تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۳ - شبی از خمیر جوین خواستم
شبی از خمیر جوین خواستم
که ططماج آید درست و سفید
درین قصه میده بخندید و گفت
«ز بد اصل نیکی نداری امید»
صوفی محمد هروی : دیوان اطعمه
بخش ۱۳۴ - هریسه به روغن بگفتا صباح
هریسه به روغن بگفتا صباح
که تا چند نالی تو ای بیقرار
به شب شد غشادار بسوز تو بار
«ز ناپاک چشم نکویی مدار»
حلیمی بیاموز این دم ز من
که بسیار خوردم لت روزگار
ترکی شیرازی : فصل دوم - مدیحه‌سرایی‌ها
شمارهٔ ۲۲ - صاحب ذوالفقار
سرت گردم ای ساقی سیمتن!
بسی کن علاج دل زار من
مرا از می عشق، سرمست کن
که من نیستم ازمی ام هست کن
بده یک دو جام از می بی غشم
که از زور مستی کند سرخوشم
گشایم زبان را به صد احترام
به مدح پسر عم خیر الانام
سر سروران، شاه دلدل سوار
علی ولی صاحب ذوالفقار
علی آن نهنگ یم پردلی
نبی را وصی و خدا را ولی
علی مظهر قدرت داور است
علی وارث علم پیغمبر است
علی شافع روز محشر بود
علی زوج دخت پیمبر بود
به طفلی زهم بردرید اژدرا
از آن روز شد نام او حیدر را
به دلدل اگر هی کند در مصاف
کشد از کمر، تیغ خارا شکاف
بریزد ز پیکر سر پردلان
چو برگ درختان، ز باد خزان
کشد گر ز دل نعرهٔ حیدری
شکافد ز هم زهرهٔ لشگری
نباشد ز گردان و، گردکشان
همآورد او هیچ کس در جهان
عدو را به یک ضربت ذوالفقار
به بالای مرکب کند او چهار
به مردی در از حصن خیبر بکند
به ارکان خیبر تزلزل فکند
بکند آن چنان آن در آهنین
که جبریل گفتش هزارآفرین
به مرحب چو زد تیغ کین بی دریغ
شد از تنگ اسبش برون برق تیغ
سر عمروبن عبدود را برید
تنش را به خاک مذلت کشید
به آن زور و بازو و، آن ذوالفقار
به آن صولت و، شوکت و، اقتدار
به آن پنجهٔ دست خیبر گشا
ندانم کجا بود در کربلا
در آن دم که عباس نام آورش
دو دستش جدا گشت از پیکرش
چو از بهر هیجا کمر تنگ بست
سکینه یکی مشک خالی به دست
بیآمد به نزدیک آن شهریار
بگفتا که ای عم والا تبار!
مرا تشنگی برده آرام و تاب
دلم سوزد از بهر یک قطره آب
چو عباس بشنید از او این سخن
شد آب از خجالت چو سوز محن
گرفت از سکینه همان خشک مشک
ز مژگان فرو ریخت بر چهره اشک
روان شد به میدان، چو شیر ژیان
همی حمله ور گشت بر مشرکان
بیفشرد در جنگ پای ثبات
رسانید خود را به شط فرات
ز شط، کرد آن مشک را پر ز آب
درآویخت بر دوش خود با شتاب
کفی آب برداشت آن نور عین
بیاد آمدش لعل خشک حسین
فرو ریخت آب وز شط شد برون
لب تشنه و، با دلی پر زخون
کشید از کمر، تیغ آن شیر گیر
بر آن ناکسان، حمله ور شد چو شیر
یل صف شکن، شبل شیر اله
بزد خویش را بر صف آن سپاه
چو شیر ژیان، نعره از دل کشید
صف کوفی و شامی از هم درید
شکست آن سپه را سراسربه هم
رساند مگر آب، سوی حرم
گرفتند گرد وی از چارسو
ز کین تنگ کردند میدان بر او
فکندند آن فرقهٔ نابکار
دو دست از تنش از یمین و یسار
یکی می زدی نیزه بر پیکرش
یکی تیغ الماس گون، بر سرش
ز بس تیر بنشست بر پیکرش
قبا چون زره گشت اندر برش
به ناگاه تیری به مشکش رسید
شد عباس از بخت خود ناامید
نه بر تن، دگر طاقت تاب داشت
نه بر دوش مشکش، دگر آب داشت
برون کرد پا از رکاب آن زمان
بیفتاد بر خاک و،بسپرد جان
تنش را ز خنجر، نمودند پاک
فکندند او را خسان، روی خاک
شد از ضربت نیزه و تیغ تیز
تن نازپرورد او ریز ریز
به تن «ترکیا» جامه را چاک کن
فشان آب دیده به سر خاک کن
ترکی شیرازی : فصل سوم - سوگواری‌ها
شمارهٔ ۲۵ - جگر گوشهٔ مصطفی
چو در کربلا خسرو نشاتین
شهید به خون خفتهٔ دین حسین
ز جور فلک بی کس و یار شد
در آن دشت بی یار و انصار شد
نماند اندر آن وادی پربلا
ز پیر و جوان زنده یک تن به جا
علی اکبر آن نوجوان دلیر
که در رزم بودی چو غرنده شیر
سر نازنینش شد از تیغ چاک
بیفتاد جسمش به دامان خاک
سپهدار عباس پیل افکنش
شد از کین جدا هر دو دست از تنش
ز نوک سنان و دم تیغ تیز
درآن دشت شد پیکرش ریز ریز
یتیم حسن قاسم مه لقا
ز دار فنا شد به ملک بقا
درآن دشت یک تن نبد یاورش
ز اکبر بشد کشته تا اصغرش
امام مبین کرد هر سو نگاه
کشید آه وگفتا که وا غربتاه
پس آنگه وداعی به اهل حرم
نمود و روان شد دلی پر ز غم
سوی قتلگه با دلی پر ملال
دو چشمش ز خون جگر مال مال
نگاهی نمود از یمین و یسار
زخون دید آن دشت را لاله زار
جوانان مه روی سیمین بدن
فتاده درآن دشت صد پاره تن
حسین آه سرد از جگر برکشید
به رخساره خون از دو چشمش چکید
به حسرت برون آمد از قتلگاه
روان شد سوی عرصهٔ رزمگاه
عنان را کشید و چو کوه ایستاد
به اتمام حجت زبان برگشاد
چنین گفت کی قوم بی عار و ننگ
که دارید با من در این دشت جنگ
مگر من نه اولاد پیغمبرم
مگر نیست عمامه اش بر سرم
مرا باب شیر خدا حیدر است
که داماد و بن عم پیغمبر است
مگر مادرم نیست خیرالنسا
که پرورده از شیره جان مرا
حلالی نکردم به دنیا حرام
گناهم چه ای قوم و جرمم کدام؟
که کشتید اصحاب و یاران من
فکندید از پا جوانان من
به رویم ببستید از کینه آب
شدند از عطش کودکانم کباب
چه کردم من ای مردم تیره بخت!
که کردید بر من چنین کارسخت
شما را مگر از خدا شرم نیست
به چشم شما هیچ آزرم نیست
ولی باز ای قوم بی آبرو
نباشد مرا با شما گفتگو
مرا ره دهید ای گروه لعین
که بیرون کشم رخت از این سرزمین
اگر بر شما کرده ام عرصه تنگ
کنم رو به سوی دیار فرنگ
نگیرم در این ملک یکدم قرار
روم در حبش یا که در زنگبار
گذشتم ز خون علی اکبرم
هم از خون عباس نام آورم
مرا از عطش مرغ دل شد کباب
به کامم رسانید یک قطره آب
جوابش بگفتند آن ناکسان
که ای گشته آواره از خانمان
تو فرزند دلبند پیغمبری
جگر گوشه حیدر صفدری
هر آنچه که گفتی شنیدیم ما
ولیکن به حکم یزیدیم ما
همه ملک عالم بگیرد گرآب
نخواهی چشید آب الا به خواب
تو یا دست بیعت دهی با یزید
و یا با لب تشنه گردی شهید
شه تشنه لب این سخن چون شنید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی حمله افکند چون شیر غاب
بر آن فرقهٔ زشت تر از کلاب
به هر سو که می تاختی ذوالجناح
شکستی صف قلب را بر جناح
ز هر سو همی حمله کرد آن جناب
تو گفتی مگر زنده شد بوتراب
زدی هر که را بر کمر ذوالفقار
دو نیمش نمودی در ان کارزار
همی ریخت از تن سر پردلان
چو برگ درختان، زباد خزان
ز شمشیر آن خسرو پاک دین
روان جوی خون شد به روی زمین
زبس ریخت بر روی هم کشته ها
شد آن دشت از کشته ها پشته ها
چنان شور در شامیان اوفتاد
که شد جنگ صفینشان هم زیاد
ز هم بر سر یکدگر ریختند
به هم مرد و مرکب درآمیختند
سر جنگ جویان پرخاشجوی
به هر سو روان بود مانند گوی
بسی گرد برخاست از رزمگاه
که شد چشم خورشید تابان سیاه
بیفکند بر خاک با ذوالفقار
ازآن لشکر دون، هزاران هزار
به دست یدالله آن شهسوار
همی خون چکید از دم ذوالفقار
ز بیم آن گروه سیه روزگار
نمودند تا پشت کوفه فرار
نبودی به ایشان دل بازگشت
پریشان شدند اندر آن پهن دشت
شه تشنه کامان به میدان جنگ
چو شیر ژیان، کرد لختی درنگ
که ناگه ندایی به گوشش رسید
که ای قفل هر مشکلی را کلید
تو را گشته گویا فراموش عهد
که در جنگ داری چنین جد و جهد
بدینسان اگر جنگ خواهی نمود
جهان را به هم بر دری تار و پود
بهعهدی که بستی تو روز ازل
به آن عهد باید نمایی عمل
تو باید به فیض شهادت رسی
شوی کشته از خنجر ناکسی
تو باید شوی کشته از تیغ و تیر
شود اهل بیت تو یکسر اسیر
شه ملک دین این ندا چون شنید
زجان شست دست آن فروغ امید
به یکباره برداشت دست از مصاف
نهان کرد شمشیر را درغلاف
ز درج دهان، درنا سفته سفت
سپاس خدا کرد و لا هول گفت
به ناگاه آن لشگر کینه جو
گرفتند گرد وی از چارسو
یکی نیزه می زد به پهلوی او
یکی خنجر از کین، به بازوی او
زدند آنقدر تیر بر آن جناب
که جسمش برآورد پر چون عقاب
ز بس خون شد از جسم پاکش روان
نماندش دیگر هیچ تاب وتوان
نگون گشت ناگاه از صدر زین
تن ناز پرورد او بر زمین
چو از صدر زین، بر زمین اوفتاد
تزلزل به عرش برین اوفتاد
در آن لحظه قاتل امانش نداد
چه گویم که چون کرد آن بد نهاد
پی کشتنش خنجر از کین کشید
لب تشنه سر از قفایش برید
چو از خنجرش بر زمین ریخت خون
زمین بی سکون شد هوا قیرگون
به نی شد سر آن شه تاج دار
تفو بر تو ای چرخ ناپایدار
دریغا از آن جسم همچون حریر
که شد پاره پاره ز شمشیر و تیر
دریغا از آن پیکر تابناک
که گردید از تیغ کین، چاک چاک
شب وروز «ترکی» برای حسین
بود نوحه گر در عزای حسین
سزد گر شب و روز، خلق جهان
ببارند خون دل از دیدگان
برای جگر گوشهٔ مصطفی
که جان کرد در راه امت فدا
ز امت چنین جور بیحد کشید
سرو جان بداد و شفاعت خرید
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۸ - گاه سخن
الا ای که هرگز به گاه سخن!
نه بشنیده کس از تو غیر از نقیض
نه از نظم تو کس شد بهره مند
نه از نثر تو کس شده مستفیض
حکایات نثر تو یکسر سقیم
عبارات نظم تو یکسر مریض
گرفتی به کف خامه بس طویل
نهادی ببر کاغذی بس عریض
جواب یکی شعر من بنده را
نگفتی و شد اوج طبعت حضیض
به کنجی خزیدی زشرمندگی
تو در خانه همچون نساء محیض
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۶۷ - بزرگی و جاه
زر سرخ مسکوک کامل عیار
بود قفل هر مشکلی را کلید
به زر می توان کار دنیا بساخت
به زر می توان آخرت را خرید
سزاوار باشد بزرگی و جاه
بر آن خالقی کاین فلز آفرید
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعه‌ها و تک‌بیتی‌ها
شمارهٔ ۷۲ - جام جم
یکی نکته گویم زمن گوش دار
از آن کس که شد مست، از جام جم
چو شرمش نیاید زپروردگار
چه غم دارد از طعنهٔ زید و عم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۴ - نموده رخش تا جمالی مرا
نموده رخش تا جمالی مرا
بدل بسته نقش خیالی مرا
ز هجرش چه نالم که مهرش نمود
زهر ذره راه وصالی مرا
نماید جهان جمله پیش نظر
ز خورشید رویش ظلالی مرا
زبان را چه یارا که گوید جواب
کند از لبش گر سؤالی مرا
ز طاوس حسنش چگویم که دل
ز کف برده پر و بالی مرا
دراین پرده نقش دو کون از رخش
بود در نظر خط و خالی مرا
چه کم گردد از کوثر رحمتش
بکام ار بریزد زلالی مرا
چه نور از تجلی نورش بدل
رسد هر نفس طرفه حالی مرا
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۴ - مکن ناصحا منع من از حبیب
مکن ناصحا منع من از حبیب
که بی گل نیارد بسر عندلیب
منم بلبل و گل رخ دوستان
کجا بلبل از گل نماید شکیب
چه خوش باشد ایام گل در چمن
بهمراه یاران شدن بیرقیب
گه آنجا نشستن گهی خاستن
میان گل و سبزه و عود و طیب
چو دیدار یاران شکفت دل است
الهی شکفت دلم کن نصیب
دلم گر چه ز اغیار بیمار شد
لب یار گشتش علاج و طبیب
چو نور از حبیبان کنون در ذهاب
مرا همزبان عارفست و نجیب
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۴۲ - نه تنها شبم تیره از موی اوست
نه تنها شبم تیره از موی اوست
که روزم همه روشن از روی اوست
دوعالم که نبود ز یکرشته بیش
کمین موئی از تار گیسوی اوست
قیامت که صد فتنه دارد ببر
یکی جلوه از قد دلجوی اوست
می کوثر و موج آب حیات
عیان از لب و چین ابروی اوست
چو سنبل نسیم سحر مشکبار
ازآن طره عنبرین بوی اوست
چه گویم ز نور مسلمانیش
که او کافر خال هندوی اوست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۴۳ - مرا قبله جان کنون روی اوست
مرا قبله جان کنون روی اوست
که محراب دل طاق ابروی اوست
بدیدار بیت الحرامش چکار
کسیرا که دل کعبه کوی اوست
سراسر جهان و در او هر چه هست
یکی جلوه از روی نیکوی اوست
عبیر بهشتی و مشک تتار
همه نافه چین گیسوی اوست
فریبم بطوبی مده زاهدا
که طوبی من قد دلجوی اوست
برد پنجه کی دست چو بین عقل
ز عشقی که فولاد بازوی اوست
چو نورم رهائی دگر مشکل است
ز چوگان عشقش که دل کوی اوست
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۵۱ - گذر چون ترا بر مقامم فتاد
گذر چون ترا بر مقامم فتاد
همای سعادت بدامم فتاد
کنون قرعه دولت ای سرفراز
ز یمن قدومت بنامم فتاد
برآمد چو ماه رخت در نظر
نظر سوی بدر تمامم فتاد
ذهاب از تو دارالسلامست و من
مقامی بدارالسلامم فتاد
زکف جوادت بجام و بکام
می جود و بذل مدامم فتاد
صفای می و مستیم شد فزون
ز رویت چو عکسی بجامم فتاد
لبت کز سخن بخشد آب حیات
ازآن جرعه خوش بکامم فتاد
چو دیدند با من کرمهای تو
حسد بر دل خاص و عامم فتاد
تو گفتی بدیهه بگو شعر کی
گهرهای نظم از کلامم فتاد
ز روی تو بس نوربالا گرفت
فروغ تجلی بدامم فتاد
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۶۸ - بهار آمد ای بلبل خوش نفس
بهار آمد ای بلبل خوش نفس
بنال از اسیری چه من در قفس
چه حاصل ترا زین بهاران بپیش
که خواهد رسیدن خزانش ز پس
مکن تکیه هرگز به بنیاد عمر
که برباد تکیه نکرده است کس
بدست آرد امروز سامان کار
که فردا نماند ترا دسترس
مشو رنجه از جوشش مردمان
که با شکر آید هجوم مگس
بدنبال چشم تو آن خال چیست
مگر مستی افکند از پی عسس
چه نورم بتن تا نفس باقیست
کنم هر زمان وصلت ای جان هوس
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۷۶ - یکی روز رفتم بگلگشت باغ
یکی روز رفتم بگلگشت باغ
که از بلبل و گل بگیرم سراغ
بدیدم گرفته نهال گلی
بدستی صراحی بدستی ایاغ
صراحی ز غنچه ایاغش ز گل
وز ایندو هزاران شده تر دماغ
بخود گفتم این شاهدی بوده است
که دلها بسی کرد، چون لاله داغ
کنون شاخ و برگی دگربیش نیست
که گه بلبلش بشکند گاه زاغ
بهاران گلست و به دی خاربن
سحر هیزم مطبه و شب چراغ
چو حال همه عاقبت این بود
چه نور از همه به که گیرم فراغ
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۸۵ - زهی مصحف رو که در وی رقم
زهی مصحف رو که در وی رقم
زابرو و انف است نون والقلم
لب از یاء و دندان ز سین چون نمود
زد از طاوها طره را پیچ و خم
دگر نقش حم هر سو نگاشت
خم گیسویش با دخان قلم
خوشا روی مویش که هر صبح و شام
زد از والضحی و ز واللیل دم
صدش حرف و نقطه چو از خط و خال
رقم یافت بر صفحه بیش و کم
پر از گوهر حمد و اخلاص گشت
زبان و دل از این چنین مصحفم
زنورت چه نور آیت نور یافت
زتاریکی دهر دونش چه غم
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۱۰۳ - زهی بر جمالت جمال آینه
زهی بر جمالت جمال آینه
زهی بر جلالت جلال آینه
جمال و جلال ترا در دو کون
ظهور و بطون کمال آینه
دلت را چه نبود رخ بیچراغ
فراقت شده بر وصال آینه
شد آئینه خانه دلم بس نها
بیاد رخت از خیال آینه
ز اشگم بگیر آینه کافتاب
ندارد چو آب زلال آینه
بهار رخت گر که گیرد بپیش
ز هر برگ و باری نهال آینه
دراینواقعه نیست کس زاهل وجد
چه نورت برخسار خال آینه