تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۱۲ - در ره عشق اگر پیرو دردی مردی
در ره عشق اگر پیرو دردی مردی
طالب خون دل و چهره زردی مردی
یاد گیر از کره باد جهان پیمایی
در پریشانی اگر بادیه گردی مردی
چون کشیدهست صف لشکر غم چار طرف
تو اگر در صف این معرکه فردی مردی
کعبتین و دوشش اندر کف نامردان است
چون تو بی نقش در این تخته نردی مردی
کف بیمغز سراپرده به ساحل زد و رفت
تو چو سیلاب اگر بحر نوردی مردی
خاکساری دهدت جای به چشم مردم
تو در این راه زمین گیر چو گردی مردی
سخن این است که گر در ره جانان قصاب
ترک سر گفتی و انکار نکردی مردی
طالب خون دل و چهره زردی مردی
یاد گیر از کره باد جهان پیمایی
در پریشانی اگر بادیه گردی مردی
چون کشیدهست صف لشکر غم چار طرف
تو اگر در صف این معرکه فردی مردی
کعبتین و دوشش اندر کف نامردان است
چون تو بی نقش در این تخته نردی مردی
کف بیمغز سراپرده به ساحل زد و رفت
تو چو سیلاب اگر بحر نوردی مردی
خاکساری دهدت جای به چشم مردم
تو در این راه زمین گیر چو گردی مردی
سخن این است که گر در ره جانان قصاب
ترک سر گفتی و انکار نکردی مردی
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۵ - دست دل کوته و دامان وصال تو بلند
قصاب کاشانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۱ - بلبل گلشن تصویر در و دیوارم
قصاب کاشانی : ترکیبات
شمارهٔ ۷ - دامان رقیب
باز چون سرو قد افراختهای یعنی چه
ریشه بر هر جگر انداختهای یعنی چه
چهره چون لاله ز می ساختهای یعنی چه
ماه من پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
دلت از راه برون رفته ز افسان رقیب
زدهای دست ندانسته به دامان رقیب
شدی از رغم من غمزده مهمان رقیب
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
اینچنین با همه درساختهای یعنی چه
همنشین تا تو بدین پاره قبایان شدهای
چون مه نو سر انگشت نمایان شدهای
نی غلط پیرو این بیسروپایان شدهای
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این طایفه نشناختهای یعنی چه
گاه پیغامی از آن نرگس مستم دادی
گاه بر خاک ره خویش نشستم دادی
اینقدر هست گناهم که شکستم دادی
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
گفت ابروی تو با دل سخنی چند نهان
جلوهات آمد و کرد آن سخنان جمله عیان
لبت از موج تبسم نمکی ریخت در آن
سخنت رمز دهان گفت و کمر سرّ میان
زین میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
آنکه از خون جگر شستن دل کرد قبول
میتوان گفت که شد در ره عشقت مقبول
ما نکردیم به جز درد و غمت هیچ وصول
هرکس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
دوش آمد به صدا آن لب شیرینگفتار
بارها کرد به قصاب همین را تکرار
که در این خانه ره غیر بود یا اغیار
حافظا در دل تنگت چو فرود آید یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
ریشه بر هر جگر انداختهای یعنی چه
چهره چون لاله ز می ساختهای یعنی چه
ماه من پرده برانداختهای یعنی چه
مست از خانه برون تاختهای یعنی چه
دلت از راه برون رفته ز افسان رقیب
زدهای دست ندانسته به دامان رقیب
شدی از رغم من غمزده مهمان رقیب
زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب
اینچنین با همه درساختهای یعنی چه
همنشین تا تو بدین پاره قبایان شدهای
چون مه نو سر انگشت نمایان شدهای
نی غلط پیرو این بیسروپایان شدهای
شاه خوبانی و منظور گدایان شدهای
قدر این طایفه نشناختهای یعنی چه
گاه پیغامی از آن نرگس مستم دادی
گاه بر خاک ره خویش نشستم دادی
اینقدر هست گناهم که شکستم دادی
نه سر زلف خود اول تو به دستم دادی
بازم از پای درانداختهای یعنی چه
گفت ابروی تو با دل سخنی چند نهان
جلوهات آمد و کرد آن سخنان جمله عیان
لبت از موج تبسم نمکی ریخت در آن
سخنت رمز دهان گفت و کمر سرّ میان
زین میان تیغ به ما آختهای یعنی چه
آنکه از خون جگر شستن دل کرد قبول
میتوان گفت که شد در ره عشقت مقبول
ما نکردیم به جز درد و غمت هیچ وصول
هرکس از مهره مهر تو به نقشی مشغول
عاقبت با همه کج باختهای یعنی چه
دوش آمد به صدا آن لب شیرینگفتار
بارها کرد به قصاب همین را تکرار
که در این خانه ره غیر بود یا اغیار
حافظا در دل تنگت چو فرود آید یار
خانه از غیر نپرداختهای یعنی چه
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی فاطمة الزهراء سلام الله علیها
شمارهٔ ۳ - فی رثاء الصدیقة الطاهرة سلام الله علیها
دل افسرده ام از زنده گی آمد بیزار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
می رسد بسکه بگوش دل من ناله زار
نالۀ وا ابتا می رسد از سوخته ای
کز دل مادر گیتی به برد صبر و قرار
صد چه قمری کند از نالۀ او نوحه گری
می چکد خون دل و دیده ز منقار هزار
شرری زهرۀ زهرا زده در خرمن ماه
که نه ثابت بفلک ماند و نه دیگر سیار
جورها دید پس از دور پدر در دوران
نه مساعد ز مهاجر نه معین از انصار
بت پرستی بدر کعبۀ مقصود و امید
آتشی زد، که بر افروخته تا روز شمار
شرر آتش و آن صورت مهوش عجبست
نور حق کرد تجلی مگر از شعلۀ نارا
طور سینای تجلی متزلزل گردید
چون بدان سینۀ بی کینه فرو شد مسمار
نه ز سیلی شده نیلی رخ صدیقه و بس
شده از سیل سیه، روی جهان تیره و تار
بشنو از بازو و پهلو که چه دید آن بانو
من نگویم چه شد اینک درو اینک دیوار
دل سنگ آب شد از صدمۀ پهلو که فتاد
گوهری از صدف بحر نبوت به کنار
بسکه خستند و شکستند ز ناموس اله
بازوی کفر قوی، پهلوی دین گشت نزار
محتجب شد بحجاب ازلی وقت هجوم
گر شنیدی که نبودش بسر و روی خمار
قرۀ باصرۀ شمس حقیقت آرا
چون کند جلوه در او خیره بماند ابصار
بند در گردن مرد افکن عالم افکند
بت پرستی که همیداشت بگردن زنار
منکر حق شد و بیعت ز حقیقت طلبید
آنکه ز اول بخداوندی او کرد اقرار
رفت از کف فدک و نالۀ بانو بفلک
که نه حرفش شرفی داشت نه قدرش مقدار
هیچکس اصل اصیلی نفروشد به نخیل
جز خبیثی که بود نخل شقاوت را بار
نیر برج حیا شد چه هلالی زهزال
یا چه آهی که برآید ز درون بیمار
روز او چون شب دیجور و تن او رنجور
لاله سان داغ و چو نرگس همه شب را بیدار
غیرتش بسکه جفا دید ز امت نگذاشت
که پس از مرگ وی آیند بگردش اغیار
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی الامام ابی محمد الحسن المجتبی علیه السلام
شمارهٔ ۲ - فی رثاء ابی محمد المجتبی علیه السلام
هرکه آشفته دل و سوخته جان همچو منست
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
نکند میل چمن ور همه عالم چمن است
هر غم از دل بتماشای گلستان نرود
عالم اندر نظر غمزده بیت الحزن است
نه هر آشفته بود شیفتۀ روی نگار
نه پریشانیش از زلف شکن در شکن است
گوش جان نالۀ قمری صفتی می طلبد
نه پی زمزمۀ بلبل شیرین سخن است
من نجویم لب جو کآب من آتش صفت است
سبزه و روی نکو خضرت وجه حسن است
جز حسن قطب ز من مرکز پرگار محن
کس ندیدم که با نزاع محن ممتحن است
نقطه دائره و خطۀ تسلیم و رضا
نوح طوفان بلا یوسف مصر محن است
راستی فُلک و فَلک همچو حبابیست بر آب
کشتی حلم وی آنجای که لنگر فکن است
بکه نالم که سلیمان جهان خانه نشین
خاتم مملکت دین بکف اهرمن است
شده از سودۀ الماس، زمرد لعلش
سبز پوش از اثر زهر گل یاسمن است
آنکه چون روح بسیط است در این جسم محیط
زهر کین در تن او همچو روان در بدن است
شاهد لم یزلی شمع شبستان وجود
پاره های جگر و خون دلش در لگن است
ناوک خصم بر او از اثر دست و زبان
بر دل و بر بدن و بر جگر و بر کفن است
کعبه بتخانه و صاحب حرم از وی محروم
جای سلطان هما مسکن زاغ و زغن است
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۶ - فی لیلة الحادی عشر
خاک غم بر سر گلزار جهان باد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا به فلک ناله و فریاد امشب
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل میچکد از شاخۀ شمشاد امشب
نو عروسان چمن را زده آتش به جگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
مادر اصغر شیریندهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چو فرهاد امشب
حجت حق چه به ناحق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خداداد امشب
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
رفته گلزار نبوت همه بر باد امشب
خرگه چرخ ستم پیشه بسوزد که بسوخت
خرگه معدلت از آتش بیداد امشب
سقف مرفوع نگون باد که گردیده نگون
خانۀ محکم تنزیل ز بنیاد امشب
شد سرا پردۀ عصمت ز اجانب ناپاک
در رواق عظمت زلزله افتاد امشب
شده از سیل سیه کعبۀ توحید خراب
وین عجبتر شده بیت الصنم آباد امشب
از دل پرده نشینان حجازی عراق
می دود تا به فلک ناله و فریاد امشب
شورش روز قیامت رود از یاد گهی
کز ابوالفضل کنند اهل حرم یاد امشب
از غم اکبر نا شاد و نهال قد او
خون دل میچکد از شاخۀ شمشاد امشب
نو عروسان چمن را زده آتش به جگر
شعلۀ شمع قد قاسم داماد امشب
مادر اصغر شیریندهن از داغ کباب
تیشه بر سر زند از غصه چو فرهاد امشب
حجت حق چه به ناحق بغل جامه رفت
کفر مطلق شده از بند غم آزاد امشب
بانوان اشکفشان، لیک چو یاقوت روان
خاطر زادۀ مرجانه بود شاد امشب
دیو، انگشتر و انگشت سلیمان را برد
نه عجب خون رود از چشم پریزاد امشب
ای دریغا که به همدستی جمال لعین
دست بیداد فلک داد ستم داد امشب
چهرۀ مهر سیه باد که بر خاکستر
خفته آن آینۀ حسن خداداد امشب
برق غیرت زده در خرمن هستی ز تنور
که دو گیتی شده چون رعد پر از داد امشب
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۱۴ - فی رثاء المظلوم سید الشهداء سلام الله علیه
ای به میدان وفا از دل و جان کرده نثار
سر و تن در ره یار
کرده هفتاد و دو تن یکتنه قربان نگار
همگی شیر شکار
سر به نی شمع دل انجمن ناله و آه
شاهد بزم اله
نقطۀ مرکز یک دائره، سرمه رخسار
محو نور الانوار
تن پر از غنچۀ بشکفته ز پیکان خدنک
گلشنی رنگارنگ
لاله زاری سر هر غنچه دو صد مرغ هزار
زار چون ابر بهار
نو نهالان همه روئیده به پیرامن او
سبزۀ دامن او
لیک از سوز درون فی الشجر الاخضر نار
تا فلک رفته شرار
همه چون نخلۀ طور از عطش افروخته دل
خشک لب سوخته دل
همه از باد خزان ریخته در فصل بهار
مانده بی گل گلزار
همه شاداب ز خوناب ولی سینه کباب
تشنه از قحطی آب
یک گلستان همه بی آب و دو دریا بکنار
بهرۀ هر خس و خار
یک طرف سرو سهی سای ابوالفضل قلم
از کف افتاده علم
سرو آزادا قدش گشته تهیدست ز بار
دستش افتاده ز کار
تا از آن هیکل توحید جدا گشت دو دست
کمر شاه شکست
رفت و بگسیخت ز هم سلسلۀ یار و تبار
شد حرم بی سالار
یک طرف یوسف حسن ازل و گرگ اجل
گشته همدست و بغل
رنگ خون بر رخ ماهش چه بر آئینه غبار
شد جهان تیره و تار
طرۀ اکبر ناکام بخون رنگین است
دل شه خونین است
نه عجب گر ز غمش خون شده تا روز شمار
نافۀ مشک تتار
یک طرف قاسم ناشاد که در حجلۀ گور
بسته آئین سرور
نو عروسان چمن غمزده و زار و نزار
داغ آن لاله عذار
بدن نازک او تا شده پامال ستور
شد بپا شور نشور
دست و پا تا که بخون سر و تن کرده نگار
چشم گردون خونبار
یکطرف اصغر شیرین دهن از ناوک تیر
آب نوشیده و شیر
غنچه با تنگدلی خنده زد از ناوک خار
بر رخ بلبل زار
طوطی باغ بهشت از ستم زاغ و زغن
رخت بست از گلشن
شکر شُکر فشاند از دهن شکّر بار
بهر قربانی یار
یکطرف پرد گیان شور و نوا سر کرده
همگی بی پرده
بانوان دو سرا شهرۀ هر شهر و دیار
دستگیر اغیار
لاله رویان همه را داغ مصیبت بر دل
همه را پا در گل
بیکس و بی سر و سالار بجر یک بیمار
دست و پا سلسله دار
سر و تن در ره یار
کرده هفتاد و دو تن یکتنه قربان نگار
همگی شیر شکار
سر به نی شمع دل انجمن ناله و آه
شاهد بزم اله
نقطۀ مرکز یک دائره، سرمه رخسار
محو نور الانوار
تن پر از غنچۀ بشکفته ز پیکان خدنک
گلشنی رنگارنگ
لاله زاری سر هر غنچه دو صد مرغ هزار
زار چون ابر بهار
نو نهالان همه روئیده به پیرامن او
سبزۀ دامن او
لیک از سوز درون فی الشجر الاخضر نار
تا فلک رفته شرار
همه چون نخلۀ طور از عطش افروخته دل
خشک لب سوخته دل
همه از باد خزان ریخته در فصل بهار
مانده بی گل گلزار
همه شاداب ز خوناب ولی سینه کباب
تشنه از قحطی آب
یک گلستان همه بی آب و دو دریا بکنار
بهرۀ هر خس و خار
یک طرف سرو سهی سای ابوالفضل قلم
از کف افتاده علم
سرو آزادا قدش گشته تهیدست ز بار
دستش افتاده ز کار
تا از آن هیکل توحید جدا گشت دو دست
کمر شاه شکست
رفت و بگسیخت ز هم سلسلۀ یار و تبار
شد حرم بی سالار
یک طرف یوسف حسن ازل و گرگ اجل
گشته همدست و بغل
رنگ خون بر رخ ماهش چه بر آئینه غبار
شد جهان تیره و تار
طرۀ اکبر ناکام بخون رنگین است
دل شه خونین است
نه عجب گر ز غمش خون شده تا روز شمار
نافۀ مشک تتار
یک طرف قاسم ناشاد که در حجلۀ گور
بسته آئین سرور
نو عروسان چمن غمزده و زار و نزار
داغ آن لاله عذار
بدن نازک او تا شده پامال ستور
شد بپا شور نشور
دست و پا تا که بخون سر و تن کرده نگار
چشم گردون خونبار
یکطرف اصغر شیرین دهن از ناوک تیر
آب نوشیده و شیر
غنچه با تنگدلی خنده زد از ناوک خار
بر رخ بلبل زار
طوطی باغ بهشت از ستم زاغ و زغن
رخت بست از گلشن
شکر شُکر فشاند از دهن شکّر بار
بهر قربانی یار
یکطرف پرد گیان شور و نوا سر کرده
همگی بی پرده
بانوان دو سرا شهرۀ هر شهر و دیار
دستگیر اغیار
لاله رویان همه را داغ مصیبت بر دل
همه را پا در گل
بیکس و بی سر و سالار بجر یک بیمار
دست و پا سلسله دار
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی ابی الفضل العباس سلام الله علیه
شمارهٔ ۱ - فی مدح ابی الفضل العباس و رثائه سلام الله علیه
دل شوریده نه از شور شراب آمده است
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
دین و دل ساقی شیرین سخنم برده ز دست
ساغر ابروی پیوستۀ او محوم کرد
هر که را نیستی افزود بهستی پیوست
سرو بالای بلندش چه خرامان می رفت
نه صنوبر که دو عالم بنظر آمده پست
قامت معتدلش را نتوان طوبی خواند
چمن فاستقم از سرو قدش رونق بست
لالۀ روی وی از گلشن توحید دمید
سنبل روی وی از روضۀ تجرید برست
شاه اخوان صفا ماه بنی هاشم اوست
شد در او صورت و معنی بحقیقت پیوست
ساقی بادۀ توحید و معارف عباس
شاهد بزم ازل شمع شبستان الست
در ره شاه شهیدان ز سر و دست گذشت
نیست شد از خود و زد پا بسر هرچه که هست
رفت در آب روان ساقی و لب تر ننمود
جان بقربان وفا داری آن باده پرست
صدف گوهر مکنون هدف پیکان شد
آه از آن سینه و فریاد از آن ناوک و شست
سرش از پای بیفتاد و دو دستش از بدن
کمر پشت و پناه همه عالم بشکست
شد نگون بیرق و شیرازۀ لشگر بدرید
شاه دین را پس از او رشتۀ امید گسست
نه تنش خسته شد از تیغ جفا در ره عشق
که دل عقل نخست از غم او نیز بخست
حیف از آن لعل درخشان که ز گفتار بماند
آه از آن سرو خرامان که ز رفتار نشست
یوسف مصر وفا غرقه بخون وا اسفا
دل ز زندان غم او ابد الدهر نرست
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی ابی الفضل العباس سلام الله علیه
شمارهٔ ۳ - فی رثاء ابی الفضل العباس سلام الله علیه
تا که شد سرو سهی سای ابی الفضل قلم
کمر شه شده خم
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
کمر شه شده خم
تا صنوبر بر او سوخت ز سر تا بقدم
سوخت گلزار قدم
تا که آن شمع دل افروز ز سر تا پا سوخت
شاهد یکتا سوخت
نخلۀ طور شرر بار شد از آتش غم
شعله ور زین ماتم
تا که آن سرو خرامان لب جوی افتاده
جوی خون سر داده
دامن دشت ز خون آمده چون باغ ارم
لاله زاری خرم
شاخ طوبای قدش بسکه بخون غلطان شد
شاخۀ مرجان شد
زده بر صفحۀ رویش خط یاقوت رقم
رقمی بس محکم
داد از این آتش بیداد که اندر پی آب
عالمی گشت خراب
ریخت بر خاک بلا خون خداوند همم
عنصر جود و کرم
ساقی تشنه لبان در طلب آب روان
داد دست و سر و جان
خشک لب رفت و برون آمد از آن بحر خضم
با دو چشمی پر نم
رایت معدلت از صرصر بیداد افتاد
داد از این ظلم و فساد
آه ماتم زدگان زد بسر چرخ علم
شرر اندر عالم
شاه، بیچاره و شیرازۀ لشگر پاره
بانوان آواره
تا نگونسار شد آن بیدق گردون پرچم
حامل بیدق هم
تا شد آنسینه که بودی صدف گوهر دین
هدف ناوک کین
وهم پنداشت که در مخزن اسرار و حکم
رخنه زد نامحرم
بسکه پیکان بلا بر بدنش بنشسته
شده چون گلدسه
خار از غنچه مگر رسته و پیوسته بهم
همه با هم توأم
تا که سلطان هما شد سپر تیر سه پر
با چنان شوکت و فر
حمله از چار طرف کرد بمرغان حرم
کرکس ظلم و ستم
دست تقدیر دو دستی ز تنش کرد جدا
که بدی دست خدا
ریخت زین حادثه بال و پر عنقاء قدم
طائر عیسی دم
تا بیفتاد دو دست از تن آن میر حجاز
شد بیکباره دراز
دست کوتاه مخالف به پناگاه امم
به نوامیس حرم
سر سردار حقیقت ز عمود آنچه بدید
نتوان گفت و شنید
خاک بر فرق فریدون و سرو افسر جم
پس از این رنج و الم
شاه اخوان صفا رفت ز اقلیم وجود
با تن خون آلود
شمع ایوان وفا شد به شبستان عدم
با دلی داغ ازغم
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی ابی الحسن علی الاکبر سلام الله علیه
شمارهٔ ۱۰ - فی رثاء ابی الحسن علی بن الحسین الاکبر سلام الله علیه
سیل غم حمله چنان کرد که آب از سر رفت
نوجوان اکبر رفت
خشک لب با دل تفتیده و چشم تر رفت
روح پیغمبر رفت
گلشن آل نبی ز آتش بیداد بسوخت
سرو آزاد بسوخت
چمن فاستقم از باد فنا یکسر رفت
نه که برگ و بر رفت
نخلۀ طور ز سوز عطش از پا افتاد
شاخ طوبی افتاد
دود آه دل شه تا فلک اخضر رفت
وز فلک برتر رفت
یک فلک ماه نمود از افق حسن غروب
آه از آن طلعت خوب
تیره شد روی دو گیتی چو مه انور رفت
چشمۀ خاور رفت
یک چمن سرو شد از تیشۀ بیداد قلم
از گلستان قدم
تا قد و قامت رعنای علی اکبر رفت
نخل شکر بر رفت
دره التاج نبوت چه عقیق گلگون
شده غلطان در خون
تا ز شهزادۀ آزاد سر و افسیر رفت
از دم خنجر رفت
شاه را نالۀ شهزاده چه آمد در گوش
شد در افغان و خروش
پیر کنعان بسر پور روان پرور رفت
جانش از پیکر رفت
یوسفی دید ز سر پنجۀ گرگان صد چاک
کز سمک تا بسماک
نالۀ وا ولدا زان شه گردون فرّ رفت
تا در داور رفت
عندلیبانه بر آن غنچۀ خندان بگریست
چون بخونش نگریست
گفت ما را بجگر آنچه ترا بر سر رفت
بلکه افزون تر رفت
ای گل گلشن توحید نهال امید
بتو آخر چه رسید
بوستان خرم و سبز است و گل احمر رفت
نو نهال تر رفت
ای دهان تو روانبخش دو صد خضر و مسیح
که شدی تشنه ذبیح
آب تو از لب شمشیر و دم خنجر رفت
که بر آن خنجر رفت
نوجوانا قد سرو تو زمین گیرم کرد
غم تو پیرم کرد
تو برفتی و بیکباره دل و دلبر رفت
جان و جان پرور رفت
بی فروغ رخت ای شمع جهان افروزم
تیره چون شب روزم
روشنی بخش دل و دیدۀ من دیگر رفت
تا دم محشر رفت
کوکب بخت من از اوج سعادت افتاد
رفت اقبال بباد
وه چه زود از نظرم آن حسن المنظر رفت
آن بلند اختر رفت
ای جوان مرگ من و حسرت دامادی تو
غم ناشادی تو
آرزوها همه با جان من از تن در رفت
نا مراد اکبر رفت
وای بر حال دل غم زدۀ لیلی باد
که ندیدت داماد
خبرت هست چها بر سر این مادر رفت
بی پسر آخر رفت
سر به صحرا زده لیلی ز غمت ای مجنون
با دلی غرقه به خون
تا بشام غم از این دشت بلا یکسر رفت
بی سر و سرور رفت
خاک غم بر سر دنیا که وفا با تو نکرد
جز جفا با تو نکرد
خرمن عمر گرانمایه به یک صرصر رفت
یک جهان اکبر رفت
نوجوان اکبر رفت
خشک لب با دل تفتیده و چشم تر رفت
روح پیغمبر رفت
گلشن آل نبی ز آتش بیداد بسوخت
سرو آزاد بسوخت
چمن فاستقم از باد فنا یکسر رفت
نه که برگ و بر رفت
نخلۀ طور ز سوز عطش از پا افتاد
شاخ طوبی افتاد
دود آه دل شه تا فلک اخضر رفت
وز فلک برتر رفت
یک فلک ماه نمود از افق حسن غروب
آه از آن طلعت خوب
تیره شد روی دو گیتی چو مه انور رفت
چشمۀ خاور رفت
یک چمن سرو شد از تیشۀ بیداد قلم
از گلستان قدم
تا قد و قامت رعنای علی اکبر رفت
نخل شکر بر رفت
دره التاج نبوت چه عقیق گلگون
شده غلطان در خون
تا ز شهزادۀ آزاد سر و افسیر رفت
از دم خنجر رفت
شاه را نالۀ شهزاده چه آمد در گوش
شد در افغان و خروش
پیر کنعان بسر پور روان پرور رفت
جانش از پیکر رفت
یوسفی دید ز سر پنجۀ گرگان صد چاک
کز سمک تا بسماک
نالۀ وا ولدا زان شه گردون فرّ رفت
تا در داور رفت
عندلیبانه بر آن غنچۀ خندان بگریست
چون بخونش نگریست
گفت ما را بجگر آنچه ترا بر سر رفت
بلکه افزون تر رفت
ای گل گلشن توحید نهال امید
بتو آخر چه رسید
بوستان خرم و سبز است و گل احمر رفت
نو نهال تر رفت
ای دهان تو روانبخش دو صد خضر و مسیح
که شدی تشنه ذبیح
آب تو از لب شمشیر و دم خنجر رفت
که بر آن خنجر رفت
نوجوانا قد سرو تو زمین گیرم کرد
غم تو پیرم کرد
تو برفتی و بیکباره دل و دلبر رفت
جان و جان پرور رفت
بی فروغ رخت ای شمع جهان افروزم
تیره چون شب روزم
روشنی بخش دل و دیدۀ من دیگر رفت
تا دم محشر رفت
کوکب بخت من از اوج سعادت افتاد
رفت اقبال بباد
وه چه زود از نظرم آن حسن المنظر رفت
آن بلند اختر رفت
ای جوان مرگ من و حسرت دامادی تو
غم ناشادی تو
آرزوها همه با جان من از تن در رفت
نا مراد اکبر رفت
وای بر حال دل غم زدۀ لیلی باد
که ندیدت داماد
خبرت هست چها بر سر این مادر رفت
بی پسر آخر رفت
سر به صحرا زده لیلی ز غمت ای مجنون
با دلی غرقه به خون
تا بشام غم از این دشت بلا یکسر رفت
بی سر و سرور رفت
خاک غم بر سر دنیا که وفا با تو نکرد
جز جفا با تو نکرد
خرمن عمر گرانمایه به یک صرصر رفت
یک جهان اکبر رفت
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی عبدالله الرضیع المعروف بعلی الاصغر سلام الله علیه
شمارهٔ ۳ - فی رثاء الرضیع عن لسان امه علیهما السلام
خبر مقدم علی اصغر ز سفر می آید
لوحش الله که به همراه پدر می آید
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
لوحش الله که به همراه پدر می آید
ناز پرورد من آمد سوی گهوارۀ ناز
می سزد گر بنهم بر قدمش روی نیاز
طوطی من! سخنی، از چه زبان بسته شدی
سفری بیش نرفتی که چنین خسته شدی
ناز آغاز کن و جلوه کن از آغوشم
که من این جلوه بملک دو جهان نفروشم
ای جگر تشنه که با خون جگر آمده ای
خشک لب رفتی و با دیدۀ تر آمده ای
از چه آغشته بخونی تو به آغوش پدر
تو که رفتی به سلامت بسیر دوش پدر
آخر ای غنچۀ پژمرده که سیرابت کرد
نغمۀ تیر ترا از چه چنین خوابت کرد
از چه ای بلبل شیدا تو چنین خاموشی
یا که از سوز عطش باز مگر مدهوشی
گل من خار خدنگ که گلوی تو درید
گوش تا گوش ترا تیر جفای که درید
پنجۀ ظلم که این غنچۀ گل خارت کرد
کاین ستم بر تو و بر مادر غمخوارت کرد
چه شد ای بلبل خوشخوان ز نوا افتادی
ز آشیان رفتی و در دام بلا افتادی
چه شد ای روح روانم که ز جان سیر شدی
بهر یک قطرۀ آبی هدف تیر شدی
بودم امید که تا بال و پری باز کنی
نه که از دست من غمزده پرواز کنی
آرزو داشتم از شیر ترا باز کنم
برگ عیشی ز گل روی تو من ساز کنم
ناوک خصم ترا عاقبت از شیر گرفت
دست تقدیر ز شیرت بچه تدبیر گرفت
اگرت آب ندادند و مرا شیر نبود
نازنین حلق ترا طاقت این تیر نبود
تیر کین با تو چه ای کودک معصومم کرد
این قدر هست که از روی تو محرومم کرد
وای بر حرمله کاندیشه ز خون تو نکرد
رحم بر کودکی و سوز درون تو نکرد
ای دریغا که شدی کشتۀ بی شیری من
پس از این تا چه کند داغ تو و پیری من
وای بر خال دل مادر بیچارۀ تو
پس از این مادر و قنداقه و گهوارۀ تو
چشم از مادر غمدیده چرا پوشیدی
مگر ای شیرۀ جان شیر که را نوشیدی
یادی از مادر بی شیر و ز پستان نکنی
خنده بر روی من ای غنچۀ خندان نکنی
داد از ناوک بیداد که خاموش کرد
مادر غمزده را نیز فراموشت کرد
طاقتم طاق شد آن طاقۀ ریحانم کو
طوطی شهد دهان شکر افشانم کو
حیف و صد حیف که برگ گل نسرینم رفت
ناز پروردۀ من، اصغر شیرینم رفت
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی عبدالله الرضیع المعروف بعلی الاصغر سلام الله علیه
شمارهٔ ۴ - فی لسان ام الرضیع سلام الله علیهما
سبزۀ دامن من، تازه گل احمر من
تشنه لب اصغر من
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
تشنه لب اصغر من
رفت افروخته دل سوخته جان از بر من
کودک گلبر من
گل نورستۀ شاداب چرا پژمرده
وز چه رو افسرده
بوستان خرم و خشکیده نهال تر من
شاخ طوبی بر من
غنچۀ بسته دهن باز شد از خار خدنگ
خنده زد با دل تنگ
برد یکباره قرار از دل و هوش از سر من
روح از پیکر من
کودک من که در آغوش پدر رفت برون
آمد آغشته بخون
در حجاب شفق افتاده مه انور من
آه از اختر من
دُر یکدانۀ شاداب عقیق آسا شد
گوهری والا شد
چرخ، یاقوت روان ریخته در ساغر من
از دو چشم تر من
کودک من چه گل نسترن از باغ گذشت
ارغوانی برگشت
چرخ نیلوفری از گلشن فرخ فر من
برد بار و بر من
طائر سدره نشین از چه زمین گیر شده
هدف تیر شده
شده دست ستم حرمله غارتگر من
ریخت بال و پر من
ای همای ازل ای هدهد اقلیم الست
که ترا بال شکست
تا ابد داغ غمت بر دل غم پرور من
دل پر اخگر من
از کمانخانۀ تقدیر ترا تیر آمد
بمن پیر آمد
وای بر این دل بیمار و تن لاغر من
زانچه آمد سر من
سینۀ غمزده ام تا که ترا مأوا بود
سینۀ سینا بود
ای دریغا چه شد آن جلوۀ خوش منظر من
نیر اکبر من
از زلال لب شیرین تو دور افتادم
تا بگور افتادم
خضر حاشا که بدین چشمه شود رهبر من
ای لبت کوثر من
شیرۀ جان من! از شیر مگر سیر شدی
یا گلو گیر شدی
خاک بر فرق من و شیر من و شکر من
ای سر و سرور من
بلبل خوش سخنم طوطی شیرین دهنم
نغمه ای زن که منم
ورنه این سان که تو باز آمده ای از در من
نشود باور من
نازنین حلق تو گر تشنه و بی شیر نبود
لایق تیر نبود
بستان داد من از حرمله ای داور من
که توئی یاور من
تو ز کف رفتی و افتاد مرا پایۀ عمر
رفت سرمایۀ عمر
زیب دوش و بر من رفت وز روز مور من
صدف گوهر من
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی الامام موسی بن جعفر الکاظم علیه السلام
شمارهٔ ۲ - فی رثاء الامام موسی الکاظم علیه السلام
عمری ار موسی کاظم ز جفا مسجون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
در صدف گوهر بحر عظمت مکنون بود
مظهر غیب مصون بود و حجاب ازلی
اسم اعظم ز نخست از همه کس مخزون بود
ماه کنعان بُد و شد گاه تنزل در چاه
یا که زندان شکم ماهی و او ذوالنون بود
کاظم الغیظ که با صبر و شکیبائی او
صبر ایوب چه یک قطره که با جیحون بود
پرتوی بود که تابید از این نور جمال
آن تجلی که دل موسی از او مفتون بود
پور عمران نکشید آنچه که موسی ز رشید
ظلم فرعون نه همچون ستم هارون بود
پای در سلسله سر سلسلۀ عشق نهاد
لیلی حسن ازل را ز ازل مفتون بود
سندی ار زهر ستم ریخت بکامش چه عجب
تلخی کام وی از تلخی زهر افزون بود
از رطب سوخته موسی چه ز انگور رضا
نخل وحدت ثمرش میوۀ گوناگون بود
کس ندانست در آن حال که حالش چون گشت
غمگسار وی و غمپرور وی، بیچون بود
گر بمطموره غریبانه بجانان جان داد
دل بیگانه و خویش از غم او پر خون بود
شحنۀ شهر اگر شهره نمودش چون مهر
لیک از بار غمش فُلک فلک مشحون بود
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی الامام ابی الحسن الرضا علیه السلام
شمارهٔ ۳ - فی رثاء الامام ابی الحسن علی بن موسی الرضا علیه السلام
خبر از طوس مگر آمده با پیک صبا
از غریب الغرباء
که چه گل کرده بتن پیرهن صبر قبا
از غمش آل عبا
طور سینای تجلی شده یکسان با خاک
سینۀ سینا چاک
گوئی از سوز غم و حسرت آن مهر لقا
خر موسی صعقا
یوسف مصر حقیقت چه شد از یثرب دور
شد بپا شور نشور
پیر کنعان طریقت بسیرودی ز قفا
نغمۀ وا اسفا
تا که آن قبلۀ آفاق روان شد ز حرم
خونفشان شد زمزم
سیل خوناب غمش موج زد از ام قری
تا ثریا ز ثری
چون سنا برق حقیقت به سنا باد رسید
عرش بر خود لرزید
از تجلای شکوهش دل آن کوه رسا
نعره زد رعد آسا
مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
شد پناگاه امم
ز فروغ رخم او مطلع انوار هدی
ملجأ شاه و گدا
طوس شد تا ز شرف مرکز طاوس ازل
یا که ناموس ازل
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا
جل شأناً و علا
آه از آن عهد ولایت که بنامش بستند
دل او را خستند
نشنیدم که به آن عهد کسی کرده وفا
مگر از زهر جفا
تخت شاهی بعوض تختۀ تابوتش بود
زهر غم قوتش بود
زان جنایت که ز مأمون شده با شاه رضا
سوخت دیوان قضا
آن ستم پیشه که با خسرو اقلیم الست
عهد را بست و شکست
نه ز حق بیم و نه اندیشه ای از روز جزا
نه هراسی ز سزا
پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سیاه
عالمی گشت تباه
ریخت زین واقعه بال و پر سلطان هما
شاهد غیب نما
گر غریبانه در آن منزل غربت جان داد
در ره جانان داد
لیک از جلوۀ دلدار شدش کام روا
و بسی درد دوا
نوح طوفان بلا رخت از این مرحله بست
فلک ایجاد شکست
غرقۀ لجۀ غم شد دل خلق دو سرا
یک به یک نوحه سرا
تا که از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
شمع ایوان قدم
رفت زین حادثۀ هائله بر باد فنا
رونق بزم «دنا»
میوۀ باغ نبوت چه ز انگور کشید
ز هر جانسوز چشید
ریخت برگ و بر آن شاخ گل روح افزا
نخلۀ شکر زا
با دل و با جگرش دانۀ انگور چه کرد
ز هر مستور چه کرد
خرمنی سوخت ز یک خوشۀ بیقدر و بها
و چها کرد چها
نه عجب گر ز غمش چشم فلک خون گرید
رود جیحون گرید
یا پر از خون شود این سینۀ سوزان قضا
از غم شاه رضا
از غریب الغرباء
که چه گل کرده بتن پیرهن صبر قبا
از غمش آل عبا
طور سینای تجلی شده یکسان با خاک
سینۀ سینا چاک
گوئی از سوز غم و حسرت آن مهر لقا
خر موسی صعقا
یوسف مصر حقیقت چه شد از یثرب دور
شد بپا شور نشور
پیر کنعان طریقت بسیرودی ز قفا
نغمۀ وا اسفا
تا که آن قبلۀ آفاق روان شد ز حرم
خونفشان شد زمزم
سیل خوناب غمش موج زد از ام قری
تا ثریا ز ثری
چون سنا برق حقیقت به سنا باد رسید
عرش بر خود لرزید
از تجلای شکوهش دل آن کوه رسا
نعره زد رعد آسا
مرو از مقدم او شد ز صفا باغ ارم
شد پناگاه امم
ز فروغ رخم او مطلع انوار هدی
ملجأ شاه و گدا
طوس شد تا ز شرف مرکز طاوس ازل
یا که ناموس ازل
سزد ار بوسه زند بر ره او عرش علا
جل شأناً و علا
آه از آن عهد ولایت که بنامش بستند
دل او را خستند
نشنیدم که به آن عهد کسی کرده وفا
مگر از زهر جفا
تخت شاهی بعوض تختۀ تابوتش بود
زهر غم قوتش بود
زان جنایت که ز مأمون شده با شاه رضا
سوخت دیوان قضا
آن ستم پیشه که با خسرو اقلیم الست
عهد را بست و شکست
نه ز حق بیم و نه اندیشه ای از روز جزا
نه هراسی ز سزا
پنجه زد بر رخ عنقاء قدم زاغ سیاه
عالمی گشت تباه
ریخت زین واقعه بال و پر سلطان هما
شاهد غیب نما
گر غریبانه در آن منزل غربت جان داد
در ره جانان داد
لیک از جلوۀ دلدار شدش کام روا
و بسی درد دوا
نوح طوفان بلا رخت از این مرحله بست
فلک ایجاد شکست
غرقۀ لجۀ غم شد دل خلق دو سرا
یک به یک نوحه سرا
تا که از زهر ستم سوخت ز سر تا به قدم
شمع ایوان قدم
رفت زین حادثۀ هائله بر باد فنا
رونق بزم «دنا»
میوۀ باغ نبوت چه ز انگور کشید
ز هر جانسوز چشید
ریخت برگ و بر آن شاخ گل روح افزا
نخلۀ شکر زا
با دل و با جگرش دانۀ انگور چه کرد
ز هر مستور چه کرد
خرمنی سوخت ز یک خوشۀ بیقدر و بها
و چها کرد چها
نه عجب گر ز غمش چشم فلک خون گرید
رود جیحون گرید
یا پر از خون شود این سینۀ سوزان قضا
از غم شاه رضا
غروی اصفهانی : مدایح الحجة عجل الله فرجه
شمارهٔ ۲ - فی مدح الامام بقیة الله فی العالمین عجل الله فرجه
همره باد صبا نافۀ مشک ختن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
یا نسیم چمن و بوی گل و یاسمن است
دیدۀ دل شده روشن مگر ای باد صبا
همرهت پیرهن یوسف گلپیرهن است
شده شام دل آشفتۀ غمگین خوشبوی
مگر از طرف یمن بوی اویس قرن است
یا مسیحا نفسی می رسد از عالم غیب
که دل مرده دلان تازه تر از نسترن است
نفخه ای می وزد از عالم لاهوت بلی
نه نسیم چمن است و نه ز طرف یمن است
ای صبا با خبر مقدم یار آمده ای
خیر مقدم که نسیم تو روان بدن است
گر از آن سرو چمان نیست ترا تازه بیان
صفحۀ روی زمین به هر چه صحن چمن است
ورنه تاریست از آن طرۀ طرار ترا
از چه دلها همه در دام تو صید رسن است
عرصۀ دهر پر از نغمۀ یا بشری شد
خبر ار هست از آن غبغب و چاه ذقن است
وهم پنداشت که دارد نفس باد صبا
شرح آن نقطۀ موهوم که نامش دهن است
گر ندارد خبری زان لب لعل شکرین
طوطی طبع من، از چیست که شکرشکن است
ورنه حرفیست از آن خسرو شیرین دهنان
بلبل نطق من از چیست که شیرین سخن است
گر حدیثی نبود زان دُر دندان بمیان
از چه رو ناطقه ام معدن درّ عدن است
ای نسیم سحری این شب روشن چه شبست
مگر امشب مه من شمع دل انجمن است
چه شبست این شب فیروز دل افروز چه روز
مگر امشب شب اشراق دل آرام من است
مشرق شمس ابد مطلع انوار ازل
صاحب العصر ابو الوقت امام زمن است
مظهر قائم بالقسط حجاب ازلی
معلن سر حفی مُظهر ما قد بطن است
مرکز دائره هستی و قطب الاقطاب
آنکه با عالم امکان مثل روح و تن است
مالک کن فیکون و ملک کون و مکان
مظهر سلطنت قاهرۀ ذی المنن است
بحر مواج ازل چشمۀ سرشار ابد
کاندر آن صبح و و مسا روح قدس غوطه زن است
طور سینای تجلی که لبی همچو کلیم
«ارنی» گو سر کویش همگی را وطن است
یوسف مصر حقیقت که دو صد یوسف حسن
نتوان گفت که آندُرّ ثمین را ثمن است
منشی دفتر انشا، قلم صنع خدا
ناظم عالم امکان بنظام حسن است
آنکه در کشور ابداع ملیک است و مطاع
واندر اقلیم بقا مقتدر و مؤتمن است
کلک لطفش زده بر لوح عدم نقش وجود
دست قهرش شرر خرمن دهر کهن است
هم فلک را حرکت از حرکات نفسش
هم زمین را ز طمأنینۀ نفسش سکن است
دل والا گهرش مخزن أسرار اله
دیدۀ حق نگرش ناظر سرّ و علن است
حجت قاطعه و قامع الحاد و ضلال
رحمت واسعه و کاشف کرب و محن است
حاوی علم و یقین حامی دین و آئین
ماحی زیغ و زلل، محیی فرض و سنن
جامع الشمل پس از تفرقۀ اهل وفاق
باسط العدل پس از آنکه زمین پر فتن است
ای سلیمان زمان، پادشه عرش و مکان
خاتم ملک تو تا کی بکف اهرمن است
ای همای ملأ قدس و حمام جبروت
تا بکی روضۀ دین مسکن زاغ و زغن است
ای رخت قبلۀ توحید و درت کوی امید
تا بکی کعبۀ دلها همه بیت الوثن است
پرده از سر انا الله برانداز دمی
تا بدانند که شایستۀ این ما و من است
عرش با قصر جلال تو چه ارض است و سماء
عقل فعال و کمال تو چه طفل و لبن است
دل بدریا زده از شوق جمالت الیاس
خضر از عضر تو سر گشتۀ ربع و دمن است
کعبۀ درگه تو قبلۀ ارواح عقول
خاک پاک ره تو سجده گه مرد و زن است
ای ز روی تو عیان جنت ارباب جنان
بی تو فردوس برین بر همه بیت الحزن است
ای شه ملک قدم یک قدم از مکمن غیب
وی مسیحا ز تو همدم دم باز آمدن است
ای که در ظل لوای تو کند گردون جای
نوبت رایت اسلام بر افراشتن است
ای ز شمشیر تو از بیم، دل دهر دو نیم
گاه خون خواهی شاهنشه خونین کفن است
غروی اصفهانی : مدایح الحجة عجل الله فرجه
شمارهٔ ۳ - فی مدح الحجة عجل الله تعالی فرجه
دلبرا دست امید من و دامان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
خاک راه تو و مژگان من ار بگذارد
ناوک غمزه و یا خنچر مژگان شما
شمع آه من و رخسارۀ چون لالۀ تو
چشم گریان من و غنچۀ خندان شما
لب لعل نمکین تو مکیدن حظیست
که نه طالع شودم یا رنه احسان شما
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
نه در این دائره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئیست بچو کان شما
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
خضر را چشمۀ حیوان رود از یاد اگر
ز سرش رشحه ای از چشمۀ حیوان شما
عرش بلقیس نه شایستۀ فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت
موری اندر نظر همت سلمان شما
جلوۀ دید کلیم الله از آن دید جمال
نغمه ای بود انا الله ز بیابان شما
طائر سدره نشین را نرسد مرغ خیال
بحریم حرم شامخ الارکان شما
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است
اولین مرحلۀ رفرف جولان شما
فیض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفخۀ صور صفیریست ز دربان شما
گرچه خود قاسم الارزاق بود میکائیل
نیست در رتبه مگر ریزه خوار خوان شما
لوح نفس از قلم عقل نمی گردد نقش
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
هرچه در دفتر ملکست و کتاب ملکوت
قلم صنع رقم کرده بعنوان شما
شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز
زده تا صبح ازل سرز گریبان شما
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی و بس
یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
هست هر سوره بتحقیق ز قرآن حکیم
آیۀ محکمه ای در صفت شأن شما
آستان تو بود مرکز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفۀ ایوان شما
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما
ای که در مکمن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
بکن ای شاهد ما جلوه ای از بزم وصال
چند چون شمع بسوزیم ز هجران شما
مسند مصر حقیقت ز تو تا چند تهی
ای دو صد یوسف صدیق بقربان شما
رخش هست بکن ای شاه جوانبخت تو زین
تا شود زال فلک چاکر میدان شما
زهرۀ شیر فلک آب شود گر شنود
شیهۀ زهره جبین توسن غرّان شما
مفتقر را نه عجب گر بنمائی تحسین
منم امروز در این مرحله حسّان شما
سر ما و قدم سرو خرامان شما
خاک راه تو و مژگان من ار بگذارد
ناوک غمزه و یا خنچر مژگان شما
شمع آه من و رخسارۀ چون لالۀ تو
چشم گریان من و غنچۀ خندان شما
لب لعل نمکین تو مکیدن حظیست
که نه طالع شودم یا رنه احسان شما
رویم از نرگس بیمار تو چون لیمو زرد
به نگردد مگر از سیب زنخدان شما
نه در این دائره سرگشته منم چون پرگار
چرخ سرگشته چو گوئیست بچو کان شما
درد عشق تو نگارا نپذیرد درمان
تا شوم از سر اخلاص بقربان شما
خضر را چشمۀ حیوان رود از یاد اگر
ز سرش رشحه ای از چشمۀ حیوان شما
عرش بلقیس نه شایستۀ فرش ره تست
آصف اندر صف اطفال دبستان شما
نبود ملک سلیمان همه با آن عظمت
موری اندر نظر همت سلمان شما
جلوۀ دید کلیم الله از آن دید جمال
نغمه ای بود انا الله ز بیابان شما
طائر سدره نشین را نرسد مرغ خیال
بحریم حرم شامخ الارکان شما
قاب قوسین که آخر قدم معرفت است
اولین مرحلۀ رفرف جولان شما
فیض روح القدس از مجلس انس تو و بس
نفخۀ صور صفیریست ز دربان شما
گرچه خود قاسم الارزاق بود میکائیل
نیست در رتبه مگر ریزه خوار خوان شما
لوح نفس از قلم عقل نمی گردد نقش
تا نباشد نفس منشی دیوان شما
هرچه در دفتر ملکست و کتاب ملکوت
قلم صنع رقم کرده بعنوان شما
شده تا شام ابد دامن آفاق چه روز
زده تا صبح ازل سرز گریبان شما
چیست تورات ز فرقان شما؟ رمزی و بس
یک اشارت بود انجیل ز قرآن شما
هست هر سوره بتحقیق ز قرآن حکیم
آیۀ محکمه ای در صفت شأن شما
آستان تو بود مرکز سلطان هما
قاف عنقاء قدم شرفۀ ایوان شما
مهر با شاهد بزم تو برابر نشود
مه فروزان بود از شمع شبستان شما
خسرو اگر بمدیح تو سخن شیرین است
لیکن افسوس نه زیبنده و شایان شما
ای که در مکمن غیبی و حجاب ازلی
آه از حسرت روی مه تابان شما
بکن ای شاهد ما جلوه ای از بزم وصال
چند چون شمع بسوزیم ز هجران شما
مسند مصر حقیقت ز تو تا چند تهی
ای دو صد یوسف صدیق بقربان شما
رخش هست بکن ای شاه جوانبخت تو زین
تا شود زال فلک چاکر میدان شما
زهرۀ شیر فلک آب شود گر شنود
شیهۀ زهره جبین توسن غرّان شما
مفتقر را نه عجب گر بنمائی تحسین
منم امروز در این مرحله حسّان شما
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۴ - جانفشانی بکن ار می طلبی جانان را
جانفشانی بکن ار می طلبی جانان را
کس بجانان نرسد تا نفشاند جان را
روی بر خاک بنه تا که بر افلاک روی
سر بده تا نگری سروری دوران را
ماه کنعان نرود بر فلک حشمت مصر
تا نبیند الم چه، ستم زندان را
نوح را کشتی امید به ساحل نرسد
تا نیابد غم غرق و خطر طوفان را
همت خضر کند طی بیابان فنا
ورنه کی بوده نشان ز آب بقا حیوان را
حسن لیلی طلبد شیفته ای چون مجنون
که بیکباره کند ترک سر و سامان را
نافۀ مشک ختا تا نخورد خون جگر
نبرد رونق گلزار بهارستان را
تا شقائق نکشد بار مشقت عمری
نرباید بلطافت دل چون نعمان را
مفتقر گر نکشی پای طلب زانسر کوی
دست در حلقۀ زنی زلف عبیر افشان را
کس بجانان نرسد تا نفشاند جان را
روی بر خاک بنه تا که بر افلاک روی
سر بده تا نگری سروری دوران را
ماه کنعان نرود بر فلک حشمت مصر
تا نبیند الم چه، ستم زندان را
نوح را کشتی امید به ساحل نرسد
تا نیابد غم غرق و خطر طوفان را
همت خضر کند طی بیابان فنا
ورنه کی بوده نشان ز آب بقا حیوان را
حسن لیلی طلبد شیفته ای چون مجنون
که بیکباره کند ترک سر و سامان را
نافۀ مشک ختا تا نخورد خون جگر
نبرد رونق گلزار بهارستان را
تا شقائق نکشد بار مشقت عمری
نرباید بلطافت دل چون نعمان را
مفتقر گر نکشی پای طلب زانسر کوی
دست در حلقۀ زنی زلف عبیر افشان را
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۵ - دلبرا گر بنوازی بنگاهی ما را
دلبرا گر بنوازی بنگاهی ما را
خوشتر است ار بدهی منصب شاهی ما را
بمن بی سر و پا گوشۀ چشمی بنما
که محال است جز این گوشه پناهی ما را
بر دل تیره ام ای چشمۀ خورشید بتاب
نبود بدتر از این روز سیاهی ما را
از ازل در دل ما تخم محبت کشتند
نبود بهتر از این مهر گیاهی ما را
گرچه از پیشگه خاطر عاطر دوریم
هم مگر یاد کند لطف تو گاهی ما را
باغم عشق که کوهیست گران بر دل ما
عجب است ار نخرد دوست بکاهی ما را
نه دل آشفته تر و شیفته تر از دل ماست
نه جز آن خاطر مجموع گواهی ما را
مفتقر راه بمعمورۀ حسن تو نبود
بده ای پیر خرابات تو راهی ما را
خوشتر است ار بدهی منصب شاهی ما را
بمن بی سر و پا گوشۀ چشمی بنما
که محال است جز این گوشه پناهی ما را
بر دل تیره ام ای چشمۀ خورشید بتاب
نبود بدتر از این روز سیاهی ما را
از ازل در دل ما تخم محبت کشتند
نبود بهتر از این مهر گیاهی ما را
گرچه از پیشگه خاطر عاطر دوریم
هم مگر یاد کند لطف تو گاهی ما را
باغم عشق که کوهیست گران بر دل ما
عجب است ار نخرد دوست بکاهی ما را
نه دل آشفته تر و شیفته تر از دل ماست
نه جز آن خاطر مجموع گواهی ما را
مفتقر راه بمعمورۀ حسن تو نبود
بده ای پیر خرابات تو راهی ما را
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۷ - من ز مجنون و تو در حسن سبق برده ز لیلی
من ز مجنون و تو در حسن سبق برده ز لیلی
دل من سینۀ سینا، رخ تو طور تجلی
هر که را روی بیاریّ و نگاری بکناری
جز بدامان تو ما را نبود دست تولی
نالم از سرزنش حاشیۀ بزم تو؟ حاشا
کنم از تازه حریفان تو گاهی گله؟ کلا
گرچه دوریم ولی مست می شوق حضوریم
عارفان را نبود جز بتو هم از تو تسلی
وهم هرگز نتواند که بدان پایه برد پی
رفرف همت اگر بگذرد از عرش معلی
ذره هر چند در این مرحله همت بگمارد
تاب خورشید ندارد و متی أقبل ولی
قاب قوسین دوا بروی تو بس منظر عالیست
قوۀ باصرۀ عقل دنا ثم تدلی
مفتقر بار غیور است ز خود نیز بیندیش
یتجلی لفواد عن سوی الله تخلی
دل من سینۀ سینا، رخ تو طور تجلی
هر که را روی بیاریّ و نگاری بکناری
جز بدامان تو ما را نبود دست تولی
نالم از سرزنش حاشیۀ بزم تو؟ حاشا
کنم از تازه حریفان تو گاهی گله؟ کلا
گرچه دوریم ولی مست می شوق حضوریم
عارفان را نبود جز بتو هم از تو تسلی
وهم هرگز نتواند که بدان پایه برد پی
رفرف همت اگر بگذرد از عرش معلی
ذره هر چند در این مرحله همت بگمارد
تاب خورشید ندارد و متی أقبل ولی
قاب قوسین دوا بروی تو بس منظر عالیست
قوۀ باصرۀ عقل دنا ثم تدلی
مفتقر بار غیور است ز خود نیز بیندیش
یتجلی لفواد عن سوی الله تخلی