تعداد ۶۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - شوی هرجا دچار چشمش اظهار محبت کن
شوی هرجا دچار چشمش اظهار محبت کن
در این می‌خانه چون وارد شوی می نوش و عشرت کن
به هر حالت که باشد دستگیری کن ضعیفان را
رسی بر مشهد پروانه گر روزی زیارت کن
درآ غافل به تن هرگه که بینی رفته‌ام از خود
به جز مهر تو هر چیزی که در دل بود غارت کن
ز جوش کشتگان تیغ ناز خویش عالم را
ز جا برخیز و بنما جلوه‌ای برپا قیامت کن
ز هجرت مردم و یک‌ره مرا بر سر نمی‌آیی
به قربان سرت گردم بیا و ترک عادت کن
به تعمیر وجودم آب ده شمشیر ابرو را
چه شد عمری است ویران کرده‌ای یک‌دم عمارت کن
نمی‌گویم برون‌آ، یا بمان بی اختیار من
برو ای جان و جانان آنچه فرماید اطاعت کن
لباس زندگی را نیست آسایش اگر خواهی
روی چون در کفن تا می‌توانی خواب راحت کن
حضور قلب بتوان یافت قصاب از قناعت‌ها
تو را چون کرد بسمل باش تسلیم و قناعت کن
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۰ - سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از من
سراپایم چمن شد بس گل حسرت دمید از من
چه رنگارنگ گل‌هایی توان هر روز چید از من
برون شد روشنایی از نظر تا رفت آن دلبر
تهی شد قالب از روح و روان تا پا کشید از من
قدم خم شد چو ابرو تا ز دل برگشت مژگانش
به جای اشک خون بارید چشمم تا بُرید از من
ندارد مهر، گویا کین بود در مذهب خوبان
وگرنه جز محبت حرف دیگر کی شنید از من
ندارم جنس نایابی که ترسم رایگان گردد
به صد جان کی غمش را می‌تواند کس خرید از من
به قربان تو گردم ز آرزو از من چه می‌پرسی
چه می‌آید به درگاه تو دیگر جز امید از من
به من بسیار می‌ماند نمی‌دانم که صنع حق
مرا از خاک غم یا خاک غم را آفرید از من
نگاه شوخ او ترسم در این صحرای پر وحشت
نیابد منزل خود را ز ناز از بس رمید از من
به گفتار نظیری خویش را قصاب می‌خواهم
که در روز جزا مظلوم‌تر نبود شهید از من
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۸ - بیا ای بلبل از من گفتگوهای حزین بشنو
بیا ای بلبل از من گفتگوهای حزین بشنو
حدیث دردناک از خاطر اندوهگین بشنو
نگاهی کن به سوز گریه‌ام شب‌های تنهایی
چو شمع از من حکایت با زبان آتشین بشنو
به یک نظّاره چشمش می‌کند تسخیر عالم را
رموز دلبری زان نرگس سحرآفرین بشنو
علاج از مرگ گردد عشق را، تدبیر نتوانی
همین رمز از زبان عیسی گردون‌نشین بشنو
زند چون مرغ روحم پر ز شوقت در طپیدن‌ها
ز بال وی صدای شهپر روح‌الامین بشنو
در این بتخانه پیکان غمت جا در دلم دارد
از این ناقوس افغان با زبان آهنین بشنو
خطر دریانشین را بیشتر از موج می‌باشد
ز طوفان‌های بی‌زنهار آن چین جبین بشنو
بکش تیغ از میان ای من فدای دست و بازویت
به صد شوق از لب زخمم صدای آفرین بشنو
منم قصاب کلب آستان حیدر صفدر
اگر خواهی بدانی نامم از سجع نگین بشنو
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۷۹ - حدیث شام هجر از بلبل طرف چمن بشنو
حدیث شام هجر از بلبل طرف چمن بشنو
رموز غنچه را گل‌چین چه می‌داند ز من بشنو
نظربازی تو را دور از عزیز خویش می‌سازد
بپوشان دیده را از مصر و بوی پیرهن بشنو
به باغ از عندلیبان نکته‌ پردازی چه می‌پرسی
بیا از من زمانی وصف آن گل‌پیرهن بشنو
دلی در آتش و از گریه در آب نمک دارم
اگر آهی کشم بوی کبابم از دهن بشنو
چو مار از بیم قهرت شعله در زنهار می‌آید
اگر باور نمی‌داری ز شمع انجمن بشنو
پس از مردن گذارت اوفتد گر بر سر خاکم
نوای های‌های الفراقم از کفن بشنو
بیا ای دل‌ربا قصاب را گردان فدای خود
تأمل چیست قربان سرت گردم سخن بشنو
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۸۰ - به خطّش می‌توان گردید رام آهسته آهسته
به خطّش می‌توان گردید رام آهسته آهسته
که قرآن می‌توان خواندن تمام آهسته آهسته
ز صیادی که من می‌بینم اینک می‌کشد آخر
به بوی خال عالم را به دام آهسته آهسته
رخت چون دید زان رشگی که می‌دارند مهرویان
هلالی شد ز غم ماه تمام آهسته آهسته
گرانی‌های پا از سایه می‌سازد زمین‌گیرم
به هر جا می‌نهم از ضعف گام آهسته آهسته
گهی در تاب زلفم پاره‌ای در تاب رخسارم
به حسرت می‌گذارم صبح و شام آهسته آهسته
فلک قصاب گویی در جهان خون سیاووش است
ز من می‌گیرد اینک انتقام آهسته آهسته
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۸۳ - منم در عاشقی هم‌طالع پروانه افتاده
منم در عاشقی هم‌طالع پروانه افتاده
ز رخسار تو صد جا آتشم در خانه افتاده
به هرجا می‌روم شوق غمت سنگ جفا بر کف
چو طفل شوخ دنبال من دیوانه افتاده
در این کنج جدایی هرگزم ناید کسی بر سر
گذار سیل اشگم گه بر این ویرانه افتاده
عجب نبود شود گر توتیا از گردش دوران
دلم در زیر این نه آسیا چون دانه افتاده
نسیم امروز دیگر خاطر آشفته‌ای دارد
مگر زلف دل‌آرایش به دست شانه افتاده
ز من احوال خال و گردش چشمش چه می‌پرسی
سیه مستی است بی‌خود بر در میخانه افتاده
نمی‌دانم چه می در جام دارد چشم او قصاب
که آتش بر دلم زین گردش پیمانه افتاده
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۰ - ز خود در عشق چون پروانه باید بی‌خبر گردی
ز خود در عشق چون پروانه باید بی‌خبر گردی
اگر خواهی شبی آن شمع را بر گرد سر گردی
برو ای ناصح بی‌درد از جانم چه می‌خواهی
ره عشق است می‌ترسم ز من سرگشته‌تر گردی
به یک نظّاره او می‌فروشی هر دو عالم را
اگر یک گام با من در محبت هم‌سفر گردی
درخت بی‌ثمر را باغبان دور از چمن سازد
نهالی شو که در باغ محبت بارور گردی
به دریا موج باش و بر سر آتش سمندر شو
در آیین جهد کن تا روشناس خشگ و تر گردی
مرا از گفتگوی دنیی و عقبی برآوردی
برو ای دل که تا باشی تو، در خون جگر گردی
خطر قصاب بسیار است گر وصل آرزو داری
مبادا در ره او تا نگردی کشته برگردی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۳ - شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگی
شود بس از نگاهی عارض آن تندخو رنگی
نماید در نظرها هر زمان آن ماهرو رنگی
تهی گردان دل از خون جگر تا دیده تر سازی
که می در جام رنگی دارد و اندر سبو رنگی
به درگاه خسیسان التجا کم بر که می‌بازی
در این ده روزه دارد در جهان تا آبرو رنگی
هوای لعل نوشین لبش بیرون کن از خاطر
که گرد شکّرستانش ندارد آرزو رنگی
برو قصاب بیرون کن ز خاطر فکر ناطق را
بر خوبان نداری هیچ جا در گفتگو رنگی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۲۹۴ - به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داری
به قدر دوستی بر حال مشتاقان نظر داری
از آن جمع است ما را دل که از دل‌ها خبر داری
در این گلشن ز رنگ لاله و گل گشت معلومم
که در هر گوشه چندین چون من خونین جگر داری
پریشان زلف و کاکل داری اما کافرم کافر
به عالم گر سیه روزی ز من سرگشته‌تر داری
چو دام از هر طرف داریم چشمی در زمین حیران
به راه انتظارت تا که را از خاک برداری
نگردد راست کارت از کجی بی قوّت طالع
به بازو چون کمان حلقه گر چندین هنر داری
فلک قصاب هر دم دوستی با دیگری دارد
چه چشم مردمی زین بی‌وفای فتنه‌گر داری
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۰۳ - نفس در سینه‌ام چون ناله تار است پنداری
نفس در سینه‌ام چون ناله تار است پنداری
بساط عشرتم گرم از دل زار است پنداری
برافکن پرده از رخسار و بنما ماه تابان را
که بی روی تو روزم چون شب تار است پنداری
گرفتم چون سر زلف تو از کف رفت ایمانم
به دستم هر سر موی تو زنّار است پنداری
به تعلیم فلاطون خاطرم راضی نمی‌گردد
دلم در کج‌‌مزاجی طفل بیمار است پنداری
به هر جا می‌روم دست از دل من برنمی‌دارد
در این محنت نصیبی‌ها غمم یار است پنداری
به جای سبزه ز آب دیده ما لاله می‌روید
مدار کشت ما با چشم خون‌بار است پنداری
برو قصاب زین دردی که ما داریم تا محشر
تو را آه و مرا این ناله در کار است پنداری
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۰۹ - به خود چند ای دل بی‌طاقت از افسانه‌ها پیچی
به خود چند ای دل بی‌طاقت از افسانه‌ها پیچی
چو موی دیده آتش هر زمان بر شانه‌ها پیچی
گریبان لباس کعبه دل می‌توان گشتن
چرا بر دست و پا چون دامن دیوانه‌ها پیچی
برآید تا ز دستت مجلسی روشن کن از عارض
چو دود شمع تا کی بر پر پروانه‌ها پیچی
چو تار عنکبوت آخر در این ماتم‌سرا تا کی
ز غفلت بر در و دیوار این ویرانه‌ها پیچی
بجو راهی که تا از خویشتن بیرون نهی پا را
به خود چون دود تا کی در درون خانه‌ها پیچی
چو خم در گوشه‌گیری باش و ناپیدا بمان تا کی
ز بی‌مغزی چو بوی باده در میخانه‌ها پیچی
در این باغ جهان قصاب بیرون کن سر از جایی
چو کرم تار تا کی خویش را در لانه‌ها پیچی
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۱۵ - بتی دارم که لعلش با لب کوثر کند بازی
بتی دارم که لعلش با لب کوثر کند بازی
خطش در صفحه آیینه با جوهر کند بازی
دلم را برده بازیگوش طفلی کز ره شوخی
دو چشم کافرش با مسجد و منبر کند بازی
بت خود کرده‌ام در کعبه دل کام‌بخشی را
که در دیر و حرم با مؤمن و کافر کند بازی
خیال خال رخسار کسی در آتشم دارد
که آهم در جگر چون دود در مجمر کند بازی
به مژگانش دلم سرگرم بازی گشته می‌ترسم
ز بی‌پروایی طفلی که با خنجر کند بازی
به من پیموده می کافر سیه‌مستی که در مجلس
نگه در دیده‌اش چون باده در ساغر کند بازی
به هنگام تبسّم خال لعل دل‌فریب او
به هندوبچه‌ای ماند که با شکّر کند بازی
به صد شوخی رود طفل سرشگم تا سر مژگان
به یاد لعل او با رشته گوهر کند بازی
به بازیگاه طفلی برده‌ام قصاب بازی را
که تیغ ابروی خون‌ریز او با سر کند بازی
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۲ - ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانی
ز من دل برده بود آتش‌عذار تیزمژگانی
به صد جلدی برون آوردم از چنگش کباب اما
نبوسیده کسی در بندگی غیر از عنان دستش
به پایش می‌گذارد دیده را گاهی رکاب اما
از آن بی‌خانمان‌ها نیستم قصاب تا دانی
به کوی دوست من هم خانه‌ای دارم خراب اما
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۳ - به سوی ما گهی دلدار می‌آید به جنگ اما
به سوی ما گهی دلدار می‌آید به جنگ اما
نوازش می‌نماید شیشه دل را به سنگ اما
ندارد آن نزاکت گل که با یارش کنم نسبت
به رخسارش شباهت پاره‌ای دارد به رنگ اما
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۴ - به هر دستی جدا پیمانه‌ای دارد گل رعنا
به هر دستی جدا پیمانه‌ای دارد گل رعنا
عجایب جلوه مستانه‌ای دارد گل رعنا
نشسته همچو مینا غنچه در هر دامن برگش
ز حق مگذر عجب میخانه‌ای دارد گل رعنا
میان گل‌رخان دست از دو رنگی برنمی‌دارد
عجایب طور معشوقانه‌ای دارد گل رعنا
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۶ - سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند
سخن خوب است ز اول خاطر کس را نرنجاند
که بعد از گفتگو سودی ندارد لب گزیدن‌ها
به زیر ابرویش تسلیم شو قصاب و عشرت کن
که باشد سایه این تیغ جای واکشیدن‌ها
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶ - تو را دادند چشم و دست و پا هر یک دو، الّا دل
تو را دادند چشم و دست و پا هر یک دو، الّا دل
که چون لیلی است یک محمل تو را باید یکی باشد
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲ - چه بینا گشته‌ای از بهر عیب دیگران دیدن
چه بینا گشته‌ای از بهر عیب دیگران دیدن
تو را دادند مژگانی که سرپوش نظر باشد
ز چشم افتاده از دل می‌رود رحم است بر حالش
مبادا هیچ‌کس یا رب فراموش نظر باشد
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶ - ز دانایی شنیدم گنج در ویرانه می‌باشد
ز دانایی شنیدم گنج در ویرانه می‌باشد
بنای خانه دل هر قدر ویران شود بهتر
قصاب کاشانی : ترکیبات
شمارهٔ ۵ - آتش طور
رخت در جان‌گدازی آتش طور است پنداری
زبان در وصف رویت شمع کافور است پنداری
دل از حسن تو چون آیینه پرنور است پنداری
ز جوش گریه چشمم خانه مور است پنداری
دل پرشورم از شیرین‌لبی دور است پنداری
اگر هم‌صحبت چندین چمن نورسته شمشادم
و گر پهلونشین صد خیابان سرو آزادم
هر آنگاهی که آید جلوه قدّ تو در یادم
چنان برخیزد از مضراب غم از سینه فریادم
که رگ در استخوانم تار طنبور است پنداری
ز یک پیمانه می چشم مستت کرده مدهوشم
ز هجرت تا سحر می‌سوزم و از گریه خاموشم
ز مژگان سیاهت نیش گردد در جگر نوشم
شبی کز گلبن ناز تو خالی باشد آغوشم
به چشمم خواب مخمل نیش زنبور است پنداری
تو را ای شاه خوبان تا گزیدم چاکر عشقم
زدم تا دست بر زلفت پریشان‌‌خاطر عشقم
در این نخجیرگه با آنکه صید لاغر عشقم
سرم از سجده بت عار دارد کافر عشقم
کدوی سر به دوشم تاج فغفور است پنداری
ندارد گر چه قدری هیچ در پیشت بیان من
بیا بنشین زمانی گوش کن بر داستان من
اگر قصاب بستند اندر این عالم زبان من
صف صحرای محشر می‌شود پر از فغان من
نفس در سینه تنگم دم صور است پنداری