تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۲۰ - به مشغولی روزگار اندرون
ادیب صابر : قطعات
شماره ۶ - زهی یافته دین و دولت زتو
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴ - تاریخ مرگ حاجی محمد حسین
چو رو کرد «حاجی محمد حسین »
بجنت از این عالم بی بقا
خروشان و جوشان ز دنبال او
روان گشت خون دل از دیده ها
دراین گلشن از تندباد اجل
چه آزاده نخلی درآمد ز پا!
گلی رفت زین بوستان! کز غمش
فراموش شده بلبلان را نوا
طالب کرد تاریخ فوتش ز من
عزیزی بطرز سخن آشنا
برآوردم از روی اخلاص دست
بگفتم: «بیامرزد او را خدا»!
بجنت از این عالم بی بقا
خروشان و جوشان ز دنبال او
روان گشت خون دل از دیده ها
دراین گلشن از تندباد اجل
چه آزاده نخلی درآمد ز پا!
گلی رفت زین بوستان! کز غمش
فراموش شده بلبلان را نوا
طالب کرد تاریخ فوتش ز من
عزیزی بطرز سخن آشنا
برآوردم از روی اخلاص دست
بگفتم: «بیامرزد او را خدا»!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۶ - تاریخ افزایش منصب صدر اعظم شاه عباس ثانی
ز خدمت شناسی شنهنشاه عادل
که برکوه باشد از او پشت مذهب
ز بس کوفت عدلش سر ظالمان را
بدزدد بخود دم، چو زنبور عقرب
بعهدش برآید اگر ناله از نی
شود لرز از بیم او شیر را تب
ز بیمش چو هم کسوت شبروان شد
ز شبنم کند گریه بر روز خود شب
برای دعا گویی دولت او
چو گل هر دهان را ضرور است صد لب
بیفزود بر منصب صدراعظم
ز مهرش کنون به در شد ماه منصب
سحاب عطا، قلزم فضل و دانش
که او راست پیر خرد طفل مکتب
بکاغذ رسانید تا حرف قدرش
سیه گشت از بس گرانی، مرکب
ز بس همتش میکند پیشدستی
ندارد کسی فرصت عرض مطلب
میانجی نخواهد ز بس همت او
نخواهد کشد مدعا، منت لب
چو گیتی ز صیت عطایش الهی
بود جام دل از نشاطش لبالب
چو منصب فزودش بتاریخ گفتم:
«ببالید بر خود از او جاه و منصب »
که برکوه باشد از او پشت مذهب
ز بس کوفت عدلش سر ظالمان را
بدزدد بخود دم، چو زنبور عقرب
بعهدش برآید اگر ناله از نی
شود لرز از بیم او شیر را تب
ز بیمش چو هم کسوت شبروان شد
ز شبنم کند گریه بر روز خود شب
برای دعا گویی دولت او
چو گل هر دهان را ضرور است صد لب
بیفزود بر منصب صدراعظم
ز مهرش کنون به در شد ماه منصب
سحاب عطا، قلزم فضل و دانش
که او راست پیر خرد طفل مکتب
بکاغذ رسانید تا حرف قدرش
سیه گشت از بس گرانی، مرکب
ز بس همتش میکند پیشدستی
ندارد کسی فرصت عرض مطلب
میانجی نخواهد ز بس همت او
نخواهد کشد مدعا، منت لب
چو گیتی ز صیت عطایش الهی
بود جام دل از نشاطش لبالب
چو منصب فزودش بتاریخ گفتم:
«ببالید بر خود از او جاه و منصب »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۱۳ - در تاریخ ایالت یافتن خانی
دگر شان دولت بلندی گرفت
ز خانی که ایام جویای اوست
فلک احتشامی که انوار عدل
چو خورشید تابان ز سیمای اوست
فروزنده نجمی، ز برج کمال
که چشم خرد روشن از رای اوست
بود همتش کوهساری بلند
که سرچشمه جود در پای اوست
عرق ریزی ابرها در بهار
ز شرم کف سحر آسای اوست
در او نام حاتم نگنجد ز بس
جهان پر ز صیت کرمهای اوست
چنان وعده اش در وفا پرشتاب
که دیروز پس تر ز فردای اوست
گشاده جبین منیرش، گلی
ز گلزار خلق فرحزای اوست
نیارد قلم شد ز مسطر برون
چو مدحتگر طبع والای اوست
نیارد کشد تیغ خود بر کسی
که در سایه عدل وی جای اوست
بزرگی باو چون فروشد عدو؟
که فخر بزرگی ز بالای اوست!
خلاف سیه رو نگردد سفید
بملکی که فرماندهش رای اوست
برو باد یارب مبارک مدام
مقامی که خود زینت افزای اوست
خرد گفت از بهر تاریخ آن:
«ایالت قبایی ببالای اوست »
ز خانی که ایام جویای اوست
فلک احتشامی که انوار عدل
چو خورشید تابان ز سیمای اوست
فروزنده نجمی، ز برج کمال
که چشم خرد روشن از رای اوست
بود همتش کوهساری بلند
که سرچشمه جود در پای اوست
عرق ریزی ابرها در بهار
ز شرم کف سحر آسای اوست
در او نام حاتم نگنجد ز بس
جهان پر ز صیت کرمهای اوست
چنان وعده اش در وفا پرشتاب
که دیروز پس تر ز فردای اوست
گشاده جبین منیرش، گلی
ز گلزار خلق فرحزای اوست
نیارد قلم شد ز مسطر برون
چو مدحتگر طبع والای اوست
نیارد کشد تیغ خود بر کسی
که در سایه عدل وی جای اوست
بزرگی باو چون فروشد عدو؟
که فخر بزرگی ز بالای اوست!
خلاف سیه رو نگردد سفید
بملکی که فرماندهش رای اوست
برو باد یارب مبارک مدام
مقامی که خود زینت افزای اوست
خرد گفت از بهر تاریخ آن:
«ایالت قبایی ببالای اوست »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۲۱ - در تولد کودکی سرود
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۴ - در سوگ و تاریخ مرگ میرباقر
چراغ دلم «میرباقر» که داشت
زسیماش نور سیادت ظهور
بعشرت سرای بقا بار بست
از این محنت آباد دار غرور
شد از رفتن او، ز جانها قرار
شد از غیبت او ز دلها حضور
ز زهر غمش، عالمی تلخکام
ز درد فراقش، جهانی بشور
بمحنت سرایی که اینش بقاست
چرا دل نهد مرد صاحب شعور؟!
ز بس شادیش با غم آمیخته است
نداند کسی ماتمش را ز سور!
چو تیر از کمانخانه چرخ پیر
بود راستان را بسرعت عبور
جهان را خدنگی بترکش نماند
کمان فلک را، همانست زور
چو تاریخ فوتش، من دردمند
طلب کردم، از خاطر نا صبور
بخاک از دعا روی اخلاص سود
بگفتا که:«قبرش بود پر ز نور»!
زسیماش نور سیادت ظهور
بعشرت سرای بقا بار بست
از این محنت آباد دار غرور
شد از رفتن او، ز جانها قرار
شد از غیبت او ز دلها حضور
ز زهر غمش، عالمی تلخکام
ز درد فراقش، جهانی بشور
بمحنت سرایی که اینش بقاست
چرا دل نهد مرد صاحب شعور؟!
ز بس شادیش با غم آمیخته است
نداند کسی ماتمش را ز سور!
چو تیر از کمانخانه چرخ پیر
بود راستان را بسرعت عبور
جهان را خدنگی بترکش نماند
کمان فلک را، همانست زور
چو تاریخ فوتش، من دردمند
طلب کردم، از خاطر نا صبور
بخاک از دعا روی اخلاص سود
بگفتا که:«قبرش بود پر ز نور»!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۳۷ - تاریخ ساختن خرگاه شاهی
بفرمان «عباس ثانی » شهی
که باشد درش، قبله گاه سپهر
ز لشکر کشان در رکابش، یکی
شهنشاه انجم سپاه سپهر
ز توفیق حق خیمه یی شد تمام
که شد ثانی بارگاه سپهر
دو چشم است حیران نظاره اش
دو آیینه مهر و ماه سپهر
به پیش شکوهش، ز خجلت شده است
بلندی نهان در پناه سپهر
شکوهش نمی آورد، سر فرو
بهمدوشی بارگاه سپهر
نه مهر است کز دیدن رفعتش
فتد هرشب از سرکلاه سپهر
خرد گفت از بهر تاریخ آن
بگو:«ثانی بارگاه سپهر»!
که باشد درش، قبله گاه سپهر
ز لشکر کشان در رکابش، یکی
شهنشاه انجم سپاه سپهر
ز توفیق حق خیمه یی شد تمام
که شد ثانی بارگاه سپهر
دو چشم است حیران نظاره اش
دو آیینه مهر و ماه سپهر
به پیش شکوهش، ز خجلت شده است
بلندی نهان در پناه سپهر
شکوهش نمی آورد، سر فرو
بهمدوشی بارگاه سپهر
نه مهر است کز دیدن رفعتش
فتد هرشب از سرکلاه سپهر
خرد گفت از بهر تاریخ آن
بگو:«ثانی بارگاه سپهر»!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۹ - تاریخ بنای مهتابی نواب خان
مه برج اقبال، «نواب خان »
که بادا الهی جهانش بکام
ز آوازه عدل و احسان او
بود گوش این نه صدف، پرمدام
بمیدان هستی، ز لطف حقش
بود توسن نیله چرخ رام
بنا کرد، مهتابیی دلنشین
که روز از شب آن کند نور وام
ز بس خوشدلی راست آنجا هجوم
نیابد در آن راه، اندوه شام
در آن فرش، دیگر تکلف بود
که فرش است مهتاب آنجا مدام
از این فکر هر ماه کاهد قمر
که چون بگذرد زین مبارک مقام؟!
بحدی است کیفیت آن، که هست
دز آن یاد کیفیت می حرام!
در آن شام دارد ز بس فیض صبح
شود بر زبان شب بخیرم، سلام
زهر سو شد اندیشه تاریخ جو
چو شد آن خجسته نشین تمام
دعا کرد واعظ به اخلاص و گفت:
«الهی نشیند در آن شادکام »
که بادا الهی جهانش بکام
ز آوازه عدل و احسان او
بود گوش این نه صدف، پرمدام
بمیدان هستی، ز لطف حقش
بود توسن نیله چرخ رام
بنا کرد، مهتابیی دلنشین
که روز از شب آن کند نور وام
ز بس خوشدلی راست آنجا هجوم
نیابد در آن راه، اندوه شام
در آن فرش، دیگر تکلف بود
که فرش است مهتاب آنجا مدام
از این فکر هر ماه کاهد قمر
که چون بگذرد زین مبارک مقام؟!
بحدی است کیفیت آن، که هست
دز آن یاد کیفیت می حرام!
در آن شام دارد ز بس فیض صبح
شود بر زبان شب بخیرم، سلام
زهر سو شد اندیشه تاریخ جو
چو شد آن خجسته نشین تمام
دعا کرد واعظ به اخلاص و گفت:
«الهی نشیند در آن شادکام »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۵۲ - در تهنیت و تاریخ بنائی سرود
خوش این دلگشا منزل پرصفا
که عیش کهن گشت در وی جوان
از آن طاق آن را خمیده است قد
که روبد غبار از دل ساکنان
گر این نیست، هر طاق او صیقلی است
برد زنگ تا از دل دوستان
بود گر چه بس مختصر، لیک هست
سراپا نمک همچو لعل بتان
ز مهتابی او چگویم؟ کزو
گذشتن بمهتاب باشد گران!
ز بس فیض مهتاب او، دور نیست
برد رشک بر فرش او گر کتان
شکفته است چون طبع مهمان درو
گشاده است چون جبهه میزبان
چناری که در ساحتش رسته است
نگنجد شکوهش بباغ بیان
چو نور یقین است ثابت قدم
چو نخل دعا سوده بر آسمان
ز شاخش که بر آسمان سوده است
مشجر شده اطلس چرخ از آن
بسر سایه اش عمر اگر بگذرد
کشد از برای تماشا عنان
به هم دست دادند اندیشه ها
نگنجیدشان در بغل ساق آن
چنین گر ترقی کند شاخ او
ز گردون جهد همچو تیر از کمان
چو از زیر برگش کند جلوه مهر
تو گویی کزو کرده برگی خزان
نظر کهکشان را بر او دید، گفت:
تنیده مگر عنکبوتی برآن!
ز بس رفعت، از کمترین شاخ او
نماید چو بار چنار آسمان
قفا میخورد از بهار دگر
ببالای او میرسد تا خزان
خزان خورده سیلی ز سر پنجه اش
نموده است تغییر، رنگش از آن
براو هر که افلاک را دید، گفت
که: بسته است مرغی براو آشیان
پی این بنا تهنیت گو شدند
نثار دعاها بکف دوستان
بتاریخ آن، کمترین بنده نیز
بگفتم:«نشینی در آن شادمان »!
که عیش کهن گشت در وی جوان
از آن طاق آن را خمیده است قد
که روبد غبار از دل ساکنان
گر این نیست، هر طاق او صیقلی است
برد زنگ تا از دل دوستان
بود گر چه بس مختصر، لیک هست
سراپا نمک همچو لعل بتان
ز مهتابی او چگویم؟ کزو
گذشتن بمهتاب باشد گران!
ز بس فیض مهتاب او، دور نیست
برد رشک بر فرش او گر کتان
شکفته است چون طبع مهمان درو
گشاده است چون جبهه میزبان
چناری که در ساحتش رسته است
نگنجد شکوهش بباغ بیان
چو نور یقین است ثابت قدم
چو نخل دعا سوده بر آسمان
ز شاخش که بر آسمان سوده است
مشجر شده اطلس چرخ از آن
بسر سایه اش عمر اگر بگذرد
کشد از برای تماشا عنان
به هم دست دادند اندیشه ها
نگنجیدشان در بغل ساق آن
چنین گر ترقی کند شاخ او
ز گردون جهد همچو تیر از کمان
چو از زیر برگش کند جلوه مهر
تو گویی کزو کرده برگی خزان
نظر کهکشان را بر او دید، گفت:
تنیده مگر عنکبوتی برآن!
ز بس رفعت، از کمترین شاخ او
نماید چو بار چنار آسمان
قفا میخورد از بهار دگر
ببالای او میرسد تا خزان
خزان خورده سیلی ز سر پنجه اش
نموده است تغییر، رنگش از آن
براو هر که افلاک را دید، گفت
که: بسته است مرغی براو آشیان
پی این بنا تهنیت گو شدند
نثار دعاها بکف دوستان
بتاریخ آن، کمترین بنده نیز
بگفتم:«نشینی در آن شادمان »!
واعظ قزوینی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - سپاس یزدان
سزاوار شکر آفریننده ییست
که هر قطره از وی دل زنده ییست
زبان در دهن غنچه فکر اوست
سخن در نفس سبحه ذکر اوست
ز سرچشمه حکمتش خورده آب
کدوی فلک، نرگس آفتاب
ز بس هست بحر عطایش فراخ
سبو پر کند غنچه از جوی شاخ
زمان، جویی از قلزم حکمتش
مکان، گردی از لشکر شوکتش
از او در سفر مهر گیتی فروز
شفق آتش کاروانگاه روز
زمین را نهیبش بخاطر گذشت
که از سبزه مو بر تنش راست گشت
گذشتش مگر قهر او بر زبان
که تبخال زد از نجوم آسمان
سرانگشت صنعش ز درج سپهر
بخیط شعاعی کشد لعل مهر
دهد روز را غازه آفتاب
کشد شانه بر زلف شب از شهاب
نخست از دم صبح گیتی فروز
نمک آورد بر سر خوان روز
حضیض سپهر بزرگیش اوج
ز بحر جلالش دو گیتی دو موج
چنانست از او چشمه آفتاب
کز آن سنگ آتش برد، لعل آب
ز پستان خورشید تابان ز دور
لب ماه نو میمکد شیر نور
بخیاطی جامه گل بهار
کند رشته از آب و سوزن ز خار
ز باران رگ ابر، تسبیح دار
شب و روز گردان بدست بهار
دود شحنه باد ازو هر طرف
سر پالهنگ سحابش بکف
چنان رزق را رانده سوی بدن
که بر شکر تنگ است راه دهن
پی رزق موران بی دست و پا
کشد خوشه با دوش خود دانه را
ز شوق لب زرق خواران ز خاک
دود دانه تا آسیا سینه چاک
کند از نمو دانه گر سرکشی
ز باران کند ابر لشکر کشی
چنان رعد بر سبزه هی میزند
که از دانه قالب تهی میکند
رود سبزه راه نمو زآن بفرق
که خون میچکد از دم تیغ برق
چو بی اعتدالی نماید سحاب
میانجی کند پرتو آفتاب
شوند این دولشکر چو از هم جدا
بدلجویی سبزه آید هوا
زهی لطف کز رحمت بیکران
نتابد رخ بخشش از عاصیان
اگر خشم گیرد کس از خدمتش
در آشتی میزند رحمتش
کریمی که از بهر عذر گناه
نشان داده درگاه خود را بآه
بآیینه دل چنان داده رو
که آغوش وا کرده بر یاد او
عطا کرد، از گنج انعام خویش
به دل یاد خویش و به لب نام خویش
نفس در میان شد چنان بی سکون
که یک پا درون است و، یک پا برون
ز دل داد شهباز غم را، نوال
ز لب داد مرغ سخن را، دو بال
ز مرخ و عفار دو لب صنع او
برون آورد آتش گفت و گو
کند از نفس نیچه، دیگ از دهن
کشد از زبان تا گلاب سخن
سخن را ز دل، همچو آب روان
فرو ریزد از آبشار زبان
روان سازد از نور نظاره ها
ز دریاچه دیده فواره ها
سخن را به تار نفسها کشان
رسن در گلو آورد تا زبان
فغان کرد، ورد زبان جرس
سخن کرد، پیکان تیر نفس
به ناوک تلاش نهنگی دهد
به پیکان دل پیش جنگی دهد
به فرمان او، تیغ در کینه ها
دود چون نفس، راست تا سینه ها
گه فتنه، چون باد حکمش وزد
ببحر کمانها فتد جزر و مد
تعالی! چه شأن جلالست این؟!
تقدس! چه قدر کمالست این؟!
باین پاکی ذات و این عزشان
نتابد رخ لطف از خاکیان
روان بر فلک شوکت عزتش
کشان بر زمین، دامن رحمتش
چنان مهر او پرتو افگنده است
کزو دانه در خاک هم زنده است
از او سبزه ها چون زبان پرنوا
از او لاله چون کاسه ها پرصدا
کند بحر و بر هر دو ذکرش، ولی
بود ذکر این یک خفی، و آن جلی
بود محو نورش، چه بحر و چه بر
بود پر ز شورش، چه بام و چه در
کف ابرها، سوی بحرش دراز
سر قطره ها، بر زمین نیاز
فلکهاست، سرها بفتراک او
زمینها، جبینهاست بر خاک او
همه بنده او، چه جزو و چه کل
همه زنده او، چه خار و چه گل
ز دلها رهی کرده تا کوی خویش
در این ره برد ناله را سوی خویش
فغان را دهد جوهر کر و فر
دعا را دهد دست و پای اثر
بلب رخصت عرض حاجات داد
بدل خار خار مناجات داد!
که هر قطره از وی دل زنده ییست
زبان در دهن غنچه فکر اوست
سخن در نفس سبحه ذکر اوست
ز سرچشمه حکمتش خورده آب
کدوی فلک، نرگس آفتاب
ز بس هست بحر عطایش فراخ
سبو پر کند غنچه از جوی شاخ
زمان، جویی از قلزم حکمتش
مکان، گردی از لشکر شوکتش
از او در سفر مهر گیتی فروز
شفق آتش کاروانگاه روز
زمین را نهیبش بخاطر گذشت
که از سبزه مو بر تنش راست گشت
گذشتش مگر قهر او بر زبان
که تبخال زد از نجوم آسمان
سرانگشت صنعش ز درج سپهر
بخیط شعاعی کشد لعل مهر
دهد روز را غازه آفتاب
کشد شانه بر زلف شب از شهاب
نخست از دم صبح گیتی فروز
نمک آورد بر سر خوان روز
حضیض سپهر بزرگیش اوج
ز بحر جلالش دو گیتی دو موج
چنانست از او چشمه آفتاب
کز آن سنگ آتش برد، لعل آب
ز پستان خورشید تابان ز دور
لب ماه نو میمکد شیر نور
بخیاطی جامه گل بهار
کند رشته از آب و سوزن ز خار
ز باران رگ ابر، تسبیح دار
شب و روز گردان بدست بهار
دود شحنه باد ازو هر طرف
سر پالهنگ سحابش بکف
چنان رزق را رانده سوی بدن
که بر شکر تنگ است راه دهن
پی رزق موران بی دست و پا
کشد خوشه با دوش خود دانه را
ز شوق لب زرق خواران ز خاک
دود دانه تا آسیا سینه چاک
کند از نمو دانه گر سرکشی
ز باران کند ابر لشکر کشی
چنان رعد بر سبزه هی میزند
که از دانه قالب تهی میکند
رود سبزه راه نمو زآن بفرق
که خون میچکد از دم تیغ برق
چو بی اعتدالی نماید سحاب
میانجی کند پرتو آفتاب
شوند این دولشکر چو از هم جدا
بدلجویی سبزه آید هوا
زهی لطف کز رحمت بیکران
نتابد رخ بخشش از عاصیان
اگر خشم گیرد کس از خدمتش
در آشتی میزند رحمتش
کریمی که از بهر عذر گناه
نشان داده درگاه خود را بآه
بآیینه دل چنان داده رو
که آغوش وا کرده بر یاد او
عطا کرد، از گنج انعام خویش
به دل یاد خویش و به لب نام خویش
نفس در میان شد چنان بی سکون
که یک پا درون است و، یک پا برون
ز دل داد شهباز غم را، نوال
ز لب داد مرغ سخن را، دو بال
ز مرخ و عفار دو لب صنع او
برون آورد آتش گفت و گو
کند از نفس نیچه، دیگ از دهن
کشد از زبان تا گلاب سخن
سخن را ز دل، همچو آب روان
فرو ریزد از آبشار زبان
روان سازد از نور نظاره ها
ز دریاچه دیده فواره ها
سخن را به تار نفسها کشان
رسن در گلو آورد تا زبان
فغان کرد، ورد زبان جرس
سخن کرد، پیکان تیر نفس
به ناوک تلاش نهنگی دهد
به پیکان دل پیش جنگی دهد
به فرمان او، تیغ در کینه ها
دود چون نفس، راست تا سینه ها
گه فتنه، چون باد حکمش وزد
ببحر کمانها فتد جزر و مد
تعالی! چه شأن جلالست این؟!
تقدس! چه قدر کمالست این؟!
باین پاکی ذات و این عزشان
نتابد رخ لطف از خاکیان
روان بر فلک شوکت عزتش
کشان بر زمین، دامن رحمتش
چنان مهر او پرتو افگنده است
کزو دانه در خاک هم زنده است
از او سبزه ها چون زبان پرنوا
از او لاله چون کاسه ها پرصدا
کند بحر و بر هر دو ذکرش، ولی
بود ذکر این یک خفی، و آن جلی
بود محو نورش، چه بحر و چه بر
بود پر ز شورش، چه بام و چه در
کف ابرها، سوی بحرش دراز
سر قطره ها، بر زمین نیاز
فلکهاست، سرها بفتراک او
زمینها، جبینهاست بر خاک او
همه بنده او، چه جزو و چه کل
همه زنده او، چه خار و چه گل
ز دلها رهی کرده تا کوی خویش
در این ره برد ناله را سوی خویش
فغان را دهد جوهر کر و فر
دعا را دهد دست و پای اثر
بلب رخصت عرض حاجات داد
بدل خار خار مناجات داد!
واعظ قزوینی : مثنویات
شمارهٔ ۲ - مناجات
الهی به یکتایی وحدتت
بزخاری قلزم رحمتت
به پیدایی ذات پنهان تو
به گیرایی ذیل احسان تو
به عشقت، کز آن درد جان پرور است
به دردت، کز آن فکر من لاغر است
به یادت کز آن گشته هر جزو، کل
به نامت، کز آن شد نفس شاخ گل
به حفظت، که مرغ هوا را پر است
به جودت که نخل دعا را براست
به علمت، که همخانه رازهاست
به حلمت، که سیلاب شهر خطاست
به حمدت، که سرمایه دولت است
به شکرت، که سرچشمه نعمت است
به احمد، شفیع سیاه و سفید
کزو پشت بر کوه دارد امید
شفیعی که گردد اگر عذرخواه
زند غوطه در بحر بخشش گناه
کی افتادگی را پسندد به ما؟
که بر سایه خود ندارد روا!
ز سایه فگندن، فزون پایه اش
ولیکن جهانیست در سایه اش
چنان بر جهان سایه او نشست
که افتاد بر طاق کسری شکست
شق خامه، کی باشد او را هنر
که سازد به انگشت شق قمر؟!
ز بس حسرت آن کف ارجمند
قلمها به سینه الف میکشند
به مهر سپهر ولایت علی
کزو ظلمت کفر شد منجلی
امامی که بی نشأه مهر او
نخیزد کسی از لحد سرخ رو!
نه قهرش همین فتح خیبر نمود
که مهرش بسی قلعه دل گشود
به شمشیر آن شاه والاگهر
جدا شد حق و باطل از یکدگر
نبی و علی، هردو نسبت بهم
دوتا و، یکی؛ چون زبان قلم
دو سر چون قلم، لیکن از جان یکی
زبانشان دوتا و، سخنشان یکی
قلم وار بردند از آن سر بسر
که مو در میانشان نگنجد مگر
خط شرع گردیده ناخوان از آن
که گنجیده غیری چو مو درمیان
به زهرای ازهر، محیط شرف
که او بود هم گوهر و هم صدف
گهر بود، دریای اسرار را
صدف، یازده در شهوار را
بحق جگر پاره او حسن
کزو شد جگر خسته هر مرد و زن
ز یاقوت، خون از سر کان گذشت
که لعلش زمرد به الماس گشت
ز الماس تا آن خطا سر زده است
به خود از رگ خویش خنجر زده است
به جرمی که الماس از خویش دید
عجب نیست گر رنگش از رخ پرید
به سرو ریاض شهادت، حسین
که از وی جهانیست در شور و شین
شهیدی که تا صبحگاه جزا
به خون غلتد از وی دل و دیده ها
گل صبح، در ماتمش سینه چاک
شب از گرد کلفت، به سر کرده خاک
بود هر دل و سینه یی زآن عزا
شهیدی جدا، کربلائی جدا
دگر شهد ما زهر بادا به کام
شکفتن به دل، خنده بر لب، حرام
به سجاد نور جبین وجود
که از چشم او، ابر آموخت جود
دلش از آتش خوف، دایم کباب
شب و روز چشمش چو نرگس در آب
از آن اشک را بر سر چشم جاست
که با دیده پاک او آشناست
از آن دلنشین است غم اینچنین
که بوده است خاطرش همنشین
چنان بود تسلیم در بند غم
که نگسست تار سرشکش ز هم
خوشا طالع اشک ریزان او
که از دست نگذاشت دامان او
به باقر ثمین گوهر بحر دین
که نازد باو آسمان و زمین
ز دلها چنان ظلمت شبه رفت
کزو گلشن علم، گل گل شکفت
به صادق شه کشور اصل و فرع
بکلک بیان، چهره پرداز شرع
نیفتد گل صبح زان از نمو
که بر خویش میبالد از نام او
به کاظم چراغ شبستان سوز
که شب بود از سوز او رشک روز
ز نورش چنان یافت شب زیب و فر
که شب ابره گردید و، روز آستر
چنان دشمن و دوست را روی داد
که زنجیر هم سر به پایش نهاد
چو زندان او بود دار فنا
سر گریه زنجیروارش به پا
به شاه خراسان، امام گزین
که رو بر درش سوده چرخ برین
رخ طاقت، از خاک او پرصفا
سر سجده، از درگهش عرش سا
به نوباوه گلشن دین، تقی
که مهرش شناسد سعید از شقی
محیط آب از شرم انعام اوست
زر جود را، سکه بر نام اوست
بحق نقی هادی راه دین
که از نورش افروخت شمع یقین
کمالات اگر گلشن است، اوست آب
جهان فی المثل گر گل است، او گلاب
به یکتا در درج دین، عسکری
که میبالد از وی بخود سروری
بخردی، بزرگی از او یافت شان
بطفلی، از او بخت دانش جوان
مبادا سری، کان نه در پای اوست!
سیاه آن دلی، کآن نه مأوای اوست
به مهدی هادی، امام زمان
که نام خوشش نیست حد زبان
فروزان چراغی که گردد چو دود
بگردش شب و روز چرخ کبود
کند صبح مشق علمداریش
بدل مهر را، نیزه برداریش
نه خورشید و ماهست بر آسمان
بود در ره او، دو چشم جهان
ندانم ز بس هست قدرش فزون
که در پرده غیب گنجیده چون؟!
وجودش چراغی بفانوس دان
جهانی از و روشن و، خود نهان
زما گردن و، طوق فرمان از و
زما دست امید و، دامان ازو
بآب رخ جمله پیغمبران
که دادن در راه دین تو جان
بپامردی زمره اوصیا
کز ایشان بپا بود دین را لوا
بتقوی شعاران پر پیچ و تاب
که باشند از آتش دل کباب
بحق شهیدان گلگون قبا
که هستند باغ ترا لاله ها
بصحرا نوردان آگاه تو
که برخود سوارند در راه تو
بویرانه خسبان غربت وطن
که خود شمع خویشتند از سوختن
بخورشید چشمان عبرت نگاه
که با دیده پویند سوی تو راه
به چابک روان ره علم دین
که نبود بجز فکرشان همنشین
بفربه ضمیران لاغر بدن
که از ضعف بالند بر خویشتن
به مظلومی عاجز بی پناه
که بر ابر میسایدش تیغ آه
به کشور گشایان اقلیم درد
که در جنگ خویشند مردان مرد
به غیرت سواران دشمن شکار
که بر فرق خویشند شمشیر وار
به بی دست و پایان فیروز جنگ
به قامت کمانان افغان خدنگ
به افتادگان سرافراخته
به خود ساز مردان بیساخته
به بیدار خوابان بالین فکر
به هشیار مستان سرجوش ذکر
به ذلت عزیزان عزلت گزین
به غیبت حضوران خلوت نشین
به شوریدگیهای سرهای گرم
به گیرندگیهای دلهای نرم
به درد سر ضبط خیل و رمه
به آسودگیهای ترک همه
به جمعیت خاطر سادگی
با منیت راه افتادگی
به دیر آشنایی مقصودها
به برگشتگیهای تیر دعا
به خاموشی حالهای عیان
به حرافی رازهای نهان
به باریدن ابرهای کرم
به نگرفتن طبع اهل همم
به اجرای احکام تقدیرها
به هرزه در آیی تدبیرها
به پرباری نخل آزادگی
به پرکاری صفحه سادگی
به دلسوزی حسرت دردمند
به غمخواری تلخ گویی پند
به شیرین زبانی عذر خطا
به خوش خویی بخشش جرم ها
به صحرادویهای فصل بهار
به روشندلیهای شبهای تار
به گلگونی چهره زرد عشق
به شیرینی تلخی درد عشق
به تمکین سرشار حسن و جمال
به بی لنگریهای شوق وصال
به دلچسبی لذت یادها
به بالا بلندی فریادها
به بی طاقتی های طغیان درد
به جانسوزی آتش آه سرد
به فرمان روایان حکم جمال
به حیرت نگاهان بزم وصال
به آوارگی های رسم حیا
به بی صاحبی های ملک وفا
به خون گرمی لاله رنگ شرم
به دلچسبی گفتگوهای نرم
به شوریدگی های صوت هزار
به دیوانگی های جوش بهار
به اوراد آب و بتسبیح گل
به سجاده سینه و مهر دل
به چشم تر گلشن از ژاله ها
به دلسوزی بلبل از ناله ها
به خونباری دیده نوبهار
به پرخونی دامن کوهسار
به جوش گل و طبخ آب و هوا
به هیزم کشی های نشو و نما
به شبخیزی شبنم پاکزاد
به بیدار تخم خاکی نهاد
به پیچانی و طره تابها
به غلتانی ناله آب ها
به گفتار رعد و، به کردار ابر
به بی تابی درد و تمکین صبر
به شرم خموشی، به نطق کلام
به خوش وقتی صبح، و اندوه شام
به تسبیح سیاره و، مهر و مهر
سجود زمین و رکوع سپهر
به هر ذره یی از سمک تا سما
که هستند با مهر تو آشنا
به هر چیز و هرکس ز آثار تو
که دارند راهی بدربار تو
که رحمی کنی بر من و زاریم
به رویم نیاری گنه کاریم
به درگاه عفو تو پادشاه
نیاورده ام تحفه یی جز گناه
همه غفلت و مستی آورده ام
متاع تهیدستی آورده ام
تهیدست از آن آمدم بر درت
که گیرم تو را دامن مغفرت
ندارم بجز خود فروشی خرید
به جای عمل بسته بار امید
گناهم یکی باشد، امید صد
به روی امیدم منه دست رد
سزاوار عفو تو گر نیستم
دگر بنده عاصی کیستم؟!
به جز معصیت گر چه نندوختم
مسوزم، که من خود به خود سوختم
کجا لایق آتشت این خس است
مرا آتش رنگ خجلت بس است
شدم گر بسی از درت کو به کوی
کنون روی آوردم، اما چه روی!
به سختی است چون عقده مشکلم
گرو در سیاهی برد از دلم
چه رو از سیاهی سیه تر بسی
چنین رو مبادا نصیب کسی
مگر گریه ام شست و شویی دهد
مگر خجلتم رنگ و رویی دهد
چگویم ز نفس شقاوت سرشت؟!
چگویم از این بدرگ جمله زشت؟!
چگویم از این ابر اندوه بار؟!
چگویم از این دیو وارونه کار؟!
چگویم از این خصم فرزانگی؟!
چگویم از این دشمن خانگی؟!
چگویم از این آتش عمر سوز؟!
چگویم از این باد عصیان فروز؟!
چگویم از این خود سر بد گهر؟!
چگویم از این لافی بیهنر؟!
از این آشنا روی بیگانه خو؟!
از این حرف نشناس بیهوده گو؟!
از این زشت بی نور ظلمت نژاد؟!
از این تیره بخت کدورت نهاد؟!
نبوده است زشتی باین غنج و ناز
ندیدم سیاهی باین ترکتاز!
تو بخشی رهایی مگر زین عدو
که من نیستم مرد میدان او
ذلیلم، سوی خویش را هم بده
دخیلم، ز دشمن پناهم بده
اسیرم، مرا از من آزاد کن
کریمی، دلم را بخود شاد کن
فقیرم، ندارم بجز احتیاج
حکیمی، بکن خسته یی را علاج
ز سوز غمت شمع راه خودم
گدای توام، پادشاه خودم
چو هستم گدایت، مران از درم
مکن روشناس در دیگرم
گدای توام، دارم از خلق رو
بجز درگهت نایدم سر فرو
رخم بر درت تا سر فخر سود
ندارد کسی جز تو پیشم وجود
تو هستی مرا، هیچکس گو مباش
محیط کرم هست، خس گو مباش
توام بی نیازی ده ای بی نیاز
توام دستگیری کن ای کارساز
رحیمی! رحیمی!! ببین زاریم!
کریمی! کریمی!! بکن یاریم!
که خوش سستم و سخت افتاده ام
عصای جوانی ز کف داده ام
عصا ده مرا ز اعتقاد درست
که جان سست و پا سست و عزم است سست
تو رحمی کن بر من تیره بخت
که دل سخت و رو سخت کار است سخت
از این سستی و سختیم نیست باک
قبول تو برداردم گر ز خاک
گرفتست غفلت رگ خواب من
شده رفتن عمر سیلاب من
تو بیداریم ده، که مردم ز خواب
تو معماریم کن، که گشتم خراب
به خوناب دل سبز کن دانه ام
به سیلاب آباد کن خانه ام
به اشکی، دلم از غم آزاد کن
خرابم، به سیلابم آباد کن
به مردم همه در و گوهر بده
چو گوهر بمن دیده تر بده
چه غم گر مرا نیست سیم و زری؟!
بده نان خشکی و چشم تری!
سخن را باشک آشنا کن چنان
که بی هم نگردند از دل روان
سخن را ز دل رهبر اشک کن
به شادابی گوهر اشک کن
فنون سخن جمله ورزیده ام
همین گفته ام، هیچ نشنیده ام
به نطقم زبان و، به دل گوش ده
سخن را اثر، درد را جوش ده
ز معنی دلم را اثر خیز کن
حریر زبان را سخن بیز کن
سخن را به خلق آشنا ساز و گرم
چو آب دم تیغ برا و نرم
به کلکم بده نرمی گفت و گو
چر مغز قلم کن سخن را در او
بزخاری قلزم رحمتت
به پیدایی ذات پنهان تو
به گیرایی ذیل احسان تو
به عشقت، کز آن درد جان پرور است
به دردت، کز آن فکر من لاغر است
به یادت کز آن گشته هر جزو، کل
به نامت، کز آن شد نفس شاخ گل
به حفظت، که مرغ هوا را پر است
به جودت که نخل دعا را براست
به علمت، که همخانه رازهاست
به حلمت، که سیلاب شهر خطاست
به حمدت، که سرمایه دولت است
به شکرت، که سرچشمه نعمت است
به احمد، شفیع سیاه و سفید
کزو پشت بر کوه دارد امید
شفیعی که گردد اگر عذرخواه
زند غوطه در بحر بخشش گناه
کی افتادگی را پسندد به ما؟
که بر سایه خود ندارد روا!
ز سایه فگندن، فزون پایه اش
ولیکن جهانیست در سایه اش
چنان بر جهان سایه او نشست
که افتاد بر طاق کسری شکست
شق خامه، کی باشد او را هنر
که سازد به انگشت شق قمر؟!
ز بس حسرت آن کف ارجمند
قلمها به سینه الف میکشند
به مهر سپهر ولایت علی
کزو ظلمت کفر شد منجلی
امامی که بی نشأه مهر او
نخیزد کسی از لحد سرخ رو!
نه قهرش همین فتح خیبر نمود
که مهرش بسی قلعه دل گشود
به شمشیر آن شاه والاگهر
جدا شد حق و باطل از یکدگر
نبی و علی، هردو نسبت بهم
دوتا و، یکی؛ چون زبان قلم
دو سر چون قلم، لیکن از جان یکی
زبانشان دوتا و، سخنشان یکی
قلم وار بردند از آن سر بسر
که مو در میانشان نگنجد مگر
خط شرع گردیده ناخوان از آن
که گنجیده غیری چو مو درمیان
به زهرای ازهر، محیط شرف
که او بود هم گوهر و هم صدف
گهر بود، دریای اسرار را
صدف، یازده در شهوار را
بحق جگر پاره او حسن
کزو شد جگر خسته هر مرد و زن
ز یاقوت، خون از سر کان گذشت
که لعلش زمرد به الماس گشت
ز الماس تا آن خطا سر زده است
به خود از رگ خویش خنجر زده است
به جرمی که الماس از خویش دید
عجب نیست گر رنگش از رخ پرید
به سرو ریاض شهادت، حسین
که از وی جهانیست در شور و شین
شهیدی که تا صبحگاه جزا
به خون غلتد از وی دل و دیده ها
گل صبح، در ماتمش سینه چاک
شب از گرد کلفت، به سر کرده خاک
بود هر دل و سینه یی زآن عزا
شهیدی جدا، کربلائی جدا
دگر شهد ما زهر بادا به کام
شکفتن به دل، خنده بر لب، حرام
به سجاد نور جبین وجود
که از چشم او، ابر آموخت جود
دلش از آتش خوف، دایم کباب
شب و روز چشمش چو نرگس در آب
از آن اشک را بر سر چشم جاست
که با دیده پاک او آشناست
از آن دلنشین است غم اینچنین
که بوده است خاطرش همنشین
چنان بود تسلیم در بند غم
که نگسست تار سرشکش ز هم
خوشا طالع اشک ریزان او
که از دست نگذاشت دامان او
به باقر ثمین گوهر بحر دین
که نازد باو آسمان و زمین
ز دلها چنان ظلمت شبه رفت
کزو گلشن علم، گل گل شکفت
به صادق شه کشور اصل و فرع
بکلک بیان، چهره پرداز شرع
نیفتد گل صبح زان از نمو
که بر خویش میبالد از نام او
به کاظم چراغ شبستان سوز
که شب بود از سوز او رشک روز
ز نورش چنان یافت شب زیب و فر
که شب ابره گردید و، روز آستر
چنان دشمن و دوست را روی داد
که زنجیر هم سر به پایش نهاد
چو زندان او بود دار فنا
سر گریه زنجیروارش به پا
به شاه خراسان، امام گزین
که رو بر درش سوده چرخ برین
رخ طاقت، از خاک او پرصفا
سر سجده، از درگهش عرش سا
به نوباوه گلشن دین، تقی
که مهرش شناسد سعید از شقی
محیط آب از شرم انعام اوست
زر جود را، سکه بر نام اوست
بحق نقی هادی راه دین
که از نورش افروخت شمع یقین
کمالات اگر گلشن است، اوست آب
جهان فی المثل گر گل است، او گلاب
به یکتا در درج دین، عسکری
که میبالد از وی بخود سروری
بخردی، بزرگی از او یافت شان
بطفلی، از او بخت دانش جوان
مبادا سری، کان نه در پای اوست!
سیاه آن دلی، کآن نه مأوای اوست
به مهدی هادی، امام زمان
که نام خوشش نیست حد زبان
فروزان چراغی که گردد چو دود
بگردش شب و روز چرخ کبود
کند صبح مشق علمداریش
بدل مهر را، نیزه برداریش
نه خورشید و ماهست بر آسمان
بود در ره او، دو چشم جهان
ندانم ز بس هست قدرش فزون
که در پرده غیب گنجیده چون؟!
وجودش چراغی بفانوس دان
جهانی از و روشن و، خود نهان
زما گردن و، طوق فرمان از و
زما دست امید و، دامان ازو
بآب رخ جمله پیغمبران
که دادن در راه دین تو جان
بپامردی زمره اوصیا
کز ایشان بپا بود دین را لوا
بتقوی شعاران پر پیچ و تاب
که باشند از آتش دل کباب
بحق شهیدان گلگون قبا
که هستند باغ ترا لاله ها
بصحرا نوردان آگاه تو
که برخود سوارند در راه تو
بویرانه خسبان غربت وطن
که خود شمع خویشتند از سوختن
بخورشید چشمان عبرت نگاه
که با دیده پویند سوی تو راه
به چابک روان ره علم دین
که نبود بجز فکرشان همنشین
بفربه ضمیران لاغر بدن
که از ضعف بالند بر خویشتن
به مظلومی عاجز بی پناه
که بر ابر میسایدش تیغ آه
به کشور گشایان اقلیم درد
که در جنگ خویشند مردان مرد
به غیرت سواران دشمن شکار
که بر فرق خویشند شمشیر وار
به بی دست و پایان فیروز جنگ
به قامت کمانان افغان خدنگ
به افتادگان سرافراخته
به خود ساز مردان بیساخته
به بیدار خوابان بالین فکر
به هشیار مستان سرجوش ذکر
به ذلت عزیزان عزلت گزین
به غیبت حضوران خلوت نشین
به شوریدگیهای سرهای گرم
به گیرندگیهای دلهای نرم
به درد سر ضبط خیل و رمه
به آسودگیهای ترک همه
به جمعیت خاطر سادگی
با منیت راه افتادگی
به دیر آشنایی مقصودها
به برگشتگیهای تیر دعا
به خاموشی حالهای عیان
به حرافی رازهای نهان
به باریدن ابرهای کرم
به نگرفتن طبع اهل همم
به اجرای احکام تقدیرها
به هرزه در آیی تدبیرها
به پرباری نخل آزادگی
به پرکاری صفحه سادگی
به دلسوزی حسرت دردمند
به غمخواری تلخ گویی پند
به شیرین زبانی عذر خطا
به خوش خویی بخشش جرم ها
به صحرادویهای فصل بهار
به روشندلیهای شبهای تار
به گلگونی چهره زرد عشق
به شیرینی تلخی درد عشق
به تمکین سرشار حسن و جمال
به بی لنگریهای شوق وصال
به دلچسبی لذت یادها
به بالا بلندی فریادها
به بی طاقتی های طغیان درد
به جانسوزی آتش آه سرد
به فرمان روایان حکم جمال
به حیرت نگاهان بزم وصال
به آوارگی های رسم حیا
به بی صاحبی های ملک وفا
به خون گرمی لاله رنگ شرم
به دلچسبی گفتگوهای نرم
به شوریدگی های صوت هزار
به دیوانگی های جوش بهار
به اوراد آب و بتسبیح گل
به سجاده سینه و مهر دل
به چشم تر گلشن از ژاله ها
به دلسوزی بلبل از ناله ها
به خونباری دیده نوبهار
به پرخونی دامن کوهسار
به جوش گل و طبخ آب و هوا
به هیزم کشی های نشو و نما
به شبخیزی شبنم پاکزاد
به بیدار تخم خاکی نهاد
به پیچانی و طره تابها
به غلتانی ناله آب ها
به گفتار رعد و، به کردار ابر
به بی تابی درد و تمکین صبر
به شرم خموشی، به نطق کلام
به خوش وقتی صبح، و اندوه شام
به تسبیح سیاره و، مهر و مهر
سجود زمین و رکوع سپهر
به هر ذره یی از سمک تا سما
که هستند با مهر تو آشنا
به هر چیز و هرکس ز آثار تو
که دارند راهی بدربار تو
که رحمی کنی بر من و زاریم
به رویم نیاری گنه کاریم
به درگاه عفو تو پادشاه
نیاورده ام تحفه یی جز گناه
همه غفلت و مستی آورده ام
متاع تهیدستی آورده ام
تهیدست از آن آمدم بر درت
که گیرم تو را دامن مغفرت
ندارم بجز خود فروشی خرید
به جای عمل بسته بار امید
گناهم یکی باشد، امید صد
به روی امیدم منه دست رد
سزاوار عفو تو گر نیستم
دگر بنده عاصی کیستم؟!
به جز معصیت گر چه نندوختم
مسوزم، که من خود به خود سوختم
کجا لایق آتشت این خس است
مرا آتش رنگ خجلت بس است
شدم گر بسی از درت کو به کوی
کنون روی آوردم، اما چه روی!
به سختی است چون عقده مشکلم
گرو در سیاهی برد از دلم
چه رو از سیاهی سیه تر بسی
چنین رو مبادا نصیب کسی
مگر گریه ام شست و شویی دهد
مگر خجلتم رنگ و رویی دهد
چگویم ز نفس شقاوت سرشت؟!
چگویم از این بدرگ جمله زشت؟!
چگویم از این ابر اندوه بار؟!
چگویم از این دیو وارونه کار؟!
چگویم از این خصم فرزانگی؟!
چگویم از این دشمن خانگی؟!
چگویم از این آتش عمر سوز؟!
چگویم از این باد عصیان فروز؟!
چگویم از این خود سر بد گهر؟!
چگویم از این لافی بیهنر؟!
از این آشنا روی بیگانه خو؟!
از این حرف نشناس بیهوده گو؟!
از این زشت بی نور ظلمت نژاد؟!
از این تیره بخت کدورت نهاد؟!
نبوده است زشتی باین غنج و ناز
ندیدم سیاهی باین ترکتاز!
تو بخشی رهایی مگر زین عدو
که من نیستم مرد میدان او
ذلیلم، سوی خویش را هم بده
دخیلم، ز دشمن پناهم بده
اسیرم، مرا از من آزاد کن
کریمی، دلم را بخود شاد کن
فقیرم، ندارم بجز احتیاج
حکیمی، بکن خسته یی را علاج
ز سوز غمت شمع راه خودم
گدای توام، پادشاه خودم
چو هستم گدایت، مران از درم
مکن روشناس در دیگرم
گدای توام، دارم از خلق رو
بجز درگهت نایدم سر فرو
رخم بر درت تا سر فخر سود
ندارد کسی جز تو پیشم وجود
تو هستی مرا، هیچکس گو مباش
محیط کرم هست، خس گو مباش
توام بی نیازی ده ای بی نیاز
توام دستگیری کن ای کارساز
رحیمی! رحیمی!! ببین زاریم!
کریمی! کریمی!! بکن یاریم!
که خوش سستم و سخت افتاده ام
عصای جوانی ز کف داده ام
عصا ده مرا ز اعتقاد درست
که جان سست و پا سست و عزم است سست
تو رحمی کن بر من تیره بخت
که دل سخت و رو سخت کار است سخت
از این سستی و سختیم نیست باک
قبول تو برداردم گر ز خاک
گرفتست غفلت رگ خواب من
شده رفتن عمر سیلاب من
تو بیداریم ده، که مردم ز خواب
تو معماریم کن، که گشتم خراب
به خوناب دل سبز کن دانه ام
به سیلاب آباد کن خانه ام
به اشکی، دلم از غم آزاد کن
خرابم، به سیلابم آباد کن
به مردم همه در و گوهر بده
چو گوهر بمن دیده تر بده
چه غم گر مرا نیست سیم و زری؟!
بده نان خشکی و چشم تری!
سخن را باشک آشنا کن چنان
که بی هم نگردند از دل روان
سخن را ز دل رهبر اشک کن
به شادابی گوهر اشک کن
فنون سخن جمله ورزیده ام
همین گفته ام، هیچ نشنیده ام
به نطقم زبان و، به دل گوش ده
سخن را اثر، درد را جوش ده
ز معنی دلم را اثر خیز کن
حریر زبان را سخن بیز کن
سخن را به خلق آشنا ساز و گرم
چو آب دم تیغ برا و نرم
به کلکم بده نرمی گفت و گو
چر مغز قلم کن سخن را در او
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۳ - فرازنده دست و تیغ زبان
فرازنده دست و تیغ زبان
چنین کرده تسخیر ملک بیان
که شاه ملک خیل انجم سپاه
جهانبخش دریا دل دین پناه
ندانم چه در مدح آن شه سزاست
بجر اینکه فرزند شیر خداست
بفرزندیش داده شاه نجف
ز شمشیر، برهان قاطع بکف
شد از تیغ او خانه انقلاب
بسیلاب خون مخالف خراب
ز موج نهیبش دل دشمنان
چو از حمله باد، ریگ روان
بمشاطگی کرد از تیغ کین
ز خون عدو غازه روی دین
زره پیش شمشیر آن نامدار
چو پیش تف شعله موج چنار
سمندش فشردی چو بر کوه نعل
خزیدی چو خون در رگ سنگ لعل
بشمشیر تا بازوش یار شد
رگ کوه انگشت زنهار شد
ز روزی که عدلش بدیوان نشست
فراری است هر بد نهادی که هست
شود تا سبکبار بهر فرار
به هر سال می افگند پوست، مار
در ایم آن شاه فیروز جنگ
نمیبرد ترسیدن از چهره رنگ
ستم را نبود آن قدر دسترس
که پیری ستاند جوانی ز کس
در ایام عدلش کسی را چو حد
که لب از ندامت بدندان گزد؟!
به عهدش چنان روزگار آرمید
که دل از تپیدن نشانی ندید
نه دست سیاست چنان زو قوی
که جرأت کند ناله در شبروی
رود از آن بهر سوی صیقل دوتا
که برده است زنگ از دل آیینه را
ندادیش اگر باغبان اول آب
نیارستی از گل گرفتن گلاب
بشاخی اگر زور کردی ثمر
نهادی بپایش همان لحظه سر
به ترویج مذهب میان را چو بست
به گلگون کشورگشایی نشست
به هرسو علم راست کردی ز کین
شدی راست همچون علم پشت دین
شدی شعله تیغ او چون بلند
سر سرکشان ساختی چون سپند
کمند عزیمت به هر سو فگند
سر مرز و بومی در آمد به بند
چنین کرده تسخیر ملک بیان
که شاه ملک خیل انجم سپاه
جهانبخش دریا دل دین پناه
ندانم چه در مدح آن شه سزاست
بجر اینکه فرزند شیر خداست
بفرزندیش داده شاه نجف
ز شمشیر، برهان قاطع بکف
شد از تیغ او خانه انقلاب
بسیلاب خون مخالف خراب
ز موج نهیبش دل دشمنان
چو از حمله باد، ریگ روان
بمشاطگی کرد از تیغ کین
ز خون عدو غازه روی دین
زره پیش شمشیر آن نامدار
چو پیش تف شعله موج چنار
سمندش فشردی چو بر کوه نعل
خزیدی چو خون در رگ سنگ لعل
بشمشیر تا بازوش یار شد
رگ کوه انگشت زنهار شد
ز روزی که عدلش بدیوان نشست
فراری است هر بد نهادی که هست
شود تا سبکبار بهر فرار
به هر سال می افگند پوست، مار
در ایم آن شاه فیروز جنگ
نمیبرد ترسیدن از چهره رنگ
ستم را نبود آن قدر دسترس
که پیری ستاند جوانی ز کس
در ایام عدلش کسی را چو حد
که لب از ندامت بدندان گزد؟!
به عهدش چنان روزگار آرمید
که دل از تپیدن نشانی ندید
نه دست سیاست چنان زو قوی
که جرأت کند ناله در شبروی
رود از آن بهر سوی صیقل دوتا
که برده است زنگ از دل آیینه را
ندادیش اگر باغبان اول آب
نیارستی از گل گرفتن گلاب
بشاخی اگر زور کردی ثمر
نهادی بپایش همان لحظه سر
به ترویج مذهب میان را چو بست
به گلگون کشورگشایی نشست
به هرسو علم راست کردی ز کین
شدی راست همچون علم پشت دین
شدی شعله تیغ او چون بلند
سر سرکشان ساختی چون سپند
کمند عزیمت به هر سو فگند
سر مرز و بومی در آمد به بند
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۴ - چنین تا رسید از خراسان خبر
چنین تا رسید از خراسان خبر
به درگاه آن عادل دادگر
که شیبانی اوزبک کفر کیش
برون می نهد پای از حد خویش
در آن ملک از غارت آن بلا
نمانده است غیر از خرابی بجا
ز سم ستور غم روزگار
نشسته است بر روی شادی غبار
ز تاراج ترکان به بیچارگان
شده تنگ چون چشم ترکان جهان
ز خونریزی اوزبکان دغا
شده مشهد طوس چون کربلا
چو معروض درگاه شد این خبر
درآمد ز جا خسرو دادگر
چو مظلومی عاجزان کرد گوش
درآمد چو دریای رحمت بجوش
بدل عزم کین خواستن ساز کرد
غضب را بخونخواهی آواز کرد
در این وقت از آن بدرگ روسیاه
یکی نامه آمد بدرگاه شاه
پراز لاف، مکتوب آن بدنهاد
تو گویی که نایی است آن پر زباد
ز حرف ملایم تهی آنچنان
که از مغز خالی بود استخوان
درآن نامه آن ناخردمند دون
نهاده چنین از ادب پا برون
که: داریم با جمله خیل و حشم
در این روزها عزم طوف حرم
بدین لشکر و حشمت بیشمار
ز ایران زمین است ما را گذار
شه از راه باید گریزان شود
مبادا که پامال ترکان شود
چو آن نامه معروض درگاه شد
همه دامن آتش شاه شد
چنان پر شد از زهر قهرش جهان
که شد زندگی تلخ بر دشمنان
بفرمود تا جمع گردد سپاه
پی کینه جویی از آن روسیاه
بفرمان آن خسرو رزم جوی
دلیران ز هر سو نهادند روی
به ایران چنان کرد لشکر هجوم
که شد زنگبار، از سیاهیش روم
چنان لشکر آراست آن شاه دین
که خاقان شد از حیرتش نقش چین
ز بس همچو دریا سپه جوش کرد
گهر را صدف پنبه گوش کرد
خروش آنچنان شد ز اندازه بیش
کز آن بحر نشنیدی آواز خویش
به درگاه آن عادل دادگر
که شیبانی اوزبک کفر کیش
برون می نهد پای از حد خویش
در آن ملک از غارت آن بلا
نمانده است غیر از خرابی بجا
ز سم ستور غم روزگار
نشسته است بر روی شادی غبار
ز تاراج ترکان به بیچارگان
شده تنگ چون چشم ترکان جهان
ز خونریزی اوزبکان دغا
شده مشهد طوس چون کربلا
چو معروض درگاه شد این خبر
درآمد ز جا خسرو دادگر
چو مظلومی عاجزان کرد گوش
درآمد چو دریای رحمت بجوش
بدل عزم کین خواستن ساز کرد
غضب را بخونخواهی آواز کرد
در این وقت از آن بدرگ روسیاه
یکی نامه آمد بدرگاه شاه
پراز لاف، مکتوب آن بدنهاد
تو گویی که نایی است آن پر زباد
ز حرف ملایم تهی آنچنان
که از مغز خالی بود استخوان
درآن نامه آن ناخردمند دون
نهاده چنین از ادب پا برون
که: داریم با جمله خیل و حشم
در این روزها عزم طوف حرم
بدین لشکر و حشمت بیشمار
ز ایران زمین است ما را گذار
شه از راه باید گریزان شود
مبادا که پامال ترکان شود
چو آن نامه معروض درگاه شد
همه دامن آتش شاه شد
چنان پر شد از زهر قهرش جهان
که شد زندگی تلخ بر دشمنان
بفرمود تا جمع گردد سپاه
پی کینه جویی از آن روسیاه
بفرمان آن خسرو رزم جوی
دلیران ز هر سو نهادند روی
به ایران چنان کرد لشکر هجوم
که شد زنگبار، از سیاهیش روم
چنان لشکر آراست آن شاه دین
که خاقان شد از حیرتش نقش چین
ز بس همچو دریا سپه جوش کرد
گهر را صدف پنبه گوش کرد
خروش آنچنان شد ز اندازه بیش
کز آن بحر نشنیدی آواز خویش
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۵ - چو آماده شد لشکر کینه خواه
چو آماده شد لشکر کینه خواه
به سوی خراسان روان گشت شاه
به پیشش همه فتح و اقبال بود
دعای ضعیفان دنبال بود
روان گشت چو آن سپه فوج فوج
تو گفتی که دریا درآمد به موج
قطار شترها پی یکدگر
ببستند بر ناوک جاده پر
به هر منزلی بار انداختند
ز نو روزگاری دگر ساختند
ز هر وادییی کوچ کردند باز
نشیبی شد از گرد ایشان فراز
بدینگونه وادی به وادی شدند
به ملک خراسان چو شادی شدند
به تعظیم آن شاه با اقتدار
ز جا خاست ناامنی آن دیار
شدش جامه جان اهل ستم
به سان کتان از مه سر علم
چو افتاد بر سبزوارش گذر
ز خاک رهش کان مس گشت زر
قدومش نشابور را چون نواخت
شرف کان فیروزه را زنده ساخت
چنین رفت تا مشهد طوس شاه
بدل شوق درگاه عرش اشتباه
به سوی خراسان روان گشت شاه
به پیشش همه فتح و اقبال بود
دعای ضعیفان دنبال بود
روان گشت چو آن سپه فوج فوج
تو گفتی که دریا درآمد به موج
قطار شترها پی یکدگر
ببستند بر ناوک جاده پر
به هر منزلی بار انداختند
ز نو روزگاری دگر ساختند
ز هر وادییی کوچ کردند باز
نشیبی شد از گرد ایشان فراز
بدینگونه وادی به وادی شدند
به ملک خراسان چو شادی شدند
به تعظیم آن شاه با اقتدار
ز جا خاست ناامنی آن دیار
شدش جامه جان اهل ستم
به سان کتان از مه سر علم
چو افتاد بر سبزوارش گذر
ز خاک رهش کان مس گشت زر
قدومش نشابور را چون نواخت
شرف کان فیروزه را زنده ساخت
چنین رفت تا مشهد طوس شاه
بدل شوق درگاه عرش اشتباه
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۶ - چه درگاه؟ درگاه شاه گزین!
چه درگاه؟ درگاه شاه گزین!
امام هدی، قبله هشتمین!
چه درگاه؟ درگاه شمع هدی!
شه دین علی بن موسی الرضا
امامی که از یاد قدرش زمین
شد انگشتر آسمان را نگین
از آن است پیر خرد تازه رو
که رخ شسته از چشمه رای او
ز رایش نظر یافت مرآت علم
ز قدرش گران شد ترازوی علم
کرم دستگیری از او یافته
شجاعت دلیری از او یافته
رخ ذلت از خاک او پر صفا
سر طاعت از مهر او عرش سا
اگر نه غبار درش توتیاست
بگو دیده روز، روشن چراست؟!
کی این آب و رنگ است در گوهرش
نساید اگر مهر، رخ بردرش؟!
بود ریزش رحمت بیحساب
گل سجده درگهش را گلاب
ز شرح کمالش، زبان یک ورق
ز در ثنایش، دهان یک طبق
سخن در مدیحش بود زآن فزون
که از عهده اش گفتن آید برون
زبان را ببازار او نیست دست
ز وصفش سخن ورنه بر می شکست
دل معنی از فکر مدحش فگار
زر لفظ از نام او سکه دار
ندارد سخن مدحتی در خورش
از این پس سر فکر و خاک درش
چه در قبله آرزوی ملک
چه در سجده گاه شکوه فلک
ز گلریزی سجده از فرق ها
ازو تا به جنت بسی فرق ها
ز فیض اجابت در آن آستان
شکفت از دعا غنچه های دهان
در آن روضه از اشک اخلاص ها
شده بر فلک نخل های دعا
در و رسته از اشک چشم ملک
گل آفتاب از سفال فلک
ز بس جذبه با خاک آن منزل است
از آن روضه بیرون شدن مشکل است
ندانم در آن روضه پرصفا
چه سان میرود کوری از دیده ها؟!
چراغان آن روضه دانی ز چیست؟
بصد شمع جویای هر حاجتی است
بر نور آن بارگاه از ادب
سیه شد نفس بس که دزدید شب
برش تا دم نور زد بی حجاب
لب صبح تبخاله زد ز آفتاب
مگو گنبذ است، آفتابی است آن
ز دریای رحمت حبابی است آن
گریزان از او تیرگی با شتاب
چو دود شب از مجمر آفتاب
بود آسمان پیش آن بارگاه
چو نقش کلف بر رخ قرص ماه
چنان است پیشش سپهر بلند
که از مجمری جسته باشد پسند
از آن رشک افلاک گردیده است
که برگرد آن خاک گردیده است
خطوط شعاعی از آن بارگاه
کشد میل در دیده مهر و ماه
مگر سجده کرده است صبحش ز دور
که از مهر دارد بسر تاج نور؟!
ز بس نور قندیل آن بارگاه
نماند او نامه کس، سیاه
ز بس نور آن صحن قدسی مکان
چو شمعی است جاروب آن آستان
بود صحن آن روضه عرش سای
حصار امانی ز قهر خدای
حصارش از آن گنبذ چون سپهر
درخشنده چون هاله ماه و مهر
بر گنبذش آسمان در نظر
نمایان چو فیروزه از تاج زر
امام هدی، قبله هشتمین!
چه درگاه؟ درگاه شمع هدی!
شه دین علی بن موسی الرضا
امامی که از یاد قدرش زمین
شد انگشتر آسمان را نگین
از آن است پیر خرد تازه رو
که رخ شسته از چشمه رای او
ز رایش نظر یافت مرآت علم
ز قدرش گران شد ترازوی علم
کرم دستگیری از او یافته
شجاعت دلیری از او یافته
رخ ذلت از خاک او پر صفا
سر طاعت از مهر او عرش سا
اگر نه غبار درش توتیاست
بگو دیده روز، روشن چراست؟!
کی این آب و رنگ است در گوهرش
نساید اگر مهر، رخ بردرش؟!
بود ریزش رحمت بیحساب
گل سجده درگهش را گلاب
ز شرح کمالش، زبان یک ورق
ز در ثنایش، دهان یک طبق
سخن در مدیحش بود زآن فزون
که از عهده اش گفتن آید برون
زبان را ببازار او نیست دست
ز وصفش سخن ورنه بر می شکست
دل معنی از فکر مدحش فگار
زر لفظ از نام او سکه دار
ندارد سخن مدحتی در خورش
از این پس سر فکر و خاک درش
چه در قبله آرزوی ملک
چه در سجده گاه شکوه فلک
ز گلریزی سجده از فرق ها
ازو تا به جنت بسی فرق ها
ز فیض اجابت در آن آستان
شکفت از دعا غنچه های دهان
در آن روضه از اشک اخلاص ها
شده بر فلک نخل های دعا
در و رسته از اشک چشم ملک
گل آفتاب از سفال فلک
ز بس جذبه با خاک آن منزل است
از آن روضه بیرون شدن مشکل است
ندانم در آن روضه پرصفا
چه سان میرود کوری از دیده ها؟!
چراغان آن روضه دانی ز چیست؟
بصد شمع جویای هر حاجتی است
بر نور آن بارگاه از ادب
سیه شد نفس بس که دزدید شب
برش تا دم نور زد بی حجاب
لب صبح تبخاله زد ز آفتاب
مگو گنبذ است، آفتابی است آن
ز دریای رحمت حبابی است آن
گریزان از او تیرگی با شتاب
چو دود شب از مجمر آفتاب
بود آسمان پیش آن بارگاه
چو نقش کلف بر رخ قرص ماه
چنان است پیشش سپهر بلند
که از مجمری جسته باشد پسند
از آن رشک افلاک گردیده است
که برگرد آن خاک گردیده است
خطوط شعاعی از آن بارگاه
کشد میل در دیده مهر و ماه
مگر سجده کرده است صبحش ز دور
که از مهر دارد بسر تاج نور؟!
ز بس نور قندیل آن بارگاه
نماند او نامه کس، سیاه
ز بس نور آن صحن قدسی مکان
چو شمعی است جاروب آن آستان
بود صحن آن روضه عرش سای
حصار امانی ز قهر خدای
حصارش از آن گنبذ چون سپهر
درخشنده چون هاله ماه و مهر
بر گنبذش آسمان در نظر
نمایان چو فیروزه از تاج زر
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۷ - ز بهر طواف حریمی چنین
ز بهر طواف حریمی چنین
قدم ساخت از سر شهنشاه دین
چو خود را در آن آستان جای داد
امیدش لب از بهر رخصت گشاد
طلب کرد خاک که درش سوی خویش
زمین سایی در گهش برد پیش
سرشکش ز خوشحالی اینچنین
غبار رهش پاک کرد از جبین
بتحسین آن عزم بدخواه کاه
غبار درش کرد روبوس شاه
ز بهر بغل گیریش بی مجاز
شد از دوره گنبذ آغوش باز
بدلداریش از غم روز کین
لب سجده بوسید شه را جبین
در آن روضه چون شد برای نماز
دو تا گشت و قامت برافراخت باز
شه انس و جن، قبله روزگار
بر افلاک سودش سر افتخار
علم دادش از قامت افراختن
کمر بستش از قد دوتا ساختش
ز توفیق، تعویذ بازوش کرد
ز فیض ضریحش، زره پوش کرد
ز هر دست برداشت در دعا
بدادش یکی تیغ کشورگشا
چو شد حاجی روضه بوالحسن
نمودش ادب راه بیرون شدن
از آن روضه آمد برون شهریار
به جان فیض بخش و به دل کامگار
از آن خاک تشریف فیضش ببر
وز آن سجده اش تاج شاهی بسر
از آنجا دگر روی برده نهاد
از آن آستان پشت بر کوه داد
مسخر چو شد ملک فیضی چنان
به تسخیر ملک دگر شد روان
دگر باره از لشکر پر شکوه
سراسر چو دریا شد آن دشت و کوه
قدم ساخت از سر شهنشاه دین
چو خود را در آن آستان جای داد
امیدش لب از بهر رخصت گشاد
طلب کرد خاک که درش سوی خویش
زمین سایی در گهش برد پیش
سرشکش ز خوشحالی اینچنین
غبار رهش پاک کرد از جبین
بتحسین آن عزم بدخواه کاه
غبار درش کرد روبوس شاه
ز بهر بغل گیریش بی مجاز
شد از دوره گنبذ آغوش باز
بدلداریش از غم روز کین
لب سجده بوسید شه را جبین
در آن روضه چون شد برای نماز
دو تا گشت و قامت برافراخت باز
شه انس و جن، قبله روزگار
بر افلاک سودش سر افتخار
علم دادش از قامت افراختن
کمر بستش از قد دوتا ساختش
ز توفیق، تعویذ بازوش کرد
ز فیض ضریحش، زره پوش کرد
ز هر دست برداشت در دعا
بدادش یکی تیغ کشورگشا
چو شد حاجی روضه بوالحسن
نمودش ادب راه بیرون شدن
از آن روضه آمد برون شهریار
به جان فیض بخش و به دل کامگار
از آن خاک تشریف فیضش ببر
وز آن سجده اش تاج شاهی بسر
از آنجا دگر روی برده نهاد
از آن آستان پشت بر کوه داد
مسخر چو شد ملک فیضی چنان
به تسخیر ملک دگر شد روان
دگر باره از لشکر پر شکوه
سراسر چو دریا شد آن دشت و کوه
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۸ - وزآن سو چو شیبانی بدگهر
وزآن سو چو شیبانی بدگهر
شنید این خبرهای وحشت اثر
زاندیشه لرزید بر خود چنان
که ویران شدش خانه عمر از آن
چنان بدلش زد قفا آن خبر
که افتاد از آن تاج هوشش زسر
ره مرو بگرفت از ترس، پیش
گریزان شد از بیم چو رنگ خویش
ز اندیشه تیغ خونریز شاه
شدش قلعه مرو، آرامگاه
بلی مهر چون برگشاید لوا
کند سایه در پشت دیوار جا
نمودند القصه مردان کار
زهر جانبی رخنه ها استوار
بسی محکم آن برج و آن باره شد
سپه چون شرر، قلعه چون خاره شد
بدینگونه بودند تا چند روز
خبر شد که آمد شه خصم سوز
دل شاه ترکان از آن گشت ریش
دلیران خود را طلب کرد پیش
زهر سو در گفت و گو باز کرد
ره مصلحت بینی آغاز کرد
که اینک رسید آفت کشت زیست
چه گویید و تدبیر این کار چیست؟!
بگفتند کای خسرو نامدار
چه حاصل دهد بودن این حصار؟!
چو رو آورد پشت ایران زمین
نپاید برش قلعه آهنین
گر این قلعه از محکمی خیبر است
شه از نسل شیرخدا حیدر است
در این قلعه بودن نه ما را رواست
که این قلعه زندان جولان ماست
سپاهی ز ترکان تشنه بخون
از این قلعه باید فرستی برون
که بندند با آب شمشیر کین
سر راه بر شاه ایران زمین
که با دیده جوهر تیغها
به بینیم شاید رخ مدعا
برین یافت چون رای ایشان قرار
سپاهی چو اندوه خود بیشمار
همه نامداران جنگ آزما
همه شیر صولت، همه اژدها
همه تند خویان بیرحم دل
همه جنگ جویان از جان گسل
همه، غره بر زور بازوی خویش
همه، آتش از تندی خوی خویش
ز بس باد نخوت بسر بودشان
حباب است گفتی کله خودشان
از آن قلعه بردشت کین تاختند
علم از رگ گردن افراختند
که ناگاه پیدا شد از گرد غم
صفی صور طبل قیامت علم
ظفر، پرچم رایت عزمشان
اجل، تیزی خنجر رزمشان
ز حشمت، نگهبانشان از ملک
ز عزت، سر گردشان بر فلک
همه تیغ وش، جان ستان، کینه خواه
شده قبضه سان یکسر آهن کلاه
زره، جوهر خویشتن بودشان
ز سرسختی خود، کله خودشان
سپهدار آن لشکر، اقبال شاه
صف آرا، بزرگی و اجلال شاه
به هم چون رسیدند آن هر دو فوج
رساندند نام دلیری به اوج
دو لشکر بهم حمله آور شدند
دو غوغا بهم شور محشر شدند
ز باریدن تیر و تیغ یلان
شد از هر طرف جوی خونی روان
چو شد روشن از برق شمشیر تیز
به ترکان در آن گرد، راه گریز
عنان سوی آن راه بر تافتند
دوان جانب قلعه بشتافتند
گرفتند از تیر بیرحم کیش
سپر بر رخ خویش از پشت خویش
دلیران و گردان ایرانیان
اجل سان زدنبال ایشان دوان
چو ترکان بدان قلعه داخل شدند
از آن بحر پرخون بساحل شدند
برون حصار آن شه کامیاب
فرود آمد از باد پای شتاب
روان چتر و خرگاه آراستند
بخدمت ستونها بپا خاستند
ز اقبال آن شاه فرخ لقا
شدش دامن خیمه بال هما
طنابی ز هرسوی آن بارگاه
چو دست دلیران و دامان شاه
به پا خاست زآن لشکر بی حساب
بسی خیمه ها چون ز دریا حباب
به هرسو طنابی ز خرگاه ها
نمایان چو از کوهها راه ها
گذر کرد چندان طناب از طناب
که ره بست بر تابش آفتاب
در آن خیمه ها لشکر بیشمار
چراغ ته دامن روزگار
ز دامان خرگاه زرین طناب
پراگنده شد آتش آفتاب
شد از سوز تب لرزه آن حصار
لب خندق از خیمه تبخاله زار
چو خورشید تابنده روز دگر
ز بالین کهسار برداشت سر
بنظاره رزم، زال سپهر
گرفت ابرو صبح از چشم مهر
دگر بار ترکان برون تاختند
لوای نگونساری افراختند
بفرمود آن شاه دشمن گداز
سپه را بخونریزی خصم، باز
دگر شعله تیغ ها شد بلند
دگر ره سر خصم شد چون سپند
دگر بار از بیم تیغ یلان
سوی قلعه گشتند ترکان دوان
ز هر سو دلیران آرام سوز
چنین رزم جستند، تا هفت روز
شنید این خبرهای وحشت اثر
زاندیشه لرزید بر خود چنان
که ویران شدش خانه عمر از آن
چنان بدلش زد قفا آن خبر
که افتاد از آن تاج هوشش زسر
ره مرو بگرفت از ترس، پیش
گریزان شد از بیم چو رنگ خویش
ز اندیشه تیغ خونریز شاه
شدش قلعه مرو، آرامگاه
بلی مهر چون برگشاید لوا
کند سایه در پشت دیوار جا
نمودند القصه مردان کار
زهر جانبی رخنه ها استوار
بسی محکم آن برج و آن باره شد
سپه چون شرر، قلعه چون خاره شد
بدینگونه بودند تا چند روز
خبر شد که آمد شه خصم سوز
دل شاه ترکان از آن گشت ریش
دلیران خود را طلب کرد پیش
زهر سو در گفت و گو باز کرد
ره مصلحت بینی آغاز کرد
که اینک رسید آفت کشت زیست
چه گویید و تدبیر این کار چیست؟!
بگفتند کای خسرو نامدار
چه حاصل دهد بودن این حصار؟!
چو رو آورد پشت ایران زمین
نپاید برش قلعه آهنین
گر این قلعه از محکمی خیبر است
شه از نسل شیرخدا حیدر است
در این قلعه بودن نه ما را رواست
که این قلعه زندان جولان ماست
سپاهی ز ترکان تشنه بخون
از این قلعه باید فرستی برون
که بندند با آب شمشیر کین
سر راه بر شاه ایران زمین
که با دیده جوهر تیغها
به بینیم شاید رخ مدعا
برین یافت چون رای ایشان قرار
سپاهی چو اندوه خود بیشمار
همه نامداران جنگ آزما
همه شیر صولت، همه اژدها
همه تند خویان بیرحم دل
همه جنگ جویان از جان گسل
همه، غره بر زور بازوی خویش
همه، آتش از تندی خوی خویش
ز بس باد نخوت بسر بودشان
حباب است گفتی کله خودشان
از آن قلعه بردشت کین تاختند
علم از رگ گردن افراختند
که ناگاه پیدا شد از گرد غم
صفی صور طبل قیامت علم
ظفر، پرچم رایت عزمشان
اجل، تیزی خنجر رزمشان
ز حشمت، نگهبانشان از ملک
ز عزت، سر گردشان بر فلک
همه تیغ وش، جان ستان، کینه خواه
شده قبضه سان یکسر آهن کلاه
زره، جوهر خویشتن بودشان
ز سرسختی خود، کله خودشان
سپهدار آن لشکر، اقبال شاه
صف آرا، بزرگی و اجلال شاه
به هم چون رسیدند آن هر دو فوج
رساندند نام دلیری به اوج
دو لشکر بهم حمله آور شدند
دو غوغا بهم شور محشر شدند
ز باریدن تیر و تیغ یلان
شد از هر طرف جوی خونی روان
چو شد روشن از برق شمشیر تیز
به ترکان در آن گرد، راه گریز
عنان سوی آن راه بر تافتند
دوان جانب قلعه بشتافتند
گرفتند از تیر بیرحم کیش
سپر بر رخ خویش از پشت خویش
دلیران و گردان ایرانیان
اجل سان زدنبال ایشان دوان
چو ترکان بدان قلعه داخل شدند
از آن بحر پرخون بساحل شدند
برون حصار آن شه کامیاب
فرود آمد از باد پای شتاب
روان چتر و خرگاه آراستند
بخدمت ستونها بپا خاستند
ز اقبال آن شاه فرخ لقا
شدش دامن خیمه بال هما
طنابی ز هرسوی آن بارگاه
چو دست دلیران و دامان شاه
به پا خاست زآن لشکر بی حساب
بسی خیمه ها چون ز دریا حباب
به هرسو طنابی ز خرگاه ها
نمایان چو از کوهها راه ها
گذر کرد چندان طناب از طناب
که ره بست بر تابش آفتاب
در آن خیمه ها لشکر بیشمار
چراغ ته دامن روزگار
ز دامان خرگاه زرین طناب
پراگنده شد آتش آفتاب
شد از سوز تب لرزه آن حصار
لب خندق از خیمه تبخاله زار
چو خورشید تابنده روز دگر
ز بالین کهسار برداشت سر
بنظاره رزم، زال سپهر
گرفت ابرو صبح از چشم مهر
دگر بار ترکان برون تاختند
لوای نگونساری افراختند
بفرمود آن شاه دشمن گداز
سپه را بخونریزی خصم، باز
دگر شعله تیغ ها شد بلند
دگر ره سر خصم شد چون سپند
دگر بار از بیم تیغ یلان
سوی قلعه گشتند ترکان دوان
ز هر سو دلیران آرام سوز
چنین رزم جستند، تا هفت روز
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۹ - چنین گفت شاه فلک اقتدار
چنین گفت شاه فلک اقتدار
بگردان دانا دل هوشیار
که از بیم شمشیر آیینه گون
از این قلعه شیبک نیاید برون
به تسخیر این قلعه پرداختن
بود کار را دور انداختن
نباشد پی قتل این نابکار
شتاب مرا طاقت انتظار
چنین کرده بر خاطر من خطور
که یک منزل از قلعه گردیم دور
که شاید شود شیبک بدگمان
ز دنبال بهر تعاقب روان
ز برگشتن آنگاه قیدش کنیم
باین تیر قیقاج صیدش کنیم
از این پس نشستن برآریم کام
ز پا پس کشیدن، کند صید دام
از این رفتن و آمدن عار نیست
که بی جزر و مد، بحر ز خار نیست
بفرمود پس خسرو دین پناه
کز آن جای خیزند یکسر سپاه
به فرمان شاه آن سپاه غیور
نشستند یک منزل از قلعه دور
چو آگاه شد شیبک نابکار
گمانش که شه کرده از وی فرار!
امیدش دگر قد کشید از سرور
ببالید ز آماس باد غرور
دمی چون شب غم ازو رخ نهفت
بسان گل صبح کاذب شکفت
شکفتن دل از رفتن آن جناب
چو نیلوفر از دوری آفتاب
ندانست که ناخردمند دون
که خورشید از رفتن آید برون
برون تاخت آن گاه خود با سپاه
ز بهر تعاقب ز دنبال شاه
سمند شتاب اجل زیرران
ربودش ز دست تأمل عنان
نمود از سیه بختی خود شتاب
چو شام سیاه از پی آفتاب
شتابان بدینگونه میرفت راه
که ناگاه برخورد اقبال شاه
روان در رکابش چو فتح و ظفر
سپاهی اجل خوی نصرت اثر
سپاهی کمین گیر و دشمن شکار
نظر عاجز حدشان چون شمار
سپاهی کمین گیر و دشمن شکار
نظر عاجز حدشان چون شمار
ز سر مستی کبر هشیار شد
ز غوغای آن حشر بیدار شد
نبودش در آن کینه دست ستیز
نبودش از آن فتنه پای گریز
ز سستی چو برداشت دست از حیات
بناچار افشرد پای ثبات
وزین سوی فرمود شاه گزین
که سازند نام آوران ساز کین
نقیبان لشکر صف آراستند
علم ها بکین خواستن خاستند
بهر سو صفی راست شد جابجا
چه صف خاست موجی ز بحر بلا
ز بس جوهر مرد بود آشکار
صف جنگ شد تیغ جوهر قطار
صف از نیزه چون شانه دندانه شد
وز آن طره فتنه ها شانه شد
سنان ها به دیوار صف خار بست
به گردان فرو بسته راه شکست
خروش دهل ها برآمد ز جای
به مرگ امان، ناله برداشت نای
ز کوس و دهل گنبذ آبنوس
پرآواز گردید مانند کوس
ز آواز اسبان گردون شتاب
گریزان شد از دیده فتنه خواب
سواران ز بس برهم افشرده تنگ
به خون ریختن گشته دلها چو سنگ
زره مرد کین را در آن تنگنا
بتن کرد چون جوهر تیغ، جا
در آن تنگنای قیامت خروش
ندانم چه سان آمدی خون بجوش
ز جوش سپه بسکه جا تنگ شد
نفس در بدن ها رگ سنگ شد
نه تنگ آنچنان عرصه آن ستیز
که در خاطر مرد، گردد گریز
خزیدند از بسکه در یکدگر
یلان را بکف گرزها شد تبر
زکین جوهر تیغ زهر آبدار
فشرده بهم همچو دندان مار
ز جوشیدن مغز سرها ز قهر
کله خودها، شد قدح های زهر
ز غیرت بسی داشتی مردکار
ز لرزیدن نیزه خویش، عار
چنان راست شد بر تن کینه جوی
که مژگان چشم زره گشت موی
نکردی در آن عرصه از پردلان
به دشمن کسی پشت غیر از کمان
زهر سو مگر نیزه یی گشت راست
جهان را ز کین مو بر اندام خاست
تو گفتی ز صف های مردان کار
که چین بر جبین زد مگر روزگار
ز گرمی در آن دشت پرشور و شر
عرق شست چین از جبین سپر
عجب کاسه بازی است دوران که کرد
سپر کاسه مهره پشت مرد
ز میدان یکی سفره دوران گشود
که سر کاسه اش بود و، سرپوش خود
در این مطبخ از آتش آفتاب
نفس در بدن گشته سیخ کباب
هوا شد چنان گرم از انقلاب
که چون اشک شمع از سنان ریخت آب
نشد آنچنان مضطرب، روزگار
که با خود دهد مرگ را کس قرار
شد از اضطراب آب پیکان مرد
چو اشکی که در چشم گردد ز درد
طلب کرد جوشن شه کامران
سبک شد چو آتش در آهن نهان
زره چون به بر کرد آن رزمساز
بر او دیده ها چون زره ماند باز
چو چار آینه بست در کارزار
به نظاره شد چشم گردون چهار
حمایل نمود اژدها پیکری
به خونریزی، آهن دلی کافری
از او ریختی سر، گه کارزار
به نوعی که از شعله ریزد شرار
به فرمان خونریزی خصم شاه
زهر جوهرش بود چشمی براه
ز تار صف دشمن آن پرهنر
گشودی چو ناخن گره های سر
سراپای بر آتش فتنه، دم
پی کینه جویی قدش گشته خم
به زهری شدی از نیام آشکار
که افگندی از بیم آن پوست مار
چو افعی، ولیکن سراپای، نیش
نهنگی زده غوطه در آب خویش
در او موج جوهر دقیق و جلیل
زده قوم موسی است بر رود نیل
کمانش کز آن خصم بیچاره بود
براو زه ز سختی رگ خاره بود
بزد بر میان آبگون دشنه یی
پر آبی، بخون عدو تشنه یی
نظر کرده شد ناوکش از کمان
کمر بسته شد خنجرش از میان
ز دستش کمان دست و بازو گشاد
ز کتفش سپر پشت بر کوه داد
مسلح چو شد شاه با عدل و داد
طلب کرد پس اسب تازی نژاد
بگردان دانا دل هوشیار
که از بیم شمشیر آیینه گون
از این قلعه شیبک نیاید برون
به تسخیر این قلعه پرداختن
بود کار را دور انداختن
نباشد پی قتل این نابکار
شتاب مرا طاقت انتظار
چنین کرده بر خاطر من خطور
که یک منزل از قلعه گردیم دور
که شاید شود شیبک بدگمان
ز دنبال بهر تعاقب روان
ز برگشتن آنگاه قیدش کنیم
باین تیر قیقاج صیدش کنیم
از این پس نشستن برآریم کام
ز پا پس کشیدن، کند صید دام
از این رفتن و آمدن عار نیست
که بی جزر و مد، بحر ز خار نیست
بفرمود پس خسرو دین پناه
کز آن جای خیزند یکسر سپاه
به فرمان شاه آن سپاه غیور
نشستند یک منزل از قلعه دور
چو آگاه شد شیبک نابکار
گمانش که شه کرده از وی فرار!
امیدش دگر قد کشید از سرور
ببالید ز آماس باد غرور
دمی چون شب غم ازو رخ نهفت
بسان گل صبح کاذب شکفت
شکفتن دل از رفتن آن جناب
چو نیلوفر از دوری آفتاب
ندانست که ناخردمند دون
که خورشید از رفتن آید برون
برون تاخت آن گاه خود با سپاه
ز بهر تعاقب ز دنبال شاه
سمند شتاب اجل زیرران
ربودش ز دست تأمل عنان
نمود از سیه بختی خود شتاب
چو شام سیاه از پی آفتاب
شتابان بدینگونه میرفت راه
که ناگاه برخورد اقبال شاه
روان در رکابش چو فتح و ظفر
سپاهی اجل خوی نصرت اثر
سپاهی کمین گیر و دشمن شکار
نظر عاجز حدشان چون شمار
سپاهی کمین گیر و دشمن شکار
نظر عاجز حدشان چون شمار
ز سر مستی کبر هشیار شد
ز غوغای آن حشر بیدار شد
نبودش در آن کینه دست ستیز
نبودش از آن فتنه پای گریز
ز سستی چو برداشت دست از حیات
بناچار افشرد پای ثبات
وزین سوی فرمود شاه گزین
که سازند نام آوران ساز کین
نقیبان لشکر صف آراستند
علم ها بکین خواستن خاستند
بهر سو صفی راست شد جابجا
چه صف خاست موجی ز بحر بلا
ز بس جوهر مرد بود آشکار
صف جنگ شد تیغ جوهر قطار
صف از نیزه چون شانه دندانه شد
وز آن طره فتنه ها شانه شد
سنان ها به دیوار صف خار بست
به گردان فرو بسته راه شکست
خروش دهل ها برآمد ز جای
به مرگ امان، ناله برداشت نای
ز کوس و دهل گنبذ آبنوس
پرآواز گردید مانند کوس
ز آواز اسبان گردون شتاب
گریزان شد از دیده فتنه خواب
سواران ز بس برهم افشرده تنگ
به خون ریختن گشته دلها چو سنگ
زره مرد کین را در آن تنگنا
بتن کرد چون جوهر تیغ، جا
در آن تنگنای قیامت خروش
ندانم چه سان آمدی خون بجوش
ز جوش سپه بسکه جا تنگ شد
نفس در بدن ها رگ سنگ شد
نه تنگ آنچنان عرصه آن ستیز
که در خاطر مرد، گردد گریز
خزیدند از بسکه در یکدگر
یلان را بکف گرزها شد تبر
زکین جوهر تیغ زهر آبدار
فشرده بهم همچو دندان مار
ز جوشیدن مغز سرها ز قهر
کله خودها، شد قدح های زهر
ز غیرت بسی داشتی مردکار
ز لرزیدن نیزه خویش، عار
چنان راست شد بر تن کینه جوی
که مژگان چشم زره گشت موی
نکردی در آن عرصه از پردلان
به دشمن کسی پشت غیر از کمان
زهر سو مگر نیزه یی گشت راست
جهان را ز کین مو بر اندام خاست
تو گفتی ز صف های مردان کار
که چین بر جبین زد مگر روزگار
ز گرمی در آن دشت پرشور و شر
عرق شست چین از جبین سپر
عجب کاسه بازی است دوران که کرد
سپر کاسه مهره پشت مرد
ز میدان یکی سفره دوران گشود
که سر کاسه اش بود و، سرپوش خود
در این مطبخ از آتش آفتاب
نفس در بدن گشته سیخ کباب
هوا شد چنان گرم از انقلاب
که چون اشک شمع از سنان ریخت آب
نشد آنچنان مضطرب، روزگار
که با خود دهد مرگ را کس قرار
شد از اضطراب آب پیکان مرد
چو اشکی که در چشم گردد ز درد
طلب کرد جوشن شه کامران
سبک شد چو آتش در آهن نهان
زره چون به بر کرد آن رزمساز
بر او دیده ها چون زره ماند باز
چو چار آینه بست در کارزار
به نظاره شد چشم گردون چهار
حمایل نمود اژدها پیکری
به خونریزی، آهن دلی کافری
از او ریختی سر، گه کارزار
به نوعی که از شعله ریزد شرار
به فرمان خونریزی خصم شاه
زهر جوهرش بود چشمی براه
ز تار صف دشمن آن پرهنر
گشودی چو ناخن گره های سر
سراپای بر آتش فتنه، دم
پی کینه جویی قدش گشته خم
به زهری شدی از نیام آشکار
که افگندی از بیم آن پوست مار
چو افعی، ولیکن سراپای، نیش
نهنگی زده غوطه در آب خویش
در او موج جوهر دقیق و جلیل
زده قوم موسی است بر رود نیل
کمانش کز آن خصم بیچاره بود
براو زه ز سختی رگ خاره بود
بزد بر میان آبگون دشنه یی
پر آبی، بخون عدو تشنه یی
نظر کرده شد ناوکش از کمان
کمر بسته شد خنجرش از میان
ز دستش کمان دست و بازو گشاد
ز کتفش سپر پشت بر کوه داد
مسلح چو شد شاه با عدل و داد
طلب کرد پس اسب تازی نژاد
واعظ قزوینی : مثنویات
شماره ۱۰ - کشیدند گردون تکی با شکوه
کشیدند گردون تکی با شکوه
چو خورشید یکسان برش دشت و کوه
شدی با سمند دعا همعنان
جهاندیش اگر بر تل آسمان
بر تندیش هفت چرخ دوتا
چو کهسار در پیش پای صدا
چنان میتراوید از آن پرشکوه
دویدن، که سیلاب از اندام کوه
خرامی ز هر عضو او آشکار
چو خوش رفتن کبک در کوهسار
ز جا جستنش از میان یلان
سبک چون غریو تماشاییان
ز بس بود صرصر تک و گرم پو
ندانم عرق چون نشستی بر او؟!
نبود آن قدر گرم در رهروی
که رنگ حنایش کند همرهی
برون جستی از حلقه دشمنان
بدانسان که از چنبر دف، فغان
نه چندان ادا فهم در وقت کار
که خواهد عنان جز خیال سوار
نه چندان گرامی ز ارزندگی
که تازد کسش از پی زندگی
به تن کوه، آن سرکش تندخو
نمایان عنان چو رگ کوه از او
به رفتن چو خورشید و مه، لیک رام
به گشتن چو گردون، ولیکن بکام
ز تیر نگاه بتان تیز تر
ز رنگ اسیران سبک خیز تر
ز زلف بتان کاکلش بود به
چو ابروی خوبان، دمش با گره
ندانم چه سان یال او دیده است
که بر خویشتن زلف پیچیده است؟!
ز دنبال آهو بوقت شکار
چو دل از پی چشم بیمار یار
چو کاکل فشان گشتی آن پرشکوه
تو گفتی که روییده سنبل ز کوه
رکاب از دو پهلوی آن گرم تک
نمایان چو خورشید و مه از فلک
نهاده گرانمایه زینی بر آن
چه زین گرانمایه؟ گنجی روان!
چه گنجی؟ کز آن باره رخشان شده
ز بس لعل، کوه بدخشان شده!
چه کوه بدخشان؟ که بحر هنر
براو زین بسان صدف پر گهر!
کشیدند اسبی چنین گرم تک
براو شاه شد چون دعا بر فلک
پی کینه جویی بر آتش نشست
ز بخشیدن خصم بر کوه جست
درآمد بزین چون شه مهر رای
در او کرد چون نور در دیده جای
چنان گرم خود را بمرکب گرفت
که از گرمیش خصم را تب گرفت
نبود آن قدر طاقت بودنش
که جوشن گرانی کند بر تنش
کشید آنگه آن شاه رستم نبرد
چو خورشید، تیغ و سپر پنجه کرد
چو خورشید شد تیغ آن کامگار
ز صبح غلاف سفید آشکار
چنان بر صف خصم زد خویش را
که فصاد بر رگ زند نیش را
چو رو بر صف نیزه داران نهاد
به نیزار گفتی که آتش فتاد
بهر جانبی مرکب حمله تاخت
بهر گام البرزی از گرز ساخت
بهر تیغ نخل حیاتی فگند
بهر خشت بنیاد عمری بکند
بهر نیزه در دهر نامی نگاشت
بهر چو به تیری نشانی گذاشت
بهر حلقه یی کز کمندی گشاد
سر دشمنی در فلاخن نهاد
یلان را چنان تیغ بر فرق زد
که بر کوه گفتی مگر برق زد
بسی را بتیغ و به خون و بگرد
بشست و کفن کرد و در خاک کرد
پس آنگه یلان مرکب انگیختند
چو صف های مژگان بهم ریختند
شد از گرد لشکر بمیدان جنگ
بلرزیدن بد دلان جای تنگ
ز گرد سواران مریخ خشم
گرفت آفتاب جهان تاب چشم
هوا شد چنان تیره از گرد غم
کز آن منخسف شد مه سرعلم
نخیزد چه سان گرد از آن انقلاب
که شد خانه زندگانی خراب
مگو خاسته گرد از آن دشت کین
ز بانگ یلان جسته از جا زمین
ز جوش سواران شمشیر زن
ندانم جدا چون شدی سر ز تن؟!
چو پیکان بهم کرده جا تیرها
چو جوهر به هم رفته شمشیرها!
به کف، تیغ خونریزی آغاز کرد
به مرگ بقا گریه را ساز کرد
چنان سیل خون لجه انگیز شد
که از جوی تیغ آب لبریز شد
تن از زخم شمشیر، صد جای بیش
گریبان زده چاک بر مرگ خویش
شده تشنه از بس به خون کسان
برون کرده خنجر زبان از دهان
ز تردستی تیغ ها در نبرد
نهان شد سپر در پس پشت مرد
چنان گرم شد ز آتش کین هوا
که گشتند عریان همه تیغ ها
روان بسکه از سر به پا خون شده
هر آزاده یی بید مجنون شده
ز بس رفته از دست مردان برون
سپر بود گرداب دریای خون
شد از سینه فانوس و شمع از سنان
ببستند آیین بازار جان
ز بس مغز سرها بدان در شده
سم مرکبان کاسه سر شده
کله خود از ضرب گرز و تبر
جرس وار پر پنبه از مغز سر
جهان جمله یک بحر خون مینمود
که گردابش از حلقه ناف بود
شد از گرزها زخم ها را دهان
چو دندان پر از ریزه استخوان
کله خود چون پسته خندان شده
سرسبز در خون نمایان شده
ز باد پر تیرهای خدنگ
شد از چهره ها برگریزان رنگ
ز خون دلیران ز آن کارزار
حنایی شد اوراق لیل و نهار
در آن بحر خون، تیغ آن کامیاب
چو موجی که تابد بر آن آفتاب
علم دست و، شمشیر آن جنگجو
برو پرچم از رنگ خون عدو
بدینگونه بود آتش رزم تیز
دلیران زهر سوی گرم ستیز
شد آخر ز خون خاک میدان چنان
که لغزید پای ثبات یلان
چو خورشید یکسان برش دشت و کوه
شدی با سمند دعا همعنان
جهاندیش اگر بر تل آسمان
بر تندیش هفت چرخ دوتا
چو کهسار در پیش پای صدا
چنان میتراوید از آن پرشکوه
دویدن، که سیلاب از اندام کوه
خرامی ز هر عضو او آشکار
چو خوش رفتن کبک در کوهسار
ز جا جستنش از میان یلان
سبک چون غریو تماشاییان
ز بس بود صرصر تک و گرم پو
ندانم عرق چون نشستی بر او؟!
نبود آن قدر گرم در رهروی
که رنگ حنایش کند همرهی
برون جستی از حلقه دشمنان
بدانسان که از چنبر دف، فغان
نه چندان ادا فهم در وقت کار
که خواهد عنان جز خیال سوار
نه چندان گرامی ز ارزندگی
که تازد کسش از پی زندگی
به تن کوه، آن سرکش تندخو
نمایان عنان چو رگ کوه از او
به رفتن چو خورشید و مه، لیک رام
به گشتن چو گردون، ولیکن بکام
ز تیر نگاه بتان تیز تر
ز رنگ اسیران سبک خیز تر
ز زلف بتان کاکلش بود به
چو ابروی خوبان، دمش با گره
ندانم چه سان یال او دیده است
که بر خویشتن زلف پیچیده است؟!
ز دنبال آهو بوقت شکار
چو دل از پی چشم بیمار یار
چو کاکل فشان گشتی آن پرشکوه
تو گفتی که روییده سنبل ز کوه
رکاب از دو پهلوی آن گرم تک
نمایان چو خورشید و مه از فلک
نهاده گرانمایه زینی بر آن
چه زین گرانمایه؟ گنجی روان!
چه گنجی؟ کز آن باره رخشان شده
ز بس لعل، کوه بدخشان شده!
چه کوه بدخشان؟ که بحر هنر
براو زین بسان صدف پر گهر!
کشیدند اسبی چنین گرم تک
براو شاه شد چون دعا بر فلک
پی کینه جویی بر آتش نشست
ز بخشیدن خصم بر کوه جست
درآمد بزین چون شه مهر رای
در او کرد چون نور در دیده جای
چنان گرم خود را بمرکب گرفت
که از گرمیش خصم را تب گرفت
نبود آن قدر طاقت بودنش
که جوشن گرانی کند بر تنش
کشید آنگه آن شاه رستم نبرد
چو خورشید، تیغ و سپر پنجه کرد
چو خورشید شد تیغ آن کامگار
ز صبح غلاف سفید آشکار
چنان بر صف خصم زد خویش را
که فصاد بر رگ زند نیش را
چو رو بر صف نیزه داران نهاد
به نیزار گفتی که آتش فتاد
بهر جانبی مرکب حمله تاخت
بهر گام البرزی از گرز ساخت
بهر تیغ نخل حیاتی فگند
بهر خشت بنیاد عمری بکند
بهر نیزه در دهر نامی نگاشت
بهر چو به تیری نشانی گذاشت
بهر حلقه یی کز کمندی گشاد
سر دشمنی در فلاخن نهاد
یلان را چنان تیغ بر فرق زد
که بر کوه گفتی مگر برق زد
بسی را بتیغ و به خون و بگرد
بشست و کفن کرد و در خاک کرد
پس آنگه یلان مرکب انگیختند
چو صف های مژگان بهم ریختند
شد از گرد لشکر بمیدان جنگ
بلرزیدن بد دلان جای تنگ
ز گرد سواران مریخ خشم
گرفت آفتاب جهان تاب چشم
هوا شد چنان تیره از گرد غم
کز آن منخسف شد مه سرعلم
نخیزد چه سان گرد از آن انقلاب
که شد خانه زندگانی خراب
مگو خاسته گرد از آن دشت کین
ز بانگ یلان جسته از جا زمین
ز جوش سواران شمشیر زن
ندانم جدا چون شدی سر ز تن؟!
چو پیکان بهم کرده جا تیرها
چو جوهر به هم رفته شمشیرها!
به کف، تیغ خونریزی آغاز کرد
به مرگ بقا گریه را ساز کرد
چنان سیل خون لجه انگیز شد
که از جوی تیغ آب لبریز شد
تن از زخم شمشیر، صد جای بیش
گریبان زده چاک بر مرگ خویش
شده تشنه از بس به خون کسان
برون کرده خنجر زبان از دهان
ز تردستی تیغ ها در نبرد
نهان شد سپر در پس پشت مرد
چنان گرم شد ز آتش کین هوا
که گشتند عریان همه تیغ ها
روان بسکه از سر به پا خون شده
هر آزاده یی بید مجنون شده
ز بس رفته از دست مردان برون
سپر بود گرداب دریای خون
شد از سینه فانوس و شمع از سنان
ببستند آیین بازار جان
ز بس مغز سرها بدان در شده
سم مرکبان کاسه سر شده
کله خود از ضرب گرز و تبر
جرس وار پر پنبه از مغز سر
جهان جمله یک بحر خون مینمود
که گردابش از حلقه ناف بود
شد از گرزها زخم ها را دهان
چو دندان پر از ریزه استخوان
کله خود چون پسته خندان شده
سرسبز در خون نمایان شده
ز باد پر تیرهای خدنگ
شد از چهره ها برگریزان رنگ
ز خون دلیران ز آن کارزار
حنایی شد اوراق لیل و نهار
در آن بحر خون، تیغ آن کامیاب
چو موجی که تابد بر آن آفتاب
علم دست و، شمشیر آن جنگجو
برو پرچم از رنگ خون عدو
بدینگونه بود آتش رزم تیز
دلیران زهر سوی گرم ستیز
شد آخر ز خون خاک میدان چنان
که لغزید پای ثبات یلان