تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
روستائیی بشهر مرو رفت
در میان مسجد جامع بخفت
بود بر پایش کدوئی بسته چست
تا نگردد گم در آن شهر از نخست
دیگری آن باز کرد از پای او
بست بر پا خفت بر بالای او
مرد چون بیدار شد دل خسته دید
کاین کدو بر پای آن کس بسته دید
در تحیر آمد و سرگشته شد
گفت یا رب روستائی گشته شد
ای خدا گر او منم پس من چهام
ور منست او او نگوید من کیم
در میان نفی و اثباتم مدام
نه بمن شد کار و نه بی من تمام
در میان این و آن درماندهام
در یقین و در گمان درماندهام
در میان مسجد جامع بخفت
بود بر پایش کدوئی بسته چست
تا نگردد گم در آن شهر از نخست
دیگری آن باز کرد از پای او
بست بر پا خفت بر بالای او
مرد چون بیدار شد دل خسته دید
کاین کدو بر پای آن کس بسته دید
در تحیر آمد و سرگشته شد
گفت یا رب روستائی گشته شد
ای خدا گر او منم پس من چهام
ور منست او او نگوید من کیم
در میان نفی و اثباتم مدام
نه بمن شد کار و نه بی من تمام
در میان این و آن درماندهام
در یقین و در گمان درماندهام
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
بود ملاحی معمر کار دان
زو کسی پرسید کای بسیار دان
از عجایبهای دریا بازگوی
گفتش آن ملاح کای اسرار جوی
این عجبتر دیدهام من کز بحار
در سلامت کشتی آید باکنار
کشتئی بر روی غرقابی مدام
موج میآید دمادم بر دوام
ما میان موج و غرقابی سیاه
منتظر تا باد چون آید ز راه
بر نیاید هیچ کاری از حیل
و اطلاعی نیست بر لوح ازل
پس طریق تو بفرمان رفتن است
بیخودی در وادی جان رفتن است
بنده آن بهتر که بر فرمان رود
کز خداوند آنچه خواهد آن رود
زو کسی پرسید کای بسیار دان
از عجایبهای دریا بازگوی
گفتش آن ملاح کای اسرار جوی
این عجبتر دیدهام من کز بحار
در سلامت کشتی آید باکنار
کشتئی بر روی غرقابی مدام
موج میآید دمادم بر دوام
ما میان موج و غرقابی سیاه
منتظر تا باد چون آید ز راه
بر نیاید هیچ کاری از حیل
و اطلاعی نیست بر لوح ازل
پس طریق تو بفرمان رفتن است
بیخودی در وادی جان رفتن است
بنده آن بهتر که بر فرمان رود
کز خداوند آنچه خواهد آن رود
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
کرد ازمکه عمر عزم سفر
در سرای آبستنی بودش مگر
گفت الهی ای جهان روشن بتو
رفتم و طفلم سپردم من بتو
چون عمر القصه بازآمد زراه
مرده بود آبستنش از دیرگاه
از سر گور زن آوازی رسید
کانچه بسپردی بیا کامد پدید
رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک
دید آن زن نیمهٔ ریزیده پاک
نیم دیگر زنده بود و تازه بود
طفل را زو شیر بی اندازه بود
در گرفته بود طفلش آن زمان
ای عجب پستان مادر در هان
برگرفت او را عمر زانجایگاه
هاتفیش آواز داد از پیشگاه
کانچه بسپردی بحق با تو سپرد
مادرش را چون بنسپردی بمرد
عصمت حق گر نباشد دسترس
خلق در عصمت نماند یک نفس
در سرای آبستنی بودش مگر
گفت الهی ای جهان روشن بتو
رفتم و طفلم سپردم من بتو
چون عمر القصه بازآمد زراه
مرده بود آبستنش از دیرگاه
از سر گور زن آوازی رسید
کانچه بسپردی بیا کامد پدید
رفت امیرالمؤمنین بگشاد خاک
دید آن زن نیمهٔ ریزیده پاک
نیم دیگر زنده بود و تازه بود
طفل را زو شیر بی اندازه بود
در گرفته بود طفلش آن زمان
ای عجب پستان مادر در هان
برگرفت او را عمر زانجایگاه
هاتفیش آواز داد از پیشگاه
کانچه بسپردی بحق با تو سپرد
مادرش را چون بنسپردی بمرد
عصمت حق گر نباشد دسترس
خلق در عصمت نماند یک نفس
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
گفت رکن الدین اکافی مگر
می فشاند اندر سخن روزی گهر
مجلس او پارهٔ شوریده شد
خواجه را آن از کسی پرسیده شد
کاین چه افتادست وین شورش چراست
ما نمیدانیم بر گوئید راست
آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد
در نهان کفشی بدزدید و ببرد
کفش ازو میبستدیم اینجایگاه
شورشی برخاست زان گم کرده راه
خواجه میگفتش مکن قصه دراز
زانکه گر روزی خدای بی نیاز
برفکندی پردهٔ عصمت ز ما
کفش دزد اولستی این گدا
کس چه داند تا چه حکمت میرود
هر وجودی را چه قسمت میرود
خون صدیقان ازین حسرت بریخت
واسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
گرچه ره جستند هر سوئی ازین
پی نبردند ای عجب موئی ازین
صد جهان حسرت بجان پاک در
میتوان دیدن بزیر خاک در
می فشاند اندر سخن روزی گهر
مجلس او پارهٔ شوریده شد
خواجه را آن از کسی پرسیده شد
کاین چه افتادست وین شورش چراست
ما نمیدانیم بر گوئید راست
آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد
در نهان کفشی بدزدید و ببرد
کفش ازو میبستدیم اینجایگاه
شورشی برخاست زان گم کرده راه
خواجه میگفتش مکن قصه دراز
زانکه گر روزی خدای بی نیاز
برفکندی پردهٔ عصمت ز ما
کفش دزد اولستی این گدا
کس چه داند تا چه حکمت میرود
هر وجودی را چه قسمت میرود
خون صدیقان ازین حسرت بریخت
واسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
گرچه ره جستند هر سوئی ازین
پی نبردند ای عجب موئی ازین
صد جهان حسرت بجان پاک در
میتوان دیدن بزیر خاک در
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
مرتضی را گفت مردی نامور
تو چه میدانی بعالم بیشتر
گفت طاعت بیشتر بر آسمانست
زانکه آنجا منزل روحانیانست
لیک بر روی زمین از خشک و تر
هیچم از غفلت نیاید بیشتر
ور ز زیر خاک میپرسیم نیز
نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز
آنکه را از خاک و خون بندی بود
در نگر تاحسرتش چندی بود
کار عالم زادنست و مردنست
گه پدید آوردن و گه بردنست
لاجرم این کار بی پایان فتاد
تا ابد این درد بیدرمان فتاد
این چنین کاری که بیش از حدماست
از زحیر ما نخواهد گشت راست
تو چه میدانی بعالم بیشتر
گفت طاعت بیشتر بر آسمانست
زانکه آنجا منزل روحانیانست
لیک بر روی زمین از خشک و تر
هیچم از غفلت نیاید بیشتر
ور ز زیر خاک میپرسیم نیز
نیست بیش از حسرت آنجا هیچ چیز
آنکه را از خاک و خون بندی بود
در نگر تاحسرتش چندی بود
کار عالم زادنست و مردنست
گه پدید آوردن و گه بردنست
لاجرم این کار بی پایان فتاد
تا ابد این درد بیدرمان فتاد
این چنین کاری که بیش از حدماست
از زحیر ما نخواهد گشت راست
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
سالخورده پیر زالی تنگدست
کرده بودی پیش گورستان نشست
سال و ماهش خرقهٔ در پیش بود
صد هزاران بخیه بر وی بیش بود
هر دمش چون مردهٔ در میرسید
او بهر یک بخیهٔ بر میکشید
گر شدی یک مرده گر ده آشکار
او بهر یک بخیهٔ بردی بکار
چون همی افتاد مرگی هر زمان
خرقه شد در بخیه صد پاره نهان
عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد
پیره زن را کار از برگ اوفتاد
مرده آوردند بسیارش به پیش
در غلط افتاد زن در کار خویش
گشت عاجز برد در فریاد دست
رشته را گسست و سوزن راشکست
گفت نیست این کار کار چون منی
تا کیم از رشتهٔ و سوزنی
نیزم از سوزن نباید دوختن
خرقه بر آتش بخواهم سوختن
این چنین کاری که هر ساعت مراست
کی شود از سوزن و از رشته راست
چون فلک میبایدم سرگشتهٔ
کاین نه کار سوزنست و رشتهٔ
چون تو دایم ماندهٔ بی عقل و هوش
در نیاری این سخن هرگز بگوش
زانک اگر تو بشنوی زین یک سخن
در بر تو پیرهن گردد کفن
کرده بودی پیش گورستان نشست
سال و ماهش خرقهٔ در پیش بود
صد هزاران بخیه بر وی بیش بود
هر دمش چون مردهٔ در میرسید
او بهر یک بخیهٔ بر میکشید
گر شدی یک مرده گر ده آشکار
او بهر یک بخیهٔ بردی بکار
چون همی افتاد مرگی هر زمان
خرقه شد در بخیه صد پاره نهان
عاقبت روزی بسی مرگ اوفتاد
پیره زن را کار از برگ اوفتاد
مرده آوردند بسیارش به پیش
در غلط افتاد زن در کار خویش
گشت عاجز برد در فریاد دست
رشته را گسست و سوزن راشکست
گفت نیست این کار کار چون منی
تا کیم از رشتهٔ و سوزنی
نیزم از سوزن نباید دوختن
خرقه بر آتش بخواهم سوختن
این چنین کاری که هر ساعت مراست
کی شود از سوزن و از رشته راست
چون فلک میبایدم سرگشتهٔ
کاین نه کار سوزنست و رشتهٔ
چون تو دایم ماندهٔ بی عقل و هوش
در نیاری این سخن هرگز بگوش
زانک اگر تو بشنوی زین یک سخن
در بر تو پیرهن گردد کفن
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
آن یکی پرسید از عباسه باز
گفت ای نطقت کلید گنج راز
نیست کس از سیم داران مونست
می نیاید خواجهٔ در مجلست
گفت کی آید بر من سیم دار
کز منش بر هم نماند کار و بار
سیم داری کو بمجلس آیدم
گر همه چون زر بود مس آیدم
جیب در گردن رسن گردانمش
پیرهن در بر کفن گردانمش
از زفان من بچشم سیم دار
چون لحد گردد سرای زرنگار
عیب او پوشید نتوانم برو
دین او را کفر گردانم برو
این چنین کس کی کند رغبت بمن
کی درست آید چنین نسبت بمن
سوی هر ظالم بود رغبت ترا
کی توان کردن بمن نسبت ترا
درگه ظالم چه جای مؤمن است
هرکه در آتش رود ناایمن است
گفت ای نطقت کلید گنج راز
نیست کس از سیم داران مونست
می نیاید خواجهٔ در مجلست
گفت کی آید بر من سیم دار
کز منش بر هم نماند کار و بار
سیم داری کو بمجلس آیدم
گر همه چون زر بود مس آیدم
جیب در گردن رسن گردانمش
پیرهن در بر کفن گردانمش
از زفان من بچشم سیم دار
چون لحد گردد سرای زرنگار
عیب او پوشید نتوانم برو
دین او را کفر گردانم برو
این چنین کس کی کند رغبت بمن
کی درست آید چنین نسبت بمن
سوی هر ظالم بود رغبت ترا
کی توان کردن بمن نسبت ترا
درگه ظالم چه جای مؤمن است
هرکه در آتش رود ناایمن است
عطار نیشابوری : بخش بیست و سوم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
المقالة الرابعة و العشرون
سالک طیار شد پیش طیور
گفت ای پرندگان نار و نور
ای برون جسته ز دام پر بلا
صف کشیده جمله فی جوالسما
هم زفان مرغ در شهر شماست
هم نوا و نور از بهر شماست
زاشیان بی صفت پریدهاید
در جهان معرفت گردیدهاید
هم ز بال و پر قفس بشکستهاید
هم ز دام و بند بیرون جستهاید
از شما شد هدهد دلاله کار
صاحب انگشتری را راز دار
این شما را بس که هدهد یافتست
وز چنان شاهی تفقد یافتست
شب هوای طشت پروین میکنید
تا سحرگه خایه زرین میکنید
ای همه بیواسطه بشتافته
چینه از تغدوا خماصاً یافته
زیر سایه غرب تا شرق شما
سایهٔ سیمرغ بر فرق شما
چون شما را صحبت سیمرغ هست
هرچه خواهم تا بشیر مرغ هست
طفل راهم چارهٔ شیری کنید
می بمیرم تشنه تدبیری کنید
چون شنیدند این سخن مرغان باغ
شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ
مرغ گفت ای بیخبر از حال من
زین مصیبت سوخت پر وبال من
زین غمم در خون و درگل مانده
همچو مرغی نیم بسمل مانده
جملهٔ عالم به پر پیمودهام
پر و منقارم بخون آلودهام
روز تا شب این طلب میکردهام
خواب را شب خوش بشب میکردهام
عاقبت همچون تو حیران ماندهام
بال و پر زین جست و جو افشاندهام
هست مرغ عاشق ما عندلیب
واو ندارد هیچ جز دستان نصیب
گر همایست استخوانی میخورد
تا ازو شاهی جهانی میخورد
جلوهٔ طاوس منگر این نگر
کو فرو آرد بیک میویز سر
هدهد از خود نیز در سر میکند
در سرش چیزیست سر بر میکند
چون شتر مرغی ما سیمرغ دید
لاجرم از ننگ ما عزلت گزید
گر تو پریدن بپر ما کنی
پر بریزی خویش را رسوا کنی
سالک آمد پیش پیر بی نظیر
داد حالی شرح از زاری چو زیر
پیر گفتش هست مرغ از بس کمال
جملهٔ معنی علوی را مثال
معنئی کان از سر خیری بود
صورتش را آخرت طیری بود
ذات جان را معنی بسیار هست
لیک تا نقد تو گردد کار هست
هر معانی کان ترا درجان بود
تا نپیوندد بتن پنهان بود
چون بتن پیوست آن خاص آن تست
نیست خاص آن تو گردر جان تست
دولت دین گر میسر گرددت
نقد جان با تن برابر گرددت
گفت ای پرندگان نار و نور
ای برون جسته ز دام پر بلا
صف کشیده جمله فی جوالسما
هم زفان مرغ در شهر شماست
هم نوا و نور از بهر شماست
زاشیان بی صفت پریدهاید
در جهان معرفت گردیدهاید
هم ز بال و پر قفس بشکستهاید
هم ز دام و بند بیرون جستهاید
از شما شد هدهد دلاله کار
صاحب انگشتری را راز دار
این شما را بس که هدهد یافتست
وز چنان شاهی تفقد یافتست
شب هوای طشت پروین میکنید
تا سحرگه خایه زرین میکنید
ای همه بیواسطه بشتافته
چینه از تغدوا خماصاً یافته
زیر سایه غرب تا شرق شما
سایهٔ سیمرغ بر فرق شما
چون شما را صحبت سیمرغ هست
هرچه خواهم تا بشیر مرغ هست
طفل راهم چارهٔ شیری کنید
می بمیرم تشنه تدبیری کنید
چون شنیدند این سخن مرغان باغ
شد جهان بر چشمشان چون پر زاغ
مرغ گفت ای بیخبر از حال من
زین مصیبت سوخت پر وبال من
زین غمم در خون و درگل مانده
همچو مرغی نیم بسمل مانده
جملهٔ عالم به پر پیمودهام
پر و منقارم بخون آلودهام
روز تا شب این طلب میکردهام
خواب را شب خوش بشب میکردهام
عاقبت همچون تو حیران ماندهام
بال و پر زین جست و جو افشاندهام
هست مرغ عاشق ما عندلیب
واو ندارد هیچ جز دستان نصیب
گر همایست استخوانی میخورد
تا ازو شاهی جهانی میخورد
جلوهٔ طاوس منگر این نگر
کو فرو آرد بیک میویز سر
هدهد از خود نیز در سر میکند
در سرش چیزیست سر بر میکند
چون شتر مرغی ما سیمرغ دید
لاجرم از ننگ ما عزلت گزید
گر تو پریدن بپر ما کنی
پر بریزی خویش را رسوا کنی
سالک آمد پیش پیر بی نظیر
داد حالی شرح از زاری چو زیر
پیر گفتش هست مرغ از بس کمال
جملهٔ معنی علوی را مثال
معنئی کان از سر خیری بود
صورتش را آخرت طیری بود
ذات جان را معنی بسیار هست
لیک تا نقد تو گردد کار هست
هر معانی کان ترا درجان بود
تا نپیوندد بتن پنهان بود
چون بتن پیوست آن خاص آن تست
نیست خاص آن تو گردر جان تست
دولت دین گر میسر گرددت
نقد جان با تن برابر گرددت
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
الحكایة و التمثیل
گفت محمود آن جهان را پادشاه
در شکاری دور افتاد از سپاه
در دهی افتاد ویران سر بسر
پیر زالی دید پیش رهگذر
گاو میدوشید روئی چون بهی
گفت ای زن شربتی شیرم دهی
پیرزن گفتش که ای میر اجل
شیر را آخر کجاباشد محل
شوهر من گر بدی اینجایگاه
گاو کردی پیش تو قربان راه
گر شتابت نیست مهمانت کنم
نقد من گاویست قربانت کنم
زان سخن محمود خوش دل گشت ازو
شد پیاده زود بر نگذشت ازو
گاو را در حال دوشیدن گرفت
شیر از پستانش جوشیدن گرفت
دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت
کان بماهی دست زال پیر ریخت
پیرزن چون دید آن بسیار شیر
گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر
زانکه هر انگشت تو گوئی عیان
چشمهٔ پر شیر دارد در میان
با چنین دستی که این ساعت تراست
شیرت از بهر چه میبایست خواست
دولتی داری چو دریا بی کنار
من ندانم تا چه مردی ای سوار
شیرخور نه از من از بازوی خویش
زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش
خویشتن را نقد چندین شیرازو
من بماهی دیدهام ای میر ازو
این همه شیرم که از دست تو زاد
این نه پستان داد کاین دست تو داد
تا درنی بودند صحرائی سپاه
از همه سوئی درآمد گرد شاه
سجده میبردند پیش روی او
حلقه میکردند از هر سوی او
پیرزن را حال اومعلوم گشت
همچو سنگی بود همچون موم گشت
دست و پایش پیش شاه از کار شد
خجلت و تشویر او بسیار شد
گفت تااکنون که مینشناختم
گاو را قربان تو میساختم
چون بدانستم برای جان تو
خویشتن را میکنم قربان تو
از حدیث پیرزن خوش گشت شاه
گفت هر حاجت که میباید بخواه
گفت آن خواهم که گه گه شهریار
اوفتد از لشکر خود بر کنار
آیدم مهمان به تنهائی خویش
فرد آید سوی سودائی خویش
زانکه من بی طاقتم سر تاقدم
می ندارم طاقت کوس و علم
شاه آن ده را عمارت ساز کرد
از برای پیر زن آغاز کرد
ده بدو بخشید وزانجا در گذشت
پیرزن را این سخن شد سرگذشت
چون نبد محمود را دولت مجاز
هرکجا میشد بدو میگشت باز
دولت آمد اصل مردم هوش دار
این قدر دولت که داری گوش دار
ور نداری گوش آن اندک قدر
چشم بد در حال آید کارگر
در شکاری دور افتاد از سپاه
در دهی افتاد ویران سر بسر
پیر زالی دید پیش رهگذر
گاو میدوشید روئی چون بهی
گفت ای زن شربتی شیرم دهی
پیرزن گفتش که ای میر اجل
شیر را آخر کجاباشد محل
شوهر من گر بدی اینجایگاه
گاو کردی پیش تو قربان راه
گر شتابت نیست مهمانت کنم
نقد من گاویست قربانت کنم
زان سخن محمود خوش دل گشت ازو
شد پیاده زود بر نگذشت ازو
گاو را در حال دوشیدن گرفت
شیر از پستانش جوشیدن گرفت
دست شاه آن لحظه چندان شیر ریخت
کان بماهی دست زال پیر ریخت
پیرزن چون دید آن بسیار شیر
گفت تو شیر از چه خواهی ای امیر
زانکه هر انگشت تو گوئی عیان
چشمهٔ پر شیر دارد در میان
با چنین دستی که این ساعت تراست
شیرت از بهر چه میبایست خواست
دولتی داری چو دریا بی کنار
من ندانم تا چه مردی ای سوار
شیرخور نه از من از بازوی خویش
زانکه خواهی خورد از پهلوی خویش
خویشتن را نقد چندین شیرازو
من بماهی دیدهام ای میر ازو
این همه شیرم که از دست تو زاد
این نه پستان داد کاین دست تو داد
تا درنی بودند صحرائی سپاه
از همه سوئی درآمد گرد شاه
سجده میبردند پیش روی او
حلقه میکردند از هر سوی او
پیرزن را حال اومعلوم گشت
همچو سنگی بود همچون موم گشت
دست و پایش پیش شاه از کار شد
خجلت و تشویر او بسیار شد
گفت تااکنون که مینشناختم
گاو را قربان تو میساختم
چون بدانستم برای جان تو
خویشتن را میکنم قربان تو
از حدیث پیرزن خوش گشت شاه
گفت هر حاجت که میباید بخواه
گفت آن خواهم که گه گه شهریار
اوفتد از لشکر خود بر کنار
آیدم مهمان به تنهائی خویش
فرد آید سوی سودائی خویش
زانکه من بی طاقتم سر تاقدم
می ندارم طاقت کوس و علم
شاه آن ده را عمارت ساز کرد
از برای پیر زن آغاز کرد
ده بدو بخشید وزانجا در گذشت
پیرزن را این سخن شد سرگذشت
چون نبد محمود را دولت مجاز
هرکجا میشد بدو میگشت باز
دولت آمد اصل مردم هوش دار
این قدر دولت که داری گوش دار
ور نداری گوش آن اندک قدر
چشم بد در حال آید کارگر
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
الحكایة و التمثیل
شهریاری بود عالی شیوهٔ
در جوارش بود کنج بیوهٔ
بیوه هر روزی برافکندی سپند
در تعجب ماندی شاه بلند
خادمی را خواند روزی شهریار
داد صد دینارش از زر عیار
گفت رو این پیرزن را ده زشاه
پس بپرس از وی که هر روزی پگاه
این سپند از بهر چه سوزی همی
چون نداری یک شبه روزی همی
رفت خادم زر بداد و گفت راز
پیر زن در حال گفت ای سرفراز
هرچه در کلّ جهان نامش بری
عاقبت چشمش رسد تا بنگری
از گدائی گرچه جان میسوختم
این سپند از بهر آن میسوختم
چون گدائی خود آمد در خورم
گفتمش چشمی رسد تا بنگرم
اینکم تو زر نهادی در کنار
آن گدائی رفت و گشتم سیم دار
دیدی آخر چون مرا چشمی بدید
آن گدائی مرا چشمی رسید
فارغ از عالم گدائی راندن
بهتر از صد پادشائی راندن
چون بود هر روز یک نانت پسند
هیچ قیدی نیز درجانت مبند
در جوارش بود کنج بیوهٔ
بیوه هر روزی برافکندی سپند
در تعجب ماندی شاه بلند
خادمی را خواند روزی شهریار
داد صد دینارش از زر عیار
گفت رو این پیرزن را ده زشاه
پس بپرس از وی که هر روزی پگاه
این سپند از بهر چه سوزی همی
چون نداری یک شبه روزی همی
رفت خادم زر بداد و گفت راز
پیر زن در حال گفت ای سرفراز
هرچه در کلّ جهان نامش بری
عاقبت چشمش رسد تا بنگری
از گدائی گرچه جان میسوختم
این سپند از بهر آن میسوختم
چون گدائی خود آمد در خورم
گفتمش چشمی رسد تا بنگرم
اینکم تو زر نهادی در کنار
آن گدائی رفت و گشتم سیم دار
دیدی آخر چون مرا چشمی بدید
آن گدائی مرا چشمی رسید
فارغ از عالم گدائی راندن
بهتر از صد پادشائی راندن
چون بود هر روز یک نانت پسند
هیچ قیدی نیز درجانت مبند
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
الحكایة و التمثیل
چون بچین افتاد اسکندر ز راه
داشتش فغفور چین در چین نگاه
کرد بزمی آنچنان شاهانه راست
کان صفت ناید بصد افسانه راست
چند کاسه پیش اسکندر نهاد
پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد
گفت بسم اللّه بکن دستی دراز
تا کنند آنگه سپه دستی فراز
گفت اسکندر که پیشم قوت نیست
کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست
کاسه پر جوهر چرا کردی بگو
کی خورد مردم چنین خوردی بگو
شاه چین گفتش که ای بحر علوم
تو نسازی قوت خود جوهر بروم
گفت جوهر چون تواند خورد کس
گردهٔ دو نان مرا قوتست و بس
کار من بی شک چو کار خاص و عام
میشود روزی بدو گرده تمام
شاه گفتش چون نمیخوردی گهر
می نبایستت دو گرده بیشتر
مینشد در روم این دو گرده راست
کز چنان جائیت بر بایست خاست
جملهٔ عالم بزیر پای کرد
عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد
راه میپیمود با چندین سپاه
کرد چندینی رعیت را تباه
این دو گرده راست میبایست کرد
هم بروم آزاد میبایست خورد
چون ازو بشنود اسکندر دلیل
کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل
در سفر گفت این فتوحم بس بود
تا قیامت قوت روحم بس بود
ترک گفتم من سفر یکبارگی
عزلتی جویم ازین آوارگی
هیچکس را در جهان بحر و بر
از قناعت نیست ملکی بیشتر
داشتش فغفور چین در چین نگاه
کرد بزمی آنچنان شاهانه راست
کان صفت ناید بصد افسانه راست
چند کاسه پیش اسکندر نهاد
پر در و پر لعل و پر گوهر نهاد
گفت بسم اللّه بکن دستی دراز
تا کنند آنگه سپه دستی فراز
گفت اسکندر که پیشم قوت نیست
کاسه جز پر لعل و پر یاقوت نیست
کاسه پر جوهر چرا کردی بگو
کی خورد مردم چنین خوردی بگو
شاه چین گفتش که ای بحر علوم
تو نسازی قوت خود جوهر بروم
گفت جوهر چون تواند خورد کس
گردهٔ دو نان مرا قوتست و بس
کار من بی شک چو کار خاص و عام
میشود روزی بدو گرده تمام
شاه گفتش چون نمیخوردی گهر
می نبایستت دو گرده بیشتر
مینشد در روم این دو گرده راست
کز چنان جائیت بر بایست خاست
جملهٔ عالم بزیر پای کرد
عزم یک یک شهر و یک یک جای کرد
راه میپیمود با چندین سپاه
کرد چندینی رعیت را تباه
این دو گرده راست میبایست کرد
هم بروم آزاد میبایست خورد
چون ازو بشنود اسکندر دلیل
کرد از آنجا هم در آن ساعت رحیل
در سفر گفت این فتوحم بس بود
تا قیامت قوت روحم بس بود
ترک گفتم من سفر یکبارگی
عزلتی جویم ازین آوارگی
هیچکس را در جهان بحر و بر
از قناعت نیست ملکی بیشتر
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
الحكایة و التمثیل
عامربن قیس قطب نه فلک
ترهٔ یک روز می زد بر نمک
پس خوشی میخورد بی نان تره او
مینشد از جای خود یک ذره او
سایلی گفتش که ای مرد بلند
گشتهٔ آخر بدین تره پسند
عامرش گفتا که در عالم بسی
قانعند الحق بکم زین هم بسی
گفت کیست آخر بگو از مردمان
کو بکم زین هست قانع این زمان
گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید
شد بکم زین غره چون دنیا گزید
زانکه دنیا در بر دین ذرهایست
صد هزاران ذره در هر ترهایست
پس کسی کو کرد دنیا اختیار
گشت قانع او بکم زین صد هزار
چون بکم زین می نشاید غره بود
پس ز دنیا بیشتر در تره بود
آنچه بیشست از همه دنیا مراست
گر خورم بیش از همه دنیا رواست
هرکه در راه قناعت مرد شد
ملک عالم بر دل او سرد شد
خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر
فارغ آمد از وزیر و از امیر
ترهٔ یک روز می زد بر نمک
پس خوشی میخورد بی نان تره او
مینشد از جای خود یک ذره او
سایلی گفتش که ای مرد بلند
گشتهٔ آخر بدین تره پسند
عامرش گفتا که در عالم بسی
قانعند الحق بکم زین هم بسی
گفت کیست آخر بگو از مردمان
کو بکم زین هست قانع این زمان
گفت دنیا هرکه بر عقبی گزید
شد بکم زین غره چون دنیا گزید
زانکه دنیا در بر دین ذرهایست
صد هزاران ذره در هر ترهایست
پس کسی کو کرد دنیا اختیار
گشت قانع او بکم زین صد هزار
چون بکم زین می نشاید غره بود
پس ز دنیا بیشتر در تره بود
آنچه بیشست از همه دنیا مراست
گر خورم بیش از همه دنیا رواست
هرکه در راه قناعت مرد شد
ملک عالم بر دل او سرد شد
خشک یا تر گرده چون زد بر پنیر
فارغ آمد از وزیر و از امیر
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
الحكایة و التمثیل
پیش آن دیوانهٔ شد پادشا
گفت از من حاجتی خواه ای گدا
گفت دارم من دو حاجت در جهان
بو که از شاهم برآید این زمان
اول از دوزخ چو خوش برهانیم
در بهشتم آری و بنشانیم
پادشاهش گفت ای حیران راه
هست این کار خدا از من مخواه
بود مجنون را یکی خم پیش در
شاه آن خم را ستاده بر زبر
گفت دور از پیش خم تا نرم نرم
خم شود از تابش خورشید گرم
زانکه شب تا روز در خم میشوم
گرم و خوش میخسبم و گم میشوم
جامهٔ خوابم خمست ای نامور
دور ازان سر تا نگردد سردتر
نه مرا شد از تو یک حاجت روا
نه زتودرد مرا آمد دوا
چون نکردی داروی این درد تو
جامه خوابم را مگردان سرد تو
آنکه صد تیمار دارش نیست بس
چون تواند داشتن تیمار کس
گفت از من حاجتی خواه ای گدا
گفت دارم من دو حاجت در جهان
بو که از شاهم برآید این زمان
اول از دوزخ چو خوش برهانیم
در بهشتم آری و بنشانیم
پادشاهش گفت ای حیران راه
هست این کار خدا از من مخواه
بود مجنون را یکی خم پیش در
شاه آن خم را ستاده بر زبر
گفت دور از پیش خم تا نرم نرم
خم شود از تابش خورشید گرم
زانکه شب تا روز در خم میشوم
گرم و خوش میخسبم و گم میشوم
جامهٔ خوابم خمست ای نامور
دور ازان سر تا نگردد سردتر
نه مرا شد از تو یک حاجت روا
نه زتودرد مرا آمد دوا
چون نکردی داروی این درد تو
جامه خوابم را مگردان سرد تو
آنکه صد تیمار دارش نیست بس
چون تواند داشتن تیمار کس
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
الحكایة و التمثیل
آن یکی دیوانه را میتاختند
کودکانش سنگ میانداختند
درگریخت او زود در قصر عمید
بود او در صدر آن قصر مشید
دید در پیشش نشسته چند کس
باز میراندند از رویش مگس
بانگ بر وی زد عمید ازجایگاه
گفت ای مدبر که داد اینجات راه
گفت بود از دیدهٔ من خون چکان
زانکه سنگم میزدند این کودکان
آمدم کز کودکان بازم خری
خود تو صد باره ز من عاجزتری
چون ترا در پیش باید چند کس
تا ز رویت باز میراند مگس
کودکان را چون زمن داری تو باز
سرنگونی تو بحق نه سرفراز
تو نهٔ میری اسیری دایمی
زانکه محکومی بحق نه حاکمی
میر آن باشد که با او در کمال
دیگری را نبود از میری مجال
نیست باقی سلطنت بر هیچکس
تا بدانی تو که یک سلطانست بس
کودکانش سنگ میانداختند
درگریخت او زود در قصر عمید
بود او در صدر آن قصر مشید
دید در پیشش نشسته چند کس
باز میراندند از رویش مگس
بانگ بر وی زد عمید ازجایگاه
گفت ای مدبر که داد اینجات راه
گفت بود از دیدهٔ من خون چکان
زانکه سنگم میزدند این کودکان
آمدم کز کودکان بازم خری
خود تو صد باره ز من عاجزتری
چون ترا در پیش باید چند کس
تا ز رویت باز میراند مگس
کودکان را چون زمن داری تو باز
سرنگونی تو بحق نه سرفراز
تو نهٔ میری اسیری دایمی
زانکه محکومی بحق نه حاکمی
میر آن باشد که با او در کمال
دیگری را نبود از میری مجال
نیست باقی سلطنت بر هیچکس
تا بدانی تو که یک سلطانست بس
عطار نیشابوری : بخش بیست و چهارم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش بیست و پنجم
المقالة الخامسة و العشرون
سالک آمد پیش حیوان دردناک
نه امید امن ونه بیم هلاک
طالب اوحی شده دل پر شعاع
سبع هشتم باز میجست از سباع
گفت ای جویندگان راهبر
در رکوع استاده جمله کارگر
از چرا و چند معزول آمده
در چرای خویش مشغول آمده
در زمین گاو سیاهی از شماست
زیر بار گاو ماهی از شماست
بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست
دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست
زیر و بالا سر بسر بگرفتهاید
کوه و صحرا خشک و تر بگرفتهاید
گه شما را نیز ظاهر یک خلف
ناقة اللّه بس بود در پیش صف
خود مپرسید از سگ اصحاب کهف
زانکه جانی دارد او بر عشق وقف
از شما پیغامبری را اینت نام
گوسفندی میشود قایم مقام
وز شما یک ماهی پاکیزه جای
یونسی را میشود خلوت سرای
وز شما بزغالهٔ بریان بزهر
میکند آگاه احمد را ز قهر
شاخ دولت از شما بر میدهد
مشک آهو گاو عنبر میدهد
چون کسی در راه دولت یار گشت
دیگری را هم تواند یار گشت
هست روی دولت از سوی شما
دولتی میخواهم از کوی شما
چون شنید این حال مشکل جانور
شد زخود زین حال حالی بیخبر
گفت ای هم بی خبر هم بی ادب
کس ز گاو و خر گهر دارد طلب
ما همه دزد ره یکدیگریم
یکدگر را میکشیم و میخوریم
سر بعالم در نهاده بیقرار
نیست ما را جز خور و جز خفت کار
آنچه میجوئی تو اینجا آن مجوی
گوهر دریائی از صحرا مجوی
صد هزار از ما بمیرد زار بار
تا شود یک ره براقی آشکار
گر بلندی یافتست از ما کسی
حکم نتوان کرد بر نادر بسی
از خر و از گاو نتوان یافت راز
پس سر خود گیر زود ای سرفراز
سالک آمد پیش پیر بخردان
قصهٔ بر گفتش از خیل ددان
پیر گفتش هست حیوان و سباع
ز آتش نفس مجوسی یک شعاع
نفس کافر سرکشی دارد مدام
گر سر اندازیش سر بنهد تمام
گه مسلمانی دهی گه زر دهی
تا که یک لقمه بدین کافر دهی
گر طعام نفس خوش گر ناخوشست
چون گذر بر نفس دارد آتشست
خوش مده نفس مجوسی را طعام
تا نبینی ناخوشی او تمام
نه امید امن ونه بیم هلاک
طالب اوحی شده دل پر شعاع
سبع هشتم باز میجست از سباع
گفت ای جویندگان راهبر
در رکوع استاده جمله کارگر
از چرا و چند معزول آمده
در چرای خویش مشغول آمده
در زمین گاو سیاهی از شماست
زیر بار گاو ماهی از شماست
بر فلکتان گاو و ماهی نیز هست
دب و شیر و هرچه خواهی نیز هست
زیر و بالا سر بسر بگرفتهاید
کوه و صحرا خشک و تر بگرفتهاید
گه شما را نیز ظاهر یک خلف
ناقة اللّه بس بود در پیش صف
خود مپرسید از سگ اصحاب کهف
زانکه جانی دارد او بر عشق وقف
از شما پیغامبری را اینت نام
گوسفندی میشود قایم مقام
وز شما یک ماهی پاکیزه جای
یونسی را میشود خلوت سرای
وز شما بزغالهٔ بریان بزهر
میکند آگاه احمد را ز قهر
شاخ دولت از شما بر میدهد
مشک آهو گاو عنبر میدهد
چون کسی در راه دولت یار گشت
دیگری را هم تواند یار گشت
هست روی دولت از سوی شما
دولتی میخواهم از کوی شما
چون شنید این حال مشکل جانور
شد زخود زین حال حالی بیخبر
گفت ای هم بی خبر هم بی ادب
کس ز گاو و خر گهر دارد طلب
ما همه دزد ره یکدیگریم
یکدگر را میکشیم و میخوریم
سر بعالم در نهاده بیقرار
نیست ما را جز خور و جز خفت کار
آنچه میجوئی تو اینجا آن مجوی
گوهر دریائی از صحرا مجوی
صد هزار از ما بمیرد زار بار
تا شود یک ره براقی آشکار
گر بلندی یافتست از ما کسی
حکم نتوان کرد بر نادر بسی
از خر و از گاو نتوان یافت راز
پس سر خود گیر زود ای سرفراز
سالک آمد پیش پیر بخردان
قصهٔ بر گفتش از خیل ددان
پیر گفتش هست حیوان و سباع
ز آتش نفس مجوسی یک شعاع
نفس کافر سرکشی دارد مدام
گر سر اندازیش سر بنهد تمام
گه مسلمانی دهی گه زر دهی
تا که یک لقمه بدین کافر دهی
گر طعام نفس خوش گر ناخوشست
چون گذر بر نفس دارد آتشست
خوش مده نفس مجوسی را طعام
تا نبینی ناخوشی او تمام