تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۵ - (از رحم بر زمین نزد آسمان مرا
(از رحم بر زمین نزد آسمان مرا
دارد بپا برای نشان این کمان مرا)
(چون سرو و بید سایه من دام عشرت است
هر چند میوه نیست درین بوستان مرا)
(از وصل گل مرا چه تمتع، که شرم عشق
دارد چو بیضه در بغل آشیان مرا)
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۶ - کو عشق تا به هم شکند هستی مرا؟
کو عشق تا به هم شکند هستی مرا؟
ظاهر کند به عالمیان پستی مرا
تا آتش از دلم نکشد شعله چون چنار
باور نمی کنند تهیدستی مرا
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۷ - عیدست مرگ دست به هستی فشانده را
عیدست مرگ دست به هستی فشانده را
پروای باد نیست چراغ نشانده را
دل را ز اختلا گرانان سبک برآر
دریاب زود این ته دیوار مانده را
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۶۸ - مجنون کند فریب نگاهت غزاله را
مجنون کند فریب نگاهت غزاله را
بوی خوش تو تازه کند داغ لاله را
صد زخم ناف سوز خورد آهوی ختا
بر هم زنی چو طره مشکین کلاله را
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۴۲ - زهرست بی تبسم شیرین شراب تلخ
زهرست بی تبسم شیرین شراب تلخ
با بخت شور چند توان خورد آب تلخ
بی می نیم شکفته، همانا بریده اند
همچون پیاله ناف مرا با شراب تلخ
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۲ - ترخنده از عرق به می ناب زد رخت
ترخنده از عرق به می ناب زد رخت
باز این چه نقش بود که بر آب زد رخت
یاقوت های راز نهان رنگ باختند
زین آتشی که در دل احباب زد رخت
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۳ - هستی نماند و در سر پوچ آرزو بجاست
هستی نماند و در سر پوچ آرزو بجاست
می شد تمام و نکهت او در کدو بجاست
دخل جهان سفله نگردد به خرج کم
چندان که می برند به خاک آرزو بجاست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۴ - ز اهل سخن مپرس مقام سخن کجاست
ز اهل سخن مپرس مقام سخن کجاست
حسن غریب را که شناسد وطن کجاست؟
زان شعله ها که از دل پروانه سر کشید
روشن نشد که شمع درین انجمن کجاست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۵ - ما را بهشت نقد، تماشای دلبرست
ما را بهشت نقد، تماشای دلبرست
عمر دوباره سایه بالای دلبرست
کج می کند نظر به خیابان باغ خلد
چشمی که محو قامت رعنای دلبرست
مطلوب ازان اوست که درد طلب ازوست
دلبر در آن دل است که جویای دلبرست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۶ - چون غنچه گر زبان تو با دل موافق است
چون غنچه گر زبان تو با دل موافق است
بر کاینات از ته ل خنده لایق است
در وقت صبح چرخ نفس راست می کند
یعنی که غمگسار جهان یار صادق است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۷ - موج خطر سفینه اهل توکل است
موج خطر سفینه اهل توکل است
در رهگذار راست روان تیغ کج پل است
ز افتادگی چو شبنم گل نیستم غمین
چون پله ترقی من در تنزل است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۸ - یعقوب بد نکرد که در هجر چشم باخت
یعقوب بد نکرد که در هجر چشم باخت
در قحط حسن، چشم گشودن چه لازم است؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۵۹ - امروز حسن خط به رخ او مسلم است
امروز حسن خط به رخ او مسلم است
یاقوت از شکسته آن زلف، درهم است
در چشم داغ من که به ماتم نشسته است
هر ناخنی اشاره به ماه محرم است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۰ - نرمی حصار عافیت جان روشن است
نرمی حصار عافیت جان روشن است
از موم پشت آینه بر کوه آهن است
قانع به دستبوس شدن زان جهان حسن
از بحر تشنه را به قلم آب خوردن است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۱ - ناخن به سینه ریزی حسن هلال ازوست
ناخن به سینه ریزی حسن هلال ازوست
طرز نگاه کردن چشم غزال ازوست
شیرین به جوی شیر برآمیخت چون شکر
خسرو دلش خوش است که بزم وصال ازوست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۲ - تا عارضت ز آتش می برفروخته است
تا عارضت ز آتش می برفروخته است
بر آسمان ستاره خورشید سوخته است
ای آتش و سپند دگر وقت همرهی است
چشم بدی به زخم دلم بخیه دوخته است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۳ - زلفت که همچو شام غریبان گرفته است
زلفت که همچو شام غریبان گرفته است
صبح نشاط در ته دامان گرفته است
از دست رستخیز حوادث کجا رویم؟
ما را میان بادیه باران گرفته است
(این سهو بین که دیده حق ناشناس من
روی ترا برابر قرآن گرفته است)
از ابر نوبهار چمن جان گرفته است
گلزار رنگ چهره مستان گرفته است
از بس که نوبهار به تعجیل می رود
شاخ از شکوفه دست به دندان گرفته است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۴ - از سرد مهری آتش شوقم فسرده است
از سرد مهری آتش شوقم فسرده است
روغن تلف مکن به چراغی که مرده است
با مشتری به چین جبین حرف می زند
حسن تو گوشمال کسادی نخورده است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۵ - در جوش خلق کعبه حاجات گم شده است
در جوش خلق کعبه حاجات گم شده است
در توبه شکسته خرابات گم شده است
آن طفل مشربیم که در مشت خاک ما
بس گوهر گرامی اوقات گم شده است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۶۶ - خال تو ریشه در شکرستان دوانده است
خال تو ریشه در شکرستان دوانده است
در خط سبز، شهپر طوطی رسانده است
جز خط دل سیه که مبیناد روز خوش
بر شمع آفتاب که دامن فشانده است؟