تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۱۸۰ - هر چه جز عشقش مرا عار است و بس
هر چه جز عشقش مرا عار است و بس
مدعا از یاری ام یار است و بس
نیست بار دیگری بر دوش من
قامت خم زیر این بار است و بس!
کی رسم در وصل او از بخت بد
پیش رویم بس که دیوار است و بس؟!
آنقدر در عشق او خون شد دلم
اشک من چون دانه نار است و بس
نیست کاری در جهان جز عاشقی
کارهای دهر بیکار است و بس!
جان شیرین می کند در بی ستون
قسمت فرهاد کوهسار است و بس!
پیش چشم عاشق مجنون ما
کوه و صحرا جمله هموار است و بس!
نیست حق دعوای هر کس در جهان
یک سر منصور بردار است و بس!
بی سبب کی می رود موسی به تور؟!
مطلبش یک عرض دیدار است و بس!
حلقه های کفر زلفش دم به دم
برهمن را تار زنار است و بس
گفت هر کس دید چشم و ابرویش
در رواق کعبه معمار است و بس
مدعا حاصل نشد از باغ دهر
جای گل در دشت من خار است و بس
طره اش هرگه که بر دوش افکند
در نظر چون حلقه مار است و بس
حبذا طغرل که بیدل گفته است
چشم وا کن شش جهت یار است و بس
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۶۵ - تا نگه از چشم حیران کرده ایم
تا نگه از چشم حیران کرده ایم
خانه آئینه ویران کرده ایم
عالمی ما را مسخر شد مگر
یاد انگشت سلیمان کرده ایم؟!
خویش را در محفل بزم ادب
بهر عید وصل قربان کرده ایم
لذت دردش گر اینست ای طبیب
بگذر از ما ترک درمان کرده ایم!
با وفای یار همچون زلف او
در شکست عهد پیمان کرده ایم
اشک نومیدی ز چشم انتظار
بر در امید دربان کرده ایم
جان به یک نیم نگاهش باختیم
مشکل خود سخت آسان کرده ایم
چون سراب اندر بیابان جنون
از سرشک خویش طوفان کرده ایم
ما غلط پیش لبش از ناقصی
قصه لعل بدخشان کرده ایم
شد فغان شانه خشک از تاب غم
روغن از شمع شبستان کرده ایم
ما و مجنون خوانده در فن جنون
زان سبب ترک دبستان کرده ایم
گر چه در هجریم از یاد رخش
دم به دم سیر گلستان کرده ایم
همچو گل امروز از باغ سخن
معنی بسیار سامان کرده ایم
حبذا طغرل که بیدل گفته است
یار می آید چراغان کرده ایم!
طغرل احراری : غزلیات
شماره ۲۹۱ - عارضت خورشید اوج دلبری
عارضت خورشید اوج دلبری
صورتت رشک بتان آذری
برهمن بیند اگر زلف تو را
کافرم گر نگذرد از کافری!
در شب زلفت دلم ره گم کند
صبح رخسارت نماید رهبری
افتد آشوبی به صحرای ختن
گر دهی بر باد زلف عنبری
لمعه روی تو را بیند اگر
مه نشیند در مقام اختری
از فلک آید به سودای رخت
بر زمین خورشید و ماه و مشتری!
قاف تا قاف جهان نام تو رفت
کس نآرد بر زبان نام پری
در چمن سرو ار ببیند قامتت
سر فرود آرد برای چاکری!
راه و رفتار و روش گم می کند
از خرام و ناز تو کبک دری
سفلگان طغرل به شعر آغشته اند
ننگ می آید مرا از شاعری!
طغرل احراری : دوبیتی‌ها
شماره ۲ - یک دل آسوده در این باغ نیست
یک دل آسوده در این باغ نیست
لاله ای نبود که او را داغ نیست
قتل تیهو بس که کار طغرل است
صلصل و دراج صید زاغ نیست
امیرعلیشیر نوایی : غزلیات
شمارهٔ ۳۵ - تتبع شیخ
ای ز رویت ماه را صدگونه تاب
مه مگو باشد سخن در آفتاب
غیر در کویت عذابم می کند
هیچ کس نشنیده در جنت عذاب
تا ندیدم خواب در چشمم ز اشک
چشم را اکنون نمی بینم به خواب
در تن خاکی است از لعل تو جوش
خاک را در جوش می آرد شراب
چون خیال دیدن رویت کنم
در دل افتد ضعف از بس اضطراب
پیر دیر و مغ بچه مستم کنند
خوش دلم در میکده از شیخ و شاب
فانیا در قطع وادیهای عشق
از جگر باید غذا وز دیده آب
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۲ - صحت ار خواهی مکن میل طعام
صحت ار خواهی مکن میل طعام
تا نباشد اشتهای غالبت
لیک باید دست ازو وقتی کشی
کش بخوردن نفس باشد طالبت
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۱۹ - بلبلا مشعوف عشق گل مشو
بلبلا مشعوف عشق گل مشو
یاد کن از شدت خار فراق
زانکه بندد بار گل در پنج روز
سالی افتد بر دلت بار فراق
امیرعلیشیر نوایی : مقطعات
شماره ۲۰ - کاتبی کز نقطه ای بیجا گهش
کاتبی کز نقطه ای بیجا گهش
خوب شکل چوب گیرد نیک ننگ
باید آن ننگ خلائق را شکست
هم به چوب انگشت ها هم سر به سنگ
مجد همگر : غزلیات
شماره ۸۳ - چند بنیاد جگرخواری نهی
چند بنیاد جگرخواری نهی
چند داغم بر دل از خواری نهی
بار هجران بر دلم خود بود و غم
بر سرش تا کی به سرباری نهی
خط زنگار تو عمرم برد و تو
تهمتی بر چرخ زنگاری نهی
هر زمان از بوی زلف عنبرین
منتی بر مشک تاتاری نهی
هر شب از نور رخ خورشید وش
تاج بر فرق شب تاری نهی
کی سر آن باشدت کز روی مهر
پای در راه وفاداری نهی
تیغ بر جانم به آسانی زنی
پای در چشمم به دشواری نهی
تا درآید نرگس مستت ز خواب
چند بر من رنج بیداری نهی
در نوا داری دلم را بینوا
وین ستم را نام دلداری نهی
صد رهم کشتی به بازی وانگهی
نام این بیداد عیاری نهی
میرزاده عشقی : مثنویات
شمارهٔ ۱۰ - نامه منظوم
مرحبا ای (کوهی) نیکو نهاد
لشخوران مردند، کوهی زنده باد
آفرین بر خامه حقگوی تو
مرحبا بر چشم و بر ابروی تو
این یکی می گفت هی با آن یکی
تازه گشته، کوهی ما عینکی
پای کوهی، لایق پوتین بود
کی سزای گیوه چرکین بود
از چه «کوهی » لات و «دشتی » پولدار
کوه بالاتر ز دشت است ای نگار!:
تو، یخه چرک، آن یکی بسته فکل
تو پیاده، او نشسته در هتل
من تو را آیم: دلیل ای با خدا!
تو برو: دعوی جمهوری نما!
لشخوران گفتند: پولت می دهیم
سر خط رد و قبولت می دهیم
دشمن خود هستی: ای خانه خراب!
از چه رو دادی، به آنها این جواب؟
جان من کم غصه، بهر ما بخور
شیخنا رو کربلا خرما بخور!
گر که می دادند آنها بر تو پول
داشتی گر عقل، می کردی قبول
پس به لشخورها، تو مهمان می شدی
هم وکیل شهر کرمان می شدی
داش کوهی! ای خدا مرگت دهد
ای درخت لخت! حق برگت دهد
تو سری خور تا که دیگت سر رود
حرف حق گو، تا که جانت در رود
هی ز آقای «مدرس » مدح کن
هی ز آقای «ستاره » قدح کن
از اقلیت بکن: توصیف ها
از وطن خواهان: بکن تعریف ها
هی به سمت «آشتیانی »ها برو
هی سراغ «بهبهانی »ها برو
هی بگو تو: «کازرونی » زنده باد
«حائری زاده » بگو پاینده باد
هی بگو تو: «کازرونی » زنده باد
باد پشتیبان آقای «زعیم »
از سفاهت تکیه بر ملت بکن
خویشتن را مایه ذلت بکن
پول و سور و عیش و نوش از دیگران
تو برای خویش، الرحمن بخوان
روز و شب، له له بزن از تشنگی
کنج غربت جان بده، از گشنگی!
میرزاده عشقی : مقطعات
شمارهٔ ۱۲ - سایه مرد
مر تو را ای مرد! زن خوش سایه است
لاجرم: چون سایه، اقبالت کند
هر چه دنبالش کنی، بگریزد او
هر چه بگریزی تو، دنبالت کند
میرزاده عشقی : مقطعات
شمارهٔ ۲۱ - نمایندگان ریاکار
رند شیادی که دارائی وی
یک کت و شلوار و یک سرداری است
ریش بتراشیده، اسبیل از دو سوی
راست بالا رفته، کج دمداری است
گر چه او را نیست، دیناری به جیب
هیکلش چون مردم درباری است
در خیابان هر که بیندش این چنین
گوید این شارژدافر بلغاری است
شغل این جنتلمن عالیجناب
در خیابان ها قدم برداری است
مسلکش دزدی ز هر ره شد، کنون:
للعجب بهر وطن غمخواری است
از قضا روزی، خیابان دیدمش
تند از بالا روان چاپاری است
ظهر تابستان و خور بالای سر
از در و دیوار، آتش باری است
داده او تغییر پز، من در عجب!
کاین چه طرز تازه طراری است؟
جبه و لباده و شال و قبا
در برش جای کت و سرداری است
بر سرش عمامه، رنگی نو ظهور
فینه ئی و رشته چلواری است
هشته یک خروار ریش و عقل مات
زین خر و زین ریش یک خرواری است
زود بگرفتم سر راهش که هان:
بازت این چه بازی و بیعاری است؟
خر ز گرمای هوا، تب می کند
ای خر این پالانت سنگین باری است!
وآنگه این ریش دم گامیش چیست؟
کاین چنین در صورتت گلناری است!
گفت این ریشی که بینی ریش نیست:
ریشخند مردم بازاری است!
تازه در خط وکالت رفته ام
با عوامم عزم خوش رفتاری است!
گفتمش: تغییر «اونیفورم » هم
در وکالت، چون نظام اجباری است؟
هشتی عمامه، کله برداشتی!
گفت: این رسم کله برداری است!
وین لباس و هیکل مردم فریب
اولین فرمول مردم داری است!!
ریش انباری ز رأی مردم است
راء/ی مردم اندر آن انباری است
اولین شرط وکالت: ریش و آنک
می تراشد از وکالت عاری است
دیدمش آنگه که می گفت این سخن
آبی از بینی به ریشش جاری است
کاتلین شرطش کثافت کاری است!
کاولین شرطش کثافت کاری است!
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۴۷ - صبح شد ساقی بشو از دیده خواب
صبح شد ساقی بشو از دیده خواب
می بده واکرد گل بند نقاب
جنت نقد است ساقی می بیار
فصل گل دور قدح عهد شباب
گر تباهی شد گناه موج نیست
روز طوفان کشتی افکندم در آب
تشنه یارب با تف دل چون کند
دشت بی‌آب و تموز و آفتاب
جان نبردم از نوید وصل او
بود خوش افسانه رفتم بخواب
هم بما رحم آورد آن شعله خو
سوزد آتش را اگر دل بر کباب
از غم دوران دلم خون شد کجاست
غلغل مینا و گلبانگ رباب
ساقیا می ده که بی ما بس دهد
جام سیمین ماه و زرین آفتاب
مطربا سر کن ببانگ چنگ و نی
نقل دارا قصه افراسیاب
ریخت تا از کلک مشتاق این غزل
شاعران شستند دفترها به آب
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۴۵ - لطف از اول داشت یار من بمن
لطف از اول داشت یار من بمن
زآن سبب نگذاشت کار من بمن
بست از خونم حنا دیدی چه کرد
عاقبت از کین نگار من بمن
تا رود کی بر سر کویش بباد
مانده این مشت غبار من بمن
غنچه‌سان خو نشد دلم تا کی ز لطف
رخ نماید گل‌عذار من بمن
زد به تیر و بر سرم ناید ببین
خصمی عاشق شکار من بمن
گر بدل بینم رخش از لطف اوست
داده این آئینه یار من بمن
کجروم من او عنانم دارد آه
گر دهد یار اختیار من بمن
از هنر مشتاق نالم نه ز چرخ
کین شکست آمد ز کار من بمن
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۱ - بی‌تو کوشم در فنای خویشتن
بی‌تو کوشم در فنای خویشتن
تیشه‌ام اما بپای خویشتن
ریختی خونم بجرم دوستی
عاقبت دیدم سزای خویشتن
زد بتیغم بوسه بر دستش زدم
خود گرفتم خونبهای خویشتن
گلبن نوخیز من یکره بپرس
حال مرغ بینوای خویشتن
دردمندان غمت درمان طلب
ماو درد بیدوای خویشتن
دیدمش در خویش و جان دادم ز شوق
خویش را کردم فدای خویشتن
مشتاق اصفهانی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۱۰ - تاریخ نارنجستان اصفهان
آصف روشن‌دل صاحب ضمیر
سید نیکو سرشت پاک زاد
مسندآرای وزارت آنکه هست
شاه ایران را محل اعتماد
نکته‌سنجانی که هر یک سفته‌اند
گوهری در وصف این روشن نهاد
درخور است ار مدح او هر دم کنند
بیش از بیش و زیاد از زیاد
داده این نارنج خانه کز صفا
آبروی باغ جنت را بباد
چون سعی میرزا تعمیر شد
هم به لطف حضرت رب‌العباد
خامه مشتاق کز مفتاح نطق
بس در معنی بر اهل دل گشاد
از پی تاریخ سالش زد رقم
دائم این نارنج خانه سبز یاد
ادیب صابر : قصاید
شماره ۱۳ - ای خجل با روی و زلفت روز و شب
ای خجل با روی و زلفت روز و شب
مانده ام با روی و زلفت در عجب
رویت از روز است یا روز از رخت
شب ز زلف توست یا زلفت ز شب
کرده ای از روی روزی مختصر
یا سر زلفت شبی شد منتخب
روز را ازلاله پوشیدی لباس
تا شبت را عنبرین کردی سلب
ای سرینت آفت تل سمن
ای میانت حسرت تار قصب
مانده ام با دیده یاقوت بار
تا تو را دیدستم از یاقوت لب
ای دل افتاده در سودای عشق
خسته خاری و دور از تو رطب
گر طرب را طالبی مطلوب خویش
نزد زین الدین ابوطالب طلب
آن جمال ساده و نور شرف
آسمان فضل و خورشید نسب
جاه را قدر رفیع او اساس
جود را طبع کریم او سبب
تازه با کردار او روی هنر
روشن از دیدار او چشم ادب
نام نیک اوست تشریف خطاب
عرض پاک اوست تاریخ لقب
حضرتش هم مرتجی هم ملتجا
حرمتش هم منتسب هم مکتسب
مدحت او چون شراب آرد نشاط
خدمت او چون سماع آرد طرب
با شراب ذل حسود او حریف
وز مراد دل عدوی او عزب
هست جودش اضطرار موج بحر
هست جدش اختیار صنع رب
در خصال و خلق او لفظ عجم
در بنان و کلک او جود عرب
آن را از بذل او خواری و ذل
جود را با مال او شور و شغب
فعل بذل و بر او در حرص و آز
همچنان چون فعل آتش در حطب
در حساب مکرمت تاثیر او
همچو تاثیر فضایل در حسب
ای دعای نیکخواهت مستجاب
ای هلاک بدسگالت مستحب
موکب ماه مبارک در رسید
بار بر بستند شعبان و رجب
آتش روزه زبانه برکشید
تا هزیمت گشت از او آب عنب
باده خواران را عدیل آمد عنا
رود سازان را نصیب آمد نصب
آن کنیم اکنون که یزدان را رضاست
تا بیفزاییم شیطان را غضب
تا بود در بوستان سرو و سمن
تا بود بر آسمان راس و ذنب
نیکخواهت باد با سور و سرور
بدسگالت باد در تیمار و تب
ادیب صابر : قصاید
شماره ۴۰ - بت سرو قدی و سرو سمن بر
بت سرو قدی و سرو سمن بر
نگار سخن گوی و ماه سخن ور
قد و عارض توست شمشاد و لاله
لب و بوسه توست یاقوت و شکر
سرین تو و عشق من هست فربه
میان تو و صبر من هر دو لاغر
من از پای تا سر ز عشقم مرکب
تو از پای تا سر ز خسنی مصور
هوا گردد از عکس رویت منقش
صبا گردد از بوی زلفت معطر
بگریم ز زلفت بنالم ز چشمت
که نالد ز نرگس که گرید ز عنبر
ز شیرین لب تو مرا نیست سیری
کرا سیری آید ز یاقوت احمر
به طوبی و کوثر رسیدم ز وصلت
که زلف و لب توست طوبی و کوثر
به دفتر همی وصف زلفت نوشتم
پر از نامه مشک شد روی دفتر
به عبهر دو چشم تو را باز بستم
همه جادویی اندر آمد ز عبهر
مکن عزم لشکر بمان رای رفتن
بنه خود و جوشن بده جام و ساغر
بر آن تن چه درخورد بود یاد جوشن
بر آن لب چه لایق بود ذکر لشکر
مرا تا تو را دیدم اندر دو دیده
تو گفتی برسته است کشمیر و کشمر
ستاره است رخشنده رویت همانا
که ماهت پدر بود و خورشید مادر
ز جان شاکرم تا تو را خواند جانان
به دل خرمم تا تو را ساخت دلبر
بنازد ز تو جان چو علم و معالی
به تاج معالی علی بن جعفر
اجل مجد دین عمده شرع و ایمان
جمال شرف فخر آل پیمبر
ستوده به سیرت ستوده به خصلت
ستوده به منظر ستوده به مخبر
همه نیک بی بد همه عز بی ذل
همه نفع بی ضر همه خیر بی شر
نه جز حکم او را زمانه متابع
نه جز امر او را ستاره مسخر
نه بی شعر او هیچ شاعر مکرم
نه بی جود او هیچ زایر توانگر
سخن را ز گفتار او فر و زینت
سخا را ز کردار او زیب و زیور
کم از قدر او رفعت هفت گردون
کم از جاه او بسطت هفت کشور
هم از قدر عالیش پست است گردون
هم از رای روشنش تیره است اختر
چگونه بود پیش رایش ستاره
چگونه بود پیش معروف منکر
چه ارزد به نزد کفش ابر و دریا
چه ارزد به نزدیک شاهین کبوتر
نباشد جدا ز کف او سخاوت
عرض را جدایی نباشد ز جوهر
زمانه بزرگی از او یافت آری
صدف را بزرگی فزاید زگوهر
چه باقی بود در بزرگی کسی را
که جد و پدر مصطفی بود و حیدر
همی تا جهان را زخورشید و گردون
گهی نفع باشد به تاثیر و گه ضر
تو اندر جهان شاد و خرم همی زی
چو خورشید عالی چو گردون معمر
ادیب صابر : قصاید
شماره ۱۰۰ - روزگار نوبهار آید همی
روزگار نوبهار آید همی
غمگنان را غمگسار آید همی
وقت شادی و نشاط آید همی
نوبت بوس و کنار آید همی
باغ پر گل گشت و هر ساعت ز ابر
برسر گلها نثار آید همی
با صبای مشکبار و بوی گل
مشک پیش دیده خوار آید همی
یا رب این وقت سحر باد صباست
یا نسیم زلف یار آید همی
هر کجا چشم افکنم بر کوه و دشت
پیش چشمم لاله زار آید همی
خوش بود عشق و شراب و باغ و گل
نوبت این هر چهار آید همی
آن گل سروی زبهر روی دوست
عاشقان را یادگار آید همی
وین بنفشه تر ز عشق زلف یار
مر مرا چون جان به کار آید همی
لحن بلبل نیم شب در گوش من
چون نوای زیر و زار آید همی
عاشقی کردن به هر وقتی خوش است
خاصه چون وقت بهار آید همی
بازم از سر تازه شد سودای عشق
یاد آن زیبا نگار آید همی
بی قرارم روز و شب وین مر مرا
زان دو زلف بی قرار آید همی
در سر من سال و مه بی می خمار
زان دو چشم پر خمار آید همی
نام من تا در شمار عشق شد
رنجم افزون از شمار آید همی
هر کسی را اختیاری و مرا
مدح عالی اختیار آید همی
مجد دین کز لفظ در افشان او
در تاج شاهوار آید همی
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۱۹ - چشم من بی روی تو روشن مباد
چشم من بی روی تو روشن مباد
روی تو جز پیش چشم من مباد
سوسن آزاد خاک پای توست
ور نباشد در جهان سوسن مباد
این دل مسکین بی آرام من
جز به زیر زلف تو مسکن مباد
وین تن رنجور و جان خسته را
در جهان جز کوی تو معدن مباد
گر بود جان و دل و تن بی تو خوش
دل مباد و جان مباد و تن مباد