تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۲ - پادشاهی بهرام چوبینه
وزان روی بهرام یل با سپاه
به هر سو پژوهش نمودی زشاه
به بند اندر آورد بندوی را
همان گرگ گستهم و کردوی را
ولیکن سپه را سراسر نواخت
همه مردم از خویش خشنود ساخت
به سر برنهاد افسر خسروی
نگارش همه گوهر پهلوی
همه کاخ و کرسی زرین نهاد
زدیبای زربفت بالین نهاد
چو آگه شد از کار پرویز شاه
که او سوی قیصر سپرد است راه
به موریس از خود یکی نامه کرد
همه دوستی بر سر خامه کرد
که هرگاه قیصر درین کارزار
همی برطرف باشد و هیچ کار
سپاس فراوان گذارم از او
مسوپوتمی را سپارم بدو
وز آن روی خسرو بدادش نوید
که ز ارمینیه تا به شهر آمید
همان شهر دارا به قیصر دهد
به یاد وی افسر به سر برنهد
به خسرو گرایید قیصر زمهر
مگر یار او بود فرخ سپهر
سوی او فرستاد گنج و سپاه
همان دختر خود چو تابنده ماه
ازین آگهی شد به ایران دیار
که قیصر به پرویز گردید یار
سپاهش فرستاد و گنج و درم
همان دختر خود به آن ها به هم
بزرگان روانی ز نو یافتند
زبهرام یل روی برتافتند
که بهرام چوبین ترش روی بود
سبکسار و بی مغز و بدخوی بود
رهاندند بندوی یل را زبند
ابا چند تن پهلو ارجمند
دلیران سوی مدیه رفتند باز
در آن جا سپاهی نمودند ساز
چو خراد برزین و گستهم شیر
چو شاپور و چون اندیان دلیر
چو کردوی و بندوی لشکر فروز
چو نستوه لشکرکش نیوسوز
سپاهی بیاورد خسرو گران
به همراهی نامور مهتران
چو نرسیس و کومانتیول سوار
مبودیس و میتاک خنجر گذار
همان نیز بهرام صف برکشید
همه دامن دوک لشگر کشید
سواران همه بر نشسته بر اسب
یلان سینه و رام و ایزد گشسب
نهادند آوردگاهی بزرگ
گریزنده گردید بهرام گرگ
بزیراس در رزمگه کشته شد
همه روز بهرام برگشته شد
ابا ده هزار از سواران کین
بشد کشته بر دست بهرام شیر
به شهنامه گوید که کوت دلیر
بشد کشته بر دست بهرام شیر
مگر کوت بود است کومانتیول
که از تیغ بهرام آمد قتول
نیاتوس هم هست نرسیس گرد
که او بود در جنگ با دستبرد
زکار نیاتوس و بندوی و شاه
نشان چلیپا به تاج سیاه
یکی داستانیست در پهلوی
زشهنامه برگیر تا بشنوی
به هر سو پژوهش نمودی زشاه
به بند اندر آورد بندوی را
همان گرگ گستهم و کردوی را
ولیکن سپه را سراسر نواخت
همه مردم از خویش خشنود ساخت
به سر برنهاد افسر خسروی
نگارش همه گوهر پهلوی
همه کاخ و کرسی زرین نهاد
زدیبای زربفت بالین نهاد
چو آگه شد از کار پرویز شاه
که او سوی قیصر سپرد است راه
به موریس از خود یکی نامه کرد
همه دوستی بر سر خامه کرد
که هرگاه قیصر درین کارزار
همی برطرف باشد و هیچ کار
سپاس فراوان گذارم از او
مسوپوتمی را سپارم بدو
وز آن روی خسرو بدادش نوید
که ز ارمینیه تا به شهر آمید
همان شهر دارا به قیصر دهد
به یاد وی افسر به سر برنهد
به خسرو گرایید قیصر زمهر
مگر یار او بود فرخ سپهر
سوی او فرستاد گنج و سپاه
همان دختر خود چو تابنده ماه
ازین آگهی شد به ایران دیار
که قیصر به پرویز گردید یار
سپاهش فرستاد و گنج و درم
همان دختر خود به آن ها به هم
بزرگان روانی ز نو یافتند
زبهرام یل روی برتافتند
که بهرام چوبین ترش روی بود
سبکسار و بی مغز و بدخوی بود
رهاندند بندوی یل را زبند
ابا چند تن پهلو ارجمند
دلیران سوی مدیه رفتند باز
در آن جا سپاهی نمودند ساز
چو خراد برزین و گستهم شیر
چو شاپور و چون اندیان دلیر
چو کردوی و بندوی لشکر فروز
چو نستوه لشکرکش نیوسوز
سپاهی بیاورد خسرو گران
به همراهی نامور مهتران
چو نرسیس و کومانتیول سوار
مبودیس و میتاک خنجر گذار
همان نیز بهرام صف برکشید
همه دامن دوک لشگر کشید
سواران همه بر نشسته بر اسب
یلان سینه و رام و ایزد گشسب
نهادند آوردگاهی بزرگ
گریزنده گردید بهرام گرگ
بزیراس در رزمگه کشته شد
همه روز بهرام برگشته شد
ابا ده هزار از سواران کین
بشد کشته بر دست بهرام شیر
به شهنامه گوید که کوت دلیر
بشد کشته بر دست بهرام شیر
مگر کوت بود است کومانتیول
که از تیغ بهرام آمد قتول
نیاتوس هم هست نرسیس گرد
که او بود در جنگ با دستبرد
زکار نیاتوس و بندوی و شاه
نشان چلیپا به تاج سیاه
یکی داستانیست در پهلوی
زشهنامه برگیر تا بشنوی
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۳ - پادشاهی خسرو پرویز دوم بار
چو بهرام را بخت برگشت سخت
جهان جوی خسرو برآمد به تخت
همه خیمه ی او به تاراج برد
زنان ورا بهر آماج برد
سپه را نداد او به جان زینهار
برآورد از جان ایشان دمار
به رومی سپه داد بسیار زر
پرستار و دینار و گنج و گهر
زگفتار او را دهش بود به
که می گفت بر جای آباد زه
چو ایشان سوی روم رفتند باز
نهانی همی جنگ را کرد ساز
تبه کرد گستهم و بند وی را
برافراشت برزین و کردوی را
خبر آمد او را که قیصر بمرد
زمین و زمان دیگری را سپرد
بکشتند موریس را رومیان
شهنشاه نوکا شد از آن میان
فرستاد نزدیک خسرو نثار
بسی هدیه و گوهر شاهوار
نپذرفت و آرندگان را نخواند
وز آن پس سوی روم لشکر براند
سوی الجزیره بیامد نخست
ازو لشکر روم گردید سست
سپهدار شد کشته در جنگ باز
که ژرمن نام آن سرفراز
سپس بر درازای شط فرات
به دست اندر آورد مستحکمات
به نزدیک دارا که بد دور دست
دگر باره رومی سپه را شکست
همه لشکر روم را کرد اسیر
همه کشور و بوم آورد زیر
زبغداد تا پیش دریای روم
تبه کرد آن مرز و آباد بوم
سراسر همه خاک لیدی و شام
شد از خون رومی سپه لعل فام
زبیتینیه تا به اسکندرون
همی سوخت شهر و همی ریخت خون
به شهر آدس کشته شد سرژیوس
به تاراج رفت آن همه کاپادوس
دگر سال سربار در اورشلیم
کلیساییان را بزد بر دو نیم
صلیب مسیحا به تاراج برد
هم از جاثلیقان بسی باج برد
چو خسرو به رومی جهان تنگ کرد
دگر ره سوی مصر آهنگ کرد
زسودان بچاپید تا شهرتب
به اسکندریه جهان ساخت شب
دگر سال کرد او سپاهی روان
گشاید مگر شهر شالسدوان
سپهدار ساآس گرد دلیر
که در جنگ کندی سر نر شیر
مگر نام ساآس شاهو بدی
بسی سرکش و تند و بدخو بدی
به شهنامه خواند است او را گراز
و یا خود فرامین با کام و ناز
چو ساآس آمد به شالسدوان
ازو رومیان را زتن شد روان
که آن شهر نزدیک پاتخت بود
به هرقل همه کارها سخت بود
به زورق زدریا گذر می نمود
بسی گفت ساآس یل را درود
به لابه از او آشتی خواستی
زبان را به خوبی بیاراستی
چنین تا که آن نامور نرم شد
ابا هرقلش دوستی گرم شد
روان کرد ساآس را نزد شاه
ابا چند تن با سران سپاه
چو ساآس آمد بر شهریار
میان سران خسروش کرد خوار
بفرمود تا زنده کندندش پوست
که با قیصر روم گشته است دوست
فرستاد سربار را جای او
که کسری ندانست همتای او
بدو گفت رو آتشی برفروز
همه شهر قسطنطنیه بسوز
گراز اندر آمد به شالسدوان
به استنبل آمد از آنجا دوان
برآشفته هرقل ازین داستان
که دید او همه کار خسرو ستان
یکی لشکر آراست از بهر جنگ
زمردان نامی روم و فرنگ
بسیجید بر جنگ ایران زمین
زمین تنگ کرد از سواران کین
دوان رفت تا سوی ارمینیه
هم از تارمس سوی البانیه
همان شهر گانزاک را برگشود
به آترپتن اند آورد دود
خودآگاه بی خسرو از این گزند
نشسته به آرامگاه ارجمند
بت دل نواز و می خوش گوار
پرستید و آگه نبودی زکار
چو از کار هرقل خبر یافت شاه
که تنگ آورد هر سو سپاه
فرستاد سویش سپاهی دلیر
که رومی مگر آید از جنگ سیر
ولی نامور هرقل جنگجوی
بهر سو زخون اندر آورد جوی
رازاتس درآورد او کشته شد
سپه را همه روز برگشته شد
بکشتند خودنیز سارا بلاک
همان گرد سائیس بی ترس و باک
و از آن جا همی رفت تا تیسفون
همه دشت را کرد دریای خون
چو خسرو چنان دید برکاشت روی
به شهر سلوسی شد آرام جوی
همی آشتی جست قیصر ز شاه
ولی شه نمی جست بر صلح راه
از این روی سربار بودی به روم
نشسته دلیرانش بر مرز و بوم
وز آن روی هرقل در ایران دیار
همی تنگ بگرفت بر شهریار
بر این گونه افزود هر روز کین
نیاسود از جنگ روی زمین
به گنج شهی خود دگر زر نماند
به آوردگه هیچ لشکر نماند
بزرگان یکی انجمن ساختند
پس او را زشاهی بینداختند
نشاندند شیرویه را جای او
که او بود فرزند والای او
مگر نام بودیش فرخ غباد
کز او ملک ایران همه شد به باد
جهان جوی خسرو برآمد به تخت
همه خیمه ی او به تاراج برد
زنان ورا بهر آماج برد
سپه را نداد او به جان زینهار
برآورد از جان ایشان دمار
به رومی سپه داد بسیار زر
پرستار و دینار و گنج و گهر
زگفتار او را دهش بود به
که می گفت بر جای آباد زه
چو ایشان سوی روم رفتند باز
نهانی همی جنگ را کرد ساز
تبه کرد گستهم و بند وی را
برافراشت برزین و کردوی را
خبر آمد او را که قیصر بمرد
زمین و زمان دیگری را سپرد
بکشتند موریس را رومیان
شهنشاه نوکا شد از آن میان
فرستاد نزدیک خسرو نثار
بسی هدیه و گوهر شاهوار
نپذرفت و آرندگان را نخواند
وز آن پس سوی روم لشکر براند
سوی الجزیره بیامد نخست
ازو لشکر روم گردید سست
سپهدار شد کشته در جنگ باز
که ژرمن نام آن سرفراز
سپس بر درازای شط فرات
به دست اندر آورد مستحکمات
به نزدیک دارا که بد دور دست
دگر باره رومی سپه را شکست
همه لشکر روم را کرد اسیر
همه کشور و بوم آورد زیر
زبغداد تا پیش دریای روم
تبه کرد آن مرز و آباد بوم
سراسر همه خاک لیدی و شام
شد از خون رومی سپه لعل فام
زبیتینیه تا به اسکندرون
همی سوخت شهر و همی ریخت خون
به شهر آدس کشته شد سرژیوس
به تاراج رفت آن همه کاپادوس
دگر سال سربار در اورشلیم
کلیساییان را بزد بر دو نیم
صلیب مسیحا به تاراج برد
هم از جاثلیقان بسی باج برد
چو خسرو به رومی جهان تنگ کرد
دگر ره سوی مصر آهنگ کرد
زسودان بچاپید تا شهرتب
به اسکندریه جهان ساخت شب
دگر سال کرد او سپاهی روان
گشاید مگر شهر شالسدوان
سپهدار ساآس گرد دلیر
که در جنگ کندی سر نر شیر
مگر نام ساآس شاهو بدی
بسی سرکش و تند و بدخو بدی
به شهنامه خواند است او را گراز
و یا خود فرامین با کام و ناز
چو ساآس آمد به شالسدوان
ازو رومیان را زتن شد روان
که آن شهر نزدیک پاتخت بود
به هرقل همه کارها سخت بود
به زورق زدریا گذر می نمود
بسی گفت ساآس یل را درود
به لابه از او آشتی خواستی
زبان را به خوبی بیاراستی
چنین تا که آن نامور نرم شد
ابا هرقلش دوستی گرم شد
روان کرد ساآس را نزد شاه
ابا چند تن با سران سپاه
چو ساآس آمد بر شهریار
میان سران خسروش کرد خوار
بفرمود تا زنده کندندش پوست
که با قیصر روم گشته است دوست
فرستاد سربار را جای او
که کسری ندانست همتای او
بدو گفت رو آتشی برفروز
همه شهر قسطنطنیه بسوز
گراز اندر آمد به شالسدوان
به استنبل آمد از آنجا دوان
برآشفته هرقل ازین داستان
که دید او همه کار خسرو ستان
یکی لشکر آراست از بهر جنگ
زمردان نامی روم و فرنگ
بسیجید بر جنگ ایران زمین
زمین تنگ کرد از سواران کین
دوان رفت تا سوی ارمینیه
هم از تارمس سوی البانیه
همان شهر گانزاک را برگشود
به آترپتن اند آورد دود
خودآگاه بی خسرو از این گزند
نشسته به آرامگاه ارجمند
بت دل نواز و می خوش گوار
پرستید و آگه نبودی زکار
چو از کار هرقل خبر یافت شاه
که تنگ آورد هر سو سپاه
فرستاد سویش سپاهی دلیر
که رومی مگر آید از جنگ سیر
ولی نامور هرقل جنگجوی
بهر سو زخون اندر آورد جوی
رازاتس درآورد او کشته شد
سپه را همه روز برگشته شد
بکشتند خودنیز سارا بلاک
همان گرد سائیس بی ترس و باک
و از آن جا همی رفت تا تیسفون
همه دشت را کرد دریای خون
چو خسرو چنان دید برکاشت روی
به شهر سلوسی شد آرام جوی
همی آشتی جست قیصر ز شاه
ولی شه نمی جست بر صلح راه
از این روی سربار بودی به روم
نشسته دلیرانش بر مرز و بوم
وز آن روی هرقل در ایران دیار
همی تنگ بگرفت بر شهریار
بر این گونه افزود هر روز کین
نیاسود از جنگ روی زمین
به گنج شهی خود دگر زر نماند
به آوردگه هیچ لشکر نماند
بزرگان یکی انجمن ساختند
پس او را زشاهی بینداختند
نشاندند شیرویه را جای او
که او بود فرزند والای او
مگر نام بودیش فرخ غباد
کز او ملک ایران همه شد به باد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۴ - پادشاهی غباد معروف به شیرویه
غباد از بر تخت زرین نشست
به هرقل یکی سخت پیمان ببست
هرآن شارسانی زآباد بوم
که بگرفته بد خسرو از ملک روم
به همراهی چوب دار مسیح
که آورد سربار بهر مزیح
به قیصر همه باز پس داد و گفت
کزین پس نباشیم با رنج جفت
زایران سپه شد تهی مصر و روم
به سر اختر بد همی گشت شوم
وزآن پس سرآورد روز پدر
که ناپاک زاده بد آن بدگهر
بکشت آن برادرش مردانه نام
که سیرای فرخنده بودیش مام
که خسرو ورا کرده بود جانشین
به زندان همی بود شیرویه زین
برادر بد او را همی بیست و چار
سرآورد بر جملگی روزگار
نیامد براین کار شش ماه باز
که او نیز آمد زمانش فراز
زرومی بزاد و به شومی بمرد
همان تخت شاهی پسر را سپرد
به هرقل یکی سخت پیمان ببست
هرآن شارسانی زآباد بوم
که بگرفته بد خسرو از ملک روم
به همراهی چوب دار مسیح
که آورد سربار بهر مزیح
به قیصر همه باز پس داد و گفت
کزین پس نباشیم با رنج جفت
زایران سپه شد تهی مصر و روم
به سر اختر بد همی گشت شوم
وزآن پس سرآورد روز پدر
که ناپاک زاده بد آن بدگهر
بکشت آن برادرش مردانه نام
که سیرای فرخنده بودیش مام
که خسرو ورا کرده بود جانشین
به زندان همی بود شیرویه زین
برادر بد او را همی بیست و چار
سرآورد بر جملگی روزگار
نیامد براین کار شش ماه باز
که او نیز آمد زمانش فراز
زرومی بزاد و به شومی بمرد
همان تخت شاهی پسر را سپرد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۵ - پادشاهی اردشیر
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۶ - پادشاهی سربار معروف به گراز
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۷ - پادشاهی پوران دخت
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۸ - پادشاهی هرمزد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۸۹ - پادشاهی سنندج
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۰ - پادشاهی آزرمیدخت
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۱ - پادشاهی فرخ زاد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۲ - پادشاهی یزدگرد شهریار
بیامد به تخت کیی یزدگرد
وز آن پس شنیدی که او هم چه کرد
نبد در سرش رای و فرهنگ و هش
همی ساختندش مهان دست خوش
ازو گشت بر باد ملک عجم
همان افسر خسرو و گاه جم
چو دادار باشد به کاری مرید
همه مایه ی آن بیارد پدید
ازین پس سخن طرز دیگر بود
زدستار و محراب و منبر بود
سخن گفت باید زتنزیل و وحی
زمعروف و از منکر و امر و نهی
زقرآن و توحید و وعد و وعید
زجنات عدن و عذاب شدید
ز قطران و تسنیم و ماه معین
زخلد و زجوی می و انگبین
زطوبی و رضوان و غلمان و حور
زاحیای اموات و نشر قبور
ز سلسال و از کوثر و سلسبیل
ز کافور و از چشمه زنجبیل
زکفر وز ایمان و بیم و امید
ز صور سرافیل و بعث جدید
سخن های پیغمبر هاشمی
پر از خرمی ساخت روی زمی
یکی مشت از مردم باربار
که شیر شتر خوردی و سوسمار
زاعجاز او تاج قیصر گرفت
همه ملک کسری سراسر گرفت
وز آن پس شنیدی که او هم چه کرد
نبد در سرش رای و فرهنگ و هش
همی ساختندش مهان دست خوش
ازو گشت بر باد ملک عجم
همان افسر خسرو و گاه جم
چو دادار باشد به کاری مرید
همه مایه ی آن بیارد پدید
ازین پس سخن طرز دیگر بود
زدستار و محراب و منبر بود
سخن گفت باید زتنزیل و وحی
زمعروف و از منکر و امر و نهی
زقرآن و توحید و وعد و وعید
زجنات عدن و عذاب شدید
ز قطران و تسنیم و ماه معین
زخلد و زجوی می و انگبین
زطوبی و رضوان و غلمان و حور
زاحیای اموات و نشر قبور
ز سلسال و از کوثر و سلسبیل
ز کافور و از چشمه زنجبیل
زکفر وز ایمان و بیم و امید
ز صور سرافیل و بعث جدید
سخن های پیغمبر هاشمی
پر از خرمی ساخت روی زمی
یکی مشت از مردم باربار
که شیر شتر خوردی و سوسمار
زاعجاز او تاج قیصر گرفت
همه ملک کسری سراسر گرفت
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۳ - مجملی از وضع جغرافی و حسن موقع طبیعی ایران
خوشا مرز ایران عنبر نسیم
که خاکش گرامی تر از زر و سیم
زمینش همه عنبر و مشک ناب
به جوی اندرش آب در خوشاب
فضایش چو مینو به رنگ و نگار
به یک سو زمستان و دگر سو بهار
همه کوهسارش چو خلد برین
همه مرغزارش خوش و دل نشین
هوایش موافق بهر آدمی
زمینش سراسر پر از خرمی
گلابست در جویبارش روان
همی پیر گردد زآبش جوان
به هر سوی این ملک با آفرین
یکی بوم فرخنده بینی گزین
گر از فارس گویی بهشتی خوش است
همه مرغ آن خرم و دلکش است
هوا خوش گوار و زمین پرنگار
نه سرد و نه گرم و همیشه بهار
چو پاکان شیراز پاکی نهاد
نباشد که رحمت بر آن خاک باد
کسی اندر آن بوم آباد نیست
به کام از دل و جان خود شاد نیست
به یک سوی اهواز مینو سرشت
که سبز است و خرم چو باغ بهشت
شکرخیز خاکی نباشد چنان
که زرنوش بودش یکی شارسان
دی و آذر و بهمن و فروردین
همیشه پر از لاله بینی زمین
گر از ملک کرمان سرایم رواست
که هندوستانی خوش آب و هواست
در آن مرز فرخنده ی ارجمند
بهر سال زاید دو ره گوسفند
همان زابل از مصر ارزنده تر
زقنوج و کشمر فروزنده تر
به نزد کسی کو بود فرهمند
یکی نیل کوچک بود هیرمند
خراسان زچین و ختن خوش تر است
که خاکش به مانند مشک تر است
همه باغ او بوستان نعم
همه راغ او گلستان ارم
صباح نشابور و شام طبس
زخوبی آن مرز فرخنده بس
صفاهان چنو در جهان شهر نیست
نداند کش اندر خرد بهر نیست
همه ساله خندان لب جویبار
به کوه اندران کبک و گور و شکار
نوازنده بلبل به باغ اندرون
گرازنده آهو به راغ اندرون
خوشا حال آن مرغ دستان سرای
که دارد در آن بوم فرخنده جای
نظنز و سور طرق و قهرود و تار
بود خاکشان هم چو مشک تتار
عروس جهان ست ملک اراک
که سرتاسرش مشک بیز است خاک
درخت گل و سبزه آب روان
طرب آرد از بهر پیر و جوان
هم از عهد جمشید و کاوس کی
نبود است ملکی به خوبی چو ری
که البرز کوه است جای غباد
مکان فریدون با فر و داد
دگر آذر آبادگان کشوریست
که بر روم و شامش بسی برتری ست
خوی و خمسه و ارمی و اردبیل
همه مشک بیزاست
گر آیی سوی رشت و مازندران
پر از سبزه بینی کران تا کران
همه بوستانش سراسر گل است
به کوه اندرون لاله و سنبل است
زهی خاک ایران که از گاه جم
مکان کرامت همی بد عجم
خجسته برو بوم ایران که شیر
همی پروراند گوان دلیر
چنو مرز با ارز آباد باد
همیشه برو بومش آباد باد
مرا تا چه کردم که چرخ بلند
از آن خاک پاکم به غربت فکند
به روم از برای چه دارم وطن
که زندان شد این ملک بر جان من
خوشا روزگاران پیشین زمان
که بودم به ایران زمین شادمان
چه شد مایه هجر و آوارگی
که این چاره جستم زبیچارگی
که خاکش گرامی تر از زر و سیم
زمینش همه عنبر و مشک ناب
به جوی اندرش آب در خوشاب
فضایش چو مینو به رنگ و نگار
به یک سو زمستان و دگر سو بهار
همه کوهسارش چو خلد برین
همه مرغزارش خوش و دل نشین
هوایش موافق بهر آدمی
زمینش سراسر پر از خرمی
گلابست در جویبارش روان
همی پیر گردد زآبش جوان
به هر سوی این ملک با آفرین
یکی بوم فرخنده بینی گزین
گر از فارس گویی بهشتی خوش است
همه مرغ آن خرم و دلکش است
هوا خوش گوار و زمین پرنگار
نه سرد و نه گرم و همیشه بهار
چو پاکان شیراز پاکی نهاد
نباشد که رحمت بر آن خاک باد
کسی اندر آن بوم آباد نیست
به کام از دل و جان خود شاد نیست
به یک سوی اهواز مینو سرشت
که سبز است و خرم چو باغ بهشت
شکرخیز خاکی نباشد چنان
که زرنوش بودش یکی شارسان
دی و آذر و بهمن و فروردین
همیشه پر از لاله بینی زمین
گر از ملک کرمان سرایم رواست
که هندوستانی خوش آب و هواست
در آن مرز فرخنده ی ارجمند
بهر سال زاید دو ره گوسفند
همان زابل از مصر ارزنده تر
زقنوج و کشمر فروزنده تر
به نزد کسی کو بود فرهمند
یکی نیل کوچک بود هیرمند
خراسان زچین و ختن خوش تر است
که خاکش به مانند مشک تر است
همه باغ او بوستان نعم
همه راغ او گلستان ارم
صباح نشابور و شام طبس
زخوبی آن مرز فرخنده بس
صفاهان چنو در جهان شهر نیست
نداند کش اندر خرد بهر نیست
همه ساله خندان لب جویبار
به کوه اندران کبک و گور و شکار
نوازنده بلبل به باغ اندرون
گرازنده آهو به راغ اندرون
خوشا حال آن مرغ دستان سرای
که دارد در آن بوم فرخنده جای
نظنز و سور طرق و قهرود و تار
بود خاکشان هم چو مشک تتار
عروس جهان ست ملک اراک
که سرتاسرش مشک بیز است خاک
درخت گل و سبزه آب روان
طرب آرد از بهر پیر و جوان
هم از عهد جمشید و کاوس کی
نبود است ملکی به خوبی چو ری
که البرز کوه است جای غباد
مکان فریدون با فر و داد
دگر آذر آبادگان کشوریست
که بر روم و شامش بسی برتری ست
خوی و خمسه و ارمی و اردبیل
همه مشک بیزاست
گر آیی سوی رشت و مازندران
پر از سبزه بینی کران تا کران
همه بوستانش سراسر گل است
به کوه اندرون لاله و سنبل است
زهی خاک ایران که از گاه جم
مکان کرامت همی بد عجم
خجسته برو بوم ایران که شیر
همی پروراند گوان دلیر
چنو مرز با ارز آباد باد
همیشه برو بومش آباد باد
مرا تا چه کردم که چرخ بلند
از آن خاک پاکم به غربت فکند
به روم از برای چه دارم وطن
که زندان شد این ملک بر جان من
خوشا روزگاران پیشین زمان
که بودم به ایران زمین شادمان
چه شد مایه هجر و آوارگی
که این چاره جستم زبیچارگی
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۴ - تأسف بر اوضاع حالیه ایران
مگر حال آن ملک برگشته است
همه جای اهریمنان گشته است
گروهی همه بد دل و بد نهاد
دل خود به خون کسان کرده شاد
مگر جور و بیداد افزون شده
جگرهای مردم همه خون شده
مگر شه گدا گشت و کشور خراب
رعیت زجورند در پیچ و تاب
همانا که شه نیستش آگهی
که شد خاک ایران زمردم تهی
همه مردم از دست بیداد شوم
گریزند در هند و قفقاز و روم
در آن جا به هر کار پست و رذیل
همی بگذرانند خوار و ذلیل
نه کس می بپرسد همی نامشان
نه هرگز روا می شود کام شان
همه لرک و بیچاره و لات و لوت
قناعت نموده زدنیا به قوت
فتاده به غربت درون خوار و زار
همه پایمالند در رهگذار
به غربت هم از جور شهبندران
ندارند آن بینوایان امان
مگر خود در ایران زمین جا نبود؟
برین بی کسان هیچ مأوا نبود؟
که پرکنده گشتند در کوه و دشت
به سرشان یکی اختر شوم گشت
به ایران یکی نامداری نماند
که بخت بد از شهر خویشش نراند
الا گر بدانی بخواهی گریست
که آواره گی های اینان زچیست
یکی ره گذر کن به ایران دیار
که بینی یکی هیبت افزا مزار
در آن ظلمت آباد وحشت سرای
نبینی یکی روح زنده به جای
به هر جا که بینی یکی شارسان
به ماننده ی گور و بیمارسان
همه رنگها رفته و روی زرد
پدیدار از چهره ها سوگ و درد
همه زهره ها کنده و باخته
همه پیکران زار و بگداخته
همه چشمها گود و بگسیخته
مگر آبروی همه ریخته!!
کتف کوژ و گردن شده سرنگون
تو گویی یکی را به تن نیست خون
فرو رفته چشمان و بینی دراز
زسیما پدیدار سوز و گداز
همه مرغ ماتم همه فال شوم
به ویرانه بگزیده جا همچو بوم
چون او مردگان اند در گور تن
فسرده همه خونشان در بدن
همه در اسارت و در بندگی
نه آگه ز آزادی و زندگی
به حرمان جاوید از هر حقوق
مگر گشته زآباء علوی عقوق
زلذات گیتی ندیده مگر
شماتت ابر مردن یکدگر
همه زرد و بی جان و زار و نزار
شب و روز بر حال خود سوگوار
کسی مالک مال و ناموس نیست
ندانند فریاد رس را که کیست
بریده یکی را دو دست و دو پای
تنی مانده بر پا و جانی به جای
یکی را به خنجر ببریده پی
یکی را به ناخن درون کرده نی
یکی را دو دست و دو پا و زبان
بریده شده چون تن بی روان
یکی را به مسمار کنده دو چشم
که هر کو ببیند بسوزد زخشم
یکی را زسر دور کرده دو گوش
که هر کس بدید آن برآرد خروش
یکی را بسفته به تن هر دو کتف
از این خستگان هر کسی در شگفت
یکی را بریده است دژخیم سر
یکی را کشیده به تنگ قجر
دل و جان انسان بیاید به درد
که کس با دد و دام زاین سان نکرد
سزد گر بر این حال گریان شوی
چو بر آتش تیز بریان شوی
«بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند»
«چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار»
«تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی»
همه جای اهریمنان گشته است
گروهی همه بد دل و بد نهاد
دل خود به خون کسان کرده شاد
مگر جور و بیداد افزون شده
جگرهای مردم همه خون شده
مگر شه گدا گشت و کشور خراب
رعیت زجورند در پیچ و تاب
همانا که شه نیستش آگهی
که شد خاک ایران زمردم تهی
همه مردم از دست بیداد شوم
گریزند در هند و قفقاز و روم
در آن جا به هر کار پست و رذیل
همی بگذرانند خوار و ذلیل
نه کس می بپرسد همی نامشان
نه هرگز روا می شود کام شان
همه لرک و بیچاره و لات و لوت
قناعت نموده زدنیا به قوت
فتاده به غربت درون خوار و زار
همه پایمالند در رهگذار
به غربت هم از جور شهبندران
ندارند آن بینوایان امان
مگر خود در ایران زمین جا نبود؟
برین بی کسان هیچ مأوا نبود؟
که پرکنده گشتند در کوه و دشت
به سرشان یکی اختر شوم گشت
به ایران یکی نامداری نماند
که بخت بد از شهر خویشش نراند
الا گر بدانی بخواهی گریست
که آواره گی های اینان زچیست
یکی ره گذر کن به ایران دیار
که بینی یکی هیبت افزا مزار
در آن ظلمت آباد وحشت سرای
نبینی یکی روح زنده به جای
به هر جا که بینی یکی شارسان
به ماننده ی گور و بیمارسان
همه رنگها رفته و روی زرد
پدیدار از چهره ها سوگ و درد
همه زهره ها کنده و باخته
همه پیکران زار و بگداخته
همه چشمها گود و بگسیخته
مگر آبروی همه ریخته!!
کتف کوژ و گردن شده سرنگون
تو گویی یکی را به تن نیست خون
فرو رفته چشمان و بینی دراز
زسیما پدیدار سوز و گداز
همه مرغ ماتم همه فال شوم
به ویرانه بگزیده جا همچو بوم
چون او مردگان اند در گور تن
فسرده همه خونشان در بدن
همه در اسارت و در بندگی
نه آگه ز آزادی و زندگی
به حرمان جاوید از هر حقوق
مگر گشته زآباء علوی عقوق
زلذات گیتی ندیده مگر
شماتت ابر مردن یکدگر
همه زرد و بی جان و زار و نزار
شب و روز بر حال خود سوگوار
کسی مالک مال و ناموس نیست
ندانند فریاد رس را که کیست
بریده یکی را دو دست و دو پای
تنی مانده بر پا و جانی به جای
یکی را به خنجر ببریده پی
یکی را به ناخن درون کرده نی
یکی را دو دست و دو پا و زبان
بریده شده چون تن بی روان
یکی را به مسمار کنده دو چشم
که هر کو ببیند بسوزد زخشم
یکی را زسر دور کرده دو گوش
که هر کس بدید آن برآرد خروش
یکی را بسفته به تن هر دو کتف
از این خستگان هر کسی در شگفت
یکی را بریده است دژخیم سر
یکی را کشیده به تنگ قجر
دل و جان انسان بیاید به درد
که کس با دد و دام زاین سان نکرد
سزد گر بر این حال گریان شوی
چو بر آتش تیز بریان شوی
«بنی آدم اعضای یکدیگرند
که در آفرینش زیک گوهرند»
«چو عضوی به درد آورد روزگار
دگر عضوها را نماند قرار»
«تو کز محنت دیگران بی غمی
نشاید که نامت نهند آدمی»
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۵ - یاد ایام نیک بختی و سعادت روزگار پیشین
ایا ملک ایران انوشه بزی
همیشه زتو دور دست بدی
خوشا روزگاران فرخ زمان
که روم و فرنگ از تو جستی امان
بسی خرم آن روزگار خوشی
که بودت به هر سوی لشکرکشی
همی یاد بادا از آن روزگار
که استنبولت بود جای شکار
همه ایلغارت به آباد و بوم
همه ترک تازت به یونان و روم
خوشا آن چنان روزگار کهن
که می تاختی تا ختا و ختن
زهی عصر و فرخ زمانی که باج
تو را آمد از مصر و از کارتاج
خجسته زمانی که در هند و چین
نبشتند نام تو را بر نگین
چه خوش بودی آن روز فرخ سرشت
که استرخ تو بود باغ بهشت
خوش آن عصر رخشان با ناز و نوش
که زرنوشت آباد بودی به شوش
مبارک بد آن عهد فرخنده باز
که بودی عروس جهان شهر راز
خوشا روزگاری که در اکبتان
خرامان به هر سوی بودی بتان
خنک روز خرم چون او روزگار
که در بلخ برپا بدی نوبهار
خوش آن روز فرخنده ی دلستان
که چون گلستان بود زابلستان
کنم یاد آن روز با دار و برد
که شاپور طرح نشابور کرد
خوشا آن چنان روز با گیر و دار
که کشتی به دریات بودی هزار
نبد هیچ کس را همی تاب تو
نشسته به هرجای ستراب تو
خوش آن روزگاران سور و سرور
که بد مردم تو دو ره صد کرور
چه خرم بد آن روز بی درد و رنج
که آکنده بودی زمینت به گنج
سپاه تو بودی همه کوچ کوچ
زافغان و لاچین و کرد و بلوچ
زپنجاب بودی به سودان سپاه
مدی داشت مکدونیا را نگاه
فزونت سواران نیزه گذار
کمان آورانت برون از شمار
خوش آن دم که خسرو زایران زمین
همی تاخت تا پیش دریای چین
خوش آن روز خرم که کاوس کی
به سودان و مصر اندر افکند پی
خوش آن روزگاران که اسپندیار
برآورد از قوم سیتا دمار
شکسته شد از وی ده و نه سپاه
به بند گران بست ده پادشاه
خوش آن روز میمون که فرخ زریر
سرشاه اسپرته آورد زیر
همه ملک یونانیان کرد پست
به آتینه بگزید جای نشست
خوش آن عصر فرخ که شاه اردشیر
همه مردم آتنه کرد اسیر
کنونت به تن هیچ نیرو نماند
تو گویی که در دشت آهو نماند
از آن پهلوانان و اسب و سلیح
نمانده به جا جز فسون و مزیح
دلیرانت امروز نازک بدن
نبرد آورانت همه سیم تن
وزیران کشور منیجک نهاد
امیران لشکر بت حور زاد
سپهدار جنگی به زخم درشت
به بزم و به رزم آوریدند پشت
همیشه زتو دور دست بدی
خوشا روزگاران فرخ زمان
که روم و فرنگ از تو جستی امان
بسی خرم آن روزگار خوشی
که بودت به هر سوی لشکرکشی
همی یاد بادا از آن روزگار
که استنبولت بود جای شکار
همه ایلغارت به آباد و بوم
همه ترک تازت به یونان و روم
خوشا آن چنان روزگار کهن
که می تاختی تا ختا و ختن
زهی عصر و فرخ زمانی که باج
تو را آمد از مصر و از کارتاج
خجسته زمانی که در هند و چین
نبشتند نام تو را بر نگین
چه خوش بودی آن روز فرخ سرشت
که استرخ تو بود باغ بهشت
خوش آن عصر رخشان با ناز و نوش
که زرنوشت آباد بودی به شوش
مبارک بد آن عهد فرخنده باز
که بودی عروس جهان شهر راز
خوشا روزگاری که در اکبتان
خرامان به هر سوی بودی بتان
خنک روز خرم چون او روزگار
که در بلخ برپا بدی نوبهار
خوش آن روز فرخنده ی دلستان
که چون گلستان بود زابلستان
کنم یاد آن روز با دار و برد
که شاپور طرح نشابور کرد
خوشا آن چنان روز با گیر و دار
که کشتی به دریات بودی هزار
نبد هیچ کس را همی تاب تو
نشسته به هرجای ستراب تو
خوش آن روزگاران سور و سرور
که بد مردم تو دو ره صد کرور
چه خرم بد آن روز بی درد و رنج
که آکنده بودی زمینت به گنج
سپاه تو بودی همه کوچ کوچ
زافغان و لاچین و کرد و بلوچ
زپنجاب بودی به سودان سپاه
مدی داشت مکدونیا را نگاه
فزونت سواران نیزه گذار
کمان آورانت برون از شمار
خوش آن دم که خسرو زایران زمین
همی تاخت تا پیش دریای چین
خوش آن روز خرم که کاوس کی
به سودان و مصر اندر افکند پی
خوش آن روزگاران که اسپندیار
برآورد از قوم سیتا دمار
شکسته شد از وی ده و نه سپاه
به بند گران بست ده پادشاه
خوش آن روز میمون که فرخ زریر
سرشاه اسپرته آورد زیر
همه ملک یونانیان کرد پست
به آتینه بگزید جای نشست
خوش آن عصر فرخ که شاه اردشیر
همه مردم آتنه کرد اسیر
کنونت به تن هیچ نیرو نماند
تو گویی که در دشت آهو نماند
از آن پهلوانان و اسب و سلیح
نمانده به جا جز فسون و مزیح
دلیرانت امروز نازک بدن
نبرد آورانت همه سیم تن
وزیران کشور منیجک نهاد
امیران لشکر بت حور زاد
سپهدار جنگی به زخم درشت
به بزم و به رزم آوریدند پشت
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۶ - تعزیت و سوگواری ایام گذشته
کجات آن همه رسم و آیین و راه؟
کجات افسر و گنج و ملک و سپاه؟
کجات آن همه دانش و زور و دست؟
کجات آن بزرگان خسرو پرست؟
کجات آن نبرده یلان دلیر؟
که شیر ژیان آوریدند زیر
کجات آن سواران زرین ستام؟
که دشمن بدی تیغ شان را نیام
کجات آن همه مردی و زور و فر؟
که گیتی همه داشتی زیر پر
کجات آن بزرگی و آن دستگاه؟
که سربرکشیدی زماهی به ماه
کجات افسر و کاویانی درفش؟
کجات آن همه تیغ های بنفش؟
کجات آن به رزم اندرون فرونام؟
کجات آن به بزم اندرون کام و جام؟
کجات آن دلیران روز نبرد؟
کجات آن بزرگان بادار و برد؟
کجات آن کمین و کمان و کمند؟
که کردی همه دیو و جادو به بند
کجات آن فزونی گنج و سپاه؟
کجات افسر و تخت و فرو کلاه؟
کجات آن سواران و میدان و گوی؟
که زآن ها به گیتی بدی گفتگوی
کجات آن دلیران و مردانگی؟
هش و رأی و فرهنگ و فرزانگی
کجات آن هنرهای بیش از شمار؟
که علم و هنر از تو شد یادگار
کجا شد دل و هوش و آئین تو؟
توانائی و اختر و دین تو
کجا شد به رزم آن نکوساز تو؟
کجا شد به بزم آن خوش آواز تو؟
کجا رفت آن جام گیتی نمای؟
کجات آن همه خسرو پاک رای؟
کجا رفت آن اختر کاویان؟
کجا رفت اورنگ فرکیان؟
که اکنون به پستی نیاز آمدت
چنین اختر بد فراز آمدت
که بنشاند این شمع افروخته؟
کزو شد همه دودمان سوخته
دریغ آن بلند اختر و رای تو
دریغ آن سر عرش فرسای تو
دریغ آن یلان و کیان جهان
که بودی پناه کهان و مهان
دریغ آن بزرگان والا گهر
به مردی زشاهان برآورده سر
دریغ آن امیران والا به شأن
کز ایشان به گیتی نمانده نشان
هم اکنون از ایشان نبینم به جای
به جز ناظم الدوله ی پاک رای
ابا چند تن از مهان گزین
که از آسمان شان رسد آفرین
شده آدمیت از ایشان پدید
همه گنج های وفا را کلید
همه سال شان بخت و پیروز باد
همه روزشان روز نیروز باد
نگهدارشان باد زروان پاک
بود یارشان هرمز تابناک
کجات افسر و گنج و ملک و سپاه؟
کجات آن همه دانش و زور و دست؟
کجات آن بزرگان خسرو پرست؟
کجات آن نبرده یلان دلیر؟
که شیر ژیان آوریدند زیر
کجات آن سواران زرین ستام؟
که دشمن بدی تیغ شان را نیام
کجات آن همه مردی و زور و فر؟
که گیتی همه داشتی زیر پر
کجات آن بزرگی و آن دستگاه؟
که سربرکشیدی زماهی به ماه
کجات افسر و کاویانی درفش؟
کجات آن همه تیغ های بنفش؟
کجات آن به رزم اندرون فرونام؟
کجات آن به بزم اندرون کام و جام؟
کجات آن دلیران روز نبرد؟
کجات آن بزرگان بادار و برد؟
کجات آن کمین و کمان و کمند؟
که کردی همه دیو و جادو به بند
کجات آن فزونی گنج و سپاه؟
کجات افسر و تخت و فرو کلاه؟
کجات آن سواران و میدان و گوی؟
که زآن ها به گیتی بدی گفتگوی
کجات آن دلیران و مردانگی؟
هش و رأی و فرهنگ و فرزانگی
کجات آن هنرهای بیش از شمار؟
که علم و هنر از تو شد یادگار
کجا شد دل و هوش و آئین تو؟
توانائی و اختر و دین تو
کجا شد به رزم آن نکوساز تو؟
کجا شد به بزم آن خوش آواز تو؟
کجا رفت آن جام گیتی نمای؟
کجات آن همه خسرو پاک رای؟
کجا رفت آن اختر کاویان؟
کجا رفت اورنگ فرکیان؟
که اکنون به پستی نیاز آمدت
چنین اختر بد فراز آمدت
که بنشاند این شمع افروخته؟
کزو شد همه دودمان سوخته
دریغ آن بلند اختر و رای تو
دریغ آن سر عرش فرسای تو
دریغ آن یلان و کیان جهان
که بودی پناه کهان و مهان
دریغ آن بزرگان والا گهر
به مردی زشاهان برآورده سر
دریغ آن امیران والا به شأن
کز ایشان به گیتی نمانده نشان
هم اکنون از ایشان نبینم به جای
به جز ناظم الدوله ی پاک رای
ابا چند تن از مهان گزین
که از آسمان شان رسد آفرین
شده آدمیت از ایشان پدید
همه گنج های وفا را کلید
همه سال شان بخت و پیروز باد
همه روزشان روز نیروز باد
نگهدارشان باد زروان پاک
بود یارشان هرمز تابناک
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۷ - خطاب به اورنگ کیان
تو ای گاه و دیهیم شاهنشهی
که بی تو مبادا مهی و بهی
خنک روز کاندر تو بد جمشید
که آورد بس نیکوی ها پدید
خنک روز کاندر تو بد زردهشت
که اهریمن بدکنش را بکشت
خوش آن روزگار کیومرث شاه
کزو شد پدیدار دیهیم و گاه
خجسته بدی گاه اوکشتره
که تازه شد از وی جهان یکسره
به گاه فریدون همایون بدی
زمان منوچهر میمون بدی
همایون بدی گاه ارباس گرد
که او کرد بر نینوا دست برد
خجسته بماندی پس از کیقباد
همان درگه طوس نوذر نژاد
به هنگام کی آرش نامور
گرفتی همه خاور و باختر
به دوران اکمین کرکس نژاد
همه خاک شامات دادی به باد
همایون بدی گاه کاووس کی
همان وقت کیخسرو نیک پی
چو مهری که بیرون بیاید زمیغ
گرفتی همه روی گیتی به تیغ
مبارک بدی وقت اسپندیار
همان گاه فرخ زریر سوار
که روی زمینت همه بنده بود
به فرمان و رأیت سرافکنده بود
خجسته به هنگام شاه اردشیر
همان گاه داراب ارزاس پیر
به وقت جهان جوی ساسان نژاد
جهان را نمودی پر از مهروداد
همان گاه شاپور فرخنده رای
ابر تارک قیصرت بود پای
در ایام فرخ قباد گزین
پر از دانش و داد کردی زمین
به هنگام نوشیروان بزرگ
یکی کردی آبشخور میش و گرگ
در فرهی بر تو اکنون ببست
که آن فر و برز مهین گشت پست
شد آن تخمه ویران و ایران همان
برآمد همه کامه ی بدگمان
گزند آمد از پاسبان بزرگ
شبان شد به جان رمه هم چو گرگ
مگر روز بدبختیت شد پدید؟
سیه گشت آن بخت و روز سپید
که نفرین بر این بخت ناخوب باد
سزد گر نباشیم از آن هیچ شاد
که بی تو مبادا مهی و بهی
خنک روز کاندر تو بد جمشید
که آورد بس نیکوی ها پدید
خنک روز کاندر تو بد زردهشت
که اهریمن بدکنش را بکشت
خوش آن روزگار کیومرث شاه
کزو شد پدیدار دیهیم و گاه
خجسته بدی گاه اوکشتره
که تازه شد از وی جهان یکسره
به گاه فریدون همایون بدی
زمان منوچهر میمون بدی
همایون بدی گاه ارباس گرد
که او کرد بر نینوا دست برد
خجسته بماندی پس از کیقباد
همان درگه طوس نوذر نژاد
به هنگام کی آرش نامور
گرفتی همه خاور و باختر
به دوران اکمین کرکس نژاد
همه خاک شامات دادی به باد
همایون بدی گاه کاووس کی
همان وقت کیخسرو نیک پی
چو مهری که بیرون بیاید زمیغ
گرفتی همه روی گیتی به تیغ
مبارک بدی وقت اسپندیار
همان گاه فرخ زریر سوار
که روی زمینت همه بنده بود
به فرمان و رأیت سرافکنده بود
خجسته به هنگام شاه اردشیر
همان گاه داراب ارزاس پیر
به وقت جهان جوی ساسان نژاد
جهان را نمودی پر از مهروداد
همان گاه شاپور فرخنده رای
ابر تارک قیصرت بود پای
در ایام فرخ قباد گزین
پر از دانش و داد کردی زمین
به هنگام نوشیروان بزرگ
یکی کردی آبشخور میش و گرگ
در فرهی بر تو اکنون ببست
که آن فر و برز مهین گشت پست
شد آن تخمه ویران و ایران همان
برآمد همه کامه ی بدگمان
گزند آمد از پاسبان بزرگ
شبان شد به جان رمه هم چو گرگ
مگر روز بدبختیت شد پدید؟
سیه گشت آن بخت و روز سپید
که نفرین بر این بخت ناخوب باد
سزد گر نباشیم از آن هیچ شاد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۸ - خطاب به ابنای وطن گرامی
کنون ای مرا ملت هوشمند
چرایید در چاه غفلت نژند؟
برآیید و بینید کار شگفت
به آسان توانید گیتی گرفت
ولی تا شناسید از خیر و شر
ببایست خواندن حقوق بشر
که تا خود بدانید زآئین و راه
بد و نیک گیتی نباشد زشاه
اگر آگهیتان رسد کم و بیش
ببینید هر چیز در دست خویش
همه نیک بختی و بیچارگی
به دست شما هست یک بارگی
چرایید در چاه غفلت اسیر؟
کجایید ای مردم شیرگیر؟
چرا چنبری گشت پشت یلی؟
چرا کند شد خنجر زابلی
کجایند آن نامداران راد؟
همان ملت آسمانی نژاد
کجا شد فریدون با داد و دین؟
که پرداخت از ماردوشان زمین
کجا رفت آن کاوه ی نیک نام؟
که در کشور انداخت بلوای عام
برانداخت آین ضحاک را
چنان اژدها دوش ناپاک را
کجایند آن پهلوانان نیو؟
چو شیدوس و گستهم و گودرزوگیو
بزرگی ایران چرا شد به سر؟
چرائید نومید از دادگر؟
«فریدون فرخ فرشته نبود
زمشک و زعنبر سرشته نبود»
ز اژدر کشی یافت او فرهی
تو اژدر کشی کن فریدون توئی
منالید چندان زشاه و وزیر
جوانست دستور و شاه است پیر
به ویژه که چونین شه باهنر
نبسته است بر تخت ایران کمر
همش رای فرخ همش زور هنگ
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
فراوان هنرها و رایش نکو
سزد گر نگیری به بد یاد او
شهنشاه ما ناصرالدین بود
طرفدار قانون و آیین بود
دو صد حیف کاین پادشه بی کس است
فرید است و بی یار و بی مونس است
دریغا اگر مردم نیک رای
ببودند بر پای تختش بپای
اگر بود او را چه بوذرجمهر
ز نوشیروان بر گذشتی به مهر
و گر ملتی داشتی با خبر
گذشتی زاسکندر نامور
چرایید در چاه غفلت نژند؟
برآیید و بینید کار شگفت
به آسان توانید گیتی گرفت
ولی تا شناسید از خیر و شر
ببایست خواندن حقوق بشر
که تا خود بدانید زآئین و راه
بد و نیک گیتی نباشد زشاه
اگر آگهیتان رسد کم و بیش
ببینید هر چیز در دست خویش
همه نیک بختی و بیچارگی
به دست شما هست یک بارگی
چرایید در چاه غفلت اسیر؟
کجایید ای مردم شیرگیر؟
چرا چنبری گشت پشت یلی؟
چرا کند شد خنجر زابلی
کجایند آن نامداران راد؟
همان ملت آسمانی نژاد
کجا شد فریدون با داد و دین؟
که پرداخت از ماردوشان زمین
کجا رفت آن کاوه ی نیک نام؟
که در کشور انداخت بلوای عام
برانداخت آین ضحاک را
چنان اژدها دوش ناپاک را
کجایند آن پهلوانان نیو؟
چو شیدوس و گستهم و گودرزوگیو
بزرگی ایران چرا شد به سر؟
چرائید نومید از دادگر؟
«فریدون فرخ فرشته نبود
زمشک و زعنبر سرشته نبود»
ز اژدر کشی یافت او فرهی
تو اژدر کشی کن فریدون توئی
منالید چندان زشاه و وزیر
جوانست دستور و شاه است پیر
به ویژه که چونین شه باهنر
نبسته است بر تخت ایران کمر
همش رای فرخ همش زور هنگ
به خشکی پلنگ و به دریا نهنگ
فراوان هنرها و رایش نکو
سزد گر نگیری به بد یاد او
شهنشاه ما ناصرالدین بود
طرفدار قانون و آیین بود
دو صد حیف کاین پادشه بی کس است
فرید است و بی یار و بی مونس است
دریغا اگر مردم نیک رای
ببودند بر پای تختش بپای
اگر بود او را چه بوذرجمهر
ز نوشیروان بر گذشتی به مهر
و گر ملتی داشتی با خبر
گذشتی زاسکندر نامور
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۹۹ - خطاب به شاهنشاه ایران
بترس ای جهان جوی ایران خدای
که بعد از تو خیزند مردم به پای
بنالند از دست جور و ستم
بگویند با ناله ی زیر و بم
که ایزد همی تا جهان آفرید
کسی زین نشان شهریاری ندید
که جز کشتن و بستن و درد رنج
گرفتن هم از کهتران مال و گنج
ندانست و آزرم کس را نداشت
همی این برآن آن برین بر گماشت
نه جان سپاهی ازو شاد گشت
نه یک ذره زو کشور آباد گشت
نماند ایچ در ملک جایی درست
همه کار کشور ازو گشت سست
به کار رعیت نپرداخت هیچ
پرستید گه گربه، گاهی منیج
درین مدت سال پنجاه باز
که بر تخت می زیست با عز و ناز
همه جان مردم ازو شد غمی
به هر شعبه از ملک آمد کمی
خزینه تهی گشت و ملت گدا
زبیداد او دست ها بر خدا
سه نوبت شتابید سوی فرنگ
نیفزود او را به دل عار و ننگ
چو مست شکار است و محو خوشی
کجا داند آیین لشکر کشی
نخواهیم بر تخت از این تخمه کس
زخاکش به یزدان پناهیم و بس
کزین شه ستمکارتر کس ندید
نه از نامداران پیشین شنید
همه ملک ایران ازو شد به باد
به خاک آمد آن افسر کیقباد
خدایا روانش به آتش بسوز
دل بنده ی مستحق بر فروز
وگر دادگر باشی ای شهریار
بمانی و نامت بود یادگار
به نیکی بیارند یاد تو را
پرستند مردم نژاد تو را
تن خویش را شاه بیدادگر
جز از گور و نفرین نیارد بسر
اگر چند بد کردن آسان بود
به فرجام زو دل هراسان بود
الا ای شه نامدار کهن
سزد گر زسعدی پذیری سخن
«نه در بند آسایش خویش باش
که خاطر نگهدار درویش باش»
«نیا ساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش خواهی و بس»
زمن بشنو این نکته شاها درست
نباید شهی چون تو بیداد جست
تو را هست فرهنگ و رای و هنر
ندارد هنر شاه بیدادگر
که بیدادگری ز بیچارگ است
به بیدادگر بر بباید گریست
ز بیدادگر کیست بدبخت تر
که بیدادش آید به خود سخت تر
که بعد از تو خیزند مردم به پای
بنالند از دست جور و ستم
بگویند با ناله ی زیر و بم
که ایزد همی تا جهان آفرید
کسی زین نشان شهریاری ندید
که جز کشتن و بستن و درد رنج
گرفتن هم از کهتران مال و گنج
ندانست و آزرم کس را نداشت
همی این برآن آن برین بر گماشت
نه جان سپاهی ازو شاد گشت
نه یک ذره زو کشور آباد گشت
نماند ایچ در ملک جایی درست
همه کار کشور ازو گشت سست
به کار رعیت نپرداخت هیچ
پرستید گه گربه، گاهی منیج
درین مدت سال پنجاه باز
که بر تخت می زیست با عز و ناز
همه جان مردم ازو شد غمی
به هر شعبه از ملک آمد کمی
خزینه تهی گشت و ملت گدا
زبیداد او دست ها بر خدا
سه نوبت شتابید سوی فرنگ
نیفزود او را به دل عار و ننگ
چو مست شکار است و محو خوشی
کجا داند آیین لشکر کشی
نخواهیم بر تخت از این تخمه کس
زخاکش به یزدان پناهیم و بس
کزین شه ستمکارتر کس ندید
نه از نامداران پیشین شنید
همه ملک ایران ازو شد به باد
به خاک آمد آن افسر کیقباد
خدایا روانش به آتش بسوز
دل بنده ی مستحق بر فروز
وگر دادگر باشی ای شهریار
بمانی و نامت بود یادگار
به نیکی بیارند یاد تو را
پرستند مردم نژاد تو را
تن خویش را شاه بیدادگر
جز از گور و نفرین نیارد بسر
اگر چند بد کردن آسان بود
به فرجام زو دل هراسان بود
الا ای شه نامدار کهن
سزد گر زسعدی پذیری سخن
«نه در بند آسایش خویش باش
که خاطر نگهدار درویش باش»
«نیا ساید اندر دیار تو کس
چو آسایش خویش خواهی و بس»
زمن بشنو این نکته شاها درست
نباید شهی چون تو بیداد جست
تو را هست فرهنگ و رای و هنر
ندارد هنر شاه بیدادگر
که بیدادگری ز بیچارگ است
به بیدادگر بر بباید گریست
ز بیدادگر کیست بدبخت تر
که بیدادش آید به خود سخت تر
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۱۰۰ - در مقام شرح حال گوید
تو تا باشی ای خسرو نامور
مرنجان کسی را که دارد هنر
به ویژه که باشد ز روشن دلی
به جان دوست دار نبی و علی
یکی نامداری زایران منم
که خو کرده در جنگ شیران تنم
قلم دارم و علم و فرهنگ و رای
نژاد بزرگان و فر همای
به گاهی که آمد تمیزم پدید
روانم به دانش همی بد کلید
زگیتی نجستم به جز راستی
نگشتم به گرد کم و کاستی
همه خیر اسلامیان خواستم
دلم را به نیکی بیاراستم
همه خواستم تا که اسلامیان
به وحدت ببندند یکسر میان
همه دوستی با هم افزون کنند
ز دل کین دیرینه بیرون کنند
مر اسلامیان را فزاید شرف
نفاق و جدایی شود برطرف
در اسلام آید به فر حمید
یکی اتحاد سیاسی پدید
شود ترک ایران و ایران چو ترک
نماند دوئی در شهان سترک
همان نیز دانندگان عراق
به سلطان اعظم کنند اتفاق
زدل ها زدایند این کینه زود
نگویند سنی و شیعی که بود
وز آن پس بگیرند گیتی به زور
زجان مخالف بر آرند شور
ابا چند آزاده مرد گزین
نبشتیم بس نامه های متین
روانه نمودیم سوی عراق
که برخیزد از عالم دین نفاق
به نیروی دادار جان آفرین
همه بر نهادند امضا برین
به بخشید حسن اثر نامه ها
که، خام و نپخته نبد خامه ها
سپاسم زیزدان پیروزگر
که این نخل امید شد بارور
نوشتند زایران و هم از عراق
که از دل بشستیم گرد نفاق
همه جان فدای شریعت کنیم
به سلطان اسلام بیعت کنیم
گذاریم قانون بیگانگی
بگیریم آیین فرزانگی
ازین پس همه کفر سازیم پست
بیاریم گیتی سراسر به دست
کسی از سلاطین اسلامیان
ز عباسیان تا به عثمانیان
زسامانی و غزنی و دیلمی
ز سلجوق و خوارزمی و فاطمی
ز صدر سلف تا به گاه خلف
موفق نگردید بر این شرف
مگر اندرین عصر کامد پدید
چنین طرح محکم ز رای سدید
گرت زین بد آید، گناه من است
که این شیوه آیین و راه من است
برین زاده ام هم برین بگذرم
وزین فخر بر چرخ ساید سرم
اگر شاه را بود حسی نهان
مرا ساختی بی نیاز از جهان
وگر از مسلمانیش بود بهر
به نیکی مرا شهره کردی به دهر
چو در خون او جوهر شرک بود
زتوحید اسلام خشمش فزود
پشیزی به از شهریاری چنین
که نه کیش دارد نه آیین و دین
مرا بیم دادی که در اردبیل
تنم را به زنجیر بندی چو پیل
زکشتن نترسم که آزاده ام
زمادر همی مرگ را زاده ام
کسی بی زمانه به گیتی نمرد
بمرد آنکه نام بزرگی نبرد
نمیرم ازین پس که من زنده ام
که این طرح توحید افکنده ام
به گوش از سروشم بسی مژدهاست
دلم گنج گوهر، قلم اژدهاست
پس از مردنم هست پایندگی
که جاوید باشد مرا زندگی
نصیب من آباد و تحسین بود
تو را بهره همواره نفرین بود
پس از من بگویند نام آوران
سرایند با یکدگر مهتران
که کرمانی راد پاکی نهاد
همه داد مردی و دانش بداد
پس از سیزده قرن پر اختلاف
نمودار کرد او ره ائتلاف
به توحید دعوت نمود از دویی
به پیچید از کژی و جادویی
مرا آید از مشتری آفرین
که بودم فداکار دین مبین
درودم زمینو رسانند حور
هم از آسمانم فشانند نور
به دوزخ بمانی تو تیره روان
همت لعنت آید زپیر و جوان
نشینند و گویند مردان راد
به نیکی نیارند نام تو یاد
که شه ناصرالدین بدی یار کفر
از او گرم گردید بازار کفر
کسانی که توحید دین خواستند
بدین مقصد قدس برخاستند
بیازرد و افسرد و از خود براند
به گیتی به جز نام زشتی نخواند
تو ای شه چنین راه دین سد مکن
به خیره همی نام خود بد مکن
که ناگه دلم را برآری زجای
همه دودمانت برآرم زپای
بگویم سخن های ناگفتنی
بسنبم گهرهای ناسفتنی
که چون بود بیخ و تبار قجر
چگونه به شام آوریدند سر
به تاتار بهر چه آمیختند
زشام از برای چه بگریختند
مرا هست تاریخی اندر اروپ
به قوت فزونتر زتوپ کروپ
مبادا که آن نامه افشان شود
که بیخ و تبارت پریشان شود
همان به که خاموش سازی مرا
زکینه فراموش سازی مرا
مرنجان کسی را که دارد هنر
به ویژه که باشد ز روشن دلی
به جان دوست دار نبی و علی
یکی نامداری زایران منم
که خو کرده در جنگ شیران تنم
قلم دارم و علم و فرهنگ و رای
نژاد بزرگان و فر همای
به گاهی که آمد تمیزم پدید
روانم به دانش همی بد کلید
زگیتی نجستم به جز راستی
نگشتم به گرد کم و کاستی
همه خیر اسلامیان خواستم
دلم را به نیکی بیاراستم
همه خواستم تا که اسلامیان
به وحدت ببندند یکسر میان
همه دوستی با هم افزون کنند
ز دل کین دیرینه بیرون کنند
مر اسلامیان را فزاید شرف
نفاق و جدایی شود برطرف
در اسلام آید به فر حمید
یکی اتحاد سیاسی پدید
شود ترک ایران و ایران چو ترک
نماند دوئی در شهان سترک
همان نیز دانندگان عراق
به سلطان اعظم کنند اتفاق
زدل ها زدایند این کینه زود
نگویند سنی و شیعی که بود
وز آن پس بگیرند گیتی به زور
زجان مخالف بر آرند شور
ابا چند آزاده مرد گزین
نبشتیم بس نامه های متین
روانه نمودیم سوی عراق
که برخیزد از عالم دین نفاق
به نیروی دادار جان آفرین
همه بر نهادند امضا برین
به بخشید حسن اثر نامه ها
که، خام و نپخته نبد خامه ها
سپاسم زیزدان پیروزگر
که این نخل امید شد بارور
نوشتند زایران و هم از عراق
که از دل بشستیم گرد نفاق
همه جان فدای شریعت کنیم
به سلطان اسلام بیعت کنیم
گذاریم قانون بیگانگی
بگیریم آیین فرزانگی
ازین پس همه کفر سازیم پست
بیاریم گیتی سراسر به دست
کسی از سلاطین اسلامیان
ز عباسیان تا به عثمانیان
زسامانی و غزنی و دیلمی
ز سلجوق و خوارزمی و فاطمی
ز صدر سلف تا به گاه خلف
موفق نگردید بر این شرف
مگر اندرین عصر کامد پدید
چنین طرح محکم ز رای سدید
گرت زین بد آید، گناه من است
که این شیوه آیین و راه من است
برین زاده ام هم برین بگذرم
وزین فخر بر چرخ ساید سرم
اگر شاه را بود حسی نهان
مرا ساختی بی نیاز از جهان
وگر از مسلمانیش بود بهر
به نیکی مرا شهره کردی به دهر
چو در خون او جوهر شرک بود
زتوحید اسلام خشمش فزود
پشیزی به از شهریاری چنین
که نه کیش دارد نه آیین و دین
مرا بیم دادی که در اردبیل
تنم را به زنجیر بندی چو پیل
زکشتن نترسم که آزاده ام
زمادر همی مرگ را زاده ام
کسی بی زمانه به گیتی نمرد
بمرد آنکه نام بزرگی نبرد
نمیرم ازین پس که من زنده ام
که این طرح توحید افکنده ام
به گوش از سروشم بسی مژدهاست
دلم گنج گوهر، قلم اژدهاست
پس از مردنم هست پایندگی
که جاوید باشد مرا زندگی
نصیب من آباد و تحسین بود
تو را بهره همواره نفرین بود
پس از من بگویند نام آوران
سرایند با یکدگر مهتران
که کرمانی راد پاکی نهاد
همه داد مردی و دانش بداد
پس از سیزده قرن پر اختلاف
نمودار کرد او ره ائتلاف
به توحید دعوت نمود از دویی
به پیچید از کژی و جادویی
مرا آید از مشتری آفرین
که بودم فداکار دین مبین
درودم زمینو رسانند حور
هم از آسمانم فشانند نور
به دوزخ بمانی تو تیره روان
همت لعنت آید زپیر و جوان
نشینند و گویند مردان راد
به نیکی نیارند نام تو یاد
که شه ناصرالدین بدی یار کفر
از او گرم گردید بازار کفر
کسانی که توحید دین خواستند
بدین مقصد قدس برخاستند
بیازرد و افسرد و از خود براند
به گیتی به جز نام زشتی نخواند
تو ای شه چنین راه دین سد مکن
به خیره همی نام خود بد مکن
که ناگه دلم را برآری زجای
همه دودمانت برآرم زپای
بگویم سخن های ناگفتنی
بسنبم گهرهای ناسفتنی
که چون بود بیخ و تبار قجر
چگونه به شام آوریدند سر
به تاتار بهر چه آمیختند
زشام از برای چه بگریختند
مرا هست تاریخی اندر اروپ
به قوت فزونتر زتوپ کروپ
مبادا که آن نامه افشان شود
که بیخ و تبارت پریشان شود
همان به که خاموش سازی مرا
زکینه فراموش سازی مرا
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۱۰۱ - افتخاریه در مقام تحدیث نعمت گوید
ندیدی تو این خامه ی تیز من؟
نیندیشی از کلک خونریز من؟
که من از سنان قلم روز کین
بدوزم بلند آسمان بر زمین
هم از نیروی کلک آتش فشان
شرار افکنم در دل بد نشان
مرا خامه ای هست خارا شکاف
که نوکش شکافد دل کوه قاف
همان از سخن های با آب و تاب
زبانم بسوزد دل آفتاب
مرا هست کلک سیاسی صریر
که آوای او بگذرد از اثیر
چو آرم سوی خامه ی تیز دست
به البرز کوه اندر آرم شکست
مرا هست آثار آفاق شوب
مرا هست بازوی نامردکوب
چو من نیزه ی خامه سازم شلال
بلرزانم آن دستگاه جلال
فرازم اگر اژدهای بیان
چو موسی کنم غرقه فرعونیان
مرا هست طبعی چو چرخ بلند
فشاند فروغ و رساند گزند
من آنم که هنگام نطق و خطاب
«کنم کوه آهن چو دریای آب»
بیفروزم از خامه یک لکتریک
که در جان شه افکند تاک و تیک
یکی شعله از کلک افروختم
تن ناصرالدوله را سوختم
من از اژدهای قلم آن کنم
که بر تو دل چرخ بریان کنم
منم کوه آتش فشان سخن
به من تازه شد داستان کهن
شهابی فشانم اگر از بنان
بسوزم همه جان اهریمنان
من این شاعران را نگیرم به چیز
نیرزد به من شعرشان یک پشیز
که تاب و توان از سخن برده اند
یکی سفره ی چرب گسترده اند
گر این چاپلوسان نبودی به دهر
نمی گشت شیرین به کام تو زهر
تو کلک سیاسی کجا دیده ای؟
که بانگ چنان خامه نشنیده ای
به بینی کنون کلک بیسمارکی
همان دبسکور و کلی آرکی
مرا از شمار دگر کس مگیر
تو سیمرغ را هم چو کرکس مگیر
ابا چرب گویان نباشم به هم
که من کوه آهن بسوزم به دم
نترسم من از بانگ باد و بروت
زجا برکنم ریشه ی دیسپوت
چو بر باره ی نثر گردم سوار
برآرم من از جان دشمن دمار
وگر رزم پیلان برآرم بسیج
الاغ الملک را نگیرم هیچ
فروغ بیانم فروزد جهان
صریر بنانم بسوزد نهان
بباشد سخنهای من رعد و برق
که سیل دمان آورم سوی شرق
مبادا که آذرگشسب دلم
دمد از دم اژدهای قلم
سراسر جهان را بهم بر زند
همه بیخ نامردمان بر کند
«ازین گفتم این شعرهای بلند
که تا شاه گیرد ازین نامه پند»
دگر مردمان را نیازارد او
هم آیین شاهی نگهدارد او
کسی را که باشد فداکار دین
نیازارد از خویشتن این چنین
نگر تا چه گوید سخنگوی بلخ
که باشد سخن گفتن راست تلخ
هر آن کس که آهوی شاهان بگفت
همه راستی ها گشاد از نهفت
همیدون به جانست او را خطر
مگر شاه باشد بسی دادگر
من از بهر ترویج آیین خود
فدا کرده ام جان شیرین خود
از آن روی دادم سر خود به باد
که تا خود نباشم به بیگانه شاد
نیندیشی از کلک خونریز من؟
که من از سنان قلم روز کین
بدوزم بلند آسمان بر زمین
هم از نیروی کلک آتش فشان
شرار افکنم در دل بد نشان
مرا خامه ای هست خارا شکاف
که نوکش شکافد دل کوه قاف
همان از سخن های با آب و تاب
زبانم بسوزد دل آفتاب
مرا هست کلک سیاسی صریر
که آوای او بگذرد از اثیر
چو آرم سوی خامه ی تیز دست
به البرز کوه اندر آرم شکست
مرا هست آثار آفاق شوب
مرا هست بازوی نامردکوب
چو من نیزه ی خامه سازم شلال
بلرزانم آن دستگاه جلال
فرازم اگر اژدهای بیان
چو موسی کنم غرقه فرعونیان
مرا هست طبعی چو چرخ بلند
فشاند فروغ و رساند گزند
من آنم که هنگام نطق و خطاب
«کنم کوه آهن چو دریای آب»
بیفروزم از خامه یک لکتریک
که در جان شه افکند تاک و تیک
یکی شعله از کلک افروختم
تن ناصرالدوله را سوختم
من از اژدهای قلم آن کنم
که بر تو دل چرخ بریان کنم
منم کوه آتش فشان سخن
به من تازه شد داستان کهن
شهابی فشانم اگر از بنان
بسوزم همه جان اهریمنان
من این شاعران را نگیرم به چیز
نیرزد به من شعرشان یک پشیز
که تاب و توان از سخن برده اند
یکی سفره ی چرب گسترده اند
گر این چاپلوسان نبودی به دهر
نمی گشت شیرین به کام تو زهر
تو کلک سیاسی کجا دیده ای؟
که بانگ چنان خامه نشنیده ای
به بینی کنون کلک بیسمارکی
همان دبسکور و کلی آرکی
مرا از شمار دگر کس مگیر
تو سیمرغ را هم چو کرکس مگیر
ابا چرب گویان نباشم به هم
که من کوه آهن بسوزم به دم
نترسم من از بانگ باد و بروت
زجا برکنم ریشه ی دیسپوت
چو بر باره ی نثر گردم سوار
برآرم من از جان دشمن دمار
وگر رزم پیلان برآرم بسیج
الاغ الملک را نگیرم هیچ
فروغ بیانم فروزد جهان
صریر بنانم بسوزد نهان
بباشد سخنهای من رعد و برق
که سیل دمان آورم سوی شرق
مبادا که آذرگشسب دلم
دمد از دم اژدهای قلم
سراسر جهان را بهم بر زند
همه بیخ نامردمان بر کند
«ازین گفتم این شعرهای بلند
که تا شاه گیرد ازین نامه پند»
دگر مردمان را نیازارد او
هم آیین شاهی نگهدارد او
کسی را که باشد فداکار دین
نیازارد از خویشتن این چنین
نگر تا چه گوید سخنگوی بلخ
که باشد سخن گفتن راست تلخ
هر آن کس که آهوی شاهان بگفت
همه راستی ها گشاد از نهفت
همیدون به جانست او را خطر
مگر شاه باشد بسی دادگر
من از بهر ترویج آیین خود
فدا کرده ام جان شیرین خود
از آن روی دادم سر خود به باد
که تا خود نباشم به بیگانه شاد