تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۰ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۶ - و له ایضاً
ای سرا پرده بر فلک برده
عصمت از جوهر ملک برده
رایت مهر هرکجا رفته
با خود از رای تو یزک برده
نقّد دعوی حقّ و باطل را
شرع از مسندت محک برده
منهی فکرت تو نخست غیب
سوی علم تو یک بیک برده
عقل گاه تفهّم سخنت
برعطارد گمان شک برده
میزبان قدر زبخشش تو
دیگ اومید را نمک برده
زودبینی لعاب خامۀ تو
روز کوری زشب پرک برده
مژۀ شچم حاسدان درت
رشک بر خار و برخسک برده
بارۀ صیت تو زخطّۀ کون
چندگامی فرا ترک برده
ماه منجوق رایت قدرت
زیب خورشید نه فلک برده
نوک اوتاد خیمۀ جاهت
رخنه اندر دل سمک برده
عصمت از جوهر ملک برده
رایت مهر هرکجا رفته
با خود از رای تو یزک برده
نقّد دعوی حقّ و باطل را
شرع از مسندت محک برده
منهی فکرت تو نخست غیب
سوی علم تو یک بیک برده
عقل گاه تفهّم سخنت
برعطارد گمان شک برده
میزبان قدر زبخشش تو
دیگ اومید را نمک برده
زودبینی لعاب خامۀ تو
روز کوری زشب پرک برده
مژۀ شچم حاسدان درت
رشک بر خار و برخسک برده
بارۀ صیت تو زخطّۀ کون
چندگامی فرا ترک برده
ماه منجوق رایت قدرت
زیب خورشید نه فلک برده
نوک اوتاد خیمۀ جاهت
رخنه اندر دل سمک برده
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۷ - وله ایضا
ای دل و جان بیاد تو زنده
همه فانی تو حیّ پاینده
ای ز نعت صفات لم یزلت
فکر انسان سپر بیفکنده
اعتقادات اهل باطل را
دست صنعت ز بیخ برکنده
مهرت از هر دلی که سربرزد
بدهد جان چو صبح در خنده
عاشق صادق تو چون شمعست
که ز گردن زدن شود زنده
به زبان نام تو چگونه بریم؟
با چنین خاطر پراگنده
به خدایی خویش در گذران
هر خطایی که رفت بر بنده
همه فانی تو حیّ پاینده
ای ز نعت صفات لم یزلت
فکر انسان سپر بیفکنده
اعتقادات اهل باطل را
دست صنعت ز بیخ برکنده
مهرت از هر دلی که سربرزد
بدهد جان چو صبح در خنده
عاشق صادق تو چون شمعست
که ز گردن زدن شود زنده
به زبان نام تو چگونه بریم؟
با چنین خاطر پراگنده
به خدایی خویش در گذران
هر خطایی که رفت بر بنده
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۲۹۹ - وله ایضاً
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۱ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۴ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۰۵ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۱۰ - ایضا له
آدمی را چهار حالت هست
در دو گیتی ز باقی و فانی
هر یکی با هزار گونه بلا
خواه پیدا و خواه پنهانی
من بتفصیل شرحشان بدهم
که تو انکار کرد نتوانی
زندگی، مرگ، گورو رستاخیز
زین برون نیست گر مسلمانی
محنت زندگی همی بینی
ناخوشی های مرگ می دانی
وحشت گور و هول رستاخیز
در کتب خوانده یی و می خوانی
آخر این آدمیّ بیچاره
کی کند شادی و تن آسایی؟
حاصل کار او چو در نگری
هست جمله غم و پشیمانی
نیست در اعتقاد دانایان
هیچ نعمت و رای نادانی
در دو گیتی ز باقی و فانی
هر یکی با هزار گونه بلا
خواه پیدا و خواه پنهانی
من بتفصیل شرحشان بدهم
که تو انکار کرد نتوانی
زندگی، مرگ، گورو رستاخیز
زین برون نیست گر مسلمانی
محنت زندگی همی بینی
ناخوشی های مرگ می دانی
وحشت گور و هول رستاخیز
در کتب خوانده یی و می خوانی
آخر این آدمیّ بیچاره
کی کند شادی و تن آسایی؟
حاصل کار او چو در نگری
هست جمله غم و پشیمانی
نیست در اعتقاد دانایان
هیچ نعمت و رای نادانی
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۱۳ - وله ایضا
دیدۀ عقل راه دان بگشای
به ثنای خدا دهان بگشای
نفسی از سر حضور بزن
نافۀ مشک رایگان بگشای
چه گشاید ز ذکر هر چه جزوست؟
ذکر او کن زبان بدان بگشای
سفر راه قدس خواهی کرد
بند قالب ز پای جان بگشای
دست و پایی بزن درین دریا
از خود این لنگر گران بگشای
حورعین آشکاره می خواهی
ساعتی دیدة نهان بگشای
بدر اوّل بصدق پیرهنی
پس چو صبح از نفس جهان بگشای
اگر از گفت و گوی آزادی
سوسن آسا برو زبان بگشای
روزی آخر ز چشم عبرت بین
برقع جهل یک زمان بگشای
به سر انگشت عقل و بیداری
بند غفلت یکان یکان بگشای
دانه در خانه همچو مورمکش
کمر حرص از میان بگشای
گر دلت را حرارت ندمست
رگ خونین ز دیدگان بگشای
به سحرگه بر آر دست دعا
قفل درهای آسمان بگشای
دیو را تخته بند برنه و پس
همچو آدم در دکان بگشای
به ثنای خدا دهان بگشای
نفسی از سر حضور بزن
نافۀ مشک رایگان بگشای
چه گشاید ز ذکر هر چه جزوست؟
ذکر او کن زبان بدان بگشای
سفر راه قدس خواهی کرد
بند قالب ز پای جان بگشای
دست و پایی بزن درین دریا
از خود این لنگر گران بگشای
حورعین آشکاره می خواهی
ساعتی دیدة نهان بگشای
بدر اوّل بصدق پیرهنی
پس چو صبح از نفس جهان بگشای
اگر از گفت و گوی آزادی
سوسن آسا برو زبان بگشای
روزی آخر ز چشم عبرت بین
برقع جهل یک زمان بگشای
به سر انگشت عقل و بیداری
بند غفلت یکان یکان بگشای
دانه در خانه همچو مورمکش
کمر حرص از میان بگشای
گر دلت را حرارت ندمست
رگ خونین ز دیدگان بگشای
به سحرگه بر آر دست دعا
قفل درهای آسمان بگشای
دیو را تخته بند برنه و پس
همچو آدم در دکان بگشای
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۱۸ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۲۱ - وله ایضا
این همه سرکشی مکن بر من
گر چه معزولم و تو بر کاری
گر چه ماهر دوان دو کار گیرم
که کند مان خرد خریداری
حالت من خلاف حالت تست
تا مرا همچو خود نپنداری
من چو کلکم که نشر علم کند
تو چو شمشیر تیز و خون خواری
نسختی از نیام و مقلمه است
حالت ما به گاه بیکاری
تو بگاه عمل سر افرازی
سرنگون، گاه عزلت از خواری
من به عطلت درون سرافرازم
وز عمل باشدم نگونساری
گر چه معزولم و تو بر کاری
گر چه ماهر دوان دو کار گیرم
که کند مان خرد خریداری
حالت من خلاف حالت تست
تا مرا همچو خود نپنداری
من چو کلکم که نشر علم کند
تو چو شمشیر تیز و خون خواری
نسختی از نیام و مقلمه است
حالت ما به گاه بیکاری
تو بگاه عمل سر افرازی
سرنگون، گاه عزلت از خواری
من به عطلت درون سرافرازم
وز عمل باشدم نگونساری
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۲۳ - وله ایضا فی مذمة الدّنیا
تا کی این رنج روزگار بری ؟
بار این پیر نابکار بری؟
جهد کن تا ز موج خیز بلا
کشتی عمر بر کنار بری
امن جانها ز حصن اسلامست
کوش تا جان درین حصار بری
ترسم از گلبن جهان به طمع
گل نچینیّ و زخم خار بری
روزگار تو زان عزیزترست
که تو اندوه فخر و عار بری
مال و نعمت ترا بدان دادند
که تو در بندگی بکار بری
نه بدان تا تو ساز جنگ کنی
یا که او را بکارزار بری
به شترمرغ مانی ای خواجه
نه بپّری همی نه بار بری
روزگارت ببرد عمر و هنوز
تو بر آنی که روزگار بری
خوش بود خواب و لذّت مستی
باش تا کیفر خمار بری
به زبانی همه دروغ و دغل
دهدت دل که نام یار بری؟
آفرینش ترا برد فرمان
گر تو فرمان کردگار بری
بار این پیر نابکار بری؟
جهد کن تا ز موج خیز بلا
کشتی عمر بر کنار بری
امن جانها ز حصن اسلامست
کوش تا جان درین حصار بری
ترسم از گلبن جهان به طمع
گل نچینیّ و زخم خار بری
روزگار تو زان عزیزترست
که تو اندوه فخر و عار بری
مال و نعمت ترا بدان دادند
که تو در بندگی بکار بری
نه بدان تا تو ساز جنگ کنی
یا که او را بکارزار بری
به شترمرغ مانی ای خواجه
نه بپّری همی نه بار بری
روزگارت ببرد عمر و هنوز
تو بر آنی که روزگار بری
خوش بود خواب و لذّت مستی
باش تا کیفر خمار بری
به زبانی همه دروغ و دغل
دهدت دل که نام یار بری؟
آفرینش ترا برد فرمان
گر تو فرمان کردگار بری
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۲ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۳ - ایضا له
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۳۹ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۴۳ - وله ایضا
صاحبا عدّت قیامت را
از من ممتحن چه می خواهی ؟
هر کس از گونه یی همی گوید
تو بگو خویشتن چه می خواهی ؟
هر زمانی عتابی آغازی
معنی این سخن چه می خواهی؟
کردی از پای من برون شلوار
بدرم پیرهن ، چه می خواهی؟
می کنی تو ز پیش دفع سؤال
ورنه زین مکروفن چه می خواهی؟
من نمی خواهم از تو هیچ، برو
ای مسلمان ز من چه می خواهی؟
از من ممتحن چه می خواهی ؟
هر کس از گونه یی همی گوید
تو بگو خویشتن چه می خواهی ؟
هر زمانی عتابی آغازی
معنی این سخن چه می خواهی؟
کردی از پای من برون شلوار
بدرم پیرهن ، چه می خواهی؟
می کنی تو ز پیش دفع سؤال
ورنه زین مکروفن چه می خواهی؟
من نمی خواهم از تو هیچ، برو
ای مسلمان ز من چه می خواهی؟
کمالالدین اسماعیل : قطعات
شمارهٔ ۳۴۴ - وله ایضا
ای مقادیر فضل و افضالت
بیش از اندازۀ بیان رهی
اندرین روزها که گشت هوا
نا خوش و سرد هم بسان رهی
بس که هر دم ز لشکر بهمن
لرزه افتد بر استخوان رهی
بیم آنست حاش من یسمع
کآورند از عدم نشان رهی
چاکران را بنزد مخدومان
عذرها هست خاصه آن رهی
گر تن از خدمت تو محرومست
لازم حضرتست جان رهی
گر چه شد بسته این زبان چو آب
از دم سرد در دهان رهی
نفس ز مهریر می خواهد
عذر تقصیر از زبان رهی
بیش از اندازۀ بیان رهی
اندرین روزها که گشت هوا
نا خوش و سرد هم بسان رهی
بس که هر دم ز لشکر بهمن
لرزه افتد بر استخوان رهی
بیم آنست حاش من یسمع
کآورند از عدم نشان رهی
چاکران را بنزد مخدومان
عذرها هست خاصه آن رهی
گر تن از خدمت تو محرومست
لازم حضرتست جان رهی
گر چه شد بسته این زبان چو آب
از دم سرد در دهان رهی
نفس ز مهریر می خواهد
عذر تقصیر از زبان رهی
کمالالدین اسماعیل : ترکیبات
شمارهٔ ۱۲ - و قال ایضاً فی مرثیة الصّدر السّعید جلال الاسلام طاب مثواه
دل بر احوال روزگار منه
رنج بر خود باختیار منه
گل مقصود نشکفد زین خار
خویشتن را تو خیره خار منه
دشمن تست نفس امّا ره
آرزوهاش در کنار منه
صورتش چیست؟ همچو مار دراز
دست خود در دهان مار منه
در مقامی که سیل خیز فناست
جز بناهای استوار منه
رهگذار بلاست دنیی دون
دل بر او از پی قرار منه
قیمتی گوهریست گوهر دل
هرزه بر راه و رهگذار منه
خوشدلی را گذر برینجا نیست
چشم بر راه انتظار منه
طبع خود روزگار می گوید
عمل ما بهانه می جوید
در دلت هیچ جای پنی نیست
زان چو تو خویشتن پسندی نیست
چون اثر در دل تو می نکند
گریه، بیرون ریشخندی نیست
گر جهان در شود بآتش و آب
فارغی، چون ترا گزندی نیست
یک وجب نیست بر فلک که در او
رخنه از آه مستمندی نیست
گرم روتر ز باد پای نفس
راه آجال را نوندی نیست
حرص کم کن که عقل و دانش را
بتر از حرص چشم بندی نیست
مرگ را از برای گردن عمر
بهتر از روز و شب کمندی نیست
کی پذیرد ز گفتۀ ما پند
هر که را زین وفات پندی نیست؟
کاه در خرمن قمر بنماند
همه بر تارک جهان افشاند
دیدۀ انتباه بگشایید
قفل در بند آه بگشایید
چشم و لب راز گریه وافعان
گه ببندید و گاه بگشایید
موکب خواجه در رسید از راه
صف ببندید و راه بگشایید
و گر امروز بار خواهد داد
تتق از پیشگاه بگشایید
بسر انگشت عطلت از رمحش
آن نشان سیاه بگشایید
در خانه نخست در بندید
پس در خانقاه بگشایید
بر نخواهد نشست دیگر بار
تنگ زینش بگاه بگشایید
چون ازین در گذر نخواهد کرد
خواه بندید و خواه بگشایید
ای دل ما پر آتش از شدنت
بتر از رفتنست آمدنت
جزع مختصر نباید کرد
هیچ کار دگر نباید کرد
مایۀ اشک در چنین ماتم
کم ز خون جگر نباید کرد
خاک گورش که خشک چون لب ماست
جز ز خو نا به تر نباید کرد
زینچه با ماهمی کند دنیا
خود سوی او نظر نباید کرد
زین پس بر جوانی و دولت
اعتمادی مگر نباید کرد
با غریمی چنین که در پی ماست
سر ز خانه بدر نباید کرد
چون همی زیر خاک باید خفت
سقف خانه بزر نباید کرد
بسفر رفت وین سخن نشیند
که سفر در صفر نباید کرد
سال عمر تو چون منازل ماه
که بپای قمر بود کوتاه
هر کجا بنگریم از چپ و راست
وحشت و ظلمت و عنا و بلاست
شد ز دود دلم هوا تاریک
یا مرا چشم عقل نابیناست
همه باز آمدند خیل وحشم
وآنکه سرخیل بود ناپیداست
او ز راهی دگر برفت مگر
بی خبر ز انتظار مولاناست
باز پرسید از خواص خدم
تا ز پیشت خواجه یا ز قفاست
نا توانست یا بخواب درست؟
چه سبب پایش از رکاب جداست؟
اینکه ما کرده ایمش استقبال
قالب خواجه بود، خواجه کجاست؟
روی کار این چنین که می بینم
جای واحسرتا و واویلاست
دست گستاخئی دراز کنیم
سر تابوت خواجه باز کنیم
تا چگونه ست رنگ رخسارش
یا چه رنگست لعل دربارش
تا جگرخوار یا شکر خوارند
در قفس طوطیان گفتارش
تا کجا برد پستۀ تنگش
آن شکر خندۀ بخروارش
یا بغربیل مرگ بیخته اند
خاک ادبار بر دورخسارش
آه کز گرد راه و رنج سفر
نه بر آب خودست دیدارش
نه خوشابست درّ دندانش
نه درستست چشم بیمارش
تند باد اجل پریشان کرد
زلف مشکین و چین دستارش
تیز برخاست آتش از جانش
زود بنشست باد و بازارش
دوری از ما، اگر چه نزدیکی
همچو آتش درون تاریکی
دیدی آن دولت و جوانی او
وان همه لطف و خوش زبانی او
سر بسودا کشد اگر دل من
کند اندیشه در معانی او
نامش از آسمان بلندترست
رفت زیر زمین نشانی او
جان شیرین بضاعتش دادم
درد دل بود ارمغانی او
ملک الموت نیک سنگ دلست
که نبخشود بر جوانی او
مگرش قصد کرد تا نکند
لطفش ابطال جانستانی او
جان خود همچو صبح در لب داشت
دلم از بهر مژدگانی او
همه در عمر رکن دین افزود
هر چه کم شد ز زندگانی او
خود نبینی که کوتهی شبست
که درازی روز را سببست
حاصل دور روزگار اینست
همه را انتهای کار اینست
چند پوییم هرزه از چپ و راست
چون سرانجام رهگذار اینست
چند از این گونه گون شمار غلط
چون فذلک زهر شمار اینست
ای زجام حیات مست و غرور
مستی عمر را خمار اینست
غم کاری مخور که بار دلست
چون سرانجام کار و بار اینست
ای همه روزگار در غم و رنج
فضل رنجست و روزگار اینست
تودۀ خاک در برابر ماست
زان چنان خواجه، یادگار اینست
گرچه این حال صعب واقعه ییست
چه توان؟ حکم کردگار اینست
خاک ری خود غریب دشمن بود
ورنه او را چه وقت رفتن بود
سخت جاییست جای اسمعیل
کو شکوه و لقای اسمعیل
ای دریغا که تخته بند فناست
صورت دلگشای اسمعیل
خود همیشه بلای جان بودست
عید اضحی برای اسمعیل
گر قبول اوفتد کنیم همه
جان فدای بقای اسمعیل
ای ز دست تو زاده فیض سخا
همچو زمزم ز پای اسمعیل
زان جهانت بدست بوس آمد
شاد باش ای وفای اسمعیل
گر نوای تو بود تا بکنون
تویی اکنون نوای اسمعیل
بدعا آیم و درین موسم
مستجابست دعا اسمعیل
جاودان باد در سرای وجود
جان مسعود و صاعد و محمود
عمرت از آرزو زیادت باد
کرمت طبع و خیر عادت باد
چون تو القاء درس شرع کنی
منصب مشتری اعادت باد
تیر سر تیز گرنه مادح تست
دست فرسودۀ بلادت باد
عقل کل را چو من درین حضرت
زده زانسوی استفادت باد
گرچه این ملک آدمی را نیست
همه آن باد، کت ارادت باد
دست گیر برادت در حشر
حسرت غربت و شهادت باد
انچه با اهل فضل و دانش هست
نظرت سوی من زیادت باد
بیشتر زانکه ناگهت گویند
که فلانی را سعادت باد
ای جهان آفرین، بقدرت کن
آن جوانرا غریق رحمت کن
رنج بر خود باختیار منه
گل مقصود نشکفد زین خار
خویشتن را تو خیره خار منه
دشمن تست نفس امّا ره
آرزوهاش در کنار منه
صورتش چیست؟ همچو مار دراز
دست خود در دهان مار منه
در مقامی که سیل خیز فناست
جز بناهای استوار منه
رهگذار بلاست دنیی دون
دل بر او از پی قرار منه
قیمتی گوهریست گوهر دل
هرزه بر راه و رهگذار منه
خوشدلی را گذر برینجا نیست
چشم بر راه انتظار منه
طبع خود روزگار می گوید
عمل ما بهانه می جوید
در دلت هیچ جای پنی نیست
زان چو تو خویشتن پسندی نیست
چون اثر در دل تو می نکند
گریه، بیرون ریشخندی نیست
گر جهان در شود بآتش و آب
فارغی، چون ترا گزندی نیست
یک وجب نیست بر فلک که در او
رخنه از آه مستمندی نیست
گرم روتر ز باد پای نفس
راه آجال را نوندی نیست
حرص کم کن که عقل و دانش را
بتر از حرص چشم بندی نیست
مرگ را از برای گردن عمر
بهتر از روز و شب کمندی نیست
کی پذیرد ز گفتۀ ما پند
هر که را زین وفات پندی نیست؟
کاه در خرمن قمر بنماند
همه بر تارک جهان افشاند
دیدۀ انتباه بگشایید
قفل در بند آه بگشایید
چشم و لب راز گریه وافعان
گه ببندید و گاه بگشایید
موکب خواجه در رسید از راه
صف ببندید و راه بگشایید
و گر امروز بار خواهد داد
تتق از پیشگاه بگشایید
بسر انگشت عطلت از رمحش
آن نشان سیاه بگشایید
در خانه نخست در بندید
پس در خانقاه بگشایید
بر نخواهد نشست دیگر بار
تنگ زینش بگاه بگشایید
چون ازین در گذر نخواهد کرد
خواه بندید و خواه بگشایید
ای دل ما پر آتش از شدنت
بتر از رفتنست آمدنت
جزع مختصر نباید کرد
هیچ کار دگر نباید کرد
مایۀ اشک در چنین ماتم
کم ز خون جگر نباید کرد
خاک گورش که خشک چون لب ماست
جز ز خو نا به تر نباید کرد
زینچه با ماهمی کند دنیا
خود سوی او نظر نباید کرد
زین پس بر جوانی و دولت
اعتمادی مگر نباید کرد
با غریمی چنین که در پی ماست
سر ز خانه بدر نباید کرد
چون همی زیر خاک باید خفت
سقف خانه بزر نباید کرد
بسفر رفت وین سخن نشیند
که سفر در صفر نباید کرد
سال عمر تو چون منازل ماه
که بپای قمر بود کوتاه
هر کجا بنگریم از چپ و راست
وحشت و ظلمت و عنا و بلاست
شد ز دود دلم هوا تاریک
یا مرا چشم عقل نابیناست
همه باز آمدند خیل وحشم
وآنکه سرخیل بود ناپیداست
او ز راهی دگر برفت مگر
بی خبر ز انتظار مولاناست
باز پرسید از خواص خدم
تا ز پیشت خواجه یا ز قفاست
نا توانست یا بخواب درست؟
چه سبب پایش از رکاب جداست؟
اینکه ما کرده ایمش استقبال
قالب خواجه بود، خواجه کجاست؟
روی کار این چنین که می بینم
جای واحسرتا و واویلاست
دست گستاخئی دراز کنیم
سر تابوت خواجه باز کنیم
تا چگونه ست رنگ رخسارش
یا چه رنگست لعل دربارش
تا جگرخوار یا شکر خوارند
در قفس طوطیان گفتارش
تا کجا برد پستۀ تنگش
آن شکر خندۀ بخروارش
یا بغربیل مرگ بیخته اند
خاک ادبار بر دورخسارش
آه کز گرد راه و رنج سفر
نه بر آب خودست دیدارش
نه خوشابست درّ دندانش
نه درستست چشم بیمارش
تند باد اجل پریشان کرد
زلف مشکین و چین دستارش
تیز برخاست آتش از جانش
زود بنشست باد و بازارش
دوری از ما، اگر چه نزدیکی
همچو آتش درون تاریکی
دیدی آن دولت و جوانی او
وان همه لطف و خوش زبانی او
سر بسودا کشد اگر دل من
کند اندیشه در معانی او
نامش از آسمان بلندترست
رفت زیر زمین نشانی او
جان شیرین بضاعتش دادم
درد دل بود ارمغانی او
ملک الموت نیک سنگ دلست
که نبخشود بر جوانی او
مگرش قصد کرد تا نکند
لطفش ابطال جانستانی او
جان خود همچو صبح در لب داشت
دلم از بهر مژدگانی او
همه در عمر رکن دین افزود
هر چه کم شد ز زندگانی او
خود نبینی که کوتهی شبست
که درازی روز را سببست
حاصل دور روزگار اینست
همه را انتهای کار اینست
چند پوییم هرزه از چپ و راست
چون سرانجام رهگذار اینست
چند از این گونه گون شمار غلط
چون فذلک زهر شمار اینست
ای زجام حیات مست و غرور
مستی عمر را خمار اینست
غم کاری مخور که بار دلست
چون سرانجام کار و بار اینست
ای همه روزگار در غم و رنج
فضل رنجست و روزگار اینست
تودۀ خاک در برابر ماست
زان چنان خواجه، یادگار اینست
گرچه این حال صعب واقعه ییست
چه توان؟ حکم کردگار اینست
خاک ری خود غریب دشمن بود
ورنه او را چه وقت رفتن بود
سخت جاییست جای اسمعیل
کو شکوه و لقای اسمعیل
ای دریغا که تخته بند فناست
صورت دلگشای اسمعیل
خود همیشه بلای جان بودست
عید اضحی برای اسمعیل
گر قبول اوفتد کنیم همه
جان فدای بقای اسمعیل
ای ز دست تو زاده فیض سخا
همچو زمزم ز پای اسمعیل
زان جهانت بدست بوس آمد
شاد باش ای وفای اسمعیل
گر نوای تو بود تا بکنون
تویی اکنون نوای اسمعیل
بدعا آیم و درین موسم
مستجابست دعا اسمعیل
جاودان باد در سرای وجود
جان مسعود و صاعد و محمود
عمرت از آرزو زیادت باد
کرمت طبع و خیر عادت باد
چون تو القاء درس شرع کنی
منصب مشتری اعادت باد
تیر سر تیز گرنه مادح تست
دست فرسودۀ بلادت باد
عقل کل را چو من درین حضرت
زده زانسوی استفادت باد
گرچه این ملک آدمی را نیست
همه آن باد، کت ارادت باد
دست گیر برادت در حشر
حسرت غربت و شهادت باد
انچه با اهل فضل و دانش هست
نظرت سوی من زیادت باد
بیشتر زانکه ناگهت گویند
که فلانی را سعادت باد
ای جهان آفرین، بقدرت کن
آن جوانرا غریق رحمت کن
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شمارهٔ ۴ - وله ایضا
کمالالدین اسماعیل : ملحقات
شماره ۶ - دوش ناگاه نعره یی بر خاست
دوش ناگاه نعره یی بر خاست
که دگر باره جنگ کرانست
مرگ دیدم بمرگ تا زنده
که همی باز گشت نتوانست
با یکی از هنروران که بر او
حل اشکال عقل آسانست
گفتم ای دوست باز می بینی
کار عالم که چون پریشانست؟
گفت آری قران نحسین است
وین خصومت نتیجۀ آنست
گفتم آخر نه جمله هفت اقلیم
زیر دوران چرخ گردانست؟
دور و نزدیک جاودان زبرش
دور مریخ و سیر کیوانست
که دگر باره جنگ کرانست
مرگ دیدم بمرگ تا زنده
که همی باز گشت نتوانست
با یکی از هنروران که بر او
حل اشکال عقل آسانست
گفتم ای دوست باز می بینی
کار عالم که چون پریشانست؟
گفت آری قران نحسین است
وین خصومت نتیجۀ آنست
گفتم آخر نه جمله هفت اقلیم
زیر دوران چرخ گردانست؟
دور و نزدیک جاودان زبرش
دور مریخ و سیر کیوانست