تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
جوابها که با نفس کلّی گوید
گفت من دست گرد لاهوتم
قائد و رهنمای ناسوتم
در جهانی که بخت جای منست
این جهان جمله زیر پای منست
اوّل خلق در جهان ماییم
نه همه جای چهره بنماییم
برِ نااهل و سفله کم گردیم
در جبلّت ز خلقها فردیم
نظر حق به ماست از همه خلق
خلقت ما جداست از همه خلق
تربتم گوهرست کانها را
موضعم مرجعست جانها را
من ز اقلیمی آمدم ایدر
چون قلم کرده پای تارک سر
آن زمین کاندر آن مبارک جاست
همچو خورشید آسمان شماست
سنگ او گوهرست و خاکش زر
بحر او انگبین و کُه عنبر
قصرهایی درو بلند و شگرف
پاک چون آتش و سپید چو برف
بامشان چون فلک مسیح پذیر
بومشان همچو نقطه قارون گیر
وآن گروهی که اندرین جایند
گوهرین سر زُمردین پایند
پل جیحونشان سرِ ظالم
وحش‌گه پایه‌شان دل عالم
سر بسان سران سرافرازان
قد چو اومید ابلهان یازان
همه مستغرق جمال قدم
فارغ از نقش عالم و آدم
گاوشان از برای دفع الم
نیزه‌بازی کند چو شیر علَم
کشورش روز و شب فزاینده
او و هرچ اندروست پاینده
همه از روی بی‌غمی جاوید
بی‌خبر همچو سایه و خورشید
اندران باغ هریکی زیشان
از برای قبول درویشان
صاحب صدره سدرهٔ ازلیست
مونس فاطمه جمال علی است
چه صفت گویم آن گُره را من
همه اندر یقین جان بی‌ظن
عندلیبان روضهٔ انسند
ساکنان حظیرهٔ قدسند
عالمی سر به سر بدیع‌الحال
نقش او رهنمای خیرالفال
بینی آن روضه را اگر خواهی
کنی از جان و دیده همراهی
بی‌عقوبت زمینش از ذل و غم
بی‌عفونت هوایش از تف و نم
من زمینش ز کوه و از گو دور
هم هواش از حوادث الجو دور
سنگ ریز و گیاش عالم و حی
حشرات زمینش خسرو و کی
هرچه در صحن او مکان دارد
تا به سنگ و کلوخ جان دارد
من ز درگاه خازن ملکوت
حجّتم در خزینهٔ ناسوت
گفتم آخر کجاست آن کشور
گفت کز کی و از کجا برتر
جای کی گویمش که شهر خدای
جای جانست و جان ندارد جای
این چنین نکته‌ها چو گفت مرا
خرد اندر بصر بخفت مرا
زانکه اندر جمال آن زیبا
مانده بودم چو نقش بر دیبا
اجل از دست آن لبِ خندان
سرِ انگشت مانده در دندان
چشم کز صورتش ندارد برخ
دیده زو برکشد دو کرگس چرخ
مرکبی کو به زیر ران دارد
آخر از راه کهکشان دارد
جان ما واله از جلالت او
مدرک کس نگشته حالت او
عشق در کوی غیب حالت او
صدق در راه دین مقالت او
هیچ بیهوده را بدو ره نیست
زانکه در خلقها چنو شه نیست
در و درگاه او چو مرئی نیست
مرو آنجا به جای خویش بایست
پیش درگاه او ز اهل هوس
مُل سوارست و گُل پیاده و بس
او امیریست کاندرین بنیاد
از پی عزّ شرع و دادن داد
بر درش لشکر هوس نبود
وز سوار و پیاده کس نبود
روح را کرده از جواهر نور
گوش و گردن چو گوش و گردن حور
پرده‌ها باشد از هدایت او
حرف و آواز در ولایت او
روز کوری ترا به خود پذرفت
کت در این لافگاه غرجه گرفت
تا نُبی و نَبی ز چون تو سقط
این درآمد به صورت آن در خط
جهل تو بهر قال و قیلی را
دحیه کردست جبرئیلی را
گرد این پیر گرد تا از چاه
پایت آرد ز چاه بر سرِ گاه
طفل کو بر گرد کسی گردد
تخم کو پرورد بسی گردد
زانکه از قوّت قوایم او
بهر جاوید نفس سایم او
کس چنود کم شنود در سلفوت
برزگر در مزارع ملکوت
جان من بهر این حدیث چو نوش
چشم بنهاده بر دریچهٔ گوش
نشدم سیر از آن سخن‌دان زیر
تشنه ز آب نمک نگردد سیر
جان ز دیدار دوست پروردن
هست چون شهد و گلشکر خوردن
معده از علم زان نگردد پست
که طعام و شره بود هم دست
گفتمش با تو روزگار خوش است
با تو خواهم که با تو کار خوش است
بی‌چنو پیر در جوانی خویش
که خورد بر ز زندگانی خویش
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر صفت مرید
لب چو بگشاد پیر فرزانه
سایه بیرون گریخت از خانه
پیر را گفتم از سرِ تحقیق
ای ترا ملک دین جدیر و حقیق
من که با تو دمی بگفتم غم
به همه عمر ندهم آن یک دم
عمر بی دوستان نه عمر بُود
عمر بی‌یار عمر غمر بُوَد
عمر با دوستی که او یکتاست
یک دمی را هزار ساله بهاست
دل ز بند تو خوش بُوَد به عذاب
چه عجب کز نمک خوش است کباب
جان ز روی تو در ارم باشد
دل ز تایید تو خرم باشد
چون تو در مرکز حقیقت و حدق
نیست یک پادشا به مقعد صدق
از تو صحرا حریر پوش شود
وز تو نیها شکر فروش شود
از تو باید کلید قفل وفا
سرِ صندوق صدق و دستِ صفا
از تو بیهوش جفت هوش آمد
که هیولی برهنه پوش آمد
مردم از نیک نیک‌خو گردد
باز چون بد بُوَد چنو گردد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر عذر انبساط گوید
چون خرد در لبت به جان نگرم
چون قلم بر خطت به جان گذرم
آینهٔ روشنی به دست خرد
کس در آن روی دم نیارد زد
پیش تو چون سنان کمر بندم
خون همی گریم و همی خندم
همچو چنگ ار درِ هوات زنم
رسن اندر گلو نوات زنم
خواجه آگه که راز مطلق گفت
رسن اندر گلو اناالحق گفت
کانکه از بیم نفس بگریزد
عشق با خونِ دل درآمیزد
حرز خواجه پس از فراق تنش
وصل حق بود جملهٔ سخنش
پشت را روی باش و خیره مجه
بر سرِ دار دست و پای منه
زانکه در کلمن رموز ازل
خاصه آنگه که جان شنید غزل
حق چو مر خواجه را پدید آمد
پرهٔ رمز را کلید آمد
از نخست آوریده این پیغام
به پسین آفریده این خود کام
باز پس مانده‌ای ز پیش اجل
پس و پیشت گرفته حرص و امل
از پی نان و آب ماندی باز
در حجاب نیاز تن چو پیاز
چه افگنی تخم حرص و آز و نیاز
در گِل دل که آز نارد ناز
کاندرین خرسرای پویی تو
به چه مانی مرا نگویی تو
گر به آب و به نان بماندی باز
چکنی تخم خشم و شهوت و آز
کانچه شوری ز نخ کند محلوج
وآنچه تری ترا کند مفلوج
تو بپرهیز از این غرور فلک
که نداری سرِ مرور فلک
کاندرین حجره بر تن و دل و جان
آب از آن گشت بر خرد تاوان
کنجدی گر دهد ترا گردون
دبه‌ای بنددت سبک بر کون
که تواند که دانهٔ کنجد
در دبهٔ روغنی دو من گنجد
جان و دینت به قهر بستاند
گر ترا دل به خویشتن خواند
نیست بی‌رنج راحتِ دنیا
خنک آنکس که کرد هر دو رها
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در چشم نگاه داشتن گوید قالَ النّبی علیه‌السّلام: النّظر سهم منِ سهامِ الشیطان
آنچه بر تن قبول بر جان رد
وانچه بر پای نیک بر سر بد
منگر اندر بتان که آخر کار
نگرستن گرستن آرد بار
اوّل آن یک نظر نماید خرد
پس از آن لاشه جست و رشته ببرد
تخم عشق آن دوم نظر باشد
پس از آن رشک و اشک تر باشد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
حکایت - آن شنیدی که در گه عیسی
آن شنیدی که در گه عیسی
خواست باران به حاجت از مولی
رفت و با قوم خود به استسقا
کر هرکس ز عجز خویش دعا
به اجابت دعا نشد مقرون
گشت عیسی از آن سبب محزون
ناگه آمد ندا که مُجرم را
از میان کن برون که مُکرم را
با گنه‌کار نیست راه رضا
نشنود از گناه‌کار دعا
بازگشتند جمله آن انبوه
که جهان بود از آن گروه ستوه
جز یک اعور نماند با عیسی
جان ما باد جانش را به فدا
گفت عیسی چرا نرفتی تو
پشت چون دیگران نخفتی تو
تا تو بودی بگو گنه کردی
نامهٔ خویشتن سیه کردی
گفت روزی همی به رهگذری
سوی نامحرمی زدم نظری
هم بر آنجای کان نظر دیدم
طمع از جان خویش ببریدم
قدم از خشم بر نکندم من
تا مر این چشم برنکندم من
چون ظفر یافت دیو بر چشمم
چشم کردم سیاه چون وشمم
تا ظفر یافت دیو بر بصرم
دیده را دور کردم از نظرم
آنچه از من نصیب شیطان بود
گشته مر دیو را به فرمان بود
دور کردم ز خویشتن یک راه
تا نمانم رهینِ خشم آله
گفت عیسی بگوی زود دعا
که تویی در زمانه خاص خدا
دست بر کرد زود مرد امین
عیسی اندر عقب کنان آمین
دست برداشت مرد دینی زود
بود یزدان ز فعل او خشنود
در هوا زود گشت میغ پدید
ابر باران گرفت و می‌بارید
از چپ و راست سیلها برخاست
رودها ره گرفت از چپ و راست
هر که را برگزید یزدانش
بر زمانه رواست فرمانش
گر تو فرمان حق بری، فرمان
بدهی بر زمانه چون شاهان
نظری کان نبایدت منگر
تا نیابی تو از زمانه خطر
هرکه او ننگرد به ناشایست
نکشد رنج و غم به نابایست
سهمی است از سهام دیو لعین
هر نظر کان نشاید اندر دین
عاشقی جز به اختیار خطاست
آه عاشق به اختیار کجاست
ز آبِ پشت آبروی بگریزد
کابِ پشت آبِ رویها ریزد
کرد پر بادت اندرین عالم
انده آبِ پشت و نان شکم
اینت چابک سوار در تگ و تاز
که پیاده بماند با مهماز
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر صفت خوب روی بدخوی گوید
آنکه با نقشهای زیبااند
تختهٔ کودکان و دیبااند
طمع او را ز روی زیبا چیست
پارهٔ چوب را ز دیبا چیست
هرکه را روی خوب خوی ددست
روی نیکو دلیل خوی بدست
روی نیکو به قدر خود بدخوست
زان خرد خوب را ندارد دوست
برکسی کش نه دین نه آیین است
روی نیکو کدوی رنگین است
هرکه را بر جمال بد نیتیست
دانکه حسنش چو ماه عاریتیست
چون چراغند لیک پژمرده
به نمی زنده وز دمی مرده
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر شرح خوب و زشت گوید
خوب را از برای دستِ فراخ
جاودان شاخ شاخ ریزد شاخ
زشت را از برای حسرت چیز
دست و دل تنگ چون گذرگه تیز
گلخنی را کشیده اندر پوست
تو گهش جان لقب کنی گه دوست
آن چنان کرد شهوتت محجوب
که ندانی تو خوک را از خوب
کرد بادام دید سیم تنت
دل بریان چو پسته در دهنت
هرکه در دست این چنین دل ماند
تا ابد پای او فرو گل ماند
آن بت ماه روی سیم اندام
چون زرت کرد خوش‌رو و خوش نام
چون برافشاند زلف مشکین را
بچه دارد چنان دل و دین را
مار طاوس روی و موی آراست
عافیت آدم است و دل حوّاست
مار و طاوس کامدند بهم
هم به حوّا بدند و هم بادم
و آن غلام شگرف زیبا رخ
بت زنجیر زلف دیبا رخ
بشکند مُشک جعد او پشتت
دست عشقش کند چو انگشتت
تا تو آن روی چون گلش یابی
خار پشتت کند ز بی‌خوابی
گرچه پی برگرفت از سرِ دست
گردنت دست او چو پای شکست
گرچه باشد ز روی و موی نکو
نان بی‌نان خورش خورد بدخو
ببرد گوش و بینی اندر کوی
سیهی چشمشان سپیدی روی
خوش ترش از درون او کینه
شد گل از عکس رویش آیینه
زان دل همچو سنگش اندر تن
دل تو خون گرسنه چون آهن
چون شود چشم تو چو ابر ازرق
لب خود او کند به خنده چو برق
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر صفت شاهدان گوید
شاهد پیچ پیچ را چکنی
ای کم از هیچ هیچ را چکنی
ای دو بادام تو چو گوز گرو
مانده از دست کودکان در گو
چه کنی باد چون وفاجویان
عمر در وعدهٔ نکورویان
شاهدان زمانه خرد و بزرگ
چشم را یوسفند و دل را گرگ
نقش پر آفتند چینی‌وار
چشم را گل دهند و دل را خار
باز از این دلبران عالم سوز
عشقشان آتش است و دلها کوز
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در مذمت شهوت راندن
شهوت ار جانت بارّه باز کند
بر تو کارِ بتان دراز کند
گرچه از چهره عالم افروزند
از شره دل درند و جان دوزند
همه در بند کام خویشتند
عاشقان پیششان همه شمنند
از پی دردی روانها را
چشمشان رخنه کرده جانها را
ببرند آبروی دولت جم
زان دو زلف و دو ابروی پر خم
بر دو رخ زلفها گوا دارند
که نیند آدمی پری مارند
همه دیوند و ظن چنان دارند
که ز حورا شرف همان دارند
مار با گیسویند مشتی تر
زهر در یشک و مهره نی در سر
کرده از قفل زلف مرغولان
بهر دولی و فتنهٔ دولان
صدهزاران کلید با زنجیر
همه بر چین چو روی بدر منیر
جعد مقتول جان گسل باشد
زلف مرغول غول دل باشد
زین نکویان یکی ز روی عتاب
پشت غم را خمی دهد ز نهاب
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر صفت خوب رویان و شاهدان گوید
آن نگاری که سوی او نگری
او دل از تو برد تو درد بری
روی اگر هیچ بی‌نقاب کند
راه پر ماه و آفتاب کند
ور کند هردو بند گیسو باز
سه شب قدر برگشاید راز
دایگان زلف او چو تاب دهند
چینیان نقش خود به آب دهند
دُرج دُرّش چو نطق بشکافد
شرمش از گل نقابها بافد
شکن زلفش از درون سرای
مشک دست آمد و جلاجل پای
گرچه در پرده‌ها تواند شد
ز ایچ عاشقان نهان نداند شد
بوی او عقل را کند سرمست
روی او مرگ را کند پسِ دست
حلقهٔ زلف او معما گوی
نقش سودای او سویدا جوی
از لبش جان کور کوثر نوش
وز خطش چشم عور دیبا پوش
دیو همچون ملک شد از رویش
روز شب گشته زان سیه مویش
روی و مویش به از شب و روزست
شادی افزای و مجلس افروزست
مرد از بوی او حیات برد
ماه از حسن او برات برد
چشم صورت ز رفتنش جان بین
دست معنی ز دامنش گل چین
گاه پیدا و گاه ناپیدا
همچو نقطه به چشم نابینا
خط و خالش چو خط و عجم نُبی
زیر هریک جهان جهان معنی
روی و زلفش گر آشکارستی
شب و روز این که دوست چارستی
در تماشای آن دوتا گلنار
مرد برهم فتد چو دانهٔ نار
چشم گوشی شود چو سازد چنگ
گوش چشمی شود چو آرد رنگ
زان خط مشک رنگ لعل فروش
مردمِ دیده گشته دیباپوش
روز حیران شود همی ز شبش
بوسه ره گم کند همی ز لبش
وهم عاشق سوی لبش بشتافت
لب او جز به خنده باز نیافت
بوسهٔ عاشق روان پرداز
دهنش را به خنده یابد باز
نه ز غنچه دو دیده باز کند
نه ز خنده دو لب فراز کند
بند زلفش چو زیر تاب آمد
بندِ قندیل آفتاب آمد
خرمن مشک توده بر توده
خوشه‌چینان ازو برآسوده
صورت قهر و لطف خال و لبش
عالم قبض و بسط روز و شبش
لعل او دلگشای و جان آویز
جزع او لعل پاش و مرجان ریز
کارخانهٔ رخش بهار شکن
ناردانهٔ لبش خمار شکن
شمع رخ چون ز شرم بفروزد
آهوان را کرشمه آموزد
جعد او عقل و روح را خرگه
چشم او چشم را تماشاگه
هرکجا زلف او مصاف زند
زشت باشد که نافه لاف زند
از زمین بوی مُشک برخیزد
خون عاشق چو زلف او ریزد
جعدش از تاب بر رخ دلخواه
راست چون خال بی بسم‌اللّٰه
دیده زان چشمها که بردارد
جز کسی کآفت بصر دارد
چشم کز دیدنش ندارد نور
باشد از روی خوب فایده دور
قد او در دو دیدهٔ دلجوی
همچو سرو بلند بر لب جوی
بتوان دید از لطیفی کوست
استخوان در تنش چو خون از پوست
هم گهر با دهان او ارزان
هم سُرین بر میان او لزران
جان جانست نور بر قمرش
نور عقلست لعل پر شکرش
گر برو عنکبوتکی بتند
در زمان حد زانیانش زند
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
حکایت - دید وقتی یکی پراگنده
دید وقتی یکی پراگنده
زنده‌ای زیر جامه‌ای ژنده
گفت این جامه سخت خُلقانست
گفت هست آنِ من چنین زانست
چون نجویم حرام و ندهم دین
جامه لاابد نباشدم به از این
هست پاک و حلال و ننگین روی
نه حرام و پلید و رنگین روی
چون نمازی و چون حلال بود
آن مرا جوشن جلال بود
درد علّت چو درد دین نبود
مرد شهوت چو مرد دین نبود
هنر این دارد این سرای سپنج
شره پانصدش بود کم پنج
عشق او چون سرِ خطا باشد
کی ترا آن ز حق عطا باشد
خنک آن کس کزو بدارد دست
نبود همچو ما غرورپرست
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر مذمّت دنیا و وصف ترک او
کی بود جز به چشم ابله‌وش
آنکه او جان و دین ستاند خوش
شرب او شر دهد خورش خواری
سیم او سم دهد زرش زاری
تا کی از لاف و از ستیزهٔ تو
که مه تو مه حدیث ریزهٔ تو
هست بر خلق زیر جنبش دور
چشم گرما و چشم سرما خور
چون برون شد ز بند کَون و فساد
پس بیابد ز اعتدال مراد
آخرت جوی زانکه جوی امل
آخرت جوی راست پر ز عسل
ورت دنیا خوش است جای قرار
خوش نباشد رباط مردم خوار
آن خوش ار نفس شهوت و شره است
ورنه جای بشخشم تبه است
ای سپرده بدو دل و هُش را
چه کشی سوی خود پدرکُش را
پدرت را بکشت دنیا زار
زان پر آزار دارد او آزار
کشته فرزند و مادر و پدرت
تو بدو خوش نشسته کو جگرت
اژدها را به سوی خویش مکش
که کشد جانت را سوی آتش
که تواند بخواند سورهٔ تین
خوش نفس خفته در دم تنّین
اندر آن جان که سوزد دین نبود
تبش و تابش یقین نبود
کرّه تا در سرای بومرّه است
تا به صد سال نام او کرّه است
پدر و مادر آن بزرگ پسر
مر خطابش کنند جان پدر
گر کند کوسه سوی گور بسیچ
جده جز نو خطش نگوید هیچ
دنیی از روی زشت و چشم نه نیک
همچو بینیّ زنگی آمد لیک
کرده خود را به سحر حورافش
چابک و نغز و ترّ و تازه و خوش
وز درون سوی عاقلان جاوید
روی دارد سیاه و موی سپید
چون جهان در جهان نامردان
پای بر جای باش و سرگردان
عشق او بر تو زان اثر کردست
کان سیاهه سپیدتر کردست
جام زرّین و دست پر زنگار
واندر آن جام زهر جان اوبار
تو مشو غرّه بر جمال جهان
زانکه نزدیک عاقل و نادان
در غرورش توانگر و درویش
راست همچون خیال گنج اندیش
زیر برتر ز موش در خانه
تو چو گربه‌اش همی زنی شانه
اندرین مغکده چو ابله و مست
پای بازی گرفته‌ای بر دست
واندرو چار پشت و هفت بلند
با تو همشیره‌اند و خویشاوند
پس چو آدم تو بر تن و دل و جان
آیهٔ حُرّمت عَلَیکُم خوان
چون جهان مادر و تو فرزندی
گرنه‌ای گبر عقد چون بندی
همچو گبران تو از برای جهان
خوانده او را دو دیده و دل و جان
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر طلب دنیا
هرکه جست از خدای خود دنیی
مرحبا لیک نبودش عقبی
هردو نبود به هم یکی بگذار
زان سرای نفیس دست مدار
هست بی‌قدر دنیی غدّار
مر سگان راست این چنین مردار
وانکه از کردگار عقبی خواست
گر مر او را دهیم جمله رواست
زانکه گشتای خوب کاران راست
جمله عقبی حلال خواران راست
وانکه دعوی دوستی ما کرد
از تن و جان او برآرم گرد
هیچ اگر بنگرد سوی اغیار
زنده او را برآورم بردار
دانی از بهر چیست رنج و عنا
زانکه اللّٰه اَغیَرُ منّا
تن خود از دین به کام دارد مرد
هرچه جز حق حرام دارد مرد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر مذمّت کسانی که به جامه و لقمه مغرور باشند
جامه از بهر عورت عامه است
خاصگان را برهنگی جامه است
مر زنان راست جامه اندر خور
حیدر و مرد و جوشن اندر بر
جامه بر عورتان پسندیدست
جامهٔ دیبه آفت دیدست
مرد را در لباس خُلقان جوی
گنج در کُنجهای ویران جوی
مر زنان راست جامه تو بر تو
مرد را روز نو و روزی نو
چون نباشد ملامت و اتعاظ
بس بود جامهٔ برهنه حفاظ
مر زنان را برهنگی جامه‌است
خاصه آن را که شوخ و خودکامه است
نیست زن را به جامه خانهٔ هوش
به ز عریانی ایچ عورت پوش
عورتانند جاهلان کِه و مِه
هرکه پوشیده‌تر ز عورت به
باقیی در بقای معنی کوش
پنبه رو بازده به پنبه فروش
چکند عقل جامهٔ زیبا
نقش دیبا چه داند از دیبا
چه کُشی از پی هوس تن را
گرمی عشق جامه بس تن را
دین به زیر کلاه داری تو
زان هوای گناه داری تو
با کلاه از هوای تن نَجهی
سر پدید آید ار کُله بنهی
چون سرآمد پدید در شبگیر
پای ذر نه عمارت از سر گیر
یک شبی رو به وقت شبگیران
با حذر در نهان ز خر گیران
سر خود را پدید کن ز کلاه
توبه این است از گذشته گناه
چه شد ار بر سر تو افسر نیست
خرد اندر سرست و بر سر نیست
نقش آنها کز اهل محرابند
در جریدهٔ مجرّدان یابند
آنکه نقش کلاه و سر دارند
زن و زنبیل و زور و زر دارند
متأهّل دو پای خود در بست
سر خود را به دست خود بشکست
گر زید ور بمیرد آن بدبخت
رخت و بختش بماند زیر درخت
همچنین ژنده جامه باید بود
در خورِ عقل عامه باید بود
کانکه از عقل عامه دور افتاد
آب عمرش بداد خاک به باد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
در طلب دنیا و غرور او گوید
زینة اللّٰه نه اسب و زین باشد
زینة‌اللّٰه جمالِ دین باشد
مرده ای زان شدی اسیرِ هوس
دیده از مردگان کشد کرگس
در جهان منگر از پی رازش
چکنی رنگ و بوی غمّازش
که تو اندر جهان بدسازان
همچو رازی به دست غمازان
نیست مهر زمانه بی‌کینه
سیر دارد میان لوزینه
کی سزای جهان جان باشد
هرکرا روی دل به کان باشد
سرنگون خیزد از سرای معاد
هرکه روی از خرد نهد به جماد
هرکه اکنون درین کلوخین گوی
از نَبیّ و نُبی بتابد روی
چون قیامت برآید از کویش
روی باشد قفا قفا رویش
ای سنایی برای دین و صلاح
وز پی جُستن نجات و فلاح
همچو دریا چو نیست اینجا حُر
کام پر زهر باش و دل پر دُر
زانکه در جان به واسطهٔ اسباب
زفتی از خاک رُست و ترّی از آب
آدمی چون غلام راتبه شد
ژاژِ طیان به خط کاتبه شد
گرچه جان همچو آب پاک آمد
زر نگهدارتر ز خاک آمد
ورنه ارکان ز خاک پاکستی
زر نگهدارتر ز خاکستی
معطیان زفت و دل زحیر زده
دایه بیمار و طفل شیر زده
هرکه در زندگی بخیل بُوَد
چون بمیرد چو سگ ذلیل بُوَد
بیش از این بهر خواجه و مزدور
نتوان رفت در جوال غرور
تو مشو غرّه کو سیه چرده‌ست
کان سیاهه سپید بر کرده‌ست
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر مذمّت مال دوست
سفله چون خواند رو به مهمانش
پس چه نانش شکن چه دندانش
بر درِ کارگاه طبع لئیم
نز پی ایمنی که از سرِ بیم
گرچه زنجیر حلقه نپذیرد
سفله را در بزن که خود میرد
برده چون طاعت و دل و دینت
بادهٔ تلخ و عمر شیرینت
کوی پر دزد و خانه پر ز قماش
پاسبان را چه خوش بود خشخاش
طمع خلق و دلق پستی تست
زورق بحر زرق هستی تست
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
اندر مذمّت شراب گوید
مرد دینی شراب تا چکند
بط چینی سراب تا چکند
چیست حاصل سوی شراب شدن
اوّلش شرّ و آخرش آب شدن
کرده‌ای تو به خاک کوی گرو
نرخ عمرش چو باد خویش دو جو
تو بدان آب دل مگردان خوش
کو از آن آب رفت در آتش
همچو فرعون شوم گردن کش
کز ره آب رفت در آتش
وآتشی کان بودت لونالون
تکیه بر آب روی چون فرعون
گرچه بر روی قلزم از رشتی
بر سر بحر می‌رود کشتی
مثل خمر خوارهٔ پیوست
نزد عاقل کزین میانه بجَست
هست چون حقّه‌باز بی‌آزار
کرده هنگامه بر سرِ بازار
در دل از سرِّ او سروری نه
هرچه او داد جز غروری نه
چون کند عربده ولی شکنست
ور سخاوت کند دروغ زنست
مست کو را دو خوش سخن باشد
نور صبح دروغ‌زن باشد
مست چون صبح کاذبست به فعل
روز و شب همچو جاذبست به فعل
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
حکایة و مثل
گفت بهلول را یکی داهی
جبه‌ای بُرد بخشمت خواهی
گفت خواهم دویست چوب بر او
گفت چوبت چه آرزوست بگو
گفت زیرا که در سرای غرور
راحت از رنج دل نباشد دور
از پی آنکه در سرای سپنج
هیچ راحت نیافت کس بی‌رنج
اندرین منزل فریب و غرور
راحت از رنج دل نبینم دور
جبّهٔ مرد زهد و سنت اوست
زانکه تصحیف جبّه جنّة اوست
جبّهٔ بُرد را چه خواهم کرد
جبّه‌ای بخش نام او آورد
زانکه اندر سرای راحت و رنج
از پی نام خود نه از سرِ خنج
هرچه گردون به خلق بسپردست
نام جمله به نزد من بردست
راز این کلبه نفس غمّازست
عقل کل گنج‌خانهٔ رازست
چه ستانی ز دست آنکس قوت
که کند درس علم مات یموت
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
حکایت - گفت مردی ز ابلهی رازی
گفت مردی ز ابلهی رازی
با یکی بدفعال غمّازی
مرد غمّاز پیش هر اوباش
راز آن مرد کرد یکسر فاش
طیره گشت ابله از چنان غمّاز
گفت با مرد کای بدِ بدساز
رازِ من فاش کردی ای نادان
همچو پرخاش پتک بر سندان
دل من کرد قصد پاداشن
افگنم در سرای تو شیون
نوحه دانم یکی به شست درم
وآنِ هفتاد نیز دانم هم
ضایع این رنج را بنگذارم
حق سعیت بوجه بگزارم
بی‌سبب مر مرا بیازردی
آنچه ناکردنی بُوَد کردی
به مکافات آن شوم مشغول
تا که از سر برون کنی تو فضول
رفت ناگه برو و زخمی زد
مرد غمّاز گشت کارش بد
مرد غمّاز کشته شد ناگاه
کار ابله ز خشم گشت تباه
پادشه مر ورا سبک بگرفت
عوض وی بکشت اینت شگفت
بی‌سبب خیره کشته گشت دو مرد
زانکه ناکردنی به جهل بکرد
سنایی غزنوی : الباب السّادس فی ذکر نفس الکلّی و احواله
التمثّل فی اکل الرّبا، اَکل الرّبا کمَن یأکل ناراللظی
گفت روزی به جعفرِ صادق
حیله جویی ربادهی فاسق
کز حرامی ربا چه مقصودست
گفت زیرا که مانع جودست
زان رباده بتر ز می‌خوارست
کین مروت بر آن سخا آرست
وقت را آخُرش اگر چربست
با خدای و رسول در حربست
گر دلت هست با خرد شده جفت
بشنو از حق که یمحق اللّٰه گفت
اندک اندک چو جمع گشت ربی
برود جملگی بخوان ز نُبی
حرص دنیا ترا چنان کردست
که خدا را دلت بیازردست
میم دارد ترا چنان مشغول
که نترسی تو از خدای و رسول
گر صد آیت بخوانی از ترحیم
باک ناید ترا که باید سیم
یوم یُحمی نخوانی از قرآن
وای بر جان ابله نادان