تعداد ۴۸۷۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۷ - ای تازه جوان جان جهانم علی اکبر
ای تازه جوان جان جهانم علی اکبر
جانم علی اکبر
ای جان جهان تازه جوانم علی اکبر
جانم علی اکبر
بگذاشتیم درکف اشرار و گذشتی
ای مرغ بهشتی
دردا که خطا بود گمانم علی اکبر
جانم علی اکبر
باز آی و مرا از قفس غم بگسل دام
زان بیش که ناکام
پرواز کند مرغ روانم علی اکبر
جانم علی اکبر
خون بدنت جای کفن در تن صد چاک
ای بر سر من خاک
بعد از تو اگر زنده بمانم علی اکبر
جانم علی اکبر
با آنکه روان کرده ام ای کشته ی عطشان
یک دجله به دامان
لب تر نشدت ز آب روانم علی اکبر
جانم علی اکبر
ای سرو روان خیز و به چشمم قدمی تاز
کت بار دگر باز
در دامن این چشمه نشانم علی اکبر
جانم علی اکبر
یا رب چه شود مهر دل افروز تو روشن
سازد نظر من
بنما رخ و از غم برهانم علی اکبر
جانم علی اکبر
تدبیر علاج دل غم پرور ما کن
این درد دوا کن
تا باز به لب نامده جانم علی اکبر
جانم علی اکبر
باکم ز گنه چیست بدین نوحه سرایی
تا همچو صفایی
در ماتم تو مرثیه رانم علی اکبر
جانم علی اکبر
جانم علی اکبر
ای جان جهان تازه جوانم علی اکبر
جانم علی اکبر
بگذاشتیم درکف اشرار و گذشتی
ای مرغ بهشتی
دردا که خطا بود گمانم علی اکبر
جانم علی اکبر
باز آی و مرا از قفس غم بگسل دام
زان بیش که ناکام
پرواز کند مرغ روانم علی اکبر
جانم علی اکبر
خون بدنت جای کفن در تن صد چاک
ای بر سر من خاک
بعد از تو اگر زنده بمانم علی اکبر
جانم علی اکبر
با آنکه روان کرده ام ای کشته ی عطشان
یک دجله به دامان
لب تر نشدت ز آب روانم علی اکبر
جانم علی اکبر
ای سرو روان خیز و به چشمم قدمی تاز
کت بار دگر باز
در دامن این چشمه نشانم علی اکبر
جانم علی اکبر
یا رب چه شود مهر دل افروز تو روشن
سازد نظر من
بنما رخ و از غم برهانم علی اکبر
جانم علی اکبر
تدبیر علاج دل غم پرور ما کن
این درد دوا کن
تا باز به لب نامده جانم علی اکبر
جانم علی اکبر
باکم ز گنه چیست بدین نوحه سرایی
تا همچو صفایی
در ماتم تو مرثیه رانم علی اکبر
جانم علی اکبر
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۱۵ - سرها همه بر نیزه و تن ها همه بر خاک
سرها همه بر نیزه و تن ها همه بر خاک
از کین زمین آه و ز بی مهری افلاک
تا هوش همی راه سپارد سر بی تن
تا دیده همی کار کند پیکر صد چاک
تن ها همه انباشته در خاک و به خون در
سرها همه آویخته از حلقه ی فتراک
بر هرتن مجروح و دل ریش و لب خشک
صد چشمه روان بیشتر از دیده ی نمناک
در ریختن خون عزیزان همه اسراف
در بذل کمین شربت آبی همه امساک
ای وای بر آن قوم که حرمت نشناسند
از خون تن پاک تو تا خون دل تاک
در حیز امکان مگر این است اگر هست
جوری که بدو پی نبرد پایه ی ادراک
سیراب تر از باغ بهشت آل نبی بود
چاره ی لب خشک ار شدی از دیده ی نمناک
این باد مخالف ز کجا خاست که آمیخت
هفتاد چمن لاله و گل با خس و خاشاک
نگذاشت اثر اهل زنا ز آل پیمبر
چو از دولت جمشید نشان صولت ضحاک
ران بر رگ دل نشتر این داغ صفایی
وز اشک بشو نامه ی آلوده ی ناپاک
از کین زمین آه و ز بی مهری افلاک
تا هوش همی راه سپارد سر بی تن
تا دیده همی کار کند پیکر صد چاک
تن ها همه انباشته در خاک و به خون در
سرها همه آویخته از حلقه ی فتراک
بر هرتن مجروح و دل ریش و لب خشک
صد چشمه روان بیشتر از دیده ی نمناک
در ریختن خون عزیزان همه اسراف
در بذل کمین شربت آبی همه امساک
ای وای بر آن قوم که حرمت نشناسند
از خون تن پاک تو تا خون دل تاک
در حیز امکان مگر این است اگر هست
جوری که بدو پی نبرد پایه ی ادراک
سیراب تر از باغ بهشت آل نبی بود
چاره ی لب خشک ار شدی از دیده ی نمناک
این باد مخالف ز کجا خاست که آمیخت
هفتاد چمن لاله و گل با خس و خاشاک
نگذاشت اثر اهل زنا ز آل پیمبر
چو از دولت جمشید نشان صولت ضحاک
ران بر رگ دل نشتر این داغ صفایی
وز اشک بشو نامه ی آلوده ی ناپاک
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۱۶ - شاهی که برد سجده به خاک درش افلاک
شاهی که برد سجده به خاک درش افلاک
آغشته به خون خفت به خاکش تن صد چاک
آن سر که ز گیسوی نبی داشتی افسر
لب تشنه و مجروح شد آویزه ی فتراک
یک دشت فزون خیره کش بی گنه آویز
نز قهر ولی بیم و نه از خشم خدا باک
زین سو همه سستی تن و سختی پیمان
زان سو همه تیغ ستم و بازوی چالاک
سرهای عطش سوخته یکسر همه برنی
تن های لگدکوفته یکسان همه با خاک
تن ها به تب آشفته تر از سینه مجروح
جان ها به لب آزرده تر از خاطر غمناک
ز آن سفله ی شامی به بنات شه یثرب
خاکم به دهان قصد پرستاری حاشاک
بی دیده حشمت نگرستن به چه زهره
چهر حرم حرمت کل صرصر هتاک
ذوق تو فرامش نکند ذایقه ی صبر
شیرینی شکر نبرد تلخی تریاک
خون تو امان بخش دماء دو جهان است
حرف است که خون می نتوان کرد به خون پاک
بی فر تولای تو توحید صفایی
آمیخته کفری است به صد زندقه و اشراک
آغشته به خون خفت به خاکش تن صد چاک
آن سر که ز گیسوی نبی داشتی افسر
لب تشنه و مجروح شد آویزه ی فتراک
یک دشت فزون خیره کش بی گنه آویز
نز قهر ولی بیم و نه از خشم خدا باک
زین سو همه سستی تن و سختی پیمان
زان سو همه تیغ ستم و بازوی چالاک
سرهای عطش سوخته یکسر همه برنی
تن های لگدکوفته یکسان همه با خاک
تن ها به تب آشفته تر از سینه مجروح
جان ها به لب آزرده تر از خاطر غمناک
ز آن سفله ی شامی به بنات شه یثرب
خاکم به دهان قصد پرستاری حاشاک
بی دیده حشمت نگرستن به چه زهره
چهر حرم حرمت کل صرصر هتاک
ذوق تو فرامش نکند ذایقه ی صبر
شیرینی شکر نبرد تلخی تریاک
خون تو امان بخش دماء دو جهان است
حرف است که خون می نتوان کرد به خون پاک
بی فر تولای تو توحید صفایی
آمیخته کفری است به صد زندقه و اشراک
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۲۳ - افراشت علم در صف گردون شه ماتم
افراشت علم در صف گردون شه ماتم
در ماه محرم
آورد شبیخون سوی دل ها سپه غم
در ماه محرم
گیتی ز شفق خنجری آورد برون باز
خون ریز و درون تاز
بگذاشته نامش به غلط ماه محرم
در ماه محرم
برچید بساط فرح از ساحت دنیا
چه پست و چه بالا
بر داشت نشاط فرح از دوده ی آدم
در ماه محرم
پوشید ز نو ثوب سیه در بر افلاک
زد جیب سکون چاک
وافشاند دگر خاک عزا بر سر عالم
در ماه محرم
از سینه چو مشعل رود این آه پیاپی
جاوید نه تا کی
وز دیده چو اخگر دمد این اشک دمادم
در ماه محرم
در دهر نیابی ز ملایک لب خندان
یک خاطر شادان
در شهر نبینی ز جفا یک دل خرم
در ماه محرم
این خوک منش خرس هوس چرخ دغل باز
گرگ شره انباز
صید سگ و روباه نگر آهوی و ضیغم
در ماه محرم
چون زلف بتان چون دل شوریده ی عشاق
چون خاطر مشتاق
زین تاب و تب احوال جهان آمده درهم
در ماه محرم
این قتل که بودش ز قفا نهب و اسیری
تا سست نگیری
کاسباب غم از شش جهت آورد فراهم
در ماه محرم
خونین بدن افتاده به دشت آل علی آه
زان فرقه ی گمراه
گلگون کفن از خاک دمد کاش سپرغم
در ماه محرم
خود سود سرشکم چه درین ماتم جانکاه
یا فایده ی آه
تنها نه من اینگونه در این بزم، شما هم
در ماه محرم
جیحون نکنم راغ گر از چشم شمرزای
با اشک گرانپای
کانون نکنم باغ اگر ز آه شرر دم
بر رخ همه ایام
درویش و غنی شاه و گدا بنده و آزاد
در ماه محرم
تنظیم عزا را به فغان آمده همدم
پیدا و نهان را
گردون چکد از دیده اگر اشک شفق فام
در ماه محرم
تا حشر در این تعزیه بسیار بود کم
سرگشته و حیران
کانون و شمر ز اشک و نوا ماتمیان را
در ماه محرم
چندان عجبی نیست که جمع آمده با هم
وین شرح غم اندوز
در تیه بلا ماند به وا موسی عمران
در ماه محرم
در نیل عزا بود قبا عیسی مریم
بی هیچ غرامت
دانی چه بود در بر این وقعه ی جانسوز
در ماه محرم
تحریر و بیان تو و من قلزم و شبنم
اسپید و سیاهم
ضنت مکن از گریه که صد بحر کرامت
در ماه محرم
هم وزن برآید به ترازوی تو یک نم
هر چند خطا نیست
منع از دگری می نکند اشکم و آهم
در ماه محرم
این آتش و آبی است که پیدا شده توأم
در ماه محرم
این نظم که نقصان و خطایش ز صفایی است
غم دیده و دل شاد
ور هست ثوابی بود از حضرت مریم
در ماه محرم
در ماه محرم
آورد شبیخون سوی دل ها سپه غم
در ماه محرم
گیتی ز شفق خنجری آورد برون باز
خون ریز و درون تاز
بگذاشته نامش به غلط ماه محرم
در ماه محرم
برچید بساط فرح از ساحت دنیا
چه پست و چه بالا
بر داشت نشاط فرح از دوده ی آدم
در ماه محرم
پوشید ز نو ثوب سیه در بر افلاک
زد جیب سکون چاک
وافشاند دگر خاک عزا بر سر عالم
در ماه محرم
از سینه چو مشعل رود این آه پیاپی
جاوید نه تا کی
وز دیده چو اخگر دمد این اشک دمادم
در ماه محرم
در دهر نیابی ز ملایک لب خندان
یک خاطر شادان
در شهر نبینی ز جفا یک دل خرم
در ماه محرم
این خوک منش خرس هوس چرخ دغل باز
گرگ شره انباز
صید سگ و روباه نگر آهوی و ضیغم
در ماه محرم
چون زلف بتان چون دل شوریده ی عشاق
چون خاطر مشتاق
زین تاب و تب احوال جهان آمده درهم
در ماه محرم
این قتل که بودش ز قفا نهب و اسیری
تا سست نگیری
کاسباب غم از شش جهت آورد فراهم
در ماه محرم
خونین بدن افتاده به دشت آل علی آه
زان فرقه ی گمراه
گلگون کفن از خاک دمد کاش سپرغم
در ماه محرم
خود سود سرشکم چه درین ماتم جانکاه
یا فایده ی آه
تنها نه من اینگونه در این بزم، شما هم
در ماه محرم
جیحون نکنم راغ گر از چشم شمرزای
با اشک گرانپای
کانون نکنم باغ اگر ز آه شرر دم
بر رخ همه ایام
درویش و غنی شاه و گدا بنده و آزاد
در ماه محرم
تنظیم عزا را به فغان آمده همدم
پیدا و نهان را
گردون چکد از دیده اگر اشک شفق فام
در ماه محرم
تا حشر در این تعزیه بسیار بود کم
سرگشته و حیران
کانون و شمر ز اشک و نوا ماتمیان را
در ماه محرم
چندان عجبی نیست که جمع آمده با هم
وین شرح غم اندوز
در تیه بلا ماند به وا موسی عمران
در ماه محرم
در نیل عزا بود قبا عیسی مریم
بی هیچ غرامت
دانی چه بود در بر این وقعه ی جانسوز
در ماه محرم
تحریر و بیان تو و من قلزم و شبنم
اسپید و سیاهم
ضنت مکن از گریه که صد بحر کرامت
در ماه محرم
هم وزن برآید به ترازوی تو یک نم
هر چند خطا نیست
منع از دگری می نکند اشکم و آهم
در ماه محرم
این آتش و آبی است که پیدا شده توأم
در ماه محرم
این نظم که نقصان و خطایش ز صفایی است
غم دیده و دل شاد
ور هست ثوابی بود از حضرت مریم
در ماه محرم
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۱۶- تاریخ مرگ ماماچه و مشاطه جندق در یک روز
صفایی جندقی : قطعات و ماده تاریخها
۸۵- تاریخ تعمیر برج صفای امام قلی خان در سمنان
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۰۳ - شیخ سعدی فرماید
خرما نتوان خورد ازین خارکه کشتیم
دیبا نتوان بافت بدین پشم که رشتیم
در جواب آن
اطلس نتوان دوخت از ین پنبه که کشتیم
کمخا نتوان بافت ازین پشم که رشتیم
با جامه چرکن بسیه چال جحیمیم
با رخت نو پاک ببستان بهشتیم
از دست چو رفت آستی و دامن جامه
کردیم ببر رخت نو و کهنه بهشتیم
از جامه اگر دست بشوئیم عجب نیست
زانروی که بسیار بشستیم و بمشتیم
باشال جلی گفت چودلال فکندش
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
بردست گرفتیم همه داس زمقراض
بر مزرعه سبز سسقرلاط گذشتیم
از بهر گلیم و برک و صوف بسی پشم
چون موی سرخویش درودیم ونکشتیم
از معنی باریک و خیالات چومویست
این رشته باریک درینجامه که رشتیم
قاری صفت حله و استبرق و سندس
بر البسه بنویس که از اهل بهشتیم
دیبا نتوان بافت بدین پشم که رشتیم
در جواب آن
اطلس نتوان دوخت از ین پنبه که کشتیم
کمخا نتوان بافت ازین پشم که رشتیم
با جامه چرکن بسیه چال جحیمیم
با رخت نو پاک ببستان بهشتیم
از دست چو رفت آستی و دامن جامه
کردیم ببر رخت نو و کهنه بهشتیم
از جامه اگر دست بشوئیم عجب نیست
زانروی که بسیار بشستیم و بمشتیم
باشال جلی گفت چودلال فکندش
شاید که ز مشاطه نرنجیم که زشتیم
بردست گرفتیم همه داس زمقراض
بر مزرعه سبز سسقرلاط گذشتیم
از بهر گلیم و برک و صوف بسی پشم
چون موی سرخویش درودیم ونکشتیم
از معنی باریک و خیالات چومویست
این رشته باریک درینجامه که رشتیم
قاری صفت حله و استبرق و سندس
بر البسه بنویس که از اهل بهشتیم
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۰ - شیخ سعدی فرماید
چون تنک نباشد دل مسکین حمامی
کش یار هم آواز بگیرند بدامی
در جواب آن
بی لبس نفیست که کند پیش قیامی
هر جا که روی پیش بزرگان بسلامی
فانوس بوالا چه کند خیمه پردود
قندیل بکش تا نبشینم بظلامی
بآاسترای روی اتو دیده مگو حال
هرگز نبرد سوخته قصه بخامی
بر شرب فراویزکه راندند خوش افتاد
چون دست من ودامن طاوس خرامی
خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت
گوئی بر شاهیست کمر بسته غلامی
معجر چو بر آن دامک سر دید سر آغوش
میگفت زاندوه جدائی بمقامی
چین گربجین آورد از غم نه عجب آن
کش یارهم آغوش بگیرند بدامی
قاری جهت رخت بود جاه و بزرگی
هربی سروپائی نشود صدر انامی
کش یار هم آواز بگیرند بدامی
در جواب آن
بی لبس نفیست که کند پیش قیامی
هر جا که روی پیش بزرگان بسلامی
فانوس بوالا چه کند خیمه پردود
قندیل بکش تا نبشینم بظلامی
بآاسترای روی اتو دیده مگو حال
هرگز نبرد سوخته قصه بخامی
بر شرب فراویزکه راندند خوش افتاد
چون دست من ودامن طاوس خرامی
خرگاه به پیرامن وی خج ببرکت
گوئی بر شاهیست کمر بسته غلامی
معجر چو بر آن دامک سر دید سر آغوش
میگفت زاندوه جدائی بمقامی
چین گربجین آورد از غم نه عجب آن
کش یارهم آغوش بگیرند بدامی
قاری جهت رخت بود جاه و بزرگی
هربی سروپائی نشود صدر انامی
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۱ - وله ایضا
ای مقنعه و شده مرا صبحی و شامی
مو بندو سرانداز چو نوری و ظلامی
آن زینت و ترتیب در آرایش آن گوشک
خوش بود دریغا که نکردند دوامی
هرگاه که با پیر نمد نیست جرز دان
حقا که عصارا نبود رسم قیامی
روشن نکنی دیده بالباس چهله
از رخت سیه تا ننشینی بظلامی
پرگار صفت انکه بزیلو چه قدم زد
بیرون ننهد هرگز ازین دایره کامی
از جقه و دربندی و تشریف سقرلاط
خاصی بجهان فرق توان کرد زعامی
گر خواجه دهد مژده تشریف بقاری
آن لحظه بدل میرسد از دوست پیامی
مو بندو سرانداز چو نوری و ظلامی
آن زینت و ترتیب در آرایش آن گوشک
خوش بود دریغا که نکردند دوامی
هرگاه که با پیر نمد نیست جرز دان
حقا که عصارا نبود رسم قیامی
روشن نکنی دیده بالباس چهله
از رخت سیه تا ننشینی بظلامی
پرگار صفت انکه بزیلو چه قدم زد
بیرون ننهد هرگز ازین دایره کامی
از جقه و دربندی و تشریف سقرلاط
خاصی بجهان فرق توان کرد زعامی
گر خواجه دهد مژده تشریف بقاری
آن لحظه بدل میرسد از دوست پیامی
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۳۲ - شیخ کمال الدین خجند فرماید
هر لحظه بغمزه دل ریشم چه خراشی
روی از نظرم پوشی و خون از مژه پاشی
در جواب آن
تا جنس خطائی بود ای اطلس کاشی
در بارمنه لاف تو باری چه قماشی
گر اطلس یزدی ندهد دست زنان را
میسازد اگر زانکه بسازند بکاشی
چون موزه و دستار و قبا و فرجی هست
آنگاه توان کآدمی از چوب تراشی
پر عطر شود آستی و دامن آفاق
زان رخت که پوشی و از آن مشک که پاشی
از گلفتنت عقد نیاید بشماری
تا بسته پیچ و شکن شیله و شاشی
قاری ببرت رخت معانی همه جمعست
میبر بقد فکر معطل زچه باشی
روی از نظرم پوشی و خون از مژه پاشی
در جواب آن
تا جنس خطائی بود ای اطلس کاشی
در بارمنه لاف تو باری چه قماشی
گر اطلس یزدی ندهد دست زنان را
میسازد اگر زانکه بسازند بکاشی
چون موزه و دستار و قبا و فرجی هست
آنگاه توان کآدمی از چوب تراشی
پر عطر شود آستی و دامن آفاق
زان رخت که پوشی و از آن مشک که پاشی
از گلفتنت عقد نیاید بشماری
تا بسته پیچ و شکن شیله و شاشی
قاری ببرت رخت معانی همه جمعست
میبر بقد فکر معطل زچه باشی
نظام قاری : قطعات
شماره ۱ - قاری بقد خیالت این جامه نو
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۴ - با ما همه از بندقی و شمله سخن گوی
نظام قاری : فردیات
شماره ۴۹ - المنه لله که کشیدیم ببر باز
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شماره ۲۴ - نبود ره بیرون شدن امروز زمشکوی
نبود ره بیرون شدن امروز زمشکوی
بگذار به روز دگر ای ترک تکاپوی
از روزن مشکوی نظر کن، که نبینی
جز برف چو بینی به سوی روزن مشکوی
از کوی نشاید شدن امروز به برزن
چونان که ز برزن نتوان رفت سوی کوی
هر کس که به هر سوی مقیم است چنین روز
گامی نتواند زد از آن سو به دگر سوی
هی توده ی سیم است به هر سو که نهی گام
هی خرمن کافور به هر ره که کنی روی
ای کاخ من از موی تو چون نامه ی مانی
وی کوی من از روی تو چون ساحت مینوی
یک چنگ به ساغر زن و یک چنگ به مینا
وانگه بنشین همچو صراحی به دو زانوی
جویی ز می ناب در این کاخ روان کن
از کاخ قدم چون نتوان زد به لب جوی
گر سنبل و گل یکسره در برف نهان شد
من سنبل و گل چینم از آن روی و از آن موی
در باغ چو زلفت نبود سنبل مشکین
در دشت چو رویت نبود لاله ی خود روی
ای ترک طرازی چو برخ زلف طرازی
از سیم طبق سازی و از مشک ترازوی
از چشم تو و زلف تو افتاده مرا دل
یک باره به چنگال دو جادوی و دو هندوی
دو زلف و دو مژگان و دو چشم تو به یک بار
کردند همه روز مرا تیره ز شش سوی
امروز که کس را نسزد حلقه به در زد
ما دست نداریم از آن حلقه ی گیسوی
گه باده خوریم از دو لبت گاه ز دو چشم
گه بوسه زنیم از دو رخت گه ز دو ابروی
امروز ببین باز که چون سینه ی باز است
آن باغ که دی دیدی چون پر پرستوی
سیمین شود از ساق و سرین تا به سر ریش
امروز سوی دشت نهد گام گر آهوی
بگشوده دهان طفل شکوفه زپی شیر
کز برف رسد بر دهنش تیر سه پهلوی
گیتی همه سرسبز و چمن نادره و نغز
گلزار شده رنگ به رنگ از گل خود روی
مانند خط یار به گرد لب و رخسار
نورسته بسی سبزه ی خود رو ز لب جوی
مستانه به هر سوی خرامان و غزل خوان
خوبان سیه چشم سیه خال سیه موی
ناگاه زمستان ز کمین گاه برآمد
زد برصف فروردین با پنجه و نیروی
آن چهره ی آراسته ی باغ به یک بار
ناگاه فرو شست ز خال خط و ابروی
نه لاله پدیدار به گلزار و نه نرگس
نه سرو هویدا به گلستان و نه ناژوی
یک نیمه ز آزار فزون رفته دگر بار
برگشت سپندار مه و بهمن جادوی
بگذار به روز دگر ای ترک تکاپوی
از روزن مشکوی نظر کن، که نبینی
جز برف چو بینی به سوی روزن مشکوی
از کوی نشاید شدن امروز به برزن
چونان که ز برزن نتوان رفت سوی کوی
هر کس که به هر سوی مقیم است چنین روز
گامی نتواند زد از آن سو به دگر سوی
هی توده ی سیم است به هر سو که نهی گام
هی خرمن کافور به هر ره که کنی روی
ای کاخ من از موی تو چون نامه ی مانی
وی کوی من از روی تو چون ساحت مینوی
یک چنگ به ساغر زن و یک چنگ به مینا
وانگه بنشین همچو صراحی به دو زانوی
جویی ز می ناب در این کاخ روان کن
از کاخ قدم چون نتوان زد به لب جوی
گر سنبل و گل یکسره در برف نهان شد
من سنبل و گل چینم از آن روی و از آن موی
در باغ چو زلفت نبود سنبل مشکین
در دشت چو رویت نبود لاله ی خود روی
ای ترک طرازی چو برخ زلف طرازی
از سیم طبق سازی و از مشک ترازوی
از چشم تو و زلف تو افتاده مرا دل
یک باره به چنگال دو جادوی و دو هندوی
دو زلف و دو مژگان و دو چشم تو به یک بار
کردند همه روز مرا تیره ز شش سوی
امروز که کس را نسزد حلقه به در زد
ما دست نداریم از آن حلقه ی گیسوی
گه باده خوریم از دو لبت گاه ز دو چشم
گه بوسه زنیم از دو رخت گه ز دو ابروی
امروز ببین باز که چون سینه ی باز است
آن باغ که دی دیدی چون پر پرستوی
سیمین شود از ساق و سرین تا به سر ریش
امروز سوی دشت نهد گام گر آهوی
بگشوده دهان طفل شکوفه زپی شیر
کز برف رسد بر دهنش تیر سه پهلوی
گیتی همه سرسبز و چمن نادره و نغز
گلزار شده رنگ به رنگ از گل خود روی
مانند خط یار به گرد لب و رخسار
نورسته بسی سبزه ی خود رو ز لب جوی
مستانه به هر سوی خرامان و غزل خوان
خوبان سیه چشم سیه خال سیه موی
ناگاه زمستان ز کمین گاه برآمد
زد برصف فروردین با پنجه و نیروی
آن چهره ی آراسته ی باغ به یک بار
ناگاه فرو شست ز خال خط و ابروی
نه لاله پدیدار به گلزار و نه نرگس
نه سرو هویدا به گلستان و نه ناژوی
یک نیمه ز آزار فزون رفته دگر بار
برگشت سپندار مه و بهمن جادوی
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۶ - ای برده دل ما و سپرده دل خود را
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۷ - خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیست
خوبی بخوش اندامی و سیمین ذقنی نیست
حسن آیت روح است بنازک بدنی نیست
این حسن قبولی است خدا داده بخوبان
از موهبت غیب که جانی است، تنی نیست
این واعظ اگر چند سخن سنج و سخنگو است
چون پیر خرابات بشیرین سخنی نیست
این دیر مغان است و همه مست و خرابند
ایشیخ برو محفل مائی و منی نیست
چون پسته خندان تو با لعل سخندان
گر طوطی هند است بشکر شکنی نیست
عشق است و غریب است و خوش افتد بغریبان
کین پیشه جز آوارگی و بی وطنی نیست
دنیا طلبی علم غراب است وی آموخت
این پیشه بقابیل که جز گور کنی نیست
معشوقه دنیا ز شه دین سه طلاق است
زآنروی که یاقوت لبش بوالحسنی نیست
هر انجمن از شمع رخش روشن وعشاق
گویند که شمع رخ او انجمنی نیست
حسن آیت روح است بنازک بدنی نیست
این حسن قبولی است خدا داده بخوبان
از موهبت غیب که جانی است، تنی نیست
این واعظ اگر چند سخن سنج و سخنگو است
چون پیر خرابات بشیرین سخنی نیست
این دیر مغان است و همه مست و خرابند
ایشیخ برو محفل مائی و منی نیست
چون پسته خندان تو با لعل سخندان
گر طوطی هند است بشکر شکنی نیست
عشق است و غریب است و خوش افتد بغریبان
کین پیشه جز آوارگی و بی وطنی نیست
دنیا طلبی علم غراب است وی آموخت
این پیشه بقابیل که جز گور کنی نیست
معشوقه دنیا ز شه دین سه طلاق است
زآنروی که یاقوت لبش بوالحسنی نیست
هر انجمن از شمع رخش روشن وعشاق
گویند که شمع رخ او انجمنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۴۲ - در سلسله عشق که بگسیختنی نیست
در سلسله عشق که بگسیختنی نیست
غیر از دل سودا زده آویختنی نیست
در سایه زلف تو نهد دام بلا را
هر فتنه که از چشم تو انگیختنی نیست
ما سر بکف خویش نهادیم درین کوی
از بخت سیه تیغ تو آهیختنی نیست
مردانه گوارا و بجان نوش کن ایدل
این جام بلا را که ز کف ریختنی نیست
خاکستر ما و تو گر افتیم بدوزخ
ایشیخ پس از سوختن آمیختنی نیست
سختم عجب آید که بود سختترش بند
هر بنده که از قید تو بگریختنی نیست
غیر از دل سودا زده آویختنی نیست
در سایه زلف تو نهد دام بلا را
هر فتنه که از چشم تو انگیختنی نیست
ما سر بکف خویش نهادیم درین کوی
از بخت سیه تیغ تو آهیختنی نیست
مردانه گوارا و بجان نوش کن ایدل
این جام بلا را که ز کف ریختنی نیست
خاکستر ما و تو گر افتیم بدوزخ
ایشیخ پس از سوختن آمیختنی نیست
سختم عجب آید که بود سختترش بند
هر بنده که از قید تو بگریختنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۴۹ - در مدرسه علم و عمل آموختنی نیست
در مدرسه علم و عمل آموختنی نیست
جز درس نفاق و دغل اندوختنی نیست
گویند که در بزم دل افروخته شمعی است
روشن، که بدیر و حرم افروختنی نیست
این دفتر دانش اگر از سر حقیقت
یک نکته در او هست بگو سوختنی نیست
در خلق بهائم سخن از علم معارف
ایخواجه سپوزی عبث، اسپوختنی نیست
آن علم بیان است که آموختنی بود
این علم عیان است که آموختنی نیست
گر سوزن عیسی بود و رشته مریم
ای شیخ میان من و تو دوختنی نیست
جز درس نفاق و دغل اندوختنی نیست
گویند که در بزم دل افروخته شمعی است
روشن، که بدیر و حرم افروختنی نیست
این دفتر دانش اگر از سر حقیقت
یک نکته در او هست بگو سوختنی نیست
در خلق بهائم سخن از علم معارف
ایخواجه سپوزی عبث، اسپوختنی نیست
آن علم بیان است که آموختنی بود
این علم عیان است که آموختنی نیست
گر سوزن عیسی بود و رشته مریم
ای شیخ میان من و تو دوختنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۲ - قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیست
قسم تو اگر بیش بود کم شدنی نیست
ور کم بود افزون تر از آن هم شدنی نیست
با دست قضا پنجه مزن خواجه بدین دست
بازو چه کنی رنجه، کمان خم شدنی نیست
دانی که چه مقصود بود بیخردان را؟
بیمایه بزرگی که بعالم شدنی نیست
اندیشه مکن نظم جهان را که در این کار
من کرده ام اندیشه، منظم شدنی نیست
با صید هوا لوت منه نفس دغا را
کاین کلب عقور است معلم شدنی نیست
جز کزره تسلیم اگرت ملک سلیمان
افتد بکف، ایخواجه مسلم شدنی نیست
باطل مکن این عمر خدا داده بتشویش
در حسرت کاری که فراهم شدنی نیست
صبر است علاج دل خود کام که با داغ
دارو شود آن زخم که مرهم شدنی نیست
راز دل و دین حرمت عشق است و ازین راز
با شیخ مگوئید که محرم شدنی نیست
با خوی دد و دیو بزفتی و ستبری
زینسان که تناور شده آدم شدنی نیست
ور کم بود افزون تر از آن هم شدنی نیست
با دست قضا پنجه مزن خواجه بدین دست
بازو چه کنی رنجه، کمان خم شدنی نیست
دانی که چه مقصود بود بیخردان را؟
بیمایه بزرگی که بعالم شدنی نیست
اندیشه مکن نظم جهان را که در این کار
من کرده ام اندیشه، منظم شدنی نیست
با صید هوا لوت منه نفس دغا را
کاین کلب عقور است معلم شدنی نیست
جز کزره تسلیم اگرت ملک سلیمان
افتد بکف، ایخواجه مسلم شدنی نیست
باطل مکن این عمر خدا داده بتشویش
در حسرت کاری که فراهم شدنی نیست
صبر است علاج دل خود کام که با داغ
دارو شود آن زخم که مرهم شدنی نیست
راز دل و دین حرمت عشق است و ازین راز
با شیخ مگوئید که محرم شدنی نیست
با خوی دد و دیو بزفتی و ستبری
زینسان که تناور شده آدم شدنی نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۳ - بشکست اگر جام سر سنگ سلامت
بشکست اگر جام سر سنگ سلامت
بگریخت اگر نام سرننگ سلامت
رفتیم که در مدرسه زهدی بفروشیم
حالی که نشد باده گلرنگ سلامت
ور باده گلرنگ نیفتاده بچنگم
آن چرس بیامیخته در بنگ سلامت
در صلح بزهاد مرا مصلحتی بود
اکنون که نشد، باز سرجنگ سلامت
در روشنی شمع و حرم نیست گشادی
آن خانه تاریک و دل تنگ سلامت
تا در پی خاکستر همسایه نگردی
این آینه را باز همان زنگ سلامت
یکران فلک لایق ما نیست حبیبا
آن لاشه یک پا و خر لنگ سلامت
بگریخت اگر نام سرننگ سلامت
رفتیم که در مدرسه زهدی بفروشیم
حالی که نشد باده گلرنگ سلامت
ور باده گلرنگ نیفتاده بچنگم
آن چرس بیامیخته در بنگ سلامت
در صلح بزهاد مرا مصلحتی بود
اکنون که نشد، باز سرجنگ سلامت
در روشنی شمع و حرم نیست گشادی
آن خانه تاریک و دل تنگ سلامت
تا در پی خاکستر همسایه نگردی
این آینه را باز همان زنگ سلامت
یکران فلک لایق ما نیست حبیبا
آن لاشه یک پا و خر لنگ سلامت