تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱ - خیز در ده شراب گلگون را
خیز در ده شراب گلگون را
شادی اندرون و بیرون را
آن چنان مست کن ز باده مرا
که ندانم ز کوه هامون را
چون ز باده سرم شود گردان
نارم اندر شمار گردون را
خون من خورد چرخ ساغر شکل
باز خواهم ز ساغر آن خون را
جرعه بر خاک ریز بیشترک
مست گردان دماغ قارون را
تا ز شادیّ آن بر اندازد
از دل خلق گنج مدفون را
چرخ افگند اهل دانش را
آسمان برکشد هردون را
باده را در فکن تو نیز بجام
برکش انگه سماع موزون را
تنگ ابریشمین بکش بر چنگ
گرم کن بار گیر گلگون را
تا ز بهر شکست لشکر غم
بسر خم برم شبیخون را
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۳ - تا که برگرد سبزه لاله برست
تا که برگرد سبزه لاله برست
در گمان می فتد که چون رخ تست
نام روی تو می برد لاله
زان دهان را به مشک و باده بشست
جز به یاد رخ تو گل نشکفت
بی مثال خطت بنفشه نرست
سرو در خدمت قدت دامن
به کمر در زدست چابک و چست
رخ و زلف تواش نشان دادند
در چمن هر که رنگ و بویی جست
غنچه را از صبا گشایشهاست
ورچه زو بود بستگیش نخت
جان همی پرورد در اسایش
باد بیمار در هوای درست
حرکتهای باد شیرین کار
کرد از خنده غنچه را دل سست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵ - هر کرا دل باختیار خودست
هر کرا دل باختیار خودست
آرزوهاش در کنار خودست
غمگساری ندارد و عجب آنک
هم غم یار غمگسار خودست
گله از دوست چون کنم که مرا
همه رنج از دل فکار خودست؟
دوست را هر که بهر خود خواهد
او نه عاشق که دوستار خودست
عاشق آنست در جهان کو را
بود و نابود بهر یار خودت
ز آب چشم ار چه دامنم تر شد
آتش سینه برقرار خودست
بس که از دیده اشک میبارم
شرمم از چشم اشکبار خودست
جان من می بری، ببر، چه کنم؟
بخداکت هم از شمار خودست
نیست در روزگار تو یک دم
که نه مشغول روزگار خودست
عذر میخواستم ز غم که دلم
از صداع تو شرمسار خودست
گفت زنهار این حدیث مگوی
که مرا خدمت تو کار خودست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۸ - بس شگرفست کار و بار لبت
بس شگرفست کار و بار لبت
بس عزیزست روزگار لبت
ای بسا جان و دل که چون زلفت
بر عم افتند روزبار لبت
بلبم گوییا که باز خورد
چشمۀ نوش خوشگوار لبت
سالها شد که مانده ایم دژم
همچو چشم تو در خمار لبت
در همه کارگاه کان بدخش
نیست یک لعل بر عیار لبت
بسر تو که گر فرو گیرم
یک شبی چون خطت کنار لبت
همچو خطّ تو حلقه یی سازم
گرد آن لعل آبدار لبت
در همه کدخدایی دل من
نیم جانیست یادگار لبت
ترسم از نازکی برنج آید
ورنه هم کردمی نثار لبت
چون همه جان خود از لب تو برند
کاش باز آمدی بکار لبت
خوش بود جان و جان من خوشتر
خاصه چون هست نیم کار لبت
جان اگر صد هزار لطف کند
عاقبت هست شرمسار لبت
چرخ پیروزه پشت حلقه کند
پیش لعل گهر نگار لبت
نقش دیوار جانور گردد
اگر افتد برو گذار لبت
خوش و شیرین شدست جانم از آنک
پرورش یافت بر کنار لبت
بوسه یی ده که جان خستۀ من
بلب آمد در انتظار لبت
چون خضر عمر جاودان یابم
گر خورم آب چشمه سار لبت
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۴ - آنچه عشق تو در جهان کردست
آنچه عشق تو در جهان کردست
بالله ار دور آسمان کردست
مهر تو با دلم چه کین دارد؟
که دلم برد و قصد جان کردست
آن نه خالت، عکس دیده ما
بر رخ نازکت نشان کردست
هست نام کلاه تو شب پوش
زانکه زلف ترا نهان کردست
آفتاب از رخت سپر بفکند
ورچه صد تیغ بر میان کردست
تا بیاموخت از تو عشوه گری
سالها آسمان دران کردست
بر من آن زلف پیچ پیچ آخر
روی پرچین چرا چنان کردست؟
عشوه ام داده است و بستده جان
راستی را بسی زیان کردست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۱۵ - هر که رخسارش آرزو کردست
هر که رخسارش آرزو کردست
گل بر بارش آرزو کردست
بی خودیّ دلم بجای خودست
زانکه دیدارش آرزو کردست
تا گرفتار هجر اوست دلم
مرگ صد بارش آرزو کردست
گو بیا حال من نخست ببین
هر که این کارش آرزو کردست
عشق بی رنج هر که می طلبد
گل بی خارش آرزو کردست
در بر من دلی جگر خوارست
که غم یارش آرزو کردست
می گریزد بسایۀ زلفش
باد گلزارش آرزو کردست
عقل سودای وصل او نپزد
گر چه بسیارش آرزو کردست
اشک چون نار دان که می بارم
چشم بیمارش آرزو کردست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۲۹ - دوری از یار اختیاری نیست
دوری از یار اختیاری نیست
لیک ما را ز بخت یاری نیست
چه کنم با ستیزه رویی بخت؟
چاره الّا که سازگاری نیست
هم ز عشقت بپرس حال دلم
گر به قول من استواری نیست
تا بگوید که بی توام شب و روز
کار جز ناله ها و زاری نیست
عشق و نام نکو چگونه بود؟
عشق جز رنج و جان سپاری نیست
ای که در عشق عافیت طلبی
غلطست این که می شماری نیست
هر کجا عشق، مستی و پستیست
علم و زهد و بزرگواری نیست
عاشق تر از سرزنش کجا ترسد؟
عاشقی جز که بردباری نیست
بر سر کوی عاشقان چه کند
هر که را برگ عجز و خواری نیست
گو برو آب روی خویش مبر
هر که را روی خاکساری نیست
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۳۱ - دلبرم هم ز بامداد برفت
دلبرم هم ز بامداد برفت
کرد ما را غمین و شاد برفت
آن همه عهدها که دوش بکرد
با مدادش همه زیاد برفت
گفت کین هفنه میهمان توام
آن حدیثش خود از نهاد برفت
باز گردیدنش نبد ممکن
راست چون تیر کز گشاد برفت
همچو خاکسترم نشاند ز هجر
بر سر آتش و چو باد برفت
روز من شب شد و عجب نبود
کافتابم ز بامداد برفت
صبر بیچاره چون بخانة دل
دید کآتش در اوفتاد برفت
خواست جانم که همرهش باشد
لیک با او نه ایستاد برفت
بکه نالم ز جور غمزه او؟
کز جهان ریم عدل و داد برفت
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۳۵ - تا بکف جام می توانم دید
تا بکف جام می توانم دید
زهد و سالوس کی توانم دید؟
نکنم یاد زهد و صومعه هیچ
تا رخ ترک فی توانم دید
هر دم از باد پیچش افتاده
در تهی گاه نمی توانم دید
از قدح باده چون فروغ زند
در عدم نقش شی توانم دید
ز اندرون قدح بچشم صفا
راز پنهان می توانم دید
بر گل عارض نکو رویان
شبنم از رشح خوی توانم دید
در سر زلفشان دل شده را
نیم شب نقش پی توانم دید
نه نه، کز زهد چنگ بدرک را
رگ گسته ز پی توانم دید
شیشۀ بد مزاج نازک را
زامثلا کرده قی توانم دید
ورصراحی نه در رکوع بود
ریخته خون وی توانم بود
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴۴ - رنگ رویت بر ارغوان خندد
رنگ رویت بر ارغوان خندد
لعل تو بر می جوان خندد
خنده خونین زند انار زرشک
هر کجا آن دو نار دان خندد
با لبت گر برند نام شکر
عقل چون پسته در دهان خندد
چون پدید آید از لبت دندان
شکل پروین بر آسمان خندد
پیش روی تو گر بخندد گل
بر بتر جای گلستان خندد
عاشقی را که سر بری چون شمع
در رخت از میان جان خندد
چشم گریانم از دل سوزان
بر تن خویش شمع سان خندد
در سخن شکّر تو بر طوطی
پسته وار از سر زبان خندد
روی تو دیده وانگهی خورشید
صبح ازین روی بر جهان خندد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۴۶ - یار با ما وفا نخواهد کرد
یار با ما وفا نخواهد کرد
با خودم آشنا نخواهد کرد
نکند رای من وگر کند او
بخت من خودرها نخواهد کرد
خوبی و بد خویی چو همزادند
او ز همشان جدا نخواهد کرد
حاجت ما بروی خرّم اوست
حاجت ما روا نخواهد کرد
عهد دارد که جز جفا نکند
تا نگویی وفا نخواهد کرد
با چنان زلف و روی کو دارد
بر غمش دل قفا نخواهد کرد
تنگ شکّر گرش چه هست فراخ
زان نصیبی مرا نخواهد مرد
جانم امد بلب ز غصّه و او
بوسی از خود جدا نخواهد کرد
تا نیارد غمش برویم روی
بر غم او قفا نخواهد کرد
در همه دور حسن خودکاری
از برای خدا نخواهد کرد
هست در دست من دعایی واو
رغبت اندر دعا نخواهد کرد
خود نداند که دولت خوبی
تا قیامت بقا نخواهد کرد
چارۀ زرکنم که جز زر، کس
چارۀ کار ما نخواهد کرد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۰ - دلبرم رسم خود چنین دارد
دلبرم رسم خود چنین دارد
که دل دوستان غمین دارد
از پی یک حدیث دامن گیر
صد جواب اندر آستین دارد
حلقة زلف او ز بلعجبی
چرخ پیروزه در نگین دارد
زلف پرچین زنگی آسایش
حکم بر زنگبار و چین دارد
نز تواضع، ز سرکشی باشد
سر که پیش تو بر زمین دارد
نشود خود به کوی او نزدیک
هر که او عقل دوربین دارد
گرد کوی وی آنکسی گردد
که ملالش ز عقل و دین دارد
نخورد هیچ غم بهستی خویش
هر که دلدار نازنین دارد
تن مومین نپرورد چون شمع
هر که او جان آتشین دارد
برهاند ترا ز هستی خویش
عشق خود خاصیت همین دارد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۴ - گل زرشک تو پیرهن بدرد
گل زرشک تو پیرهن بدرد
روی تو پرده بر سمن بدرد
چون زند غمزۀ تو دست به تیغ
زهرۀ مهر تیغ زن بدرد
ز آرزوی دو لعل جان بخشت
مرده بر خویشتن کفن بدرد
چون بخندد دهان شیرینت
پرده بر لؤلۀ عدن بدرد
گوهر از شرم تو دهان صدف
هم بدندان خویشتن بدرد
نافه گر بوی زلف تو شنود
شکم خویش در ختن بدرد
با رخت لاف به نیکویی
غنچه را باد از آن دهن بدرد
لب تو،چون ز خنده بر بدوزی
جامه بر صد هزار تن بدرد
هر که خود را بر آستان تو دوخت
پیش تو پوتین من بدرد
مهرت از هر دلی که سر بر زد
چون من و صبح پیرهن بدرد
من ز مستوری تو می ترسم
که بسی ستر مرد و زن بدرد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۶ - دوش با من نگار من آن کرد
دوش با من نگار من آن کرد
که بصد سال عذر نتوان کرد
زلف بر بند خود بدستم داد
حلّ آن مشکلاتم آسان کرد
قصب از پیش ماه دور انداخت
آفتابی ز صبح تابان کرد
بشکر خنده چون دهان بگشاد
پسته را دل زرشک بریان کرد
لکشر حسن او ز بسیاری
هر کجا برگذشت ویران کرد
هر دلی را که نقش دید ز دور
بروی از غمزه تیر باران کرد
زلف پر بند را ز هم بگشاد
خاطر مشک از آن پریشان کرد
چشم جادوش ریش دلها را
نوش دار و زنیش پیکان کرد
یک جهان آرزوی گرسنه را
دهن او بهیچ مهمان کرد
عالمی جاودان کافر را
بحدیثی لبش مسلمان کرد
از سر لطف و از خداوندی
هر چه این بنده گفت فرمان کرد
بر خلاف طبیعت خویان
هر چه می خواستم همه آن کرد
ساعتی بود و پس بعزم شدن
قامت سرو را خرامان کرد
سرورا از شکوفه ساخت غلاف
ماه را شهر بند کتّان کرد
زیر یک چادر آن همه فتنه
من ندانم چگونه پنهان کرد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۵۹ - باد بر خاک ترک تازی کرد
باد بر خاک ترک تازی کرد
با عروسان خفته بازی کرد
ابر از آب دیده وقت سحر
جامۀ شاخ را نمازی کرد
غنچه را بر سماع بلبل مست
وقت خوش گشت و خرقه بازی کرد
من چو نرگس ندیده ام هرگز
خاک پایی که سرفرازی کرد
اندرین هفته باد ناسودست
بس که هر گونه کارسازی کرد
نرگسانرا کلاه زر بخشید
غنچه را برگ دلنوازی کرد
چون زبان بنفشه کوته یافت
سوسن آنجا زبان درازی کرد
گل که اوّل ز برگ و ساز تمام
بر سر شاخ ترک نازی کرد
وز غرور توانگریّ و جمال
بلبلان را جگر گدازی کرد
عاقبت خاک بر دهان افکند
زانکه دعوی بی نیازی کرد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۶۵ - سوز عشقت جگر همی سوزد
سوز عشقت جگر همی سوزد
تاب رویت نظر همی سوزد
تو چه دانی ؟که آتش رخ تو
نظر اندر بصر همی سوزد
هر چه از دیده بیش ریزم آب
دل مسکین بتر همی سوزد
آنچنان سوخته جگر شده ام
که دلم بر جگر همی سوزد
غم تو هر چه یابد از دل و جان
همه در یکدگر همی سوزد
همچو شمعی در آب دیده دلم
هر شبی تا سحر همی سوزد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۶۹ - نام تو بر زبان من باشد
نام تو بر زبان من باشد
شکر اندر دهان من باشد
ای خوشا زندگی که من دارم
اگر آن لعل جان من باشد
ندهم بوسه جز که بر لب خویش
گر دهان تو زان من باشد
عاشق زلف و فتنۀ رویت
هر که باشد بسان من باشد
آنکه گوش فلک کند سوراخ
حلقهای فغان من باشد
و آنکه تا جاودان بخواهد ماند
در جهان داستان من باشد
گفتم: آن دل که از منش داری
گر نباشد زیان من باشد
گفت: جایی نمی رود دل تو
ور رود در ضمان من باشد
در سر آستینت ار نبود
بر در آستان من باشد
خانگی دوش با دلم می گفت
غم که از دوستان من باشد
که مرا وصل گفت: باز مگرد
از فلان تا نشان من باشد
غزلکهای این چنین موزمون
بیشتر در قبان من باشد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۷۰ - هر کرا زلف عنبرین باشد
هر کرا زلف عنبرین باشد
طبع اوبا وفا بکین باشد
چون بود بر رخ تو طرّۀ تو
نقش چین بر حریر چین باشد
غمزۀ تو بچابکی ببرد
دل که در هفتمین زمین باشد
در سر زلف تو همی گردد
که دلم بردو خود همین باشد
نی بجان تو کش بدت آرم
ورچه با ماه همنشین باشد
رخت دل چون نهم بر هندو
لاجرم حال او چنین باشد
خو بزلف چرا سپردم دل؟
در جهان هندوی امین باشد؟
بی دل اندر جهان بسی گردد
هر کرا درد نازنین باشد
عاشقان رخ ترا باید
که زر و سر در استین باشد
ورنه هر ک از زر و سراندیشد
عاشقی از صف پسین باشد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۷۵ - مژده ایدل که یار باز آمد
مژده ایدل که یار باز آمد
ترک چابک سوار باز آمد
غمزۀ او نیم مست برفت
با هزاران خمار باز آمد
بسته جانی هزار بر فتراک
این زمان از شکار باز آمد
هر شماری که کردم از حسنش
نه یکی، صد هزار باز آمد
یا رب آن ساعت خجسته چه بود
کز درم آن نگار باز آمد؟
بنمرد سپاس ایزد را
تا بدیدم که یار باز آمد
آخر آن آب چشم و آه سحر
عاقبت هم بکار باز آمد
هین برون آی ای غم از دل من
که مرا غمگسار باز آمد
کمال‌الدین اسماعیل : غزلیات
شماره ۸۷ - روی از آن خوبتر تواند بود؟
روی از آن خوبتر تواند بود؟
هان بگوئید اگر تواند بود
آن چنان نازک و چنان شیرین
لب نباشد، شکر تواند بود
تیر غمزه چو در کمان آرد
نه همه دل سپر تواند بود
چشم مستش نه آن چنان خفتست
کش ز حالم خبر تواند بود
وانک طرفی به وصل بر بندد
از میانش، کمر تواند بود
وانک بیخ فراق او بکند
رستم زال زر تواند بود
اشک لعل ز عکس چهرۀ اوست
تی ز خون جگر تواند بود
با چنین صبر و دل که من دارم
مشکلم زو گذر تواند بود
بکشم جور او که خار و گلش
همه با یکدگر تواند بود
من که باشم که آن چنانی را
بر در من گذر تواند بود؟
لیک با این همه نیم نومید
تو چه دانی؟ مگر تواند بود