عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۱۹ - هر شب که تو در بری بود آن شب عید
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۲۱ - آن آتش طور و شعله نور بیار
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۲۳ - شد باد سحر مشک فشان عنبر بیز
میرزا حبیب خراسانی : رباعیات
شماره ۴۴ - جامی و حریفی دو و بزم طربی
کوهی : غزلیات
شماره ۸ - ازگلستان جنان آمد صبا
ازگلستان جنان آمد صبا
جان هر سر در روان آمد صبا
بسکه می گوید ز گل گل در چمن
از نفیر بلبلان آمد صبا
سرو شد خرم بباغ اندر چمن
چون بصحن بوستان آمد صبا
تا گل و بلبل بهم شادی کنند
از برای دوستان آمد صبا
مشک بار آورد هر شاخ شجر
کز دو زلف گلرخان آمد صبا
در شب تاریک پیش زلف یار
رهنمای عاشقان آمد صبا
آتش اندر غنچه صد برگ زد
بر سر آب روان آمد صبا
از صبا بشنید کوهی بوی یار
چون سحر زان آستان آمد صبا
جان هر سر در روان آمد صبا
بسکه می گوید ز گل گل در چمن
از نفیر بلبلان آمد صبا
سرو شد خرم بباغ اندر چمن
چون بصحن بوستان آمد صبا
تا گل و بلبل بهم شادی کنند
از برای دوستان آمد صبا
مشک بار آورد هر شاخ شجر
کز دو زلف گلرخان آمد صبا
در شب تاریک پیش زلف یار
رهنمای عاشقان آمد صبا
آتش اندر غنچه صد برگ زد
بر سر آب روان آمد صبا
از صبا بشنید کوهی بوی یار
چون سحر زان آستان آمد صبا
کوهی : غزلیات
شماره ۲۳ - از شمع ماه روی تو پر زیور آفتاب
از شمع ماه روی تو پر زیور آفتاب
در مشعل فلک بمثل اخگر آفتاب
خورشید لایزال ز لاشرق چون بتافت
گشتند ذره ها همه مه پیکر آفتاب
از آب و رنگ لعل لب آب دار تو
دارد بجام لعل می انور آفتاب
هر جا قدم نهد صنم مه لقا روان
از خاکپای دوست برآرد سر آفتاب
از پرتو جمال تو ای پرتو اله
ذرات کاینات بسوزد در آفتاب
عشقت چو در دو کون خروسی بود سفید
چون آسمان و بیضه دراو اصفر آفتاب
از رشک روی ماه تو ای آفتاب جان
بیرون کشد ز جسم بشر جان در آفتاب
از آفتاب روی تو کوهی چو ماه شد
بخشد به آفتاب اکرم زیور آفتاب
در مشعل فلک بمثل اخگر آفتاب
خورشید لایزال ز لاشرق چون بتافت
گشتند ذره ها همه مه پیکر آفتاب
از آب و رنگ لعل لب آب دار تو
دارد بجام لعل می انور آفتاب
هر جا قدم نهد صنم مه لقا روان
از خاکپای دوست برآرد سر آفتاب
از پرتو جمال تو ای پرتو اله
ذرات کاینات بسوزد در آفتاب
عشقت چو در دو کون خروسی بود سفید
چون آسمان و بیضه دراو اصفر آفتاب
از رشک روی ماه تو ای آفتاب جان
بیرون کشد ز جسم بشر جان در آفتاب
از آفتاب روی تو کوهی چو ماه شد
بخشد به آفتاب اکرم زیور آفتاب
کوهی : غزلیات
شماره ۲۴ - خوانده ام از عنده ام الکتاب
خوانده ام از عنده ام الکتاب
آیه طوبی لهم حسن المآب
باز گشتم بسوی آن حضرت
چون شنودم ز حق الیه متاب
لمن الملک گفت حسن و رخش
کرد از خود سئوال و داد جواب
ماه و خورشید خاک آن کوبند
شد بر آن در اقل ما فی الباب
به کلام فصیح حضرت حق
میکند با حبیب خویش خطاب
تا به بخشد مرا وصال ابد
کرم و لطف اوست بی پایاب
مطلب گفت غیر ما از ما
چه عطا به ز دیدن وهاب
عشق در جان ما جمال نمود
چون بدرگاه دل شدم بواب
همچو خورشید صبحگاهی بود
آن مه بدر کرد رفع حجاب
شاهد غیب گوش دل ما لید
گفت بی ماجری شدی درخواب
چون رسیدی به آفتاب قدیم
برگذر کوهیا ز آب تراب
آیه طوبی لهم حسن المآب
باز گشتم بسوی آن حضرت
چون شنودم ز حق الیه متاب
لمن الملک گفت حسن و رخش
کرد از خود سئوال و داد جواب
ماه و خورشید خاک آن کوبند
شد بر آن در اقل ما فی الباب
به کلام فصیح حضرت حق
میکند با حبیب خویش خطاب
تا به بخشد مرا وصال ابد
کرم و لطف اوست بی پایاب
مطلب گفت غیر ما از ما
چه عطا به ز دیدن وهاب
عشق در جان ما جمال نمود
چون بدرگاه دل شدم بواب
همچو خورشید صبحگاهی بود
آن مه بدر کرد رفع حجاب
شاهد غیب گوش دل ما لید
گفت بی ماجری شدی درخواب
چون رسیدی به آفتاب قدیم
برگذر کوهیا ز آب تراب
کوهی : غزلیات
شماره ۲۹ - دلم آئینه آن دلستان است
دلم آئینه آن دلستان است
که او را آینه دایم عیان است
خود است آئینه خود در حقیقت
دل و جان و تنم هر سه نهان است
نفخت فیه من روحی بیان کرد
مثل بشنو همان لب در دهان است
حدیث کنت کنزا را فرو خوان
بدان سو شو عیان گنج روان است
چو گفت احببت گشتی آشکارا
چرا گفتی که آن دلبر نهان است
دو عالم از جمال اوست روشن
ببین روشن که خورشید جهان است
چو کبک مست کوهی بر سر سنگ
بصدا فغان انا الحق برزبان است
که او را آینه دایم عیان است
خود است آئینه خود در حقیقت
دل و جان و تنم هر سه نهان است
نفخت فیه من روحی بیان کرد
مثل بشنو همان لب در دهان است
حدیث کنت کنزا را فرو خوان
بدان سو شو عیان گنج روان است
چو گفت احببت گشتی آشکارا
چرا گفتی که آن دلبر نهان است
دو عالم از جمال اوست روشن
ببین روشن که خورشید جهان است
چو کبک مست کوهی بر سر سنگ
بصدا فغان انا الحق برزبان است
کوهی : غزلیات
شماره ۳۲ - رندی و شب روی به دو عالم چکار ماست
کوهی : غزلیات
شماره ۵۲ - هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
هر که دیوانه رخسار پریرویان نیست
آدمی زاده مگوئید که او حیوان نیست
هر که چون شمع نسوزد نشود روشن دل
محرم وصل حریم حرم جانان نیست
کو بکو قرب در آن کوی که بارش ندهند
پیش عید مه رخسارش اگر قربان نیست
بوی توحید ز بستان خدا نشنیده است
خار و گل در نظر عارف اگر یکسان نیست
غنچه از حجله بگلزار نخیزد از خواب
بلبل سوخته در باغ اگر نالان نیست
شب نشینان بوصالت نرسیدی روزی
چشم پرخواب تو گر رهزن بیداران نیست
کو هیا تا نه نشینی تو بمقصد نرسی
زانکه بوسیدن پای سگ او آسان نیست
آدمی زاده مگوئید که او حیوان نیست
هر که چون شمع نسوزد نشود روشن دل
محرم وصل حریم حرم جانان نیست
کو بکو قرب در آن کوی که بارش ندهند
پیش عید مه رخسارش اگر قربان نیست
بوی توحید ز بستان خدا نشنیده است
خار و گل در نظر عارف اگر یکسان نیست
غنچه از حجله بگلزار نخیزد از خواب
بلبل سوخته در باغ اگر نالان نیست
شب نشینان بوصالت نرسیدی روزی
چشم پرخواب تو گر رهزن بیداران نیست
کو هیا تا نه نشینی تو بمقصد نرسی
زانکه بوسیدن پای سگ او آسان نیست
کوهی : غزلیات
شماره ۵۸ - دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
دل من در بر دلدار چو گفت الله دوست
یار دانست که این عاشق دیرینه اوست
در برویم بگشاد و برخویشم بنشاند
با گدا پادشه هر دو جهان روی بر اوست
ساغر می ز لب لعل مرا گفت بگیر
نه از آن باده که در خم و صراحی و سبواست
عکس رخساره او در قدحی میدیدم
روشنم شد که می لعل و بت شاهد او است
ما که قشریم در این باغ توئی لب لباب
پوست از مغز برون آمده و مغز از پوست
ذات اسماء و صفات تو بتحقیق یکی است
چه درختست که پر سب و انارست و کدوست
کوهیا شعر تو اسرا ازل کرد بیان
تا نگویند حریفان که چرا بیهده گواست
یار دانست که این عاشق دیرینه اوست
در برویم بگشاد و برخویشم بنشاند
با گدا پادشه هر دو جهان روی بر اوست
ساغر می ز لب لعل مرا گفت بگیر
نه از آن باده که در خم و صراحی و سبواست
عکس رخساره او در قدحی میدیدم
روشنم شد که می لعل و بت شاهد او است
ما که قشریم در این باغ توئی لب لباب
پوست از مغز برون آمده و مغز از پوست
ذات اسماء و صفات تو بتحقیق یکی است
چه درختست که پر سب و انارست و کدوست
کوهیا شعر تو اسرا ازل کرد بیان
تا نگویند حریفان که چرا بیهده گواست
کوهی : غزلیات
شماره ۶۶ - ذات حق روشن است در آیات
کوهی : غزلیات
شماره ۷۵ - چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود
چو دل ز آئینه جان زنگ بزدود
در این آئینه حق دیدار بنمود
نباشد غیر حق آئینه حق
که جز او چیز دیگر نیست موجود
بذات خویش دارد عشق بازی
ایاز آمد دراینجا سر محمود
وجود ار عابد و معبود باشد
دل ما عابد و دلدار معبود
همه ذرات درجان در سجودند
چو آن خورشید جانها هست مسجود
چو شیطان هر که خود را غره می دید
بلعنت در فتاد و گشت مردود
بر آند آفتابی در دل شب
چو زلف از روی خود آن ماه بگشود
جمال خویشتن بنمود و می گفت
به بین ما را بچشم ما عیان زود
اگر حق را نه بینی درمحمد (ص)
محمد من رانی از چه فرمود
انا الحق جمله ذرات گفتند
که او در جان اشیا جان جان بود
مراد جان انسان جز خدا نیست
ز وصل حق رسیده او بمقصود
در این آئینه حق دیدار بنمود
نباشد غیر حق آئینه حق
که جز او چیز دیگر نیست موجود
بذات خویش دارد عشق بازی
ایاز آمد دراینجا سر محمود
وجود ار عابد و معبود باشد
دل ما عابد و دلدار معبود
همه ذرات درجان در سجودند
چو آن خورشید جانها هست مسجود
چو شیطان هر که خود را غره می دید
بلعنت در فتاد و گشت مردود
بر آند آفتابی در دل شب
چو زلف از روی خود آن ماه بگشود
جمال خویشتن بنمود و می گفت
به بین ما را بچشم ما عیان زود
اگر حق را نه بینی درمحمد (ص)
محمد من رانی از چه فرمود
انا الحق جمله ذرات گفتند
که او در جان اشیا جان جان بود
مراد جان انسان جز خدا نیست
ز وصل حق رسیده او بمقصود
کوهی : غزلیات
شماره ۸۵ - دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید
دل من بی جگری کرد و بجانان نرسید
درد هجران من از درد بدرمان نرسید
سالها در ره مقصود بسر میرفتیم
عمرم آخر شد و این راه بپایان نرسید
غرقه بحر تحیر دل من با لب خشک
در عطش هر دو بسر چشمه حیوان نرسید
گریه چشم من از ابر گهر بار گذشت
مرهم ریش دلم زان لب خندان نرسید
خار خوردیم و همه خون جگر پالودیم
هیچ بوئی بشامم ز گلستان نرسید
این همه گریه و زاری که تو کردی کوهی
هیچ رحمی بتو از حضرت رحمان نرسید
درد هجران من از درد بدرمان نرسید
سالها در ره مقصود بسر میرفتیم
عمرم آخر شد و این راه بپایان نرسید
غرقه بحر تحیر دل من با لب خشک
در عطش هر دو بسر چشمه حیوان نرسید
گریه چشم من از ابر گهر بار گذشت
مرهم ریش دلم زان لب خندان نرسید
خار خوردیم و همه خون جگر پالودیم
هیچ بوئی بشامم ز گلستان نرسید
این همه گریه و زاری که تو کردی کوهی
هیچ رحمی بتو از حضرت رحمان نرسید
کوهی : غزلیات
شماره ۹۵ - از جیب عدم وجود سر زد
کوهی : غزلیات
شماره ۹۷ - بیاد لعل تو خون دلم شراب شود
بیاد لعل تو خون دلم شراب شود
چو باده چشم تو نو شد جگر کباب شود
ز خوندل که دو چشم تو باده می نوشد
فغان و ناله ز خون چون نی و رباب شود
در آن شبی که شراب از لب حبیب خورم
ز عکس ساعد او ساغر آفتاب شود
ز نور طلعت او سوخت هر چه موجود است
بغیر زلف که بر روی او نقاب شود
چو هر چه هست همه اوست ظاهرو باطن
بیا بگو که برای چه در حجاب شود
به بین بآدم خاکی که هست گرد آلود
به بین که آینه ذات او تراب شود
بعالم جبروت است جان کوهی محو
چو دید خانه تن عاقبت خراب شود
چو باده چشم تو نو شد جگر کباب شود
ز خوندل که دو چشم تو باده می نوشد
فغان و ناله ز خون چون نی و رباب شود
در آن شبی که شراب از لب حبیب خورم
ز عکس ساعد او ساغر آفتاب شود
ز نور طلعت او سوخت هر چه موجود است
بغیر زلف که بر روی او نقاب شود
چو هر چه هست همه اوست ظاهرو باطن
بیا بگو که برای چه در حجاب شود
به بین بآدم خاکی که هست گرد آلود
به بین که آینه ذات او تراب شود
بعالم جبروت است جان کوهی محو
چو دید خانه تن عاقبت خراب شود
کوهی : غزلیات
شماره ۹۹ - از لعل یار باده ما خوشگوار شد
از لعل یار باده ما خوشگوار شد
شکر خدا که مستی جان بیخمار شد
روز ازل که گفت الست و بربکم
گفتیم ما بلی و خدا آشکار شد
تا دل شنید زمزمه یار را ز جان
افغان و ناله اش بیکی صد هزار شد
بر باد رفت آن گل سیراب سرو قد
عالم ز اشک و گریه ما نوبهار شد
از بسکه خونگریست دل عاشقان بدرد
صحرا و کوه و دشت همه لاله زار شد
کوهی ز کف دل نرود یک نفس زدن
چون در دیار در دل او یار غار شد
ذات و اسماء و صفاتش را در انسان دیده اند
پرتو خورشید را در ماه تابان دیده اند
در مقام لی مع الله بدر را ایام بیض
ز اول شب تا سحر خورشید رخشان دیده اند
از سقیهم ربهم جم طهوری بی خمار
باده نوشان هر صباح از بزم سبحان دیده اند
از شراب لعل غنچه هر سحر در بوستان
بلبل دیوانه را مست و غزلخوان دیده اند
در خم زلف سیاه او که واللیل آمده است
والضحی را فی المثل شمع شبستان دیده اند
تیر ما زاغ البصر کو جز خدا چیزی نماند
در سیاهی های چشم تنگ ترکان دیده اند
حبذا قومی که ایشان در مقام نیستی
فقر را در هر دو عالم شاه و سلطان دیده اند
کرده اند از حق گدائی انبیا و اولیا
زانکه محسن را بمعنی عین احسان دیده اند
برده اند گوی از ملایک در سجود ابرویش
تیز بینانی که واجب را در امکان دیده اند
حی جاویدند رندانی که بوسی از لبش
خورده اند و زندگی از آب حیوان دیده اند
در میان گریه ارباب نظر چون آفتاب
لعل او در حقه یاقوت خندان دیده اند
کوهیا شکل دهانش را که گوئی ذره است
در دل خورشید رویش خورده بینان دیده اند
شکر خدا که مستی جان بیخمار شد
روز ازل که گفت الست و بربکم
گفتیم ما بلی و خدا آشکار شد
تا دل شنید زمزمه یار را ز جان
افغان و ناله اش بیکی صد هزار شد
بر باد رفت آن گل سیراب سرو قد
عالم ز اشک و گریه ما نوبهار شد
از بسکه خونگریست دل عاشقان بدرد
صحرا و کوه و دشت همه لاله زار شد
کوهی ز کف دل نرود یک نفس زدن
چون در دیار در دل او یار غار شد
ذات و اسماء و صفاتش را در انسان دیده اند
پرتو خورشید را در ماه تابان دیده اند
در مقام لی مع الله بدر را ایام بیض
ز اول شب تا سحر خورشید رخشان دیده اند
از سقیهم ربهم جم طهوری بی خمار
باده نوشان هر صباح از بزم سبحان دیده اند
از شراب لعل غنچه هر سحر در بوستان
بلبل دیوانه را مست و غزلخوان دیده اند
در خم زلف سیاه او که واللیل آمده است
والضحی را فی المثل شمع شبستان دیده اند
تیر ما زاغ البصر کو جز خدا چیزی نماند
در سیاهی های چشم تنگ ترکان دیده اند
حبذا قومی که ایشان در مقام نیستی
فقر را در هر دو عالم شاه و سلطان دیده اند
کرده اند از حق گدائی انبیا و اولیا
زانکه محسن را بمعنی عین احسان دیده اند
برده اند گوی از ملایک در سجود ابرویش
تیز بینانی که واجب را در امکان دیده اند
حی جاویدند رندانی که بوسی از لبش
خورده اند و زندگی از آب حیوان دیده اند
در میان گریه ارباب نظر چون آفتاب
لعل او در حقه یاقوت خندان دیده اند
کوهیا شکل دهانش را که گوئی ذره است
در دل خورشید رویش خورده بینان دیده اند
کوهی : غزلیات
شماره ۱۱۹ - سرو از قد تو در باغ گل اندام آمد
کوهی : غزلیات
شماره ۱۴۴ - هر که جویای کریم آمد کرم می بایدش
هر که جویای کریم آمد کرم می بایدش
در ره رزق خدا از سر قدم می بایدش
هر که قانع شد بدرد عشق جانان همچو ما
ترک سوداهای فکر بیش وکم می بایدش
تا سواد الوجه فی الدارین او باشد درست
از سر زلف سیاه خود علم می بایدش
بهر یاقوت لب دلجوی جان بخش حبیب
قوت جان از آه و اشک و درد و غم می بایدش
با غم جانان بباید ساخت در دنیا و دین
دل که او را جاودان ناز و نعم می بایدش
دم نمی باید زدن بی یاد آن دلبر دمی
گر از آن لب ساغر می دمبدم می بایدش
وانکه چون کوهی بفقر و فاقه می سازد مدام
صبر همچون کوهی در جبر و ستم می بایدش
در ره رزق خدا از سر قدم می بایدش
هر که قانع شد بدرد عشق جانان همچو ما
ترک سوداهای فکر بیش وکم می بایدش
تا سواد الوجه فی الدارین او باشد درست
از سر زلف سیاه خود علم می بایدش
بهر یاقوت لب دلجوی جان بخش حبیب
قوت جان از آه و اشک و درد و غم می بایدش
با غم جانان بباید ساخت در دنیا و دین
دل که او را جاودان ناز و نعم می بایدش
دم نمی باید زدن بی یاد آن دلبر دمی
گر از آن لب ساغر می دمبدم می بایدش
وانکه چون کوهی بفقر و فاقه می سازد مدام
صبر همچون کوهی در جبر و ستم می بایدش
کوهی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - آن ماه در آمد از درم دوش
آن ماه در آمد از درم دوش
از زلف دو حلقه کرده درگوش
گفتا که نمیکنم سلامت
اما چو تو کرده ای فراموش
این گفت و نقاب را برانداخت
از روی چو ماه و زلف مه پوش
بر خاک فتادم و طپیدم
از باده وصل گشته بیهوش
گفتم بنمایمت بعالم
گفتا که مرا به خلق مفروش
آنگاه سرم ز خاک برداشت
لب بر لب من نهاد و خاموش
کوهی چوبشب کشید زلفش
خورشید نمود از مه روش
از زلف دو حلقه کرده درگوش
گفتا که نمیکنم سلامت
اما چو تو کرده ای فراموش
این گفت و نقاب را برانداخت
از روی چو ماه و زلف مه پوش
بر خاک فتادم و طپیدم
از باده وصل گشته بیهوش
گفتم بنمایمت بعالم
گفتا که مرا به خلق مفروش
آنگاه سرم ز خاک برداشت
لب بر لب من نهاد و خاموش
کوهی چوبشب کشید زلفش
خورشید نمود از مه روش