تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۳۸ - مرا هست اکثر غزل هفت بیت
مرا هست اکثر غزل هفت بیت
چو گفتار سلمان نرفته زیاد
که حافظ همی خواندش در عراق
بلند و روان همچو سبع شداد
به بنیاد هر هفت چون آسمان
کزین جنس بیتی ندارد عماد
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۵۶ - به نی گفت در خانقه صوفیی
به نی گفت در خانقه صوفیی
که دارند جمعی به بانگ هوس
نی انگشت بر دیده بنهاد و گفت
کمتر بسته ام دل به قبول نفس
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۸۹ - حسام کچل را یکی پیر راه
حسام کچل را یکی پیر راه
کلاهی به بخشید و گفت آه آه
فتاد از سر سیز ما این کلاه
بجایی که هرگز نروید براه
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۹۴ - دعای من این است در هر نمازی
دعای من این است در هر نمازی
به خلوت که یا ملجایی یا ملاذی
نگه دار اصحاب ذوق و طرب را
ز چنگ ملاطی و شعر معاذی
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۰۰ - عمارت چرا میکند چیم آقا
عمارت چرا میکند چیم آقا
درین شهر ویران انده فزای
یکی خانه او را مگر بس نبود
که دو خانه میسازد اندر سرای
صامت بروجردی : کتاب الروایات و المصائب
شمارهٔ ۲۷ - قضیه حضرت خلیل با نمرود
شنیدم حدیثی برون از عیوب
که مسطور بد در حیوه القلوب
که چون کرد به اساره عزم رحیل
شد از شهر نمرود بیرون خلیل
ز بیم تماشای نا مرد و مرد
نهان ساره ا بر به صندوق کرد
چو رو سوی بیت‌المقدس نمود
ز قبطی شهی بر سر راه بود
ز ملکش هر آن کسی که کردی عبور
گرفتند عشار از وی عشور
پی عشر اموال عشارها
گشودند یک یک همه بارها
چو نوبت به صندوق ساره رسید
غم پور آذر بدل شد پدید
به عشار فرمود آن بی‌نظیر
پی عشر هر چند خواهی بگیر
دگر قفل صندوق را وا مکن
در او هر چه باشد تماشا مکن
از این گفته عشار پوشید چشم
گشود از درش قفل از روی خشم
بگفتا چه نسبت بدین زن‌تر است
بود بر تو بیگانه یا آشناست
خلیل‌الله از روی صدق مقال
بگفتا مرا هست این زن عیال
پی حفظ ناموس خود بی‌گمان
نمودم به صندوق او را نهان
بدو گفت عشار سر کن تو راه
که بایست رفتن بر پادشاه
ببردند بعد از همه قال و قیل
بر شاه صندوق لوط و خلیل
از این قصه چون شاه شد با خبر
ز صندوق در بسته بگشاد در
چو بر ساره آن جاهل خودپرست
نظر کرد و بر سوی او برد دست
خلیل الله از کار آن زشتخو
ز غیرت بگرداند از ساره رو
برآورد دست دعا ز آستین
بر خالق آسمان و زمین
که یا رب عیال من دل پناه
نگهدار از شر این پادشاه
بشد دست شه خشک از این خیال
نمود از خلیل خدا این سئوال
که شد خشک برگو چرا دست من
شد این درد بهر چه پابست من
بگفتا خدا صاحب غیرت است
ترا مانع از هتک این حرمت است
بگفتا گذشتم از این مدعا
بگو حق کند نرم دست مرا
چو شد دست او نرم بار دیگر
پشیمان نگردید زان شور و شر
برآورد دست طمع تا سه بار
پی اخذ آن گوهر شاهوار
رضا چون نیمگشت پروردگار
بشد دست او خشک در هر سه بار
از آن کرده نومید گردید شاه
بگفت از خداوند عالم بخواه
که بخشد به من باز دست مرا
نخواهد ز خجلت شکست مرا
چه در عهد او گشت ثابت‌قدم
خدا دست او نرم کرد از کرم
بیفتاد بر دست و پای خلیل
پذیرفت دین خدای خلیل
کنیزی که هاجر بود نام او
ببخشید بر ساره نیکخو
در اینجا دل از غصه در برطپید
مرا یاد آمد ز بزم یزید
یکی سرخ مو بو بر آن محبوس
چو افتاد چشمش به آن نوعروس
بگفتا به نزد یزید شریر
که باشد توقع مرا از امیر
که بخشد ز احسان همین دخترم
که از بهر خدمت به خانه برم
چو بشنید ای وی عروس این سخن
در آویخت از زینب ممتحن
که ای عمه آخر من دل دو نیم
همین بس نباشد که گشتم یتیم
گرفتم که ترک عزیزی کنم
چسان عمه دیگر کنیزی کنم
ز چشم اشک زینب روان شد چو شط
بدو گفت ظالم مکن این غلط
نه تو قادری نه یزید دغل
که گردید پیرامن این عمل
به پاسخ سرودش یزید این سخن
که سهل است این کار در نزد من
بگفتاکه نتوانی ای بد شعار
مگر کفر پنهان کنی آشکار
شد اندر غضب آن سگ روسیاه
زبان را گشود از پی ناسزا
بفرمود زینب که ای زشت‌خو
امیری بگو هر چه خواهی بگو
به بیهوده ما را تو سب می‌کنی
ببین بر که ظالم غضب می‌کنی
ز زینب حیا کرد آن تیره رو
بپرداخت بر منع آن سرخ مو
چه آن مرد آن گفتگو را شنید
بپرسید از آن بی‌حیای لعین
که این تیره‌روزان مگر کیستند
چنین در به در از پی چیستند
بگفتا که اولاد پیغمبرند(ص)
پسندیده خالق اکبرند
عال حسینند و سبط رسول
روان علی نور چشم بتول
چو شامی شنید از یزید این جواب
بگفتا شود خانمانت خراب
کشی سبط پیغمبر نیکنام
کشی عترتش را سوی بار عام
گمان کردم ای شوم بی‌نام و ننگ
که هستند اسیران روم و فرنگ
از این داستان (صامتا) شو خموش
که خیرالنسا در جنان شد ز هوش
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۱۲ - همچنین
خوش آن دل که دایم بلا می‌پسندد
می از ساغر ابتلا می‌پسندد
بلا با ولا چون قرین شد خدا هم
بلا را به اهل ولا می‌پسندد
مکشن روی درهم ز وضع گدایان
که حق دوستان را گدا می‌پسندد
بود مرا آن کس که چون دید دردی
ز یک درد دیگر دوا می‌پسندد
من از صبر و تسلیم بهتر متاعی
ندیدم که او را خدا می‌پسندد
رضا با رضای خدا شو که ازخود
همه بندگان را رضا می‌پسندد
ز انعام عام خدا بهره دارد
هر آنکس لطف و سخا می‌پسندد
سخی را بسوزد به آتش خداوند
سخا را ببین تا کجا می‌پسندد
بهر قدر مقدور باشد عطا کن
که ایزد کف با عطا کن
اگر زاهدی ترک روی و ریا کن
که او زهد را بی‌ریا می‌پسندد
ببر زنک کین کسان را ز سینه
که آئینه را با صفا می‌پسندد
به عهدی که کردی بهرکس وفا کن
که حق عهد را باوفا می‌پسندد
مریز از طمع گوهر آبرو را
که او چهره را باحیا می‌پسندد
دلی را که معراج فرموده نامش
ز انوار دین با ضیا می‌پسندد
برو شکر کن با پسندیده حق
گرت خسته در مبتلا می‌پسندد
به یکتا که هر نعمتی هست یکتا
به کونینش از بهر ما می‌پسندد
شکایت نداریم م از جفایش
کسی را که بر ما جفا می‌پسندد
کسی کز جفایی بود روی گردان
جفا پس به مردم چرا می‌پسندد
نه خائف ز عصیان نه مغرور رحمت
قرینت به خوف و رجا می‌پسندد
به روشن دلی نوری از غیب (صامت)
از انوار آل عبا می‌پسندد
صامت بروجردی : مختصری از اشعار افصح الشعراء (میرزا حاجب بروجردی)
شمارهٔ ۱۲ - از اشعار مشهور صامت که جدیداً بدست آمده است(در رانده شدن ابلیس از درگاه حضرت احدیت و نزول جبرئیل در گودال قتلگاه)
شنیدستم این قصه معتبر
من از راویان صحیح الخبر
که از دست قدرت چه روز نخست
گل بوالبشر را به تصویر جست
چو تلبیس ابلیس منظور شد
ملایک پی سجده مامور شد
تمامی بدین امر اقرار کرد
جز ابلیس کار سجده انکار کرد
به خود گفت من ز آتشم او ز خاک
گر از سجده‌اش رو بپیچم چه باک
تکبر به سویش چو آورد روی
بشد طوقی از لعنتش در گلوی
چو بر نار نازید او نار شد
به نیران سوزان سزاوار شد
پس از توسن کبر آمد فرود
بگفتا که ای پاک حی و دود
چو میرانیم از درت شرمسار
چه شد مزد طاعاتم ای کردگار
ندا آمد از داور دادخواه
که ای روسیاه آنچه خواهی بخواه
چنین گفت شیطان که ای کردگار
سه مطلب کن از بهر من بخواه
چنین گفت شیطان که ای کردگار
سه مطلب کن از بهر من اختیار
نخست آنکه پاداش این بندگی
به جاوید خواهم ز تو زندگی
دوم آنکه راهم دهی رایگان
تو در عضو عضو همه بندگان
سوم مطلبم ای خدای غفور
بماند به وقتی که باشد ضرور
ندا آمد از حضرت کبریا
که کردیم ما حاجتت را روا
از آن روز رو کرد آن بدگمان
به عالم به گمراهی بندگان
سوم مطلبش شد عیان برملا
همان ظهور عاشورا در کربلا
که فرزند زهرا چو از پشت زین
نگون گشت بی‌کس به روی زمین
غریبانه بر خاک سر بر نهاد
مهیا ز بهر شهادت ستاد
در آن لحظه شیطان نمود این خیال
که گر کشته شد این شه بی‌همال
شفاعت در این کار حاصل شود
همه سعی من هیچ و باطل شود
رهند عاصیان از عذاب و گناه
همین دم بمانم به روی سیاه
کنم حیله خویش در کار او
که شاید ترش سازد از صبر رو
بگفت ای خداوند گار مبین
بود موسم مطلب سومین
سوم مطلبم این بود بی‌حجاب
که آید به اول فلک آفتاب
نماید تمام حرارت عیان
بتابد به جسم حسین آن زمان
چو این آرزو کرد آمد خطاب
به نوعی که می‌خواست شد آفتاب
چنان تافت بر پیکر شاهدین
که شد دود بر آسمان و زمین
عطش گشت غالب چنان بر امام
که کام و زبان شه تشنه کام
ز خشکی شدی چون به هم آشنا
تو گفتی که از چوب خیزد صدا
ز هر زخم وی خون درآمد به جوش
بر آمد ز خیل ملایک خروش
در آن دم ز درگاه رب جلیل
به سوی زمین شد روان جبرئیل
پر خویش را کرد پس سایبان
بدان جسم پر زخم تیر و سنان
شه تشنه لب دیده را کرد باز
به جبریل فرمود با صد نیاز
که ای جبرئیل این پرت بر سرم
حجابی است بین من و دلبرم
مرا روی دل جز به محبوب نیست
در این دم به سر سایه مطلوب نیست
اگر هست منظورت احسان من
برو سایه کن بر جوانان من
برو سایه کن بر علی اکبرم
به طفل صغیرم علی اصغرم
اگر مطلبت هست امداد من
برو سایه افکن به داماد من
که او را دو آتش نموده کباب
یکی داغ حسرت یکی آفتاب
گذر بر سر خسرو ناس کن
دمی سایه بر زخم عباس کن
برو جانب خیمه ای دل غمین
فکن سایه اندر سر عابدین
که از سوز تب العطش می‌کند
به بستر فتاده است و غش می‌کند
چو گردد دم دیگر ای جبرئیل
عیالم در این دشت خوار و ذلیل
نه چادر به سر نی لباسی به تن
تمامی بر همه سر عریان بدن
به هر جا که گردند ایشان مقیم
فکن سایه بر کودکان یتیم
خصوصاً به ویرانه شهر شام
گذر کن در آنجای بی‌سقف و بام
محبت به اطفال داریوش کن
دمی سایه‌شان از پر خویش کن
اگر شعر (صامت) تو را شد قبول
ببر در جنان عرضه کن بر رسول
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۰۸ - مرا بی تو آسوده حالی نباشد
مرا بی تو آسوده حالی نباشد
دمی بی رخت بی ملالی نباشد
خیال نو باشد مرا در دل و بس
تمنای جاهی و مالی نباشد
من و آب چشمی و سودای سروی
چه همت بود آنکه عالی نباشد
ز سر دل جام غافل مباشید
ور او نیست یک رنگ خالی نباشد
مجود این مشرب از زاهد خشک
که کونته به جام سفالی نباشد
چه کار آید این زاهدی شیخ ما را
چرا عاشق لا ابالی نباشد
کمال ار برندان مصاحب نباشی
ترا هیچ صاحب کمالی نباشد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۱۳ - مرا لطف گفتارش از راه برد
مرا لطف گفتارش از راه برد
لبش هوشم از جان آگاه برد
رخ ماه را ماند آن رخ مگر
بشطرنج خوبی رخ ماه برد
غمش هر کجا در دلی خانه ساخت
برای گل از روی ما کاه برد
جهان پر ز آوازه عاشقیست
مگر نیت او ناله و آه برد
مرادم تونی از تو خواهم مراد
که درویش حاجت بر شاه برد
برآن استان در خجالت سریست
که تصنیع خود گاه و بیگاه برد
چه گوهر شناس است چشم کمال
که سرمه از آن خاک درگاه برد
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۷۰ - بیاید بر آن دیده بگریست زار
بیاید بر آن دیده بگریست زار
که محروم ماند ز دیدار یار
نه اشک است آن در یکدانه آه
که از گریه باز آیدم در کنار
نه آن برگ گل نیز کز نازکی
کشم دامنش چون صبا بو گذار
بر آن پای داریم سر تا که هست
همین است بس دولت پایدار
به خاک ار برم مهر ابروی دوست
بر آریده طاقیم پیشه مزار
محب گرچه جز جان غمگین نداشت
روان برده تحفه بر غمگسار
کمال این همه انتظار تو چیست
گرت هست جانی بیا و بیار
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۹۹ - چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز
چو عشق آمد ای عقل خیز و گریز
که خاشاک نکند به آتش ستیز
اگر دیده خواهد که یابد دلم
بگو خاک پایش به مژگان ببیز
سر خود به نیغ تو خواهم فروخت
که به زین ندارم خریدار نیز
چو دید آهر از دور آن چشم مست
روان از همانجا بگشت و گریز
از دل ریخت آن غمزه خون کمال
اگر می نهم جرم خونم بریز
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۱۶ - دل من طلبکار بار است و بس
دل من طلبکار بار است و بس
ازین دل همینم به کار است و بس
شدم خاک و نگذشته بر من چو باد
ازو بر دل اینم غبار است و بس
به داغ فراموشیم ماند و رفت
از بارم همین یادگار است و بس
سر خود بر آن پای دارم مدام
همین دولتم پایدار است و بس
چه سودم ز سودای آن چشم مست
کزو بهرة من خمارست و بس
چه بندم بر آن وعده امید نیز
کو حاصل انتظار است و بس
مکن این همه دشمنی با کمال
که مسکین همین دوستدارست و پس
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۹۴ - به درد تو جز ناله همدم ندارم
به درد تو جز ناله همدم ندارم
کسی را درین پرده محرم ندارم
جفای جهان میکشد عاقل و من
غمت دارم و از جهان غم ندارم
به مهر رخت عالمی دارم امروز
که یک ذره پروای عالم ندارم
در دست دور از دهانت
من این نکته چندان مسلم ندارم
غم و محنت و درد چندانکه خواهی
سلیمان وقتم که خانم ندارم
از آن دم که غایب ز چشم کمالی
من از دولت عشق تو کم ندارم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۰۷ - ترا شوخ اندک وفا گفته ایم
ترا شوخ اندک وفا گفته ایم
هنوز اندک است این که ما گفته ایم
دل ما ز غم سوختی چند جای
به تو این سخن چند جا گفته ایم
هلاک تن ماست دائم دعات
میرن تو آمین بگو ما دعا گفته ایم
بر آن خوان که نقلش کباب دلست
نخستین غمت را صلا گفته ایم
به جمعی که عاشق کشان حاضرند
از اول ترا مرحبا گفته ایم
حدیث دل و عقله از ما مپرس
که ما ترک این ماجرا گفته ایم
سخنهای نو بشنوید از کمال
که اینها درین روزها گفته ایم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۵۹ - غم دوست من مغتنم می شمارم
غم دوست من مغتنم می شمارم
نشاطی که بیاوست غم میشمارم
ستمها که خاطر نداند شمارش
از آن غمزه عین کرم میشمارم
گدای تو را پادشه میشناسم
فقیر ترا محتشمه میشمارم
تو شیرین تری گفتمش با دهانت
ایران به گفتا من او را عدم میشمارم
از روی ترمه را به میزان ادراک
اگر پر شود نیز کم میشمارم
قدم تا نیاورده در ره عشق
فرنجیه گرت بی قدم میشمارم
کمالت زجان بنده شد خواجگی بین
که خود را چنین محترم میشمارم
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۴۶ - دلا نحفه جان به جانان رسان
دلا نحفه جان به جانان رسان
نیاز گدا پیش سلطان رسان
زمین بوس موران سر زیر پای
به خاک جناب سلیمان رسان
شنیدم که چشمش مسلمان کش است
مرا پیش آن نامسلمان رسان
از آن زلف دلبند و چاه ذقن
مژده بند و زندان رسان
حدیث سر ما و پای حبیب
چو از سر گرفتی به پایان رسان
از اشک من این ماجرا گوش داد
یکایک به درهای غلطان رسان
از سیلاب مژگان درود کمال
به جیحون خوارزم و باران رسان
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۶۴ - شبی نگذرد بر دوچشم اشک گلگون
شبی نگذرد بر دوچشم اشک گلگون
که از دل بروما نیارده شبیخون
گر آن مه پذیرد ز من ناله و آه
از اینان متاعش فرستم بگردون
خیالت چون بر آب چشمم نشیند
بگویند بنشست شیرین به گلگون
چو باد آید آن ابروان در نمازم
که دارند از نوجگرهای پر خون
زلب خستگانرا دهی نوشدارو
نخوانم به محراب جز سورة نون
کمال اهل حکمت چوشعر نوخواننده
طبیب شفا بخش باشد به قانون
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۸۷۹ - من و محنت تو زهی راحت من
من و محنت تو زهی راحت من
چه راحت که بخت من و دولت من
چو من با تو باشم زهی راحت تو
اگر این نباشد زهی محنت من
به دشنام من رنجه گشتی شنیدم
زهی خواری نو زهی عزت من
من و اقتدا با تو در هر نمازی
همین است تا زنده ام نیت من
غمم گو مخور چونکه آن یار دیرین
تکو می شناسد حق نعمت من
زنصدبع میترسم ای جان روانتر
ز خاک در او بر زحمت من
کمال این شرف تا قیامت ترا بس
که گوید فلانیست در خدمت من
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۹۰۲ - دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو
دو بوسم که گفتی اگر گویم آن کو
مرا آن زبان کو ترا آن دهان کو
کمر گفته بودی که بندم بخونت
کمر خود ببندی نگونی میان کو
دلت زود گفتی بر آتش نشانم
نشانی ولیکن ازین دل نشان کو
فشاندم سر زلف نو ریخت جانها
برین در چو من عاشق جانفشان کو
تو چاک گریبان ماه گر بدوزی
به اندازه چاکها ریسمان کو
اگر از طبیبیم مرهم ستانی
بقدر الم مرهمش در دکان کو
کمال از تو دلبر دل و عقل جوید
کسی این چه داند کجا رفت و آن کو