تعداد ۶۳۳۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۹۷ - به صورت هر چه بینی، نقش برآب است در معنی
به صورت هر چه بینی، نقش برآب است در معنی
نگاه خرده بینان، پرده ی خواب است در معنی
زبون در کارگاه صورت افتد، مرد روشندل
کتان می گردد اینجا هر چه مهتاب است در معنی
به دیبای بساط صورت آرایان، منه پهلو
که فرش بوریای فقر، سنجاب است در معنی
عجب نبود، به گوش اهل صورت گر نیامیزد
دهانم درج گوهرهای نایاب است در معنی
چه باک ار خشک خیزد چون گهر، لفظی ز بحر دل
حزین ،از جوی کلکم، نکته سیراب است در معنی
نگاه خرده بینان، پرده ی خواب است در معنی
زبون در کارگاه صورت افتد، مرد روشندل
کتان می گردد اینجا هر چه مهتاب است در معنی
به دیبای بساط صورت آرایان، منه پهلو
که فرش بوریای فقر، سنجاب است در معنی
عجب نبود، به گوش اهل صورت گر نیامیزد
دهانم درج گوهرهای نایاب است در معنی
چه باک ار خشک خیزد چون گهر، لفظی ز بحر دل
حزین ،از جوی کلکم، نکته سیراب است در معنی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۹۹ - کند خون دل من، چشم تر را خانه آرایی
کند خون دل من، چشم تر را خانه آرایی
که دیگر می کند بهتر ز می، پیمانه آرایی؟
چراغانی ز داغت، رخنه های سینه ام دارد
کند شبها دل دیوانه ام، ویرانه آرایی
به گوشت در نمی آید، حدیث نکته پردازان
کنند از قصهٔ زلفت، مگر افسانه آرایی
به اخلاص محبّت، رونق دل را حوالت کن
نیاز برهمن، بهتر کند بتخانه آرایی
حزین ، از کلفت دل خاطرم خشنود می باشد
کند گرد یتیمی، گوهر یک دانه آرایی
که دیگر می کند بهتر ز می، پیمانه آرایی؟
چراغانی ز داغت، رخنه های سینه ام دارد
کند شبها دل دیوانه ام، ویرانه آرایی
به گوشت در نمی آید، حدیث نکته پردازان
کنند از قصهٔ زلفت، مگر افسانه آرایی
به اخلاص محبّت، رونق دل را حوالت کن
نیاز برهمن، بهتر کند بتخانه آرایی
حزین ، از کلفت دل خاطرم خشنود می باشد
کند گرد یتیمی، گوهر یک دانه آرایی
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰۱ - نمی دانم تو بی پروا نگاه، از دل چه می خواهی؟
نمی دانم تو بی پروا نگاه، از دل چه می خواهی؟
نثارت کرد جان را، دیگر از بسمل چه می خواهی؟
چه منتها ز تیغ اوست، برگردن، شهیدان را
تو ای خون بحل، از دامن قاتل چه می خواهی؟
برون از حیهٔ عقل است، کار قبض و بسط دل
شکستی ناخن، از این عقدهٔ مشکل چه می خواهی؟
ز کف سرگشتگی، مشت غبار جسم نگذارد
ازین ریگ روان، آسایش منزل چه می خواهی؟
شرارآسا برافشان، بی تامل خردهٔ جان را
به این کم فرصتی، از عمر مستعجل چه می خواهی؟
به از دل، جلوه گاهی در دو عالم نیست لیلی را
تو ای مجنون صحراگرد، از محمل چه می خواهی؟
چه فهمد جان نابینا، ز دفترهای لاطایل؟
ز اوراق پریشان خود ای جاهل چه می خواهی؟
دل آزاده باید، زاد این ره، بر میان بستن
اگر مرد حقی، از عالم باطل چه می خواهی؟
در دلها بود حاجت روای عالمی، امّا
در دل گفته اند، از مهره های گل چه می خواهی؟
به جز حسرت که خرمنهاست خاک شوره زاران را
ز تخم افشانی دنیای بی حاصل چه می خواهی؟
دل دنیاپرستان، از طمع خالی نمی باشد
به عالم، چشم سیر از کاسهٔ سائل چه می خواهی؟
محیط حرص را، سعیت، نیارد مرد میدان شد
ز دست و پا زدن در بحر بی ساحل چه می خواهی؟
چو گرگ افتاده ای در پوستین یوسفان تا کی؟
ز جان پاک آگاهان، تو ای غافل چه می خواهی؟
دهان شیرین بود، آلودگی تا با شکر دارد
به جز کام هوس، از لذت عاجل چه می خواهی؟
حزین از شعله رخساری ست، بی تابی سپندت را
به غیر از سوختن، زین آتشین محفل چه می خواهی؟
نثارت کرد جان را، دیگر از بسمل چه می خواهی؟
چه منتها ز تیغ اوست، برگردن، شهیدان را
تو ای خون بحل، از دامن قاتل چه می خواهی؟
برون از حیهٔ عقل است، کار قبض و بسط دل
شکستی ناخن، از این عقدهٔ مشکل چه می خواهی؟
ز کف سرگشتگی، مشت غبار جسم نگذارد
ازین ریگ روان، آسایش منزل چه می خواهی؟
شرارآسا برافشان، بی تامل خردهٔ جان را
به این کم فرصتی، از عمر مستعجل چه می خواهی؟
به از دل، جلوه گاهی در دو عالم نیست لیلی را
تو ای مجنون صحراگرد، از محمل چه می خواهی؟
چه فهمد جان نابینا، ز دفترهای لاطایل؟
ز اوراق پریشان خود ای جاهل چه می خواهی؟
دل آزاده باید، زاد این ره، بر میان بستن
اگر مرد حقی، از عالم باطل چه می خواهی؟
در دلها بود حاجت روای عالمی، امّا
در دل گفته اند، از مهره های گل چه می خواهی؟
به جز حسرت که خرمنهاست خاک شوره زاران را
ز تخم افشانی دنیای بی حاصل چه می خواهی؟
دل دنیاپرستان، از طمع خالی نمی باشد
به عالم، چشم سیر از کاسهٔ سائل چه می خواهی؟
محیط حرص را، سعیت، نیارد مرد میدان شد
ز دست و پا زدن در بحر بی ساحل چه می خواهی؟
چو گرگ افتاده ای در پوستین یوسفان تا کی؟
ز جان پاک آگاهان، تو ای غافل چه می خواهی؟
دهان شیرین بود، آلودگی تا با شکر دارد
به جز کام هوس، از لذت عاجل چه می خواهی؟
حزین از شعله رخساری ست، بی تابی سپندت را
به غیر از سوختن، زین آتشین محفل چه می خواهی؟
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰۶ - به دلهای دماغ آشفته، سنبل می کند کاری
به دلهای دماغ آشفته، سنبل می کند کاری
به ما شوریدگان، آن زلف و کاکل می کند کاری
دلم را در خروش آورده چون گل نوشخند او
نوازشهای آن رنگین تغافل، می کندکاری
شب از وجد نسیم، از خود نرفتم گر درین گلشن
به بوی صبحدم، گلبانگ بلبل می کند کاری
به غفلت توبه کردم از می و اکنون پشیمانم
خورد افسوس، هرکس بی تامّل می کند کاری
حزین از بوالفضولان، در غمش محروم تر مردم
مگو با ناز او صبر وتحمّل می کندکاری
به ما شوریدگان، آن زلف و کاکل می کند کاری
دلم را در خروش آورده چون گل نوشخند او
نوازشهای آن رنگین تغافل، می کندکاری
شب از وجد نسیم، از خود نرفتم گر درین گلشن
به بوی صبحدم، گلبانگ بلبل می کند کاری
به غفلت توبه کردم از می و اکنون پشیمانم
خورد افسوس، هرکس بی تامّل می کند کاری
حزین از بوالفضولان، در غمش محروم تر مردم
مگو با ناز او صبر وتحمّل می کندکاری
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۹۰۷ - به جان سوزی، نی کلک سخن ساز مرا دیدی
به جان سوزی، نی کلک سخن ساز مرا دیدی
به خاموشی نوای سینه پرداز مرا دیدی
پراندازد ملک، آنجا که من پروانگی کردم
به بال دل، رساییهای پرواز مرا دیدی
ز بیدادت به چنگ کاوش غم، سینه را دادم
به نالش، دلخراشیهای آواز مرا دیدی
به پای خویشتن می پرورد چون سایه طوبی را
لوای دولت فقر سرافراز مرا دیدی
حزین افسانه ام جادو دمان را مهر بر لب زد
به بزم گفتگوی عشق، اعجاز مرا دیدی
به خاموشی نوای سینه پرداز مرا دیدی
پراندازد ملک، آنجا که من پروانگی کردم
به بال دل، رساییهای پرواز مرا دیدی
ز بیدادت به چنگ کاوش غم، سینه را دادم
به نالش، دلخراشیهای آواز مرا دیدی
به پای خویشتن می پرورد چون سایه طوبی را
لوای دولت فقر سرافراز مرا دیدی
حزین افسانه ام جادو دمان را مهر بر لب زد
به بزم گفتگوی عشق، اعجاز مرا دیدی
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲۸ - در رثای پدر علامه اش طاب ثراه
سپهر از مرگت ای صاف حقیقت، بی صفا گشته
نمی ماند به سرکیفیتی، مینای خالی را
کشیدی تا ز من دست نوازش، ای چمن پیرا
مثل چون بید مجنون گشته ام، آشفته حالی را
تو در پیرانه سر رفتیّ و من هم در غمت پیرم
به حسرت می کنم هر لحظه یاد خردسالی را
نهان ای عرش رفعت، تا ندیدم در دل خاکت
ندانستم که پوشد خاک سافل، کوه عالی را
گسستی تا ز هم، شیرازهٔ ترکیب جسمانی
مثالی نیست در عالم، هوای بی مثالی را
به دل آه رسایی دارم از مجموعهٔ دانش
ز خاطر برده ام یکباره، مصرعهای حالی را
نمی ماند به سرکیفیتی، مینای خالی را
کشیدی تا ز من دست نوازش، ای چمن پیرا
مثل چون بید مجنون گشته ام، آشفته حالی را
تو در پیرانه سر رفتیّ و من هم در غمت پیرم
به حسرت می کنم هر لحظه یاد خردسالی را
نهان ای عرش رفعت، تا ندیدم در دل خاکت
ندانستم که پوشد خاک سافل، کوه عالی را
گسستی تا ز هم، شیرازهٔ ترکیب جسمانی
مثالی نیست در عالم، هوای بی مثالی را
به دل آه رسایی دارم از مجموعهٔ دانش
ز خاطر برده ام یکباره، مصرعهای حالی را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳ - دل نازک، پر از خون است و رسوا می کند ما را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۴ - سرشک لاله گون، رشک گلستان می کند ما را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰ - چنان افشاند چشمم، بی تو، اشک بی محابا را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۳ - می لعلی ز ساغر می کشم، تبخاله لب را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۴ - نمی داند دل آگاه، در دنیا فراغت را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۹ - گران جان می کند، تعظیم بی جا اهل دنیا را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۱ - به داغ عشق پروردم، بهار خاطر خود را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۳ - نبخشیدی به مگن یکبار، جام باده خود را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۴ - بهار خط، گل و می شد، نگاه فتنه مستش را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶ - کدامین دیده سازد سرمه، گرد جلوه گاهش را؟
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۷ - ادا سازد به خاموشی، لب او گفتگویش را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۲ - به پیری عشق سازد شوختر طبع جوانم را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۳ - علاج عقدهٔ دلتنگی، آسان است عاشق را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴ - از آن روزی که گم کردم، سراغ آرمیدن را