافراز دارد بدست
سیم روزش اندازد از دست پست
عروس جهان گرچه با زیور است
به بین کاو بعقد بسی شوهر است
خرد پیشه کس خواستارش مشو
که هر روزه اش شوهری هست نو
چه نو بیند از کهنه برد امید
خنک آنک از او دامن خود کشید
چه شد کشته گودرز کشوادگان
مر آن پیر سر شیر آزادگان
خروش آمد و ناله نای و زنگ
برفت از رخ مهر گردنده رنگ
فرستاد دستان فرخ کلاه
که از چیست آن ناله پیش سپاه
فرستاده ای را فرستاد زود
که تازان پژوهش کند همچه دود
سوار اندر آمد به پیش سپاه
بدانست تا چیست آمد ز راه
بگفت این بدستان که گودرز پیر
بشد کشته ای زال فرخ سریر
برآمد کنون کام تورانیان
که شد کشته گودرز کشوادگان
چه بشنید دستان سام سوار
ببارید از دیده خون بر کنار
برانگیخت چون شیر از پیش صف
گران گرزه سام نیرم به کف
دمان پیش صف آمد آن پیل مست
ز ترکان بسی کرد با خاک پست
ستمدیده گودرز را در ربود
از افراز دارو بگردید زود
به لشکرگه آورد آن کشته را
مر آن کشته خون برآغشته را
برآمد ز گردان ایران خروش
چه دریا که از باد آید بجوش
به خیمه درآورد زالش ز راه
بیامد همان گاه لهراسپ شاه
سر نامدارش به زانو نهاد
برخ چشمه خون ز رخ برگشاد
سران سپه جمله افغان کشان
همه اشک ریزان همه موکنان
ز تن جامه افکند یل ارده شیر
ببارید اشک و بنالید دیر
بزاری همی گفت یل با نیا
که زار و سپهدار و کند آورا
مرا گر چه بیژن نبودی پسر
نیارا بدیدم بجای پدر
کنون بیتوام زندگانی چه سود
که برخاک تیره سپهرت بسود
کجا گیو تا بندد از کین میان
گشاید دوباز و بگرز گران
بجوید از این بی بنان کین تو
سر خصمت آرد به بالین تو
کجا بیژن گیو لشکرشکن
که کین تو جوید در این انجمن
به یزدان که تا کین نجویم ترا
نه بندازم از تن زره ایدرا
ابا او جهان جوی فرخنده زال
ز غم ناله کرد و خود و پرو بال
بسر دست بنهاد و لختی گریست
سرانجام گیتی بجز گریه چیست
همی گفت زار ای سپهدار شیر
دریغ از بر و بال گودرز پیر
ندیدم دگر باره رخسار تو
دریغ از تو و کارکردار تو
دریغ از نشست و بر و افسرت
که پر تیر کین بینم اکنون برت
تن نازکت کش ز گل بود عار
کنون بینم از خار پیکان فکار
به نزدیک خسرو روانت رسید
سرانجام زین ره زیانت رسید
تو رفتی و ما نیز آئیم بس
تو پیشی در این راه ما خود ز بس
روان تو خرم چه خورشید باد
به مینوی جان تو جاوید باد
وز آن پس کجا جسته بد دوختند
برش عود و عنبر همی سوختند
به شستش کفن دوز از آب گلاب
به تن بر همی ریخت از دیده آب
مر آن ریش کافور گون شانه کرد
به تابوت جا آن یل از خانه گرد
یکی دخمه کردش روان زال زر
ز خیمه به دخمه شد آن نامور
سرانجام گیتی چه این است و بس
ازین جای زیر زمین است وبس
به بد تا توانی مکن رای هیچ
به نیکان گرای و به نیکان بسیج
نه نیکی درو شرمساری بود
که نیکی درو رستگاری بود
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۱۷ - نامه فرستادن زال زر به نزدیک ارجاسپ گوید
چه خوابید در دخمه گودرز پیر
برآمد خروش از یلان دلیر
نزاد است گفتی مگر مادرش
ندید است گیتی سر و افسرش
فرستاد کس پیش ارجاسپ زال
که ای ترک بد طینت و بدسکال
چه بود آنکه کردی در این کینه گاه
نبد شرمت از داور هور و ماه
چرا کشتی این پیر فرتوده را
جهان دیده و دهر پیموده را
نه زین کشتن ایوان شود زآن تو
که نفرین بد باد بر جان تو
نه مردم نخواهم اگر کین اوی
از آن ترک بدگوهر کینه جوی
کنون باش آماده جنگ من
که بینی از این پرهنر چنگ من
که فردا چه خورشید خنجر کشد
سر زنگئی شب به خون درکشد
بگویم جهان جو فرامرز را
که سازد ز خون رود این مرز را
چه گر نیست در بیشه شیر ژیان
به کین بسته دارد پلنگی میان
دلیران چو صف برکشند از دو روی
برآید ز هر دو سپه گفتگوی
به میدان کین رزم آن من است
کازین غم در آتش روان من است
پر آرم چه آرم بناورد گرز
نمایم بدین پیره سر یال و برز
به بینی که دستان سام سوار
چسان با دلیران کند کارزار
فرستاده رفت این به ارجاسپ گفت
بخندید و ارجاسپ شد در شگفت
بفرمود کان مرد را یوزبان
سر از تن ببرند اندر زمان
وز آن پس بفرمود تا کوس جنگ
زدند و به بستند بر بور تنگ
دلیران کمر کینه را استوار
پی رزم کردند مردانه وار
وزین روی دستان چاگاه شد
که گرد سپه باز بر ماه شد
بزد کوس و بر باره کین نشست
کمر تنگ و گرز گرانش بدست
دو لشکر چه دریا به جوش آمدند
به میدان کین رزم کوش آمدند
صف کین ز هر دو طرف راست شد
که دل در تن کوه در کاست شد
ز نالیدن نای جنبید کوه
زمین کوه گردید از بس گروه
فرامرز آمد به پیش نیا
چنین گفت کای گرد فرمانروا
من امروز گز خواب برخاستم
ز یزدان دادار این خواستم
که کین جهان دیده گودرز پیر
بخواهم از این دشت ناورد چیز
چنین گفت زالش که مردانه باش
برزم اندرون گرد فرزانه باش
چنانم امید است ز یزدان پاک
که دشمنت را سر درآرد به خاک
فرامرز پوشید گبر نبرد
برانگیخت باد و برآورد گرد
به میدان کین آمد از پیش صف
گران گرزه گاو پیکر به کف
به دشنام ارجاسپ را برشمرد
بدان پس هماورد خود خواست گرد
کمان کرد ارجاسپ کاین نامور
بود گرد دستان فرخنده فر
بپوشید ارجاسپ ساز نبرد
نشست از برباره ره نورد
برانگیخت که کوب سرکش ز جای
برآمد خروشیدن کره نای
کمر تنگ و در دست گرز گران
به آوردگه رفت ترک دمان
که در کینه گه آمد آن بدسکال
بدانست کاو نیست فرخنده زال
فرامرز را گفت برگوی نام
زگردان که واز دلیران کدام
فرامرز دانست که ارجاسپ اوست
ستیزنده بر جان لهراسپ اوست
چنین داد پاسخ بدو بدسکال
نبیره جهان جوی فرخنده زال
فرامرز پور یل تاج بخش
تهمتن خداوند کوپال و رخش
تو ایران ز رستم تهی یافتی
که زی مرز ایران عنان تافتی
ندانی که دربیشه باشد پلنگ
تهی نیست بیشه ز شیران جنگ
بگفت این و برداشت آن یل سنان
برآمد به ارجاسپ اندر زمان
چه ارجاسپ گشت از سنانش ستوه
کشید از میان تیغ و آمد چه کوه
سپهبد برآورد آتش ز دود
ز جا باز سرکش برانگیخت زود
همی دید ازکینه گه زال زر
به نزد سرافراز پرخاشخور
بدست دو یل تیغ تارک شکاف
نمایان چه برق از سر کوه قاف
برآمد خروش از یلان دلیر
نزاد است گفتی مگر مادرش
ندید است گیتی سر و افسرش
فرستاد کس پیش ارجاسپ زال
که ای ترک بد طینت و بدسکال
چه بود آنکه کردی در این کینه گاه
نبد شرمت از داور هور و ماه
چرا کشتی این پیر فرتوده را
جهان دیده و دهر پیموده را
نه زین کشتن ایوان شود زآن تو
که نفرین بد باد بر جان تو
نه مردم نخواهم اگر کین اوی
از آن ترک بدگوهر کینه جوی
کنون باش آماده جنگ من
که بینی از این پرهنر چنگ من
که فردا چه خورشید خنجر کشد
سر زنگئی شب به خون درکشد
بگویم جهان جو فرامرز را
که سازد ز خون رود این مرز را
چه گر نیست در بیشه شیر ژیان
به کین بسته دارد پلنگی میان
دلیران چو صف برکشند از دو روی
برآید ز هر دو سپه گفتگوی
به میدان کین رزم آن من است
کازین غم در آتش روان من است
پر آرم چه آرم بناورد گرز
نمایم بدین پیره سر یال و برز
به بینی که دستان سام سوار
چسان با دلیران کند کارزار
فرستاده رفت این به ارجاسپ گفت
بخندید و ارجاسپ شد در شگفت
بفرمود کان مرد را یوزبان
سر از تن ببرند اندر زمان
وز آن پس بفرمود تا کوس جنگ
زدند و به بستند بر بور تنگ
دلیران کمر کینه را استوار
پی رزم کردند مردانه وار
وزین روی دستان چاگاه شد
که گرد سپه باز بر ماه شد
بزد کوس و بر باره کین نشست
کمر تنگ و گرز گرانش بدست
دو لشکر چه دریا به جوش آمدند
به میدان کین رزم کوش آمدند
صف کین ز هر دو طرف راست شد
که دل در تن کوه در کاست شد
ز نالیدن نای جنبید کوه
زمین کوه گردید از بس گروه
فرامرز آمد به پیش نیا
چنین گفت کای گرد فرمانروا
من امروز گز خواب برخاستم
ز یزدان دادار این خواستم
که کین جهان دیده گودرز پیر
بخواهم از این دشت ناورد چیز
چنین گفت زالش که مردانه باش
برزم اندرون گرد فرزانه باش
چنانم امید است ز یزدان پاک
که دشمنت را سر درآرد به خاک
فرامرز پوشید گبر نبرد
برانگیخت باد و برآورد گرد
به میدان کین آمد از پیش صف
گران گرزه گاو پیکر به کف
به دشنام ارجاسپ را برشمرد
بدان پس هماورد خود خواست گرد
کمان کرد ارجاسپ کاین نامور
بود گرد دستان فرخنده فر
بپوشید ارجاسپ ساز نبرد
نشست از برباره ره نورد
برانگیخت که کوب سرکش ز جای
برآمد خروشیدن کره نای
کمر تنگ و در دست گرز گران
به آوردگه رفت ترک دمان
که در کینه گه آمد آن بدسکال
بدانست کاو نیست فرخنده زال
فرامرز را گفت برگوی نام
زگردان که واز دلیران کدام
فرامرز دانست که ارجاسپ اوست
ستیزنده بر جان لهراسپ اوست
چنین داد پاسخ بدو بدسکال
نبیره جهان جوی فرخنده زال
فرامرز پور یل تاج بخش
تهمتن خداوند کوپال و رخش
تو ایران ز رستم تهی یافتی
که زی مرز ایران عنان تافتی
ندانی که دربیشه باشد پلنگ
تهی نیست بیشه ز شیران جنگ
بگفت این و برداشت آن یل سنان
برآمد به ارجاسپ اندر زمان
چه ارجاسپ گشت از سنانش ستوه
کشید از میان تیغ و آمد چه کوه
سپهبد برآورد آتش ز دود
ز جا باز سرکش برانگیخت زود
همی دید ازکینه گه زال زر
به نزد سرافراز پرخاشخور
بدست دو یل تیغ تارک شکاف
نمایان چه برق از سر کوه قاف
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۱۸ - پیدا شدن ابر تیره و بردن فرامرز گوید
که ناگاه ابری برآمد سیاه
فرامرز را برد از آوردگاه
یکی نعره برخواست از تیره ابر
چنان چونکه از بیشه غرنده ببر
چنان چونکه برخیزد از خاک دود
مرآن ابر تیره هوا کرد زود
هوا کرد ازدیده شد ناپدید
خروش از دو لشکر بگردون رسید
چه زال آن چنان دید بارید آب
برآن نیزه چون ابر شد آفتاب
بدل گفت از ایران بگردید بخت
کجا داد خسرو به لهراسپ تخت
که ازگاه نوذر شه نامدار
چنین تا بهنگام این شهریار
شکستی چنین کس ز ایران ندید
خروش از دو لشکر بگردون رسید
کنون تا دگر خود چه آید پدید
نبرد دلیران و شیران که دید
چه ارجاسپ دید آن ستیزنده ابر
گریزان چه روبه شد از پیش ببر
بدان روز آهنگ میدان نشد
نبرد دلیران و شیران نشد
چه روز دگر شد جهان عطربار
دو لشکر رخ آورد زی کارزار
به پیش سپه پیل و در قلب شاه
پیاده رخ آورد پیش سپاه
همی خواست دستان که آید به جنگ
که خورشید مینو یل تیز چنگ
بزد اسپ و رخ سوی شه آورید
پیاده شد آن پیلتن چون سزید
زمین بوسه زد پیش لهراسپ شاه
ز شه خواست آهنگ آوردگاه
بدو گفت لهراسپ بردار گام
که مردی دلیری و بارای و نام
برانگیخت آن مرکب دشت پوی
که جستی به میدان گه کین چو گوی
برفتن چو باد و به تیزی چو تحنش
به گرمی چو برق و به سرعت چو رخش
چنان بود آن مرکب اندر شتاب
که گر از پس او بدی آفتاب
ز سایه گذشتی هم اندر زمان
چو باد از سر زلف عنبرفشان
سراپای میدان بگردید مرد
چه ارجاسپ دیدش به دشت نبرد
سواری به میدان فرستان زود
ابا کمتر و گرز و شمشیر و خود
چو آمد کمان کرد بر زه سوار
برآمد خروشیدن گیر و دار
ز هر دو طرف تیره باران شدند
چو شیران خنجرگزاران شدند
سرانجام خورشید چون باد زود
زدش تیر بر ترک پولاد زود
سر و ترک با هم بهم بربدوخت
بزخم اندر آتش ز پیکان بسوخت
دلیری دگر پیش او راند اسپ
خروشید مانند آذرگشسپ
بزد تیر و بردوختش در زمان
سپر در زره در تنش پهلوان
چنین تا فکند از دلیران دوهشت
به پیکان و تیر اندر آن پهن دشت
فرامرز را برد از آوردگاه
یکی نعره برخواست از تیره ابر
چنان چونکه از بیشه غرنده ببر
چنان چونکه برخیزد از خاک دود
مرآن ابر تیره هوا کرد زود
هوا کرد ازدیده شد ناپدید
خروش از دو لشکر بگردون رسید
چه زال آن چنان دید بارید آب
برآن نیزه چون ابر شد آفتاب
بدل گفت از ایران بگردید بخت
کجا داد خسرو به لهراسپ تخت
که ازگاه نوذر شه نامدار
چنین تا بهنگام این شهریار
شکستی چنین کس ز ایران ندید
خروش از دو لشکر بگردون رسید
کنون تا دگر خود چه آید پدید
نبرد دلیران و شیران که دید
چه ارجاسپ دید آن ستیزنده ابر
گریزان چه روبه شد از پیش ببر
بدان روز آهنگ میدان نشد
نبرد دلیران و شیران نشد
چه روز دگر شد جهان عطربار
دو لشکر رخ آورد زی کارزار
به پیش سپه پیل و در قلب شاه
پیاده رخ آورد پیش سپاه
همی خواست دستان که آید به جنگ
که خورشید مینو یل تیز چنگ
بزد اسپ و رخ سوی شه آورید
پیاده شد آن پیلتن چون سزید
زمین بوسه زد پیش لهراسپ شاه
ز شه خواست آهنگ آوردگاه
بدو گفت لهراسپ بردار گام
که مردی دلیری و بارای و نام
برانگیخت آن مرکب دشت پوی
که جستی به میدان گه کین چو گوی
برفتن چو باد و به تیزی چو تحنش
به گرمی چو برق و به سرعت چو رخش
چنان بود آن مرکب اندر شتاب
که گر از پس او بدی آفتاب
ز سایه گذشتی هم اندر زمان
چو باد از سر زلف عنبرفشان
سراپای میدان بگردید مرد
چه ارجاسپ دیدش به دشت نبرد
سواری به میدان فرستان زود
ابا کمتر و گرز و شمشیر و خود
چو آمد کمان کرد بر زه سوار
برآمد خروشیدن گیر و دار
ز هر دو طرف تیره باران شدند
چو شیران خنجرگزاران شدند
سرانجام خورشید چون باد زود
زدش تیر بر ترک پولاد زود
سر و ترک با هم بهم بربدوخت
بزخم اندر آتش ز پیکان بسوخت
دلیری دگر پیش او راند اسپ
خروشید مانند آذرگشسپ
بزد تیر و بردوختش در زمان
سپر در زره در تنش پهلوان
چنین تا فکند از دلیران دوهشت
به پیکان و تیر اندر آن پهن دشت
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۱۹ - کشته شدن گرگوی و گرگین بدست ارهنگ و گرفتار شدن اردشیر بیژن گوید
چه ارجاسپ آن دید سرکرد بور
سرافیل گفتی که دم زد بصور
درآمد بناوردگه زود ترک
چو آمد به نزد بره همچو گرگ
به خورشید مینو برآویخت ترک
به شد گرم بازار رزم سترک
چو شد حمله بر پنج و شش ازدو روی
دو لشکر بد ایستاده در گفتگوی
سرانجام خورشید مینو چو شیر
بغرید و سرکرد مرکب دلیر
بزد دست و بگشاد پیچان کمند
چو باد از بر ترک ترک اوفکند
خم حلقه در حلق ترک اوفتاد
برانگیخت خورشید ابرش چو باد
همی خواست گر بر بزیرش برد
ز میدان بر شه دلیرش برد
که ارجاسپ آمد به تنگ اندرش
برون کرد خم کمند از سرش
کمر بند خورشید مینو گرفت
درآمد به نیروی بازو شگفت
چو از قلبگه پاس پرهیزگار
بیامد خروشان چو ابر بهار
که ناگاه گردی برآمد ز دشت
که تیره همه دشت از آن گرد گشت
ستمکاره ارهنگ پولادوند
ابا گرز و شمشیر و خود و کمند
ز راه صفاهان بیامد دمان
ابا لشکر ترک تیره روان
چه آمد بیامد به آوردگاه
خروشان بیاری ارجاسپ شاه
چه ارجاسپ دیدش بشد شادمان
درآمد به نیرو چه شیر ژیان
ز مرکب برآورد خورشید را
چنان چونکه نخجیر و نر اژدها
زدش بر زمین تا به بندد دو دست
که برجست خورشید چون شیر مست
که آمد برش گرد پرهیزگار
برابرش دگرباره کردش سوار
دو پر دل به ارجاسپ آویختند
چو باران براو تیر کین ریختند
که ارهنگ آمد چو ابر بهار
بزد گرز بر پاس پرهیزگار
فتاد از سر نامور جود زر
برهنه جهان جوی را گشت سر
بیازید چنگال دیو نژند
دو یل را گریبان گرفت و بکند
مر آن هر دو یل را چنان خوار برد
ابا نامداران لشکر سپرد
ز میدان برون رفت ارجاسپ شاه
خروشان بد ارهنگ در رزمگاه
بشد گرد گرگوی و گرگین چو باد
برآویخت با دیو تیره نژاد
ز زین گرز بربود ارهنگ زود
درآمد بگرگوی مانند دود
بزد بر سر گرد گرگوی گرز
چنان آن جفاجو به نیروی برز
که شد نرم ز آن مهره گردنش
جهان جوی افتاد در دام تنش
چه گرگوی شد کشته گرگین گرد
روان دست بر گرزه گرز برد
برآویخت با او چه نر اژدها
کجا ز اژدها شیر یابد رها
ز شبگیر تا شد بلند آفتاب
بندشان درنگ و نمی بد شتاب
چو ارهنگ آن دیو چون دیو زوش
برآورد گرز و برآمد بجوش
چنان بر سر پور میلاد زد
که گرگین به پیچید و فریاد زد
سر نام دارش درآمد نگون
برآمیخت مغزش ابا خاک و خون
چو از قلب گه دید آن ارده شیر
بیامد برآویخت با او دلیر
چو آمد کمان کرد برزه سوار
بزد تیر بر باره نابکار
تکاور ز تیر دلاور بزیر
ز بالا در آمد همانگه دلیر
فرو جست ارهنگ دیو از ستور
بدو اندر آمد چو شیری بگور
بزد چنگ و بند کمرگاه شیر
گرفت اهرمن زاده شیرگیر
ز بالاش چون کوه برداشت زود
ببردش بر شاه ترکان چو دود
برآمد خروشیدن گاو دم
که شد زهره در پیکر شیر گم
سپردش به ترکان در آن انجمن
دگرباره آمد به کین اهرمن
چو روئین گرگین چنان دید زود
بیامد بر او به کردار دود
برآویخت با دیو در کارزار
بگردید ازاو بخت و شد کار زار
به چنگال آن دیو آمد به بند
چنین است کردار چرخ بلند
سرافیل گفتی که دم زد بصور
درآمد بناوردگه زود ترک
چو آمد به نزد بره همچو گرگ
به خورشید مینو برآویخت ترک
به شد گرم بازار رزم سترک
چو شد حمله بر پنج و شش ازدو روی
دو لشکر بد ایستاده در گفتگوی
سرانجام خورشید مینو چو شیر
بغرید و سرکرد مرکب دلیر
بزد دست و بگشاد پیچان کمند
چو باد از بر ترک ترک اوفکند
خم حلقه در حلق ترک اوفتاد
برانگیخت خورشید ابرش چو باد
همی خواست گر بر بزیرش برد
ز میدان بر شه دلیرش برد
که ارجاسپ آمد به تنگ اندرش
برون کرد خم کمند از سرش
کمر بند خورشید مینو گرفت
درآمد به نیروی بازو شگفت
چو از قلبگه پاس پرهیزگار
بیامد خروشان چو ابر بهار
که ناگاه گردی برآمد ز دشت
که تیره همه دشت از آن گرد گشت
ستمکاره ارهنگ پولادوند
ابا گرز و شمشیر و خود و کمند
ز راه صفاهان بیامد دمان
ابا لشکر ترک تیره روان
چه آمد بیامد به آوردگاه
خروشان بیاری ارجاسپ شاه
چه ارجاسپ دیدش بشد شادمان
درآمد به نیرو چه شیر ژیان
ز مرکب برآورد خورشید را
چنان چونکه نخجیر و نر اژدها
زدش بر زمین تا به بندد دو دست
که برجست خورشید چون شیر مست
که آمد برش گرد پرهیزگار
برابرش دگرباره کردش سوار
دو پر دل به ارجاسپ آویختند
چو باران براو تیر کین ریختند
که ارهنگ آمد چو ابر بهار
بزد گرز بر پاس پرهیزگار
فتاد از سر نامور جود زر
برهنه جهان جوی را گشت سر
بیازید چنگال دیو نژند
دو یل را گریبان گرفت و بکند
مر آن هر دو یل را چنان خوار برد
ابا نامداران لشکر سپرد
ز میدان برون رفت ارجاسپ شاه
خروشان بد ارهنگ در رزمگاه
بشد گرد گرگوی و گرگین چو باد
برآویخت با دیو تیره نژاد
ز زین گرز بربود ارهنگ زود
درآمد بگرگوی مانند دود
بزد بر سر گرد گرگوی گرز
چنان آن جفاجو به نیروی برز
که شد نرم ز آن مهره گردنش
جهان جوی افتاد در دام تنش
چه گرگوی شد کشته گرگین گرد
روان دست بر گرزه گرز برد
برآویخت با او چه نر اژدها
کجا ز اژدها شیر یابد رها
ز شبگیر تا شد بلند آفتاب
بندشان درنگ و نمی بد شتاب
چو ارهنگ آن دیو چون دیو زوش
برآورد گرز و برآمد بجوش
چنان بر سر پور میلاد زد
که گرگین به پیچید و فریاد زد
سر نام دارش درآمد نگون
برآمیخت مغزش ابا خاک و خون
چو از قلب گه دید آن ارده شیر
بیامد برآویخت با او دلیر
چو آمد کمان کرد برزه سوار
بزد تیر بر باره نابکار
تکاور ز تیر دلاور بزیر
ز بالا در آمد همانگه دلیر
فرو جست ارهنگ دیو از ستور
بدو اندر آمد چو شیری بگور
بزد چنگ و بند کمرگاه شیر
گرفت اهرمن زاده شیرگیر
ز بالاش چون کوه برداشت زود
ببردش بر شاه ترکان چو دود
برآمد خروشیدن گاو دم
که شد زهره در پیکر شیر گم
سپردش به ترکان در آن انجمن
دگرباره آمد به کین اهرمن
چو روئین گرگین چنان دید زود
بیامد بر او به کردار دود
برآویخت با دیو در کارزار
بگردید ازاو بخت و شد کار زار
به چنگال آن دیو آمد به بند
چنین است کردار چرخ بلند
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۲۰ - فرستادن ارجاسپ گرگوی گرگین و ارده شیر و پاس پرهیزگار را روئین حصار گوید
چه شد ز آشیان فلک باز مهر
غراب شب افروخت پر بر سپهر
دو لشکر بکشتند از رزم گاه
نشست از بر تخت ارجاسپ شاه
بشد پیش ارهنگ و بوسید پای
بدان گفت سالار توران خدای
که شاد آمدی ای سر انجمن
وگرنه جهان تیره بودی به من
اسیران که آورده بود آن دلیر
ز ملک صفاهان ز برنا و پیر
به نزدیک ارجاسپ آوردشان
بشد شاد از آن ترک تیره روان
بفرمود تا سرکشان را برند
بروئین دژ و زیر بند آورند
شب تیره بردند شان خسته زار
اسیران چو خورشید و پرهیزگار
دگر ارده شیر آن سرانجمن
جهان جوی و مردافکن و تیغ زن
چو روز دگر شد جهان عطربار
سپاه دو کشور دگر شد سوار
دگر باره برخاست آوای نای
ز لشکر زمین گشت لرزان ز جای
چو شد بسته صفهای آوردگاه
به پیش سپاه آمد ارجاسپ شاه
به ارهنگ فرمود سالار ترک
که امروز رزمیست ما را بزرگ
اسیران که آوردی از اصفهان
به پیش سپاه آور او را روان؟
سرانشان به شمشیر کین دور کن
ددان را از آن کشته ها سور کن
که امروز دیگر بود جنگ ما
نبرد دلیران و آهنگ ما
ز گردان ایران دگر کس نماند
مگر زال زر کو بدین کین تراند
بگیرم چه در رزم آن پیر را
مر آن پیر بارای و تدبیر را
ز لهراسپ دیگر نیاید هنر
ز ما بود خواهد جهان سر به سر
همه تخمه سام در دست ماست
بما کشت ایران سرانجام راست
فرامرز را نیز بربود ابر
همانا که ماند بکار هژبر
بدانم که آن پاره ابر از چه هاست
گمانم که آن ابر هم بخت ماست
ازین تخم جز رستم زال کس
نمانده که راند بدین کین فرس
کنون سال چار است کان نامدار
به شد سوی خاور پی کارزار
گمانم که آید چو این بشنود
به خاور تهمتن دگر نغنود
چو بر کرد راند بر این کینه رخش
سر ما کند زیر کوپال پخش
مرا هست از رستم زال بیم
ازایرانیان اوست ما را غنیم
بدو گفت ارهنگ کای نامدار
ز رستم دل خویش رنجه مدار
ز یزدان مرا هست این آرزوی
که بینم یکی روی آن جنگجوی
ابا او یکی رزم ساز آورم
از او کین پولاد باز آورم
کنون ملک ایران سراسر تراست
همان تخته عاج و افسرتراست
گر این بشنود گوش افراسیاب
که زینگونه شد تخم نیرم خراب
ز شادی تنش باز یابد روان
بگیتی شتاب آیدش در زمان
به رزمی که از زال دیدم شکست
کجا باز گیرم ازین رزم دست
چو فردا برآید بلند آفتاب
برزم اندر آیم ز روی شتاب
بدین کشن لشکر شکست آورم
سرگرد دستان بدست آورم
بدآن روز و آن شب نشد رای جنگ
دگر روز بستند برباره تنگ
کشیدند صف از دو رویه سپاه
برآمد غونای هندی به ماه
به فرمود ارهنگ تا سرکشان
به بردندآن هندیان را کشان
به پیش صف و سر بریدند زار
زن و مرد و کودک دوره شش هزار
ز باد افره ایزدی هیچ یاد
نکرد آن ستمکاره بد ژاد
ببرید چندین سر بی گناه
بدینگونه پیچید دیوش ز راه
وز آن پس بیامد کمر کرده تنگ
چو کوه آن ستمکاره گرزی به چنگ
بدشنام بشمرد لهراسپ را
ستایش همی کرد ارجاسپ را
چنین گفت ای شاه ایران زمین
هم آورد بفرست مرد گرین
ببارید لهراسپ از دیده آب
که شد تیره بر من رخ آفتاب
چگویم بر داور مهر و ماه
ز خون چنین مردم بی گناه
بپوشید دستان سلیح نبرد
بدو گفت ای شاه آزاده مرد
من اکنون سرش پیش شاه آورم
جهان بر ستمگر سیاه آورم
بدو گفت لهراسپ کای نامدار
مرا دل به تو هست در کارزار
نباشی چه تو دل ندارم به جای
نگه دار ای زال فرخنده رای
بیامد بر زال بانوگشسپ
که من رفت خواهم چه آذرگشسپ
تو پیری و بسیار دیده نبرد
مکن دل ز ناورد خود پر ز درد
که من آورم پیش لهراسپ شاه
سر این بداختر به پیش سپاه
بدو گفت ای دختر شیرگیر
نگهبان تو داور ماه و تیر
به بینم هنرهات امروز من
برانگیخت دخت گو پیلتن
یکی برخروشید ز آن سو دلیر
تو گفتی مگر رستم آمد چو شیر
به نزدیک ارهنگ آمد سوار
بزه بر کمان داشت یل استوار
غراب شب افروخت پر بر سپهر
دو لشکر بکشتند از رزم گاه
نشست از بر تخت ارجاسپ شاه
بشد پیش ارهنگ و بوسید پای
بدان گفت سالار توران خدای
که شاد آمدی ای سر انجمن
وگرنه جهان تیره بودی به من
اسیران که آورده بود آن دلیر
ز ملک صفاهان ز برنا و پیر
به نزدیک ارجاسپ آوردشان
بشد شاد از آن ترک تیره روان
بفرمود تا سرکشان را برند
بروئین دژ و زیر بند آورند
شب تیره بردند شان خسته زار
اسیران چو خورشید و پرهیزگار
دگر ارده شیر آن سرانجمن
جهان جوی و مردافکن و تیغ زن
چو روز دگر شد جهان عطربار
سپاه دو کشور دگر شد سوار
دگر باره برخاست آوای نای
ز لشکر زمین گشت لرزان ز جای
چو شد بسته صفهای آوردگاه
به پیش سپاه آمد ارجاسپ شاه
به ارهنگ فرمود سالار ترک
که امروز رزمیست ما را بزرگ
اسیران که آوردی از اصفهان
به پیش سپاه آور او را روان؟
سرانشان به شمشیر کین دور کن
ددان را از آن کشته ها سور کن
که امروز دیگر بود جنگ ما
نبرد دلیران و آهنگ ما
ز گردان ایران دگر کس نماند
مگر زال زر کو بدین کین تراند
بگیرم چه در رزم آن پیر را
مر آن پیر بارای و تدبیر را
ز لهراسپ دیگر نیاید هنر
ز ما بود خواهد جهان سر به سر
همه تخمه سام در دست ماست
بما کشت ایران سرانجام راست
فرامرز را نیز بربود ابر
همانا که ماند بکار هژبر
بدانم که آن پاره ابر از چه هاست
گمانم که آن ابر هم بخت ماست
ازین تخم جز رستم زال کس
نمانده که راند بدین کین فرس
کنون سال چار است کان نامدار
به شد سوی خاور پی کارزار
گمانم که آید چو این بشنود
به خاور تهمتن دگر نغنود
چو بر کرد راند بر این کینه رخش
سر ما کند زیر کوپال پخش
مرا هست از رستم زال بیم
ازایرانیان اوست ما را غنیم
بدو گفت ارهنگ کای نامدار
ز رستم دل خویش رنجه مدار
ز یزدان مرا هست این آرزوی
که بینم یکی روی آن جنگجوی
ابا او یکی رزم ساز آورم
از او کین پولاد باز آورم
کنون ملک ایران سراسر تراست
همان تخته عاج و افسرتراست
گر این بشنود گوش افراسیاب
که زینگونه شد تخم نیرم خراب
ز شادی تنش باز یابد روان
بگیتی شتاب آیدش در زمان
به رزمی که از زال دیدم شکست
کجا باز گیرم ازین رزم دست
چو فردا برآید بلند آفتاب
برزم اندر آیم ز روی شتاب
بدین کشن لشکر شکست آورم
سرگرد دستان بدست آورم
بدآن روز و آن شب نشد رای جنگ
دگر روز بستند برباره تنگ
کشیدند صف از دو رویه سپاه
برآمد غونای هندی به ماه
به فرمود ارهنگ تا سرکشان
به بردندآن هندیان را کشان
به پیش صف و سر بریدند زار
زن و مرد و کودک دوره شش هزار
ز باد افره ایزدی هیچ یاد
نکرد آن ستمکاره بد ژاد
ببرید چندین سر بی گناه
بدینگونه پیچید دیوش ز راه
وز آن پس بیامد کمر کرده تنگ
چو کوه آن ستمکاره گرزی به چنگ
بدشنام بشمرد لهراسپ را
ستایش همی کرد ارجاسپ را
چنین گفت ای شاه ایران زمین
هم آورد بفرست مرد گرین
ببارید لهراسپ از دیده آب
که شد تیره بر من رخ آفتاب
چگویم بر داور مهر و ماه
ز خون چنین مردم بی گناه
بپوشید دستان سلیح نبرد
بدو گفت ای شاه آزاده مرد
من اکنون سرش پیش شاه آورم
جهان بر ستمگر سیاه آورم
بدو گفت لهراسپ کای نامدار
مرا دل به تو هست در کارزار
نباشی چه تو دل ندارم به جای
نگه دار ای زال فرخنده رای
بیامد بر زال بانوگشسپ
که من رفت خواهم چه آذرگشسپ
تو پیری و بسیار دیده نبرد
مکن دل ز ناورد خود پر ز درد
که من آورم پیش لهراسپ شاه
سر این بداختر به پیش سپاه
بدو گفت ای دختر شیرگیر
نگهبان تو داور ماه و تیر
به بینم هنرهات امروز من
برانگیخت دخت گو پیلتن
یکی برخروشید ز آن سو دلیر
تو گفتی مگر رستم آمد چو شیر
به نزدیک ارهنگ آمد سوار
بزه بر کمان داشت یل استوار
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۲۱ - زخم زدن ارهنگ بانو گشسپ را گوید
چو آمد بر او تیر بارید چیر
نشد تیر بر گبر او جایگیر
یکی خشت برداشت آن دیو زشت
بزد بر بر ماه فرخنده خشت
زره بر درید و به پستان رسید
شکستی بدان سان بدستان رسید
چه شد تالبش خسته ز آن حشت ماه
به پیچید رخ رفت ز آوردگاه
چه دید آن چنان تند گشتاسپ اسب
برانگیخت آمد چه آذرگشسپ
به ارهنگ آویخت چون شیر زوش
دل ازکینه نامداران به جوش
یکی رزم مردانه کردند سخت
ولیکن از ایران بدی خفته بخت
سم اسب گشتاسپ بر شد به چاه
در افتاد یل از فراز سیاه
در افکند ارهنگ پیچان کمند
سر شاهزاده درآمد به بند
چه لهراسپ آن دید در قلب گاه
بزد اسپ آمد میان سپاه
چو زال آن چنان دید بر کرد اسپ
سواران زابل چه آذر گشسپ
همه سرسوی رزمگاه آمدند
بیاری فرخنده شاه آمدند
گرفتند ارهنگ را در میان
وزین روی ارجاسپ آمد دمان
بریدند آن حلقه ها(ی) کمند
سر شاهزاده برون شد ز بند
چه ارجاسپ آمد به آوردگاه
چکاچاک شمشیر بر شد به ماه
دو لشکر دو دریای تیر و تبر
همه بسته چون کوه از کین کمر
پیاده بیامد به پیش سپاه
ز پس پیل و رخ بر رخ آن هر دو شاه
نخستین کمان از سواران درشت
یکی تیره باران بکردند چست
چنان گشت روی هوا پر ز تیر
ز شست دلیران نخجیرگیر
نه نم ز آسمان آمدی بر زمین
نه بر آسمان برشدی گرد کین
ز بس گرد لشکر زمین جوش زد
فلک بر فلک پنبه در گوش زد
نمودی کسی گر از آن رزم پشت
رسیدیش در پشت تیری درشت
ز غیرت وگر ایستادی به جای
ندیدی سر از تیغ در پیش پای
اجل پر ز شمشیر آهن گداز
هوا پر ز پیکان جوشن گداز
اجل در ستیزنده مأوا گرفت
خدنگ یلان در جگر جا گرفت
چنان فتنه برخاست از هر طرف
که شد رسم مهر از جهان بر طرف
ز بس تیر در سینه شد جایگیر
بشد سینه صندوق پیکان تیر
ز خون دشت مانند جیحون همه
ستوران در او گشته گلگون همه
کمند از کمین بست راه نفس
به مرگ یلان ناله کردی جرس
ز بس کز کمان جست تیر و تبر
تکاور برآورد از تیر پر
میان سپاه اندرون زال زر
خورشان همه بود چون شیر نر
بدست اندرش گرز سام سوار
همی بود جوشان چو ابر بهار
بدان سو که او حمله بردی بکین
ز خون زود کردی سراسر زمین
به پیرانه سرکردی آن کارزار
که دست جوانان بماندی ز کار
میان سپه ره بارهنگ بست
مر آن آهنین گرز سامش بدست
چو از دور ارهنگ یالش بدید
بلرزید بر خویش مانند بید
کاز آن پیش از او دیده بد دستبرد
کجا کرده بالش سپهدار خرد
برانگیخت باره بیامد برش
به تندی یکی تیغ زد بر سرش
بدزدید یال از دم تیغ زال
سر تیغ آن بدرگ و بد سکال
بزانوی زال زر آمد دلیر
بشد خسته زانوی آن نره شیر
بدزدید زانو یل کامیاب
سر تیغ آمد به سوی رکاب
رکاب از دم تیغ ببریده شد
چنین بخت یکباره گردیده شد
درافتاد زال از فراز ستور
که ایرانیان جمله کردند شور
بر ارهنگ بستند ره استوار
بکردند دستان یل را سوار
بشد خیره ارهنگ از آن حرب خویش
همی رزم می کرد و می رفت پیش
چنان خون روان شد ز تیغ بلند
که خون رفت چون نیل در هیرمند
بر ایران سپه شد چو گیتی درشت
دلیران نمودند از رزم پشت
دل آشفته از رزم لهراسپ شاه
به شهر اندرون با شکسته سپاه
همه گرد آن شهر لشکر نشست
همه دشت در خون و خنجر نشست
که از راه توران سواری چه کرد
بیامد شده روی چون لاجورد
به ارجاسپ گفتا که ای شهریار
ز دستت برون رفت توران دیار
یکی لشکر آمد ز دریای چین
بزد خیمه در دشت توران زمین
سپهدار خاقان به همراه اوست
یکی پهلوان پیش درگاه اوست
مگر تیز چون شیر دارد به جنگ
چه فیلش گشاده برو تیز چنگ
اگر دیر تازی ایا شهریار
بگیرد همه ملک توران دیار
گذر کرد از گنگ افراسیاب
بسیج آنکه آمد سپه با شتاب
چو بشنید ارجاسپ شد خیره زان
ز جا جست چون باد اندر زمان
به ارهنگ گفتا که برخیز تفت
که از دست ما ملک توران برفت
که ایران خود از ماست هر که هست
که ما راست گردان ایران بدست
سراپرده برکند و بنواخت کوس
ز گرد سپه شد جهان آبنوس
از ایران به توران سپه سرنهاد
به شد شاه ترکان به مانند باد
چنان بد که چون شهریار جوان
به چین برد لشکر ز هندوستان
که ز آنسان به توران سپاه آورد
وز آنجای بر سوی راه آورد
نماید به ایرانیان دستبرد
بدان تا بدانند آهنگ گرد
هنر از گهر آشکارا کند
خبردار از آن خود نیا را کند
نشد تیر بر گبر او جایگیر
یکی خشت برداشت آن دیو زشت
بزد بر بر ماه فرخنده خشت
زره بر درید و به پستان رسید
شکستی بدان سان بدستان رسید
چه شد تالبش خسته ز آن حشت ماه
به پیچید رخ رفت ز آوردگاه
چه دید آن چنان تند گشتاسپ اسب
برانگیخت آمد چه آذرگشسپ
به ارهنگ آویخت چون شیر زوش
دل ازکینه نامداران به جوش
یکی رزم مردانه کردند سخت
ولیکن از ایران بدی خفته بخت
سم اسب گشتاسپ بر شد به چاه
در افتاد یل از فراز سیاه
در افکند ارهنگ پیچان کمند
سر شاهزاده درآمد به بند
چه لهراسپ آن دید در قلب گاه
بزد اسپ آمد میان سپاه
چو زال آن چنان دید بر کرد اسپ
سواران زابل چه آذر گشسپ
همه سرسوی رزمگاه آمدند
بیاری فرخنده شاه آمدند
گرفتند ارهنگ را در میان
وزین روی ارجاسپ آمد دمان
بریدند آن حلقه ها(ی) کمند
سر شاهزاده برون شد ز بند
چه ارجاسپ آمد به آوردگاه
چکاچاک شمشیر بر شد به ماه
دو لشکر دو دریای تیر و تبر
همه بسته چون کوه از کین کمر
پیاده بیامد به پیش سپاه
ز پس پیل و رخ بر رخ آن هر دو شاه
نخستین کمان از سواران درشت
یکی تیره باران بکردند چست
چنان گشت روی هوا پر ز تیر
ز شست دلیران نخجیرگیر
نه نم ز آسمان آمدی بر زمین
نه بر آسمان برشدی گرد کین
ز بس گرد لشکر زمین جوش زد
فلک بر فلک پنبه در گوش زد
نمودی کسی گر از آن رزم پشت
رسیدیش در پشت تیری درشت
ز غیرت وگر ایستادی به جای
ندیدی سر از تیغ در پیش پای
اجل پر ز شمشیر آهن گداز
هوا پر ز پیکان جوشن گداز
اجل در ستیزنده مأوا گرفت
خدنگ یلان در جگر جا گرفت
چنان فتنه برخاست از هر طرف
که شد رسم مهر از جهان بر طرف
ز بس تیر در سینه شد جایگیر
بشد سینه صندوق پیکان تیر
ز خون دشت مانند جیحون همه
ستوران در او گشته گلگون همه
کمند از کمین بست راه نفس
به مرگ یلان ناله کردی جرس
ز بس کز کمان جست تیر و تبر
تکاور برآورد از تیر پر
میان سپاه اندرون زال زر
خورشان همه بود چون شیر نر
بدست اندرش گرز سام سوار
همی بود جوشان چو ابر بهار
بدان سو که او حمله بردی بکین
ز خون زود کردی سراسر زمین
به پیرانه سرکردی آن کارزار
که دست جوانان بماندی ز کار
میان سپه ره بارهنگ بست
مر آن آهنین گرز سامش بدست
چو از دور ارهنگ یالش بدید
بلرزید بر خویش مانند بید
کاز آن پیش از او دیده بد دستبرد
کجا کرده بالش سپهدار خرد
برانگیخت باره بیامد برش
به تندی یکی تیغ زد بر سرش
بدزدید یال از دم تیغ زال
سر تیغ آن بدرگ و بد سکال
بزانوی زال زر آمد دلیر
بشد خسته زانوی آن نره شیر
بدزدید زانو یل کامیاب
سر تیغ آمد به سوی رکاب
رکاب از دم تیغ ببریده شد
چنین بخت یکباره گردیده شد
درافتاد زال از فراز ستور
که ایرانیان جمله کردند شور
بر ارهنگ بستند ره استوار
بکردند دستان یل را سوار
بشد خیره ارهنگ از آن حرب خویش
همی رزم می کرد و می رفت پیش
چنان خون روان شد ز تیغ بلند
که خون رفت چون نیل در هیرمند
بر ایران سپه شد چو گیتی درشت
دلیران نمودند از رزم پشت
دل آشفته از رزم لهراسپ شاه
به شهر اندرون با شکسته سپاه
همه گرد آن شهر لشکر نشست
همه دشت در خون و خنجر نشست
که از راه توران سواری چه کرد
بیامد شده روی چون لاجورد
به ارجاسپ گفتا که ای شهریار
ز دستت برون رفت توران دیار
یکی لشکر آمد ز دریای چین
بزد خیمه در دشت توران زمین
سپهدار خاقان به همراه اوست
یکی پهلوان پیش درگاه اوست
مگر تیز چون شیر دارد به جنگ
چه فیلش گشاده برو تیز چنگ
اگر دیر تازی ایا شهریار
بگیرد همه ملک توران دیار
گذر کرد از گنگ افراسیاب
بسیج آنکه آمد سپه با شتاب
چو بشنید ارجاسپ شد خیره زان
ز جا جست چون باد اندر زمان
به ارهنگ گفتا که برخیز تفت
که از دست ما ملک توران برفت
که ایران خود از ماست هر که هست
که ما راست گردان ایران بدست
سراپرده برکند و بنواخت کوس
ز گرد سپه شد جهان آبنوس
از ایران به توران سپه سرنهاد
به شد شاه ترکان به مانند باد
چنان بد که چون شهریار جوان
به چین برد لشکر ز هندوستان
که ز آنسان به توران سپاه آورد
وز آنجای بر سوی راه آورد
نماید به ایرانیان دستبرد
بدان تا بدانند آهنگ گرد
هنر از گهر آشکارا کند
خبردار از آن خود نیا را کند
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۲۲ - رسیدن شهریار به دربند چین و رزم او با منقاش چین گوید
چه کشتیش آمد به دریای چین
برون آمد از کشتی آن گرد کین
بزد خیمه در پیش دریا کنار
جهان جوی شیراوژن نامدار
همه مرز چین برهم آمد ازین
که آمد سپاهی به دربند چین
چه بشنید خاقان یکی لشکری
فرستاد در دم بکین داوری
که گر رزم جویند رزم آورند
مبادا که این بوم و بر بسپرند
سپهبد یکی ترک منقاش نام
سپه برد بیرون ز چین کاه شام
دوره شش هزار ازیلان دلیر
بهمراه آن ترک آمد چو شیر
چونزد سپاه سپهبد رسید
بزد کوس و صف بست و لشکر کشید
فرستاد مردی هم اندر زمان
به پیش سپهدار روشن روان
کازین آمدن کام و رای تو چیست
کئی و چه نامی درای تو چیست
که این مرز چین است و شیران چین
بهر بیشه دارنده ره در کمین
به توران اگر برد خواهی سپاه
تو را نیست زین مرز خونکاره راه
براه دگر سوی توران خرام
مبادا که آید سرت زیر دام
وگر جنگجو سوی چین آمدی
بگام نهنگان کین آمدی
بگو تا ببندم کمر بهر جنگ
یکی برگشایم ازین کین دو چنگ
که منقاش چینی بود نام من
سر شیر جنگی است در دام من
فرستاده رفت و بیامد چو باد
سپهدار پاسخ چنین باز داد
که با چین میانم نباشد نبرد
به توران سپه برد خواهم چه گرد
یکی راه بگشای تا بگذرم
سپه را ز چین سوی توران برم
وگرنه چه برگرز دست آورم
به ترکان چین بر شکست آورم
فرستاد برگشت چون باد زود
بگفت آنکه از گرد بشنیده بود
چو بشنید منقاش آمد بجوش
برزم اندر آمد چو شیران زوش
میان سپاه اندر آواز داد
که ای هندی تیره بدنژاد
همی راه جوئی ز شیران چین
که رانی سپه سوی توران زمین
گرت راه باید کنون زین سپاه
ز شیران تهی کن به شمشیر راه
سپهبد چه بشنید برکرد اسب
خروشید برسان آذر گشسب
بگردان چین گفت یک تن عنان
به پیچید بدین کین رزم آوران
که تنها بسم چینیان را به جنگ
به گفت این و آمد کمر کرده تنگ
بمنقاش بربست ره استوار
خروشان ابرسان ابر بهار
کمان گرد بر زه ستمکاره مرد
برآویخت با شیر اندر نبرد
بگرد سپهبد ببارید تیر
چنان چون که از ابر زی زمهریر
سپهبد چه در زیر پولاد بود
خدنگش به پولاد چون باد بود
بزد دست و برداشت گرز گران
درآمد به تنگ اندرش پهلوان
فرو کوفت برترک آن ترک گرز
که شد ترک را نام با ترک برز
برآورد گرزش ز منقارش گرد
چنان چون سرش را به پرخاش کرد
وز آن پس برآورد گرز گران
درآمد برآن لشکر چینییان
بهرسوی کآن شیر برکاشتی
ز خون لاله در دشت چین کاشتی
سرو ترک می کرد با ترک نرم
کجا آختی دست با گرز گرم
چو ترکان بدیدند رزم درشت
ز پیش سپهبد نمودند پشت
سپهدار برگشت از رزمگاه
بیامد به نزدیک جمهور شاه
به جمهور گفت کای شه کامکار
یک امروز داریم رای شکار
چو زی صیدگه بازگردم به کام
به پیچم سوی شهر خاقان لگام
گمانم که خاقان سپاه آورد
که بر مایکی تنگ راه آورد
بگفت و به نخجیر آورد روی
بکردار شیران نخجیر جوی
به دشتی کجا جای نخجیر بود
بدان که نشیمنگه شیر بود
یکی سهمگین نره شیر ژیان
بدآن دشت نخجیر بودش مکان
خروشید مانند شیر سپهر
به پیچید از جنگ او دیو چهر
چه گردان به نخجیر در تاختند
گذر سوی آن شیر نر ساختند
چو شیر ژیان دیدشان در ستیز
برافروخت آتش ز دندان تیز
میان سواران درافتاد شیر
بسی را ز بالا برآورد زیر
سواران نهادند رخ در گریز
نبد شان چو با شیر جای ستیز
برون آمد از کشتی آن گرد کین
بزد خیمه در پیش دریا کنار
جهان جوی شیراوژن نامدار
همه مرز چین برهم آمد ازین
که آمد سپاهی به دربند چین
چه بشنید خاقان یکی لشکری
فرستاد در دم بکین داوری
که گر رزم جویند رزم آورند
مبادا که این بوم و بر بسپرند
سپهبد یکی ترک منقاش نام
سپه برد بیرون ز چین کاه شام
دوره شش هزار ازیلان دلیر
بهمراه آن ترک آمد چو شیر
چونزد سپاه سپهبد رسید
بزد کوس و صف بست و لشکر کشید
فرستاد مردی هم اندر زمان
به پیش سپهدار روشن روان
کازین آمدن کام و رای تو چیست
کئی و چه نامی درای تو چیست
که این مرز چین است و شیران چین
بهر بیشه دارنده ره در کمین
به توران اگر برد خواهی سپاه
تو را نیست زین مرز خونکاره راه
براه دگر سوی توران خرام
مبادا که آید سرت زیر دام
وگر جنگجو سوی چین آمدی
بگام نهنگان کین آمدی
بگو تا ببندم کمر بهر جنگ
یکی برگشایم ازین کین دو چنگ
که منقاش چینی بود نام من
سر شیر جنگی است در دام من
فرستاده رفت و بیامد چو باد
سپهدار پاسخ چنین باز داد
که با چین میانم نباشد نبرد
به توران سپه برد خواهم چه گرد
یکی راه بگشای تا بگذرم
سپه را ز چین سوی توران برم
وگرنه چه برگرز دست آورم
به ترکان چین بر شکست آورم
فرستاد برگشت چون باد زود
بگفت آنکه از گرد بشنیده بود
چو بشنید منقاش آمد بجوش
برزم اندر آمد چو شیران زوش
میان سپاه اندر آواز داد
که ای هندی تیره بدنژاد
همی راه جوئی ز شیران چین
که رانی سپه سوی توران زمین
گرت راه باید کنون زین سپاه
ز شیران تهی کن به شمشیر راه
سپهبد چه بشنید برکرد اسب
خروشید برسان آذر گشسب
بگردان چین گفت یک تن عنان
به پیچید بدین کین رزم آوران
که تنها بسم چینیان را به جنگ
به گفت این و آمد کمر کرده تنگ
بمنقاش بربست ره استوار
خروشان ابرسان ابر بهار
کمان گرد بر زه ستمکاره مرد
برآویخت با شیر اندر نبرد
بگرد سپهبد ببارید تیر
چنان چون که از ابر زی زمهریر
سپهبد چه در زیر پولاد بود
خدنگش به پولاد چون باد بود
بزد دست و برداشت گرز گران
درآمد به تنگ اندرش پهلوان
فرو کوفت برترک آن ترک گرز
که شد ترک را نام با ترک برز
برآورد گرزش ز منقارش گرد
چنان چون سرش را به پرخاش کرد
وز آن پس برآورد گرز گران
درآمد برآن لشکر چینییان
بهرسوی کآن شیر برکاشتی
ز خون لاله در دشت چین کاشتی
سرو ترک می کرد با ترک نرم
کجا آختی دست با گرز گرم
چو ترکان بدیدند رزم درشت
ز پیش سپهبد نمودند پشت
سپهدار برگشت از رزمگاه
بیامد به نزدیک جمهور شاه
به جمهور گفت کای شه کامکار
یک امروز داریم رای شکار
چو زی صیدگه بازگردم به کام
به پیچم سوی شهر خاقان لگام
گمانم که خاقان سپاه آورد
که بر مایکی تنگ راه آورد
بگفت و به نخجیر آورد روی
بکردار شیران نخجیر جوی
به دشتی کجا جای نخجیر بود
بدان که نشیمنگه شیر بود
یکی سهمگین نره شیر ژیان
بدآن دشت نخجیر بودش مکان
خروشید مانند شیر سپهر
به پیچید از جنگ او دیو چهر
چه گردان به نخجیر در تاختند
گذر سوی آن شیر نر ساختند
چو شیر ژیان دیدشان در ستیز
برافروخت آتش ز دندان تیز
میان سواران درافتاد شیر
بسی را ز بالا برآورد زیر
سواران نهادند رخ در گریز
نبد شان چو با شیر جای ستیز
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۱۲۳ - کشته شدن شیر در نخجیر گاه بدست شهریار گوید
ابوالفرج رونی : مقطعات
شماره ۱ - برآمد یکی آرزو ملک را
برآمد یکی آرزو ملک را
که بود اندر آن آرزو سالها
که دست وزارت به صدری رسید
که گیرد سعود از رخش فالها
از این پیش بی رای او مملکت
چنان بد که بی روح تمثالها
ابوالقاسم آن کز فلک قسم اوست
چه تعظیم ها و چه اجلالها
چو دندان کند تیز مر کلک را
شود فتنه را کند چنگالها
بدو چرخ از این پس تلافی کند
اگر پیش از این کرد اخلالها
وگر داشت بیداد حال نکو
از این پس بگردد وراحالها
علی الجمله او در زبانهای خلق
نباشد جز این بیت از امثالها
که بود اندر آن آرزو سالها
که دست وزارت به صدری رسید
که گیرد سعود از رخش فالها
از این پیش بی رای او مملکت
چنان بد که بی روح تمثالها
ابوالقاسم آن کز فلک قسم اوست
چه تعظیم ها و چه اجلالها
چو دندان کند تیز مر کلک را
شود فتنه را کند چنگالها
بدو چرخ از این پس تلافی کند
اگر پیش از این کرد اخلالها
وگر داشت بیداد حال نکو
از این پس بگردد وراحالها
علی الجمله او در زبانهای خلق
نباشد جز این بیت از امثالها
ابوالفرج رونی : مقطعات
شماره ۳ - چو سررشته خویش گم کرده ام
چو سررشته خویش گم کرده ام
به عالم یکی رهبرم آرزوست
مرا خورد یکبارگی غم دریغ
به گیتی یکی غم خورم آرزوست
بسی داوری ها که دارم و لیک
یکی دادگر داورم آرزوست
زر و زیور من قناعت بس است
نگویم زر و زیورم آرزوست
برای عروسان بکر سخن
یکی تازه رو شوهرم آرزوست
درین عهد ناخوش که قحط سخاست
نگویم که سیم و زرم آرزوست
نه در خاطر و دل بگردد مرا
که این اسب و آن استرم آرزوست
کزین دهر نااهل حاش الوجوه
خری حر که یک نوبرم آرزوست
بدین بی بقائی چنین زندگی
ز اسلام دورم گرم آرزوست
به عالم یکی رهبرم آرزوست
مرا خورد یکبارگی غم دریغ
به گیتی یکی غم خورم آرزوست
بسی داوری ها که دارم و لیک
یکی دادگر داورم آرزوست
زر و زیور من قناعت بس است
نگویم زر و زیورم آرزوست
برای عروسان بکر سخن
یکی تازه رو شوهرم آرزوست
درین عهد ناخوش که قحط سخاست
نگویم که سیم و زرم آرزوست
نه در خاطر و دل بگردد مرا
که این اسب و آن استرم آرزوست
کزین دهر نااهل حاش الوجوه
خری حر که یک نوبرم آرزوست
بدین بی بقائی چنین زندگی
ز اسلام دورم گرم آرزوست
ابوالفرج رونی : مقطعات
شماره ۱۴ - خرد کز همه چیزها برتر است
خرد کز همه چیزها برتر است
هم آخر کشد باده در وی قلم
چو عرض شریف تو باشد بجای
ز بیشی و کمی چه بیش و چه کم
اگر حاسدی قصد جاه تو کرد
کز آن قصد گردد مگر محترم
ز بسیاری خصم و اندوه پیل
زیانی نباشد به بیت الحرم
چو یزدان بود حافظ ذات تو
چه باید شد از قصد خصمان دژم
چه نسبت بود حاسدان را به تو
کسی فربهی چون شمارد ورم
به یزدان پناه و بدو یارگیر
که آنجا توان یافت لطف و کرم
حدیث ثنای من و حضرتت
چوران ملخ دان و چون خوان جم
هم آخر کشد باده در وی قلم
چو عرض شریف تو باشد بجای
ز بیشی و کمی چه بیش و چه کم
اگر حاسدی قصد جاه تو کرد
کز آن قصد گردد مگر محترم
ز بسیاری خصم و اندوه پیل
زیانی نباشد به بیت الحرم
چو یزدان بود حافظ ذات تو
چه باید شد از قصد خصمان دژم
چه نسبت بود حاسدان را به تو
کسی فربهی چون شمارد ورم
به یزدان پناه و بدو یارگیر
که آنجا توان یافت لطف و کرم
حدیث ثنای من و حضرتت
چوران ملخ دان و چون خوان جم
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰ - چگونه بلائی که پیوند تو
دقیقی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴ - کرا رودکی گفته باشد مدیح
اوحدالدین کرمانی : مصراعها و ابیات پراکنده و ناقص
شماره ۷ - لبش رنگ لعل و دمش بوی مشک
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۹ - زهی راست از تو همه کار ما
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۳۱ - اگر دیده در مهر و مه ناظر است
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۰۳ - کسی را که رویت هوس می کند
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۶ - مرا دوش از آن لب بسی رنگ بود
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - مرا یاد آن روی دیوانه کرد
خیالی بخارایی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - زهی تیره از زلف تو روز، شام
زهی تیره از زلف تو روز، شام
به روی تو دعویّ مه ناتمام
چو نسبت ندارد به زلف تو مشگ
چرا می پزد عود سودای خام
کنون ما و کویت که نبوَد عجب
در بارِ خاصان و غوغای عام
حیاتی که بی او رود، گر کسی
بگوید حلال است بادش حرام
توای مه یکی ز آنچه دارد رخش
نداریّ و لاف است بالای بام
خیالی چو بگذشت از نام و ننگ
به رندیّ و مستی برآورد نام
به روی تو دعویّ مه ناتمام
چو نسبت ندارد به زلف تو مشگ
چرا می پزد عود سودای خام
کنون ما و کویت که نبوَد عجب
در بارِ خاصان و غوغای عام
حیاتی که بی او رود، گر کسی
بگوید حلال است بادش حرام
توای مه یکی ز آنچه دارد رخش
نداریّ و لاف است بالای بام
خیالی چو بگذشت از نام و ننگ
به رندیّ و مستی برآورد نام