تعداد ۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفایی جندقی : غزلیات
شماره ۳۹۳ - مکن از برم جدایی به طریق بی وفایی
مکن از برم جدایی به طریق بی وفایی
که نیرزد آشنایی به کشاکش جدایی
به شکنجه و گزندت نکشم سر از کمندت
که گرم کشی به بندت به از آن که پر گشایی
چو اجل ز در درآید همه شادیم فزاید
به امید آنکه شاید دهد از غمم رهایی
تو و التزام دوری من و بند ناصبوری
تو و لعل عیسوی دم من و درد بی دوایی
سر ما ز خاک این در همه عمر کرده افسر
که گدایی تو خوشتر ز شکوه پادشایی
دمی ای ندیم بی غم بزن از نصیحتم دم
من و فسق عذر توام تو و عجب پارسایی
برو این غرور از سر بگذر و زود بگذر
که خود اعتذار بهتر ز عبادت ریایی
تو یکی به حال ما رس که نمانده جز توام کس
همه را به داوری بس تو خصوص بر صفایی
که نیرزد آشنایی به کشاکش جدایی
به شکنجه و گزندت نکشم سر از کمندت
که گرم کشی به بندت به از آن که پر گشایی
چو اجل ز در درآید همه شادیم فزاید
به امید آنکه شاید دهد از غمم رهایی
تو و التزام دوری من و بند ناصبوری
تو و لعل عیسوی دم من و درد بی دوایی
سر ما ز خاک این در همه عمر کرده افسر
که گدایی تو خوشتر ز شکوه پادشایی
دمی ای ندیم بی غم بزن از نصیحتم دم
من و فسق عذر توام تو و عجب پارسایی
برو این غرور از سر بگذر و زود بگذر
که خود اعتذار بهتر ز عبادت ریایی
تو یکی به حال ما رس که نمانده جز توام کس
همه را به داوری بس تو خصوص بر صفایی
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۲۵ - قلم از ازل ندانم چه نوشته بر سر من
قلم از ازل ندانم چه نوشته بر سر من
مگرم برای ماتم همه زاد مادر من
ای فلک ای فلک ای فلک داد
از دست جفای تو فریاد
به مصاف حق و باطل به خلاف حق گذاری
ز چه پاره پاره افتد بدن برادر من
به زمین ظلم کسوت ز سپهر خصم جامه
نه کفن به پیکر او نه نقاب بر سر من
به حضر ز تف وادی به سفر ز خیل ماتم
تب و تاب همدم وی غم و رنج یاور من
ز عناد دهر بی سر تن چاک قاسم او
ز فساد خصم بی تن سر پاک اکبر من
ز ستیزه های کیوان همه خاک بستر وی
ز زبانه های افغان همه دود معجر من
تن یاوران به یک سر، سر سروران به یکسو
چه مصیبت است یا رب که بسوزد اختر من
سوی کوفه ره سپارم به اسیری ای برادر
غم تست توشه ی تن سر تست رهبر من
ز ثبات جان مرا بس عجب است و این عجب تر
که در آتش جدایی نگداخت پیکر من
چو به بزم غم بسر شد ز تو دور باده خواران
کند آسمان را ز خون همه دوره ساغر من
مگر از لحد برآید پی دادخواهی ما
برسان صبا از این غم خبری به مادر من
غم قتل و رنج غارت لب خشک و چشم گریان
بنه ار یقین نداری قدمی برابر من
عجب است اگر نسوزد چو سپند از آتش جان
تن چاک چاک او را دل داغ پرور من
به عنایت شهیدان چه غم از گنه صفایی
که ولای اهل بیت است شفیع محشر من
مگرم برای ماتم همه زاد مادر من
ای فلک ای فلک ای فلک داد
از دست جفای تو فریاد
به مصاف حق و باطل به خلاف حق گذاری
ز چه پاره پاره افتد بدن برادر من
به زمین ظلم کسوت ز سپهر خصم جامه
نه کفن به پیکر او نه نقاب بر سر من
به حضر ز تف وادی به سفر ز خیل ماتم
تب و تاب همدم وی غم و رنج یاور من
ز عناد دهر بی سر تن چاک قاسم او
ز فساد خصم بی تن سر پاک اکبر من
ز ستیزه های کیوان همه خاک بستر وی
ز زبانه های افغان همه دود معجر من
تن یاوران به یک سر، سر سروران به یکسو
چه مصیبت است یا رب که بسوزد اختر من
سوی کوفه ره سپارم به اسیری ای برادر
غم تست توشه ی تن سر تست رهبر من
ز ثبات جان مرا بس عجب است و این عجب تر
که در آتش جدایی نگداخت پیکر من
چو به بزم غم بسر شد ز تو دور باده خواران
کند آسمان را ز خون همه دوره ساغر من
مگر از لحد برآید پی دادخواهی ما
برسان صبا از این غم خبری به مادر من
غم قتل و رنج غارت لب خشک و چشم گریان
بنه ار یقین نداری قدمی برابر من
عجب است اگر نسوزد چو سپند از آتش جان
تن چاک چاک او را دل داغ پرور من
به عنایت شهیدان چه غم از گنه صفایی
که ولای اهل بیت است شفیع محشر من
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۲۶ - به من ای صبا ز رحمت پدارنه یک نظر کن
به من ای صبا ز رحمت پدارنه یک نظر کن
نظری به چشم رأفت سوی طفل بی پدر کن
غم و سوز و درد و انده الم و گزند و زاری
تب و تاب و حسرتم را بشنو تمام و برکن
چو شدی ز سرگذشت دل دردمندم آگه
پس از آن به پای پویا سوی کربلا گذر کن
پدر و برادرم را بنشان و یک زمانی
ز زبان این ستمکش بنشین و قصه سر کن
مگر از سر ترحم برسد یکی به دادم
به نوا اخا اخا گو به فغان پدر پدر کن
بر هر یک از غم من سخنی بران مفصل
و گرش ملالت آرد بسرای و مختصر کن
ز ملالت احبا ز ملامت اعادی
به من آنچه رفته یکسر همه را از آن خبر کن
گهی اشک دیده ات را چو سحاب قطره زن جو
گهی آه سینه ات را چو شهاب شعله ور کن
ز فغان شعله پرور رخ چرخ چیره تاری
ز سرشک لجه پرور دل خاک تیره تر کن
به کمند هجر تا چند اسیر و بسته باشم
نگهی به حال این مرغ شکسته بال و پر کن
به شکنج غم گرفتار و به دام غصه تا کی
به نجاتم ای پدر دستی از آستین بدر کن
به مدینه تا خود از جان رمقی مراست در تن
سوی ای غریب رنجور ز کربلا سفرکن
به سرم گذار پایی و تفقدی به رحمت
ز من شکسته دل خسته روان خون جگر کن
چو شدند آن دوآگه، ز بیان حالم آن گه
قدمی به خیمگه نه، نفسی بلندتر کن
بر عمه ها و اعمام اسفی بسوز بر خوان
بر مام و خواهرانم گله ای به ناله سر کن
گهی از تن نزارم همه دست غم به سرزن
گهی از دل فگارم همه آه با اثر کن
همه جا خراب و ویران ز سرشک سیل پرور
همه را کباب و بریان ز فغان پر شرر کن
به جبین ز چشم حسرت همه آب ها بیفشان
ز زمین به دست ماتم همه خاک ها به سر کن
به فغان ره شکایت زن و چنگ در گریبان
غم این حدیث خونین بسرود جامه در کن
چو به عرض محشر آیند صف گناهکاران
به صفایی از تفضل ز دو دیده یک نظر کن
نظری به چشم رأفت سوی طفل بی پدر کن
غم و سوز و درد و انده الم و گزند و زاری
تب و تاب و حسرتم را بشنو تمام و برکن
چو شدی ز سرگذشت دل دردمندم آگه
پس از آن به پای پویا سوی کربلا گذر کن
پدر و برادرم را بنشان و یک زمانی
ز زبان این ستمکش بنشین و قصه سر کن
مگر از سر ترحم برسد یکی به دادم
به نوا اخا اخا گو به فغان پدر پدر کن
بر هر یک از غم من سخنی بران مفصل
و گرش ملالت آرد بسرای و مختصر کن
ز ملالت احبا ز ملامت اعادی
به من آنچه رفته یکسر همه را از آن خبر کن
گهی اشک دیده ات را چو سحاب قطره زن جو
گهی آه سینه ات را چو شهاب شعله ور کن
ز فغان شعله پرور رخ چرخ چیره تاری
ز سرشک لجه پرور دل خاک تیره تر کن
به کمند هجر تا چند اسیر و بسته باشم
نگهی به حال این مرغ شکسته بال و پر کن
به شکنج غم گرفتار و به دام غصه تا کی
به نجاتم ای پدر دستی از آستین بدر کن
به مدینه تا خود از جان رمقی مراست در تن
سوی ای غریب رنجور ز کربلا سفرکن
به سرم گذار پایی و تفقدی به رحمت
ز من شکسته دل خسته روان خون جگر کن
چو شدند آن دوآگه، ز بیان حالم آن گه
قدمی به خیمگه نه، نفسی بلندتر کن
بر عمه ها و اعمام اسفی بسوز بر خوان
بر مام و خواهرانم گله ای به ناله سر کن
گهی از تن نزارم همه دست غم به سرزن
گهی از دل فگارم همه آه با اثر کن
همه جا خراب و ویران ز سرشک سیل پرور
همه را کباب و بریان ز فغان پر شرر کن
به جبین ز چشم حسرت همه آب ها بیفشان
ز زمین به دست ماتم همه خاک ها به سر کن
به فغان ره شکایت زن و چنگ در گریبان
غم این حدیث خونین بسرود جامه در کن
چو به عرض محشر آیند صف گناهکاران
به صفایی از تفضل ز دو دیده یک نظر کن
صفایی جندقی : نوحهها
شماره ۲۷ - یکی ای نسیم یثرب سوی خستگان گذر کن
یکی ای نسیم یثرب سوی خستگان گذر کن
به یتیم گونه طفلان پدرانه یک نظر کن
تک و تاز آذرین پی ز سرشک وآه من جو
ز مدینه چار اسبه سوی نینوا سفر کن
به شهنشه شهیان چو مجال راز یابی
ز مژه سرشک خونین بفشان و ناله سر کن
که فغان ز رنج دوری و شکنج ناصبوری
و گرت نه باور افتد برما یکی گذر کن
چه به صبح نینوا مهر و به شام کوفه ماهی
به من آی و روز هر دو چو شبان بی قمر کن
من و یثرب و حرم را بد و نیک بیش و کم را
برهان ز تلخکامی همه زهرها شکر کن
اگر ایمنی جهان را طلبی ز تاب طوفان
چپ و راست پیش و پس را ز سرشک من خبر کن
پر و بال بسته مرغان مثل ار گشاده خواهی
نگهی ز روی رحمت به من شکسته پر کن
همه دوستان و خویشان به تو جمع و من پریشان
ز سرشک من بیندیش وز آه من حذر کن
شب و روز چند باشم ز در تو دور بازآ
شب بی صباح ما را ز جمال خود سحر کن
کم و بیش ساز و برگم اگر از تو باز پرسد
همه ز اشک و چهر من گونه سخن ز سیم و زر کن
به قیامت ار بسنجد شب تیره روزگارم
تب و تاب روز محشر بگذار و مختصر کن
گه شکوه تا به دردم نبرند دیگران پی
مه و مهر و آسمان را ز خروش خویش کر کن
چپ و راست تا به دامان نشیندش غباری
در و دشت کربلا را ز سحاب دیده تر کن
ز من از جدایی خود طلبد اگر نشانی
همه عمر خاک بر سر بنشین پدر پدر کن
ز گزند تیغ یازان به دعای من امان جو
به بلای تیر باران تن زار من سپر کن
اگر از ملال عالم تن خویش رسته خواهی
من زار خسته جان را زخیال خود بدر کن
همه را صفایی آساطلبی اگر رهایی
به کرشمه ی عنایت به دو کون یک نظر کن
به یکم سجود بگشا ره ی خاکبوس آن در
به شکوه این کلاهم ز ملوک تاجور کن
به یتیم گونه طفلان پدرانه یک نظر کن
تک و تاز آذرین پی ز سرشک وآه من جو
ز مدینه چار اسبه سوی نینوا سفر کن
به شهنشه شهیان چو مجال راز یابی
ز مژه سرشک خونین بفشان و ناله سر کن
که فغان ز رنج دوری و شکنج ناصبوری
و گرت نه باور افتد برما یکی گذر کن
چه به صبح نینوا مهر و به شام کوفه ماهی
به من آی و روز هر دو چو شبان بی قمر کن
من و یثرب و حرم را بد و نیک بیش و کم را
برهان ز تلخکامی همه زهرها شکر کن
اگر ایمنی جهان را طلبی ز تاب طوفان
چپ و راست پیش و پس را ز سرشک من خبر کن
پر و بال بسته مرغان مثل ار گشاده خواهی
نگهی ز روی رحمت به من شکسته پر کن
همه دوستان و خویشان به تو جمع و من پریشان
ز سرشک من بیندیش وز آه من حذر کن
شب و روز چند باشم ز در تو دور بازآ
شب بی صباح ما را ز جمال خود سحر کن
کم و بیش ساز و برگم اگر از تو باز پرسد
همه ز اشک و چهر من گونه سخن ز سیم و زر کن
به قیامت ار بسنجد شب تیره روزگارم
تب و تاب روز محشر بگذار و مختصر کن
گه شکوه تا به دردم نبرند دیگران پی
مه و مهر و آسمان را ز خروش خویش کر کن
چپ و راست تا به دامان نشیندش غباری
در و دشت کربلا را ز سحاب دیده تر کن
ز من از جدایی خود طلبد اگر نشانی
همه عمر خاک بر سر بنشین پدر پدر کن
ز گزند تیغ یازان به دعای من امان جو
به بلای تیر باران تن زار من سپر کن
اگر از ملال عالم تن خویش رسته خواهی
من زار خسته جان را زخیال خود بدر کن
همه را صفایی آساطلبی اگر رهایی
به کرشمه ی عنایت به دو کون یک نظر کن
به یکم سجود بگشا ره ی خاکبوس آن در
به شکوه این کلاهم ز ملوک تاجور کن
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۵۳ - مولانا حافظ فرماید
دل ما بدور رویت زچمن فراغ دارد
که چو سر و پای بندست و چو لاله داغ دارد
در جواب او
دل ما بوصل ارمک زقبا فراغ دارد
که بدگمه پای بندست وز درز داغ دارد
شده ام بجیب اطلس شب عنبرینه گمره
مگر انکه کیف گلگون بر هم چراغ دارد
قد صوف راغکی بین بر صوف سبز طاقین
سری طوطی عجب اینکه زاغ دارد
زشبه عجیبم آید شده کوی جیب کمخا
نوسیاه کمبهابین که چه در دماغ دارد
زبهاری و گلی ا که عمامه کردو جامه
نه هوای سرد بستان نه هوای باغ دارد
بمصاف جامه پوشان بنگو بشاه اطلس
که زپوستین ابلق چه نکو الاغ دارد
بکول چو وقت سرما شده پشت گرم قاری
زهمه نمد فروشان جهان فراغ دارد
که چو سر و پای بندست و چو لاله داغ دارد
در جواب او
دل ما بوصل ارمک زقبا فراغ دارد
که بدگمه پای بندست وز درز داغ دارد
شده ام بجیب اطلس شب عنبرینه گمره
مگر انکه کیف گلگون بر هم چراغ دارد
قد صوف راغکی بین بر صوف سبز طاقین
سری طوطی عجب اینکه زاغ دارد
زشبه عجیبم آید شده کوی جیب کمخا
نوسیاه کمبهابین که چه در دماغ دارد
زبهاری و گلی ا که عمامه کردو جامه
نه هوای سرد بستان نه هوای باغ دارد
بمصاف جامه پوشان بنگو بشاه اطلس
که زپوستین ابلق چه نکو الاغ دارد
بکول چو وقت سرما شده پشت گرم قاری
زهمه نمد فروشان جهان فراغ دارد
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۴ - امیرحسن دهلوی فرماید
چه خوشست از دو چشمت نظری بناز کردن
مژه را گشاد دادن در فتنه باز کردن
در جواب آن
چه خوشست بهر پوشش سر بقچه باز کردن
بقبا چو آستین دست هوس دراز کردن
توکه برک که داری علم طلا تمنا
بحد گلیم باید سرپا دراز کردن
کله دو گوشی آور بر بحر حبر مواج
که باین سفینه شاید طلب جهاز کردن
بنه ارروی بمسجد ببر سجاده کیوه
که حضور باید اول پس از ان نماز کردن
چه کشی زلای دامن بلباس در زمستان
نتوان بروز باران زنم احتراز کردن
گله از گزی بوالا مکن ای گلی که عیبست
بحضور نازنینان غم دل دراز کردن
چو خراب کفش دستار شده واجبست قاری
خطر نشیب دیدن حذر از فراز کردن
مژه را گشاد دادن در فتنه باز کردن
در جواب آن
چه خوشست بهر پوشش سر بقچه باز کردن
بقبا چو آستین دست هوس دراز کردن
توکه برک که داری علم طلا تمنا
بحد گلیم باید سرپا دراز کردن
کله دو گوشی آور بر بحر حبر مواج
که باین سفینه شاید طلب جهاز کردن
بنه ارروی بمسجد ببر سجاده کیوه
که حضور باید اول پس از ان نماز کردن
چه کشی زلای دامن بلباس در زمستان
نتوان بروز باران زنم احتراز کردن
گله از گزی بوالا مکن ای گلی که عیبست
بحضور نازنینان غم دل دراز کردن
چو خراب کفش دستار شده واجبست قاری
خطر نشیب دیدن حذر از فراز کردن
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۲۲ - دل من نه عزم باغ و نه هوای راغ دارد
دل من نه عزم باغ و نه هوای راغ دارد
به خیال توهم از آن هم از این فراغ دارد
بلی آنکه راست در بر چوتودلبری سمنبر
نه به فکر باغ باشد نه خیال راغ دارد
چوخط توسبزه هرگز به کدام راغ روید
چو لب توغنچه گلبن به کدام باغ دارد
ز غمت نگشته گر لاله ز گریه کور از چه
رخ او شده است خونین وهمیشه داغ دارد
ندهد به پیش رخسار تو آفتاب پرتو
بر آفتاب آری چه ضیاء چراغ دارد
نه فتد به سرخمارش نشود ز نشئه فارغ
ز شراب عشقت آنکس که بهکف ایاغ دارد
شده زلف توپریشان چو دل بلنداقبال
مگر از دل پریشان من او سراغ دارد
به خیال توهم از آن هم از این فراغ دارد
بلی آنکه راست در بر چوتودلبری سمنبر
نه به فکر باغ باشد نه خیال راغ دارد
چوخط توسبزه هرگز به کدام راغ روید
چو لب توغنچه گلبن به کدام باغ دارد
ز غمت نگشته گر لاله ز گریه کور از چه
رخ او شده است خونین وهمیشه داغ دارد
ندهد به پیش رخسار تو آفتاب پرتو
بر آفتاب آری چه ضیاء چراغ دارد
نه فتد به سرخمارش نشود ز نشئه فارغ
ز شراب عشقت آنکس که بهکف ایاغ دارد
شده زلف توپریشان چو دل بلنداقبال
مگر از دل پریشان من او سراغ دارد
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۱۵۹ - ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
ز ازل چو دلبر ما به خیال دلبری شد
دل ما هم ازخیال قد اوصنوبری شد
همه ما مگر نبودیم به هم انیس وهمدم
چه شداینکه او پری گشت وچنین ز ما بری شد
دل ودین قرار و صبر وخردی که داشتم من
همه ازکفم برون زآن بت بهتر از پری شد
مه من تبارک الله نشده دو هفت سال
که چو ماه نخشبی گشته چو سرو کشمری شد
نه چه گفتمش که از قد شده خوبتر ز طوبی
نه چه خواندش که ازچهره چومهر خاوری شد
ز دو لعل شکر افشان تو چه نرخ بوسه کردی
که ستاره در ششم چرخ شنید و مشتری شد
دل شیخ و واعظ از بس که گرفته جای در او
سبب این بود که زلف تو به شکل منبری شد
چه بلندباشد اقبال کسی که ازوصالت
به امید دل رسید ودل او ز غم بری شد
دل ما هم ازخیال قد اوصنوبری شد
همه ما مگر نبودیم به هم انیس وهمدم
چه شداینکه او پری گشت وچنین ز ما بری شد
دل ودین قرار و صبر وخردی که داشتم من
همه ازکفم برون زآن بت بهتر از پری شد
مه من تبارک الله نشده دو هفت سال
که چو ماه نخشبی گشته چو سرو کشمری شد
نه چه گفتمش که از قد شده خوبتر ز طوبی
نه چه خواندش که ازچهره چومهر خاوری شد
ز دو لعل شکر افشان تو چه نرخ بوسه کردی
که ستاره در ششم چرخ شنید و مشتری شد
دل شیخ و واعظ از بس که گرفته جای در او
سبب این بود که زلف تو به شکل منبری شد
چه بلندباشد اقبال کسی که ازوصالت
به امید دل رسید ودل او ز غم بری شد
وفایی شوشتری : غزلیات
شماره ۵ - دل زاهدان فریبد لب لعل پر فریبت
دل زاهدان فریبد لب لعل پر فریبت
که نماند هیچ کس را، به جهان سر شکیبت
دل من بگیر و بربند، به چین زلف یارا
چه شود اگر ز غربت به وطن رسد غریبت
تو چو شمع دلفروزی همه جمع عاشقان را
به خدا که هیچ پروا، نکنم من از لهیبت
به سپهر خوبرویی چو زناز بذله گویی
تو ادیب مهروماهی که توان شدن ادیبت
بگداخت جان عشّاق زآفتاب رویت
چو یخ فسرده برجا دل بوالهوس رقیبت
ز جراحتم چه پروا، که رسد هزار مرهم
ز تفقّدات افزون ز شماره و حسیبت
تو چو آفتاب طلعت نشنیدم و ندیدم
که مباد، هرگز از مطلع دلبری مغیبت
مگر، ای نهال دلکش ز ریاض جنّتی تو
که به باغ دلبری دیده ندیده به زسیبت
مکن ای کمندِ زلفش به من اینهمه تطاول
که مراست دست کوته ز فراز و از نشیبت
ز نشاط باده مستان به نوا، و شور و دستان
بدرند پرده ی جان که نگردد او حجیبت
چه غم ار، زناز ما را تو زقُرب خود برانی
که دل نیازمندان همه جا بود قریبت
چه تفاوتی گر، از قهر ز خویشتن برانی
که یکیست نزد عشّاق عنایت و عتیبت
زفراق رویت ای گل به دلم خلیده خاری
تو مگر خبر نداری که چه شد به عندلیبت
مگر آنکه دست گیری تو ز دست رفته یی را
که مرا نمی رسد دست به دامن رکیبت
تو که هستی ای «وفایی» بطلب ز مور کمتر
نه گمان که هرگز از شهد لبش شود نصیبت
مگر آنکه در همه عمر مریض عشق باشی
نه هراسی ار که باشد تب هجر او طبیبت
که نماند هیچ کس را، به جهان سر شکیبت
دل من بگیر و بربند، به چین زلف یارا
چه شود اگر ز غربت به وطن رسد غریبت
تو چو شمع دلفروزی همه جمع عاشقان را
به خدا که هیچ پروا، نکنم من از لهیبت
به سپهر خوبرویی چو زناز بذله گویی
تو ادیب مهروماهی که توان شدن ادیبت
بگداخت جان عشّاق زآفتاب رویت
چو یخ فسرده برجا دل بوالهوس رقیبت
ز جراحتم چه پروا، که رسد هزار مرهم
ز تفقّدات افزون ز شماره و حسیبت
تو چو آفتاب طلعت نشنیدم و ندیدم
که مباد، هرگز از مطلع دلبری مغیبت
مگر، ای نهال دلکش ز ریاض جنّتی تو
که به باغ دلبری دیده ندیده به زسیبت
مکن ای کمندِ زلفش به من اینهمه تطاول
که مراست دست کوته ز فراز و از نشیبت
ز نشاط باده مستان به نوا، و شور و دستان
بدرند پرده ی جان که نگردد او حجیبت
چه غم ار، زناز ما را تو زقُرب خود برانی
که دل نیازمندان همه جا بود قریبت
چه تفاوتی گر، از قهر ز خویشتن برانی
که یکیست نزد عشّاق عنایت و عتیبت
زفراق رویت ای گل به دلم خلیده خاری
تو مگر خبر نداری که چه شد به عندلیبت
مگر آنکه دست گیری تو ز دست رفته یی را
که مرا نمی رسد دست به دامن رکیبت
تو که هستی ای «وفایی» بطلب ز مور کمتر
نه گمان که هرگز از شهد لبش شود نصیبت
مگر آنکه در همه عمر مریض عشق باشی
نه هراسی ار که باشد تب هجر او طبیبت
فیاض لاهیجی : غزلیات
شماره ۳۰۲ - عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد
عجب ار درین بهاران گل و لاله بار گیرد
که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد
لب سر به مُهر من شد سبب گشاد عالم
که اگر نفس گشایم دل روزگار گیرد
به میان بحرم اما همه تن چو موج لرزم
که مباد در میانم هوس کنار گیرد
ضرور شد تپیدن دل بیقرار ما را
که گر از تپش بیفتد به کجا قرار گیرد
به سمند جلوه نازان به صف شکیب تازان
سر ره که میتواند که برین سوار گیرد!
چو زلفت ره ساز نیرنگ گیرد
صبا از ملاقات او رنگ گیرد
بلا را خم طرّهات دست بندد
اجل را نگاه تو در چنگ گیرد
منِ شیشه دل با غمت چون بر آیم!
ز سختی دلت نکته بر سنگ گیرد
به دل مگذران بد که تا بد نگردی
که آیینه از عکس خود زنگ گیرد
قیامت بود آنکه فیّاض بیدل
ترا در بغل گیرد و تنگ گیرد
که ز گرد خاطر من نفس بهار گیرد
لب سر به مُهر من شد سبب گشاد عالم
که اگر نفس گشایم دل روزگار گیرد
به میان بحرم اما همه تن چو موج لرزم
که مباد در میانم هوس کنار گیرد
ضرور شد تپیدن دل بیقرار ما را
که گر از تپش بیفتد به کجا قرار گیرد
به سمند جلوه نازان به صف شکیب تازان
سر ره که میتواند که برین سوار گیرد!
چو زلفت ره ساز نیرنگ گیرد
صبا از ملاقات او رنگ گیرد
بلا را خم طرّهات دست بندد
اجل را نگاه تو در چنگ گیرد
منِ شیشه دل با غمت چون بر آیم!
ز سختی دلت نکته بر سنگ گیرد
به دل مگذران بد که تا بد نگردی
که آیینه از عکس خود زنگ گیرد
قیامت بود آنکه فیّاض بیدل
ترا در بغل گیرد و تنگ گیرد
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۳۱ - درتهنیت عید غدیر و منقبت مولای متقیان علی بن ابیطالب علیه السلام
بت من که از لطافت بودش ز روح عنصر
نه چنان لطیف کآید بخیال یا تصور
بر قامتش بطوبی شکن آورد کروبی
بر طلعتش ز خوبی بمزاج گل تکسر
بودش بدوش کاکل چو بسر و ناز سنبل
رخکش چو خرمنی گل لبکش چو حقه در
نه عجب دل ار زعالم بجفای اوست خرم
چوویی برای من کم چو منی برای وی پر
قدمی که در تحرک سوی او شود تبرک
سزد ارهمی بتارک کند آن قدم تفاخر
همه گر چه در تجرع نتوان از او تمتع
بدو طره اش تواضع بدو چهره اش تکبر
برغیر با تلطف زده باده تالف
همه برمنش تکلف همه با منش تغیر
دم خلد در وصالش دل نافه برده خالش
جگر گل از جمالش بگداخت در تحسر
صنما غدیرخم شد گه می زدن زخم شد
دل خصم از اشتلم شد بتزاید تکدر
هله آنکه را حسد بد بنشست برخرخود
چو نبی بامر حق شد ز بر جهاز اشتر
نه چنان ولی ذوالمن ز رسول شد معین
که بود برای یک تن ره طفره وتعذر
شه دین علی عالی دل حق ولی والی
که از و علی التوالی بفلک شودتذکر
مه برج آفرینش جلوات شمس بینش
ثمر درخت دانش در لجه تبحر
شرر دل ضیاغم بشر ملک قوایم
که باژدهای صارم برد ازیلان تنمر
نه بکشورش تناهی نه بلشکرش ملاهی
زده کوس لا الهی به ارائک تجبر
ملکا امیر نحلا اسد الاسود فحلا
زتوجه تو رحلا بعوالم تکنر
زکلیم رب ارنی که بطور گفت و دانی
پس نفی لن ترانی توئی آن ولیکن انظر
ازل و ابد غلامت مه و مهر کاس و جامت
نتوان زد از مقامت دم خبرت از تفکر
جبروت خرگه تو ملکوت جرگه تو
بغبار درگه تو بود آیت تبصر
حرم خدای سبحان کند استلامش ازجان
کل کوی تو بدوران بپذیرد ارتحجر
رخ تست قبله کن همه سوئیش تمکن
نه سزد بوی تیامن نه بود در او تیاسر
زنقود و صفت ارجو که شوم بعز خواجو
برشه اگر نکور و بدر آید از تعیر
شرف البقا وجودش تحف التقا سجودش
لب عالمی زجودش به تحمد و تشکر
فرحت به المحاضر علم الجهار والسر
هومن افاخم البر هومن اکارم الحر
نفر ازد از قضا قد نفروزد از قدرخد
چو نشیند او بمسند بفضایل تدبر
زهی ای ستوده کیشت فر از آفتاب بیشت
طپد آسمان به پیشت چو تذرو نزد سنقر
سخطت جنود اخگر سخنت عقود اختر
علم تو جالب الشر قلم تو کاشف الضر
سمن مراد چهرت چمن خدم سپهرت
نسمات صبح مهرت بارم کند تمسخر
خهی آن نجیب توسن که شوی برآن در اوژن
بود از سم چو آهن شخ و دره کوب و ره بر
ز درنگ رخ چو تابد بوغا چنان شتابد
که بعقل هم نیابد صفتی از او تبادر
نه باوج فایض نه سکونش از حضایض
ظفرش غلام رایض فلکش امیر آخور
هله تا که اهل سنت بمباحت امامت
نزنند گوی دولت بر شیعی از تشاجر
بتو التجا جهان را زتو ارتقا زمان را
به سعادت اختران را پی جاه تو تظاهر
نه چنان لطیف کآید بخیال یا تصور
بر قامتش بطوبی شکن آورد کروبی
بر طلعتش ز خوبی بمزاج گل تکسر
بودش بدوش کاکل چو بسر و ناز سنبل
رخکش چو خرمنی گل لبکش چو حقه در
نه عجب دل ار زعالم بجفای اوست خرم
چوویی برای من کم چو منی برای وی پر
قدمی که در تحرک سوی او شود تبرک
سزد ارهمی بتارک کند آن قدم تفاخر
همه گر چه در تجرع نتوان از او تمتع
بدو طره اش تواضع بدو چهره اش تکبر
برغیر با تلطف زده باده تالف
همه برمنش تکلف همه با منش تغیر
دم خلد در وصالش دل نافه برده خالش
جگر گل از جمالش بگداخت در تحسر
صنما غدیرخم شد گه می زدن زخم شد
دل خصم از اشتلم شد بتزاید تکدر
هله آنکه را حسد بد بنشست برخرخود
چو نبی بامر حق شد ز بر جهاز اشتر
نه چنان ولی ذوالمن ز رسول شد معین
که بود برای یک تن ره طفره وتعذر
شه دین علی عالی دل حق ولی والی
که از و علی التوالی بفلک شودتذکر
مه برج آفرینش جلوات شمس بینش
ثمر درخت دانش در لجه تبحر
شرر دل ضیاغم بشر ملک قوایم
که باژدهای صارم برد ازیلان تنمر
نه بکشورش تناهی نه بلشکرش ملاهی
زده کوس لا الهی به ارائک تجبر
ملکا امیر نحلا اسد الاسود فحلا
زتوجه تو رحلا بعوالم تکنر
زکلیم رب ارنی که بطور گفت و دانی
پس نفی لن ترانی توئی آن ولیکن انظر
ازل و ابد غلامت مه و مهر کاس و جامت
نتوان زد از مقامت دم خبرت از تفکر
جبروت خرگه تو ملکوت جرگه تو
بغبار درگه تو بود آیت تبصر
حرم خدای سبحان کند استلامش ازجان
کل کوی تو بدوران بپذیرد ارتحجر
رخ تست قبله کن همه سوئیش تمکن
نه سزد بوی تیامن نه بود در او تیاسر
زنقود و صفت ارجو که شوم بعز خواجو
برشه اگر نکور و بدر آید از تعیر
شرف البقا وجودش تحف التقا سجودش
لب عالمی زجودش به تحمد و تشکر
فرحت به المحاضر علم الجهار والسر
هومن افاخم البر هومن اکارم الحر
نفر ازد از قضا قد نفروزد از قدرخد
چو نشیند او بمسند بفضایل تدبر
زهی ای ستوده کیشت فر از آفتاب بیشت
طپد آسمان به پیشت چو تذرو نزد سنقر
سخطت جنود اخگر سخنت عقود اختر
علم تو جالب الشر قلم تو کاشف الضر
سمن مراد چهرت چمن خدم سپهرت
نسمات صبح مهرت بارم کند تمسخر
خهی آن نجیب توسن که شوی برآن در اوژن
بود از سم چو آهن شخ و دره کوب و ره بر
ز درنگ رخ چو تابد بوغا چنان شتابد
که بعقل هم نیابد صفتی از او تبادر
نه باوج فایض نه سکونش از حضایض
ظفرش غلام رایض فلکش امیر آخور
هله تا که اهل سنت بمباحت امامت
نزنند گوی دولت بر شیعی از تشاجر
بتو التجا جهان را زتو ارتقا زمان را
به سعادت اختران را پی جاه تو تظاهر
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۵۹ - در ستایش ذات کبریائی صفات حضرت رضا علیه آلاف التحیه و الثنا ء
بودم زسرو قدان صنمی سمین و سالم
ارمش بروی بنده حرمش بکوی خادم
نه دهد ره وسایل نه ستد زکس رسایل
رخکش چو رای عادل خطکش چو روی ظالم
همه گر پی مفاخر نرود زکبر وافر
نه بجرگه اصاغر نه بخرگه اعاظم
بدو چهره اش حقایق بدو طره اش دقایق
حرکات او موافق کلمات او ملایم
عدم از لبش موید فتن از رخش قوی ید
خد او شفای سرمد قد او بلای دایم
چه غم ار بسی قبایل کشد او بدین شمایل
ملکی نیایدش دل که نویسدش مظالم
زده حلقه ها بکاکل که به دوربین تسلسل
بوفای او تفضل بجفای او مکارم
اگر او بغارت جان شد از آن سپاه مژگان
غمش ازکدام سلطان رمش از کدام حاکم
که ام از سرور دلجو که ام از غرور بدگو
بمیانه من و او بود ای بسا عوالم
لبش آن لطیف موضع که نه بوسه راست موقع
برخش عرق مصدع به تنش سمن مزاحم
همه دولت مساعد چو بود ببزم قاعد
همه غارت معاضد چو شود بکاخ قائم
رخ و زلف او در آیت زضلا لت و هدایت
بتالفش عنایت بتکلفش مراحم
همه دم برصبایح می ناب خورده واضح
نه تفقدش بناصح نه تالمش زلائم
شبکیش گفتم ای مه پی خون رزمپوره
که زسکرت آید آنگه که شوی زکرده نادم
بجواب گفت جیحون ز عنب از آن خورم خون
که برای نسل هارون ز چه کشت پورکاظم
شه دین امام ضامن مه مرکز میامن
که دوکون را اماکن ز سرایراست عالم
شهی از خودی مجردمهی از خدا مقید
بردوحه محمد گل بوستان هاشم
پسر یگانه زهرا پدر هزار حوا
خور آسمان اعراب و در یم اعاجم
شب قدر محو مویش دل دیر وکعبه سویش
زصفا حصات کویش زده طعنه بر نواجم
زبرون پرده چون هی بدرون پرده اش پی
شده نقش پرده از وی همه جان شکر ضیاغم
نه چو جد او میسر همه خلق اگر پیمبر
نه چو جده اش مصور همه گون اگر فواطم
زتقاعدش بغبرا باسف سپهر خضرا
زتقربش بفردا بشعف روان آثم
زهی ای وجود اجمل رخت ایزدی سجنجل
بحسب ظهور اول بنسب سلیل خاتم
زتو کامران قوابل زتو حل شده مشاکل
زتو جنبش هیاکل زتو دانش جماجم
چو بعاطفت زنی دم چو بکین شوی مصمم
شود از بهایم آدم شود آدم از بهایم
اثرات کف موسی بجنیبت از تجلی
ثمرات گفت عیسی بزمینت از نسایم
چو زدی زطبع قادر بنقاط دین دوایر
کبرت بک الصغایر ظهرت بک العلایم
زلل از تو در جدائی زمصاحف خدائی
نه زکوشش کسائی نه زاجتهاد عاصم
بسوی تو ره سپاران زصنوف تاجداران
بدر تو خاکساران زاهالی عمایم
زقدوم تو بدانسان شده نامور خراسان
که در او زمهر تابان بود افسر افاخم
بودش زبسکه تمکین بنفاذ دولت و دین
چه عبوری از بساتین چه اموری از عضایم
همه جود بالتوالی باریکه معالی
همه عدل لایزالی بوساده محاکم
بعباد از او فواید برقاب از او قلاید
علمش بجیش قاید قلمش بملک ناظم
چو گروه غم نصیبان برنطق او ادیبان
چو بلارک خطیبان بر تیغ او صوارم
بهنر چنان مواظب که زخویش گشته غایب
زمعانیش مشارب زمعارفش مطاعم
خهی آن سپهر پیما که فراز آن کند جا
نه چو او سترک اعضا نه چو او قوی قوائم
برد ار جبال و صحرا بشکوه و فر عنقا
خورد ارحدید مهما بجلادت نعایم
هله تا کلام نحوی همه معرب است و مبنی
هله تا که از تعدی بدراست فعل لازم
فلکت دخیل عاجل ملکت زخیل آجل
زتو عزت مشاغل بتو رونق مناظم
ارمش بروی بنده حرمش بکوی خادم
نه دهد ره وسایل نه ستد زکس رسایل
رخکش چو رای عادل خطکش چو روی ظالم
همه گر پی مفاخر نرود زکبر وافر
نه بجرگه اصاغر نه بخرگه اعاظم
بدو چهره اش حقایق بدو طره اش دقایق
حرکات او موافق کلمات او ملایم
عدم از لبش موید فتن از رخش قوی ید
خد او شفای سرمد قد او بلای دایم
چه غم ار بسی قبایل کشد او بدین شمایل
ملکی نیایدش دل که نویسدش مظالم
زده حلقه ها بکاکل که به دوربین تسلسل
بوفای او تفضل بجفای او مکارم
اگر او بغارت جان شد از آن سپاه مژگان
غمش ازکدام سلطان رمش از کدام حاکم
که ام از سرور دلجو که ام از غرور بدگو
بمیانه من و او بود ای بسا عوالم
لبش آن لطیف موضع که نه بوسه راست موقع
برخش عرق مصدع به تنش سمن مزاحم
همه دولت مساعد چو بود ببزم قاعد
همه غارت معاضد چو شود بکاخ قائم
رخ و زلف او در آیت زضلا لت و هدایت
بتالفش عنایت بتکلفش مراحم
همه دم برصبایح می ناب خورده واضح
نه تفقدش بناصح نه تالمش زلائم
شبکیش گفتم ای مه پی خون رزمپوره
که زسکرت آید آنگه که شوی زکرده نادم
بجواب گفت جیحون ز عنب از آن خورم خون
که برای نسل هارون ز چه کشت پورکاظم
شه دین امام ضامن مه مرکز میامن
که دوکون را اماکن ز سرایراست عالم
شهی از خودی مجردمهی از خدا مقید
بردوحه محمد گل بوستان هاشم
پسر یگانه زهرا پدر هزار حوا
خور آسمان اعراب و در یم اعاجم
شب قدر محو مویش دل دیر وکعبه سویش
زصفا حصات کویش زده طعنه بر نواجم
زبرون پرده چون هی بدرون پرده اش پی
شده نقش پرده از وی همه جان شکر ضیاغم
نه چو جد او میسر همه خلق اگر پیمبر
نه چو جده اش مصور همه گون اگر فواطم
زتقاعدش بغبرا باسف سپهر خضرا
زتقربش بفردا بشعف روان آثم
زهی ای وجود اجمل رخت ایزدی سجنجل
بحسب ظهور اول بنسب سلیل خاتم
زتو کامران قوابل زتو حل شده مشاکل
زتو جنبش هیاکل زتو دانش جماجم
چو بعاطفت زنی دم چو بکین شوی مصمم
شود از بهایم آدم شود آدم از بهایم
اثرات کف موسی بجنیبت از تجلی
ثمرات گفت عیسی بزمینت از نسایم
چو زدی زطبع قادر بنقاط دین دوایر
کبرت بک الصغایر ظهرت بک العلایم
زلل از تو در جدائی زمصاحف خدائی
نه زکوشش کسائی نه زاجتهاد عاصم
بسوی تو ره سپاران زصنوف تاجداران
بدر تو خاکساران زاهالی عمایم
زقدوم تو بدانسان شده نامور خراسان
که در او زمهر تابان بود افسر افاخم
بودش زبسکه تمکین بنفاذ دولت و دین
چه عبوری از بساتین چه اموری از عضایم
همه جود بالتوالی باریکه معالی
همه عدل لایزالی بوساده محاکم
بعباد از او فواید برقاب از او قلاید
علمش بجیش قاید قلمش بملک ناظم
چو گروه غم نصیبان برنطق او ادیبان
چو بلارک خطیبان بر تیغ او صوارم
بهنر چنان مواظب که زخویش گشته غایب
زمعانیش مشارب زمعارفش مطاعم
خهی آن سپهر پیما که فراز آن کند جا
نه چو او سترک اعضا نه چو او قوی قوائم
برد ار جبال و صحرا بشکوه و فر عنقا
خورد ارحدید مهما بجلادت نعایم
هله تا کلام نحوی همه معرب است و مبنی
هله تا که از تعدی بدراست فعل لازم
فلکت دخیل عاجل ملکت زخیل آجل
زتو عزت مشاغل بتو رونق مناظم
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۱۶ - غدیریه در مدح یعسوب الدین امیرالمؤمنین علی علیهالسلام
ز ریا و کبر بگذر جلوات کبریا بین
بمقام سعی دلرا همه روضه الصفا بین
بخم غدیر امروز تجلی خدا بین
بملالقای حق را به لقای مرتضی بین
که خدای جلوهگر شد به لباس مرتضائی
اگرش خدای خوانم بیقین رضا نباشد
و گرش جدای دانم بخدا روا نباشد
اگر او خدا نباشد ز خدا جدا نباشد
بود این عقیده من که گر او خدا نباشد
بخدا قسم که داده است خدا باوخدائی
اگرت خدای بخشد دل پاک و جان طاهر
ببری باین سخن پی که چه اول و چه آخر
برسی بدین معما که بباطن و بظاهر
چو ز چشم جان ببینی بحقیقت مظاهر
علی است و بس که بر خود شده گرم خودنمائی
مدد از علی طلبکن که بهربلا و هر غم
متوسل جنابش دل آدم است و خاتم
چه سمائی مسبح چه زمینی مکرم
بخدای هر دو گیتی ز کسی بهر دو عالم
بجز از علی نیاید هنر گرهگشائی
با ما کن و نواحی بمساکن و مراحل
بقبایل و عشایر بطوایف و سلاسل
همه فیض اوستجاری همه لطف اوست شامل
فلک خمیده بالانه اگر از اوست سائل
بگرفته است بر کف ز چه کاسه گدائی
بود او مؤلف و بس بکتابهای دیرین
بود او مربی و بس بمربیان آئین
رشحات علم دانی به بشر شد از که تلقین
بخدا قسم علی بود که ابتدای تکوین
به ابوالبشر بیاموخت کتاب ابتدائی
اگرت بهشت باید ره آن دهم نشانت
بطریقه علی رو که رساند این بآنت
چو ولای او نداری بسقر بود مکانت
ز نسیم خلد بوئی نبرد مشام جانت
همه عمر اگر بپوئی ره زهد و پارسائی
پی سعد و نحس طالع چه منجمت سرآید
شنوی چو نام حیدر غمت ار ز دل زداید
بدو عالمت یقین حق در میمنت گشاید
و گرت کدورت افزود به رنج و غم فزاید
بوداین محک ترا بس پی بخت آزمائی
علی ای ولی مطلق علی ای امام رهبر
دگران و مال و منصب دگران و تخت و افسر
من و خاک آستانت که بر آن نهادهام سر
بره غمت که رسته است بجای خارنشتر
بتمام ملک عالم ندهم برهنه پائی
علی ایکه جز به عشق تو نبوده های و هویم
علی ایکه جز بذکر تو نبوده گفتگویم
می عشق تست تنها بصراحی و سبویم
پی آب زندگانی ره ظلمت از چه پویم
که رسیدهام بخاک در تو بروشنائی
علی ایکه ذات پاکت زده کوس بیمثالی
ملکوت را تو مالک جبروت را تو والی
بتو زیبد و بس اینهم که خدات خوانده غالی
سر هر کسی نیز زد بکلاه ذوالجلالی
تن هر کسی نزیبد بردای کبریائی
علی ای که هست دلها همگی در آرزویت
بدو مطلبست اینک نظر صغیر سویت
یکی اینکه خوانی او را ز ره کرم بکویت
دگر اینکه بر در حق طلبد ز آبرویت
که دهی ورابکلی تو ز غیر خود رهائی
بمقام سعی دلرا همه روضه الصفا بین
بخم غدیر امروز تجلی خدا بین
بملالقای حق را به لقای مرتضی بین
که خدای جلوهگر شد به لباس مرتضائی
اگرش خدای خوانم بیقین رضا نباشد
و گرش جدای دانم بخدا روا نباشد
اگر او خدا نباشد ز خدا جدا نباشد
بود این عقیده من که گر او خدا نباشد
بخدا قسم که داده است خدا باوخدائی
اگرت خدای بخشد دل پاک و جان طاهر
ببری باین سخن پی که چه اول و چه آخر
برسی بدین معما که بباطن و بظاهر
چو ز چشم جان ببینی بحقیقت مظاهر
علی است و بس که بر خود شده گرم خودنمائی
مدد از علی طلبکن که بهربلا و هر غم
متوسل جنابش دل آدم است و خاتم
چه سمائی مسبح چه زمینی مکرم
بخدای هر دو گیتی ز کسی بهر دو عالم
بجز از علی نیاید هنر گرهگشائی
با ما کن و نواحی بمساکن و مراحل
بقبایل و عشایر بطوایف و سلاسل
همه فیض اوستجاری همه لطف اوست شامل
فلک خمیده بالانه اگر از اوست سائل
بگرفته است بر کف ز چه کاسه گدائی
بود او مؤلف و بس بکتابهای دیرین
بود او مربی و بس بمربیان آئین
رشحات علم دانی به بشر شد از که تلقین
بخدا قسم علی بود که ابتدای تکوین
به ابوالبشر بیاموخت کتاب ابتدائی
اگرت بهشت باید ره آن دهم نشانت
بطریقه علی رو که رساند این بآنت
چو ولای او نداری بسقر بود مکانت
ز نسیم خلد بوئی نبرد مشام جانت
همه عمر اگر بپوئی ره زهد و پارسائی
پی سعد و نحس طالع چه منجمت سرآید
شنوی چو نام حیدر غمت ار ز دل زداید
بدو عالمت یقین حق در میمنت گشاید
و گرت کدورت افزود به رنج و غم فزاید
بوداین محک ترا بس پی بخت آزمائی
علی ای ولی مطلق علی ای امام رهبر
دگران و مال و منصب دگران و تخت و افسر
من و خاک آستانت که بر آن نهادهام سر
بره غمت که رسته است بجای خارنشتر
بتمام ملک عالم ندهم برهنه پائی
علی ایکه جز به عشق تو نبوده های و هویم
علی ایکه جز بذکر تو نبوده گفتگویم
می عشق تست تنها بصراحی و سبویم
پی آب زندگانی ره ظلمت از چه پویم
که رسیدهام بخاک در تو بروشنائی
علی ایکه ذات پاکت زده کوس بیمثالی
ملکوت را تو مالک جبروت را تو والی
بتو زیبد و بس اینهم که خدات خوانده غالی
سر هر کسی نیز زد بکلاه ذوالجلالی
تن هر کسی نزیبد بردای کبریائی
علی ای که هست دلها همگی در آرزویت
بدو مطلبست اینک نظر صغیر سویت
یکی اینکه خوانی او را ز ره کرم بکویت
دگر اینکه بر در حق طلبد ز آبرویت
که دهی ورابکلی تو ز غیر خود رهائی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹۶ - شده گم دلم که از هجر چو لاله داغ دارد
شده گم دلم که از هجر چو لاله داغ دارد
بچنین نشان عزیزان که دلی سراغ دارد
ز شراب ساقیام شب دل و جان برقصام د
متحیرم که این شوخ چه در ایاغ دارد
بر عشق میشود محو چراغ عقل آری
بر آفتاب روشن چه بها چراغ دارد
مکنید جز ز جانان بر من حدیث یاران
که ز غیر دوست عاشق بجهان فراغ دارد
رخ و قامتش دل من چو بدید چشم رغبت
نه به ماه آسمان و نه بسر و باغ دارد
چو من ار نه عاشقانند لب و عذار او را
ز چه غنچه خونجکر شد ز چه لاله داغ دارد
خط سبز یار دیده است صغیر و تا قیامت
نه خیال سیر باغ و نه هوای راغ دارد
بچنین نشان عزیزان که دلی سراغ دارد
ز شراب ساقیام شب دل و جان برقصام د
متحیرم که این شوخ چه در ایاغ دارد
بر عشق میشود محو چراغ عقل آری
بر آفتاب روشن چه بها چراغ دارد
مکنید جز ز جانان بر من حدیث یاران
که ز غیر دوست عاشق بجهان فراغ دارد
رخ و قامتش دل من چو بدید چشم رغبت
نه به ماه آسمان و نه بسر و باغ دارد
چو من ار نه عاشقانند لب و عذار او را
ز چه غنچه خونجکر شد ز چه لاله داغ دارد
خط سبز یار دیده است صغیر و تا قیامت
نه خیال سیر باغ و نه هوای راغ دارد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۳۴ - بخدا رسد هر آن دل که پی هوا نباشد
بخدا رسد هر آن دل که پی هوا نباشد
بلی از هوا چو بگذشت بجز خدا نباشد
بره طلب سراپا شدهام قدم که رهرو
بطریق عشق بایست کم از صبا نباشد
چو بلای عشق نبود بجهان دگر بلایی
که باین بلا دلی نیست که مبتلا نباشد
چو تو خیر خلق خواهی همه خیر پیشت آید
که برای نیک جز نیک دگر جزا نباشد
چو رضا نباشی از حق بدرش انابتی کن
که چو برخوری بمطلب ز تو او رضا نباشد
ز مطالب دو گیتی چو صغیر آنچه خواهی
ز علی طلب که مطلب جز از او روا نباشد
بلی از هوا چو بگذشت بجز خدا نباشد
بره طلب سراپا شدهام قدم که رهرو
بطریق عشق بایست کم از صبا نباشد
چو بلای عشق نبود بجهان دگر بلایی
که باین بلا دلی نیست که مبتلا نباشد
چو تو خیر خلق خواهی همه خیر پیشت آید
که برای نیک جز نیک دگر جزا نباشد
چو رضا نباشی از حق بدرش انابتی کن
که چو برخوری بمطلب ز تو او رضا نباشد
ز مطالب دو گیتی چو صغیر آنچه خواهی
ز علی طلب که مطلب جز از او روا نباشد
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۲۵ - نه نظر بقد سرو و نه بروی ماه دارم
نه نظر بقد سرو و نه بروی ماه دارم
که بیاد قد و روی تو ادب نگاه دارم
بودم امید کز مهر تو در کنارم آیی
که بخواب دوش دیدم بکنار ماه دارم
برهت شها نشینم مگر از کرم بگویی
که گدای بینوایی بکنار راه دارم
تو باشگ و آه رام وز فسرده خاطری من
نه دگر بدیده اشگ و نه بسینه آه دارم
کله کی و سریر جم اگر وفا ندارد
چه غم ار ز پوست تخت وز نمد کلاه دارم
نه شهم ولی چو شاهان بمصاف کینه خواهان
ز دعای صبحگاهان حشم و سپاه دارم
ز خرابی میار خوار بچشم زاهدانم
بنگر که در خرابات چه عز و جاه دارم
فلکا مرا ز بیداد تو هیچ غم نباشد
که چو پیر میفروشان ز تو دادخواه دارم
گنهم گران تر از کوه بود صغیرام ا
چو علی بود شفیعم چه غم از گناه دارم
که بیاد قد و روی تو ادب نگاه دارم
بودم امید کز مهر تو در کنارم آیی
که بخواب دوش دیدم بکنار ماه دارم
برهت شها نشینم مگر از کرم بگویی
که گدای بینوایی بکنار راه دارم
تو باشگ و آه رام وز فسرده خاطری من
نه دگر بدیده اشگ و نه بسینه آه دارم
کله کی و سریر جم اگر وفا ندارد
چه غم ار ز پوست تخت وز نمد کلاه دارم
نه شهم ولی چو شاهان بمصاف کینه خواهان
ز دعای صبحگاهان حشم و سپاه دارم
ز خرابی میار خوار بچشم زاهدانم
بنگر که در خرابات چه عز و جاه دارم
فلکا مرا ز بیداد تو هیچ غم نباشد
که چو پیر میفروشان ز تو دادخواه دارم
گنهم گران تر از کوه بود صغیرام ا
چو علی بود شفیعم چه غم از گناه دارم
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸۰ - ستم ار بناتوانان ز ستمگری رسانی
ستم ار بناتوانان ز ستمگری رسانی
بستم دچار گردی تو بوقت ناتوانی
عجب است اگر ز چشمت نفشاند آسمان خون
چو تو اشک چشم مظلوم بخاک ره فشانی
عجب است اگر نخیزند بکینت اهل عالم
که تو شادمان نشینی دگری بغم نشانی
عمل تو همچو فرزند بدامن تو پیچد
اگرش ز پیش رانی وگرش بخویش خوانی
بنهادت این چه خصمی است که با دل خلایق
نگهت کند خدنگی سخنت کند سنانی
بدلی که از تو لرزد بخدا که مینیرزد
همه عمر اگر نشینی بسریر کامرانی
ز چه غره ای ببازو که ز صاحبان نیرو
بشکست پنجهام د چوقضای آسمانی
تو پلنگ خو چه لافی ز مقام آدمیت
که بجز ز نقش و ترکیب بآدمی نمانی
ز معاد برحذر شو صفت سبع رها کن
که بهر صفت فزونی تو بصورت همانی
ز جهان صغیر بگذر غم عاقبت همی خور
که بهر طریق باشد گذرد جهان فانی
بستم دچار گردی تو بوقت ناتوانی
عجب است اگر ز چشمت نفشاند آسمان خون
چو تو اشک چشم مظلوم بخاک ره فشانی
عجب است اگر نخیزند بکینت اهل عالم
که تو شادمان نشینی دگری بغم نشانی
عمل تو همچو فرزند بدامن تو پیچد
اگرش ز پیش رانی وگرش بخویش خوانی
بنهادت این چه خصمی است که با دل خلایق
نگهت کند خدنگی سخنت کند سنانی
بدلی که از تو لرزد بخدا که مینیرزد
همه عمر اگر نشینی بسریر کامرانی
ز چه غره ای ببازو که ز صاحبان نیرو
بشکست پنجهام د چوقضای آسمانی
تو پلنگ خو چه لافی ز مقام آدمیت
که بجز ز نقش و ترکیب بآدمی نمانی
ز معاد برحذر شو صفت سبع رها کن
که بهر صفت فزونی تو بصورت همانی
ز جهان صغیر بگذر غم عاقبت همی خور
که بهر طریق باشد گذرد جهان فانی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸۴ - بگرفته خواب چشمم غم چشم نیم خوابی
بگرفته خواب چشمم غم چشم نیم خوابی
بربوده صبر و تابم رخ به ز آفتابی
چو بره نشینم او را بره دگر خرامد
چو کنم سئوالی از وی ندهد مرا جوابی
در او به لابه کوبم که شدن بکوی آن مه
بجز از در تضرع نتوان بهیچ بابی
بجز از خط نکویان نشوی ز عشق آگه
که رموز عشق را کس ننوشته در کتابی
ز جمال یار دانی چه بود قمر فروغی
ز محیط عشق دانی چه بود فلک حبابی
نرسد بوجد و حالی کسی از حضور زاهد
که نخورده است هرگز کسی از سراب آبی
من و مهر آنکه نبود چو عداوتش گناهی
من و عشق آنکه نبود چو محبتش ثوابی
علی آن سرور جانها علی آن سکون دلها
که به لطف او ندارم ز قیامت اضطرابی
چو زند صغیر و ازو دم بودش یقین که هرگز
بهزار گونه عصیان نکند حقش عذابی
بربوده صبر و تابم رخ به ز آفتابی
چو بره نشینم او را بره دگر خرامد
چو کنم سئوالی از وی ندهد مرا جوابی
در او به لابه کوبم که شدن بکوی آن مه
بجز از در تضرع نتوان بهیچ بابی
بجز از خط نکویان نشوی ز عشق آگه
که رموز عشق را کس ننوشته در کتابی
ز جمال یار دانی چه بود قمر فروغی
ز محیط عشق دانی چه بود فلک حبابی
نرسد بوجد و حالی کسی از حضور زاهد
که نخورده است هرگز کسی از سراب آبی
من و مهر آنکه نبود چو عداوتش گناهی
من و عشق آنکه نبود چو محبتش ثوابی
علی آن سرور جانها علی آن سکون دلها
که به لطف او ندارم ز قیامت اضطرابی
چو زند صغیر و ازو دم بودش یقین که هرگز
بهزار گونه عصیان نکند حقش عذابی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۸۹ - بخیال ماه رویت بودم ز ضعف حالی
بخیال ماه رویت بودم ز ضعف حالی
که ز ماه نو به خاطر برسد تو را خیالی
حرکات چشم مست و خط سبزت این نماید
که بسبزه زار جنت بچمد همی غزالی
برخت ز خط و خالت بنوشته کلک قدرت
که نیافریده زین به بجهان خدا جمالی
چو بیفکنی چرخ موز مور شکنج مویت ابرو
چو به پشت تیره ابری بنظر رسد هلالی
همه دم کنم تصور که تو در کنارم آیی
عجب اینکه شادمانم بتصور محالی
من و آنمقام کز دل بمیان نهند صحبت
نه کسی دهد جوابی نه کسی کند سئوالی
بوصال دوست سوگند صغیر در زمانه
بتر از فراق یاران نبود دگر ملالی
که ز ماه نو به خاطر برسد تو را خیالی
حرکات چشم مست و خط سبزت این نماید
که بسبزه زار جنت بچمد همی غزالی
برخت ز خط و خالت بنوشته کلک قدرت
که نیافریده زین به بجهان خدا جمالی
چو بیفکنی چرخ موز مور شکنج مویت ابرو
چو به پشت تیره ابری بنظر رسد هلالی
همه دم کنم تصور که تو در کنارم آیی
عجب اینکه شادمانم بتصور محالی
من و آنمقام کز دل بمیان نهند صحبت
نه کسی دهد جوابی نه کسی کند سئوالی
بوصال دوست سوگند صغیر در زمانه
بتر از فراق یاران نبود دگر ملالی
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۰۱ - چو کسی بعذرخواهی نرود ز بی گناهی
چو کسی بعذرخواهی نرود ز بی گناهی
بگنه خوشم که آورد مرا بعذرخواهی
چه غم ای گناهکاران ز گناه ما که هرگز
گنهی نمیشود بیش ز رحمت الهی
بگنه خوشیم و عذرش نه بزهد ونخوت آن
که گنه بسی نکوتر ز غرور بی گناهی
دلی از تو چون شود شاد دل تو شاد گردد
نرسی بخیر الا بطریق خیرخواهی
دل خستهٔی بدست آراگر چه هست وحشی
که سبکتکین رسیده است از آن بپادشاهی
بکس ار پناه گشتی بخدای هر دو عالم
که خدا شود پناه تو بوقت بی پناهی
اگرت صغیر بایست دلی چو صبح روشن
بدعای نیمه شب کوش و بورد صبحگاهی
بگنه خوشم که آورد مرا بعذرخواهی
چه غم ای گناهکاران ز گناه ما که هرگز
گنهی نمیشود بیش ز رحمت الهی
بگنه خوشیم و عذرش نه بزهد ونخوت آن
که گنه بسی نکوتر ز غرور بی گناهی
دلی از تو چون شود شاد دل تو شاد گردد
نرسی بخیر الا بطریق خیرخواهی
دل خستهٔی بدست آراگر چه هست وحشی
که سبکتکین رسیده است از آن بپادشاهی
بکس ار پناه گشتی بخدای هر دو عالم
که خدا شود پناه تو بوقت بی پناهی
اگرت صغیر بایست دلی چو صبح روشن
بدعای نیمه شب کوش و بورد صبحگاهی