تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۳۹ - جنگ های اردشیر در شیپر و کادوزین
دگر شیپریان سر برافراشتند
زفرمان شه روی برکاشتند
به شهر سالامین که بد پایتخت
اراکور را سرکشی بود سخت
شهنشاه کشتی بسی کرد ساز
به سرداری نامور تیرباز
به خشکی سپهدار ارونتاس گرد
که داماد شه بود و با دستبرد
اراکور از مصریان خواست یار
که تنگ آورد کار بر شهریار
ولیکن به فرجام زورش بکاست
به جان از ارونتاس زنهار خواست
پس از رزم سیپروس شاه اردشیر
ابر جنگ کادوزیان شد دلیر
سپاهی برآراست بیش از شمار
پیاده فزون بد زسیصد هزار
چو آمد به کادوزیان آگهی
زآذوقه کردند کشور تهی
در اردوی شه قحطی افتاد سخت
چنین شد گمانش که برگشت بخت
ولیکن به تدبیر تیری بیاز
ببردند کادوزیانش نیاز
زفرمان شه روی برکاشتند
به شهر سالامین که بد پایتخت
اراکور را سرکشی بود سخت
شهنشاه کشتی بسی کرد ساز
به سرداری نامور تیرباز
به خشکی سپهدار ارونتاس گرد
که داماد شه بود و با دستبرد
اراکور از مصریان خواست یار
که تنگ آورد کار بر شهریار
ولیکن به فرجام زورش بکاست
به جان از ارونتاس زنهار خواست
پس از رزم سیپروس شاه اردشیر
ابر جنگ کادوزیان شد دلیر
سپاهی برآراست بیش از شمار
پیاده فزون بد زسیصد هزار
چو آمد به کادوزیان آگهی
زآذوقه کردند کشور تهی
در اردوی شه قحطی افتاد سخت
چنین شد گمانش که برگشت بخت
ولیکن به تدبیر تیری بیاز
ببردند کادوزیانش نیاز
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۰ - جنگ اردشیر با مصریان
سپس رفتن مصر را ساز کرد
در گنج های کهن باز کرد
زدریا و خشکی سپه بی شمار
سوی مصر راند از در کارزار
سپهبد بدی رشنواد دلیر
که در جنگ افسوس گفتی به شیر
زبس ترکتازی ایرانیان
به مصر اندر آمد فراوان زیان
ولی کرد طغیان در آن سال نیل
که سیل دمان بست هر سو سبیل
بسی جنگ جستند سودی نبود
زآتش به جز تیره دودی نبود
شهنشاه بودی بسی سالخورد
ورا جانشین بود دارای گرد
اکوس جوان کش دگر پور بود
زدارا دلش سخت رنجور بود
برانگیخت یک خواجه را در نهان
که شه را به دارا کند بدگمان
که دارا به همدستی تیر باز
ابرخون شه آخته چنک آز
وز آن رو به دارا نهانی بگفت
که شه خواهدت کشتن اندر نهفت
ز نیرنگ آن خواجه روسیاه
بکشتند دارا به فرمان شاه
دو شهزاده ی دیگر از یک تنه
که اریاسپا بد و ارشامنه
به دستان اخواست کشتند نیز
یکی را به زهر و دگر تیغ تیز
زاندوه فرزند و رنج سپاه
شه نامور گشت جانش تباه
در گنج های کهن باز کرد
زدریا و خشکی سپه بی شمار
سوی مصر راند از در کارزار
سپهبد بدی رشنواد دلیر
که در جنگ افسوس گفتی به شیر
زبس ترکتازی ایرانیان
به مصر اندر آمد فراوان زیان
ولی کرد طغیان در آن سال نیل
که سیل دمان بست هر سو سبیل
بسی جنگ جستند سودی نبود
زآتش به جز تیره دودی نبود
شهنشاه بودی بسی سالخورد
ورا جانشین بود دارای گرد
اکوس جوان کش دگر پور بود
زدارا دلش سخت رنجور بود
برانگیخت یک خواجه را در نهان
که شه را به دارا کند بدگمان
که دارا به همدستی تیر باز
ابرخون شه آخته چنک آز
وز آن رو به دارا نهانی بگفت
که شه خواهدت کشتن اندر نهفت
ز نیرنگ آن خواجه روسیاه
بکشتند دارا به فرمان شاه
دو شهزاده ی دیگر از یک تنه
که اریاسپا بد و ارشامنه
به دستان اخواست کشتند نیز
یکی را به زهر و دگر تیغ تیز
زاندوه فرزند و رنج سپاه
شه نامور گشت جانش تباه
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۱ - شاهنشاهی اکوس (اخواست)
اکوس اندر آمد به تخت مهی
نشست از برگاه شاهنشهی
ستمکار و بدکار بود آن پسر
همی خواند خود را بنام پدر
به شهنامه اخواست خواند ورا
یکی گرد نوخاست داند ورا
زبانش چنو خنجر تیز بود
بسی تند و چالاک و خونریز بود
همه دوده ی پاک اسفندیار
بکشت و برآورد از ایشان دمار
بسی از بزرگان ایران بکشت
کزایشان سخنها شنیدی درست
در ایام او اهل سیدون و تیر
همان نامور ارتباس دلیر
بشورید و کردند بس سرکشی
زهر سو نمودند لشکرکشی
ز شیپروس و رودس سپاهی دگر
به همراه منتور پرخاش خر
به یاری بر تیریان آمدند
به پیمان سود و زیان آمدند
فرستاد شه آذر و فوسیون
ابا لشگری از ستاره فزون
که سازند بر دشمنان کار سخت
ولیکن دگرگونه گردید بخت
شکست اندر آمد به ایران سپاه
زاندوه لشکر بجوشید شاه
نشست از برگاه شاهنشهی
ستمکار و بدکار بود آن پسر
همی خواند خود را بنام پدر
به شهنامه اخواست خواند ورا
یکی گرد نوخاست داند ورا
زبانش چنو خنجر تیز بود
بسی تند و چالاک و خونریز بود
همه دوده ی پاک اسفندیار
بکشت و برآورد از ایشان دمار
بسی از بزرگان ایران بکشت
کزایشان سخنها شنیدی درست
در ایام او اهل سیدون و تیر
همان نامور ارتباس دلیر
بشورید و کردند بس سرکشی
زهر سو نمودند لشکرکشی
ز شیپروس و رودس سپاهی دگر
به همراه منتور پرخاش خر
به یاری بر تیریان آمدند
به پیمان سود و زیان آمدند
فرستاد شه آذر و فوسیون
ابا لشگری از ستاره فزون
که سازند بر دشمنان کار سخت
ولیکن دگرگونه گردید بخت
شکست اندر آمد به ایران سپاه
زاندوه لشکر بجوشید شاه
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۲ - فتوحات اخواست در فلسطین و مصر
بیاراست پس خویشتن، جنگ را
به خون تیزتر کرده بد جنگ را
سپهدار خود شد به نفس نفیس
نخستین بیامد به سوی فنیس
جهان جوی منتور آمد برش
به جنگ اندرون گشت چالش گرش
به صیدون یکی آتشی برفروخت
همه شهر صیدا سراسر بسوخت
به دریا بسوزاند کشتی همه
چو گرگ اندر آمد میان رمه
بترسید زو رودس و شیپر و تیر
به زنهار رفتند زی اردشیر
سپهدار از آن جا سوی مصر تاخت
دگر باره آن ملک تسخیر ساخت
وز آن جا به بابل درآمد دلیر
سپهدار او بود منتور شیر
نوازش همی کرد او را فزون
که بودیش در جنگ ها رهنمون
ازو خواست با صد نیاز
که بخشد بدو پادشه ارتباز
که شوهر همی بود خواهرش را
همان نیز ممنون برادرش را
مگر این دو سردار با فر و زیب
پناهنده بودند نزد فلیب
ببخشیدشان شاه و آورد باز
همان گرد ممنون و هم ارتباز
به خون تیزتر کرده بد جنگ را
سپهدار خود شد به نفس نفیس
نخستین بیامد به سوی فنیس
جهان جوی منتور آمد برش
به جنگ اندرون گشت چالش گرش
به صیدون یکی آتشی برفروخت
همه شهر صیدا سراسر بسوخت
به دریا بسوزاند کشتی همه
چو گرگ اندر آمد میان رمه
بترسید زو رودس و شیپر و تیر
به زنهار رفتند زی اردشیر
سپهدار از آن جا سوی مصر تاخت
دگر باره آن ملک تسخیر ساخت
وز آن جا به بابل درآمد دلیر
سپهدار او بود منتور شیر
نوازش همی کرد او را فزون
که بودیش در جنگ ها رهنمون
ازو خواست با صد نیاز
که بخشد بدو پادشه ارتباز
که شوهر همی بود خواهرش را
همان نیز ممنون برادرش را
مگر این دو سردار با فر و زیب
پناهنده بودند نزد فلیب
ببخشیدشان شاه و آورد باز
همان گرد ممنون و هم ارتباز
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۳ - شمه ای از حال فیلپوس
فلیب دلاور به مکدونیا
در آن عصر بد حکم داری کیا
اگر چه به شه دادی او باژ و ساو
ولی کس به زورش نمی داشت تاو
همه ملک یونان به دست آورید
به اسپرته و تب شکست آورید
که از هر قلش بود بیخ و تبار
هم از تخم فرخ یل اسفندیار
نژاد از دو سو داشت آن نیک پی
زهرکول گرد وز اکمین کی
سپاهی زیونانیان گرد کرد
همی خواست جستن به ایران نبرد
چو یک چندگاهی بر این برگذشت
به دست یکی بنده اش کشته گشت
پسر بودی او را گوی نامور
که اسکندرش خواند فرخ پدر
به اورنگ مکدونیا برنشست
همه ملک یونانش آمد به دست
یکی لشگر نامدار و گزین
بیاراست از بهر خاور زمین
در آن عصر بد حکم داری کیا
اگر چه به شه دادی او باژ و ساو
ولی کس به زورش نمی داشت تاو
همه ملک یونان به دست آورید
به اسپرته و تب شکست آورید
که از هر قلش بود بیخ و تبار
هم از تخم فرخ یل اسفندیار
نژاد از دو سو داشت آن نیک پی
زهرکول گرد وز اکمین کی
سپاهی زیونانیان گرد کرد
همی خواست جستن به ایران نبرد
چو یک چندگاهی بر این برگذشت
به دست یکی بنده اش کشته گشت
پسر بودی او را گوی نامور
که اسکندرش خواند فرخ پدر
به اورنگ مکدونیا برنشست
همه ملک یونانش آمد به دست
یکی لشگر نامدار و گزین
بیاراست از بهر خاور زمین
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۴ - کشته شدن اخواست
وزین روی اخواس در عیش و نوش
به سر برد در بابل و گه به شوش
همه کار لشگر به منتور داد
نیاورد از کین دیرینه یاد
یکی خواجه اش بود بس ناسپاس
که خوانندنش مصریان باگواس
نژادش زافریک و رویش سیاه
همه کار کشور بدو داد شاه
به زهر اندر آن شاه را کشت خوار
به خنجر تنش کرد پس پارپار
به آتش همی سوخت فرخ سرش
به گربه خورانیدی آن پیکرش
به سر برد در بابل و گه به شوش
همه کار لشگر به منتور داد
نیاورد از کین دیرینه یاد
یکی خواجه اش بود بس ناسپاس
که خوانندنش مصریان باگواس
نژادش زافریک و رویش سیاه
همه کار کشور بدو داد شاه
به زهر اندر آن شاه را کشت خوار
به خنجر تنش کرد پس پارپار
به آتش همی سوخت فرخ سرش
به گربه خورانیدی آن پیکرش
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۵ - شاهنشاهی ارزاس
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۶ - شاهنشاهی دارای سوم معروف به کودمانس
یکی مرد بد خودسر و بد کنش
که خواندند او را همی خود منش
به چاپاریش می گذشتی زمان
بدین خواجه اش دوستی بد نهان
به ارمینیه ساختش حکمدار
بیاورد و کردش سپس شهریار
ورا نام دارا نهاد از ردی
که تابد برو فره ی ایزدی
به ایرانیان گفت این مرد راد
ز داراب فرخنده دارد نژاد
گمانش چنین بود که آن مرد پست
به هر کار او را بود زیردست
ولیکن چو برگاه شد خودمنش
فزونی همی جست بر بد کنش
دل باگواس آمد از وی به درد
یکی زهر بهر وی آماده کرد
خبر یافت دارا زکار شرنگ
جهان کرد بر دیو وارنه تنگ
خورانیدش آن زهر قاتل به زور
زجانش برآورد یک باره شور
سپس خودمنش رای دیگر نهاد
همی ساخت آیین خوبی و دار
فزونی همی جستی و بخردی
ولیکن نبودش فره ایزدی
که خواندند او را همی خود منش
به چاپاریش می گذشتی زمان
بدین خواجه اش دوستی بد نهان
به ارمینیه ساختش حکمدار
بیاورد و کردش سپس شهریار
ورا نام دارا نهاد از ردی
که تابد برو فره ی ایزدی
به ایرانیان گفت این مرد راد
ز داراب فرخنده دارد نژاد
گمانش چنین بود که آن مرد پست
به هر کار او را بود زیردست
ولیکن چو برگاه شد خودمنش
فزونی همی جست بر بد کنش
دل باگواس آمد از وی به درد
یکی زهر بهر وی آماده کرد
خبر یافت دارا زکار شرنگ
جهان کرد بر دیو وارنه تنگ
خورانیدش آن زهر قاتل به زور
زجانش برآورد یک باره شور
سپس خودمنش رای دیگر نهاد
همی ساخت آیین خوبی و دار
فزونی همی جستی و بخردی
ولیکن نبودش فره ایزدی
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۷ - آمدن اسکندر به ایران
دویم سال از شاهیش چون رسید
سکندر سپه سوی ایران کشید
سپاهی زیونانیان صد هزار
گزین کرد جنگ آور و نامدار
زدریا سوی آسیا برگذشت
به ماننده ی ابر نیسان به دشت
همان قبر آشیل را داد بوس
برید آن گره بند غوردونیوس
به ملک فریژی وایعونیه
همان در هلسپون و در لیدیه
همه حکم داران زیونان بدند
که ستراپ دارای ایران بدند
همه لشکر و رزم سازان کین
زیونانیان بد در آن سرزمین
چو ممنون که بودی سپهدار جنگ
سپهدار ارسیت با نام و ننگ
زکار سکندر چو آگه شدند
هواه خواه آن نامور شه شدند
که جانشان از ایرانیان بد به تنگ
نه پای گریز و نه پروای جنگ
برین بر نهادند رائی درست
که با او نباید همی جنگ جست
بجز مهرداد اندر آن گیرودار
که داماد دارا بد آن نامدار
بیاراست لشکر زبهر نبرد
زیونانیان هم سپه گرد کرد
لب رود گرنیک بد جای جنگ
سپاه از دو سو اندر آمد به تنگ
سکندر ستوهیده شد زآن نبرد
همی خواست سرش اندر آید بکرد
ولی نامداری زیونانیان
رهانید جان ورا زآن میان
سخن ها به یونانیان باز کرد
هم از فر اسکندر آغاز کرد
همی گفت یونان آباد بوم
تبه شد بدست زرکسیس شوم
کنون این جهان جوی پوید همی
که این کین دیرین بجوید همی
شما خود به دشمن چرایید یار؟
ابا دوست جسته ره کارزار!!
بدین سان هواه خود کردشان
به زنهار اسکندر آوردشان
دو بهره بکاهید از ایران سپاه
همه کار ایرانیان شد تباه
به جنگ اندرون کشته شد مهرداد
که داماد شه بود و والانژاد
دگر نامداران ایران زمین
چو پرناز و اسپهرداد و پتین
چو اربو یل و مهربود سوار
در آوردگه کشته گشتند خوار
سکندر چو در جنگ پیروز گشت
به مردم شب و روز نوروز گشت
به کشور زهرگونه خوبی نمود
زهرسو در باغ و سبزی گشود
به درویش بخشید بسیار چیز
زدارنده هم باژ برداشت نیز
بپاشید بر هر کسی خواسته
زمین چون بهشتی شد آراسته
همه پیشه ی خویشتن داد کرد
دل و جان مردم زخود شاد کرد
همه آسیا را بخود رام ساخت
پس آنگاه سوی فلسطین بتاخت
سکندر سپه سوی ایران کشید
سپاهی زیونانیان صد هزار
گزین کرد جنگ آور و نامدار
زدریا سوی آسیا برگذشت
به ماننده ی ابر نیسان به دشت
همان قبر آشیل را داد بوس
برید آن گره بند غوردونیوس
به ملک فریژی وایعونیه
همان در هلسپون و در لیدیه
همه حکم داران زیونان بدند
که ستراپ دارای ایران بدند
همه لشکر و رزم سازان کین
زیونانیان بد در آن سرزمین
چو ممنون که بودی سپهدار جنگ
سپهدار ارسیت با نام و ننگ
زکار سکندر چو آگه شدند
هواه خواه آن نامور شه شدند
که جانشان از ایرانیان بد به تنگ
نه پای گریز و نه پروای جنگ
برین بر نهادند رائی درست
که با او نباید همی جنگ جست
بجز مهرداد اندر آن گیرودار
که داماد دارا بد آن نامدار
بیاراست لشکر زبهر نبرد
زیونانیان هم سپه گرد کرد
لب رود گرنیک بد جای جنگ
سپاه از دو سو اندر آمد به تنگ
سکندر ستوهیده شد زآن نبرد
همی خواست سرش اندر آید بکرد
ولی نامداری زیونانیان
رهانید جان ورا زآن میان
سخن ها به یونانیان باز کرد
هم از فر اسکندر آغاز کرد
همی گفت یونان آباد بوم
تبه شد بدست زرکسیس شوم
کنون این جهان جوی پوید همی
که این کین دیرین بجوید همی
شما خود به دشمن چرایید یار؟
ابا دوست جسته ره کارزار!!
بدین سان هواه خود کردشان
به زنهار اسکندر آوردشان
دو بهره بکاهید از ایران سپاه
همه کار ایرانیان شد تباه
به جنگ اندرون کشته شد مهرداد
که داماد شه بود و والانژاد
دگر نامداران ایران زمین
چو پرناز و اسپهرداد و پتین
چو اربو یل و مهربود سوار
در آوردگه کشته گشتند خوار
سکندر چو در جنگ پیروز گشت
به مردم شب و روز نوروز گشت
به کشور زهرگونه خوبی نمود
زهرسو در باغ و سبزی گشود
به درویش بخشید بسیار چیز
زدارنده هم باژ برداشت نیز
بپاشید بر هر کسی خواسته
زمین چون بهشتی شد آراسته
همه پیشه ی خویشتن داد کرد
دل و جان مردم زخود شاد کرد
همه آسیا را بخود رام ساخت
پس آنگاه سوی فلسطین بتاخت
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۸ - جنگ نخستین دارا با اسکندر
چو از کار لیدی بپرداخت باز
به سیلیسیا رفت با برگ و ساز
وز آن روی دارا سپاهی گران
بخواند و بیاورد از هر کران
زایران و توران مهان را بخواند
بنه کرد گرد و سپه را براند
گذر داد لشکر زرود فرات
به هامون سپه بود بیش از حصات
سکندر به تارس همی داشت جای
به سکوسیا بود ایران خدای
زتیری همی خواست آن پادشاه
که سوی سمانیک راند سپاه
امنتاس گفتش زروی خرد
که جنبش از این جا نه اندر خورد
که در بند ایسوس سختست و تنگ
سواره، پیاده نیارند جنگ
همان به که این جا درنگ آوریم
که بر بد کنش روز تنگ آوریم
نپذرفت شاه آن سخن های نغز
که آن خود منش بد بسی تیز مغز
درم داد و روزی دهان را بخواند
سپه را به دربند ایسوس راند
چو آمد لب رود پی نار شاه
سکندر پدیدار شد با سپاه
به یک تنگنا در میان دو کوه
رده برکشیدند هر دو گروه
نبودی در آن دشت جای سوار
گه پیچش و گردش کارزار
به پیش سپاه اندر آن جای تنگ
از ایرانیان کش نبد بیش جنگ
همه جنگجویان زیونان بدند
که بدخواه دارای ایران بدند
نخستین که اسکندر آمد دمان
بر ایران سپه خود سرآمد زمان
که یونانیان روی برکاشتند
سپه را چنان خوار بگذاشتند
جهان دار دارا به پیچید روی
همان نامور لشکر جنگ جوی
در اثنای آورد و آن دار و گیر
همه خاندان شهی شد اسیر
بیفکند دارا لباس شهی
به تبدیل زان رزمگه شد رهی
رخان پر ز اندوه و لب پر زخاک
گریزان همی رفت تا تاپساک
سکندر همی رفت تا رودبار
زایرانیان کشته شد بی شمار
چو ارسام و بهباز و مهبود گرد
اتیزیس و ریمهر با دستبرد
به سیلیسیا رفت با برگ و ساز
وز آن روی دارا سپاهی گران
بخواند و بیاورد از هر کران
زایران و توران مهان را بخواند
بنه کرد گرد و سپه را براند
گذر داد لشکر زرود فرات
به هامون سپه بود بیش از حصات
سکندر به تارس همی داشت جای
به سکوسیا بود ایران خدای
زتیری همی خواست آن پادشاه
که سوی سمانیک راند سپاه
امنتاس گفتش زروی خرد
که جنبش از این جا نه اندر خورد
که در بند ایسوس سختست و تنگ
سواره، پیاده نیارند جنگ
همان به که این جا درنگ آوریم
که بر بد کنش روز تنگ آوریم
نپذرفت شاه آن سخن های نغز
که آن خود منش بد بسی تیز مغز
درم داد و روزی دهان را بخواند
سپه را به دربند ایسوس راند
چو آمد لب رود پی نار شاه
سکندر پدیدار شد با سپاه
به یک تنگنا در میان دو کوه
رده برکشیدند هر دو گروه
نبودی در آن دشت جای سوار
گه پیچش و گردش کارزار
به پیش سپاه اندر آن جای تنگ
از ایرانیان کش نبد بیش جنگ
همه جنگجویان زیونان بدند
که بدخواه دارای ایران بدند
نخستین که اسکندر آمد دمان
بر ایران سپه خود سرآمد زمان
که یونانیان روی برکاشتند
سپه را چنان خوار بگذاشتند
جهان دار دارا به پیچید روی
همان نامور لشکر جنگ جوی
در اثنای آورد و آن دار و گیر
همه خاندان شهی شد اسیر
بیفکند دارا لباس شهی
به تبدیل زان رزمگه شد رهی
رخان پر ز اندوه و لب پر زخاک
گریزان همی رفت تا تاپساک
سکندر همی رفت تا رودبار
زایرانیان کشته شد بی شمار
چو ارسام و بهباز و مهبود گرد
اتیزیس و ریمهر با دستبرد
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۴۹ - دیگر باره لشکر آراستن دارا
دگر باره دارا سپه کرد ساز
زهر کشوری خواست گردن فراز
زساسا و از بلخ و از پارتا
زارکوش و هرکانی و پارسا
زکادوزن و مدیه و اوجهی
زهند و زکوله هم از نجدهی
ز آتور و کلدان و ارمینیه
ز پونت و زقفقاز وز یونیه
سپه را میان و کرانه نبود
همان بخت دارا جوانه نبود
وزین روی اسکندر شیرگیر
به سوی فلسطین درآمد دلیر
همه خاک سیری و سیدون و شام
بدو باژ دادند و گشتند رام
به جز شهر پاتخت تیر بزرگ
که سرباز زد زان قزال بزرگ
سکندر چو شش ماه کوشش نمود
زدریا مرآن شهر را برگشود
همه مردم تیر کرده اسیر
چون برده بفروخت برنا و پیر
وز آن جا سوی مصر لشکر براند
به اسکندریه زمانی بماند
زتیر آن چه اندوخت آن سرفراز
همه یک سر آورد آن جا فراز
یکی شهر آراست هم چون چراغ
پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ
همه مصر گشتند او را رهی
که آیین شان یافت زو فرهی
سوی دیر آمون چو آمد فراز
همه اهل دیرش بشد پیش باز
پر آواز ازو گشت ایوان و کاخ
به سرش اوفکندند تاجی دو شاخ
همین است مرغ سرافیل دم
که با او سخن گفت از بیش و کم
ز سود و حبش چون که بگرفت باج
همی خواست رفتن سوی کارتاج
زنی کو به کرتاج بد پادشاه
به هدیه بگرداند او را زراه
به شهنامه قیدافه خواند ورا
که براندپس بود فرمان روا
سخن چون زن فینیک راند همی
دژ شاه فریانش خواند همی
زهر کشوری خواست گردن فراز
زساسا و از بلخ و از پارتا
زارکوش و هرکانی و پارسا
زکادوزن و مدیه و اوجهی
زهند و زکوله هم از نجدهی
ز آتور و کلدان و ارمینیه
ز پونت و زقفقاز وز یونیه
سپه را میان و کرانه نبود
همان بخت دارا جوانه نبود
وزین روی اسکندر شیرگیر
به سوی فلسطین درآمد دلیر
همه خاک سیری و سیدون و شام
بدو باژ دادند و گشتند رام
به جز شهر پاتخت تیر بزرگ
که سرباز زد زان قزال بزرگ
سکندر چو شش ماه کوشش نمود
زدریا مرآن شهر را برگشود
همه مردم تیر کرده اسیر
چون برده بفروخت برنا و پیر
وز آن جا سوی مصر لشکر براند
به اسکندریه زمانی بماند
زتیر آن چه اندوخت آن سرفراز
همه یک سر آورد آن جا فراز
یکی شهر آراست هم چون چراغ
پر از گلشن و کاخ و میدان و باغ
همه مصر گشتند او را رهی
که آیین شان یافت زو فرهی
سوی دیر آمون چو آمد فراز
همه اهل دیرش بشد پیش باز
پر آواز ازو گشت ایوان و کاخ
به سرش اوفکندند تاجی دو شاخ
همین است مرغ سرافیل دم
که با او سخن گفت از بیش و کم
ز سود و حبش چون که بگرفت باج
همی خواست رفتن سوی کارتاج
زنی کو به کرتاج بد پادشاه
به هدیه بگرداند او را زراه
به شهنامه قیدافه خواند ورا
که براندپس بود فرمان روا
سخن چون زن فینیک راند همی
دژ شاه فریانش خواند همی
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۰ - نامه دارا به اسکندر و پاسخ آن
چو بر چرخ گردون رسید افسرش
یکی نامه آمد زدارا برش
نبشته بدو اندر آن خوب و زشت
به دوزخ بیامیخته از نهشت
گر این گونه رفتار جز سرزنش
نیابند شاهان برترمنش
زپوشیده رویان چه خواهی همی؟
جز از آن که نامش بکاهد همی
همه ملک سیروس و اسفندیار
که بگرفته اسکندر نامدار
بدو باز مانم سراسر زمین
ببخشیم و پس در نوردیم کین
تو هم گر پذیری نباشد شگفت
نباید جهان جوی را کین گرفت
سزد گر بسازیم و پیمان کنیم
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
سکندر بدان نامه پاسخ نگاشت
درختی زکین نبی هم بکاشت
زکار زریر مهین یاد کرد
که از ملک یونان برآورد کرد
دگر گفت دارم فر ایزدی
بپوشیده رویان نخواهم بدی
مبادا چنین هرگز آیین من
نباشد جز از مردمی دین من
به گنج تو ما را نیامد نیاز
که از جور و بیداد گشته فراز
سراسر همه بوم ایران مراست
همان گنج و گاه دلیران مراست
که من هستم از پشت اسفندیار
ترا کس ندانست بیخ و تبار
مرا با تو جز کین و پیکار نیست
که پاسخ و روز گفتار نیست
یکی نامه آمد زدارا برش
نبشته بدو اندر آن خوب و زشت
به دوزخ بیامیخته از نهشت
گر این گونه رفتار جز سرزنش
نیابند شاهان برترمنش
زپوشیده رویان چه خواهی همی؟
جز از آن که نامش بکاهد همی
همه ملک سیروس و اسفندیار
که بگرفته اسکندر نامدار
بدو باز مانم سراسر زمین
ببخشیم و پس در نوردیم کین
تو هم گر پذیری نباشد شگفت
نباید جهان جوی را کین گرفت
سزد گر بسازیم و پیمان کنیم
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
سکندر بدان نامه پاسخ نگاشت
درختی زکین نبی هم بکاشت
زکار زریر مهین یاد کرد
که از ملک یونان برآورد کرد
دگر گفت دارم فر ایزدی
بپوشیده رویان نخواهم بدی
مبادا چنین هرگز آیین من
نباشد جز از مردمی دین من
به گنج تو ما را نیامد نیاز
که از جور و بیداد گشته فراز
سراسر همه بوم ایران مراست
همان گنج و گاه دلیران مراست
که من هستم از پشت اسفندیار
ترا کس ندانست بیخ و تبار
مرا با تو جز کین و پیکار نیست
که پاسخ و روز گفتار نیست
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۱ - جنگ دوم دارا با اسکندر و گریختن دارا
چو برخواند دارا بسی شد دژم
به جنگ اندران رای زد بیش و کم
درم داد و روزی دهان را بخواند
سپه را سوی دشت اربیل راند
به هامون اگر بود شیب و فراز
بفرمود کردن به گردون کراز
که پیل و سواره در آن پهن دشت
توانند هر جایگه پهن گشت
وز آن سوی اسکندر نامدار
یکی لشکر آراست بیش از شمار
ز مصر و فلسطین و هاماوران
هم از لیدیا نیز نام آوران
گزین کرد و آمد به دشت نبرد
به آوردگه اندر آورد کرد
میان دو لشکر دو فرسنگ بود
زمین از سواران کین تنگ بود
همی خواست دارا که کارزار
فراگیرد آن لشکر نامدار
ولیکن پراکنده بودش سپاه
سپاهی نه پر آرزو رزمخواه
شکسته دل و گشته از رزم سیر
سکندر ابر نظم پالسکه چیر
چو سردار لشکر تنک دل بود
به جنگ آوران کار مشکل بود
گران مایگان زینهاری شدند
به نزد سکندر به زاری شدند
چو دارا چنان دید برکاست روی
گریزان همی رفت باهای هوی
زاربیل آمد به سوی مدی
ازو دور شد فره ایزدی
وز آن رو سکندر به بابل رسید
در آن جایگه چند ماه آرمید
از آن جا به شوش اندر آمد دلیر
نشست از برگاه فرخ زریر
زسوزا بیامد به استرخ باز
زمستان به سر برد آن جا دراز
یکی آتش افروخت در پرسه ویل
که استرخ شد سوخته تا دو میل
ازین کار بهرش نبد جز زیان
همی جست شادی یونانیان
به جنگ اندران رای زد بیش و کم
درم داد و روزی دهان را بخواند
سپه را سوی دشت اربیل راند
به هامون اگر بود شیب و فراز
بفرمود کردن به گردون کراز
که پیل و سواره در آن پهن دشت
توانند هر جایگه پهن گشت
وز آن سوی اسکندر نامدار
یکی لشکر آراست بیش از شمار
ز مصر و فلسطین و هاماوران
هم از لیدیا نیز نام آوران
گزین کرد و آمد به دشت نبرد
به آوردگه اندر آورد کرد
میان دو لشکر دو فرسنگ بود
زمین از سواران کین تنگ بود
همی خواست دارا که کارزار
فراگیرد آن لشکر نامدار
ولیکن پراکنده بودش سپاه
سپاهی نه پر آرزو رزمخواه
شکسته دل و گشته از رزم سیر
سکندر ابر نظم پالسکه چیر
چو سردار لشکر تنک دل بود
به جنگ آوران کار مشکل بود
گران مایگان زینهاری شدند
به نزد سکندر به زاری شدند
چو دارا چنان دید برکاست روی
گریزان همی رفت باهای هوی
زاربیل آمد به سوی مدی
ازو دور شد فره ایزدی
وز آن رو سکندر به بابل رسید
در آن جایگه چند ماه آرمید
از آن جا به شوش اندر آمد دلیر
نشست از برگاه فرخ زریر
زسوزا بیامد به استرخ باز
زمستان به سر برد آن جا دراز
یکی آتش افروخت در پرسه ویل
که استرخ شد سوخته تا دو میل
ازین کار بهرش نبد جز زیان
همی جست شادی یونانیان
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۲ - کشته شدن دارا به دست ستراپان خود
بهاران سوی مدیه آمد دمان
که تا خود به دارا سر آرد زمان
جهان جوی دارا همی خواست باز
که گرد آورد لشگری رزم ساز
زمدیه رود جانب باختر
وز آن جا به پنجاب آرد گذر
مگر لشکری گشن گرد آورد
سر بد کنش زیر گرد آورد
خبر یافت اسکندر از کار وی
نمی خواست گرمی بازار وی
بیاورد از استرخ هم سپاه
که خورشید بر چرخ گم کرد راه
چو دارا نیاورد تاب ستیز
به ناچار بگرفت راه گریز
دو ستراپ بودند زایران زمین
که بودند با خودمنش هم نشین
یکی والی باختر بد بسوس
که در جنگ بر شیر کردی فسوس
دگر بود زهیرکان شاد کام
که نابارزان خواندندش به نام
به شهنامه خوانده ورا ماهیار
دگر مرد را نام جانوسپار
چو دیدند کان کار ازین گونه گشت
بلند اختر و نام دارا گذشت
ببستند شه را به زنجیر زر
به گردونه ای در نشاندند بر
سوی باختر برگرفتند راه
که آن جا یکیشان شود پادشاه
سکندر چو آمد سوی اکبتان
خبر یافت از کار دارا همان
بتازید تند از پسش هم چو باد
زرامش شب و روز ناورد یاد
چو دیدند کاسکندر آمد پدید
شدند آن دو جنگی زجان ناامید
به دارا نمودند تار اخترش
به خنجر دریدند روشن برش
سکندر به بالین او برنشست
بمالید بر چهر او هر دو دست
زدیده ببارید بر وی سرشک
تن خسته را دید دور از پزشک
زبان تیز دارا بر او برگشاد
همی کرد اندرز بسیار یاد
سکندر به اندوه و غم گشت جفت
زدارا پذیرفت هر چه او بگفت
یکی دخمه کردش به آیین اوی
بدان سان که بد فره و دین اوی
وزان پس به دختش فرستاد کس
که رخشان همی نام بودیش بس
به مشگوی خویش آوریدش روان
ورا ساخت پس بانوی بانوان
دو بدخواه را زنده بردار کرد
زجان بسوس اندر آورد گرد
همی خواست ایران و یونان زمین
پرستش کنندش به داد و بدین
به بابل درون جای آرام جست
به روز جوانی همی کام جست
غرور جوانیش از جا ببرد
زاهریمن بدکنش ریو خورد
به یونانیان گفت تا پیکرش
پرستند و سازند جا در خورش
به هم اندر آمیخت تزویج وار
زایران و یونانیان صد هزار
مگر کاین دو را سازد از نو یکی
جدایی نماند مگر اندکی
وز آن جا سوی هند لشکر کشید
تن فور هندی به خون درکشید
به ظلمات همی جست آب حیات
ولی ناگهان شد به شطرنج مات
به روز جوانی دمش شد فرو
برفت و جهان مرده ری ماند ازو
اگرچه بسی داشت ملک و سپاه
سبک خوش درخشید و بد شد تباه
همی خواست گیتی سراسر گرفت
ولی ملک خود نیزش از دست رفت
زخویشان آن شه به مکدونیا
یکی تن نشد پادشاه و کیا
چو کارش همه بی سرانجام ماند
کس از سلک جاویدیانش نخواند
که تا خود به دارا سر آرد زمان
جهان جوی دارا همی خواست باز
که گرد آورد لشگری رزم ساز
زمدیه رود جانب باختر
وز آن جا به پنجاب آرد گذر
مگر لشکری گشن گرد آورد
سر بد کنش زیر گرد آورد
خبر یافت اسکندر از کار وی
نمی خواست گرمی بازار وی
بیاورد از استرخ هم سپاه
که خورشید بر چرخ گم کرد راه
چو دارا نیاورد تاب ستیز
به ناچار بگرفت راه گریز
دو ستراپ بودند زایران زمین
که بودند با خودمنش هم نشین
یکی والی باختر بد بسوس
که در جنگ بر شیر کردی فسوس
دگر بود زهیرکان شاد کام
که نابارزان خواندندش به نام
به شهنامه خوانده ورا ماهیار
دگر مرد را نام جانوسپار
چو دیدند کان کار ازین گونه گشت
بلند اختر و نام دارا گذشت
ببستند شه را به زنجیر زر
به گردونه ای در نشاندند بر
سوی باختر برگرفتند راه
که آن جا یکیشان شود پادشاه
سکندر چو آمد سوی اکبتان
خبر یافت از کار دارا همان
بتازید تند از پسش هم چو باد
زرامش شب و روز ناورد یاد
چو دیدند کاسکندر آمد پدید
شدند آن دو جنگی زجان ناامید
به دارا نمودند تار اخترش
به خنجر دریدند روشن برش
سکندر به بالین او برنشست
بمالید بر چهر او هر دو دست
زدیده ببارید بر وی سرشک
تن خسته را دید دور از پزشک
زبان تیز دارا بر او برگشاد
همی کرد اندرز بسیار یاد
سکندر به اندوه و غم گشت جفت
زدارا پذیرفت هر چه او بگفت
یکی دخمه کردش به آیین اوی
بدان سان که بد فره و دین اوی
وزان پس به دختش فرستاد کس
که رخشان همی نام بودیش بس
به مشگوی خویش آوریدش روان
ورا ساخت پس بانوی بانوان
دو بدخواه را زنده بردار کرد
زجان بسوس اندر آورد گرد
همی خواست ایران و یونان زمین
پرستش کنندش به داد و بدین
به بابل درون جای آرام جست
به روز جوانی همی کام جست
غرور جوانیش از جا ببرد
زاهریمن بدکنش ریو خورد
به یونانیان گفت تا پیکرش
پرستند و سازند جا در خورش
به هم اندر آمیخت تزویج وار
زایران و یونانیان صد هزار
مگر کاین دو را سازد از نو یکی
جدایی نماند مگر اندکی
وز آن جا سوی هند لشکر کشید
تن فور هندی به خون درکشید
به ظلمات همی جست آب حیات
ولی ناگهان شد به شطرنج مات
به روز جوانی دمش شد فرو
برفت و جهان مرده ری ماند ازو
اگرچه بسی داشت ملک و سپاه
سبک خوش درخشید و بد شد تباه
همی خواست گیتی سراسر گرفت
ولی ملک خود نیزش از دست رفت
زخویشان آن شه به مکدونیا
یکی تن نشد پادشاه و کیا
چو کارش همه بی سرانجام ماند
کس از سلک جاویدیانش نخواند
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۳ - سلاله سلوکیان
پس از مرگ اسکندر نامور
زهرسو درآمد یکی تاجور
همه پادشاهی و ملک کیان
بیفتاد در دست یونانیان
زهر سوی آن ملک آشوب خاست
بهم اوفتادند از چپ و راست
به ایران و بابل سلوکوس بود
ابر لیدیا آنیتو خوس بود
پتولومه بودی به مصر اندرون
کساندر به یونان زمین رهنمون
نظر ار به تاریخ ایرانی است
سلوکوس استهن یونانی است
به تازی ابلخی بود نام او
زگیتی برآمد همه کار او
سلفکی بدو هست منسوب و بس
به شام و حلب هم بدش دسترس
پس از وی پسرش انتیوکوس نام
به ایران زمین زیستی شادکام
ورانام مستر بدی آزروس
که پورش بدی انتیوکوتیوس
فزون بد به قدرت زشاهان پیش
هم انطاکیه ساخت بر نام خویش
چو سال اندر آمد به پنجاه و اند
که شاهان ایران سلفکی بدند
یکی نامور بود ارزاس نام
به بلخ اندرون زیستی شادکام
ورا آنتیوکوس با دار و برد
سپهدار بر لشگر بلخ کرد
یکی جنگ آراست آن نامور
اکاتوگ را کشت در باختر
به بلخ گزین گشت فرمانروا
بنا کرد پس دولت پارتا
ازو هست بنیاد اشکانیان
که او اشک بد از نژاد کیان
جهان بودشان سالیان چارصد
نگهدار کشور بدندی زبد
چو بر تخت شان شاد بنشاندند
ملوک الطوایف همی خواندند
به شهنامه زیشان نراند سخن
همان کرده کوتاهشان بیخ و بن
ازیشان به جز نام نشنیده است
نه در نامه ی خسروان دیده است
ولی چون به تاریخ کس بنگرد
چنین عذر را از خرد نشمرد
که این پادشاهان گردن فراز
نمودند شاهی زمانی دراز
همه جنگ جوی تهمتن بدند
نگهدار ایران زدشمن بدند
به گاهی که روما جهانگیر بود
جهانش همه زیر شمشیر بود
نیامد بر ایران از ایشان زیان
بسی جنگ کردند با رومیان
از ایشان همی روم را بود بیم
که دلها زاشکانیان شد دو نیم
همانا مغان را نکردند شاد
مغان هم از ایشان نکردند یاد
کنون من بگویم همه نامشان
که چون شد به گیتی سرانجام شان
زهرسو درآمد یکی تاجور
همه پادشاهی و ملک کیان
بیفتاد در دست یونانیان
زهر سوی آن ملک آشوب خاست
بهم اوفتادند از چپ و راست
به ایران و بابل سلوکوس بود
ابر لیدیا آنیتو خوس بود
پتولومه بودی به مصر اندرون
کساندر به یونان زمین رهنمون
نظر ار به تاریخ ایرانی است
سلوکوس استهن یونانی است
به تازی ابلخی بود نام او
زگیتی برآمد همه کار او
سلفکی بدو هست منسوب و بس
به شام و حلب هم بدش دسترس
پس از وی پسرش انتیوکوس نام
به ایران زمین زیستی شادکام
ورانام مستر بدی آزروس
که پورش بدی انتیوکوتیوس
فزون بد به قدرت زشاهان پیش
هم انطاکیه ساخت بر نام خویش
چو سال اندر آمد به پنجاه و اند
که شاهان ایران سلفکی بدند
یکی نامور بود ارزاس نام
به بلخ اندرون زیستی شادکام
ورا آنتیوکوس با دار و برد
سپهدار بر لشگر بلخ کرد
یکی جنگ آراست آن نامور
اکاتوگ را کشت در باختر
به بلخ گزین گشت فرمانروا
بنا کرد پس دولت پارتا
ازو هست بنیاد اشکانیان
که او اشک بد از نژاد کیان
جهان بودشان سالیان چارصد
نگهدار کشور بدندی زبد
چو بر تخت شان شاد بنشاندند
ملوک الطوایف همی خواندند
به شهنامه زیشان نراند سخن
همان کرده کوتاهشان بیخ و بن
ازیشان به جز نام نشنیده است
نه در نامه ی خسروان دیده است
ولی چون به تاریخ کس بنگرد
چنین عذر را از خرد نشمرد
که این پادشاهان گردن فراز
نمودند شاهی زمانی دراز
همه جنگ جوی تهمتن بدند
نگهدار ایران زدشمن بدند
به گاهی که روما جهانگیر بود
جهانش همه زیر شمشیر بود
نیامد بر ایران از ایشان زیان
بسی جنگ کردند با رومیان
از ایشان همی روم را بود بیم
که دلها زاشکانیان شد دو نیم
همانا مغان را نکردند شاد
مغان هم از ایشان نکردند یاد
کنون من بگویم همه نامشان
که چون شد به گیتی سرانجام شان
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۴ - سلاله اشکانیان
نخست اشک کش بد زآرش نژاد
همش نام ارزاس آرند یاد
مگر نام ارزاس و آرش یکی ست
تفاوت در این نامها اندکی ست
چو برخاست این نامور
سلفکی ازو گشت زیر و زبر
بسی جنگ ها کرد و پیروز شد
سپس طعمه تیر دل دوز شد
برادرش را جای خود برنهاد
مگر نام او بد همی تیرداد
چو بربست بر کوهه ی پیل کوس
شکسته شد از دست کالینی کوس
ولی باز برگشت و پیروز شد
ازو مرد بدخواه بد روز شد
به مازندران اندر آمد دلیر
سلوکوس از جنگ او گشت سیر
پس از وی پسرش اردوان نخست
سرگاه و دیهیم شاهی بجست
سلوکوس را راند تا سوریا
به ایران زمین گشت فرمانروا
چو او مرد پورش فریباد گرد
همه گوی مردی زمیدان ببرد
پس از وی فراهاد شد شهریار
ظفر یافت بر مارو در کارزار
چو بگذشت او مهرداد نخست
سر تخت شاهی به مردی بجست
همه سغد و آلام و مدیا گشود
به هندوستان ایلغاری نمود
به هر سو زفر خود افکند شور
زاشکانیان برتر آمد به زور
جهان بد ورا سالیان سی و هفت
سپس کرد بدرود گیتی و رفت
به جایش فراهاد شد تاجور
که او میتریدات را بد پسر
یکی جنگ با قوم سیتا بجست
درآورد کشتند او را نخست
دوم اردوان آمدش جانشین
که دستور او بود و عم گزین
هم او نیز در جنگ شد کشته باز
پسر بد مر او را یکی سرفراز
بر اورنگ شاهیش بنشاندند
دوم مهردادش همی خواندند
زتاتار بگرفت کین پدر
بتازید توران زمین سربسر
ابا رومیانش یکی جنگ خاست
همه لشکر روم از وی بکاست
شهی بود با فرو داد و سترگ
سزد گر بر او نام بنهی بزرگ
پس از وی منوچهر شد شهریار
که خواند مناسکیرسش نامدار
فزون بود سالش زهشتاد و پنج
که بر جای عم یافت او تاج و گنج
سنادرخ که بودی پس مهرداد
نبودی زشاهی او هیچ شاد
در سرکشی باز کرد از نخست
ولیکن به فرجام طاعت بجست
چنان سست شد کار ایران دیار
که برخاست هر جا یکی نامدار
به یک تن نشد کار آن ملک راست
زهر سو یکی نامداری بخاست
گهی خاست زارمینیه تیگران
گهی باختر شد به یونان قران
گهی مهرداد از نژاد تباک
زبیمش بلرزید در روم خاک
منوچهر با این همه شور و شر
همی کرد شاهی به پیرانه سر
پس از وی سینا تروکس نامدار
به جای پسر عم بشد شهریار
چو او نیز بد پیر کی سالخورد
پسر را به انباز و خود ببرد
پس از وی فراهاد جایش بجست
ابارومیان بست پیمان درست
پسر بد دلاور مر او را چهار
پدر را بکشتند با زهرخوار
مهین پور کش نام بد مهرداد
به جای پدر تاج بر سر نهاد
بسی بد ستمکار و ناپاک رای
به جورش کسی را نبد هیچ پای
برادرش کش نام بودی ارود
ازو شد گریزان و هجرت نمود
ز بس جور و استمگری پیشه کرد
دل مردم از خود پر اندیشه کرد
ز تخت آوریدند او را فرود
به شاهی بخواندند آنگه ارود
ارود آمد و تاج بر سر نهاد
ز تن دور کرد آن سر مهرداد
یکی جنگ با رومیان زد درشت
کراسوس را با سپاهش بکشت
از آن جایگه تا فلسطین بتاخت
همه یال و بزر مهی برفراخت
ولیکن به زودی شد از رزم سیر
نتابید با کاسیوس بی دلیر
دگر سال پاکور کش بد پسر
فرستاد با لشکری بی شمر
به شامات پاکور فرخ همال
همی کرد ایلغار تا چند سال
شکسته شد آخر زو آنتی نیوس
به فرجام شد کشته با صد فسوس
فراهات کش بود پور دگر
بیاورد روز پدر را بسر
همه ارمنستان به مردی گرفت
رعیت ستوهیده ازو ای شگفت
فرود آوردیدندش از تخت و گاه
ولیکن سوی سیت جست او پناه
به خود قوم اسکیت را کرد یار
دگر ره بر ایران شد او شهریار
فراهات پنجم که بودش پسر
ورا کشت تا خود شود تاجور
ارود دوم نیز او را بکشت
که تا کشور آرد به مردی به مشت
دگر ره بکشتند مردم ارود
تو گفتی که او در زمانه نبود
ونونس که فرهاد را بد پسر
به روما همی آوریدی بسر
اهالی به شاهی ورا خواستند
سرگاه از بهرش آراستند
ولیکن شدند آخر از وی بسیر
که آداب رومش بدی در ضمیر
بینداختندش زگاه شهی
ازیرا که بود رومیان را رهی
سپس اردوان سیم را به تخت
به شاهی نشاندند پیروز بخت
به سیتا همی بود پیوند او
ارود سوم بود فرزند او
چو تاریخ ایران کنی رهنمون
ارود است هاروت و بیژن و نون
همه ارمنستان سراسر گرفت
پسر را در آن جا نشاند و برفت
وز آن سوی تیبر شهنشاه روم
غمی شد زپیکار آن مرز و بوم
فرستاد ژرمانیوس دلیر
که هاروت را سازد از جنگ سیر
سپهدار روم با سپاهی فزون
زارمینه کرده مرا ورا برون
دوپور دگر داشت شاه اردوان
که بودند هر دو دلیر و جوان
مهین پور گودرز و برزین کهین
کهین پور را ساخت او جانشین
ولی گرد کوتارز نامور
ز باردانس بگرفت تاج پدر
چو جور و ستمکاری از حد فزود
زگاه آوریدند او را فرود
دگر بار برزین بشد تاجور
ولی زود روزش بیامد بسر
دوم ره به گودرز شاهی رسید
بیامد به گاه مهی آرمید
پس از وی و نون گشت فرمانروا
که بود از نژاد و تبار کیا
چو یکسال بگذشت او درگذشت
پلاش نخست آمد و شاه گشت
به ارمینیه ایلغاری نمود
پس آن گه در آشتی را گشود
چو او مرد پورش که پاکور بود
به گاه شهی شاد و مسرور بود
پس از وی برادرش بر شد به تخت
که خسرو بدی نام آن نیک بخت
تراژان که بودی شهنشاه روم
بدو جست جنگی دگر سخت شوم
چو خسرو بشد سوی دار بقا
پلاش دوم گشت فرمانروا
بسی جنگ با لشکر روم جست
ولی عاقبت گشت در رزم سست
بزرگان زشاهیش گشتند سیر
زگاه مهی ش آوریدند زیر
نشاندند مونزوس را جای او
ولیکن نبودیش یارای او
دگر باره شاهی بدو بازگشت
بسی راند فرمان و پس درگذشت
پلاش سیم کش بدی پور راد
به جای پدر تاج بر سر نهاد
سپس گشت فیروز فرمانروا
دگر نرسی نامدار کیا
چو بنشست بهرام از اشکانیان
ببخشید گنجی به ارزانیان
ورا خوانده اند اردوان بزرگ
که ازمیش بگسست چنگال گرگ
یکی جنگ با رومیان ساز کرد
که قیصر در آشتی باز کرد
همی زیست بر تخت شاهی به ناز
جهان جوی و نام آور و رزم ساز
که ناگه یکی گرد ساسان نژاد
همه تخت و دیهیم دادش به باد
سرگاه اشکانیان شد تهی
به ارمینیه لیک بدشان مهی
همش نام ارزاس آرند یاد
مگر نام ارزاس و آرش یکی ست
تفاوت در این نامها اندکی ست
چو برخاست این نامور
سلفکی ازو گشت زیر و زبر
بسی جنگ ها کرد و پیروز شد
سپس طعمه تیر دل دوز شد
برادرش را جای خود برنهاد
مگر نام او بد همی تیرداد
چو بربست بر کوهه ی پیل کوس
شکسته شد از دست کالینی کوس
ولی باز برگشت و پیروز شد
ازو مرد بدخواه بد روز شد
به مازندران اندر آمد دلیر
سلوکوس از جنگ او گشت سیر
پس از وی پسرش اردوان نخست
سرگاه و دیهیم شاهی بجست
سلوکوس را راند تا سوریا
به ایران زمین گشت فرمانروا
چو او مرد پورش فریباد گرد
همه گوی مردی زمیدان ببرد
پس از وی فراهاد شد شهریار
ظفر یافت بر مارو در کارزار
چو بگذشت او مهرداد نخست
سر تخت شاهی به مردی بجست
همه سغد و آلام و مدیا گشود
به هندوستان ایلغاری نمود
به هر سو زفر خود افکند شور
زاشکانیان برتر آمد به زور
جهان بد ورا سالیان سی و هفت
سپس کرد بدرود گیتی و رفت
به جایش فراهاد شد تاجور
که او میتریدات را بد پسر
یکی جنگ با قوم سیتا بجست
درآورد کشتند او را نخست
دوم اردوان آمدش جانشین
که دستور او بود و عم گزین
هم او نیز در جنگ شد کشته باز
پسر بد مر او را یکی سرفراز
بر اورنگ شاهیش بنشاندند
دوم مهردادش همی خواندند
زتاتار بگرفت کین پدر
بتازید توران زمین سربسر
ابا رومیانش یکی جنگ خاست
همه لشکر روم از وی بکاست
شهی بود با فرو داد و سترگ
سزد گر بر او نام بنهی بزرگ
پس از وی منوچهر شد شهریار
که خواند مناسکیرسش نامدار
فزون بود سالش زهشتاد و پنج
که بر جای عم یافت او تاج و گنج
سنادرخ که بودی پس مهرداد
نبودی زشاهی او هیچ شاد
در سرکشی باز کرد از نخست
ولیکن به فرجام طاعت بجست
چنان سست شد کار ایران دیار
که برخاست هر جا یکی نامدار
به یک تن نشد کار آن ملک راست
زهر سو یکی نامداری بخاست
گهی خاست زارمینیه تیگران
گهی باختر شد به یونان قران
گهی مهرداد از نژاد تباک
زبیمش بلرزید در روم خاک
منوچهر با این همه شور و شر
همی کرد شاهی به پیرانه سر
پس از وی سینا تروکس نامدار
به جای پسر عم بشد شهریار
چو او نیز بد پیر کی سالخورد
پسر را به انباز و خود ببرد
پس از وی فراهاد جایش بجست
ابارومیان بست پیمان درست
پسر بد دلاور مر او را چهار
پدر را بکشتند با زهرخوار
مهین پور کش نام بد مهرداد
به جای پدر تاج بر سر نهاد
بسی بد ستمکار و ناپاک رای
به جورش کسی را نبد هیچ پای
برادرش کش نام بودی ارود
ازو شد گریزان و هجرت نمود
ز بس جور و استمگری پیشه کرد
دل مردم از خود پر اندیشه کرد
ز تخت آوریدند او را فرود
به شاهی بخواندند آنگه ارود
ارود آمد و تاج بر سر نهاد
ز تن دور کرد آن سر مهرداد
یکی جنگ با رومیان زد درشت
کراسوس را با سپاهش بکشت
از آن جایگه تا فلسطین بتاخت
همه یال و بزر مهی برفراخت
ولیکن به زودی شد از رزم سیر
نتابید با کاسیوس بی دلیر
دگر سال پاکور کش بد پسر
فرستاد با لشکری بی شمر
به شامات پاکور فرخ همال
همی کرد ایلغار تا چند سال
شکسته شد آخر زو آنتی نیوس
به فرجام شد کشته با صد فسوس
فراهات کش بود پور دگر
بیاورد روز پدر را بسر
همه ارمنستان به مردی گرفت
رعیت ستوهیده ازو ای شگفت
فرود آوردیدندش از تخت و گاه
ولیکن سوی سیت جست او پناه
به خود قوم اسکیت را کرد یار
دگر ره بر ایران شد او شهریار
فراهات پنجم که بودش پسر
ورا کشت تا خود شود تاجور
ارود دوم نیز او را بکشت
که تا کشور آرد به مردی به مشت
دگر ره بکشتند مردم ارود
تو گفتی که او در زمانه نبود
ونونس که فرهاد را بد پسر
به روما همی آوریدی بسر
اهالی به شاهی ورا خواستند
سرگاه از بهرش آراستند
ولیکن شدند آخر از وی بسیر
که آداب رومش بدی در ضمیر
بینداختندش زگاه شهی
ازیرا که بود رومیان را رهی
سپس اردوان سیم را به تخت
به شاهی نشاندند پیروز بخت
به سیتا همی بود پیوند او
ارود سوم بود فرزند او
چو تاریخ ایران کنی رهنمون
ارود است هاروت و بیژن و نون
همه ارمنستان سراسر گرفت
پسر را در آن جا نشاند و برفت
وز آن سوی تیبر شهنشاه روم
غمی شد زپیکار آن مرز و بوم
فرستاد ژرمانیوس دلیر
که هاروت را سازد از جنگ سیر
سپهدار روم با سپاهی فزون
زارمینه کرده مرا ورا برون
دوپور دگر داشت شاه اردوان
که بودند هر دو دلیر و جوان
مهین پور گودرز و برزین کهین
کهین پور را ساخت او جانشین
ولی گرد کوتارز نامور
ز باردانس بگرفت تاج پدر
چو جور و ستمکاری از حد فزود
زگاه آوریدند او را فرود
دگر بار برزین بشد تاجور
ولی زود روزش بیامد بسر
دوم ره به گودرز شاهی رسید
بیامد به گاه مهی آرمید
پس از وی و نون گشت فرمانروا
که بود از نژاد و تبار کیا
چو یکسال بگذشت او درگذشت
پلاش نخست آمد و شاه گشت
به ارمینیه ایلغاری نمود
پس آن گه در آشتی را گشود
چو او مرد پورش که پاکور بود
به گاه شهی شاد و مسرور بود
پس از وی برادرش بر شد به تخت
که خسرو بدی نام آن نیک بخت
تراژان که بودی شهنشاه روم
بدو جست جنگی دگر سخت شوم
چو خسرو بشد سوی دار بقا
پلاش دوم گشت فرمانروا
بسی جنگ با لشکر روم جست
ولی عاقبت گشت در رزم سست
بزرگان زشاهیش گشتند سیر
زگاه مهی ش آوریدند زیر
نشاندند مونزوس را جای او
ولیکن نبودیش یارای او
دگر باره شاهی بدو بازگشت
بسی راند فرمان و پس درگذشت
پلاش سیم کش بدی پور راد
به جای پدر تاج بر سر نهاد
سپس گشت فیروز فرمانروا
دگر نرسی نامدار کیا
چو بنشست بهرام از اشکانیان
ببخشید گنجی به ارزانیان
ورا خوانده اند اردوان بزرگ
که ازمیش بگسست چنگال گرگ
یکی جنگ با رومیان ساز کرد
که قیصر در آشتی باز کرد
همی زیست بر تخت شاهی به ناز
جهان جوی و نام آور و رزم ساز
که ناگه یکی گرد ساسان نژاد
همه تخت و دیهیم دادش به باد
سرگاه اشکانیان شد تهی
به ارمینیه لیک بدشان مهی
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۵ - سلاله ساسانیان
سراینده ی نامه ی باستان
که از حال ساسان زند داستان
بگوید که ساسان بهمن نژاد
همی زیستی در نشابور شاد
شدی چون بهر پشت پیدا پسر
همی نام ساسان نهادی پدر
شبانان بدندی وگر ساروان
همه ساله در کوه و هامون روان
به استرخ بد بابک نامور
که فرخنده ساسانش آمد پسر
مگر بود بابک ستاره شمار
به زیج و سترلاب بودیش کار
بدانست کآید زساسان پدید
جوانی به کردار تابنده شیر
بر اورنگ ایران برآرد نشست
بگیرد همه زند، اوستا به دست
درخت مهی زو شود باردار
کند تازه آیین اسفندیار
زساسان همی جست بیخ و نژاد
چو آگاه شد خاطرش گشت شاد
یکی کاخ بهر وی آباد کرد
به دامادی خود دلش شاد کرد
چو نه ماه بگذشت از آن خوب چهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر
به مانند داریوش و هم چون زریر
نهادند نام ورا اردشیر
بیاموختندش هنرهای جنگ
بیفزود بر گوهرش هوش و هنگ
ببالید برسان سرو سهی
بتابید زو دانش و فرهی
چو آگاه گردید ازو اردوان
بدو اردوان داد دخت جوان
هر آن کس که بد بابکی در ستخر
بدان پور فرخنده جستند فخر
نمود از که و مه یکی انجمن
زفرزانه و مردم رای زن
همی گفت این را بخوانیم راد
به گیتی نباشیم ازین نیز شاد
که من باشم از تخم اسفندیار!
به ایران بود اردوان شهریار!
بگفتند یک سر که ما بنده ایم
به فرمان و رایت سر افکنده ایم
چو پاسخ بدینسان شنید اردشیر
گزین ساخت پس لشگری شیرگیر
گوی نام او ارتباک سترگ
که بد زاده ی مهرزاد بزرگ
زجهرم بیامد بدو یار گشت
سر اردشیر از فلک برگذشت
وزان پس دمان اردشیر جوان
جهان تنگ بگرفت بر اردوان
بجنگید با اردوان چند سال
زکردان شکسته شد آن بی همال
دگر ره به کردان شبیخون نمود
سر بخت آن قوم وارون نمود
به کرمان بجنگید با هفتواد
به جهرم ابا مهرک نوش زاد
به آوردگه اردوان را بکشت
همه ملک ایرانش آمد به مشت
که از حال ساسان زند داستان
بگوید که ساسان بهمن نژاد
همی زیستی در نشابور شاد
شدی چون بهر پشت پیدا پسر
همی نام ساسان نهادی پدر
شبانان بدندی وگر ساروان
همه ساله در کوه و هامون روان
به استرخ بد بابک نامور
که فرخنده ساسانش آمد پسر
مگر بود بابک ستاره شمار
به زیج و سترلاب بودیش کار
بدانست کآید زساسان پدید
جوانی به کردار تابنده شیر
بر اورنگ ایران برآرد نشست
بگیرد همه زند، اوستا به دست
درخت مهی زو شود باردار
کند تازه آیین اسفندیار
زساسان همی جست بیخ و نژاد
چو آگاه شد خاطرش گشت شاد
یکی کاخ بهر وی آباد کرد
به دامادی خود دلش شاد کرد
چو نه ماه بگذشت از آن خوب چهر
یکی کودک آمد چو تابنده مهر
به مانند داریوش و هم چون زریر
نهادند نام ورا اردشیر
بیاموختندش هنرهای جنگ
بیفزود بر گوهرش هوش و هنگ
ببالید برسان سرو سهی
بتابید زو دانش و فرهی
چو آگاه گردید ازو اردوان
بدو اردوان داد دخت جوان
هر آن کس که بد بابکی در ستخر
بدان پور فرخنده جستند فخر
نمود از که و مه یکی انجمن
زفرزانه و مردم رای زن
همی گفت این را بخوانیم راد
به گیتی نباشیم ازین نیز شاد
که من باشم از تخم اسفندیار!
به ایران بود اردوان شهریار!
بگفتند یک سر که ما بنده ایم
به فرمان و رایت سر افکنده ایم
چو پاسخ بدینسان شنید اردشیر
گزین ساخت پس لشگری شیرگیر
گوی نام او ارتباک سترگ
که بد زاده ی مهرزاد بزرگ
زجهرم بیامد بدو یار گشت
سر اردشیر از فلک برگذشت
وزان پس دمان اردشیر جوان
جهان تنگ بگرفت بر اردوان
بجنگید با اردوان چند سال
زکردان شکسته شد آن بی همال
دگر ره به کردان شبیخون نمود
سر بخت آن قوم وارون نمود
به کرمان بجنگید با هفتواد
به جهرم ابا مهرک نوش زاد
به آوردگه اردوان را بکشت
همه ملک ایرانش آمد به مشت
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۶ - پادشاهی اردشیر بابکان
چنین تابگاه کیی بر نشست
بیازید بر قیصر روم دست
سکندر سور امپراتور روم
یکی مرد بد سخت و ناپاک و شوم
بیاراست رزمی ابا اردشیر
که شد چهره ی هور رخشنده تیر
نگردید پیروز ازین هر دو کس
که بر یکدیگرشان نبد دسترس
به فرجام گشتند از جنگ سیر
مسوپوتمی را گرفت اردشیر
خنک گاه آن شاه با فر و رای
که آیین کی باز آورد جای
ازو زنده شد فرجشن سده
همان رسم نوروز و آتشکده
گرو برد از فیلسوفان دهر
همش نوش بودی و هم نیش زهر
یکی کارنامه در ایران نهاد
که هر کس ازو جست آیین داد
وز آن پس همه کاردانان اوی
شهنشاه کردند عنوان اوی
یکی پورش از دختر اردوان
پدیدار شد نامدار و جوان
ورا مادرش نام شاپور کرد
مگر او بنای نشابور کرد
به شهنامه زو داستانیست یاد
ابا دختر مهرک نوشزاد
کزاو زاد هرمزد شاه دلیر
به گاه کی نامدار اردشیر
بیازید بر قیصر روم دست
سکندر سور امپراتور روم
یکی مرد بد سخت و ناپاک و شوم
بیاراست رزمی ابا اردشیر
که شد چهره ی هور رخشنده تیر
نگردید پیروز ازین هر دو کس
که بر یکدیگرشان نبد دسترس
به فرجام گشتند از جنگ سیر
مسوپوتمی را گرفت اردشیر
خنک گاه آن شاه با فر و رای
که آیین کی باز آورد جای
ازو زنده شد فرجشن سده
همان رسم نوروز و آتشکده
گرو برد از فیلسوفان دهر
همش نوش بودی و هم نیش زهر
یکی کارنامه در ایران نهاد
که هر کس ازو جست آیین داد
وز آن پس همه کاردانان اوی
شهنشاه کردند عنوان اوی
یکی پورش از دختر اردوان
پدیدار شد نامدار و جوان
ورا مادرش نام شاپور کرد
مگر او بنای نشابور کرد
به شهنامه زو داستانیست یاد
ابا دختر مهرک نوشزاد
کزاو زاد هرمزد شاه دلیر
به گاه کی نامدار اردشیر
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۷ - پادشاهی شاپور پسر اردشیر
پس از مردن شاه شاپور راد
به ایوان شد و تاج بر سر نهاد
به گیتی چون او شهریاری نبود
گه رزم چونان سواری نبود
یکی جنگ با قیصر روم کرد
که فرخنده گیتی بر او شوم کرد
بدو داد گور دین شه رومیه
همه بین شطین و ارمینیه
دگر باره چون شاه شد فیلپوس
بر آراست لشگر چو چشم خروس
بسی جنگ ها شد میان دو شاه
بسی لشگر آمد زهر سو تباه
چنین تا گه والرین کبیر
که شاپور در جنگ کردش اسیر
چو قیصر گرفتار شاپور شد
همه لشکر روم بی زور شد
یکی شارسان ساخت در شوشتر
به دست اسیران رومی مگر
دگر شارسان ساخت در کازرون
نگارید رسم خود آن جا درون
چو برزین توزی همی جست جای
ابر تارک قیصرش بود پای
بتازید تا پیش دریای روم
به آتش همی سوخت آباد بوم
بجستند زنهار ازو رومیان
ببستند مر بندگی را میان
زدینار رومی دوره صد هزار
فرستاد قیصر بر شهریار
ببخشیدشان نام بردار شاه
بفرمود تا باز گردد سپاه
به ایوان شد و تاج بر سر نهاد
به گیتی چون او شهریاری نبود
گه رزم چونان سواری نبود
یکی جنگ با قیصر روم کرد
که فرخنده گیتی بر او شوم کرد
بدو داد گور دین شه رومیه
همه بین شطین و ارمینیه
دگر باره چون شاه شد فیلپوس
بر آراست لشگر چو چشم خروس
بسی جنگ ها شد میان دو شاه
بسی لشگر آمد زهر سو تباه
چنین تا گه والرین کبیر
که شاپور در جنگ کردش اسیر
چو قیصر گرفتار شاپور شد
همه لشکر روم بی زور شد
یکی شارسان ساخت در شوشتر
به دست اسیران رومی مگر
دگر شارسان ساخت در کازرون
نگارید رسم خود آن جا درون
چو برزین توزی همی جست جای
ابر تارک قیصرش بود پای
بتازید تا پیش دریای روم
به آتش همی سوخت آباد بوم
بجستند زنهار ازو رومیان
ببستند مر بندگی را میان
زدینار رومی دوره صد هزار
فرستاد قیصر بر شهریار
ببخشیدشان نام بردار شاه
بفرمود تا باز گردد سپاه
میرزا آقاخان کرمانی : نامهٔ باستان
بخش ۵۸ - پادشاهی اورهرمز پور شاپور
یکی پور بودش چو تابنده شید
که از دختر مهرک آمد پدید
جهان جوی را نام هرمز بدی
بهر کار دانا و گربز بودی
به ملک خراسان بدی حکم دار
ازو گشت بد دل مگر شهریار
خبر یافت هرمز ازین کم و بیش
به خنجر ببرید پس دست خویش
فرستاد زی شهریار بلند
دل شاه گردید ازو دردمند
بدو داد شاپور تاج شهی
بپایید لیکن به گاه مهی
چو بعد از پدر اندر آمد به گاه
یکی سال و ده روز بد پادشاه
بمرد و به بهرام بسپرد رخت
ورارام سالی سه بد نیکبخت
نخستین ورارام نامش بدی
همه کار گردون به کامش بدی
ولی بعد سه سال و سه ماه باز
به اورنگ شاهی نماند او دراز
که از دختر مهرک آمد پدید
جهان جوی را نام هرمز بدی
بهر کار دانا و گربز بودی
به ملک خراسان بدی حکم دار
ازو گشت بد دل مگر شهریار
خبر یافت هرمز ازین کم و بیش
به خنجر ببرید پس دست خویش
فرستاد زی شهریار بلند
دل شاه گردید ازو دردمند
بدو داد شاپور تاج شهی
بپایید لیکن به گاه مهی
چو بعد از پدر اندر آمد به گاه
یکی سال و ده روز بد پادشاه
بمرد و به بهرام بسپرد رخت
ورارام سالی سه بد نیکبخت
نخستین ورارام نامش بدی
همه کار گردون به کامش بدی
ولی بعد سه سال و سه ماه باز
به اورنگ شاهی نماند او دراز