تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۳ - خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید
خیال او به تدبیر از دل من برنمی آید
که هرگز خار خار از دل به سوزن برنمی آید
اگرنه دور باش ناله مرغ چمن باشد
ازین گلزار یک گل پاکدامن برنمی آید
به همت می توان زین خاکدان دل را برآوردن
که بی رستم زقعر چاه بیژن برنمی آید
مکن ای عقل در اصلاح من اوقات خود باطل
که غیر از عشق کار دیگر از من برنمی آید
گذشتم از فلکها تا کشیدم پای در دامن
که می گوید که کاری از نشستن برنمی آید؟
نگردد جامه فانوس نور شمع را مانع
حجاب جسم با دلهای روشن برنمی آید
مشو زنهار بهرجان رهین منت عیسی
که خفاش از خجالت روز روشن برنمی آید
مرا از میکشان بر لاله صائب رشک می آید
که تا می در قدح دارد زگلشن برنمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۴ - زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید
زدل کاری که آید از لب خندان نمی آید
گشاد تیر از سوفار چون پیکان نمی آید
ندارد اختیاری چشم من در محو گردیدن
نظر پوشیدن از آیینه حیران نمی آید
بر آن رخسار نازک از نگاه تند می لرزم
که طفل شوخ دست خالی از بستان نمی آید
نفس در پرده داری صبح می سوزد، نمی داند
که مستوری زخورشید سبک جولان نمی آید
کناری گیر ای مژگان زچشم خونفشان من
که با دریا زدن سرپنجه از مرجان نمی آید
دل غمگین زنقل و جام هیهات است بگشاید
گشاد این گره از ناخن و دندان نمی آید
به یک کس دل نبندد دولت هر جایی دنیا
سکندر کامیاب از چشمه حیوان نمی آید
ندارد، هر که دارد پیچ و تابی، وحشت از خلوت
به پای خود برون زنجیر از زندان نمی آید
مجو آرامش از جان مقدس در تن خاکی
که خودداری زدست گوهر غلطان نمی آید
اگر روشندلی بر تیره بختی صبر کن صائب
که بیرون از سیاهی چشمه حیوان نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۵ - زانجم نور مه در دیده روزن نمی آید
زانجم نور مه در دیده روزن نمی آید
زچندین چشم، کار یک دل روشن نمی آید
اگر خواهی سلامت از جهان، سر در گریبان کش
کز این دریا برون کس بی فرو رفتن نمی آید
دل روشن مرا دارد زچشم باز مستغنی
که نور خانه آیینه از روزن نمی آید
مشو در راه امن از احتیاط ای راهرو غافل
که موسی بی عصا در وادی ایمن نمی آید
زبیرحمی همان بر روی من در باغبان بندد
زدست کوته من گرچه گل چیدن نمی آید
به روی نرم نتوان کامیاب از خلق شد صائب
شرر بیرون زصلب سنگ بی آهن نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۶ - به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید
به کار سینه صافان دیده روشن نمی آید
که نور خانه آیینه از روزن نمی آید
سرافرازی اگر داری طمع سر در گریبان کش
کز این دریا برون کس بی فرو رفتن نمی آید
چه حاصل از سلاح آن را که نبود جوهر ذاتی؟
چو دل محکم نباشد کاری از جوشن نمی آید
نمی سازد نگین دان لعل را بی آب از تنگی
به افشردن برون خونم از ان دامن نمی آید
به حال خود نیارد چرب نرمی بی دماغان را
که اصلاح چراغ کشته از روغن نمی آید
نگه بی دست و پا می گردد از روی عرقناکش
زجوش گل تماشایی به این گلشن نمی آید
مرا گرد یتیمی جزو تن گشته است چون گوهر
به رفتن گرد بیرون از سرای من نمی آید
به زور جذبه دریاست چون سیلاب سیر من
مرا از راه برگرداندن از رهزن نمی آید
به روی سخت گردد از خسیسان خرده ای حاصل
شرر بیرون زصلب سنگ بی آهن نمی آید
نگیرد پرده بیگانگی جای عزیزان را
علاج چشم من از بوی پیراهن نمی آید
زجمعیت نگردد خرده بینی کم خسیسان را
علاج چشم تنگ مور از خرمن نمی آید
خطر بسیار دارد راه حق، باریک شو صائب
که موسی بی عصا دروادی ایمن نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۷ - زمن راز دل صدچاک پوشیدن نمی آید
زمن راز دل صدچاک پوشیدن نمی آید
زبوی گل، نفس در سینه دزدیدن نمی آید
اگرچه خار این بستانم، اما خار دیوارم
زدست کوته من دل خراشیدن نمی آید
اگر دریای گوهر زیر دامن چون حباب آرم
زچشم سیر من بر خویش بالیدن نمی آید
زخواب نیستی برجسته ام از شورش هستی
زدست من بغیر از چشم مالیدن نمی آید
فلکها سینه می دزدند از داغ جنون من
زهر کم ظرف رطل عشق نوشیدن نمی آید
مرا مست لقا سر در بیابان جهان دادی
ندانستی زمستان غیر لغزیدن نمی آید؟
به هر سروی که پیچم نگسلم پیوند از و هرگز
زمن چون تاک بر هر نخل پیچیده نمی آید
بشو دست از جهان گر چشم فیض از صبحدم داری
که از دست نگارین شیر دوشیدن نمی آید
به یک نیت تمام عمر می آرم بسر صائب
به هر نیت زمن چون قرعه غلطیدن نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۸ - به خاطر هیچگه آن قامت موزون نمی آید
به خاطر هیچگه آن قامت موزون نمی آید
که آه از سینه ام گلگون قبا بیرون نمی آید
نه (از) پیغام اثر، نه از اجابت نامه ای دارد
زخجلت قاصد آه من از گردون نمی آید
به یک پیمانه عمر رفته را از راه گرداند
زساقی آنچه می آید ز افلاطون نمی آید
لب خمیازه پردازم خمار بوسه ای دارد
به روی کار من آب از می گلگون نمی آید
چسان از پنجه آهن ربا دامن کشد آهن؟
به روی خاک، گنج از جذبه قارون نمی آید
چه خوش مستانه می از خلوت مینا برون آمد
چنین خورشید از ابر تنک بیرون نمی آید
زهندستان به ایران می برم بخت سیه صائب
چها بر سر مرا از طالع وارون نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۱۹ - زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آید
زدست خواجه از ابرام زر بیرون نمی آید
ازین رگ خون به زخم نیشتر بیرون نمی آید
چه خاک دلنشین است این که صحرای عدم دارد
که از دلبستگی ز انجا خبر بیرون می آید
فرو رو در سخن تا دامن معنی به دست آری
که بی غواصی از دریا گهر بیرون نمی آید
مگر صحرایی انشا از غبار دل کنم، ورنه
زمین از عهده این چشم تر بیرون نمی آید
گریبان پاره سازد سنگ را حسنی که شوخ افتد
صدف از عهده پاس گهر بیرون نمی آید
فراغت دارد از نشو و نما تخمی که می سوزد
سر سوداییان از زیر پر بیرون نمی آید
نیم بی ظرف تا سازم سیاه از آه عالم را
چو داغ لاله آهم از جگر بیرون نمی آید
نشویی دست تا از اختیار خویشتن صائب
ترا کشتی زدریای خطر بیرون نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۰ - تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید
تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید
که خامی از شراب نیمرس بیرون نمی آید
مگر آن روی آتشناک سوزد آرزوها را
که برق از عهده این خار و خس بیرون نمی آید
بهم می پیچد ارباب هوس را آرزومندی
ازین شهد شلاین یک مگس بیرون نمی آید
عبث مرغ چمن بر آب و آتش می زند خود را
گل بی شرم از آغوش خس بیرون نمی آید
نواسنجی که گل چیده است از ذوق گرفتاری
به تکلیف بهاران از قفس بیرون نمی آید
خموشی حجت ناطق بود جانهای واصل را
که از غواص در دریا نفس بیرون نمی آید
مرا از کاروانی دور افکنده است گمراهی
که از دلبستگی بانگ جرس بیرون نمی آید
زگیر و دار عقل آسوده گردد دل چو روشن شد
که در مهتاب از منزل عسس بیرون نمی آید
در آن محفل که من صائب تلاش گفتگو دارم
صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۱ - تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید
تمنا از دل اهل هوس بیرون نمی آید
که حرص شهد از جان مگس بیرون نمی آید
به مرگ از قید تن، تن پروران را نیست آزادی
که مرغ بی پر و بال از قفس بیرون نمی آیی
زخط کوتاه شد از کوی او پای هوسناکان
که شب تاریک چون گردد مگس بیرون نمی آید
در آن وادی که من چون نقش پا از کاروان ماندم
زبیم راهزن بانگ جرس بیرون نمی آید
در آن محفل که من بردارم از لب مهر خاموشی
صدا غیر از سپند از هیچ کس بیرون نمی آید
پریشان کرد سیر باغ اوراق حواسم را
خوشا مرغی که از کنج قفس بیرون نمی آید
مگر بال و پر موجی به فریادش رسد، ورنه
به دست و پا زدن از بحر خس بیرون نمی آید
زعاجزنالی خود یافتم آن گنج پنهان را
که از دل ناله بی فریادرس بیرون نمی آید
حرامش باد رسوایی، حلالش باد مستوری
می آشامی که از بیم عسس بیرون نمی آید
چو افتادی به بحر عشق دست و پا مزن صائب
که از دریای آتش خار و خس بیرون نمی آید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۲ - نبیند زیر پای خویش، رعنا این چنین باید
نبیند زیر پای خویش، رعنا این چنین باید
نپردازد به کس، آیینه سیما این چنین باید
زشکر خنده اش هر چشم موری تنگ شکر شد
تکلف برطرف، لعل شکر خا این چنین باید
فلک را سبزه خوابیده داند قد رعنایش
قیامت جلوگان را قد و بالا این چنین باید
زگردش ماند دور آسمان چون چشم قربانی
عیار جلوه های حیرت افزا این چنین باید
به نیل چشم زخمش نیست چرخ نیلگون کافی
عزیز مصر را رخسار زیبا این چنین باید
نشد از دیده فرهاد غایب صورت شیرین
بنای بیستون را کارفرما این چنین باید
خیالش را دل سودایی من غیر می داند
زمردم عاشق شوریده تنها این چنین باید
زنقش پای من روی زمین دریای آتش شد
طلبکار ترا آتش نه پا این چنین باید
ندارد وادی ما لاله زاری غیر بوی خون
زخود رم کرده را دامان صحرا این چنین باید
زنقش بال کوه قاف دارد بر دل وحشی
گریزان از نشان خویش عنقا این چنین باید
نهادم دست تا بر دل جنون من یکی صد شد
زلنگر می شود شوریده، دریا این چنین باید
نکرد از خواب حیرت جوش دل بیدار صائب را
نگاه عاشقان محو تماشا این چنین باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۳ - زدل رم می کند، چشم بلاجو این چنین باید
زدل رم می کند، چشم بلاجو این چنین باید
نمی گردد به مجنون رام، آهو این چنین باید
نگه می لغزد از رویش، خرد می لرزد از مویش
تکلف برطرف، رو آنچنان مو این چنین باید
برآورد از خمار بوی پیراهن عزیزان را
بلی همچشم ماه مصر را بو این چنین باید
به خود کرده است روی هر دو عالم چون صف مژگان
تصرف در خم محراب ابرو این چنین باید
نسیم صبح محشر غنچه خسبان را نینگیزد
سر ارباب فکرت محو زانو این چنین باید
کفن را کشتی دریایی ما بادبان سازد
طلبکار حقیقت را تکاپو این چنین باید
به وجد آمد زمین و آسمان از شورش صائب
می آشامان معنی را هیاهو این چنین باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۴ - نوا پیوسته در بزم شراب ناب می باید
نوا پیوسته در بزم شراب ناب می باید
مسلسل نغمه تر چون صدای آب می باید
زصدق جستجو بی راهبر واصل به دریا شد
سبکسیر طلب را همت سیلاب می باید
به چاک سینه تنها مسلم نیست دینداری
چراغی از دل روشن درین محراب می باید
به نور شمع نتوان زنگ غفلت را زدود از دل
دل شب را چراغ از دیده بیخواب می باید
به هر تخمی زمین پاک ما آغوش نگشاید
لب خشک صدف را گوهر سیراب می باید
کشیدم پا به دامان تن آسانی، ندانستم
که عاشق را دلی لرزانتر از سیماب می باید
وصال قامت چون شمع او گر در نظر داری
کنار حسرتی آماده چون محراب می باید
هوای صید معنی هست اگر در سرترا صائب
کمندی پیش دست خود زپیچ و تاب می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۵ - زسوز عشق داغی بر دل افگار می باید
زسوز عشق داغی بر دل افگار می باید
چراغی بر سر بالین این بیمار می باید
زلعل آبدار او تمنایی که من دارم
مرا در دست صد انگشتر زنهار می باید
پریشان دارد از صد رهگذر تسبیح، احوالم
مرا شیرازه ای از رشته زنار می باید
به زهر چشم تنها پاس نتوان داشت خوبی را
گل بی خار را شبنم دل بیدار می باید
زلیخا دامن امید را بیهوده نگشاید
عبیر پیرهن را چشم چون دستار می باید
زچشم مست دارد عذرخواهی گر ننوشد می
همین سابقی میان میکشان هشیار می باید
چه سود از کارفرمایان ظاهر بی دماغان را؟
که در دل کارفرمایی زذوق کار می باید
متاع یوسفی حیف است باشد فرش در زندان
تکلف برطرف، دیوانه در بازار می باید
به از اشک ندامت نیست صائب هیچ تسبیحی
ترا گر سبحه ای از بهر استغفار می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۶ - نکویان را عتاب و لطف با هم یار می باید
نکویان را عتاب و لطف با هم یار می باید
زبان تلخ با لبهای شکر بار می باید
درین بستانسرا چون سرو معشوقی و رعنایی
به قامت راست ناید، شیوه رفتار می باید
نه آسان است جمع آوردن اسباب دلداری
رخ آیینه سان و خط چون زنگار می باید
زجوش مشتری گیرد بلندی قیمت گوهر
قماش ماه کنعان بر سر بازار می باید
حیا از عهده این خیره چشمان برنمی آید
گلستان ترا گوش گران، دیوار می باید
به مژگان بیستون را می توان برداشتن از جا
همین روی دلی زان یار شیرین کار می باید
زلیخا چشم یاری از صبا دارد، نمی داند
که بوی پیرهن را چشم چون دستار می باید
نه آسان است سر از حلقه مستان برون بردن
سری آشفته تر از طره دستار می باید
متاع من همه گفتار بی کردار و در محشر
پی سودا همه کردار بی گفتار می باید
به شب بیداری از نیرنگ می ایمن مشو صائب
که مکر دختر رز را دل بیدار می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۷ - قبول عشق سرکش را دل دیوانه می باید
قبول عشق سرکش را دل دیوانه می باید
که تاج خسروان را گوهر یکدانه می باید
کنم در سینه و دل درد و داغ عشق را پنهان
که مه در زیر ابر و گنج در ویرانه می باید
مشو با مهلت دنیا زتمهید سفر غافل
که یک پا در برون در، یکی در خانه می باید
زآتش چون سیاوش می توان سالم برون آمد
دعای جوشنی از همت مردانه می باید
به هر کس قسمت خود می رساند چرخ مینایی
نماند در صراحی آنچه در پیمانه می باید
دلا از پای منشین گر هوای زلف او داری
که صد پا کوچه گرد زلف را چون شانه می باید
حجاب و شرم را بگذار در بیرون در صائب
که آتش طلعتان را جرأت پروانه می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۸ - مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید
مدام از عشق جوشی در دل بی کینه می باید
چو دریا مطرب عاشق درون سینه می باید
زچشم بد نگه دارد سیاهی آب حیوان را
جمال هفته را نیل شب آدینه می باید
میسر نیست خودداری درون خانه خالی
نگهبانی ترا در خلوت آیینه می باید
نباشد سرکشی از خامه مو اهل صورت را
برای صید مردم خرقه پشمینه می باید
زمین پاک اکسیری است بهردانه قابل
نهال دوستی را سینه بی کینه می باید
ترقی در شناسایی بود ارباب دولت را
که از حفظ مراتب این بنا را زینه می باید
گشاید عقده های مشکل از فکر کهنسالان
شراب کهنه از بهر غم دیرینه می باید
مکن دست فضولی زینهار از آستین بیرون
که زخم خار را چون گل سپر از سینه می باید
میاور بر زبان بی پرده حرف عشق را صائب
که دل این گوهر شهوار را گنجینه می باید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۲۹ - مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید
مگر زلف سبکسیر تو از جولان بیاساید
که از دست کشاکش رشته های جان بیاساید
اگرنه بر امید وصل یوسف طلعتی باشد
به چندین چشم، چون زنجیر در زندان بیاساید؟
به راهش تا فشاندم نقد جان آسوده گردیدم
چو تخم آسوده گردد در زمین، دهقان بیاساید
نمکدان بشکند گر شور محشر در گریبانش
نمک پرورده لعل ترا کی جان بیاساید؟
مرا از پای نافرمان چها بر سر نمی آید
خوشا پایی که همچون سرو در دامان بیاساید
در آن وادی که محمل پرده سازست از افغان
جرس کی ظرف آن دارد که از افغان بیاساید؟
میان جسم و جان پیوند محکم می شود صائب
اگر سیل پریشانگرد در ویران بیاساید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۳۰ - دل عاشق کجا از ساغر سرشار بگشاید؟
دل عاشق کجا از ساغر سرشار بگشاید؟
به آب خضر لب کی تشنه دیدار بگشاید؟
نگردد از نشاط ظاهری کم کلفت باطن
دل پیکان کجا از خنده سوفار بگشاید؟
امید دلگشایی داشتم از گریه خونین
ندانستم که چون تر شد گره دشوار بگشاید
علایق می دواند ریشه آسان در دل سنگین
سلیمانی محال است از کمر زنار بگشاید
نگردد خانه در بسته مانع ماه کنعان را
به روی پاکدامانان در از دیوار بگشاید
به دندان گهر نتوان گره از رشته وا کردن
مرا از قرب جانان کی دل افگار بگشاید؟
شد از صحرانوردی شورش سودای من افزون
دل مرکز کجا از گردش پرگار بگشاید؟
گشاد عقده من نیست کار ناخن و دندان
مگر برق این گره چون نی مرا از کار بگشاید
گشایش نیست در پیشانی این بوستان پیرا
مگر جوش بهاران این در گلزار بگشاید
توان در سایه دیوار خواب امن تا کردن
چرا کس در به روی دولت بیدار بگشاید؟
پر از گوهر کند نیسان دهان تشنه جانی را
که مانند صدف سالی دهن یک بار بگشاید
چو درد از کیمیای صبر درمان می شود صائب
چرا پیش طبیبان کس لب اظهار بگشاید؟
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۳۱ - دل عاشق کی از هر نسخه وصف الحال بگشاید؟
دل عاشق کی از هر نسخه وصف الحال بگشاید؟
مگر گاهی زدیوان قیامت فال بگشاید
چنان کز پرتو خورشید انجم محو می گردد
هزاران عقده از یک جام مالامال بگشاید
گشایش نیست در طالع گرههای خدایی را
که ده انگشت نتواند زبان لال بگشاید
به حرف و صوت نتوان شکر منعم را ادا کردن
دهان کیسه می باید که صاحب مال بگشاید
زهستی تا اثر باقی است دل بینا نمی گردد
چو خرمن پاک گردد دیده غربال بگشاید
گشایشها بود در انتها از بستگی دل را
گره از رشته تب عقده تبخال بگشاید
زشوق رنگ کاهی می کند پرواز چشم من
دل بیدرد اگر از چهره های آل بگشاید
سیاهی را دلیل کعبه مقصود می سازد
اگر گاهی نظر عاشق به خط و خال بگشاید
سرانجام کج اندیشان به سختی می کشد آخر
که عقرب را گره با سنگ از دنبال بگشاید
زجوش گل زمین می بوسد از بیرون در شبنم
مگر در تنگنای بیضه بلبل بال بگشاید
چو سوزن از گریبان مسیحا سر برون آرد
زپای خویش هر کس رشته آمال بگشاید
سزاوار خدنگ عشق صائب نیست هر صیدی
کجا تا بال آن مرغ همایون فال بگشاید
صائب تبریزی : غزلیات
غزل ۳۲۳۲ - به هر نامحرمی عاشق لب اظهار نگشاید
به هر نامحرمی عاشق لب اظهار نگشاید
گل این باغ، دفتر در حضور خار نگشاید
شکایت نامه ما سنگ را در گریه می آرد
الهی هیچ کافر مهر ازین طومار نگشاید؟
هوادار سر زلف صنم چون شمع می باید
که گر در آتش افتد از میان زنار نگشاید
نگه خون گشت در چشمم زبس نادیدنی دیدم
الهی هیچ کس آیینه در بازار نگشاید!
به جوش مشتری هر کس چو یوسف بر نمی آید
همان بهتر که دکان بر سر بازار نگشاید
که این ابر بلا را از سر من دور می سازد؟
اگر جوش جنون از سر مرا دستار نگشاید
همان در ناله طوفان می کنم با آن که می دانم
جرس را عقده از دل ناله های زار نگشاید
دلم دارد حضوری با خیال یار در خلوت
که تا صبح قیامت در به روی یار نگشاید
زسیر باغ جنت داغ عاشق تازه می گردد
دل آتش پرست از جلوه گلزار نگشاید
سری فردازد و عالم چون سر منصور می خواهد
به هر مشت گلی آغوش رغبت دار نگشاید
به عمری ناله ای از دل نخیزد عندلیبان را
اگر صائب درین گلشن لب گفتار نگشاید