تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۳۷۴ - شک به عدم نیست که او هیچ نیست
شک به عدم نیست که او هیچ نیست
شک به وجود است و هم او هیچ نیست
نیست گمانم که جز او هیچ نیست
هست یقینم که جز او هیچ نیست
معنی هو با تو بگویم که چیست
اوست دگر این من و تو هیچ نیست
یک سخنی بشنو و یکرنگ باش
قول یکی گفتن و دو هیچ نیست
ما و منی را بگذار ای عزیز
کز من و ما یک سر مو هیچ نیست
غیر خدا هیچ بود هیچ هیچ
هیچ نه ای هیچ مجو هیچ نیست
نوش کن و باش خموش و برو
هیچ مگو گفت و مگو هیچ نیست
خم می آور چه کنم جام را
مست و خرابیم و سبو هیچ نیست
عاشق سید شو و معشوق او
باش بکی رو که دورو هیچ نیست
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۶۰۸ - ما به تو هستیم و تو هستی به خود
ما به تو هستیم و تو هستی به خود
غیر تو را هست نگوید خرد
غیر یکی در دو جهان هست نیست
گرچه نماید به ظهور آن دو صد
ذات یکی و صفتش بی شمار
شیخ یکی خرقهٔ او بی عدد
وحدت و توحید و موحد یکیست
در نظر عارف ذات احد
نور جمالش بنماید عیان
در بصر هر که نباشد رمد
نیست شود هر چه بود غیر او
گر نکند از نفس خود مدد
سید ما با تو نگویم که کیست
در بر ما آینهٔ در نمد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۷۵۹ - دولت وصل تو به ما کی رسد
دولت وصل تو به ما کی رسد
منصب شاهی به گدا کی رسد
تا نخورد دُردی دردت به ذوق
صوفی صافی به صفا کی رسد
هر که به خود راه خدا می رود
با خودی خود به خدا کی رسد
راه بیابان فنا چون نرفت
در حرم دار بقا کی رسد
جام حبابیم پر آب حیات
جز لب ما بر لب ما کی رسد
ساکن میخانه چو خوش ایمنست
خانهٔ امنی است بلا کی رسد
سید ما حاکم و ما بنده ایم
هر چه کند چون و چرا کی رسد
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۸۱۹ - یک نظر در چشم مست ما نگر
یک نظر در چشم مست ما نگر
عین ما در عین این دریا نگر
میل ما داری به میخانه خرام
مجلس رندان ما آنجا نگر
صورت و معنی عالم را ببین
یک مسمی در همه اسما نگر
چشم نابینا نبیند روی او
نور او در دیدهٔ بینا نگر
در همه آئینه گر داری نظر
حضرت یکتای بی همتا نگر
رمز گنج کنت کنزاً را بدان
نقد گنجش را بجو اشیا نگر
ظاهر و باطن ببین ای نور چشم
نعمت الله در همه پیدا نگر
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۶ - ای دهنت وهم میانت خیال
ای دهنت وهم میانت خیال
کار دل از هر دو خیال محال
لب به لبم نه که به جان تشنه ام
ای لب تو چشمهٔ آب زلال
مصحف روی تو چو یوسف بدید
خواند ز بر آیت حسن و جمال
آینه با روی تو یک رو شده
نور تو بنموده در او این مثال
پرتو روی تو چو بر مه فتاد
چون خم ابروی تو مه شد هلال
در همه احوال ببین روشن است
از نظرت دیدهٔ اهل کمال
سید ما بود پس از قرن چند
باز شنیدست که شد مست حال
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۹۹۷ - ای لب تو چشمهٔ آب زلال
ای لب تو چشمهٔ آب زلال
مجلس تو مجمع اهل کمال
نقش خیال تو نگارم به چشم
خوشتر ازین نقش که بسته خیال
دیده بر او بد به مژه خاک راه
بر درت ار باز بیابد مجال
آینه از ساده دلی نقش بست
صورت بی مثل شما را مثال
طاق دو ابروی تو محراب جان
نسبت او کی کنمش با هلال
مهر جمیل ار بودم دور نیست
مست خدا نیست محب جمال
نور الهی است که پیدا شده
سید عالم یزل و لایزال
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۷۲ - باز هوای تو هوس کرده ایم
باز هوای تو هوس کرده ایم
از هوس غیر تو بس کرده ایم
تا هوس عشق تو کردیم ما
در هَوست ترک هوس کرده ایم
در هوس شکر لعل لبت
طوطی جان را چو مگس کرده ایم
منزل ما چون حرم کعبه شد
ترک هیاهوی جرس کرده ایم
صبح سعادت چو به ما رو نمود
پشت بر آشوب عسس کرده ایم
مرغ دل ما چو پریدن گرفت
ما به هوا ترک قفس کرده ایم
همدم سید چو توئی هر نفس
یاد مراعات نفس کرده ایم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۷۷ - جام می عشق تو نوشم به جان
جام می عشق تو نوشم به جان
دُردی دردت نفروشم به جان
از سر کویت نروم بعد از این
در ره عشق تو بکوشم به جان
نالهٔ دلسوز من از حالتی است
گوش کن ای یار خروشم به جان
جان جهانی و دلم برده ای
گوی مگو هیچ خموشم به جان
سید خود خوانیم ای جان من
بندهام و حلقه به گوشم به جان
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۰۱ - گر خبری داری از آن و از این
گر خبری داری از آن و از این
چشم گشا بوالعجبی را ببین
نیم تنی ملک جهان را گرفت
گشت فقیری شه روی زمین
پای نه و چرخ به زیر قدم
دست نه و ملک به زیر نگین
ملک خدا می‌دهد اینجا که راست
زهره که گوید که چنان یا چنین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۲۵ - گنج او در کنج دل ای جان بجو
گنج او در کنج دل ای جان بجو
جان فدا کن حضرت جانان بجو
سینهٔ بی کینهٔ ما را طلب
مخزن اسرار آن سلطان بجو
نقش می بندم خیال این و آن
ترک این و آن بگو و آن بجو
زلف کافر کیش را بر باد ده
نور روی او ببین ایمان بجو
دُرد دردش نوش کن شادی ما
غم مخور از درد او درمان بجو
جنت المأوی اگر خواهی بیا
مجلس رندان و سرمستان بجو
نعمت الله جو که تا یابی همه
شکر این نعمت از آن یاران بجو
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۲۹ - دیدهٔ دل از تو منور شده
دیدهٔ دل از تو منور شده
مجمع جان از تو معطر شده
زلف تو آشفته شده سر به سر
در سر سودات بسی سر شده
این دل ما بود به عشق تو خوش
وصل تو را یافته خوشتر شده
ذره ای از نور رخت تافته
در نظر روشن ما خور شده
قطره ای از آب زلال لبت
گشته روان چشمهٔ کوثر شده
نقش خیال تو پدید آمده
آدم از آن نقش مصور شده
ساغر می داده نشانی به ما
زان لب ما همدم ساغر شده
عقل اگر آمد و گر شد چه شد
آمده بسیار و مکرر شده
بنده زده بوسه ای بر پای او
در همه جا سید و سرور شده
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۳۰ - دیده صبح از تو منور شده
دیده صبح از تو منور شده
طرهٔ شام از تو معنبر شده
باد صبا بوی تو را یافته
عالم از آن بوی معطر شده
در نظر اهل نظر کائنات
نقش خیالیست مصور شده
صورت و معنی چو مه و آفتاب
هر دو به هم نیک برابر شده
گشته روان چشمهٔ آب حیات
رهگذر ما همه خوشتر شده
عین مسما بود اسمش از آن
آمده و اول دفتر شده
گفتهٔ نوباوهٔ سید شنو
نه سخن آنکه مکرر شده
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۸۳ - ساقی اگر باده از آن خم دهد
ساقی اگر باده از آن خم دهد
خرقهٔ صوفی ببرد می‌ فروش
مطرب اگر پرده ازین ره زند
باز نیایند حریفان به هوش
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۱۰۹ - نیم تنی ملک سلیمان گرفت
نیم تنی ملک سلیمان گرفت
چشم گشا قدرت یزدان ببین
پای نه و چرخ به زیر رکاب
دست نه و ملک به زیر نگین
ملک خدا می دهد اینجا که راست
زهره که گوید که چنان یا چنین
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۲۱ - هر یک از اسمای حق در علم او
هر یک از اسمای حق در علم او
صورتی دارد که باشد عین تو
نور هر عینی که می بیند بصر
وجه خاصی می نماید در نظر
جود او بخشید اسما را وجود
ورنه اسما را به خود بودی نبود
هر چه موجود است مرحوم خداست
گر چه اسمای وی و اعیان ماست
کثرت اسمای او اندر عدم
از صفاتش نقش می بندد قلم
چون صفت از ذات او دارد وجود
رحمت ذاتش غضب را داده بود
راحم و مرحوم از آن می خوانمش
اسم او ذات و صفت می دانمش
نسخهٔ اعیان اگر خوانی تمام
شرح اسما را بدانی والسلام
جملهٔ عالم تن است و عشق و جان
اسم ظاهر این و باطن اسم آن
یک مسمی دان و اسما صدهزار
یک وجود و صد هزارش اعتبار
صورتش جام است و معنی می بود
گرچه هر دو نزد ما یک شی بود
در دو میدان یک یکی و دو یکی
نیک دریابش که گفتم نیککی
بی وجود او همه عالم عدم
بر وجود او همه عالم عَلَم
عالم از بسط وجود عام اوست
هرچه می بینی ز جود عام اوست
اوئی او ذاتی و ماتی ما
عارضی باشد فنا شو زین فنا
مائی عالم نقاب عالم است
بلکه عالم خود حجاب عالم است
جاودان این حجاب ای جان من
ای خلیل الله ِ من برهان من
حال عالم با تو می گویم تمام
تا بدانی حال عالم والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۷۵ - اسم اعظم ذات و مجموع صفات
اسم اعظم ذات و مجموع صفات
خوش ظهوری کرده‌اند در کاینات
لفظ اللّه اسم اسم اعظم است
صورت این اسم اعظم آدم است
اسم اعظم جامع اسما بود
مظهر اسما همه اشیا بود
جملهٔ عالم طلسم و گنج اسم
هر چه می ‌بینیم گنج است و طلسم
دو نماید آن یکی این یک به دو
نیک دریاب این سخن با کس مگو
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۸۲ - جنّت ذاتند اعیان گوش کن
جنّت ذاتند اعیان گوش کن
در چنین جنّت شرابی نوش کن
عالم ارواح جنات صفات
جمله می ‌یابند ازین جنّت حیات
ملک باشد جنّت خاص ملک
بینم اینجا حضرت خاص ملک
جنّت افعال این جنّت بود
جنّت زیبای پر حکمت بود
جنّت او عین روح و جسم ماست
ساتر اوئیم و جنّت اسم ماست
جنّت او با تو چون کردم بیان
جنّت تو با تو گویم هم بدان
سر بیت اللّه اگر دانی توئی
جنّت حضرت که می خوانی توئی
جنّت زاهد بود در آن سرا
بوستانی بس نزه پر میو‌ه‌ها
نعمت بسیار و حوران بی شمار
هر چه خواهد نفس باشد صد هزار
جنّـت اعمال می خوانند این
نیکوئی کن تا جزا یابی چنین
عارفان را جنّتی دیگر بود
جنّت ایشان ازین خوشتر بود
گر به خلق حق تخلق یافتی
با چنین جنّت تعلق یافتی
متصف شو با صفات حضرتش
تا بیابی جنّتی از رحمتش
جنّت ذاتست اعلای جنان
جنّت صاحبدلان است آن چنان
در ظهور ذات این جنّت بود
در چنین جنّت چنان حضرت بود
با تو گفتم جنّت هر دو سرا
در بهشت جاودان ما درآ
حال جنّت نیک دریابی تمام
گر تو از اهل بهشتی والسلام
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۷۱ - پیرهن و یوسف و بو می ‌رسد
پیرهن و یوسف و بو می ‌رسد
در عقبش نیز خود او می ‌رسد
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۴۶ - نقش و خیالی است حدوث از قدیم
نقش و خیالی است حدوث از قدیم
بسم اللّه الرحمن الرحیم
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۲۴۷ - نقطه ای که الف نقش بست
نقطه ای که الف نقش بست
بر در محجوبهٔ احمد نشست