تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۳۱ - مجلس عشق است و ما سرمست می
مجلس عشق است و ما سرمست می
یار با ساقی و ما مهمان وی
باز با میر خراباتم حریف
خلوتی خالی و جز ما هیچ شی
کشتهٔ عشقم از آنم زنده دل
مردهٔ دردم از آنم گشته حی
گر بیابی عاشقی گو الصلا
ور ببینی عاقلی گو دو رهی
عشق ما را رو به میخانه نمود
جان فدای این دلیل نیک پی
عالمی سرمست و خماری کریم
تو چنین مخمور باشی تا به کی
سید ما را نگر کز عشق او
نامهٔ هستی به مستی کرده طی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۴۸ - گفتهٔ عشاق می خوانم بلی
گفتهٔ عشاق می خوانم بلی
عشقبازی نیک می دانم بلی
دیده ام آئینهٔ گیتی نما
بر جمال خویش حیرانم بلی
بسته ام زُنار کفر زلف او
لاجرم نیکو مسلمانم بلی
دردمندم دردمندم دردمند
دُردی درد است درمانم بلی
گه به این و گه به آن خوانی مرا
هرچه می خوانی بخوان آنم بلی
از سر هر دو جهان برخواستم
همنشین جان و جانانم بلی
درخرابات مغان مست و خراب
سیدم مجموع رندانم بلی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۴۹ - عشقبازی می کنم آری بلی
عشقبازی می کنم آری بلی
بل ایازی می کنم آری بلی
خرقهٔ خود را به جام می مدام
خوش نمازی می کنم آری بلی
نقد دل در آتش عشقش گداخت
زر گدازی می کنم آری بلی
کار من در عشق جانبازی بود
نیک بازی می کنم آری بلی
من شهید و غازی من عشق او
وصف غازی می کنم آری بلی
هر که را بینم به عشق روی او
دلنوازی می کنم آری بلی
سید ار نازی کند من بنده ام
نو نیازی می کنم آری بلی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۵۰ - ترک مستم می پرستم یللی
ترک مستم می پرستم یللی
ساغر باده به دستم یللی
عهد با ساقی ببستم تننا
توبه را دیگر شکستم یللی
مدتی بوده اسیر بند عقل
از چنین بندی بجستم یللی
نیست گشتم از خود و هر دو جهان
از وجود عشق هستم یللی
دردسر می داد مخموری مرا
باده خوردم باز رستم یللی
زاهد هشیار را با من چه کار
سید رندان مستم یللی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۵۲ - تن فداکن تا همه تن جان شوی
تن فداکن تا همه تن جان شوی
جان رها کن تا همه جانان شوی
گرد این و آن چه می گردی مدام
این و آن را مان که این و آن شوی
ترک کرمان کن به مصر جان خرام
تا به کی سرگشتهٔ کرمان شوی
ماه ماهانی ببین ای نور چشم
آن او باشی چو با ماهان شوی
گنج او در کنج این ویران نهاد
گنج او یابی اگر ویران شوی
عید قربان است جان را کن فدا
عید خوش یابی اگر قربان شوی
جامع قرآن بخوانی حرف حرف
گر چو سید جامع قرآن شوی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۵۳ - دل به دلبر گر دهی دلبر شوی
دل به دلبر گر دهی دلبر شوی
سر به پایش گر نهی سرور شوی
گر درین دریا درآئی سوی ما
گر چه خوش باشی ولی خوشتر شوی
رو فنا شو تا بقا یابی تمام
خاک شو در راه او تا زر شوی
می بنوش و جام می را بوسه ده
گر زمانی همدم ساغر شوی
تا ابد گر کار تو عالی شود
سعی می فرما کز آن برتر شوی
عقل را بگذار و رو دیوانه شو
تا چو مجنون عاشقی دیگر شوی
بر مراد نعمت الله بر خوری
گر مرید آل پیغمبر شوی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۵۴ - دل به دریا ده که تا دریا شوی
دل به دریا ده که تا دریا شوی
نزد ما بنشین که همچون ما شوی
ساغر دُردی درد دل بنوش
تا دمی همدرد بودردا شوی
از بلا چون کار ما بالا گرفت
رو به بالاکش که تا بالا شوی
غیر نور او نبیند چشم تو
گر به نور روی او بینا شوی
آن یکی در هر یکی بینی عیان
در دو عالم گر دمی یکتا شوی
عشق را جائی معین هست نیست
جای او یابی اگر بی جا شوی
نعمت الله جو که از ارشاد او
عارف یکتای بی همتا شوی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۵۵۸ - دل به دریا ده که دریادل شوی
دل به دریا ده که دریادل شوی
وز وجود این و آن حاصل شوی
تو توئی بگذار و از ما در گذر
چون گذشتی از منی واصل شوی
می محبت ، عشق ساقی ، ما حریف
ذوق اگر داری بیا قابل شوی
ما ز دیائیم و دریا عین ما
تو چه موجی در میان حایل شوی
جان به جانان دل به دلبر گر دهی
جان جانان دلبر و هم دل شوی
خلق و حق با یکدگر نیکو بدار
چون بداری این و آن عادل شوی
نعمت الله را بگو ای جان من
گنج اسما جمله را حامل شوی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۲ - چون مرا درخواب کردی روز و شب
چون مرا درخواب کردی روز و شب
روز و شب درخواب می بینم تو را
روی تو ماهست و چشم من پر آب
روز و شب در آب می بینم تو را
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۸ - خودنمائی می کنی با عاشقان
خودنمائی می کنی با عاشقان
در دوئی آن یک کجا بنمایدت
نعمت الله جو که نور روی او
آنچه خواهی حالیا بنمایدت
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۲۰ - انس با محبوب اگر گیرد محبّ
انس با محبوب اگر گیرد محبّ
گر چه باشد یک نفس مطلوب اوست
گر دمی با یار خود همدم شود
حاصل او زان نفس محبوب اوست
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۲۲ - چون شتا آمد شتا مقلوب کن
چون شتا آمد شتا مقلوب کن
کِشته ها اندر شتا با آتش است
نشنیدستی تو از سید مگر
کآتش مقلوب با آتش خوش است
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۵۰ - طرهٔ شب را مطرّا کرده اند
طرهٔ شب را مطرّا کرده اند
نور روی روز پیدا کرده اند
خوش در میخانه را بگشاده اند
ساغری پر می به رندان داده اند
در نظر نقش خیالی بسته اند
با خیال خویش خوش پیوسته اند
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۵۱ - جملهٔ ذرات اکوان سر به سر
جملهٔ ذرات اکوان سر به سر
ز آفتاب حسن او تابنده اند
روح اعظم سایهٔ آن حضرت است
عالمی در سایه اش دل زنده اند
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۵۲ - جام بی می کی دهد ذوق ای پسر
جام بی می کی دهد ذوق ای پسر
تا نگردد جام با می متحد
ساقی ار بخشد تو را خمخانه ای
نوش می فرما و می گو رب زد
گرم باش و آتشی خوش برفروز
تا نگردی هم چو آب منجمد
لیس فی الدارین غیری یا حبیب
لیس مثلی کیف ضدی این و ند
نعمت الله در همه عالم یکیست
لاتجد مثلی و مثلی لاتجد
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۶۵ - ما چو حلوایی و حلوا یار ماست
ما چو حلوایی و حلوا یار ماست
صحن ما را پر ز حلوا کرده‌اند
مشکلات عالمی حل وا شده
مشکل ما را چو حلوا کرده‌اند
ای که گوئی ذره گردد آفتاب
قطرهٔ ما بین که دریا کرده‌اند
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۷۵ - چون جمالش صد هزاران روی داشت
چون جمالش صد هزاران روی داشت
بود در هر ذره دیداری دگر
لاجرم هر ذره را بنمود باز
از جمال خویش رخساری دگر
خود یک است اصل عدد از بهر آنک
تا بود هر دم گرفتاری دگر
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۹۴ - هر کجا شهریست اقطاع من است
هر کجا شهریست اقطاع من است
گه به ایران گه به شروان می روم
صد هزاران ترک دارم در ضمیر
هر کجا خواهم چو سلطان می روم
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۰۳ - بر لب دریا چه می گردی نشین
بر لب دریا چه می گردی نشین
همچو ما با ما در این دریا نشین
مجلس عشق است و ما مست خراب
سر قدم ساز و بیا از پا نشین
در خرابات مغان افتاده‌ایم
عشق اگر داری بیا با ما نشین
گرد هر در می روی دیگر مرو
بر در یکتای بی‌همتا نشین
خیز و بنشین زیردست عارفان
آنگهی بر منصب بالا نشین
دیدهٔ روشن اگر خواهی چو نور
در نظر با مردم بینا نشین
خیمه از خانه به صحرا می‌زنیم
وقت نوروز است و ما صحرانشین
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۰۵ - وصله ای از خرقهٔ ما هر که یافت
وصله ای از خرقهٔ ما هر که یافت
عارفانه خوش همی پوشد به جان
عاقبت روزی به منزل می رسد
آنچنان رهرو که می کوشد به جان
خم می در جوش و ما مست و خراب
خوش بود رندی که می جوشد به جان
می به زاهد گر دهی حیفی بود
می به رندی ده که می نوشد به جان
هر که مهر سید ما را خرید
یافت او نقدی که نفروشد به جان