تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۲۳ - آتشین گفتار خاکی پیکرم
آتشین گفتار خاکی پیکرم
قطعه باغ خلیل آزرم
در دم احیای عیسی معجزم
در ید بیضای موسی دفترم
جای گل بلبل برآرد شاخ گل
گر فشانی بر چمن خاکسترم
عالم معنی به نورم روشن است
در حقیقت آفتاب دیگرم
غوطه ها در بحر معنی صنع کرد
تا بزاد از نه صدف یک گوهرم
از سخن هرکس هیولایی نمود
من هیولای سخن را جوهرم
کس به معیارم نمی آرد سخن
هین محک صاحب عیار و هین زرم
وصل معنی دیر اگر دستم دهد
پرده افلاک را برهم درم
جوهرم، جسمم، نمی دانم چیم؟
هرچه هستم غرق مهر حیدرم
اختران چون سرمه در چشمم کنند
آسمان گوید غبار آن درم
برتر از حال «نظیری » نکته ها
گویم و از خود نیاید باورم
قطعه باغ خلیل آزرم
در دم احیای عیسی معجزم
در ید بیضای موسی دفترم
جای گل بلبل برآرد شاخ گل
گر فشانی بر چمن خاکسترم
عالم معنی به نورم روشن است
در حقیقت آفتاب دیگرم
غوطه ها در بحر معنی صنع کرد
تا بزاد از نه صدف یک گوهرم
از سخن هرکس هیولایی نمود
من هیولای سخن را جوهرم
کس به معیارم نمی آرد سخن
هین محک صاحب عیار و هین زرم
وصل معنی دیر اگر دستم دهد
پرده افلاک را برهم درم
جوهرم، جسمم، نمی دانم چیم؟
هرچه هستم غرق مهر حیدرم
اختران چون سرمه در چشمم کنند
آسمان گوید غبار آن درم
برتر از حال «نظیری » نکته ها
گویم و از خود نیاید باورم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۵۲ - رخ نما تا رونما جان آوریم
رخ نما تا رونما جان آوریم
عرضه کن ایمان که ایمان آوریم
پیش کفر زلف و روی بت شکن
حسن عهد و صدق پیمان آوریم
بوی درمان برده ایم از راه درد
هم ز راه درد درمان آوریم
جان جانان در میان جان بود
از دم جان بوی جانان آوریم
شاهد مضمون ما عنوان ماست
شرح احوال پریشان آوریم
قول ما آیینه اسرار ماست
حجتی بر ذوق عرفان آوریم
بلبلان هند ناخوش نغمه اند
عندلیبی از خراسان آوریم
هست نیشابور کان خوش نمک
این ملاحت زان نمکدان آوریم
یار اگر سامان کار ما کند
کار بی سامان به سامان آوریم
خاطری را کز پریشانی گریخت
از پشیمانی پشیمان آوریم
حسن بی اندازه و مقدار را
عشق بی آغاز و پایان آوریم
دفتر وحی «نظیری » در بغل
رشگ بستان و گلستان آوریم
عرضه کن ایمان که ایمان آوریم
پیش کفر زلف و روی بت شکن
حسن عهد و صدق پیمان آوریم
بوی درمان برده ایم از راه درد
هم ز راه درد درمان آوریم
جان جانان در میان جان بود
از دم جان بوی جانان آوریم
شاهد مضمون ما عنوان ماست
شرح احوال پریشان آوریم
قول ما آیینه اسرار ماست
حجتی بر ذوق عرفان آوریم
بلبلان هند ناخوش نغمه اند
عندلیبی از خراسان آوریم
هست نیشابور کان خوش نمک
این ملاحت زان نمکدان آوریم
یار اگر سامان کار ما کند
کار بی سامان به سامان آوریم
خاطری را کز پریشانی گریخت
از پشیمانی پشیمان آوریم
حسن بی اندازه و مقدار را
عشق بی آغاز و پایان آوریم
دفتر وحی «نظیری » در بغل
رشگ بستان و گلستان آوریم
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۴۹۵ - از نصیحت برفروزد روی تو
از نصیحت برفروزد روی تو
از شکر گردد ترش ابروی تو
چند گرم خشم و بی باکی شدن
روی تو در آتشست از خوی تو
با می ما مشگ تو آمیختند
رنگ ما نگرفتی و ما بوی تو
تا که پا از خانه بیرون می نهم
در بیابان می رمد آهوی تو
گریم و خاک رهت شویم به اشک
جای خود گم کرده ام در کوی تو
گه گهم از رشحه ای سیراب کن
آب خوبی نیست کم در جوی تو
تحفه ای زان حقه مرهم فرست
تا دلم بگشاید از پهلوی تو
بهر دفع مرگ حرز جان کنم
گر خدنگی یابم از بازوی تو
دوستان را پشت بر صحبت مکن
روی دل دارد «نظیری » سوی تو
از شکر گردد ترش ابروی تو
چند گرم خشم و بی باکی شدن
روی تو در آتشست از خوی تو
با می ما مشگ تو آمیختند
رنگ ما نگرفتی و ما بوی تو
تا که پا از خانه بیرون می نهم
در بیابان می رمد آهوی تو
گریم و خاک رهت شویم به اشک
جای خود گم کرده ام در کوی تو
گه گهم از رشحه ای سیراب کن
آب خوبی نیست کم در جوی تو
تحفه ای زان حقه مرهم فرست
تا دلم بگشاید از پهلوی تو
بهر دفع مرگ حرز جان کنم
گر خدنگی یابم از بازوی تو
دوستان را پشت بر صحبت مکن
روی دل دارد «نظیری » سوی تو
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۵۰۴ - از گلستان گل به بازار آمده
از گلستان گل به بازار آمده
عید مرغان گرفتار آمده
گر نمی نالم به قانون بر حقم
زخمه بیگانه بر تار آمده
بیخته انده جهان را تا چو من
مرد عشقی بر سر کار آمده
یک دم از بتخانه غافل گشته ام
صد گره در کار زنار آمده
از قفس در باغ خونین دل ترم
رشته ام ب خار دیوار آمده
انده انده زایدم کایینه را
مایه زنگار زنگار آمده
مستی ما را چه داند از کجاست
آن که از میخانه هشیار آمده
دست از مقصود کوته کرده ام
بر سر انگشتم ز گل خار آمده
از «نظیری » شکرستان شد جهان
در قفس طوطی به گفتار آمده
عید مرغان گرفتار آمده
گر نمی نالم به قانون بر حقم
زخمه بیگانه بر تار آمده
بیخته انده جهان را تا چو من
مرد عشقی بر سر کار آمده
یک دم از بتخانه غافل گشته ام
صد گره در کار زنار آمده
از قفس در باغ خونین دل ترم
رشته ام ب خار دیوار آمده
انده انده زایدم کایینه را
مایه زنگار زنگار آمده
مستی ما را چه داند از کجاست
آن که از میخانه هشیار آمده
دست از مقصود کوته کرده ام
بر سر انگشتم ز گل خار آمده
از «نظیری » شکرستان شد جهان
در قفس طوطی به گفتار آمده
واعظ قزوینی : غزلیات
شماره ۲۰۶ - شب ز دردم، جمله دریا حق گذشت
شب ز دردم، جمله دریا حق گذشت
ناله ام از گنبد ازرق گذشت
بود خونم حق آن تیر نگاه
آن نگاه از خون من ناحق گذشت
پایبند قید اطلاق ار شوی
میتوان از قیدها مطلق گذشت
بهر دنیا، کان خیالی باطل است
مگذر از حق میتوان از حق گذشت
قوت نطقت که با آن آدمی
چون سگان در جق جق و، وق وق گذشت
رنجه شد قانع ز دنیا، تا چه ها
بر حریص جاهل احمق گذشت
خویش را کشتی ز فکر کیمیا
زندگانی برتو چون زیبق گذشت
در دم مرگ آه حسرت میشود
هر دمی کان نی بیاد حق گذشت
دل بدست آور، رهی تا از بلا
کی توان زین بحر بی زورق گذشت
میرسد از چاک دل رزق سخن
چون قلم ما را مدار از شق گذشت
حق یاد حق ز ما نگرفته رفت
زندگی واعظ ز ما ناحق گذشت
ناله ام از گنبد ازرق گذشت
بود خونم حق آن تیر نگاه
آن نگاه از خون من ناحق گذشت
پایبند قید اطلاق ار شوی
میتوان از قیدها مطلق گذشت
بهر دنیا، کان خیالی باطل است
مگذر از حق میتوان از حق گذشت
قوت نطقت که با آن آدمی
چون سگان در جق جق و، وق وق گذشت
رنجه شد قانع ز دنیا، تا چه ها
بر حریص جاهل احمق گذشت
خویش را کشتی ز فکر کیمیا
زندگانی برتو چون زیبق گذشت
در دم مرگ آه حسرت میشود
هر دمی کان نی بیاد حق گذشت
دل بدست آور، رهی تا از بلا
کی توان زین بحر بی زورق گذشت
میرسد از چاک دل رزق سخن
چون قلم ما را مدار از شق گذشت
حق یاد حق ز ما نگرفته رفت
زندگی واعظ ز ما ناحق گذشت
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۱ - در بنای مدرسه نواب سلطان
در زمان دولت خاقان عهد
آن چراغ افروز شرع مصطفی
شاه دین عباس ثانی، آنکه هست
رایت قانون دین، از وی بپا
از رخ آیینه ایام گشت
صیقل شمشیر او، ظلمت زدا
کرده در گردون دوام دولتش
پنجه خورشید را، دست دعا
شد ز همت، بانی این مدرسه
آن محیط دانش و، کان سخا
پشت دین،«نواب سلطان » آنکه هست
بردرش اهل جهان را التجا
اهتمامش کرد از این محکم اساس
کاخ دانش را، ز رفعت چرخ سا
بهر کسب فیض، توفیقم کشید
دامن دل سوی آن عالی بنا
گفتمش تاریخ جویان کاین کجاست؟
گفت، «درد جهان را دارالشفا»!
آن چراغ افروز شرع مصطفی
شاه دین عباس ثانی، آنکه هست
رایت قانون دین، از وی بپا
از رخ آیینه ایام گشت
صیقل شمشیر او، ظلمت زدا
کرده در گردون دوام دولتش
پنجه خورشید را، دست دعا
شد ز همت، بانی این مدرسه
آن محیط دانش و، کان سخا
پشت دین،«نواب سلطان » آنکه هست
بردرش اهل جهان را التجا
اهتمامش کرد از این محکم اساس
کاخ دانش را، ز رفعت چرخ سا
بهر کسب فیض، توفیقم کشید
دامن دل سوی آن عالی بنا
گفتمش تاریخ جویان کاین کجاست؟
گفت، «درد جهان را دارالشفا»!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۱۲ - در مرگ یوسف نامی سرود
«یوسف » مصر نکویی، از جهان
رفت و، چشم عالمی گرینده است
حلقه در گوش نوازشهای اوست
نام حاتم در جهان تازنده است
هرکجا آزاده مردی در جهان
هست، از جان و دل او را بنده است
کهنه گرگ روزگار بی وفا
کم چنین «یوسف » بچاه افگنده است
از پی تاریخ، میگردید فکر
زآنکه هر جوینده یی یابنده است
ناگهانم هاتفی گفتا: چرا
فکر تاریخت برنج افگنده است؟
چون جهان را پشت پا زد، خود بگفت:
«مردم، اما نام نیکم زنده است »!
رفت و، چشم عالمی گرینده است
حلقه در گوش نوازشهای اوست
نام حاتم در جهان تازنده است
هرکجا آزاده مردی در جهان
هست، از جان و دل او را بنده است
کهنه گرگ روزگار بی وفا
کم چنین «یوسف » بچاه افگنده است
از پی تاریخ، میگردید فکر
زآنکه هر جوینده یی یابنده است
ناگهانم هاتفی گفتا: چرا
فکر تاریخت برنج افگنده است؟
چون جهان را پشت پا زد، خود بگفت:
«مردم، اما نام نیکم زنده است »!
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۲۸ - تاریخ بنای باغی در خرم آباد
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۴۴ - تاریخ بنای بقعتی
در نکو عهد سلیمان زمان
خسروی کاو کرده ملک از ظلم، پاک
در زمان او ندارد ذره یی
کبک از شهباز و میش از گرگ، باک
کیست نبود بهر عمر و دولتش
جمله تن، دست دعا مانند تاک؟!
بنده اش نواب «زینل خان »، که هست
خصم شاه از دست تیغش سینه چاک
خان عالیشان، که پیش همتش
کوه ها یکسر نماید چون مغاک
کرد این دلکش عمارت را بنا
بهر کسب فیض از این ارواح پاک
هست از بس فیضناک این خوش مکان
گشت تاریخش «مکانی فیضناک »
خسروی کاو کرده ملک از ظلم، پاک
در زمان او ندارد ذره یی
کبک از شهباز و میش از گرگ، باک
کیست نبود بهر عمر و دولتش
جمله تن، دست دعا مانند تاک؟!
بنده اش نواب «زینل خان »، که هست
خصم شاه از دست تیغش سینه چاک
خان عالیشان، که پیش همتش
کوه ها یکسر نماید چون مغاک
کرد این دلکش عمارت را بنا
بهر کسب فیض از این ارواح پاک
هست از بس فیضناک این خوش مکان
گشت تاریخش «مکانی فیضناک »
واعظ قزوینی : ماده تاریخ
شمارهٔ ۵۱ - در تاریخ مرگ فرزندش عبدالحسین سرود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰۴ - نیست غیر از آفتابی راز عشق
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۸۳ - آنچه با من سوز عشق وی کند
آنچه با من سوز عشق وی کند
آتش سوزان کجا با نی کند
کرد با عقلم خیال لعل او
آنچه با مغز حریفان می کند
آنکه کار جمله از یک غمزه ساخت
فکر کار ما ندانم کی کند
گرد برخیزد ز واپس ماندگان
تا مه محمل نگاه از پی کند
راه لیلی بر سر مجنون فتاد
ساربان کو تا شتر را پی کند
کعبه نبود قبله عشاق کیست
تا رخ مجنون به سوی حی کند
کلک یغما با لب شیرین دوست
تنگ شکر را به ناخن نی کند
آتش سوزان کجا با نی کند
کرد با عقلم خیال لعل او
آنچه با مغز حریفان می کند
آنکه کار جمله از یک غمزه ساخت
فکر کار ما ندانم کی کند
گرد برخیزد ز واپس ماندگان
تا مه محمل نگاه از پی کند
راه لیلی بر سر مجنون فتاد
ساربان کو تا شتر را پی کند
کعبه نبود قبله عشاق کیست
تا رخ مجنون به سوی حی کند
کلک یغما با لب شیرین دوست
تنگ شکر را به ناخن نی کند
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۴ - دانه خالت مرا شد دام هوش
یغمای جندقی : مراثی و نوحهها
شماره ۸۲ - می کشد دیگر سپه سلطان کین
می کشد دیگر سپه سلطان کین
غم قرین باز آمد اربعین
از سر نو بر سر ارباب دین
غم قرین باز آمد اربعین
دل شکسته سرنگون بر ره علم
با الم می رسند از شام غم
منهزم اولاد خیرالمرسلین
غم قرین باز آمد اربعین
باز راه کاروان اشک و آه
دل تباه شد به سوی قتلگاه
جوش در خون زد دل روح الامین
غم قرین باز آمد اربعین
غلغلی کز سر بریدن شد عیان
از فغان بر سر نه آسمان
ز اتصالش سر بر آمد از زمین
غم قرین باز آمد اربعین
راس سلطانی که بود از احتشام
ز احترام صد سلیمانش غلام
شد به تن واصل چو در خاتم نگین
غم قرین باز آمد اربعین
آنکه هستش در امان خیل عباد
در معاد کی روا بود از عناد
بازگشت اهل بیتش را ببین
غم قرین باز آمد اربعین
تشنه لب تا شد نهان در گل چو آب
دل کباب نور چشم بوتراب
رفت خون از دیده ماء معین
غم قرین باز آمد اربعین
باز بر خیل شهیدان بی گمان
شیعیان تیر حسرت در کمان
بر گشاید لشکر ماتم کمین
غم قرین بازآمد اربعین
باز آمد در تزلزل نه سپهر
تیره چهر شد رخ تابنده مهر
رفت از جا پایه عرش برین
غم قرین باز آمد اربعین
در عزای خامس آل عبا
شد زجا ربع مسکون در نوا
شش جهت شد تا سپهر هفتمین
غم قرین باز آمد اربعین
گفت با عشرت گزینان چمن
با حزن بهر قاسم این سخن
صبحدم دامن کشان بال و پرین
غم قرین باز آمد اربعین
کرد زهرا معجر نیلی به سر
دیده تر ریخت از خون جگر
لاله در ساغر شراب آتشین
غم قرین باز آمد اربعین
از تحسر غنچه شیرین سخن
در چمن خنده زد بر خویشتن
وز بکا شد چشم نرگس نرگسین
غم قرین باز آمد اربعین
طبع یغما آشکارا و نهفت
هر چه گفت کو از این بهتر نگفت
عجلواکم بالعزا یا عاشقین
غم قرین باز آمد اربعین
غم قرین باز آمد اربعین
از سر نو بر سر ارباب دین
غم قرین باز آمد اربعین
دل شکسته سرنگون بر ره علم
با الم می رسند از شام غم
منهزم اولاد خیرالمرسلین
غم قرین باز آمد اربعین
باز راه کاروان اشک و آه
دل تباه شد به سوی قتلگاه
جوش در خون زد دل روح الامین
غم قرین باز آمد اربعین
غلغلی کز سر بریدن شد عیان
از فغان بر سر نه آسمان
ز اتصالش سر بر آمد از زمین
غم قرین باز آمد اربعین
راس سلطانی که بود از احتشام
ز احترام صد سلیمانش غلام
شد به تن واصل چو در خاتم نگین
غم قرین باز آمد اربعین
آنکه هستش در امان خیل عباد
در معاد کی روا بود از عناد
بازگشت اهل بیتش را ببین
غم قرین باز آمد اربعین
تشنه لب تا شد نهان در گل چو آب
دل کباب نور چشم بوتراب
رفت خون از دیده ماء معین
غم قرین باز آمد اربعین
باز بر خیل شهیدان بی گمان
شیعیان تیر حسرت در کمان
بر گشاید لشکر ماتم کمین
غم قرین بازآمد اربعین
باز آمد در تزلزل نه سپهر
تیره چهر شد رخ تابنده مهر
رفت از جا پایه عرش برین
غم قرین باز آمد اربعین
در عزای خامس آل عبا
شد زجا ربع مسکون در نوا
شش جهت شد تا سپهر هفتمین
غم قرین باز آمد اربعین
گفت با عشرت گزینان چمن
با حزن بهر قاسم این سخن
صبحدم دامن کشان بال و پرین
غم قرین باز آمد اربعین
کرد زهرا معجر نیلی به سر
دیده تر ریخت از خون جگر
لاله در ساغر شراب آتشین
غم قرین باز آمد اربعین
از تحسر غنچه شیرین سخن
در چمن خنده زد بر خویشتن
وز بکا شد چشم نرگس نرگسین
غم قرین باز آمد اربعین
طبع یغما آشکارا و نهفت
هر چه گفت کو از این بهتر نگفت
عجلواکم بالعزا یا عاشقین
غم قرین باز آمد اربعین
یغمای جندقی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۰ - بست زاهد از ردای خویشتن
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۵۹ - ماه ما را آسمانی دیگر است،
ماه ما را آسمانی دیگر است،
سرو ما را بوستانی دیگر است
گو دگر کیوان مده زحمت به خویش،
کاین فلک را، پاسبانی دیگر است
ساکن این ملکم و از یمن عشق،
هر دمم جان در جهانی دیگر است
گنگ مادرزادم و در وصف دوست،
هر سر مویم زبانی دیگر است
گوش جان را باز کن، تا بشنوی
هر زبانم را بیانی دیگر است
زار می نالیدم و آن شوخ گفت:
بلبل ما را، فغانی دیگر است
سرو ما را بوستانی دیگر است
گو دگر کیوان مده زحمت به خویش،
کاین فلک را، پاسبانی دیگر است
ساکن این ملکم و از یمن عشق،
هر دمم جان در جهانی دیگر است
گنگ مادرزادم و در وصف دوست،
هر سر مویم زبانی دیگر است
گوش جان را باز کن، تا بشنوی
هر زبانم را بیانی دیگر است
زار می نالیدم و آن شوخ گفت:
بلبل ما را، فغانی دیگر است
افسر کرمانی : غزلیات
شماره ۱۰۷ - ای پناه هر فقیر و هر اسیر
ای پناه هر فقیر و هر اسیر
من ز پا افتادهام دستم بگیر
نه همین زنجیر ما زلف تو شد
هر خمش زندان جان صد اسیر
از دو زلفت روزگارم چون شب است
وز دو لعلت ارغوانم چون زریر
چون رخت ماهی ندیده تاکنون
چشم عالم بین مام چرخ پیر
جستجوی دل ز زلفت می کنم
من نه تنها، بلکه هر برنا و پیر
بود در زلف تو و گم شد دلم
بعد عمری جستمش از نوک تیر
گر به خاکم بگذری بعد از هلاک
چون نیم در استخوان افتد نفیر
من ز پا افتادهام دستم بگیر
نه همین زنجیر ما زلف تو شد
هر خمش زندان جان صد اسیر
از دو زلفت روزگارم چون شب است
وز دو لعلت ارغوانم چون زریر
چون رخت ماهی ندیده تاکنون
چشم عالم بین مام چرخ پیر
جستجوی دل ز زلفت می کنم
من نه تنها، بلکه هر برنا و پیر
بود در زلف تو و گم شد دلم
بعد عمری جستمش از نوک تیر
گر به خاکم بگذری بعد از هلاک
چون نیم در استخوان افتد نفیر
سراج قمری : قطعات
شماره ۳ - مرگ به زین زندگی، کاین زندگی
مرگ به زین زندگی، کاین زندگی
هر دمی در محنتی میافکند
این یکی از فاقه تیری میخورد
وان دگر در ملک تیغی میزند
آن، ز بهر نان زمین را میدَرَد
وین پی زر سنگ را میبشکند
عنکبوت اندر زاویا سال و ماه
از پی یک لقمه دامی میتند
وز پی پندار راحت، مورچه
ریزههای دانه را برمیچِنَد
نیست کس را در جهان، آسایشی
هرکه را جانی است، جانی میکَنَد
هر دمی در محنتی میافکند
این یکی از فاقه تیری میخورد
وان دگر در ملک تیغی میزند
آن، ز بهر نان زمین را میدَرَد
وین پی زر سنگ را میبشکند
عنکبوت اندر زاویا سال و ماه
از پی یک لقمه دامی میتند
وز پی پندار راحت، مورچه
ریزههای دانه را برمیچِنَد
نیست کس را در جهان، آسایشی
هرکه را جانی است، جانی میکَنَد
سراج قمری : قطعات
شماره ۴ - کوزهٔ دولاب را ماند همی
رفیق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۰ - ای به زیبائی رخت چون آفتاب
ای به زیبائی رخت چون آفتاب
خورد از رشک رخت خون آفتاب
آفتابت چون توان گفتن که هست
ذره ای زین حسن بی چون آفتاب
پیش ازین بودی به خوبی رشک ماه
رشک دارد بر تو اکنون آفتاب
تا شبیه آفتابت گفت عقل
گشت ازین تشبیه، مجنون آفتاب
داشت حسنی چون تو دلبر ماه اگر
داشت حسن روزافزون آفتاب
جای آن بودی که بهر دیدنت
بی رفیق آید ز گردون آفتاب
داشتی وصف تو بر لب چون رفیق
داشتی گر طبع موزون آفتاب
خورد از رشک رخت خون آفتاب
آفتابت چون توان گفتن که هست
ذره ای زین حسن بی چون آفتاب
پیش ازین بودی به خوبی رشک ماه
رشک دارد بر تو اکنون آفتاب
تا شبیه آفتابت گفت عقل
گشت ازین تشبیه، مجنون آفتاب
داشت حسنی چون تو دلبر ماه اگر
داشت حسن روزافزون آفتاب
جای آن بودی که بهر دیدنت
بی رفیق آید ز گردون آفتاب
داشتی وصف تو بر لب چون رفیق
داشتی گر طبع موزون آفتاب