تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۱۹ - یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم
یک عشوه از آن نرگس غمّاز ندیدیم
تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم
در عهد تو دنبال رخ مهر فزایت
چشمی که به حسرت نبود باز ندیدیم
بیهمنفسی بین که درین گلشن گیتی
در ناله فزودیم و همآواز ندیدیم
چون تیره نباشیم که در مشرق طالع
یک صبح گریبان ترا باز ندیدیم!
آن بال فرو ریخته مرغیم که هرگز
در طالع خود جلوة پرواز ندیدیم
امنیّت معمورة عشقست که در وی
قفل در خلوتکدة راز ندیدیم
عمریست که در حلقة این غمکده فیّاض
سازی به جز از نالة خود ساز ندیدیم
تا جان هدف ناوک صد ناز ندیدیم
در عهد تو دنبال رخ مهر فزایت
چشمی که به حسرت نبود باز ندیدیم
بیهمنفسی بین که درین گلشن گیتی
در ناله فزودیم و همآواز ندیدیم
چون تیره نباشیم که در مشرق طالع
یک صبح گریبان ترا باز ندیدیم!
آن بال فرو ریخته مرغیم که هرگز
در طالع خود جلوة پرواز ندیدیم
امنیّت معمورة عشقست که در وی
قفل در خلوتکدة راز ندیدیم
عمریست که در حلقة این غمکده فیّاض
سازی به جز از نالة خود ساز ندیدیم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۰ - در طور فنا وعدة دیدار شنیدیم
در طور فنا وعدة دیدار شنیدیم
این مژده ز لعل لب دلدار شنیدیم
بی چشم درین نامه بسی مسئله خواندیم
بیگوش درین پرده بس اسرار شنیدیم
ای فلسفیان مژده که در میکدة عشق
بوی قدمی از در و دیوار شنیدیم
یک نغمة مستانه که بیپرده سرودیم
بس طعنه که از مردم هشیار شنیدیم
آزادگیی نیست چو پرواز به کامست
این زمزمه از مرغ گرفتار شنیدیم
از بادة تحقیق به جامی خبری نیست
این نکته زمستان خبردار شنیدیم
کس راه به سر منزل تقدیر ندارد
در مدرسه این مسئله بسیار شنیدیم
از ما خبر عشرت گلزار چه پرسی!
ما نام گل از گوشة دستار شنیدیم
آن حرف که منصور از آن بر سر دارست
موسی ز شجر، ما ز سر دار شنیدیم
رازی که ازل تا به ابد کس نشنیدست
از یک مژه بر هم زدن یار شنیدیم
طومار زبان هر چه ز بر داشت به تدریج
ما آن همه فیّاض به یک بار شنیدیم
این مژده ز لعل لب دلدار شنیدیم
بی چشم درین نامه بسی مسئله خواندیم
بیگوش درین پرده بس اسرار شنیدیم
ای فلسفیان مژده که در میکدة عشق
بوی قدمی از در و دیوار شنیدیم
یک نغمة مستانه که بیپرده سرودیم
بس طعنه که از مردم هشیار شنیدیم
آزادگیی نیست چو پرواز به کامست
این زمزمه از مرغ گرفتار شنیدیم
از بادة تحقیق به جامی خبری نیست
این نکته زمستان خبردار شنیدیم
کس راه به سر منزل تقدیر ندارد
در مدرسه این مسئله بسیار شنیدیم
از ما خبر عشرت گلزار چه پرسی!
ما نام گل از گوشة دستار شنیدیم
آن حرف که منصور از آن بر سر دارست
موسی ز شجر، ما ز سر دار شنیدیم
رازی که ازل تا به ابد کس نشنیدست
از یک مژه بر هم زدن یار شنیدیم
طومار زبان هر چه ز بر داشت به تدریج
ما آن همه فیّاض به یک بار شنیدیم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۲۱ - بر دل رقم حسرت جاهی نکشیدیم
بر دل رقم حسرت جاهی نکشیدیم
از چشم فلک ناز نگاهی نکشیدیم
درخون نتپیدن گنه قاتل ما نیست
خود را به سر تیر نگاهی نکشیدیم
خود یک تنه در قلب عدو رخنه فکندیم
در چشم ظفر گرد سپاهی نکشیدیم
گر جان نفشاندیم به پایت ز ادب بود
بر آینة حسن تو آهی نکشیدیم
صد کوه کشیدیم به دوش از همه کس لیک
از خرمن منّت پر کاهی نکشیدیم
آغوش به دوش و بر مهری نگشودیم
خمیازه به لعل لب ماهی نکشیدیم
از سستی طالع چه بگویم که به یک بار
دل بر سر راه چو تو شاهی نکشیدیم
در جلوهگه ناز تو با حسرت بسیار
کم حوصلگی بود که آهی نکشیدیم
از چشم فلک ناز نگاهی نکشیدیم
درخون نتپیدن گنه قاتل ما نیست
خود را به سر تیر نگاهی نکشیدیم
خود یک تنه در قلب عدو رخنه فکندیم
در چشم ظفر گرد سپاهی نکشیدیم
گر جان نفشاندیم به پایت ز ادب بود
بر آینة حسن تو آهی نکشیدیم
صد کوه کشیدیم به دوش از همه کس لیک
از خرمن منّت پر کاهی نکشیدیم
آغوش به دوش و بر مهری نگشودیم
خمیازه به لعل لب ماهی نکشیدیم
از سستی طالع چه بگویم که به یک بار
دل بر سر راه چو تو شاهی نکشیدیم
در جلوهگه ناز تو با حسرت بسیار
کم حوصلگی بود که آهی نکشیدیم
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۵۵ - من بلبلم و گلشن کویت چمن من
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۶۰ - در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او
در خواب خمار آن چشم دایم ز شراب او
چشم همه شب تا روز بیدار ز خواب او
تیغ تو و ما هر دو از تشنه لبی مردیم
او تشنه به خون ما، ما تشنه به آب او
از ساغر وصل او لب تر نتوان کردن
اندیشه به چرخ افتد از بوی شراب او
در بزم جگرخواری جرأت نتوان کردن
خمیازه نفس دزدد از بوی کباب او
اندیشه نرنجانی از تربیتم فیّاض
ممکن نبود هرگز تعمیر خراب او
چشم همه شب تا روز بیدار ز خواب او
تیغ تو و ما هر دو از تشنه لبی مردیم
او تشنه به خون ما، ما تشنه به آب او
از ساغر وصل او لب تر نتوان کردن
اندیشه به چرخ افتد از بوی شراب او
در بزم جگرخواری جرأت نتوان کردن
خمیازه نفس دزدد از بوی کباب او
اندیشه نرنجانی از تربیتم فیّاض
ممکن نبود هرگز تعمیر خراب او
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۸۹ - عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی
عهدم همه جا، عهد شکن بلکه تو باشی
زخمم همه تن، مرهم من بلکه تو باشی
مشکل که برد دل ز کسی پیچش مویی
در طرّة آشفته شکن بلکه تو باشی
در هر گذر از دست تو فریاد برآرم
هر کس که کند گوش به من بلکه تو باشی
من هیچ ندارم که توان گفت که آنی
جانی که ندارم به بدن بلکه تو باشی
در سرو و گل و یاسمن آن نور ندیدم
هنگامة مرغان چمن بلکه تو باشی
غارتگری هوش ز هر جرعه نیاید
صاف قدح و دردی دن بلکه تو باشی
فیّاض چو خواهد سخنی واکشد از من
لب میگزم از شرم سخن بلکه تو باشی
زخمم همه تن، مرهم من بلکه تو باشی
مشکل که برد دل ز کسی پیچش مویی
در طرّة آشفته شکن بلکه تو باشی
در هر گذر از دست تو فریاد برآرم
هر کس که کند گوش به من بلکه تو باشی
من هیچ ندارم که توان گفت که آنی
جانی که ندارم به بدن بلکه تو باشی
در سرو و گل و یاسمن آن نور ندیدم
هنگامة مرغان چمن بلکه تو باشی
غارتگری هوش ز هر جرعه نیاید
صاف قدح و دردی دن بلکه تو باشی
فیّاض چو خواهد سخنی واکشد از من
لب میگزم از شرم سخن بلکه تو باشی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۶۹۲ - چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی
چون گل به چمن خنده دمادم نفروشی
یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی
در کوچة ما جنس دوا سخت کسادست
با داغدلان جلوة مرهم نفروشی
سرمایة غم سخت عزیزست نگهدار
هر چند که بسیار خری کم نفروشی
در مشرب غم تشنه لبی مایة ذوقست
این زهر گلوسوز به زمزم نفروشی
فیّاض به جانان نکنی درد دل اظهار
در کوچة راحتطلبان غم نفروشی
یک غنچه تبسم به دو عالم نفروشی
در کوچة ما جنس دوا سخت کسادست
با داغدلان جلوة مرهم نفروشی
سرمایة غم سخت عزیزست نگهدار
هر چند که بسیار خری کم نفروشی
در مشرب غم تشنه لبی مایة ذوقست
این زهر گلوسوز به زمزم نفروشی
فیّاض به جانان نکنی درد دل اظهار
در کوچة راحتطلبان غم نفروشی
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۷۰۶ - در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی
در جامة خوبی چه بلا حور سرشتی
چون بند قبا باز کنی طرفه بهشتی
هر کس که کند عیب کسی عیب سرشت است
جز زشت به آیینه که گفتست که زشتی!
گفتی بهلم، روزی بوسی لب لعلم
این وعده مرا جان بلب آورد و نهشتی
مهری که نداری به کسی چشم چه داری
در مزرعه آن دانه طمع دار که کشتی
فیّاض دریغ از تو که خامی، چه توان کرد!
در آتش غم سوختی اما نبرشتی
چون بند قبا باز کنی طرفه بهشتی
هر کس که کند عیب کسی عیب سرشت است
جز زشت به آیینه که گفتست که زشتی!
گفتی بهلم، روزی بوسی لب لعلم
این وعده مرا جان بلب آورد و نهشتی
مهری که نداری به کسی چشم چه داری
در مزرعه آن دانه طمع دار که کشتی
فیّاض دریغ از تو که خامی، چه توان کرد!
در آتش غم سوختی اما نبرشتی
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۲ - در توحید
ای مخترع این نه فلک دایره سان را
وی تربیت از لطف تو اشخاص جهان را
کس نیست که پر جیب و بغل نیست ز احسان
تا جود تو در باز گشادست دکان را
تا شیر کند در گلویش دایه لطفت
چون طفل، گشودست گل باغ دهان را
لطف تو حکیمی ست که از یک نظر لطف
خاصیت اکسیر دهد طبع دخان را
اوصاف ترا ناطقه چون سوسن آزاد
گویی ز پی نطق نیاورده زبان را
چندان که نظر می کنم از لطف تو زادند
هر ذره ز ذرات زمین را و زمان را
در جاده کنه تو در منزل اول
در لای فرو رفته قدم راهروان را
عقل عملی در رهت از زور عبادت
انداخته تیری و تپاییده نشان را
عقل نظری روی ز دریای تو شسته است
لیکن به کنارست و ندیده است میان را
گویند که مصنوعی عالم چو یقینی است
یابد خرد از فکر و نظر صانع آن را
آخر نه هم از عالم مصنوع بود عقل؟
مصنوع به صانع ز کجا برد نشان را!
بهتر ز وجودش چه توان گفت به برهان
اثبات خداوند زمین را و زمان را
غیر از تو چو کس نیست چه گویم ز شریکت
توحید همین بس که ببندیم دهان را
ارکان وجودات دو عالم ز تو زادند
ای رکن حقیقی تو سراپای جهان را
خود پیش خودی حاضر و عالم همه از تو
انکار چنین دانش حد نیست زبان را
پامال ملامت شدهاند اهل تجسم
چون ذات تو ایجاد نموده است مکان را
چون رشته وهم است به راه شرف تو
پابندی کمپایگی اجزای زمان را
ای آنکه کنی دعوی دانش نتوانی
کز معرفت خویش دهی نطق بیان را
جهلست نه علم انکه به اوهام و خیالات
خواهی کنی اثبات خداوند جهان را
از عقده تسبیح تو کاری نگشاید
گر مرد رهی ساز گره رشته جان را
از ثابت و سیاره به جز عقده نیاید
خاکت به نظر به که ببینی دبران را
با سوختنت کار نیفتاده ندانی
احوال دل سوخته سوختگان را
مستانه ببین در رهش از سلسله موج
زنجیر به پا رقصکنان آب روان را
بر دار شدن گام نخستین به ره اوست
پر طعنه مزن قالب منصور وشان را
ای هستی فانی شدگان در ره شوقت
وی نام و نشان هر دل بینام و نشان را
هم عشق تو و عاشق و معشوق همه تو
دانا تو و دانسته تو این راز نهان را
در ساغر اجساد که ریزد می ارواح؟
ساقی تو و میخانه تویی باده جان را
در راه تو آن گمشده بیدل و دینم
کز ننگ نیارم به زبان نام و نشان را
از سرمه تحقیق جلای بصرم بخش
چندان که کنم فرق یقین را و گمان را
چندان می بیتابیم از فیض ازل ده
کز وی چو کنم تر لب لبتشنه جان را
فیاض چو پرسد ز من این مسئله گویم
کز علم خبر نیست سیه مست عیان را
وی تربیت از لطف تو اشخاص جهان را
کس نیست که پر جیب و بغل نیست ز احسان
تا جود تو در باز گشادست دکان را
تا شیر کند در گلویش دایه لطفت
چون طفل، گشودست گل باغ دهان را
لطف تو حکیمی ست که از یک نظر لطف
خاصیت اکسیر دهد طبع دخان را
اوصاف ترا ناطقه چون سوسن آزاد
گویی ز پی نطق نیاورده زبان را
چندان که نظر می کنم از لطف تو زادند
هر ذره ز ذرات زمین را و زمان را
در جاده کنه تو در منزل اول
در لای فرو رفته قدم راهروان را
عقل عملی در رهت از زور عبادت
انداخته تیری و تپاییده نشان را
عقل نظری روی ز دریای تو شسته است
لیکن به کنارست و ندیده است میان را
گویند که مصنوعی عالم چو یقینی است
یابد خرد از فکر و نظر صانع آن را
آخر نه هم از عالم مصنوع بود عقل؟
مصنوع به صانع ز کجا برد نشان را!
بهتر ز وجودش چه توان گفت به برهان
اثبات خداوند زمین را و زمان را
غیر از تو چو کس نیست چه گویم ز شریکت
توحید همین بس که ببندیم دهان را
ارکان وجودات دو عالم ز تو زادند
ای رکن حقیقی تو سراپای جهان را
خود پیش خودی حاضر و عالم همه از تو
انکار چنین دانش حد نیست زبان را
پامال ملامت شدهاند اهل تجسم
چون ذات تو ایجاد نموده است مکان را
چون رشته وهم است به راه شرف تو
پابندی کمپایگی اجزای زمان را
ای آنکه کنی دعوی دانش نتوانی
کز معرفت خویش دهی نطق بیان را
جهلست نه علم انکه به اوهام و خیالات
خواهی کنی اثبات خداوند جهان را
از عقده تسبیح تو کاری نگشاید
گر مرد رهی ساز گره رشته جان را
از ثابت و سیاره به جز عقده نیاید
خاکت به نظر به که ببینی دبران را
با سوختنت کار نیفتاده ندانی
احوال دل سوخته سوختگان را
مستانه ببین در رهش از سلسله موج
زنجیر به پا رقصکنان آب روان را
بر دار شدن گام نخستین به ره اوست
پر طعنه مزن قالب منصور وشان را
ای هستی فانی شدگان در ره شوقت
وی نام و نشان هر دل بینام و نشان را
هم عشق تو و عاشق و معشوق همه تو
دانا تو و دانسته تو این راز نهان را
در ساغر اجساد که ریزد می ارواح؟
ساقی تو و میخانه تویی باده جان را
در راه تو آن گمشده بیدل و دینم
کز ننگ نیارم به زبان نام و نشان را
از سرمه تحقیق جلای بصرم بخش
چندان که کنم فرق یقین را و گمان را
چندان می بیتابیم از فیض ازل ده
کز وی چو کنم تر لب لبتشنه جان را
فیاض چو پرسد ز من این مسئله گویم
کز علم خبر نیست سیه مست عیان را
فیاض لاهیجی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - در منقبت امیرمومنان علی(ع)
ای لعل گرفته ز تکلم به گهر بر
وی کان نمک را ز تبسم به شکر بر
دارم چو دلت دوستر از جان و ندارم
آن بخت که چونت بکشم تنگ به بربر
هرگاه که بیروی تو در آینه دیدم
آیینه گرفتیم چو خورشید بهزر بر
در زمره عشاق پریشان سر و سامان
جز زلف ترا دست که داده به کمر بر؟
عشق تو ز افسون خرد باک ندارد
کس رد نکند تیر قضا را به سپر بر
وز سلسله سوختهبختان پریشان
جز خال که افتاد ترا سوخته در بر
سوی تو که دیدست که از شرم کشیدست
گلبرگ ترت را ز عرق ژاله به بربر
دریاست که پیچیده به هم قطره اشکم
طوفان که نهفته است به این دیده تر بر؟
گر شعله کشد دود ز آتشکده خیزد
این دوزخ پیچیده به طومار شرر بر
ویرانه ما مژده تعمیر عجب یافت
سیل است که افتاده به دیوار و به در بر
مردم پی نظاره نظر تا بگشایند
چیزی نتواند که درآید به بصر بر
من دیده بپوشم چو رخ خوب تو بینم
تا روی ترا خوب درآرم به نظر بر
ترسم که شوم آب اگر با تو درآیم
چون قطره شبنم به گل تازه و تر بر
آیینه ز دیدار تو گلهای عجب چید
گل بر سر گل ریخت به آغوش و به بربر
گردید سپهر دگری عرصه جان را
آهی که به یاد تو کشیدم به سحر بر
خورشید نوی شد به اثر کشور دل را
داغی که ز عشق تو نهادم به جگر بر
داغم که اثر در دل سخت تو ندارد
این ناله آغشته به خوناب اثر بر
غارت ز دو چشم تو فتادست به تاتار
شورش ز دو زلف تو فتادست به بربر
مژگان مرا وعده باران سرشک است
تا خط به رخ تست چو هاله به قمر بر
بر چهره زردم اثر سیلی غم بین
هرگز نزند کس به ازین سکه به زر بر
غمنامه عاشق به کبوتر نتوان داد
هرگز نسپردست کسی شعله به پر بر
عاشق ز کجا و سروسامان جدایی
پیچیدهام از درد تو خود را به سفر بر
اندیشه زلف تو به سودا کشد آخر
این دود مپیچاد کسی را به جگر بر
دل را به هوسهای پریشان نتوان داد
کشتی به ازین باد مخالف به حذر بر
بار دل ساحل نتوان بود ازین بیش
دانسته فکن زورق هستی به خطر بر
دام عجبی عیش به راه تو فکندست
گر مرد غمی جانی ازین ورطه به در بر
گردیده به کام دل خسرو لب شیرین
فرهاد دگر گو نزند سر به کمر بر
از تخت جم و تاج کیان خوشترم آید
هرجا کف خاکی که توان کرد به سر بر
خاکی که توان کرد به سر خاک حریم است
کز غیرت وی آب شود خون به گهر بر
خاک حرم روضه پاکی که ملایک
چون سرمه امید کشیدش به بصر بر
با حسرت خاک در آن غیرت فردوس
در روضه رضوان نتوان برد به سر بر
درگاه شهنشاه دو عالم که به رفعت
گردون نتواند که درآید به نظر بر
آن شاه قضا حکم که تمثال نظیرش
صورت ننمودست به مرآت قدر بر
شاهی که بود حاجت ملت به وجودش
چون ماده محتاج به تقویم صور بر
گر تخت شهنشاهی او درنظر آید
در زیر بود نه فلک و او به ز بربر
سلطان هدا شیر خدا شاه ولایت
کز انفس و آفاق به فضل و به هنر بر
مداح پیمبر چه در احوال و چه اقوال
ممدوح خداوند به آیات و سور بر
آن خیر خلایق که چو او بعد نبی نیست
یک مرد خدا در ملک و جن و بشر بر
در طینت شمشیر وی آن شعله نهانست
کش جان عدو هیمه فرستد به سقر بر
در نعل سبک سیر وی آن آب نهفتست
کش پیکر دشمن نکشد جز به جگر بر
آن شوخ پریچهره که آرام ندارد
تا تنگ کشد مردم چشمش به نظر بر
جز در صف هیجا نتوان دید غبارش
تا سرمه کند شاهد فتحش به بصر بر
هرجا که رود چشم ظفر بر اثر اوست
تا آنکه چو معشوق کشد تنگ به بربر
از کوفتن آهن نعلش بدر آید
در سنگ اگر خصم کند جا چو شرر بر
در کر و فر حمله او پای که دارد؟
گر کوه بود خصم که آید به کمر بر
من سرعت سیرش نتوانم که نگارم
از بسکه درآید ز رقم خامه به سر بر
بر جاده مسطر رقم حرف شتابش
چون برق نماید ز رگ ابر گذر بر
با تیغ دو سر یکسره آفاق بگیرد
عالم همه گر تیغ و سنانست و سپر بر
از خار بن کفر رگ و ریشه برآرد
بالفرض اگر ریشه دواند به حجر بر
گر بانگ زند بر ازل از دور نهیبش
جز با ابدش دست نبینی به کمر بر
با حمله او کوه چه باشد که نبندد
کس سلسله موی به کوه و به کمر بر
گر رستم دستان و اگر سام نریمان
باشند پر کاهی و صرصر به گذر بر
اسلام قوی بازو از آن شد که نگه داشت
این بیضه به یک قبضه شمشیر دوسر بر
این جلوه که در دست در خیبر ازو دید
مشکل که به کف جلوه کند جرم سپر بر
داماد و پسر عم و برادر بجز او کیست
سالار رسل را به کمالات و هنر بر
بر جای نبی او ننشیند که نشیند!
لایق نبود مسند خور جز به قمر بر
ذاتی که پسر عم نبی بود و برادر
نه ملک به نفسیت وی بسته کمر بر
پیش از همه گردیده به اسلام مشرف
بیش از همه در جنب کمالات بشر بر
هم خویشی و هم پیشی و بیشی به کمالات
با آنهمه منصوص به قرآن و خبر بر
کس را به چنین ذات تقدم رسد آخر؟
لعنت به ابوبکر و به عثمان و عمر بر
شاها تویی آن سرور عالم که دو عالم
در عرصه جاهت چو به دریاست شمر بر
گر عقل به پیمودن جاه تو برآید
بر کنگره عرش بماند به سفر بر
بال و پر اندیشه بسوزد چو بپرد
بر اوج جلال تو به پرواز نظر بر
نقش پی پرآبله جویای درت را
پروین صفت افتاد به هر راهگذر بر
عشاق درت ناز بر افلاک فروشند
با اینهمه افتادگی از دور قمر بر
این رتبه به خورشید برابر ننماید
کی زردی رخسار فروشند به زر بر؟
با بندگیت از ستم چرخ چه نالم
از جور رقیبان نتوان شد به حذر بر
عمریست که از فیض تو فیاض جهانم
زآنگونه که لعل و گهر از تابش خور بر
من بنده آن بنده که مولاش تو باشی
من خاک در آن کو که سگت راست گذر بر
قنبر نبرد صرفه ز من روز قیامت
سیراب کجا؟ تشنه کجا؟ ناله خبر بر
فرقی نکند مهر ترا کس ز وجودم
چون شیر که آمیخته باشد به شکر بر
با آنکه تنکتر بود از آینهام دل
مهر تو در او هست چو نقشی به حجر بر
چشمم ز فراق درت افتد چو به دریا
گویی که مگر بحر فتادست به بربر
تا مجمع ممکن بری از نفع و ضرر نیست
تا مرجع موجود به خیرست و به شر بر
بدخواه ترا خیر به شر باد مبدل
خواهان تو جز نفع نبیند ز ضرر بر
وی کان نمک را ز تبسم به شکر بر
دارم چو دلت دوستر از جان و ندارم
آن بخت که چونت بکشم تنگ به بربر
هرگاه که بیروی تو در آینه دیدم
آیینه گرفتیم چو خورشید بهزر بر
در زمره عشاق پریشان سر و سامان
جز زلف ترا دست که داده به کمر بر؟
عشق تو ز افسون خرد باک ندارد
کس رد نکند تیر قضا را به سپر بر
وز سلسله سوختهبختان پریشان
جز خال که افتاد ترا سوخته در بر
سوی تو که دیدست که از شرم کشیدست
گلبرگ ترت را ز عرق ژاله به بربر
دریاست که پیچیده به هم قطره اشکم
طوفان که نهفته است به این دیده تر بر؟
گر شعله کشد دود ز آتشکده خیزد
این دوزخ پیچیده به طومار شرر بر
ویرانه ما مژده تعمیر عجب یافت
سیل است که افتاده به دیوار و به در بر
مردم پی نظاره نظر تا بگشایند
چیزی نتواند که درآید به بصر بر
من دیده بپوشم چو رخ خوب تو بینم
تا روی ترا خوب درآرم به نظر بر
ترسم که شوم آب اگر با تو درآیم
چون قطره شبنم به گل تازه و تر بر
آیینه ز دیدار تو گلهای عجب چید
گل بر سر گل ریخت به آغوش و به بربر
گردید سپهر دگری عرصه جان را
آهی که به یاد تو کشیدم به سحر بر
خورشید نوی شد به اثر کشور دل را
داغی که ز عشق تو نهادم به جگر بر
داغم که اثر در دل سخت تو ندارد
این ناله آغشته به خوناب اثر بر
غارت ز دو چشم تو فتادست به تاتار
شورش ز دو زلف تو فتادست به بربر
مژگان مرا وعده باران سرشک است
تا خط به رخ تست چو هاله به قمر بر
بر چهره زردم اثر سیلی غم بین
هرگز نزند کس به ازین سکه به زر بر
غمنامه عاشق به کبوتر نتوان داد
هرگز نسپردست کسی شعله به پر بر
عاشق ز کجا و سروسامان جدایی
پیچیدهام از درد تو خود را به سفر بر
اندیشه زلف تو به سودا کشد آخر
این دود مپیچاد کسی را به جگر بر
دل را به هوسهای پریشان نتوان داد
کشتی به ازین باد مخالف به حذر بر
بار دل ساحل نتوان بود ازین بیش
دانسته فکن زورق هستی به خطر بر
دام عجبی عیش به راه تو فکندست
گر مرد غمی جانی ازین ورطه به در بر
گردیده به کام دل خسرو لب شیرین
فرهاد دگر گو نزند سر به کمر بر
از تخت جم و تاج کیان خوشترم آید
هرجا کف خاکی که توان کرد به سر بر
خاکی که توان کرد به سر خاک حریم است
کز غیرت وی آب شود خون به گهر بر
خاک حرم روضه پاکی که ملایک
چون سرمه امید کشیدش به بصر بر
با حسرت خاک در آن غیرت فردوس
در روضه رضوان نتوان برد به سر بر
درگاه شهنشاه دو عالم که به رفعت
گردون نتواند که درآید به نظر بر
آن شاه قضا حکم که تمثال نظیرش
صورت ننمودست به مرآت قدر بر
شاهی که بود حاجت ملت به وجودش
چون ماده محتاج به تقویم صور بر
گر تخت شهنشاهی او درنظر آید
در زیر بود نه فلک و او به ز بربر
سلطان هدا شیر خدا شاه ولایت
کز انفس و آفاق به فضل و به هنر بر
مداح پیمبر چه در احوال و چه اقوال
ممدوح خداوند به آیات و سور بر
آن خیر خلایق که چو او بعد نبی نیست
یک مرد خدا در ملک و جن و بشر بر
در طینت شمشیر وی آن شعله نهانست
کش جان عدو هیمه فرستد به سقر بر
در نعل سبک سیر وی آن آب نهفتست
کش پیکر دشمن نکشد جز به جگر بر
آن شوخ پریچهره که آرام ندارد
تا تنگ کشد مردم چشمش به نظر بر
جز در صف هیجا نتوان دید غبارش
تا سرمه کند شاهد فتحش به بصر بر
هرجا که رود چشم ظفر بر اثر اوست
تا آنکه چو معشوق کشد تنگ به بربر
از کوفتن آهن نعلش بدر آید
در سنگ اگر خصم کند جا چو شرر بر
در کر و فر حمله او پای که دارد؟
گر کوه بود خصم که آید به کمر بر
من سرعت سیرش نتوانم که نگارم
از بسکه درآید ز رقم خامه به سر بر
بر جاده مسطر رقم حرف شتابش
چون برق نماید ز رگ ابر گذر بر
با تیغ دو سر یکسره آفاق بگیرد
عالم همه گر تیغ و سنانست و سپر بر
از خار بن کفر رگ و ریشه برآرد
بالفرض اگر ریشه دواند به حجر بر
گر بانگ زند بر ازل از دور نهیبش
جز با ابدش دست نبینی به کمر بر
با حمله او کوه چه باشد که نبندد
کس سلسله موی به کوه و به کمر بر
گر رستم دستان و اگر سام نریمان
باشند پر کاهی و صرصر به گذر بر
اسلام قوی بازو از آن شد که نگه داشت
این بیضه به یک قبضه شمشیر دوسر بر
این جلوه که در دست در خیبر ازو دید
مشکل که به کف جلوه کند جرم سپر بر
داماد و پسر عم و برادر بجز او کیست
سالار رسل را به کمالات و هنر بر
بر جای نبی او ننشیند که نشیند!
لایق نبود مسند خور جز به قمر بر
ذاتی که پسر عم نبی بود و برادر
نه ملک به نفسیت وی بسته کمر بر
پیش از همه گردیده به اسلام مشرف
بیش از همه در جنب کمالات بشر بر
هم خویشی و هم پیشی و بیشی به کمالات
با آنهمه منصوص به قرآن و خبر بر
کس را به چنین ذات تقدم رسد آخر؟
لعنت به ابوبکر و به عثمان و عمر بر
شاها تویی آن سرور عالم که دو عالم
در عرصه جاهت چو به دریاست شمر بر
گر عقل به پیمودن جاه تو برآید
بر کنگره عرش بماند به سفر بر
بال و پر اندیشه بسوزد چو بپرد
بر اوج جلال تو به پرواز نظر بر
نقش پی پرآبله جویای درت را
پروین صفت افتاد به هر راهگذر بر
عشاق درت ناز بر افلاک فروشند
با اینهمه افتادگی از دور قمر بر
این رتبه به خورشید برابر ننماید
کی زردی رخسار فروشند به زر بر؟
با بندگیت از ستم چرخ چه نالم
از جور رقیبان نتوان شد به حذر بر
عمریست که از فیض تو فیاض جهانم
زآنگونه که لعل و گهر از تابش خور بر
من بنده آن بنده که مولاش تو باشی
من خاک در آن کو که سگت راست گذر بر
قنبر نبرد صرفه ز من روز قیامت
سیراب کجا؟ تشنه کجا؟ ناله خبر بر
فرقی نکند مهر ترا کس ز وجودم
چون شیر که آمیخته باشد به شکر بر
با آنکه تنکتر بود از آینهام دل
مهر تو در او هست چو نقشی به حجر بر
چشمم ز فراق درت افتد چو به دریا
گویی که مگر بحر فتادست به بربر
تا مجمع ممکن بری از نفع و ضرر نیست
تا مرجع موجود به خیرست و به شر بر
بدخواه ترا خیر به شر باد مبدل
خواهان تو جز نفع نبیند ز ضرر بر
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۷ - وله
باز این چه فروغست زگل صحن چمن را
آموخته گوئی هنر کان یمن را
نی کان یمن نیست بدین رنگ و بدین بوی
ما ناز بهشت آمده سرمایه چمن را
گر شاخ شجر باج نخواهد زمجره
از چیست که آورده گرو عقد پرن را
گر لاله بضاعت نگرفت از کف موسی
پس کرده چرا تالی بر طور دمن را
هر باد که بر سبزه دمی خسبد و خیزد
خونابه گشاید ز جگر مشک ختن را
زاینگونه که از ابر چکد لؤلؤ لالا
مقدار نماند بجهان درعدن را
از باد مسیحا نفس آن کوه پر از برف
شد زنده پس از مردن و زد چاک کفن را
گیتی است چنان خوش که غریبان ممالک
از جوش طرب یاد نیارند وطن را
مرغان به هوا قافیه سنجند وغزلگوی
وزقلب برند از نغم نغز حزن را
رفت آنکه بهمچشمی تیغ وکمر کوه
برکه بسر برآورد فرو هشته مجن را
شد صاف و روان ترهله زآئینه و سیماب
یخ کرده مباهی که سبق برده سفن را
از دولت نوروز و فراختر فیروز
دوران جوانی است دگر دهر کهن را
اطفال چمن غرق حلل گشته وز ایشان
این شیوه شده پیشه مر اطفال زمن را
هرسو پسری سیمبر از جامه زربفت
آراسته بر سروسهی برگ سمن را
هر گوشه مهی حوروش از صدره دیبا
پوشیده بسندس شکرین بوسه وثن را
بیچاره من امروز کزان ماه شب افروز
جوشی است به معزم که وثن دیده شمن را
بلبل زگل آید بفغان وزگل و بلبل
نه حسن کم او را نه دل کمتر من را
لیکن چکنم چون نتوانم ببر آورد
آن سرو قد سبز خط سیب ذقن را
نازد همی از حسن فتن ساز و نداند
کز سطوت آصف نبود قدر فتن را
آن آصف جم مرتبت راد محمد
کش خامه شبهابیست دل دیو محن را
در دولت و ملت همی از پاک سرشتی
ترویج کند قاعده فرض و سنن را
این برتری از صدق بیزدان زملک یافت
درداد بجان بسکه بهر غایله تن را
دنیی به پی او است نه او در پی دینا
آری ز کجا مرد کشد منت زن را
کلک دو زبانش چو پی نظم کمربست
یک لحظه ز صد حادثه بر دوخت دهن را
رخشید چو از جبهه او نور اویسی
یزد از پس صد قرن قرین گشت قرن را
ایشاه پرستنده وزیری که زتدبیر
پیچد قلم تو علم جیش پشن را
از بسکه بعهد توپسند است درستی
در طره خوبان نتوان یافت شکن را
در محضر بواب سرایت خرد پیر
طفلی است که نادیده لبش رنگ لبن را
گویند که آموخته از فن نجومی
نی نی که نجوم از تو بیاموخته فن را
احکام تو روحی است معلی که برایش
جز ثابت و سیاره ندیدند بدن را
چاه تو چه افزایدش از گردش انجم
پیرانه نبایست دگر وجه حسن را
بر تو چه کند حاسد اگر نی زتو خشنود
زادبار یهودان چه زیان سلوی و من را
از فکرت نقاد تو آموخته تقدیر
بر بستن و بگشودن هر سر و علن را
خورشید برافروخته درکاخ تو شمع است
کش چرخ برافراخت ز پیروزه لگن را
میرا منم آن بنده دیرین تو جیحون
کز طبع زداید سخنم زنگ شجن را
طبع من و حاتم به یکی دایه سپردند
چون ناف بریدند سخا را و سخن را
ارجوکه براین گفته که چون در ثمین است
جود توام از پیش دهد بیش ثمن را
تا فصل بهاران زفرح بخشی کیهان
از اختر ارکان ببرد عقم (و)عنن را
بر نام روان و کف تو خطبه سرایند
چون ملک گشایند همم را و ممنن را
آموخته گوئی هنر کان یمن را
نی کان یمن نیست بدین رنگ و بدین بوی
ما ناز بهشت آمده سرمایه چمن را
گر شاخ شجر باج نخواهد زمجره
از چیست که آورده گرو عقد پرن را
گر لاله بضاعت نگرفت از کف موسی
پس کرده چرا تالی بر طور دمن را
هر باد که بر سبزه دمی خسبد و خیزد
خونابه گشاید ز جگر مشک ختن را
زاینگونه که از ابر چکد لؤلؤ لالا
مقدار نماند بجهان درعدن را
از باد مسیحا نفس آن کوه پر از برف
شد زنده پس از مردن و زد چاک کفن را
گیتی است چنان خوش که غریبان ممالک
از جوش طرب یاد نیارند وطن را
مرغان به هوا قافیه سنجند وغزلگوی
وزقلب برند از نغم نغز حزن را
رفت آنکه بهمچشمی تیغ وکمر کوه
برکه بسر برآورد فرو هشته مجن را
شد صاف و روان ترهله زآئینه و سیماب
یخ کرده مباهی که سبق برده سفن را
از دولت نوروز و فراختر فیروز
دوران جوانی است دگر دهر کهن را
اطفال چمن غرق حلل گشته وز ایشان
این شیوه شده پیشه مر اطفال زمن را
هرسو پسری سیمبر از جامه زربفت
آراسته بر سروسهی برگ سمن را
هر گوشه مهی حوروش از صدره دیبا
پوشیده بسندس شکرین بوسه وثن را
بیچاره من امروز کزان ماه شب افروز
جوشی است به معزم که وثن دیده شمن را
بلبل زگل آید بفغان وزگل و بلبل
نه حسن کم او را نه دل کمتر من را
لیکن چکنم چون نتوانم ببر آورد
آن سرو قد سبز خط سیب ذقن را
نازد همی از حسن فتن ساز و نداند
کز سطوت آصف نبود قدر فتن را
آن آصف جم مرتبت راد محمد
کش خامه شبهابیست دل دیو محن را
در دولت و ملت همی از پاک سرشتی
ترویج کند قاعده فرض و سنن را
این برتری از صدق بیزدان زملک یافت
درداد بجان بسکه بهر غایله تن را
دنیی به پی او است نه او در پی دینا
آری ز کجا مرد کشد منت زن را
کلک دو زبانش چو پی نظم کمربست
یک لحظه ز صد حادثه بر دوخت دهن را
رخشید چو از جبهه او نور اویسی
یزد از پس صد قرن قرین گشت قرن را
ایشاه پرستنده وزیری که زتدبیر
پیچد قلم تو علم جیش پشن را
از بسکه بعهد توپسند است درستی
در طره خوبان نتوان یافت شکن را
در محضر بواب سرایت خرد پیر
طفلی است که نادیده لبش رنگ لبن را
گویند که آموخته از فن نجومی
نی نی که نجوم از تو بیاموخته فن را
احکام تو روحی است معلی که برایش
جز ثابت و سیاره ندیدند بدن را
چاه تو چه افزایدش از گردش انجم
پیرانه نبایست دگر وجه حسن را
بر تو چه کند حاسد اگر نی زتو خشنود
زادبار یهودان چه زیان سلوی و من را
از فکرت نقاد تو آموخته تقدیر
بر بستن و بگشودن هر سر و علن را
خورشید برافروخته درکاخ تو شمع است
کش چرخ برافراخت ز پیروزه لگن را
میرا منم آن بنده دیرین تو جیحون
کز طبع زداید سخنم زنگ شجن را
طبع من و حاتم به یکی دایه سپردند
چون ناف بریدند سخا را و سخن را
ارجوکه براین گفته که چون در ثمین است
جود توام از پیش دهد بیش ثمن را
تا فصل بهاران زفرح بخشی کیهان
از اختر ارکان ببرد عقم (و)عنن را
بر نام روان و کف تو خطبه سرایند
چون ملک گشایند همم را و ممنن را
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۳۰ - وله
عید آمد و مارا زغم روزه رها کرد
این مرحمت از عید نیاید که خدا کرد
زین عید بهر جا که عزا بود طرب شد
گر روزه بهر جا که طرب بود عزا کرد
ازروزه بتر موذن گلدسته جامع
کو خویش به بلبل مثل از حسن صدا کرد
گه شد به نشا بور و فروخواند بکابل
گه رفت بمنصوری و آهنگ نوا کرد
زین قصه که جز غصه نزاید همه بگذر
این روزه ستم که بر دلبر ما کرد
آن ترک که بر جانب کس روی نیاورد
در صف جماعت بهمه خلق قفا کرد
هر ذکر که اندر رمضان باید وشعبان
این را به ادا خواند و مر آنرا به قضا کرد
یاقوت لبی را که به از خاتم جم بود
از روزه گرفتن بتر از کاهربا کرد
لیکن زشب غره چو شد غره دگر بار
بنیاد صفا ترک جفا درک وفا کرد
آن ترک که برهستی ما دست برا فشاند
بازآمد و از مستی خود فتنه بپا کرد
باری سخن از روزه خوران ماند عبث ماند
کاین طایفه را فعل بد اولی بهجا کرد
هرمسجدی از روزه خور آنقدر کدر بود
کز نسبت او کعبه زخود سلب صفا کرد
این گفت بطعنه که مرا جوع بقا برد
آن گفت به تسخر که مرا روزه فنا کرد
این بدره بدان شاهد بشکسته کله داد
آن خدعه بدین زاهد نابسته قبا کرد
این زد بسحر نی که حکیمیم چنین گفت
آن خورد بشب می که طبیبیم و دوا کرد
مردود طوایف من بد نام برندی
کافلاکم از این جمله جدا دید سوا کرد
نه شیخ دهد پندم و نه شوخ نهد بند
گویند که بایست حذر از شعرا کرد
زین مرحله دورند که شد با همه نزدیک
هرکس بشهنشاه دعا گفت و ثنا کرد
همپایه خلد است هر آن ملک که آراست
همسایه چرخ است هر آن دژ که بنا کرد
هر جا که جهان بیخ ستم داشت زجا کند
یعنی بجهان آنچه که او کرد بجا کرد
گرد ره او را فلکش سرمه خور ساخت
خاک دراو را ملکش قبله نما کرد
هم منت تیغش بگه رزم قدر برد
هم خدمت کلکش بگه بزم قضا کرد
گفتی دم عیسی وکف موسویش بود
با هر که سخن گفت و بهر جا که سخا کرد
این مرحمت از عید نیاید که خدا کرد
زین عید بهر جا که عزا بود طرب شد
گر روزه بهر جا که طرب بود عزا کرد
ازروزه بتر موذن گلدسته جامع
کو خویش به بلبل مثل از حسن صدا کرد
گه شد به نشا بور و فروخواند بکابل
گه رفت بمنصوری و آهنگ نوا کرد
زین قصه که جز غصه نزاید همه بگذر
این روزه ستم که بر دلبر ما کرد
آن ترک که بر جانب کس روی نیاورد
در صف جماعت بهمه خلق قفا کرد
هر ذکر که اندر رمضان باید وشعبان
این را به ادا خواند و مر آنرا به قضا کرد
یاقوت لبی را که به از خاتم جم بود
از روزه گرفتن بتر از کاهربا کرد
لیکن زشب غره چو شد غره دگر بار
بنیاد صفا ترک جفا درک وفا کرد
آن ترک که برهستی ما دست برا فشاند
بازآمد و از مستی خود فتنه بپا کرد
باری سخن از روزه خوران ماند عبث ماند
کاین طایفه را فعل بد اولی بهجا کرد
هرمسجدی از روزه خور آنقدر کدر بود
کز نسبت او کعبه زخود سلب صفا کرد
این گفت بطعنه که مرا جوع بقا برد
آن گفت به تسخر که مرا روزه فنا کرد
این بدره بدان شاهد بشکسته کله داد
آن خدعه بدین زاهد نابسته قبا کرد
این زد بسحر نی که حکیمیم چنین گفت
آن خورد بشب می که طبیبیم و دوا کرد
مردود طوایف من بد نام برندی
کافلاکم از این جمله جدا دید سوا کرد
نه شیخ دهد پندم و نه شوخ نهد بند
گویند که بایست حذر از شعرا کرد
زین مرحله دورند که شد با همه نزدیک
هرکس بشهنشاه دعا گفت و ثنا کرد
همپایه خلد است هر آن ملک که آراست
همسایه چرخ است هر آن دژ که بنا کرد
هر جا که جهان بیخ ستم داشت زجا کند
یعنی بجهان آنچه که او کرد بجا کرد
گرد ره او را فلکش سرمه خور ساخت
خاک دراو را ملکش قبله نما کرد
هم منت تیغش بگه رزم قدر برد
هم خدمت کلکش بگه بزم قضا کرد
گفتی دم عیسی وکف موسویش بود
با هر که سخن گفت و بهر جا که سخا کرد
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۳۷ - وله
ای چهره و لعل تو یکی نور و یکی نار
از نور توام آذر و از نار تو آزار
رخسار تو نوریست که هی نار دهد بر
لبهای تو ناریست که هی نور دهد بار
ای خط تو چون مور ولی مور دل آشوب
وی زلف تو چون مار ولی مار تن او بار
از مار تو نالان و ضعیفم همه چون مور
وز مور تو پیچان و ذلیلم همه چون مار
تا حسن تو گشته چو صمد شهره به اسلام
تا نقش تو کرده چو صنم جلوه به کفار
زُنار گروهی شده از شوق تو تسبیح
تسبیح فریقی شده از عشق تو زنار
عیسی برد ار علت و بیضا کند ار گرم
لعل و رخت اینگونه نباشد به کردار
بیضا است عذار تو و زلفین تو لرزان
عیسی است لبان تو و چشمان تو بیمار
سبز است اگر سرو و سپید است اگر ماه
در قد تو و خد تو بر عکس بود کار
پرسیم بود سرو تو زان جسم چو زیبق
پر سبزه بود ماه تو زان خط چو زنگار
معروف بود روی تو بر لاله خود روی
موصوف بود موی تو بر نافه تاتار
گر روی تو شد لاله مرا از چه به دل داغ
ور موی تو شد نافه مرا از چه جهان تار
گیرم که بود چشم تو نخجیر به آئین
گیرم که بود زلف تو زنجیر به هنجار
گر چشم تو نخجیر منم از چه رمیده
ور زلف تو زنجیر منم ازچه گرفتار
از روی توام در رزم دهم پشت به میدان
بی پشت تو در بزم نهم روی به دیوار
از روی توام بیم و به پشت توام امید
ادبار تو اقبالم و اقبال تو ادبار
صد قوم ز جمعیت خالت به دلی ریش
صد خیل ز سرمستی چشمت به تنی زار
گر حال تو شد جمع چه تاوان به پریشان
ور چشم تو شد مست چه تقصیر به هشیار
شیرینی و شوری ز نمک خیزد و شکر
وز این دو لب و روی تو شد مختلف آثار
روی نمکینت همه ترش است به جلوه
لعل شکرینت همه تلخ است به گفتار
ابریست دو زلفت که از او دیده من تر
برقیست دو چهرت که از او کلبه من تار
گر زلف تو شد ابر منم از چه مطر ریز
ور چهر تو شد برق منم از چه شرر بار
تا چند کنی فخر ز ابرو به مه نو
کاین دعوی کم را نسزد شبهه بسیار
ابروی تو به از مه نو لیک مه نو
شرمنده ز نعل قرس قدوه ابرار
نو باوه عبدالعلی راد محمد
مستوفی ملک ملک و زبده احرار
آن صدر قدر قدر که صد همچو مه و بدر
یمن قدم و یسر کفش راست پرستار
حشوی ز برات وی و آفاق گرانسنگ
فردی ز سیاق وی و کونین سبکبار
لوحیست به نزد قلمش قرصه خورشید
فرشیست به زیر قدمش گنبد دوار
خلاق فلک راست کهین بنده مجبور
مخلوق زمین راست مهین خواجه مختار
ای مصدر انعام و تکلف که نباشد
در صورت جمع تو به جز خرج پدیدار
شد مفرده دفتر اسهام حوادث
از عدل تو من ذلک افنای ستمکار
فهرست سدادی تو از آن فکرت نقاد
عنوان صلاحی تو ازآن طبع هشیوار
درهندسه حفظ تو اشکال ریاضی
چون نقش صور بر فلک آینه کردار
بر خوان تو همرنگ چه مملوک و چه مالک
با برتو همسنگ چه قطمیر و چه قنطار
خود یزد چه باشد نبود گر چو تواش میر
خود چیست صدف گر ندهد لؤلؤ شهوار
میرا تو گهرسنج و خردمندی و دانی
کامروز چو جیحون نزند کس دم از اشعار
لیکن من از این نام ندیدم به جز از ننگ
چون بخت بخوابد چه کند دیده بیدار
تا بر ز بر قامت ترکان شکر لب
شیرین بود آن پشت به خم طره طراّر
احباب تو بر تخت نعم باد سرافراز
اعدای تو از دار نقم باد نگونسار
از نور توام آذر و از نار تو آزار
رخسار تو نوریست که هی نار دهد بر
لبهای تو ناریست که هی نور دهد بار
ای خط تو چون مور ولی مور دل آشوب
وی زلف تو چون مار ولی مار تن او بار
از مار تو نالان و ضعیفم همه چون مور
وز مور تو پیچان و ذلیلم همه چون مار
تا حسن تو گشته چو صمد شهره به اسلام
تا نقش تو کرده چو صنم جلوه به کفار
زُنار گروهی شده از شوق تو تسبیح
تسبیح فریقی شده از عشق تو زنار
عیسی برد ار علت و بیضا کند ار گرم
لعل و رخت اینگونه نباشد به کردار
بیضا است عذار تو و زلفین تو لرزان
عیسی است لبان تو و چشمان تو بیمار
سبز است اگر سرو و سپید است اگر ماه
در قد تو و خد تو بر عکس بود کار
پرسیم بود سرو تو زان جسم چو زیبق
پر سبزه بود ماه تو زان خط چو زنگار
معروف بود روی تو بر لاله خود روی
موصوف بود موی تو بر نافه تاتار
گر روی تو شد لاله مرا از چه به دل داغ
ور موی تو شد نافه مرا از چه جهان تار
گیرم که بود چشم تو نخجیر به آئین
گیرم که بود زلف تو زنجیر به هنجار
گر چشم تو نخجیر منم از چه رمیده
ور زلف تو زنجیر منم ازچه گرفتار
از روی توام در رزم دهم پشت به میدان
بی پشت تو در بزم نهم روی به دیوار
از روی توام بیم و به پشت توام امید
ادبار تو اقبالم و اقبال تو ادبار
صد قوم ز جمعیت خالت به دلی ریش
صد خیل ز سرمستی چشمت به تنی زار
گر حال تو شد جمع چه تاوان به پریشان
ور چشم تو شد مست چه تقصیر به هشیار
شیرینی و شوری ز نمک خیزد و شکر
وز این دو لب و روی تو شد مختلف آثار
روی نمکینت همه ترش است به جلوه
لعل شکرینت همه تلخ است به گفتار
ابریست دو زلفت که از او دیده من تر
برقیست دو چهرت که از او کلبه من تار
گر زلف تو شد ابر منم از چه مطر ریز
ور چهر تو شد برق منم از چه شرر بار
تا چند کنی فخر ز ابرو به مه نو
کاین دعوی کم را نسزد شبهه بسیار
ابروی تو به از مه نو لیک مه نو
شرمنده ز نعل قرس قدوه ابرار
نو باوه عبدالعلی راد محمد
مستوفی ملک ملک و زبده احرار
آن صدر قدر قدر که صد همچو مه و بدر
یمن قدم و یسر کفش راست پرستار
حشوی ز برات وی و آفاق گرانسنگ
فردی ز سیاق وی و کونین سبکبار
لوحیست به نزد قلمش قرصه خورشید
فرشیست به زیر قدمش گنبد دوار
خلاق فلک راست کهین بنده مجبور
مخلوق زمین راست مهین خواجه مختار
ای مصدر انعام و تکلف که نباشد
در صورت جمع تو به جز خرج پدیدار
شد مفرده دفتر اسهام حوادث
از عدل تو من ذلک افنای ستمکار
فهرست سدادی تو از آن فکرت نقاد
عنوان صلاحی تو ازآن طبع هشیوار
درهندسه حفظ تو اشکال ریاضی
چون نقش صور بر فلک آینه کردار
بر خوان تو همرنگ چه مملوک و چه مالک
با برتو همسنگ چه قطمیر و چه قنطار
خود یزد چه باشد نبود گر چو تواش میر
خود چیست صدف گر ندهد لؤلؤ شهوار
میرا تو گهرسنج و خردمندی و دانی
کامروز چو جیحون نزند کس دم از اشعار
لیکن من از این نام ندیدم به جز از ننگ
چون بخت بخوابد چه کند دیده بیدار
تا بر ز بر قامت ترکان شکر لب
شیرین بود آن پشت به خم طره طراّر
احباب تو بر تخت نعم باد سرافراز
اعدای تو از دار نقم باد نگونسار
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵۱ - وله
طالع بودت اختر حسن از رخ ساطع
خوش آنکه بتابد بوی این اختر طالع
تیغ خم ابروی تو برهان نکوئی است
لیکن ز فسون آمده برهان تو قاطع
طوبی برافراخته بالای تو رسوا
حورا برافروخته سیمای تو ضایع
شش سوره مابسته بیکغمزه دوچشمت
زانگونه که خامس نشناسیم ز رابع
جز بوس وکنار از تو مرا نیست توقع
ای خواجه بیا مگذر ازین بنده قانع
تنها دل من نیست مریض ازغم عشقت
دیریست که هست این مرض اندر همه شایع
هرکس بودش ذوق طبیعی بتو شیداست
جانا نتوان ذوق زدودن زطبایع
کویت زصفا کعبه رندان خوانق
رویت زبها قبله شیخان صوامع
وصفی زقدت رقص درآورده بقایل
حرفی زلبت هوش ربوده است زسامع
درطره فتان تو آن چهره تا بان
برقی است که در تیره لیالی شده لامع
چشم از طمع دیدن تو یکسره دریاست
تا خود چه بلاخیزد از این مردم طامع
هر حلقه از موی تو ظلمات عجایب
هر جلوه از روی تو مرات بدایع
ای ترک جوانیم زکف رفت بده می
کاین رنج هرم کنج خمش آمده قامع
جز کدیه نبد هدیه ام از مدح شرایف
جز غصه نشد حصه ام از قدح و ضایع
نه عام کند فهم ظرافت زخرافت
نه خاص دهد فرق مطالع ز مقاطع
از بخل ز شعر ترم آرند تنفر
چون زاهدک خشک که از مسکر مایع
گشتم باقالیم و بجزپور معاون
کس نی بغم اهل کمالات و صنایع
ختم الادبا بدر هدی صدر افاخم
کهف الامرا دفع فجا رفع فجایع
هر توده از دوده اوکحل بصایر
هر چامه از خامه او در مسامع
عزمش شود ار شامل برمدت ماضی
فی الحال سبق گیرد از ایام مضارع
سوی قلمش روی نهد دولت و ملت
زانگونه که زی دایه گرایندر ضایع
ای آنکه بود مایل امرت فلک پیر
آنقدر که بر شوی جوان میل ضجایع
امجادز تو مبتشر اندر بارائک
اجداد بتو مفتخر اندر بمضاجع
ابذال یمیمن تو بحدیست که عدش
مخصوص یساراست گه عقد اصابع
از شوشتری کلک همایون توگردید
پر شور نهاوند و صفاهان و توابع
خوش آنکه بتابد بوی این اختر طالع
تیغ خم ابروی تو برهان نکوئی است
لیکن ز فسون آمده برهان تو قاطع
طوبی برافراخته بالای تو رسوا
حورا برافروخته سیمای تو ضایع
شش سوره مابسته بیکغمزه دوچشمت
زانگونه که خامس نشناسیم ز رابع
جز بوس وکنار از تو مرا نیست توقع
ای خواجه بیا مگذر ازین بنده قانع
تنها دل من نیست مریض ازغم عشقت
دیریست که هست این مرض اندر همه شایع
هرکس بودش ذوق طبیعی بتو شیداست
جانا نتوان ذوق زدودن زطبایع
کویت زصفا کعبه رندان خوانق
رویت زبها قبله شیخان صوامع
وصفی زقدت رقص درآورده بقایل
حرفی زلبت هوش ربوده است زسامع
درطره فتان تو آن چهره تا بان
برقی است که در تیره لیالی شده لامع
چشم از طمع دیدن تو یکسره دریاست
تا خود چه بلاخیزد از این مردم طامع
هر حلقه از موی تو ظلمات عجایب
هر جلوه از روی تو مرات بدایع
ای ترک جوانیم زکف رفت بده می
کاین رنج هرم کنج خمش آمده قامع
جز کدیه نبد هدیه ام از مدح شرایف
جز غصه نشد حصه ام از قدح و ضایع
نه عام کند فهم ظرافت زخرافت
نه خاص دهد فرق مطالع ز مقاطع
از بخل ز شعر ترم آرند تنفر
چون زاهدک خشک که از مسکر مایع
گشتم باقالیم و بجزپور معاون
کس نی بغم اهل کمالات و صنایع
ختم الادبا بدر هدی صدر افاخم
کهف الامرا دفع فجا رفع فجایع
هر توده از دوده اوکحل بصایر
هر چامه از خامه او در مسامع
عزمش شود ار شامل برمدت ماضی
فی الحال سبق گیرد از ایام مضارع
سوی قلمش روی نهد دولت و ملت
زانگونه که زی دایه گرایندر ضایع
ای آنکه بود مایل امرت فلک پیر
آنقدر که بر شوی جوان میل ضجایع
امجادز تو مبتشر اندر بارائک
اجداد بتو مفتخر اندر بمضاجع
ابذال یمیمن تو بحدیست که عدش
مخصوص یساراست گه عقد اصابع
از شوشتری کلک همایون توگردید
پر شور نهاوند و صفاهان و توابع
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵۲ - وله
از کنز نهانیست کنون کعبه مشرف
کز اوست عیان سر فاجببت ان اعرف
زین کنز خفی طنز جلی زد بفلک ارض
کش خاک بشد پاک چو افلاک مشرف
ذرات بکرات چو افواج که از حاج
بستند وگشادند پی طوف حرم صف
عقل آمد و لبیک زنان حلقه بدرازد
تا چون بود احباب ورا باز مکلف
جهل آمد و والعفو کنان رخ به صفا سود
تا چون شود اعدای ورا باز مولف
رضوان زجنان محرم بر رحمت وی شد
کش خلقتی از قدرت او بود موصف
مالک زسقرطایف بر رحمت اوگشت
کش فطرتی از حکمت او بود موظف
لوح و قلم و نور و ظلم عالم و آدم
ایثار ورا نقد روان داشته برکف
شاه همه او بود و چو او پرده برافکند
هر ذره برش بنده صفت گشته موقف
ارواح مکرم چو مصابیح سحرگاه
شد بارخ او قالبی از نور مجوف
گر حشمت او بانگ نزد بر رخ اشیا
نی ارض مسطح بدونی چرخ مسقف
شد بنت اسد ام اسد زین خلف الصدق
نی برج اسد گشت ازین مهر مخلف
هم داد خبر زآنچه حکم بود در انجیل
هم خواند ز بر آنچه سور بود به مصحف
هی مام درون سوی قماطش چو مکان داد
بگسیخت قماط و سوی حق برد فرا کف
دستی نتوان بست که دل داد بموسی
از مژده ما فی یدک الایمن تلقف
نگشود نظر جز برخ احمد مختار
کانهم همه او بود و جز او بود مزخرف
ای مظهر یزدان که پس از جلوه ذاتت
لوح آمده در زمزمه القلم جف
ما قدر مصاحف ز تو دانیم و عجب نیست
باید که معرف بود اجلی زمعرف
در راه خدا تا نشدی راکب دلدل
نشناخت کسی مرتبه راکب رفرف
شیطان بگه جوشش فضل تو مرجی
آدم بگه کوشش عدل تو مخوف
جز عشق تو هرشیوه آراسته معکوس
جز مهر تو هر مذهب بگزیده محرف
روی تو ارم را بود از جلوه مصدق
کوی تو حرم را بود از رتبه مطوف
هرکس که بذیل شرف و مجد توزد چنگ
چون داور ما شد بجهان امجد و اشرف
جان و دل ظل ملک عصر براهیم
کش نام خلیل است و خود از نام مصحف
آن میر که تا کاخ منی یافت از او زیب
بگذاشت قضا حکم قدر را همه بر رف
با عاطفتش کاه سبک کوه موقر
بی تقویتش کوه گران کاه مخفف
در بزم چو ابریست که افکنده بدل جوش
دررزم چو بحریست که آورده بلب کف
مستوثق بر بینش او هر چه مدون
مستانس بر دانش او آنچه مولف
ای آنکه خیال و سخن و بذل تو ز ایزد
همواره صحیح است و مثالست و مضاعف
فردوس بر خلق روان بخش تو بی نم
دوزخ بر شمشیر جهانگیر تو بی تف
درگوش و بدست تو غوکوس و سر خصم
ماند همه بر ناله رود و بط قرقف
پشتی که نگردیده دو تا پیش تو چون چنگ
نه دایره چرخ قفایش زده چون دف
پنهان بشکوه تو همی فر سلیمان
پیدا زمقال توهمی حکمت آصف
فرسوده بیانت ورق علم ز بقراط
بر بوده روانت سبق حلم ز احنف
ازتو چه گرو میبرد ار خصم نهددام
برمه چه زیان آورد ار کلب کند عف
تا دامن اجلال خداوند تعالی است
زآلایش فکر عقلا انزه والطف
کام نعم یار تو ز اقبال مرطب
مغز امل خصم تو زادبار مجفف
کز اوست عیان سر فاجببت ان اعرف
زین کنز خفی طنز جلی زد بفلک ارض
کش خاک بشد پاک چو افلاک مشرف
ذرات بکرات چو افواج که از حاج
بستند وگشادند پی طوف حرم صف
عقل آمد و لبیک زنان حلقه بدرازد
تا چون بود احباب ورا باز مکلف
جهل آمد و والعفو کنان رخ به صفا سود
تا چون شود اعدای ورا باز مولف
رضوان زجنان محرم بر رحمت وی شد
کش خلقتی از قدرت او بود موصف
مالک زسقرطایف بر رحمت اوگشت
کش فطرتی از حکمت او بود موظف
لوح و قلم و نور و ظلم عالم و آدم
ایثار ورا نقد روان داشته برکف
شاه همه او بود و چو او پرده برافکند
هر ذره برش بنده صفت گشته موقف
ارواح مکرم چو مصابیح سحرگاه
شد بارخ او قالبی از نور مجوف
گر حشمت او بانگ نزد بر رخ اشیا
نی ارض مسطح بدونی چرخ مسقف
شد بنت اسد ام اسد زین خلف الصدق
نی برج اسد گشت ازین مهر مخلف
هم داد خبر زآنچه حکم بود در انجیل
هم خواند ز بر آنچه سور بود به مصحف
هی مام درون سوی قماطش چو مکان داد
بگسیخت قماط و سوی حق برد فرا کف
دستی نتوان بست که دل داد بموسی
از مژده ما فی یدک الایمن تلقف
نگشود نظر جز برخ احمد مختار
کانهم همه او بود و جز او بود مزخرف
ای مظهر یزدان که پس از جلوه ذاتت
لوح آمده در زمزمه القلم جف
ما قدر مصاحف ز تو دانیم و عجب نیست
باید که معرف بود اجلی زمعرف
در راه خدا تا نشدی راکب دلدل
نشناخت کسی مرتبه راکب رفرف
شیطان بگه جوشش فضل تو مرجی
آدم بگه کوشش عدل تو مخوف
جز عشق تو هرشیوه آراسته معکوس
جز مهر تو هر مذهب بگزیده محرف
روی تو ارم را بود از جلوه مصدق
کوی تو حرم را بود از رتبه مطوف
هرکس که بذیل شرف و مجد توزد چنگ
چون داور ما شد بجهان امجد و اشرف
جان و دل ظل ملک عصر براهیم
کش نام خلیل است و خود از نام مصحف
آن میر که تا کاخ منی یافت از او زیب
بگذاشت قضا حکم قدر را همه بر رف
با عاطفتش کاه سبک کوه موقر
بی تقویتش کوه گران کاه مخفف
در بزم چو ابریست که افکنده بدل جوش
دررزم چو بحریست که آورده بلب کف
مستوثق بر بینش او هر چه مدون
مستانس بر دانش او آنچه مولف
ای آنکه خیال و سخن و بذل تو ز ایزد
همواره صحیح است و مثالست و مضاعف
فردوس بر خلق روان بخش تو بی نم
دوزخ بر شمشیر جهانگیر تو بی تف
درگوش و بدست تو غوکوس و سر خصم
ماند همه بر ناله رود و بط قرقف
پشتی که نگردیده دو تا پیش تو چون چنگ
نه دایره چرخ قفایش زده چون دف
پنهان بشکوه تو همی فر سلیمان
پیدا زمقال توهمی حکمت آصف
فرسوده بیانت ورق علم ز بقراط
بر بوده روانت سبق حلم ز احنف
ازتو چه گرو میبرد ار خصم نهددام
برمه چه زیان آورد ار کلب کند عف
تا دامن اجلال خداوند تعالی است
زآلایش فکر عقلا انزه والطف
کام نعم یار تو ز اقبال مرطب
مغز امل خصم تو زادبار مجفف
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۶۱ - وله
ماه رمضان تافت از این بر شده طارم
شاهد بتالم شد و زاهد به تنعم
هم شیخ سرافراخت بگردون زتعیش
هم شوخ جبین سود بغبرا زتالم
زین جمله بترگرمی ایام ولیالیست
کافتاده بهر جسم چوآتش که بهیزم
قلزم شده از تف هوا خشک چو هامون
هامون زده از تابش خورموج چو قلزم
خلق از اثر روزه این فصل چنان مات
کز اصل ندانند تشکر زتظلم
ناید زدو صد رنج یتیمی بتباکی
ناید بدو صد گنج لئیمی به تبسم
مردم نروند ار زپی خوردن روزه
امسال رود روزه پی خوردن مردم
ای ترک من ای زهره وش باخته زهره
کز روزه بود ماه تو چون محترق انجم
فکری زپی چاره صوم است مرا پیش
گر زآنکه برکس نکنی هیچ تکلم
این ماه بشب می نتوان خورد ولیکن
در صبح توان خورد بلاترس و توهم
زیرا که خلایق همه را صبح برد خواب
دارند به بیداری شبها چو تصمم
گر شام بهر ناحیه خیلی است هویدا
در صبح بهر زاویه صد خیل شود گم
نه شحنه در آید برواقت که بتاخیر
نه شیخ درآید به وثاقت که مهاقم
با خاطر آسوده بزن جام صبوحی
کآفاق مبراست ز تشویش تهاجم
تا چاشت نیابی تنی از خلق بکشور
گر توسنت اندر طلب کس فکند سم
آنگه بکبابت شکنم صولت ناهار
وز سر برمت جوش بدان جوش سرخم
پس تخت گذاریم و بخوابیم بر آن مست
ما و تو بدانسان که بگردون مه و کژدم
زین بیش نباشد که ببینند گرم قوم
بر ضعف روانم همه آرند ترحم
خود نیست خبرشان که چو بخت خوش سرتیپ
عیشم بوفور است و نشاطم بتراکم
نعلی است مه از ابرش او واشده از پی
گوئیست خور از اشقرا و نازده بردم
افلاک دهد بوسه ورا برطرف ذیل
ابحار برد سجده ورا بر شرف کم
ای فخر اقالیم که بر درگهت از بیم
بردوش کشد چرخ زتو بار تحکم
اقبال تو و دور فلک راست توافق
اجلال تو و ملک جهانراست تلازم
فرت چو نیاورد فرو سر بدو گیتی
از شوکت خود ساخت بنا عالم سوم
تا عقل ده و چرخ نه و خلد بود هشت
شش دانک وثاق تو بر از طارم هفتم
شاهد بتالم شد و زاهد به تنعم
هم شیخ سرافراخت بگردون زتعیش
هم شوخ جبین سود بغبرا زتالم
زین جمله بترگرمی ایام ولیالیست
کافتاده بهر جسم چوآتش که بهیزم
قلزم شده از تف هوا خشک چو هامون
هامون زده از تابش خورموج چو قلزم
خلق از اثر روزه این فصل چنان مات
کز اصل ندانند تشکر زتظلم
ناید زدو صد رنج یتیمی بتباکی
ناید بدو صد گنج لئیمی به تبسم
مردم نروند ار زپی خوردن روزه
امسال رود روزه پی خوردن مردم
ای ترک من ای زهره وش باخته زهره
کز روزه بود ماه تو چون محترق انجم
فکری زپی چاره صوم است مرا پیش
گر زآنکه برکس نکنی هیچ تکلم
این ماه بشب می نتوان خورد ولیکن
در صبح توان خورد بلاترس و توهم
زیرا که خلایق همه را صبح برد خواب
دارند به بیداری شبها چو تصمم
گر شام بهر ناحیه خیلی است هویدا
در صبح بهر زاویه صد خیل شود گم
نه شحنه در آید برواقت که بتاخیر
نه شیخ درآید به وثاقت که مهاقم
با خاطر آسوده بزن جام صبوحی
کآفاق مبراست ز تشویش تهاجم
تا چاشت نیابی تنی از خلق بکشور
گر توسنت اندر طلب کس فکند سم
آنگه بکبابت شکنم صولت ناهار
وز سر برمت جوش بدان جوش سرخم
پس تخت گذاریم و بخوابیم بر آن مست
ما و تو بدانسان که بگردون مه و کژدم
زین بیش نباشد که ببینند گرم قوم
بر ضعف روانم همه آرند ترحم
خود نیست خبرشان که چو بخت خوش سرتیپ
عیشم بوفور است و نشاطم بتراکم
نعلی است مه از ابرش او واشده از پی
گوئیست خور از اشقرا و نازده بردم
افلاک دهد بوسه ورا برطرف ذیل
ابحار برد سجده ورا بر شرف کم
ای فخر اقالیم که بر درگهت از بیم
بردوش کشد چرخ زتو بار تحکم
اقبال تو و دور فلک راست توافق
اجلال تو و ملک جهانراست تلازم
فرت چو نیاورد فرو سر بدو گیتی
از شوکت خود ساخت بنا عالم سوم
تا عقل ده و چرخ نه و خلد بود هشت
شش دانک وثاق تو بر از طارم هفتم
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۸۴ - درمنقب ذات کبریائی صفات علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیه والثناء
خورشید گریزان بودت در خم گیسو
زین حلقه بدان حلقه وزین سوی بدان سو
گوئی به پناه آمده در نزد تو خورشید
زین دست به دامان شدنش با خم گیسو
زلفین تو با لعل تو اینگونه که شد رام
مانا که خریدار شکر آمده هندو
و اندر عوض شکر تو زآن خط وزآن خال
سوسن ببغل دارد و ناقه بترازو
چشمت بچه ماند بیکی مردم بیمار
کز ضعف فرو خفته در آن دامن ابرو
زلفت بطبابت شد وزد سرمه اش ازمشک
بیماریش افزود زناسازی دارو
رخساره ز من تابی غافل که بخوبی
خود نیست قفایت کم ازین عارض نیکو
رخشنده بود روشنی روی تو از پشت
تابنده بود نازکی پشت تو از رو
بر هرلب جوئی که بگلشن بنشینی
از عشق تو آب ایستد و نگذرد از جو
گر نقش رخ و زلف تو در باغ نگارند
از گل بپرد رنگ وزسنبل برود بو
گویند که دیوانه بفردوس نباشد
آنان که ندیدند برخساره تو مو
از روی تو جنت بود آراسته ترکی
وز موی تو دیوانه ترار یافت شود کو
چشمان تو آهوست ولی مژه اش از شیر
سر پنجه بدزدید بنیرنگ و بنیرو
گر آهوی چشمان تو شد دزد چه پروا
تا پادشه طوس بود ضامن آهو
آن قبله هشتم که به بستان جلالش
کمتر زترنجی بود این گنبد نه تو
او مقصد حق آمد و حق مقصد او گشت
برسنت الجنس مع الجنس یمیلو
او را نتوان یافت بجز در بر یزدان
یزدان نتوان دید بجز در برخ او
کاخش همه با ساحت قدس آمده همدوش
کویش همه با عرش الهی زده پهلو
گو مهر میفروز رخ ازچرخ در آن کاخ
گو حور میفراز قد از خلد در آن کو
هر توده ازگرد رهش گنبد مینا
هر ذره از خاک درش روضه مینو
در سینه یک لؤلؤ صد لجه دهد جای
بی کاستن لجه و افزودن لؤلؤ
ای آیت وحدت که بود مهر تو منظور
از مصحف و از حکم الی الله انیبو
درکعبه پی دیدن چهر تو روا رو
در دیر بورزیدن مهر تو هیاهو
نسرشت گل آدم اگر دست توتا حال
در ملک عدم بود نشسته بدو زانو
از شوکت یکموی تو موسی خبر ارداشت
صد بار روان باخت نگشته ارنی گو
عفریت زند پنجه زحشمت بسلیمان
بندد اگر از نامه تعویذ ببازو
با لعل روان بخش تو انفاس مسیحا
ماند تن بیجان چو بر معجزه جادو
اندر چمن فیض تو کارایش هستی است
ارواح رسل در شمر سبزه خود رو
اوصاف تو و عشق تو ایشاه فکنده است
تاج الشعرا را بدرنگ و بتکاپو
در باز پذیرفتن این تازه چکامه
من منک استوثق من طولک ارجو
نشگفت گرین چامه زمستی رود از دست
اصغا کند ار میر فلک قدر ملک خو
پور عضدالدوله ملک زاده محمد
کز سیف و قلم جمله ظفرمند و هنرجو
کان گهر و دستش توران و تهمتن
ملک سخن و کلکش بغداد و هلاکو
گفتم چو سکندر بود ار بود سکندر
با رهبری خضر و بادراک ارسطو
چون حلقه به نی حصن عدو را کند از جای
گرز آهن و پولاد کند باره و بارو
درکشور خصم از فزعش تا نگرد چشم
هر سو بچه بی پدر است وزن بی شو
ای اختر دولت که بآهنگ و بفرهنگ
مریخ بمیدانی و برجیس بمشکو
با خنجر تو وقعه چه از دیو چه ازدد
بالشکر تو قلعه چه ازسنگ چه از رو
گوئی بود اندرخم چوگان تو گردون
کز انجم رخشاست مرضع رخ آن گو
تا چهره و زلف بت طوطی خط عشاق
این بال حواصل بود آن پر پرستو
اقبال بتو رام چو سیمرغ بدستان
بخت تو بهرگام چو شهباز به تیهو
زین حلقه بدان حلقه وزین سوی بدان سو
گوئی به پناه آمده در نزد تو خورشید
زین دست به دامان شدنش با خم گیسو
زلفین تو با لعل تو اینگونه که شد رام
مانا که خریدار شکر آمده هندو
و اندر عوض شکر تو زآن خط وزآن خال
سوسن ببغل دارد و ناقه بترازو
چشمت بچه ماند بیکی مردم بیمار
کز ضعف فرو خفته در آن دامن ابرو
زلفت بطبابت شد وزد سرمه اش ازمشک
بیماریش افزود زناسازی دارو
رخساره ز من تابی غافل که بخوبی
خود نیست قفایت کم ازین عارض نیکو
رخشنده بود روشنی روی تو از پشت
تابنده بود نازکی پشت تو از رو
بر هرلب جوئی که بگلشن بنشینی
از عشق تو آب ایستد و نگذرد از جو
گر نقش رخ و زلف تو در باغ نگارند
از گل بپرد رنگ وزسنبل برود بو
گویند که دیوانه بفردوس نباشد
آنان که ندیدند برخساره تو مو
از روی تو جنت بود آراسته ترکی
وز موی تو دیوانه ترار یافت شود کو
چشمان تو آهوست ولی مژه اش از شیر
سر پنجه بدزدید بنیرنگ و بنیرو
گر آهوی چشمان تو شد دزد چه پروا
تا پادشه طوس بود ضامن آهو
آن قبله هشتم که به بستان جلالش
کمتر زترنجی بود این گنبد نه تو
او مقصد حق آمد و حق مقصد او گشت
برسنت الجنس مع الجنس یمیلو
او را نتوان یافت بجز در بر یزدان
یزدان نتوان دید بجز در برخ او
کاخش همه با ساحت قدس آمده همدوش
کویش همه با عرش الهی زده پهلو
گو مهر میفروز رخ ازچرخ در آن کاخ
گو حور میفراز قد از خلد در آن کو
هر توده ازگرد رهش گنبد مینا
هر ذره از خاک درش روضه مینو
در سینه یک لؤلؤ صد لجه دهد جای
بی کاستن لجه و افزودن لؤلؤ
ای آیت وحدت که بود مهر تو منظور
از مصحف و از حکم الی الله انیبو
درکعبه پی دیدن چهر تو روا رو
در دیر بورزیدن مهر تو هیاهو
نسرشت گل آدم اگر دست توتا حال
در ملک عدم بود نشسته بدو زانو
از شوکت یکموی تو موسی خبر ارداشت
صد بار روان باخت نگشته ارنی گو
عفریت زند پنجه زحشمت بسلیمان
بندد اگر از نامه تعویذ ببازو
با لعل روان بخش تو انفاس مسیحا
ماند تن بیجان چو بر معجزه جادو
اندر چمن فیض تو کارایش هستی است
ارواح رسل در شمر سبزه خود رو
اوصاف تو و عشق تو ایشاه فکنده است
تاج الشعرا را بدرنگ و بتکاپو
در باز پذیرفتن این تازه چکامه
من منک استوثق من طولک ارجو
نشگفت گرین چامه زمستی رود از دست
اصغا کند ار میر فلک قدر ملک خو
پور عضدالدوله ملک زاده محمد
کز سیف و قلم جمله ظفرمند و هنرجو
کان گهر و دستش توران و تهمتن
ملک سخن و کلکش بغداد و هلاکو
گفتم چو سکندر بود ار بود سکندر
با رهبری خضر و بادراک ارسطو
چون حلقه به نی حصن عدو را کند از جای
گرز آهن و پولاد کند باره و بارو
درکشور خصم از فزعش تا نگرد چشم
هر سو بچه بی پدر است وزن بی شو
ای اختر دولت که بآهنگ و بفرهنگ
مریخ بمیدانی و برجیس بمشکو
با خنجر تو وقعه چه از دیو چه ازدد
بالشکر تو قلعه چه ازسنگ چه از رو
گوئی بود اندرخم چوگان تو گردون
کز انجم رخشاست مرضع رخ آن گو
تا چهره و زلف بت طوطی خط عشاق
این بال حواصل بود آن پر پرستو
اقبال بتو رام چو سیمرغ بدستان
بخت تو بهرگام چو شهباز به تیهو
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۸۷ - وله
ای آنکه بقد تالی سرو چمنی تو
نی سرو چه باشد که سراپا سمنی تو
جان در بدنم نیست دمی کز تو شوم دور
ای سیم بدن ترک مگر جان منی تو
خواهد دوجهانت اگر از جان عجبی نیست
جان دو جهان رفته بیک پیرهنی تو
کی با تو کنم رای تماشای بساتین
کز چهره گلستان و بقد نارونی تو
وصف دهنت رالب من زهره ندارد
زآنرو که مرا لقمه بیش از دهنی تو
مردیکه ترا دید زن از خانه برون کرد
ای ترک پسر فتنه بر مرد و زنی تو
آنرا که سری هست بپای تو سپارد
ای دزد دل خلق عجب موتمنی تو
چون ارژنه شیری بر بایندگی دل
با آنکه رمنده چو غزال ختنی تو
در سخت دلی پنجه نهد پیش تو پولاد
با آنکه بسی نرم تر از یاسمنی تو
خیزی چو زجاکنده شود با تو یکی کوه
هان بارخ شیرین و فن کوهکنی تو
گر نیست سراپای ترا طبع سقنقور
پس چون بیکی جلوه علاج عننی تو
هرچندکه خواهی بجهان رخش تطاول
کاندر صف خوبان جهان تهمتنی تو
هوش از سر پیران بیکی غمزه ببردی
گر چه بلب آلوده هنوز از لبنی تو
بیتو نشود انجمی ساز ز رندان
گرچه به مژه غارت هر انجمنی تو
سالی نگهی جانب عشاق توانکرد
گیرم که برخساره سهیل یمنی تو
زینگونه که بر قد تو دلهاست هوا خواه
گوئی علم فتح امیر زمنی تو
سرتیپ عرب زیب عجم مظهر از جم
کش دور فلک گفت دویم ذوالیزنی تو
برکژی تیغش زقضا آمده مرقوم
کز بهر دل راست پسندان مجنی تو
بر راستی نیزه اش ازچرخ نبشته است
کز بهر کج اندیش مزاجان محنی تو
ای مصطفوی نام که از مرتضوی جام
سرمست شرافت زحسین و حسنی تو
زین یک گه میدان و از آن یک گه ایوان
دارنده بخت نو و رای کهنی تو
با آنکه گهر در کف تو باز نماند
کز جود ندانسته گهر را ثمنی تو
زین هر دو یگانه در شهوار بود صدق
گر گویمت از گنج گهر مختزنی تو
در حلقه اقران خود از فطرت شایان
یکمرده و صافی چو اویس قرنی تو
از بر به اصناف وزاحسان باشراف
بر روی زمین صاحب فخر (و) مننی تو
زآراستن خیر وز پیراستن شر
در زیر فلک مصدر فرض و سننی تو
در بزم چو با دست گهر بیزکنی جای
گوئی متموج شده بحر عدنی تو
بر رزم چو با تیغ شرر خیز کنی رای
گوئی متحرک شده جیش گشنی تو
از بسکه بکوی تو نعم ریخته برهم
برکنده بسی را سوی خود از وطنی تو
تا عالم پیداست ترا بخت جوان باد
کاسباب تن آسائی و دفع حزنی تو
نی سرو چه باشد که سراپا سمنی تو
جان در بدنم نیست دمی کز تو شوم دور
ای سیم بدن ترک مگر جان منی تو
خواهد دوجهانت اگر از جان عجبی نیست
جان دو جهان رفته بیک پیرهنی تو
کی با تو کنم رای تماشای بساتین
کز چهره گلستان و بقد نارونی تو
وصف دهنت رالب من زهره ندارد
زآنرو که مرا لقمه بیش از دهنی تو
مردیکه ترا دید زن از خانه برون کرد
ای ترک پسر فتنه بر مرد و زنی تو
آنرا که سری هست بپای تو سپارد
ای دزد دل خلق عجب موتمنی تو
چون ارژنه شیری بر بایندگی دل
با آنکه رمنده چو غزال ختنی تو
در سخت دلی پنجه نهد پیش تو پولاد
با آنکه بسی نرم تر از یاسمنی تو
خیزی چو زجاکنده شود با تو یکی کوه
هان بارخ شیرین و فن کوهکنی تو
گر نیست سراپای ترا طبع سقنقور
پس چون بیکی جلوه علاج عننی تو
هرچندکه خواهی بجهان رخش تطاول
کاندر صف خوبان جهان تهمتنی تو
هوش از سر پیران بیکی غمزه ببردی
گر چه بلب آلوده هنوز از لبنی تو
بیتو نشود انجمی ساز ز رندان
گرچه به مژه غارت هر انجمنی تو
سالی نگهی جانب عشاق توانکرد
گیرم که برخساره سهیل یمنی تو
زینگونه که بر قد تو دلهاست هوا خواه
گوئی علم فتح امیر زمنی تو
سرتیپ عرب زیب عجم مظهر از جم
کش دور فلک گفت دویم ذوالیزنی تو
برکژی تیغش زقضا آمده مرقوم
کز بهر دل راست پسندان مجنی تو
بر راستی نیزه اش ازچرخ نبشته است
کز بهر کج اندیش مزاجان محنی تو
ای مصطفوی نام که از مرتضوی جام
سرمست شرافت زحسین و حسنی تو
زین یک گه میدان و از آن یک گه ایوان
دارنده بخت نو و رای کهنی تو
با آنکه گهر در کف تو باز نماند
کز جود ندانسته گهر را ثمنی تو
زین هر دو یگانه در شهوار بود صدق
گر گویمت از گنج گهر مختزنی تو
در حلقه اقران خود از فطرت شایان
یکمرده و صافی چو اویس قرنی تو
از بر به اصناف وزاحسان باشراف
بر روی زمین صاحب فخر (و) مننی تو
زآراستن خیر وز پیراستن شر
در زیر فلک مصدر فرض و سننی تو
در بزم چو با دست گهر بیزکنی جای
گوئی متموج شده بحر عدنی تو
بر رزم چو با تیغ شرر خیز کنی رای
گوئی متحرک شده جیش گشنی تو
از بسکه بکوی تو نعم ریخته برهم
برکنده بسی را سوی خود از وطنی تو
تا عالم پیداست ترا بخت جوان باد
کاسباب تن آسائی و دفع حزنی تو
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۹۲ - وله
ای لعل روان بخش تو از آب بقابه
آن آب بقا نیز بکام دل ما به
زلفین تو چون پر غرابست ولیکن
این پر غرابیست که از فر همابه
ازخوی توام بیم و بروی توام امید
آری دل عاشق همه در خوف و رجابه
مویت مکن اینگونه گره بر زبر سر
کاین رهزن دلها بود و باز رها به
ما را چو بگیسوی تو کوتاه بود دست
پس گیسوی چون دام تو مادام رسا به
مشتم همه پرسیدم شد از ساق تو آری
آن پای بدست اولی این دست به پابه
رویت بصفا ماند و خالت بحجر لیک
خالت زحجر خوشتر و رویت زصفا به
بازر طلبم وصل تو نی زور که گفتند
خویشی بخوشی انسب و سودا برضا به
تا چند بیک بوسه تراود زتو صد بخل
ترکی چو تو ای سیمبر از اهل سخابه
رخسار تو برصنع خدا پاک دلیلی است
درعهد تو چشم همه برصنع خدا به
هم ساقی ایوانی و هم ساقه میدان
معشوق چو تو کام ده کام روا به
در بردن دل زلف شبه گون تو یکتاست
هرچند که بر ماه عذار تو دو تابه
چشمان تو بیمار و لبان تو شفابخش
وین طرفه که بیماریش از عین شفا به
خط تو گیاهی است که بر ماه دمیده است
لیکن بدل انگیختن از مهرگیا به
از لب همه تا ناف ترا بوسه توان زد
لیکن سخن اینجاست که هر چیز بجا به
یاد آیدت آنشب که بمهتاب زمستی
گفتی رخ من پیش تو یا ماه سما به
گفتم که بر عارض تو ماه سما چیست
بل چهر تو از مهر بدان فر و بها به
گفتی که شبی خوشتر از امشب نبود هیچ
گفتم که شب زلف تو کز مشک ختا به
گفتی بشهابست زنوک مژه ام رم
گفتم رمش از تیر امیر است وحیا به
کهف الامنا موتمن الملک که از وی
نادیده قدر برتر و نشنیده قضا به
در گوش وی از بسکه دلیر است بهیجا
از نای طرب دبدبه کوس وغا به
بی اسب همی تاخته در کین به سر خصم
پایش بزمین اسلم و دستش بهوا به
ناورد بدو ساخته گردد نه بلشکر
کابروش زتیغ اشهر و قدش زلوا به
با حزم وی از نیزه بود خامه نکوتر
چون در برموسی که زشمشیر عصا به
با خیل امم عقده گشائی است ورا کار
هان دادگر خیل امم عقده گشا به
از خاطر او بندگی کس نشود محو
هان مالک اقلیم خداوند وفا به
ای تازه بهار چمن جان که جهانرا
لطف و غضبت از اثر صیف و شتابه
خنگ تو صبا سیر و شکوه تو جم آثار
هان مسند جم بر زبر باد صبا به
حاجات بر آری بیک ایمان زابرو
ابرو اگر این است زمحراب دعا به
هر خون که برگ ریخته در راه تو اولی
هرسر که بتن گشته براه تو فدا به
گر جرم سها در کنف رای تو پوید
از قرصه خورشید شود جرم سها به
میرا زدر شاه مرا مهر تو زد راه
چون مهر تو شد راهزن از راهنما به
دیدم امنا را و رسیدم وزرا را
امروز مهین شخص تو از بهر ثنا به
تاج الامرائی تو و تاج الشعرا من
تاج الشعرا در برتاج الامرا به
تا آنکه بامضای دل ساده پرستان
معشوق سهی قامت و خورشید لقا به
تشریف شه و عید همایون به تو فرخ
وزاین دو روان و تنت از عز وعلا به
آن آب بقا نیز بکام دل ما به
زلفین تو چون پر غرابست ولیکن
این پر غرابیست که از فر همابه
ازخوی توام بیم و بروی توام امید
آری دل عاشق همه در خوف و رجابه
مویت مکن اینگونه گره بر زبر سر
کاین رهزن دلها بود و باز رها به
ما را چو بگیسوی تو کوتاه بود دست
پس گیسوی چون دام تو مادام رسا به
مشتم همه پرسیدم شد از ساق تو آری
آن پای بدست اولی این دست به پابه
رویت بصفا ماند و خالت بحجر لیک
خالت زحجر خوشتر و رویت زصفا به
بازر طلبم وصل تو نی زور که گفتند
خویشی بخوشی انسب و سودا برضا به
تا چند بیک بوسه تراود زتو صد بخل
ترکی چو تو ای سیمبر از اهل سخابه
رخسار تو برصنع خدا پاک دلیلی است
درعهد تو چشم همه برصنع خدا به
هم ساقی ایوانی و هم ساقه میدان
معشوق چو تو کام ده کام روا به
در بردن دل زلف شبه گون تو یکتاست
هرچند که بر ماه عذار تو دو تابه
چشمان تو بیمار و لبان تو شفابخش
وین طرفه که بیماریش از عین شفا به
خط تو گیاهی است که بر ماه دمیده است
لیکن بدل انگیختن از مهرگیا به
از لب همه تا ناف ترا بوسه توان زد
لیکن سخن اینجاست که هر چیز بجا به
یاد آیدت آنشب که بمهتاب زمستی
گفتی رخ من پیش تو یا ماه سما به
گفتم که بر عارض تو ماه سما چیست
بل چهر تو از مهر بدان فر و بها به
گفتی که شبی خوشتر از امشب نبود هیچ
گفتم که شب زلف تو کز مشک ختا به
گفتی بشهابست زنوک مژه ام رم
گفتم رمش از تیر امیر است وحیا به
کهف الامنا موتمن الملک که از وی
نادیده قدر برتر و نشنیده قضا به
در گوش وی از بسکه دلیر است بهیجا
از نای طرب دبدبه کوس وغا به
بی اسب همی تاخته در کین به سر خصم
پایش بزمین اسلم و دستش بهوا به
ناورد بدو ساخته گردد نه بلشکر
کابروش زتیغ اشهر و قدش زلوا به
با حزم وی از نیزه بود خامه نکوتر
چون در برموسی که زشمشیر عصا به
با خیل امم عقده گشائی است ورا کار
هان دادگر خیل امم عقده گشا به
از خاطر او بندگی کس نشود محو
هان مالک اقلیم خداوند وفا به
ای تازه بهار چمن جان که جهانرا
لطف و غضبت از اثر صیف و شتابه
خنگ تو صبا سیر و شکوه تو جم آثار
هان مسند جم بر زبر باد صبا به
حاجات بر آری بیک ایمان زابرو
ابرو اگر این است زمحراب دعا به
هر خون که برگ ریخته در راه تو اولی
هرسر که بتن گشته براه تو فدا به
گر جرم سها در کنف رای تو پوید
از قرصه خورشید شود جرم سها به
میرا زدر شاه مرا مهر تو زد راه
چون مهر تو شد راهزن از راهنما به
دیدم امنا را و رسیدم وزرا را
امروز مهین شخص تو از بهر ثنا به
تاج الامرائی تو و تاج الشعرا من
تاج الشعرا در برتاج الامرا به
تا آنکه بامضای دل ساده پرستان
معشوق سهی قامت و خورشید لقا به
تشریف شه و عید همایون به تو فرخ
وزاین دو روان و تنت از عز وعلا به
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۶ - در تهنیت مولود مسعود مرکز دایره اصطفا خاتم الانبیاء محمدمصطفی صلی الله علیه وآله
فرق دو جهان یافت زمیلاد نبی تاج
وز بانگ بلال طرب اندوه شد اخراج
رفت افسرکفر از فر اسلام بتاراج
ای ترک من ای زهره زهرات دهد باج
وی طره تو نافه گشای شب معراج
می ده که رسد موکب مولود محمد
ای پیش نکو چهره تو حور بهشتی
پوشد بستبرق رخش از خجلت زشتی
حسنت ارم مکی و فردوس کنشتی
طوبی زقدت وام کند پاک سرشتی
زان کوثر می آر مرا کشتی کشتی
کآفاق شد امروز به ازخلد مخلد
ای زاده نقره تنت از صافی عنصر
زنگار سلب حقه شنجرف تو پر در
گرد رهت اکسیر مس اهل تبحر
نبود برخ طلقی تو تاب تصور
حل گشت کنون عقده دین رو بتشکر
محلول زر انداز بسیماب معقد
از ساحت گلزار عیان جنت موعود
در حنجره مرغ نهان نغمه داود
شد مست مگر بلبل از این جلوه مقصود
کو قافیه از دست دهد در زدن رود
این بوی گل از چیست چنین فرخ و محمود
گر آب نخورده زخوی چهره احمد
ای امی داننده هر علم کماهی
در فقر الی الله زده ای سکه شاهی
فرقش زفر افسر لولاک مباهی
در عالم قدسش نبود نام تناهی
با آن همه تشریف عنایات الهی
در عالم تجرید چو او نیست مجرد
در جمع رسل مشتهر از سید مطلق
یعنی همه را هستی از او گشته محقق
در مزرعه قدرتش افلاک مطبق
کمتر بود اندر نظر از دانه جوزق
آن خواجه کونین که از بندگی حق
شد بندگیش مایه اجلال موبد
از آب بقا خضر زد آن رطل گرامی
گز خاک درش یافت خط پیره غلامی
در هیچ پیمبر ز برازنده مقامی
یارای نطق نیست در آن حضرت سامی
پر غیب و شهود از وی و این مردم عامی
تا زنده پی او بسوی گنبد و مرقد
ای آنکه زلال هممت گرد زلل شست
از تو گل توحید ز دلهای امم رست
بشمارم اگر واجبت این گفته بود سست
ورگویم ممکن لقب سعد نهم بست
تو درهمه عالم و عالم همه در تست
محمود بود ممکن و ذات تو بلا حد
وز بانگ بلال طرب اندوه شد اخراج
رفت افسرکفر از فر اسلام بتاراج
ای ترک من ای زهره زهرات دهد باج
وی طره تو نافه گشای شب معراج
می ده که رسد موکب مولود محمد
ای پیش نکو چهره تو حور بهشتی
پوشد بستبرق رخش از خجلت زشتی
حسنت ارم مکی و فردوس کنشتی
طوبی زقدت وام کند پاک سرشتی
زان کوثر می آر مرا کشتی کشتی
کآفاق شد امروز به ازخلد مخلد
ای زاده نقره تنت از صافی عنصر
زنگار سلب حقه شنجرف تو پر در
گرد رهت اکسیر مس اهل تبحر
نبود برخ طلقی تو تاب تصور
حل گشت کنون عقده دین رو بتشکر
محلول زر انداز بسیماب معقد
از ساحت گلزار عیان جنت موعود
در حنجره مرغ نهان نغمه داود
شد مست مگر بلبل از این جلوه مقصود
کو قافیه از دست دهد در زدن رود
این بوی گل از چیست چنین فرخ و محمود
گر آب نخورده زخوی چهره احمد
ای امی داننده هر علم کماهی
در فقر الی الله زده ای سکه شاهی
فرقش زفر افسر لولاک مباهی
در عالم قدسش نبود نام تناهی
با آن همه تشریف عنایات الهی
در عالم تجرید چو او نیست مجرد
در جمع رسل مشتهر از سید مطلق
یعنی همه را هستی از او گشته محقق
در مزرعه قدرتش افلاک مطبق
کمتر بود اندر نظر از دانه جوزق
آن خواجه کونین که از بندگی حق
شد بندگیش مایه اجلال موبد
از آب بقا خضر زد آن رطل گرامی
گز خاک درش یافت خط پیره غلامی
در هیچ پیمبر ز برازنده مقامی
یارای نطق نیست در آن حضرت سامی
پر غیب و شهود از وی و این مردم عامی
تا زنده پی او بسوی گنبد و مرقد
ای آنکه زلال هممت گرد زلل شست
از تو گل توحید ز دلهای امم رست
بشمارم اگر واجبت این گفته بود سست
ورگویم ممکن لقب سعد نهم بست
تو درهمه عالم و عالم همه در تست
محمود بود ممکن و ذات تو بلا حد