تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۰ - پیام پدر
کز پدر اول برسانش سلام
وآخرش آئین دعا کن تمام
کای خلف! از راه مخالف بتاب!
تیغ بیفگن که منم آفتاب!
از پدرم کی رسد این فن به تو
از پدر من به من، از من به تو!
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۱ - جواب پسر
گفت به حاجب که بشه باز پوی
خدمت من گوی و پس آنگه بگوی
با منت از بهر تمنای ملک
خام بود پختن سودای ملک
پخته‌ئی آخر ! دم خامان مزن
من زتو زادم! نه تو زادی زمن
ملک به میراث نیابد کسی
تا نزند تیغ دو بسی
نیستم آن طفل دیدی نخست
بالغ ملکم به بلاغت درست
خرد مخوانم که ز دور ز من
داد خدا دور بزرگی به من
جز تو کسی گردم این در زدی ،
سرزنش تیغ منش سر زدی
لیک توئی چون به پی این سریر
من ندهم ، گر تو توانی بگیر !
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۲ - پیام پدر
ای سر از آئین وفا تافته !
وز تو دلم تافتگی یافته !
گر چه به غیبت شدئی کینه توز
رنجه چه‌داری به حضورم هنوز
با چو منی ، دور کن از سر منی
چون به صفت من توام و تو منی
گر کمر کینه کنی استوار
پیش تو بیش از تو درایم به کار
ور به مدارا کشد این گفت و گوی
نیز نتابم ز وفای تو روی
لیک بشرطی که درین رای من
جای پدر گیرم و تو جای من
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۳ - جواب پسر
داد جوابی ادب آمیخته
تعبیه‌های عجب آمیخته
کای به رخم چشم جفا کرده باز
دیدهٔ مهر تو برویم فراز
گر گهر صلح پذیرد نظام
حلقه بگوشم، به رضای تمام
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۴ - پیام پدر
ای ز نسب گشته سزای سریر
ور پسری ، همچو پدر بی نظیر
چشم منی !هیچ غباری میار
دیده نشاید که بود پرغبار
تاتو ندانی که درین جستجوی
از پی ملک ست مرا گفتگوی
گر چه توانم ز تو این پا یه برد
از تو ستانم ، بکه خواهم سپرد ؟
بهر خدا صورت خویشم نمای
روی مگردان و بترس از خدای
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۵ - جواب پسر
ای شهٔ مشرق شده چون آفتاب
وز تو جهان در حد مغرب بتاب
گر همه بر ماه رسد افسرم
هم بتهٔ پای تو باشد سرم
رو تو چو خورشید زمشرق برای
من بسم ، اسکندر مغرب گشای
نا تو به مشرق بوی و من به غرب
حربه خورد هر که دراید به حرب
ور به ملاقات رهی رای تست
افسر من خدمتی پای تست
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۶ - (ناصرالدین محمود فرزند کهتر خود کیکاوس را با تحایف فرستاد)
بادشه شرق، که آن مژده یافت
روش ، چو خورشید زمشرق، بتافت
روی به کاؤس کی آورد و گفت
تا شود آن ماه بخورشید جفت
سوی برادر شود آراسته
با سپه و کوکبهٔ و خواسته
جست، پی هدیه نصیحت گران
دیده فروز همه قیمت گران
جامه هندی که ندانند نام
از تنگی تن بنماید تمام
عود به خروار قرنفل به من
خرمنی از نافهٔ مشک ختن
عنبر و کافور معنبر سرشت
صندل خالص چو درخت بهشت
سر به فلک برده بسی ژنده پیل
کوه گران را به قیامت دلیل
داد به شهزاده و کردش روان
ساخته با کوکبهٔ خسروان
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۷ - (کیقباد از دیدن برادر خود کیکاوس شادمان شد)
شاه به رویش چو نظر کرد چست
دید دران آئینه خود را درست
گرم فرو جست ز تخت بلند
کرد به آگوش تن ارجمند
داشت به آغوش خودش تا به دیر
سیر نشد، چون شود از عمرسیر؟!
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۸ - ملاقات پدر و پسر لحظهٔ قران السعدین
روز چو آخر شد و گرما گذشت
چشمه خور خواست ز دریا گذشت
تا جور شرق برآهنگ آب
کرد طلب کشتی گردون رکاب
کشتی شه تیز تر از تیر گشت
در زدن چشم ز دریا گذشت
راست که شد بر لب دریا رسید
گوهر خود بر لب دریا بدید
خواست که از سوز دل بی‌قرار
بر جهد از کشتی و گیرد کنار
صبر همی خاست نمی آمدش
گریه نمی خواست همی آمدش
بود برین سوی معز جهان
ساخته بر جای ادب چون شهان
پیش شد از دیده نثارش گرفت
شه بدوید و بکنارش گرفت
تشنه دو دریا بهم آورده میل
تشنه و ازدیده همی راند سیل
یک دگر آورده به اغوش تنگ
هر دو نمودندزمانی درنگ
از پس دیری که بخویش آمدند
همه گر از عذر به پیش آمدند
گفت پسر با پدر : اینک سریر
جای تو ، من بندهٔ فرمان پذیر
باز پدر گفت که : این ظن مبر
کز پسر افسر بر باید پدر
باز پسر گفت که ، بالاخرام !
کز تو برد مایهٔ تخت تو نام !
باز پدر گفت که ای تاجدار!
تخت ترا به که توئی بختیار !
چون پدر از جانب فرزند خویش
شرط ادب دید ز اندازهٔ بیش
گفت که یک آرزویم در دل ست
منته لله ! که کنون حاصل ست
آنکه بدست خودت ای نیکبخت!
دست بگیرم ، بنشانم به تخت!
زانکه به غیبت چو شدی بر سریر
من نه بدم تا شدمی دستگیر
با پسر این نکته چو لختی براند
دست گرفت و به سریرش نشاند
خود به نعال آمد و بر بست دست
ماند ازان کار عجب هر که هست
داشت درین زیر خیالی نهان
آگهی ای داد بکار آگهان
گر چه پدر بر سر تختش کشید
شست و فرود آمد و پیشش دوید
چون خلفان شرط وفا می‌نمود
خواهش عذری به سزا می‌نمود
دولتیان هر طرفی بسته صف
کرده طبقهای جواهر به کف
لعل و زبر جد که در آویختند
بر دو سرافراز همی ریختند
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۲۹ - (اندرز پدر به پسر)
چون بسخن رفت بسی داوری
دور درامد به نصیحت گری
داد نخستش به دعای پناه
کایزدت از حادثه دارد نگاه !
ریخت پس آن گاه به مهر تمام
داروی تلخش ز نصیحت به کام
کای پسر! از ملک و جوانی مناز
ناز بدو کن که شد او بی نیاز
خشم بهر جرم میاور بکس
ز آتش سوزنده نگهدار خس
چون به گنه معترف آید کسی
عفو نکوتر ز سیاست بسی
وان که برارد به خلافت سری
سر بزنش پیش که گیرد بری
خرد مبین دشمن بد زهره را
آب ده از زهرهٔ او دهر را
خاص کن آن را که خرد هست پیش
راه مده بی خبران را به خویش
گر چه دلت هست فراست شناس
گفت کسان نیز همی دار پاس
باشد اگر سوی مهمیت روی
رخصت تدبیر شناسان به جوی
گر شودت خصم به تدبیر رام
تیغ نشاید که کشی از نیام
چشم رعایت ز رعیت مگیر
تابودت ملک عمارت پذیر
عدل بود مایهٔ امن و امان
بیش کن این مایه زمان تا زمان
دادگری کن که ز تاثیر داد
بس در دولت که توانی کشاد
تا به زمانی که تو بادا بسی
نشنود آواز تظلم کسی
دولت دنیا که مسلم تر است
جانب دین کوش که آن هم تراست
دولت جاوید نبرده ست کس
نام نکو دولت جاوید بس
پیشه نکوئی کن واز بد بترس
از بد کس نی زبد خود بترس
ترس خداوند جهان کن به دل
تا ز خداوند نمانی خجل
کار چنان کن که به هنگام کار
از دریزدان نشوی شرمسار
باز طلب صحبت مردان پاک
صحبت آلوده رها کن به خاک
هوش بران نه که شوی هوشیار
تا که به غفلت نرود روزگار
چون تو خوری بادهٔ کافور بو
پس غم گیتی که خورد ، خود بگو ؟
چون همه کس خدمت سلطان کنند
هر چه ز سلطان نگرند آن کنند
کوشش پوشیده کن اندر شراب
تا نشود رکن شریعت خراب
شاه بدین گونه به فرزند خویش
داد بسی زاد نو از پند خویش
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۰ - (وداع پدر و پسر )
شب چو وداع مه و سیاه کرد
صبح دم از مهر قبا پاره کرد
کوکبهٔ شرق سوی شرق تافت
لشکر مغرب سوی مغرب شتافت
سرور مشرق به وداع پسر
گریه کنان کرد ز دریا گذر
خاص شد از بهر وداع دو شاه
چو تره بایستهٔ آرام گاه
خلوت ازین گونه که محرم نبود
هیچ کس از خلوتیان هم نبود
آنچه بد از مصلحت ملک راز
یک بد گر هر دو نمودند باز
از پس آن ، هر دو به پا خاستند
عذر بدو نیک همی خواستند
خسته پدر از دل پرخون و ریش
دست در آورد به دلبند خویش
ناله همی کرد که ای جان من
جان نه ازان دگری ، زان من !
چون تو شدی دل ز که جوید ترا ؟
وین به که گویم، که بگوید ترا ؟
آه ! که صبر ازدل و تن می‌رود
خون من از دیدهٔ من می‌رود
چون شعب ناله ز غایت گذشت
گریه و زاری ز نهایت گذشت
یک نفسی زان نمط از هوش رفت
کش سر فرزند ز آگوش رفت
وان خلف پاک هم از درد دل
خاک ره از گریه همی کرد گل
بسته دل و جان به وفای پدر
دیده همی سود به پای پدر
اشک فشانان به دل دردناک
مردمک دیده فتاده به خاک
هر دو به جان شیفتهٔ یک دگر
دوخته بودند نظر با نظر
روی بهم کرده چنین تا بدبر
هیچ نگشتند ز دیدار سیر
عاقبت الا مر دران اتفاق
چونکه ندیدند گزیر از فراق
هر دو رخ خون شده عناب رنگ
یک دگر آغوش گرفتند تنگ
رفت پدر پای بکشتی نهاد
دیده روان از مژه طوفان کشاد
گریه کنان با دل بریان خویش
کشتی خود خود راند به طوفان خویش
او شده زین سو پسر دردمند
آه برآورد به بانگ بلند
گریه همی کرد زمانی دراز
سوی پدرداشته چشم نیاز
رانده همی از مژه سیلاب خون
تاز نظر کشتی شه شد برون
دید چو خالی محل از شاه خویش
رخش روان کرد به بنگاه خویش
رفت به لشکر در خرگاه بست
وامد و شد را ازمیان راه بست
جامه به فریاد و فغان می‌درید
جامه رها کن تو که، جان می‌درید
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۱ - (بازگشتن کیقباد بسوی دهلی )
کرد چو ره در سرطان آفتاب
چشمهٔ خورشید فرو شد باب
ابر سرا پرده به بالا کشید
سبزه صف خویش به صحرا کشید
تندی سیلاب ز بالای کوه
از شعب آورد زمین را ستوه
برق بهر سوی به تابی دگر
دشت بهر جوی بابی دگر
شالی سر سبز ندانم ز چیست
کاب گذشتش ز سر، آنگاه زیست
آب فراخی همه ره تا به گنگ
آمده لشکر همه از آب تنگ
پای ستوران به زمین در شده
گاو زمین را سم شان سر شده
بود بهر جا که نزول سپاه
تنگی جو بود و فراخی کاه
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۲ - ( رسیدن کیقباد به دهلی )
رخش طلب کرد شه کام گار
شد بگهٔ چاشت به دولت سوار
از روش پیل کران تا کران
سر به سر اندام زمین شد گران
صف سیاه از علم سرخ وز رد
نسخهٔ دیباچهٔ نوروز کرد
شه بتهٔ چتر سیه می چمید
اول شب صبح دوم می‌دمید
شاه بدر وازهٔ دولت شتافت
دادبدر وازه کشادی که یافت
نغمهٔ مطرب زگلوگاه ساز
گوش نیوشنده همی کرد باز
ماه و شاخ چرخ زنان پای کوب
گشته به مو از ره شه خاکروب
بس که فشاندند ز هر سو نثار
فرش زمین شد ز در شاهوار
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۳ - صفت دهلی
حضرت دهلی کنف دین و داد
جنت عدن ست که آباد باد
هست چو ذات ارم اندر صفات
حرسها الله عن الحاد ثات
از سه حصارش دو جهان یک مقام
و از دو جهان یک نفسش ده سلام
قبه اسلام شده در جهان
بسته او قبه هفت اسمان
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۴ - صفت مسجد جامع
مسجد جامع که ز فیض اله
زمزمهٔ خطبهٔ او تا به ماه
آمده دردی زسپهر کبود
فیض ز یک خواندن قران فرود
غلغل تسبیح بگنبد درون
رفته زنه گنبد بالا برون
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۵ - صفت مناره
شکل مناره چو ستونی ز سنگ
از پی سقف فلک شیشه رنگ
آن که ز زر بر سرش افسرشده است
سنگ ز نزدیکی خور زر شده است
سنجر سنگین که ستون سپهر
آمده از مهر و شده هم به مهر
سنگ وی از بس که به خورشید شود
زو از خورشید عیاری نمود
از پی بررفتن هفت آسمان
کرد زمین تا به فلک نرد بان
گرد سرش کرد موذن چو گشت
قامتش از مسجد عیسی گذشت
موذنش آن جا که اقامت کشید
قامت موذن نتواند رسید
مسجد جامع ، زدرون ، چون بهشت
حوض ، زبیرون ، شده گوهر سرشت
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۶ - صفت حوض
در کمر سنگ میان دو کوه
آب گهر صفوة و دریا شکوه
ساخته سلطان سکندر صفات
در سد کوه ، آیینه ز آب حیات
شهر گر از وی نبود آب کش
کس نخورد، در همه شهر ، آب خوش
در نخورد آب وی اندر زمین
کی به زمین در خورد آبی چنین
نیم فلک هست به زیر زمین
چون تهش نیست زمین آن ببین
حوض نه گویم که حبابی ز نور
نور ، کزو دیدهٔ بد باد دور !
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۷ - صفت مردم شهر
مردم او جمله فرشته سرشت
خوش دل و خوش خوی چو اهل بهشت
هر چه ز صنعت به همه عالم است
هست در ایشان و زیادت هم است
بیشتراز علم و ادب بهره مند
اهل سخن خود که شمارد که چند
هر طرفی سحر بیانی نوست
ریزهٔ چین کمتر شان خسروست
پنج هزار از ملک نامدار
لشکر شان بیشتر از صد هزار
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۸ - در صفت موسم گرمای هند
خانه چو خورشید به جوزا گرفت
رفت در آن خانه درون جا گرفت
رفت در آن خانهٔ تیر از مسیر
محرق ازآتش خورشید تیر
باد ز جوزا شده آتش ز مهر
سوخت جهانی ز زمین تا سپهر
بس که ستد روز جهان را زتاب
دیده نشد نقش شب الا به خواب
صبح هم از تافتن شب برست
طالب شب گشت چراغی بدست
تافته از گرمی خود آفتاب
تابش او کرده جهان را به تاب
شب شده چون روز وی اندر گداز
روز چو شبهای زمستان دراز
بیش بقا، روز بمانند سال
بیش بقا تر شده بعد از زوال
خلق کشان در پنهٔ سایه رخت
سایه گریزان به پناه درخت
جانب سایه شده مردم روان
سایه به دنبالهٔ مردم دوان
بس که شده سایه زگرمی سیاه
گرم در انداخته خود را به چاه
خواست کند خلق زگرمای خویش
در پنهٔ سایهٔ خود جای خویش
لیک ز تاب فلک تا بناک
سایه نماند از تن مردم به خاک
گرم چنان گشت هوا در جهان
آتش گویند، بسوزد زبان !
خون برگ مرد زبون آمده
خوی شد ، از پوست برون آمده
پای مسافر بره گرم دور
ز ابله پر قبر چو نان تنور
چوب شد از غایت خشکی نبات
از پی یک شربت آب حیات
سبزهٔ در پاش ز مرد نمای
کاه شده ، بلکه شده کهربای
لاله سیه کشت زخشکی چو مشک
چون به سیاهی کشد از کشت خشک
سنگ که آتش ز وی اید برون
ماند ز خورشید در آتش درون
باد زنه دست به دست همه
وز دم او باد به دست همه
گرم هوا بر سر هر میوه زار
گرمی او پختگی آورد بار
بر سر هرمیوه ز تاب تموز
مرغ شده پخته خور و خام سوز
ز آتش خورشید که شد میوه پز
بلبل و گنجشک شده میوه گز
خشک شده برگ درختان به شاخ
میوهٔ تر گشته بیستان فراخ
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۳۹ - در وصف کشتی هندی
ساخته از حکمت کار آگهان
خانهٔ گردنده بگرد جهان
نادرهٔ حکم خدای حکیم
خانه روان ، خانگیانش مقیم
اهل سفر را همه بروی گذر
همره اوساکن و او در سفر
گاه روشن همره او گشته آب
آبله در پاش شده از حباب
عکس که بنمود باب اندرون
کشتی خصم ست که بینی نگون
ماه رسن بسته چو دلو استوار
یافته در خانهٔ ماهی قرار
ماه نوی کاصل وی از سال خواست
یک مه نو گشته بده سال راست
گشته گهٔ سیر، هلالش زبون
عکس هلال ست باب اندرون
صورت آن تخته که بد بی‌بها
عین چو ابرو شده بر چشمها
لیک جزین فرق ندانم کنون
کاوست سر افراخته ابر نگون
ابروی او داده بهر چشم نور
چشم بد از ابروی نیکوش دور
همچو کمان پر خم و تیره از میان
تیر ستاده ست و کمانش روان
او برسد تیر فلک را به اوج
تیر به تیرش نرسد گاه موج
پیشتر از مرغ پرد در کشاد
پیشتر از باد رود روز باد
وقت دو منزل بدمی بل دو چند
بار سن و سلسله و تخته بند
بسته به زنجیر مسلسل دراز
بحر روان زو شده زنجیر ساز
همچو کمان پر خم و تیز از میان
پر، چو حواصل، زد و سو کرده باز
مرغ که آن از پر چو بین پرد
طرفه بود لیک نه چندین پرد
هر طرفش ره بشتاب دگر
هر قدمش سیر برآب دیگر
از تگ طوفان شکنش در شتاب
معجز نوح آمده بر روی آب
گر چه زد ریا گذرد بیش و کم
آب نباشد مگرش تا شکم
دیده شب و روز بسی گرم و سرد
رفته بهر سوز پی آب خورد
لطمه زنان بر رخ دریا به زور
آب ازان لطمه به فریاد و شور
تا عمل بحر شدش مستقیم
آمده از عبرهٔ دریاش سیم
پیشهٔ ملاح در و شیم پاش
تیشهٔ نجار از و در خراش
مرکب بحری زسفر گشته چوب
بر طرف بحر شده پای کوب
بگذرد از آب سوارش به خواب
غرقه نگردد چو سواران آب
در ته او آب سبک خیز نیست
گر چه که صد نیزه بود، تیز نیست
در ره بی آب نداند شدن
کیست که بی آب تواند شدن
موج گران یافت سبک بر رود
ارچه گران گشت سبک تر رود
شاه در آن خانهٔ چو بین نشست
وز پل چو بین همه دریا ببست
آب شد از بحر روان تخته پوش
کرده ز هر تخته معلم خروش
موج سوی جاریه می‌برد دست
بیل به سیلیش همی کرد پست
نعره ملاح که می‌شد به اوج
بر تن خود لرزه همی کرد موج
سلسلهٔ موج ز دامی که بافت
ماهی از آن دام خلاصی نیافت
بس که بجوشید زمین همچو دیگ
آب روان تشنهٔ گل شد به ریگ
آب از آن غلغل ز اندازه بیش
گرد نمی‌گشت به گرد آب خویش
عکس رسنها که فرو شد باب
بست به پهلوی نهنگان طناب
کشتی شه تیزتر از تیر گشت
در زدن چشم ز دریا گذشت
راست که شه بر لب دریا رسید
گوهر خود بر لب دریا بدید