تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۳۷ - عقد دهم در کشف سر ورع که کاسر سورت حرص و طمع است و کاشف ظلمت اهوا و بدع
ای که بهر شکمت گردن آز
سوی کاسه چو صراحیست دراز
چون خم باده همین داری کام
که کنی پر شکم خود ز حرام
در نماز چه شد از پشت خم است
چون تو را قبله همت شکم است
چون به کامت ز ورع نیست مزه
لقمه را از مزه پرسی نه بزه
هر چه بر سفره و خوان تو نهند
هر چه در کام و دهان تو نهند
بخوری خواه کدر خواه صفی
گاو و خر نیست بدین خوش علفی
مرغ باید که مسمن باشد
صحن ازو چشمه روغن باشد
هیچ غم نیست گرش غصب کنان
شحنه ده کشد از بیوه زنان
میوه باید که بود تازه و تر
چاشنی دار چو جلاب شکر
هیچ غم نیست اگر دزد لئیم
افکند رخنه به بستان یتیم
تخم لقمه ست در آب و گل تو
نکند جز چو خودی حاصل تو
دانه ریزی به کف آید خر
خار کاری بدراند دامن
لقمه خشک حلالت در کام
لقمه چرب چه خواهی ز حرام
بز که لاغر بود و سگ فربه
هست ازین فربهت آن لاغر به
دسترنج تو حلال است تو را
غیر آن رنج و وبال است تو را
نان خود با تره و دوغ زنی
به که از خوان شه آروغ زنی
نیست ممتاز حرامت ز حلال
سیل تیره ست تو را آب زلال
دلق و دراعه همی آرایی
عطر تزویر بر آن می سایی
سبحه با شانه همی پیوندی
عقد تلبیس بر آن می بندی
می کشی خرقه پشمینه به دوش
می نهی گوشه فش در بن گوش
باشد اینها همه دعوی یعنی
صوفی وقتم و صاحب معنی
تا فتد ساده دلی در دامت
طعمه چاشت دهد یا شامت
چون به دل افتدت از شهر گره
با گروهی روی از شهر به ده
که فلان هست ز نیکوکیشان
مخلص و معتقد درویشان
زیر صد بار وی از ناداری
تو ز ادبار شوی سرباری
کند از مفلسی آن بی مایه
رخت خانه گرو همسایه
بهر تو سفره و خوان آراید
شربت و میوه بر آن افزاید
تو هم از دین و خرد هر دو بری
بنشینی و به شهوت بخوری
تف بر این صوت و سیرت که تو راست
تف بر این عقل و بصیرت که تو راست
این نه صوفیگری و درویشیست
نامسلمانی و کافر کیشیست
نفس را حلقه حلقوم بری
به که این زقه زقوم خوری
دزدی و راهزنی بهتر ازین
کفن از مرده کنی بهتر ازین
چند روزی کم بی دردان گیر
پی پیران و جوانمردان گیر
بین که مردان چه ریاضت بردند
تا درین مرحله پای افشردند
خاطر از وسوسه صافی کردند
در ورع موی شکافی کردد
گم شدی بر دلشان حرص و طمع
پرده دیدن اسرار ورع
اگر از شبهه خلیدی خاری
پا کشیدندی از گلزاری
ور ز شک قطره چکیدی جایی
دست شستندی از دریایی
مردم چشم جهان آن نفرند
که به نفرت سوی دنیا نگرند
صدق کوشان و ورع کیشانند
خصم حرص و طمع اندیشانند
چشم جان بر اثر ایشان دار
گوش دل بر خبر ایشان دار
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۳۸ - حکایت آن متورع آبی از قبول مرغابی شکار کرده به چنگل بازی طعمه از غیر وجه خورده
خسروی عاقبت اندیشی کرد
روی در قبله درویشی کرد
با بزرگی که در آن کشور بود
بر سر اهل صفا سرور بود
نوبتی چند به هم بنشستند
عقد پیروی و مریدی بستند
برد صد تحفه خدمت سوی پیر
هیچ ازو پیر نشد تحفه پذیر
روزی از بالش زین مسند ساخت
قاصد صید سوی صحرا تاخت
باز را دیده بینا بگشاد
کله از سر گره از پا بگشاد
کرد ازان باز رها کرده ز قید
متعاقب دو سه مرغابی صید
صید را از خم فتراک آویخت
جانب پیر جنیبت انگیخت
بندگی کرد که ای خاص خدای
لقمه پاک است به این روزه گشای
هست ازین طعمه درین منزلگاه
پنجه کسب خلایق کوتاه
پیر خندید که ای پاک نهاد
نامت از لوح بقا پاک مباد
جره بازت که شکاری فکن است
جره از جوزه هر بیوه زن است
رخشت این ره چو به پایان برده ست
جو ز توزیع گدایان خورده ست
نیروی بازوی باز اندازت
باشد از دست ستم پردازت
چشمه کز سنگ تراود پاک است
تیره از رهگذر گلناک است
هر که آلوده به گل رهگذرش
کی ز گل پاک بود آبخورش
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۳۹ - مناجات در اشارت به آنکه حقیقت ورع اعراض است از ماسوی الله و طلب تحقیق به مقام زهد
ای به خود خوانده ورع وزران را
رغم بر حرص و طمع لرزان را
دید غیر تو حرام است حرام
ورع از ترک حرام است تمام
نیست اهل ورع آن مانده ز راه
کش به غیر تو کند دیده نگاه
هر که از غیر تو شد بیگانه
ورع اینست و دگر افسانه
هر درختی که نه بارش ورع است
رسته از دانه حرص و طمع است
میوه ور کن ز ورع جامی را
ببر از میوه وی خامی را
غره دولت او سلخ مکن
طعم آن میوه بر او تلخ مکن
بر وی آن میوه چنان شیرین دار
که شود در دو جهان شیرین کار
از دلش رغبت دنیا کم کن
زان اساس ورعش محکم کن
سازش از مال جهان مایل زهد
تاکشد رخت به سر منزل زهد
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۰ - عقد یازدهم در مقام زهد که انقطاع رغبت است از نعم فانی و اقتصار همت بر نعیم جاودانی
ای گل تازه که از باغ الست
به جهان آمده ای دست به دست
پرده سبز فلک غنچه توست
باشد این جامه به قدش ز تو چست
باغبان گر چه کند غنچه هوس
قصد او جلوه گل باشد و بس
گل تویی زن چمن و غیر تو خار
شیوه خار پرستی بگذار
گلبن اندر رهت از خار درشت
گه به کف زر کشد و گاه به مشت
غنچه مشتیست ز زر گل چو کفی
پی ایثار تو از هر طرفی
چشم نرگس به تماشای تو باز
نای بلبل ز نوای تو به ساز
یاسمن بزم تو را لخلخه سای
نارون فرق تو را چتر گشای
سبزه در آرزوی مفرشیت
باد خرسند به محمل کشیت
محملت راست به هر پیش و پسی
لاله از بانگ فتاده جرسی
گر بنفشه نه ز دستت سیلی
خورده اعضاش چرا شد نیلی
آینه روی تو را آب زلال
شانه کش موی تو را باد شمال
طرفه حالی که ز خیل تو همه
واندرین بزم طفیل تو همه
تو ز حال همه پوشیده نظر
گشته مشعوف دو سه خرده زر
گاه بندیش نهانی به میان
گه نهی بر طبق عرض عیان
کی سزد دلق مرقع به برت
در ته دلق گره کرده زرت
یا مرقع ز سرت بیرون باد
یا ز دل مهر زرت بیرون باد
صوفی و مال پرستی نه خوش است
عالی و میل به پستی نه خوش است
نقد دین گوهر و دنیا صدف است
وین صدف درصدد صد تلف است
چه دهی گوهر جاویدانی
به صدف خاصه که باشد فانی
لذت خوردن و آشامیدن
با بت حوروش آرامیدن
خلعت فاخر از اطلس کردن
خانه در قصر مقرنس کردن
زیر ران ابلق تازی راندن
بر مه و مهر غبار افشاندن
همه هیچند و به هیچی سمرند
بلکه از هیچ بسی هیچترند
همه زنگند بر آیینه دل
تار پیوند از اینها بگسل
گنده پیریست جهان عشوه نمای
دل صد تازه جوان کنده ز جای
دل خورشید دلان خون کرده
تابه آن چهره شفق گون کرده
طره اش حلقه تزویر و فریب
غمزه اش صف شکن صبر و شکیب
ابرویش کهنه کمانیست دو تاه
کرده از وسمه تلبیس سیاه
چشم او را مژه از تیر بلا
مژه اش میل کش چشم حیا
لبش از ماتم شوهر خندان
تیز در زخم کسانش دندان
دانه دام ضلالت خالش
کنده پای خرد خلخالش
قامتش خاربنی زین بستان
گل او حیله و برگش دستان
بازویش تاب ده پنجه دین
ساعدش پنجه بر صدق و یقین
ساق او دولت ناپاینده
پایه پایه به زوال آینده
نیست از شیوه بالغ نظری
که به دنباله چشمش نگری
صد ضرر بیند ازو ضره او
وای آن کس که شود غره او
ضره اش کیست جهان جاوید
که خرد راست نظرگاه امید
چند ازو روی نهی در پستی
بجه از وی که چو جستی رستی
هست ازو بند امل بگسستن
به خدا عزوجل پیوستن
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۱ - حکایت آن خفته چشم بیدار دل که روح الله به سر وقت وی رسید و عذر خواب کردن وی را از وی پسندید
عیسی آن روح که این صورت جسم
بود بر گنج الهیش طلسم
روزی از دل در راحت می زد
گام در راه سیاحت می زد
دید در کنج یکی دیر خراب
خفته ای رخت خرد داده به خواب
دیده از نادره دیدن بسته
گوش از نکته شنیدن بسته
ساخته در قفس تنگ دهان
طوطی ناطقه را گنگ زبان
زد سر پای که ای رفته ز دست
میل بالا کن ازین پایه پست
دیده و گوش و زبان را بگشای
تازه کن بر دل خود یاد خدای
صفحه لوح جهان دفتر اوست
نسخه صنع بدایعگر اوست
نقش این لوح بخوان حرف به حرف
بشنو از هر یکی اسرار شگرف
بر کرم هاش ثناخوانی کن
بر رقمهاش درافشانی کن
خفته این گفته ز عیسی چو شنید
در جوابش ز سخن چاره ندید
سر برآورد که بگذار مرا
نیست با خلق جهان کار مرا
پا به یک سوی کشیدم ز میان
فارغ از عالمم و عالمیان
مژده از من به جهان جویان ده
که جهان هم به جهان جویان به
گفت عیسیش چو بشنید جواب
خواب کن خواب که خوش بادت خواب
بند اندوه نیی شاد بخسب
بنده کس نیی آزاد بخسب
همه مشغولی عالم کولیست
ترک کولی به خدا مشغولیست
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۲ - مناجات در طلب مقام فقر بعد از تحقق به مقام زهد
ای در رحمت تو بر همه باز
غرقه نعمت تو شیب و فراز
عشقبازان به تمنای تو بند
زهدورزان به خیالت خرسند
گر نه با بت ز تو باشد نامی
کس سوی بتکده ننهد گامی
گرنه بویی ز تو آید به دماغ
کس نبوید گل خوشبوی به باغ
داغ تو باغ دل جامی بس
باشد از باغ تو بوییش هوس
بویی از باغ خودش روزی کن
لذت از داغ خودش روزی کن
منه از دام هواها بندش
بگسل از هر هوسی پیوندش
بر دلش نقش غم خویش نگار
خاطرش بسته به هر نقش مدار
بخیه فقرزنش بر ژنده
سازش از ذوق فنا دل زده
تا چو سر بر زند از ژنده فقر
مرده خود بود و زنده فقر
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۳ - عقد دوازدهم در سر فقر که برقع سواد الوجه فی الدارین بیاض چهره هستی خود نهفتن است فی مرتبتی العلم و العین
ای گرانمایه ترین گوهر پاک
وی سبک سایه ترین پیکر خاک
پیکر خاک طلسم است و تو گنج
گنجی از بحر ازل گوهر سنج
هست گنج تو ز هر گنج فره
گوهر فقر در او از همه به
این گهر را چو شوی قدرشناس
برهی ز آفت امید و هراس
خرقه کز وی نه دلت خشنود است
چشمه چشمه ز ره داوود است
باشد از ناوک هستیت پناه
داردت از خلش عجب نگاه
چون بر آن خرقه زنی بخیه مدار
چشم بر رشته کس سوزن وار
در غزاهات که با نفس ردیست
خود فرقت کله ترک خودیست
می زند بر محک آگهیت
گوه زرد زر ده دهیت
بس بود وجه تو این زردی روی
سرخرویی ز زر خواجه جوی
خشک نانی که شب از دریوزه
به کف آری که گشایی روزه
چربد از مایده کرده خمیر
بر سر خوان شه از شکر و سیر
پات بی کفش ز فقر است و فنا
کفش گویی زده بر فرق غنا
بهر کفش از چه کشی منت کس
کفش تو جلد قدم های تو بس
از شکاف ار قدمت مضطرب است
صد در فتحش از آن در عقب است
وی ژولیده گرد آلودت
خوش کمندیست سوی مقصودت
شب دی خانه تو گلخن گرم
مهد سنجاب تو خاکستر نرم
روز سرمات به بالای عبا
پرتو خور شده زربفت قبا
لب تو شرح تعطش گویان
شربت از جام سقاهم جویان
بر تنت پوست ز کم خواری خشک
نفست عطر ده از نافه مشک
چون بنفشه قد خود ساخته خم
گر سر افکنده نشینی و دژم
به که افتی چو گل از خنده به پشت
غافل از سرزنش خار درشت
دست خالی ز درم یا دینار
گر سرافراز شوی همچو چنار
به که با خار و خس آیی همسر
مشت چون غنچه پر از خرده زر
شب آسایشت از کلک حصیر
گر بود صفحه تن نقش پذیر
دان ز دیبای منقش بهتر
کت بود در ته پهلو بستر
کهنه ابریق سفالیت به دست
دسته و نایژه اش دیده شکست
در قیامت به ترازوی حساب
چربد از مشربه های زر ناب
از غم بی زریت چهره چو زر
سرخرویی دهدت در محشر
بس بود بسته به خدمت کمرت
گو مرس دست به همیان زرت
عقد همیان به کمرگاه لئیم
اژدهاییست درون پر زر و سیم
چون تو بر دیده نهی دیناری
پیش مقصود شود دیواری
هر چه محجوب پس دیوار است
دیده را دیدن او دشوار است
تا ز مقصود شوی برخوردار
بکن از پیش نظر این دیوار
پرده بر چشم جهان بین مپسند
هر چه پرده ست ازان دیده ببند
حیف باشد که بود از تو نهان
آن که پر باشد ازو جمله جهان
هر چه رویت به سوی خود کرده ست
گر همه جان تو باشد پرده ست
کسب اسباب بود پرده گری
شیوه فقر و فنا پرده دری
مردیی کن همه را یکسو نه
ور نه در فقر و فنا زن ز تو به
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۴ - حکایت آن شیر زن موصلی که به روبه بازی موصل اخبار خواجه ای که طالب مواصلت وی بود پای توکل از پیشه فقر بیرون ننهاد
بود مردانه زنی در موصل
سر جانش به حقیقت واصل
همچو خورشید مؤنثت در نام
لیک در نور یقین مرد تمام
رو به محراب عبادت کرده
چاک در پرده عادت کرده
نه ره خورد به خود داده نه خفت
خاطرش فرد ز همخوابی جفت
مالداری ز بزرگان دیار
در بزرگی نسب پاک عیار
کس فرستاد به وی کان سره زن
در ره صدق و صفا نادره فن
ز آدمی فرد نشستن نه سزاست
آن که از جفت مبراست خداست
سر نخوت مکش از همسریم
تن فرو ده به زناشوهریم
مهرت ای رابعه ستر و جمال
هر چه خواهی دهم از مال و منال
شیرزن عشوه روبه نخرید
داد پیغام چو آن قصه شنید
که مرا گر به مثل بنده شوی
همچو خاکم به ره افکنده شوی
همگی ملک شود مال توام
دست در هم دهد آمال توام
لیک ازینها چو غباری خیزد
وقت صافم به غبار آمیزد
حاش لله که به اینها نگرم
راه اقبال بر اینها سپرم
پایه فقر بود وایه من
کی فتد بر دو جهان سایه من
مهر هر سفله کجا گیرم خوی
سوی هر قبله کجا آرم روی
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۵ - مناجات در توجه به مقام صبر بعد از تحقق به مقام فقر
ای به سویت همه را روی نیاز
چشم لطف تو به روی همه باز
عاشقان کشته سودای تواند
داغ بر دل به تمنای تواند
درد دم بر دم تو همدمشان
داغ بی مرهم تو مرهمشان
رسته از خود ز پرستندگیت
خواجگی یافته از بندگیت
خرقه فقر و فنا پوشیده
در ره صدق و صفا کوشیده
گردن افراخته از طوق سگی
کرده در راه وفا تیز تگی
بنده جامی که سگ ایشان است
همچو ایشان ز وفاکیشان است
در کمند تو فتاده ست به بند
خالی از داغ سگانش مپسند
بست از خوان غنا دیده خویش
استخوانی نهش از فقر به پیش
صبر بر فقر و فناش آیین کن
تلخی صبر بر او شیرین کن
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۶ - عقد سیزدهم در بیان صبر که در اجتناب از مناهی رنج بردن است و بر اکتساب مراضی پای فشردن
ای سبکسارتر از خشک گیا
که شود پی سپر باد صبا
بی ثباتی به ره صدق و صواب
چون گره بر نفس و نقش بر آب
هر دم از جا چه روی کشتی وار
کوه شو لنگر خود سنگین دار
شاهبازی مگشا پای ز بند
بس تو را ساعد شه شاخ بلند
تا به کی گوی صفت بی سر و پای
می جهی از خم چوگان قضا
همچو گو گر بجهی صد میدان
نیست امکان که رهی زان چوگان
سر بنه در ره چوگانی شاه
بو که یک بار کند در تو نگاه
آمد از شاه تو را کن مکنی
که در آن نیست خرد را سخنی
هر کجا گفت بکن دست گشای
هر کجا گفت مکن باز پس آی
رو بر آن راه که فرموده اوست
نوش ازان باده که پیموده اوست
لب ببند از می ناپیموده
پا بکش از ره نافرموده
راست کردار و قوی پیمان باش
مرکز دایره فرمان باش
گر نگونسار ز گردون افتی
به کزین دایره بیرون افتی
کند این دایره تنگ مجال
حفظ معموره دین سور مثال
رخش ازین سور چو بیرون رانی
نیست جز ماتم جاویدانی
کرد یک رخنه درین سور آدم
سور فردوس بر او شد ماتم
ما که در لجه خون افتادیم
همه زان رخنه برون افتادیم
چند روزی به صبوری می کوش
باده تلخ صبوری می نوش
صبر کن همچو شکر با دل تنگ
صبر کن همچو گهر در دل سنگ
نشود نی بجز از صبر شکر
نشود سنگ جز از صبر گهر
تا نگردد ز صبوری خون خشک
ناف آهو نشود نافه مشک
تا به سر چرخ فلک گردان است
صبر در وی روش مردان است
آسیا را چو به سر گردانند
عاجزان صبر بر آن نتوانند
انبیا پای به صبر افشردند
لاجرم پایه عالی بردند
نوح از موج غم قوم نرست
تا به کشتی صبوری ننشست
شد وزان رایحه صبر جمیل
بشکفانید گل از نار خلیل
یوسف از صبر به یعقوب رسید
صحت از صبر به ایوب رسید
یافت از صبر کلیم الله عون
جامه در نیل فنا زد فرعون
عیسی از صبر برانداخت کمند
ساخت جا کنگر این چرخ بلند
احمد از صبر بر آزار قریش
زهرشان ریخت در آبشخور عیش
صبر کن بر ستم بی خردان
نرسد جز به تن آزار ددان
چه غم از زخم که بر آب و گل است
غم از آنست که بر جان و دل است
هر لگد کان ز فرومایه رسد
نکند کوب چو بر سایه رسد
خاتم صبر که عالی گهر است
نقش آن من صبر قد ظفر است
کشت ایمان را صبر آمد ابر
این بود سر «تواصوا بالصبر»
خاصه صبر تو بر آن نعمت و ناز
کت نشاند به سراپرده راز
سینه صافی کنی از زنگ وجود
دیده روشن شوی از نور شهود
وجه حق وجهه جانت گردد
قبله جان و جهانت گردد
گر کند گردش ایام به فرض
بر تو آمال و امانی همه عرض
پای صبر تو نلغزد از جای
نفتد چشم تو بر غیر خدای
ور شود چرخ یکی خونین میغ
که ازان میغ نبارد جز تیغ
بر تو یک مو نشود یافت سلیم
بلکه گردد همه چون فرق دو نیم
لب به دندان صبوری خایی
گره ناله ز دل نگشایی
شرمت آید که درین مشهد خاص
خواهی از کشمکش درد خلاص
گر فتد کوه بلا بر عاشق
نیست دل کوفتگی زو لایق
ور به فرقش ز جفا تیغ آید
به که چون زخم دهان نگشاید
خاصه وقتی که بود ناظر او
چشم آرامگه خاطر او
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۷ - حکایت عیاری که در زیر چوب شحنه چندان دندان فشرد که درم سیم در زیر دندان وی پاره پاره شد و دینار صبر وی درست بیرون آمد
شحنه ای گفت که عیاری را
مانده در حبس گرفتاری را
بند بر پای برون آوردند
بر سر جمع سیاست کردند
شد ز بس چوب چو انگشت سیاه
لیک بر نامد ازو شعله آه
رخت ازان ورطه چو آورد برون
پیش یاران ز دهان کرد برون
درمی سیم به چندین پاره
بلکه ماهی شده چند استاره
محرمی کرد سؤالش کین چیست
بدر کامل شده چون پروین چیست
گفت جا داشت در آن محفل بیم
زیر دندان من این درهم سیم
در صف جمع مهی حاضر بود
که بدو چشم دلم ناظر بود
پیش وی با همه بی باکی خویش
شرمم آمد ز جزعناکی خویش
اندر آن واقعه خندان خندان
بس که در صبر فشردم دندان
زیر دندان درم جو جو شد
سکه درهم صبرم نو شد
زد رقم سکه نو بر کارم
که به صبر اندر یک دینارم
چون نهد ناقد دوران معیار
سرخرویی رسدم زین دینار
صبر اگر چند که زهر آیین است
عاقبت همچو شکر شیرین است
مکن از تلخی آن زهر خروش
کآخر کار شود چشمه نوش
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۸ - مناجات در شکر شکر به صبر آمیختن و از تلخی این در شیرینی آن گریختن
ای شکیبا نه دل ما از تو
از همه صبر خوش الا از تو
صبر بی تو ره بی دردان است
صبر با تو روش مردان است
از در قرب تو دوری مشکل
وز جمال تو صبوری مشکل
صبر بر قربت ازان مشکل تر
رخ به خون دل ازان مشکل تر
از کرم مشکل ما آسان کن
جای ما پیشگه احسان کن
نقش گل زینت ظاهر ز تو یافت
سر دل کشف سرایر ز تو یافت
بزدا نقش گل از صفحه دل
بنما نور دل از پرده گل
کام جامی ز صبوری تلخ است
عیشش از محنت دوری تلخ است
مپسند از دل غم فرجامش
که به تلخی گذرد ایامش
تا شود مرغ زبان آور شکر
کام شیرین کنش از شکر شکر
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۴۹ - عقد چهاردهم در شکر که صرف کردن نعمت منعم است در حق گزاری او و اعتراف به عجز و قصور در سپاسداری او
ای که از پات نیابم تا فرق
یک سر موی نه در نعمت غرق
صفحه جبهه ات آن لوح منیر
که بود لایح ازان سر ضمیر
طرفه لوحیست که بی نقطه و خط
زان توان حرف رضا خواند و سخط
مردمان حبشی پیکر چشم
دیده بانان تو در منظر چشم
ابروان چتر سیه بر سرشان
مانع از آفت تیغ خورشان
گردشان خار مژه پرچین بند
تا ز بیرون نرسد هیچ گزند
گوش بگشاده دهان از دو طرف
تا شود درج گهر همچو صدف
در صدف قطره نیسان افتد
واندر او گوهر احسان افتد
در مشامت ز دو ماشوره سیم
می دهد بوی خوش انفاس نسیم
دهنت کارگه تنگ و بسی
کارها آید ازو هر نفسی
نکته رانی به مددگاری هش
چاشنی گیری شیرین و ترش
لقمه خایی و زلال انگیزی
لقمه ها را به زلال آمیزی
تا نگیرد به گلو راه نفس
طوطی جان نشود تنگ قفس
دست تو کارگزار از چپ و راست
کرده کار همه تن بی کم و کاست
پاک و ناپاک بشوید ز تنت
برد آلایش چرک از بدنت
گفت او راحت احباب و به مشت
مشتکی ساز حریفان درشت
وقت شانه کشیت پنجه گشای
گاه تسبیح تو انگشت نمای
ناخنش زخمه چنگ تن توست
که بر آن نغمه راحت زن توست
نیست چون پای تو صاحب قدمی
کت به مقصود رساند به دمی
ره بری ره سپری گام زنی
پای مرد تو به هر انجمنی
چون صف اهل صفا سازی جای
داردت از مدد ساق به پای
به مذلت چو شوی خاک نشین
مهد عزت نهدت زیر سرین
زانویش را چو کنی کرسی سر
یابی از سر دل عرش خبر
آمد آن آینه شاهد غیب
گر کنی روی در آیینه چه عیب
آنچه زینها به تو پرتوفکن است
لختی از نعمت بیرون تن است
شرح انواع عطاهای درون
باشد از حیز تقریر برون
دل کزین پرده بود پردگیی
نو به نو یافته پروردگیی
عقل و دین پردگی پرده اوست
علم و دانش همه پرورده اوست
وانچه بیرون بود از جان و تنت
لیک در آمدن و زیستنت
باشدش مدخلی آن رحمت توست
وز سر خوان کرم نعمت توست
گر چه آن را نبود حد و قیاس
واجب است از تو بر آن شکر و سپاس
همچنین عافیت از هر چه بلاست
پیش صاحبنظران عین عطاست
نعمت است این که خدا ساخت بری
چشمت از کوری و گوشت ز کری
نعمت است این که دلت داشت نگاه
از غم حشمت و اندیشه جاه
هر چه زین چرخ گره بر گره است
نعمت عافیت از جمله به است
یک بلا یا دو گر آمد به سرت
داشت ایمن ز هزار دگرت
قدر این نعمت اگر می دانی
خاطر از غصه چه می رنجانی
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۵۰ - حکایت آن حکیم دریا دل ساحل گرد که غریقی را به کمند نصیحت از گرداب اندوه بیرون آورد
زد حکیمی به لب دریا گام
تا کشد تازه شکاری در دام
آرد انداخته دامی ز نظر
ماهی حکمتی از بحر بدر
دید مردی غم گیتی در دل
کرده بر ساحل دریا منزل
سر اندوه فرو برده به خویش
ناوک آه برآورده ز کیش
گفت چندین به دل اندوه که چه
کم ز کاهی غم چون کوه که چه
داد پاسخ که ز ناسازی بخت
کار شد بر من دلسوخته سخت
نه دلی ساده ز نقش هوسم
نه رسیدن به هوس دسترسم
کیسه از زر تهی و کاسه ز لوت
مانده پشت و شکم از قوت و قوت
گفت پندار که از مال و منال
کشتیی بود تو را مالامال
بحر زد موجی و کشتی بشکست
پاره ای تخته ات افتاد به دست
شدی از هول بر آن تخته سوار
بعد یک ماه رسیدی به کنار
یا خود انگار که بودت به زمین
قاف تا قاف جهان زیر نگین
بر تو زین دایره حادثه ناک
ریخت رنجی که رسیدی به هلاک
با تو گفتند کزین غم نرهی
تا ز سر افسر شاهی ننهی
باختی ملک و ز مردن جستی
به فلاکت ز هلاکت رستی
این دم این گنج سلامت که تو راست
عمر بی رنج و غرامت که تو راست
بهتر از کشتی پر مال و زرت
خوشتر از افسر زرین به سرت
شکر گو شکر کزین دیر سپنج
جز غم و رنج نبیند گله سنج
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۵۱ - مناجات در انتقال از شکر و سپاسداری به خوف و ترسگاری
ای کشیده به جهان خوان کرم
حاضر خوان تو الوان نعم
نعم و شکر نعم هر دو ز توست
نشود جز به تو این کار درست
شکرگویان تو را جرم زبان
یک نواله ست ازان خوان به دهان
چون نواله ز نوا نیست جدا
زان نواله ست جهانی به نوا
گر چه جامی بود از هیچ کسان
زان نواله به نواییش رسان
گر به آتش نکنی غور رسی
به کسی کی رسد از هیچ کسی
به جمال نعمش بینا کن
به سپاس نعمش گویا کن
روز و شب با نعمش همدم دار
به سپاس نعمش خرم دار
ور کشد پا ز ره شکر ز طوف
زخم بر دل زنش از خنجر خوف
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۵۲ - عقد پانزدهم در خوف که طریق احتیاط ورزیدن است و بر نعمت امنیت و انبساط لرزیدن
ای دلت را سر بی خویشی نه
جنبش عاقبت اندیشی نه
گه به کاشانه نهی گاه به باغ
مسند ایمنی و مهد فراغ
کرده ای عام گل منزل دل
از تو تا عالم دل صد منزل
چرخ را بین که چه بیداد فن است
مرگ را بین که چه بنیاد کن است
آن ز بیداد فنی بر سر کین
وین ز بنیاد کنی کرده کمین
تو به غفلت ز همه آسوده
راه بازی و هوس پیموده
گر به دل آیت ترسیت بود
وز خردمندی درسیت بود
به که بی ترس خوری و آشامی
در صف بی خردان آرامی
یاد کن زانکه رسد مرگ فراز
کار بر تو شود از مرگ دراز
کشی از خانه آراسته رخت
پای بر تخته نهی از سر تخت
از سر تخته برندت سوی خاک
وز بلندیت به آن تیره مغاک
بردت از همه شمشیر اجل
در ته خاک تو مانی و عمل
یاد کن زانکه ز آوازه صور
شق شود بر بدنت شقه گور
همچو لاله بدر آیی ز کفن
با دلی غرقه به خون عریان تن
تابدت شعشعه مهر به فرق
در عرق گردی ازان شعشعه غرق
یاد کن زانکه در آن روز گران
نامه گردد ز چپ و راست پران
نامه آید به یکی از سوی راست
وان دگر را ز چپ پر کم و کاست
یاد کن زانکه چو میزان بنهند
پله نیک و بدت عرضه دهند
زان دو پله یکی افزون آید
حال هر پله دگرگون آید
یاد کن زانکه نهی پا به صراط
یا به اندوه روی یا به نشاط
یا گرانی کشدت سوی جحیم
یا سبک بگذری از وی چو نسیم
یاد کن زانکه نماید ناگاه
پیش روی تو به یک بار دو راه
ره از آنسان که قضا بر تو نوشت
یا به دوزخ بردت یا به بهشت
یاد کن زانکه برد هوش ز قوم
هیبت نعره «وامتازوا الیوم »
مجرمان بار تعب بردارند
محرمان راه طرب بردارند
صد ازین واقعه هایل بیش
تو چنین بی خبر و غافل کیش
بازگو کین همه مغروری چیست
وز ره اهل خرد دوری چیست
گر غرور تو به کاخ است و سرای
خوشی منزل و آرایش جای
بین که آدم ز چنان حور آباد
به یکی وسوسه چون دور افتاد
ور غرور تو به علم است و کمال
یا به گنج زر و بسیاری مال
خیز و مصحف بگشا وز قرآن
قصه بلعم و قارون بر خوان
ور غرور تو به اصل است و نسب
شرف جد و کرم ورزی اب
بشنو افسانه نوح و پسرش
که چو طوفان غم آمد به سرش
ور به طاعتوری و تقدیس است
مایه عبرت تو ابلیس است
ور به دیدار نکوکاران است
که نظرگاه وفاداران است
هر که را روی به بهبود نداشت
دیدن روی نبی سود نداشت
پای همت بکش از دام غرور
می غفلت مخور از جام غرور
نیست کاری ز خدا ترسی به
جهد کن داد خدا ترسی ده
هر که در کشتی این ترس نشست
ترس کس کشتی او را نشکست
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۵۳ - حکایت آن حاجی غریب با آن جنی مهیب
رهروی روی به تنهایی کرد
بهر حج بادیه پیمایی کرد
راحله پای بیابان پیمای
قافله دیو و دد جان فرسای
تف نشان جگرش موج سراب
گرد شوی قدمش چشم پر آب
جز عصا کس نگرفته دستش
غیر نعلین نه کس پابستش
روزی از دور یکی شخص غریب
شد پدیدار به دیدار مهیب
گفت تو آدمیی یا پریی
که عجب بر سر غارتگریی
گوهر ایمنی از من بردی
به کف خایفیم بسپردی
گفت نی آدمیم من پریم
لیک چون آدمیان گوهریم
تو کیی، مؤمن واحد دانی
یا نه در شرک فرس می رانی
گفت من سوی یکی رو دارم
از دو گویان جهان بیزارم
گفت اگر زانکه خدای تو یکیست
در دلت از یکی او نه شکیست
شرم بادت که جز از وی ترسی
پای بگذاشته از پی ترسی
چون خدادان ز خدا ترسد و بس
ترسد از وی همه چیز و همه کس
لیک ترسد چو نترسد ز خدای
هر وقت از همه کس در همه جای
ترسگاری ز خدا عاقلی است
لیک از غیر خدا غافلی است
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۵۴ - مناجات در اعتصام و التجا از موطن خوف به مأمن رجا
ای تن ما ز تو چون موی از بیم
فرق وار از تو دل ما به دو نیم
تیغ بیمت همه را در خون غرق
دارد اینک اثر تیغ به فرق
روبهانیم ز خاری رنجه
وای اگر شیر زند سر پنجه
گر چه از حیله و مکریم دلیر
حیله ها را شکند حمله شیر
تا ز تو حکم امانی نرسد
تن امید به جانی نرسد
بنده جامی که در افزایش توست
چشم بر بخشش و بخشایش توست
بخششی ورز و ببخشای بر او
گر نبخشایی ای وای بر او
از جحیم سخطش ایمن دار
در نعیم کرمش ساکن دار
چشم جانش به رخت روشن کن
گلخن دهر بر او گلشن کن
به صف اهل صفایش برسان
به قدمگاه رجایش برسان
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۵۵ - عقد شانزدهم در رجا که به روایح وصال زیستن است و به لوایح جمال نگریستن
ای ز بس بار تو انبوه شده
دل تو نقطه اندوه شده
خط ایام تو در صلح و نبرد
منتهی گشته به این نقطه درد
نه بر این نقطه درین دایره پای
گرد این نقطه چو پرگار برآی
بو که از غیب نویدی برسد
زین چمن بوی امیدی برسد
هست در ساحت این بر شده کاخ
عرصه روضه امید فراخ
کار بر خویش چنین تنگ مگیر
وز دم ناخوشی آهنگ مگیر
گر بود خاطر تو جرم اندیش
عفو ایزد بود از جرم تو بیش
نامه ات گر ز گنه پر رقم است
نامه شوی تو سحاب کرم است
گر چه کوهیست گناه تو عظیم
کاهش کوه دهد حلم حلیم
چون شود موج زنان قلزم جود
در کف موج خسی را چه وجود
هیچ بودی و کم از هیچ بسی
ساخت فضل ازل از هیچ کسی
از عدم صورت هستی دادت
ساخت از قید فنا آزادت
گذرانید بر اطوار کمال
پرورانید به انوار جمال
در دلت تخم خدا دانی کاشت
دولت معرفت ارزانی داشت
یافت تاج شرف سجده سرت
زیور گوهر خدمت کمرت
بی توسل به کلید طلبی
بی تقید به کمند سببی
بر تو ابواب مطالب بگشاد
صید مقصود به دست تو نهاد
بی همین گونه قوی دار امید
که چو افتی به جهان جاوید
بی سبب ساخته گردد کارت
بی درم سود کند بازارت
بر درد پرده شب نومیدی
صبح امید کند خورشیدی
ای بسا تشنه لب خشک دهان
بر لب از تشنگی افتاده زبان
مانده حیرت زده در صحرایی
چرخ طولی و زمین پهنایی
خاک تفسیده هوا آتش بار
بادش آتش زده در هر خس و خار
نه در او خیمه به جز چرخ برین
نه در او سایه به جز زیر زمین
سوسمار از تف آن در تب و تاب
همچو ماهی که فتد دور ز آب
ناگهان تیره سحابی ز افق
پیش خورشید فلک بسته تتق
بر سر تشنه شود باران ریز
گردد از بادیه طوفان انگیز
رشحه ابر کند سیرابش
سایه آن برد از تن تابش
وی بسا گم شده ره در شب تار
غرقه در سیل ز باران بهار
متراکم شده بر وی ظلمات
منقطع گشته سبب های نجات
دام و دد کرده بر او دندان تیز
اژدها بسته بر او راه گریز
بارگی خسته و بار افکنده
دل ز امید خلاصی کنده
ناگهان ابر ز هم بگشاید
نور مه روی زمین آراید
ره شود ظاهر و رهبر حاضر
راهرو خرم و روشن خاطر
آن که این گونه کرم آید ازو
ناامیدت کجا شاید ازو
روز و شب بر در امید نشین
طالب دولت جاوید نشین
تا به نام تو زند فال فرج
قرعه «من قرع الباب ولج »
فضل او کامده در شیب و فراز
آشنا پرور و بیگانه نواز
چون به بیگانه شود همخانه
آشنا را نکند بیگانه
هر که ره برد به همخانگی اش
نسزد تهمت بیگانگی اش
جامی : سبحة‌الابرار
بخش ۵۶ - حکایت عتاب کردن حق سبحانه خلیل را علیه الصلوة والسلام و رسیدن آن پیر آتش پرست به دولت اسلام
روزیش وانگرفتم روزی
که نداری دل دین اندوزی
چه شود گر تو هم از سفره خویش
دهیش یک دو سه لقمه کم و بیش
از عقب داد خلیل آوازش
گفت بر خوان کرم دمسازش
پیر پرسید که ای لجه جود
از پی منع عطا بهر چه بود
گفت با پیر خطابی که رسید
وان جگر سوز عتابی که رسید
پیر گفت آن که کند گاه خطاب
آشنا را پی بیگانه عتاب
راه بیگانگیش چون سپرم
ز آشناییش چرا برنخورم
رو در آن قبله احسان آورد
دست بگرفتش و ایمان آورد
پیری از نور هدی بیگانه
چهره پر دود ز آتشخانه
کرد از معبد خود عزم رحیل
میهمان شد به سر خوان خلیل
چون خلیل آن خللش در دین دید
بر سر خوان خودش نپسندید
گشت با واهب روزی بگرو
یا ازین مایده برخیز و برو
پیر برخاست که ای نیک نهاد
دین خود را به شکم نتوان داد
با لبی خشک و دهان ناخورد
روی ازان مرحله در راه آورد
آمد از عالم بالا به خلیل
وحی کای در همه اخلاق جمیل
گر چه آن پیر نه بر دین تو بود
منعش از طعنه نه آیین تو بود
عمر او بیشتر از هفتاد است
که در آن معبد کفر آباد است