تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۸ - فی التنبیه
به پیری مجوچون جوانی نشاط
شب آمد دکان بند وبرچین بساط
هوی وهوس را کن از سر به در
دیگر نامی از عیش وعشرت مبر
برون کن ز دل هر چه هست آرزو
دگر آب رفته نیاید بهجو
به باغ وگلستان تو را راه نیست
رفیقی تو راجز غم وآه نیست
به کنجی نشین و غم از کرده خور
که پیمانه عمر گردیده پر
به جز شمع همدم نداری به شب
بتی ناید اندر برت غیر تب
مرو در پی دولت و مال خود
بپرداز یکدم به احوال خود
تو را دیگر از زندگی بهره نیست
دگر جد وجهد تو از بهر چیست
بهناچار باید روی در سفر
به همراه خودتوشه ای هم ببر
رهی پرخطر هست ومنزل دراز
نیامد کس از این سفر هیچ باز
خوشا آنکه اندر جوانی بمرد
غم وحسرت از زندگانی نخورد
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۳۹ - خطاب به ریاکاران زاهد نما
مده زاهدا بیش ازاینم صداع
برومختصر کن سخن گووداع
نصیحت نگو کم بده دردسر
که پندت نگردد به منکارگر
پی کار خود روچه کارت بمن
مگوازحدیث قیامت سخن
من ار ظلمتم تو برو نور باش
بهخلد برین همدم حور باش
ز دوزخ دهی تا کی اندیشه ام
مزن اینقدر سنگ بر شیشه ام
مکن ناامیدم ز درگاه حق
چرا میکنی دورم ازراه حق
تومغرور کار ثواب خودی
تو مخمورجام شراب خودی
کجا آتش عشق درجان توست
کجا بهتر از کفر ایمان توست
نه نان تو بیغش تر از آب ماست
نه بیداری تو به از خواب ماست
به حشر ار مرا جا به دوزخ شود
به جان تو آتش به من یخ شود
من ار خوبم ار بد برای خود م
من امیدوار از خدای خودم
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۰ - فی التنبیه
رفیقان که هستند پیش توجمع
چو پروانه هائی که بر دور شمع
همه در پی اخذ مال تواند
پی کندن پرو بال تواند
تو راکاسه بینند تا پر می است
بگویندت این از نژاد کی است
تو راکیسه دانند تا پر زر است
بگویندت این زاده قیصر است
گرت کاسه وکیسه خالی شود
به توحالت جمله حالی شود
به تو آنکه میگفت هستم غلام
تو را چون ببیند نگوید سلام
ندیده است گوئی تو را تاکنون
دلت را نماید ز غم غرق خون
گر از درد وغم جان سلامت کنی
نشینی و برخود ملامت کنی
پشیمان شوی بس ز کردار خود
ببینی چو بی مهری از یار خود
رفیقی اگر هست سیم وزر است
بجز سیم وزر جمله دردسر است
رهاند تو را از غم احتیاج
که بدهد به کارت زهر سر رواج
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۱ - شکایت از دوستانی ریائی
رفیقی ندیدم که باشد شفیق
ز اکسیر نایاب تر شد رفیق
تو راکیسه وکاسه تا پر بود
سخن های تو خوشتر از در بود
رفیقان همه یار غار تواند
همه بنده خاکسار تواند
چو گرددتهی این ز می آن ز زر
نگیرنددیگر ز حالت خبر
رفیقان خود را شناسی عیار
بدانی که بوند بهر چه کار
اگر خوار گردی وبی اعتبار
همه یارهای تو گردند مار
رفیقی که میگفت روحی فداک
گزد آنچنانک که گردی هلاک
مرا شب رفیقند شمع ولگن
رفیقم به روزند رنج ومحن
از اینخلق دوری خوش است ای عزیز
همی تا توانی از ایشان گریز
خوش آنکس که از مردم روزگار
چو فرار از آتش نماید فرار
رفیقی شفیق ار به دست آیدت
به دست آنچه در دهر هست آیدت
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۲ - رقعه وعده گیری
ای به خویب یگانه ی آفاق
نبود برملازمان گر شاق
لیله الجمعه را زروی کرم
رنجه فرما به بنده خانه قدم
لیله السبت را ز روی کرم
رنجه فرما به بنده خانه قدم
شب دوشنبه را ز روی کرم
رنجه فرما به بنده خانه قدم
شب سه شنبه را ز روی کرم
رنجه فرما به بنده خانه قدم
لیله الاربعا ز روی کرم
رنجه فرما به بنده خانه قدم
مر شب پنجشنبه را ز کرم
رنجه فرما به بنه خانه قدم
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۳ - در عزای شهیدکرببلا شاه لب تشنه سیدالشهدا
زنگ عصیان ز گریه بزدائید
قهوه تلخ صرف فرمائید
ساعتی گر کشید زحمت وزجر
نیست بهر ملازمان بی اجر
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۴ - حکایت
یکی روز و شب مست بود ازمدام
چنین بود تا عمر او شدتمام
رفیقان نهادند اورا به قبر
بر احوال اوجمله گریان چو ابر
کز اعمال اوچون شودکار او
که درگور گردد مددکار او
یکی از رفیقان به بالین وی
سویقبر شد بهر تلقین وی
بگفتش کنند آنچه از توسؤال
مبادا شوی مضطرب حال ولال
به پاسخ بگو با دو صد خوشدلی
علی علی علی علی
همان شب بیامد به خواب رفیق
ز شادی رخش سرخ تر از عقیق
بگفتش چه شدکار و بارت بگو
بگفتا که شد کار وبادم نکو
چوگفتم علی جای من شد بهشت
عذابی ندیدم ز اعمالی زشت
به هر کس به هر حال وهر جا بلی
کس ار دادرس هست باشد علی
شها دادرس نیست غیر از تو کس
به داد من بینوا هم برس
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۵ - یا علی ای محرم یزدان پاک
یا علی ای محرم یزدان پاک
ازغم هجران توگشتم هلاک
ای شه با کر وفر دادگر
بر من آشفته دل آور نظر
علت ایجاد دو عالم توئی
در بر حق خازن محرم توئی
چون شود ای شه صف محشر به پا
دادرس الا توکه باشد به ما
با دل پر حسرت وحال تباه
بر درت آورده ام ای شه پناه
گل نیم اما خس باغ توام
بلبل باغ تونه زاغ توام
از می عشقت همه مستی کنیم
هم ز توما دعوی هستی کنیم
نام توشد در دل وجان ذکر من
مدح تو شد بیگه وگه فکر من
رحم کن از لطف بر احوال من
تا زتوبرتر شود اقبال من
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۷ - در فرق کمال ومال
مرا با کمالی بگفت ازملال
بود حرف تشبیه کاف کمال
بگفتم دهدنشئه چون می کمال
کم از می بود مستیش کی کمال
به کسب کمال آنکه کوشد خوش است
شراب حلال ار بنوشد خوش است
ز شه حکمآید چودر ضبط مال
شودضبط مال تو بی قیل و قال
کمال تو هر جا تو را همره است
نه دزدش بردضابطش نه شه است
نخواهدگماری به اوپاسبان
نه حاجت که اورا نمائی نهان
کمالی کز آفات باشد بری
نگرددکس او را چرا مشتری
چوالماس باشد به قیمت کمال
بودمال مانند ظرف سفال
خریدند صدکوزه از کوزه گر
نگردید پیدا یک الماس خر
جواهر شناس است الماس خواه
که تا سازدش زینت تاج شاه
خریدار الماس بسیار نیست
نپندار کورا خریدار نیست
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۸ - درجفر
بکن هرچه داری ز یزدان سؤال
بتاریخ روز وشب وماه وسال
پس آنگه حروفات اوراشمار
شماری هم از نقطه هایش بر آر
برابر کن این دو عدد را به هم
که یک نقطه نه بیش گردد نه کم
پس از هر یک از آن عددها که هست
بیاور حروفاتشان را به دست
به روشندلی چون رخ آینه
بگیر آن حروفات را بینه
برون کن زچشم ودل خود رمد
بگیر ازحروفات آنها عدد
پس ازآن عددها حروفات گیر
وز‌آنها عددها وسیط و صغیر
صغیر آنکه از یک الی نه بود
وسیط آنکه صددر شمرده شود
کن این دوعدد را یکی درشمار
که مقصود ازین میشود آشکار
شمار حروف وعدد وآن عدد
خبر از جواب سؤات دهد
نظیره حروفی که پیدا شود
جواب تورا صاف گویا شود
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۴۹ - درشکایت
فلک راچه کین باشداز من به دل
که جوروجفا میکند متصل
به روزوشب وهفته وماه وسال
نه بگذاردم یکدم آسوده حال
زند بر رگ جان من نیشتر
رساندبلایم به جان بی شمر
دو جو در دلش رحم وانصاف نیست
ندانم چنین کینه جوبهر چیست
بوددشمن هرکه یار من است
شود یار آنکه به من دشمن است
چه خونها که از او بود در دلم
نشدگاهی آسان از اومشکلم
جفایش بهتنها نه تنها به ماست
دلی کونشد خون زدستش کجاست
شعاری ندارد به جز کین فلک
حذر کرد میباید از این فلک
به شطرنج دوران به رفتار پیل
کندشاه را مات وخود را ذلیل
همه کار گردون بود کج روی
مکن کج روی گر همه حج روی
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۱ - مناجات
الهی ترحم به عبدالذلیل
ذلیلم ما ای خدای جلیل
لنا لیس فی الدار زادالثواب
مگرفضل توگیرد از رخ نقاب
همه رهروان وهمه گمرهیم
نه گر رهنمائی کنی درجحیم
نه عصیان اگر عادت ما شود
کجا عین عفو توپیدا شود
خدایا بکن آنچه زیبنده است
مکن آنچه شایسته بنده است
اگر تو برانی کجا روکنیم
کسی نیست تا رو سوی اوکنیم
خدایا خدائی به غیر از تونیست
اگر هست ملکش کجا هست وکیست
به هر جا که ملکی بود ملک توست
به دریای وحدت روان فلک توست
الهی به حق نبی و ولی
به جاه محمد (ص) به قرب علی
بیامرز ما را که شرمنده ایم
همه عاصی اما تو را بنده ایم
به این مشت خاک ای خداوند پاک
بفرمائی ار رحم و بخشش چه باک
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۲ - حکایت
همان طایری را که خوانند بوم
برآنندجمعی که مرغی است شوم
شنیدم که مرغی است سعد ونکو
که میبود درخانه ها جای او
بسی انس با آدمیزاد داشت
دل از وحشت مردم آزاد داشت
به هرخانه گسترده میشد چوخوان
سر سفره بنشسته میخوردنان
بدین سان که سنور باشد کنون
نمیرفت از پیش مردم برون
چنین بود تا قتل شاه شهید
که لعنت ز ایزد به شمر ویزید
چوآوازه قتل شه شد بلند
شد اندر بر بوم بس ناپسند
دلش سخت رنجیده شد زآدمی
نکرد اوبه مردم دیگر همدمی
تفوکرد بر مردم روزگار
کز ایشان شد این ظلم وکین آشکار
به ویرانه ها رفت منزل گرفت
ز بس نفرت از خلق در دل گرفت
دلم نفرت از خلق دارد چوبوم
همی روبه ویرانه آردچوبوم
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۳ - مناجات
الهی تو آگاهی از حال من
به باطل تلف شد مه وسال من
گر ازمن نیامد ثوابی به دهر
به دوزخ مسوزانم از روی قهر
غفوری وغفاری ای دادگر
ز رحم ازگناهان من درگذر
الهی مکن آنچه ما را سزاست
بکن آنچه شایسته کبریاست
توئی معنی هست وغیر از تونیست
اگرهست اندرکجا هست وکیست
توئی بی مثال و توئی بی زوا ل
توئی آفریننده ماه وسال
مکن ناامیدم ز درگاه خود
که آتش به عالم زنم ز آه خود
مپرس از من وشیوه وکیش من
بنه مرحم ازعفو بر ریش من
توئی خالق خلق ورزاق خلق
تو بیرون کشی خلق را جان ز حلق
طبیب دل دردمندان توئی
خلاصی ده از بندوزندان توئی
بفرما بدل ظلمتم را به نور
غفوری غفوری غفور ای غفور
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۴ - در اشکال رمل
یکی فرد وسه زوج لحیان بخوان
چوشد عکس شد عتبه الداخل آن
ز یک زوج وفردودو زوج دگر
شود حمره عکسش نقی ای پسر
شودنصره خارج دو فرد و دوزوج
بودداخل آن زوج گیرد چو اوج
ز دو زوج ویک فرد وزوجی بدان
بیاض است وعکسش فرح ای جوان
ز یک فرد ویک زوج باز اینچنین
هویدا شود قبض خارج از این
ز یک زوج ودوفرد وزوج دگر
هویدا شود اجتماع ای پسر
سه فرد و یکی زوج وعکسش بدان
شد انگیس این عتبه الخارج آن
ز یک فرد ودو زوج و فرددگر
شودشکل عقله عیان در نظر
ز یک زوج ویک فرد باز آنچنان
هویدا شود قبض داخل از آن
طریق است اگر فرد گردد چهار
جماعت شود چار زوج آشکار
شداین شانزده شکل اشکال رمل
بدان تا شوی آگه از حال رمل
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۵ - نکته
یکی ریخت گندم به خاک زمین
بشدآبیارش به صبح و پسین
خویدی بشد سبز وپس خوشه کرد
خزان ناگهان آمد وگشت زرد
گرفتند داس از برای حصاد
بشدجمع و زوخرمنی اوفتاد
چوکوبنده خرمن آمد به کشت
نکوبیده یک خوشه بر جا نهشت
همی باد آمد به امر خدا
بشدکاه وگندم پس ازهم جدا
پس آن گندم افتاد در آسیا
شد از گردش سنگ چون توتیا
عجین گشت با آب وپس شد خمیر
شد ازمشت از بسکه بالا وزیر
از آن پس بشدجای او درتنور
بشد پخته ز آتش ز نزدیک ودور
برون از تنور آمد وگشت نان
غدای کسان گشت وگردید جان
عوالم که طی کرده گندم نگر
ز اسرار روی جهان شوخبر
بشد دانه گندم آخر چو جان
یقین برتر انسان بگردد از آن
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۷ - فی التنبیه
شبی یاددارم که شمع و لگن
بگفتندبا بی زبانی سخن
من افتاده در پیش ایشان خموش
بداده بگفتارشان گوش هوش
لکنگفت با شمع روشن ضمیر
که ای مجلس آرای میر وفقیر
چرا سوزی اینسان به هر انجمن
بگوشرح احوال خود را به من
چرا اشک ریزی شبان تا سحر
چرا تن گدازی ز پا تا به سر
گناهت چه کافتاده ای درعذاب
به اوشمع سوزان بگفتا جواب
که ای مونس هر شب و روز من
که سوزددلت بر من وسوز من
مرا عاشقی بود پروانه نام
که او را بهمن بود عشقی تمام
شبی پیشم آمد به کاشانه ای
ز خود بی خبر همچو دیوانه ای
همی پرزنان گشت بر دور من
نترسید هیچ ازمن و جور من
چو اوسوخت از آتش من پرش
ز پا تا به سر سوزم از کیفرش
ساقی از آن باده یاقوت گون
یک دوسه مینا زخم آور برون
پس بکن اندر قدح از آن به جام
ده به من از صبح از آن تا به شام
تا غم دیرینه ام از دل رود
کشتی من بر لب ساحل رود
خیز و می آور مکن آهستگی
کن به در از خاطر من خستگی
در پی این کار سر از پا مکن
کوتهی از دادن صهبا مکن
از کرم ار می ز خم آرم شوی
داروی اندوه وخمارم شوی
می بده ای ساقی نیکو سیر
زودتر آر وغمم از دل ببر
باده ده ای ساقی فرخنده خو
بر دل صد چاک من آور رفو
هوش من از سر بر ومستیم ده
مستیم از می ده وهستیم ده
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۵۹ - مناجات
خدایا چو بر لب رسد جان من
شو آندم نگهدار ایمان من
مرا بر پرد چون ز تن مرغ روح
ز رحمت ده آندم به حالم فتوح
برندم ز تابوت چون درمزار
نظرکن به حال منخوار زار
ترحم به حال من خسته کن
ز قیددوعالم مرا رسته کن
در آندم که منزل دهندم به گور
به من رحم کن ای رحیم غفور
چو بر من گذارند سنگ لحد
بشو مونسم ای خدای احد
نکیرینت آیند چون بر سرم
خدایا در آن لحظه شویاورم
چو از من نمایند ایشان سؤال
مددکن که تا گویم ای ذوالجلال
مرا پاک یزدان یکتا خداست
رسولش محمد(ص) مرا پیشواست
ولیش علی هست مولای من
بودخواجه دین ودنیای من
نگویم چنین کن به من یا چنان
بکن آنچه شأن خدائی است آن
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۶۰ - حکایت
یکی را که گفتند دارد گناه
گرفتندناگه غلامان شاه
نهادند زنجیر بر گردنش
که شدخسته در زیر آهن تنش
ندیدم به رخسار اوگردغم
نه بشنیدم او نالد از درد وغم
به خوشروئی وخرمی هر زمان
همی گفتگو داشت با این وآن
من اورا بگفتم چه سان است حال
که هیچت به دل نیست بیم وملال
بگفتا ندارم غم گیر و دار
که دانم نجاتم دهدکردگار
به طفلی به بازی بدم صبح و شام
یکی صعوه روزی گرفتم بدام
دل اندر بر او ز بس میطپید
منش کردم آزاد واز کف پرید
نکشتم من او را رها کردمش
رها از باری خدا کردمش
به قدری که کردم به منکرده اند
فزونتر مکافات ناورده اند
شه اورا ببخشید وانعام داد
به رویش در عفو و رحمت گشاد
بلند اقبال : بخش سوم
بخش ۶۱ - حکایت
شبی رفت دزدی سوی خانه ای
که چون مرغ پیدا کند دانه ای
بسی جستجوکرد چیزی ندید
ز بدبختی خویش شد ناامید
ز گرما بر اوگشت غالب عطش
که نزدیک آن شد که افتد به غش
بیامد پی آب نزدیک چاه
به چاهش بیفتاد ناگه نگاه
که نه چرخ دارد نه دلوونه بند
مؤذن صفت شد صدایش بلند
که ای صاحب خانه بیدار شو
ز حال خود ومن خبردار شو
برفتیم لب تشنه از خانه ات
ندیدیم بومی به ویرانه ات
برون آ در خانه ات را ببند
مبادا که غیری رساندگزند
ببین تا چه خوش گفت او درجواب
که داده است ما را خدا فتح باب
کسی راکه جاه است بی بند ودول
چه باکش ز دزد وچه ترسش ز غول
مرا نیست مالی کهترسم ز کس
نه دزدم که خوف آورم از عسس