تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۴۵ - دل ما بصد جان طلب کار اوست
دل ما بصد جان طلب کار اوست
ولی در حقیقت طلب کار اوست
زهی روی روشن، که در رویها
ظهورات خوبی ز انوار اوست
بیک جو فروشند صد جان بشهر
چو گویند: بازار بازار اوست
تو شادان ز عشقی وزو عشق شاد
تو غم خوار اویی و غم خوار اوست
تو بلبل صفت مانده ای زار گل
ولی بی خبر زانکه گل زار اوست
برقصند ازین حال ذرات کون
که هر ذره مرآت دیدار اوست
نشاید که آزار جوید کسی
دل قاسمی را، که دلدار اوست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۱۷۸ - همه کار و بار جهان هیچ نیست
همه کار و بار جهان هیچ نیست
مدار زمین و زمان هیچ نیست
بهاران سرسبز و خرم خوشند
چو دارند رو در خزان،هیچ نیست
چو خواهد فرو ریخت گلها ز بار
سمن ضایع و ارغوان هیچ نیست
بصدجا کمر بست نی بر میان
چه حاصل؟ چو اندر میان هیچ نیست
چو از درد ما دلبران فارغند
همه سوز و آه و فغان هیچ نیست
چو هرگز ندارد درین گیر و دار
بخود اختیار، آسمان هیچ نیست
بعین یقین قاسمی دیده است
که غیر خدا در جهان هیچ نیست
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۲۳۲ - نگین سلیمان بدیوان که داد؟
نگین سلیمان بدیوان که داد؟
سریر سلاطین بدربان که داد؟
صفات کمال خداوند را
بدست مرنج و مرنجان که داد؟
گرت رنگ وبویی از آن یار هست
بگو:رنگ لعل بدخشان که داد؟
همی ترسم این جام را بشکند
که جام سلیمان بموران که داد؟
اگر شیر راهی حقیقت بدان
که این زوروشیروپلنگان که داد؟
حقیقت گر از بحر مایی مگو
که:درها بدریای عمان که داد؟
بگو:بوی وصلی که جان پرود
پس از فرقت پیر کنعان که داد؟
اگر داد حق دیده ای باز گو:
فلک را همه در و مرجان که داد؟
همه حسن و لطفی،که در آدمیست
بگو راست، قاسم، بانسان که داد؟
قاسم انوار : غزلیات
شماره ۳۲۱ - فرو ریختی باز در جام جود
فرو ریختی باز در جام جود
بعمدا شرابی که هوشم ربود
ازین جام تا جرعه ای خورده ام
سرم در سجودست و جان در شهود
درین جام دیدم بعین الیقین
نمودست غیر تو، یعنی نبود
چه غیر و کجا غیر و کو نقش غیر؟
«سوی الله والله مافی الوجود»
دلم سوخت در عشق و من ساختم
درین سوختن ساختن داشت سود
ببین سوز و سازش که چون ساختست
تنم را چو چنگ و دلم را چو عود؟
گشادست قاسم زبان را به لاف
چو ساقی سر خم وحدت گشود
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۱۵ - خداوند داننده دستگیر
خداوند داننده دستگیر
رؤف و رحیم و قدیم و قدیر
ز انوار قدسش دل قاسمی
مقدس جنابست و عرفان سریر
بفضل خدا فارغ از مال و سال
که بی مال میرست و بی سال پیر
مشایخ برفتند، از ایشان نماند
سوای کهن قصه ای دلپذیر
مرید سوادی، از آن کرده ای
دلت را بزندان سودا اسیر
بیا پیش ما، قصه نو شنو
که نتوانی از مرده شد مستنیر
قاسم انوار : مقطعات
شماره ۲۷ - ز جنس مقدس چنین اقدسی
ز جنس مقدس چنین اقدسی
نبود و ندیدست هرگز کسی
علی رغم الف جحود جهود
بوصف هدایت بمانی بسی
لباس تو تقویست، از راه دین
چه باشد ازین خوب تر ملبسی؟
قاسم انوار : مثنویات
شماره ۶ - کسانی که در عشق پرورده اند
کسانی که در عشق پرورده اند
در آیت درایت طلب کرده اند
تو واقف نه ای،این حکایت مگوی
به چوگان عرفان توان برد گوی
عزیزان،که راهی بحق برده اند
به عدل و به انصاف دلزنده اند
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۱۰۳ - پری گشته آیینه دار هوا
پری گشته آیینه دار هوا
توان دیدن از روی کار هوا
چرا مست و مجنون نباشد کسی
هوای بهار و بهار هوا
برازنده سینه چاک ابر
ز عکس شفق لاله زار هوا
گداز خجالت گلابش کند
شود بوی گل گر دچار هوا
ز عکس گل و سبزه در نوبهار
صنمخانه آیینه زار هوا
می بیغش و ناله نی اسیر
معاش هوا و مدار هوا
اسیر شهرستانی : غزلیات
شماره ۸۲۲ - گر افسرده گر سرکش است آه من
گر افسرده گر سرکش است آه من
جگر گوشه آتش است آه من
ز سودای او در به در گشته است
عزیز است و خواری کش است آه من
به دست جگر کرد صید اثر
خدنگ اثر ترکش است آه من
کند با دلم شعله نسبت درست
نسب نامه آتش است آه من
به یاد قدی می گدازم اسیر
عجب نیست گر سرکش است آه من
اسیر شهرستانی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷۳ - خدنگت مرا یار دیرینه بود
خدنگت مرا یار دیرینه بود
چراغ دل و آتش سینه بود
تو در مکتب حسن خواندی سبق
کتاب گلستانت آیینه بود
حیدر شیرازی : غزلیات
شمارهٔ ۱۲ - و له ایضا - مثنوی
چو خورشید رخشنده رخ برفروخت
دل آسمان را به آتش بسوخت
خرد گفت: رو پیش سلطان عهد
که بالای گردون کشیده ست مهد
که او گوهر بحر شاه ولی است
به گاه وفا و سخا چون علی است
بود شاهزاده، بود تاج بخش
به مردی فزون از خداوند رخش
بزرگ زمین است و شاه زمان
پدر بر پدر شاه و صاحب قران
دلیر و سرافراز و بخشنده اوست
به بخشندگی مهر رخشنده اوست
حسین حسن روی حیدر توان
به تدبیر پیر و به دولت جوان
سعادت ازو می شود آشکار
چو بویی که آید ز مشک تتار
چو شیران جنگی ببندد کمر
به مردی بگیرد جهان سر بسر
چو جدان خود پادشاهی کند
ز مه حکم تا گاو و ماهی کند
الهی ترا عمر بسیار باد
خدای جهانت نگهدار باد!‏
سحاب اصفهانی : قصاید
شماره ۱۵ - دگر باره شد ابر در بوستان
دگر باره شد ابر در بوستان
گهر بار چون دست فخر زمان
ز نظاره ی یوسف نو بهار
زلیخای پیر جهان شد جوان
چنان گشت از سبزه خرم زمین
که هر دم زند طعنه بر آسمان
ز ترویج باد بهاران چمن
ز تأثیر ابر بهاری جهان
بود غیرت افزای باغ ارم
بود رشک فرمای باغ جنان
کشد ناله چون عاشق دلفگار
کند جلوه چون شاهد دلستان
به سرو سهی جان زار تذرو
به طرف چمن قد سرو روان
سزد گرزند طعنه بر مرغزار
سزد گر کند خنده در گلستان
به گیسوی سیمین بران یاسمن
به رخسار گلچهر گان ارغوان
چو من هر نفس قمری بی قرار
چو من هر زمان بلبل ناتوان
به مدح وحید زمان نکته سنج
به شأن فرید جهان مدح خوان
محیط سخا میرزا احمد آنک
ز جودش دراز بحر خواهد امان
جهان کرم صاحب کامکار
سپهر هنر سرور کامران
هنر پروری کش خرد رایض است
که آورده رخش هنر زیر ران
ثریا مکان فلک رتبتی
که در بزم بخشش چو سازد مکان
جواهر زانجم پی بذل او
به درگاهش آرد سپهر ارمغان
ببالند برجیس و ناهید از این
بنازند بهرام و کیوان از آن
که گشتند در محفلش متصل
که هستند بر درگهش جاودان
یکی نغمه سنج و یکی همنشین
یکی پرده دار و یکی پاسبان
به تحریر مدحش به صد قرن اگر
عطارد بکوشد به کلک و بنان
نویسد نه یک شمه از آن حدیث
نگارد نه یک جزو از آن داستان
به خجلت زرایش بود ماه و مهر
به غیرت به دستش بود بحر و کان
بود نکهت خلق او بر مشام
بود شعله ی قهر او در روان
دلاویز مانند باد بهار
شرربار مانند برق یمان
هم از لطف و بیمش بود روز و شب
رخ دوستان و تن دشمنان
فروزان بدانسان که از مهر لعل
گدازان بدانسان که از مه کتان
از او خصم را پایه ی اقتدار
از او دوست را رایت قدر و شان
زپستی به قعر زمین جایگاه
زرفعت به فرق ملک سایبان
قضا روز و شب بر جنابش مقیم
قدر سال و مه در رکابش روان
ز اندیشه ی ناوک قهر او
خمیده است پشت فلک چون کمان
زنخل وجودش ریاض کمال
چنان تازه کز سروو گل بوستان
بود نکته دانی که با دانشش
نداند کسی عقل را نکته دان
زالفاظ خوش همچو چشم سحاب
لب او به گاه سخن درفشان
فلک رفعتا ایکه روشن بود
زخاک درت دیده ی روشنان
دو روزی به ظاهر نهادم اگر
ز راه اطاعت قدم بر کران
و زاینسان سخن های دور از ادب
دمادم اگر باتو کردم بیان
که دیگر نپویم به آئین خویش
طریق رضای تو چون بندگان
چو گردون نگردم به امرت مطیع
چو کیوان نبندم به حکمت میان
به قدر فروزنده ی آفتاب
به ذات فرازنده ی آسمان
به پیوند عشاق زود آشنا
به پیمان خوبان نا مهربان
به عیش دل آسودگان وطن
به درد غریبان آزرده جان
به قهری که داری به من آشکار
به لطفی که داری به من در نهان
که بودم در اندیشه ی خرده بین
همین آزمایش همین امتحان
که پایان لطف تو گردد پدید
که مقدار حکم تو گردد عیان
اگر نه من آن با وفا بنده ام
که محکم بود عهد سختم چنان
که تا باشد از من به گیتی اثر
که تاباشد از من به عالم نشان
سپارم ره خدمت و طاعتت
به دل چاکر آسا به تن بنده سان
گر افشانیم از جفا آستین
و گررانیم از ستم ز آستان
خیالم خلل یابد اندر دماغ
زبانم خدر گیرد اندر دهان
به جزو صفت آرم اگر در خیال
به جز مدحت آرم اگر بر زبان
دل من به باغ وفا بلبلی است
که چون کرد در گلشنی آشیان
نباشد غمین گر رود هر قدم
نگردد حزین گر رسد هر زمان
به پا خار بیدادش از خار بن
به پر سنگ آزارش از باغبان
مکن جز صفا در گمانم خیال
مکن جز وفا در خیالم گمان
که این گشته بارای من مقترن
که این کرده با ذات من اقتران
چوپایان ندارد (سحاب) این سخن
از این ره همان به که پیچم عنان
ز سود و زیان تا به گیتی بود
یکی شاد کام و یکی دل گران
دل دوستان رازلطف تو سود
تن دشمنان را زبیمت زیان
خزان عدویت بود بی بهار
بهار حبیبت بود بی خزان
سحاب اصفهانی : قطعات
شماره ۲ - چو شد دلگشا آن دل افروز باغ
چو شد دلگشا آن دل افروز باغ
به حکم محمد تقی خان بنا
(سحاب) از پی سال تاریخ گفت
«گشاید دل از ساحت دلگشا»
سحاب اصفهانی : قطعات
شماره ۶ - به فرمان شاهی کزو زیب دید
به فرمان شاهی کزو زیب دید
نگین جم و تخت افراسیاب
شهنشاه قاجار فتح علی
که فتحش عنانست و نصرت رکاب
مرتب شد این گوهر آگین سریر
به الماس رخشان و یاقوت ناب
چو بر این سریر مرصع چو مهر
نشست آن جهاندار مالکرقاب
(سحاب) از پی سال تاریخ گفت:
برآمد به روی سپهر آفتاب)
سحاب اصفهانی : قطعات
شماره ۱۰ - مهین کره ی میر عبدالغفور
مهین کره ی میر عبدالغفور
یقین است کز زمره ی ناس نیست
چو نسناس هم نیست زیرا که او
مشابه به انسان چو نسناس نیست
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۱۲ - گرفت آب کاشه ز سرمای سخت
گرفت آب کاشه ز سرمای سخت
چو زرین ورق گشت برگ درخت
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۱۴ - بعمان قدرت فلک چون حباب
بعمان قدرت فلک چون حباب
ز دریای جاهت جهان بیله ایست
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۱۵ - ببزم وصال تو هر جرعه ای
ببزم وصال تو هر جرعه ای
که دولت بنایم فرو می کند
چو خواهم که گیرم بکف، تخت بد
دگر باره اندر سبو می کند
عمعق بخاری : مقطعات و اشعار پراکنده
شماره ۱۸ - ندانم چه بردی برین بازی نرد؟
ندانم چه بردی برین بازی نرد؟
که برد ترا هر دو گیتیست بورک
جهان ملک خاتون : غزلیات
شماره ۶۸ - نیاری چرا یاد ما ای حبیب
نیاری چرا یاد ما ای حبیب
نپرسی ز دردم چرا ای طبیب
من خسته دل در فراق رخت
چه گویم چه دیدم ز جور رقیب
ز خوان وصالت من خسته را
تو گویی نیاید بجز غم نصیب
ز دست غمت جان رسیدم به لب
نگفتی که چونست مسکین غریب
ز عشق رخ همچو گلبرگ تو
همی نالم از شوق چون عندلیب
کسی را که درد تو درمان بود
کجا گوش دارد به پند ادیب
ز هجرت به جان از غم آمد جهان
بنالد چو بلبل ز جور حبیب