تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۸ - مقاله چهارم در اقامت نمازهای پنجگانه که پنجه طاقت قوی پنجگان تاب مشقت داده اوست و جبین عزت گردن فرازان به خاک مذلت نهاده او
ای شده رخنه صف طاعت ز تو
مانده تهی سلک جماعت ز تو
پنبه غفلت چو تو را بست گوش
سود نکردت ز مؤذن خروش
نعره او خواب تو را کم نکرد
قامت او قد تو را خم نکرد
میل نمازت به جوانی نبود
پشت دو تا گشته به پیری چه سود
پشت چو محراب خمیده تو را
روی به قبله نرسیده تو را
پنج نماز است به از پنج گنج
به که بدین پنج شوی گنج سنج
بهر تو پنجاه به پنج آمده
طبع تو زین پنج به رنج آمده
پنجه خود ساز بدین پنج سخت
پنجه ابلیس بدر لخت لخت
گر نکنی پنجه بدین رنجه اش
کی بودت طاقت سر پنجه اش
شیر دلی پنجه ازین پنج کن
شاخ هوا را بکن از بیخ و بن
شاخ هوا را نشود بیخ سست
تا ندهی نم ز طهارت نخست
دست بشو بهر تمسک به خیر
روی ز پندار توجه به غیر
از کف مساح به سر تاج نه
پای چو شد شسته به معراج نه
تا چو به معراج تو را ره شود
دست شیاطین ز تو کوته شود
وقت سیاست پی ادبارشان
پایه معراج تو بس دارشان
دین تو را نیست ستون جز نماز
بهر قیامش چو ستون قد فراز
پشت تو آندم که ز طاعت دوتاست
از پی این خیمه ستونیست راست
مسجد تو شد همه جا سنگ و خاک
خاک شد از بهر تو چون آب پاک
تا ره طاعت بود آسان تو را
زان نشود طبع هراسان تو را
لیک تو از کاهلی و جاهلی
همچو خران مانده در آب و گلی
پای امل از گل طینت برآر
چشم خرد بر زر و زینت مدار
زینت تو بس کمر بندگی
تاج تو در سجده سرافکندگی
رفته عمر تو رهین فناست
دولت آینده که داند که راست
شاهد وقت تو همین ساعت است
خوبترین زیور آن طاعت است
شرم تو بادا که به بالا و پست
سجده طاعت بردش هر چه هست
تو کنی از سجده او سرکشی
به که ازین شیوه قدم در کشی
ساق ادب بر زده عرش برین
بر در طاعت شده کرسی نشین
چرخ فلک خرقه ازرق به بر
بسته ز جوزا پی خدمت کمر
دوخته شب تا به سحر در رکوع
دیده انجم به زمین خضوع
سبحه پروین ز کف آویخته
اشک ستاره به سحر ریخته
ماه زده بر در او کوس مهر
مهر به خاک ره او سوده چهر
جنبش ارکان به سوی تحت و فوق
از کشش اوست به زنجیر شوق
کار جماد است پی حی پاک
قعده طاعت به مصلای خاک
وصف نبات است نمودن قیام
بر در قیوم جهان بر دوام
هیئت حیوان به رکوع است راست
دایم از آنست که پشتش دوتاست
ور نبود میل سجودش چرا
سر به زمین می برد اندر چرا
خیز و تو هم برگ تعبد ساز
جمع کن این چند عمل در نماز
تا ز پریشانی ظاهر بری
راه به جمعیت باطن بری
جمع نشینی به مقام حضور
از خود و از هستی خود بی شعور
مانده تهی سلک جماعت ز تو
پنبه غفلت چو تو را بست گوش
سود نکردت ز مؤذن خروش
نعره او خواب تو را کم نکرد
قامت او قد تو را خم نکرد
میل نمازت به جوانی نبود
پشت دو تا گشته به پیری چه سود
پشت چو محراب خمیده تو را
روی به قبله نرسیده تو را
پنج نماز است به از پنج گنج
به که بدین پنج شوی گنج سنج
بهر تو پنجاه به پنج آمده
طبع تو زین پنج به رنج آمده
پنجه خود ساز بدین پنج سخت
پنجه ابلیس بدر لخت لخت
گر نکنی پنجه بدین رنجه اش
کی بودت طاقت سر پنجه اش
شیر دلی پنجه ازین پنج کن
شاخ هوا را بکن از بیخ و بن
شاخ هوا را نشود بیخ سست
تا ندهی نم ز طهارت نخست
دست بشو بهر تمسک به خیر
روی ز پندار توجه به غیر
از کف مساح به سر تاج نه
پای چو شد شسته به معراج نه
تا چو به معراج تو را ره شود
دست شیاطین ز تو کوته شود
وقت سیاست پی ادبارشان
پایه معراج تو بس دارشان
دین تو را نیست ستون جز نماز
بهر قیامش چو ستون قد فراز
پشت تو آندم که ز طاعت دوتاست
از پی این خیمه ستونیست راست
مسجد تو شد همه جا سنگ و خاک
خاک شد از بهر تو چون آب پاک
تا ره طاعت بود آسان تو را
زان نشود طبع هراسان تو را
لیک تو از کاهلی و جاهلی
همچو خران مانده در آب و گلی
پای امل از گل طینت برآر
چشم خرد بر زر و زینت مدار
زینت تو بس کمر بندگی
تاج تو در سجده سرافکندگی
رفته عمر تو رهین فناست
دولت آینده که داند که راست
شاهد وقت تو همین ساعت است
خوبترین زیور آن طاعت است
شرم تو بادا که به بالا و پست
سجده طاعت بردش هر چه هست
تو کنی از سجده او سرکشی
به که ازین شیوه قدم در کشی
ساق ادب بر زده عرش برین
بر در طاعت شده کرسی نشین
چرخ فلک خرقه ازرق به بر
بسته ز جوزا پی خدمت کمر
دوخته شب تا به سحر در رکوع
دیده انجم به زمین خضوع
سبحه پروین ز کف آویخته
اشک ستاره به سحر ریخته
ماه زده بر در او کوس مهر
مهر به خاک ره او سوده چهر
جنبش ارکان به سوی تحت و فوق
از کشش اوست به زنجیر شوق
کار جماد است پی حی پاک
قعده طاعت به مصلای خاک
وصف نبات است نمودن قیام
بر در قیوم جهان بر دوام
هیئت حیوان به رکوع است راست
دایم از آنست که پشتش دوتاست
ور نبود میل سجودش چرا
سر به زمین می برد اندر چرا
خیز و تو هم برگ تعبد ساز
جمع کن این چند عمل در نماز
تا ز پریشانی ظاهر بری
راه به جمعیت باطن بری
جمع نشینی به مقام حضور
از خود و از هستی خود بی شعور
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۲۹ - حکایت کشیدن پیکان از تیر راست رو کیش ولایت کرم الله تعالی وجهه در وقتی که از کشاکش کمان مجاهده بر نشان مشاهده افتاده بود
شیر خدا شاه ولایت علی
صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت
تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پیکان به گل او نهفت
صد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کرد
پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بید آختند
چاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگون
آمد ازان گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکید
گفت چو فارغ ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من
ساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند باز
گفت که سوگند به دانای راز
کز الم تیغ ندارم خبر
گر چه ز من نیست خبردارتر
طایر من سدره نشین شد چه باک
گر شودم تن چو قفس چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شو
در قدم پاکروان خاک شو
باشد ازان خاک به گردی رسی
گرد شکافی و به مردی رسی
صیقلی شرک خفی و جلی
روز احد چون صف هیجا گرفت
تیر مخالف به تنش جا گرفت
غنچه پیکان به گل او نهفت
صد گل محنت ز گل او شکفت
روی عبادت سوی محراب کرد
پشت به درد سر اصحاب کرد
خنجر الماس چو بید آختند
چاک به تن چون گلش انداختند
غرقه به خون غنچه زنگارگون
آمد ازان گلبن احسان برون
گل گل خونش به مصلا چکید
گفت چو فارغ ز نماز آن بدید
این همه گل چیست ته پای من
ساخته گلزار مصلای من
صورت حالش چو نمودند باز
گفت که سوگند به دانای راز
کز الم تیغ ندارم خبر
گر چه ز من نیست خبردارتر
طایر من سدره نشین شد چه باک
گر شودم تن چو قفس چاک چاک
جامی از آلایش تن پاک شو
در قدم پاکروان خاک شو
باشد ازان خاک به گردی رسی
گرد شکافی و به مردی رسی
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۰ - مقاله پنجم در اشارت به روزه رمضان که نوریست کثیرالفیضان هم روح را شمع انجمن افروز است و هم نفس را برق خرمن سوز
ای ز پی طبل شکم همچو نای
جمله گلو گشته ز سر تا به پای
کار تو از هر چه تصور کنی
نیست بجز آنکه شکم پر کنی
حرص تو لقمه نه به انصاف زد
دایه تو را بهر شکم ناف زد
چند کشی رنج شکم از گزاف
گر نزدت دایه بدین شیوه ناف
ساز چو نافه شکم خویش خشک
بو که دمد از نفست بوی مشک
نکهت روزه ز لب روزه دار
به بود از نافه مشک تتار
معده معد کرده پی نان و آب
کی شود از قوت روان بهره یاب
باطنت از نفس و هوا ممتلی
چون رسدت لذت «الصوم لی »
هر چه بدان شرع بشارت ده است
از همه حرف «انا اجزی به » است
شعله دوزخ چو شود تیغ زن
یا شررش ناوک خذلان فکن
روزه گرد آمده در دفترت
چون سپر نور کشد در برت
حرص و شره دوزخ پر آتش است
مهر زدن بر در دوزخ خوش است
روزه بود مهر زدن بر درش
مهر بزن تا برهی از شرش
چون خر کناس ز بس ناخوشی
خوی گرفتی به نجاست کشی
با من از این نکته چه باشی درشت
تو به شکم می کشی و او به پشت
ماه نو روزه ببین از افق
کابروی حور است ز نیلی تتق
می کند ایما که لب از بهر ما
مهر کن ای مهر لبت مهر ما
لب چو ببندی ز طعام و شراب
در حرم مات شود فتح باب
طرفه کلیدی که درین تنگنای
هاویه بند آمد و جنت گشای
سیصد و شصت است تو را روز سال
بیش ز کم خواری یکی سی منال
گرز تو یابد یک ازین سی شکست
حلق ز کفارتت افتد به شصت
کرده قضا دین تو را غارت است
کت ز ادا روی به کفارت است
گرسنگی طعمه خوان رضاست
تشنه لبی شربت جام صفاست
روزه خاصان نه همین است و بس
بلکه بریدن بود از هر هوس
هر چه نباید که بجویی مجوی
هر چه نشاید که بگویی مگوی
چشم مکن باز به نادیدنی
گوش بپرداز ز نشنیدنی
دست میالای به شغل دغل
پای مفرسای به راه امل
علم و عمل را ز ریا پاک کن
بلکه دل از غیر خدا پاک کن
نیست تو را قبله دین جز خدای
هیچ مدان هیچ مبین جز خدای
هر چه نه ذکر وی ازان دم ببند
وانچه پسندش نبود کم پسند
وایه نفس است جز او هر چه هست
وای تو گر زان نکشی باز دست
جستن آن وایه ز بی مایگیست
مایه اقبال تو بی وایگیست
نفس و هوا گر شرفی داشتی
اهل دلش کی به تو بگذاشتی
در دل و جان تخم دگر کاشتند
لاجرم آن را به تو بگذاشتند
جمله گلو گشته ز سر تا به پای
کار تو از هر چه تصور کنی
نیست بجز آنکه شکم پر کنی
حرص تو لقمه نه به انصاف زد
دایه تو را بهر شکم ناف زد
چند کشی رنج شکم از گزاف
گر نزدت دایه بدین شیوه ناف
ساز چو نافه شکم خویش خشک
بو که دمد از نفست بوی مشک
نکهت روزه ز لب روزه دار
به بود از نافه مشک تتار
معده معد کرده پی نان و آب
کی شود از قوت روان بهره یاب
باطنت از نفس و هوا ممتلی
چون رسدت لذت «الصوم لی »
هر چه بدان شرع بشارت ده است
از همه حرف «انا اجزی به » است
شعله دوزخ چو شود تیغ زن
یا شررش ناوک خذلان فکن
روزه گرد آمده در دفترت
چون سپر نور کشد در برت
حرص و شره دوزخ پر آتش است
مهر زدن بر در دوزخ خوش است
روزه بود مهر زدن بر درش
مهر بزن تا برهی از شرش
چون خر کناس ز بس ناخوشی
خوی گرفتی به نجاست کشی
با من از این نکته چه باشی درشت
تو به شکم می کشی و او به پشت
ماه نو روزه ببین از افق
کابروی حور است ز نیلی تتق
می کند ایما که لب از بهر ما
مهر کن ای مهر لبت مهر ما
لب چو ببندی ز طعام و شراب
در حرم مات شود فتح باب
طرفه کلیدی که درین تنگنای
هاویه بند آمد و جنت گشای
سیصد و شصت است تو را روز سال
بیش ز کم خواری یکی سی منال
گرز تو یابد یک ازین سی شکست
حلق ز کفارتت افتد به شصت
کرده قضا دین تو را غارت است
کت ز ادا روی به کفارت است
گرسنگی طعمه خوان رضاست
تشنه لبی شربت جام صفاست
روزه خاصان نه همین است و بس
بلکه بریدن بود از هر هوس
هر چه نباید که بجویی مجوی
هر چه نشاید که بگویی مگوی
چشم مکن باز به نادیدنی
گوش بپرداز ز نشنیدنی
دست میالای به شغل دغل
پای مفرسای به راه امل
علم و عمل را ز ریا پاک کن
بلکه دل از غیر خدا پاک کن
نیست تو را قبله دین جز خدای
هیچ مدان هیچ مبین جز خدای
هر چه نه ذکر وی ازان دم ببند
وانچه پسندش نبود کم پسند
وایه نفس است جز او هر چه هست
وای تو گر زان نکشی باز دست
جستن آن وایه ز بی مایگیست
مایه اقبال تو بی وایگیست
نفس و هوا گر شرفی داشتی
اهل دلش کی به تو بگذاشتی
در دل و جان تخم دگر کاشتند
لاجرم آن را به تو بگذاشتند
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۱ - حکایت زشت رویی که خریدار کور یافته بود و وجه ناسره خود را در پیش وی می ستود
خواست یکی کور زنی زشت روی
کینه وری طعنه زنی زشت خوی
از شبه اش چهره سیه رنگ تر
وز سپرش جبهه پر آژنگ تر
گوش کر و پشت کژ و چشم کاژ
خامشیش بیهده گفتار ژاژ
یک شی از ناز به آن کور گفت
حیف که ماند از تو جمالم نهفت
طلعت من خواسته از مه خراج
حرف خجالت زده بر لوح عاج
نرگس من چشم و چراغ چمن
لاله من داغ نه یاسمن
از صفت قامت من کوتهی
یافته آوازه سرو سهی
کور چو افسانه او گوش کرد
خون دل از سینه او جوش کرد
گفت اگر حال چنین بودیت
دولت و اقبال قرین بودیت
دامن تو دیده وری داشتی
تخم هوایت دگری کاشتی
این همه بیننده ز نزدیک و دور
کس ننهد آینه در پیش کور
چشم من ار کور نبودی چنین
تو سر دعوی نگشودی چنین
بستگی چشمم از اوصاف تو
بر تو گشاده ست در لاف تو
جامی اگر نقد کمالیت هست
در حجب غیب جمالیت هست
بر بصر اهل نظر جلوه ده
در نظر بی بصرانش منه
ور نه ز همت در انصاف زن
خط خطا بر ورق لاف زن
کینه وری طعنه زنی زشت خوی
از شبه اش چهره سیه رنگ تر
وز سپرش جبهه پر آژنگ تر
گوش کر و پشت کژ و چشم کاژ
خامشیش بیهده گفتار ژاژ
یک شی از ناز به آن کور گفت
حیف که ماند از تو جمالم نهفت
طلعت من خواسته از مه خراج
حرف خجالت زده بر لوح عاج
نرگس من چشم و چراغ چمن
لاله من داغ نه یاسمن
از صفت قامت من کوتهی
یافته آوازه سرو سهی
کور چو افسانه او گوش کرد
خون دل از سینه او جوش کرد
گفت اگر حال چنین بودیت
دولت و اقبال قرین بودیت
دامن تو دیده وری داشتی
تخم هوایت دگری کاشتی
این همه بیننده ز نزدیک و دور
کس ننهد آینه در پیش کور
چشم من ار کور نبودی چنین
تو سر دعوی نگشودی چنین
بستگی چشمم از اوصاف تو
بر تو گشاده ست در لاف تو
جامی اگر نقد کمالیت هست
در حجب غیب جمالیت هست
بر بصر اهل نظر جلوه ده
در نظر بی بصرانش منه
ور نه ز همت در انصاف زن
خط خطا بر ورق لاف زن
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۲ - مقاله ششم در اشارت به زکات که سرمایه بالش مال و مالش نفس بخل سگال است
ای شده زندان درم مشت تو
بند بر آنجا ز هر انگشت تو
پیش که ایام کند رنجه ات
گردش او تاب دهد پنجه ات
عیش تو را حال دگرگون کند
نقد خود از دست تو بیرون کند
خوش بگشا دست چو احسانیان
از پی آزادی زندانیان
مرد درم زن که درم گرد ساخت
ساختنش گرد چرا ورد ساخت
گردش ازان ساخت که گردان بود
کف به کف از راهنوردان بود
نی که به دستت ز خلاف کرم
ناخنی از سیم شود هر درم
تاش جدا کم کنی از مشت خویش
بر صفت ناخن از انگشت خویش
ناخن سیمت که به کف حاصل است
ناخنه دیده جان و دل است
ناخنه از دیده دل بر تراش
ور نه به ناخن دل خود می خراش
جمع مکن درهم و دینار را
سخره مشو شحنه ادبار را
ور به مثل جمع شود صرف کن
گوش نیوشنده بدین حرف کن
هست مبرد که تو را سیبویه
گر چه به نحو است مشارالیه
هر چه بگوید بز اخفش شوی
ریش بجنبانی و دل خوش شوی
پیشه کنی از سر جهل شگرف
منع دنانیر و دراهم ز صرف
صرف همه گر چه نیاید ز تو
منع همه نیز نشاید ز تو
ده بدر از سیم و زرت آنقدر
کآردت از عهده واجب بدر
حق چو تو را داد ز دینار بیست
بخل به یک نیمه دینار چیست
ریخت ز درهم به کنارت دویست
پنج چو خواهد ز کناره مایست
زین زر و سیم است به باغ نعیم
قصر تو را خشت زر و خشت سیم
خشت زر پخته ده و سیم خام
تا که بود قصر تو فردا تمام
ماره مکن زر که شود ماره مار
گردنت از مار شود طوق دار
چون به گلوی کس ازان ماره هیچ
ندهی ازان بین به گلو مارپیچ
هر درم سیم که حق فقیر
زیر زمین می کنی اش جایگیر
بهر جزای تو به روز شمار
سرخ چو دینار کنندش زنار
گاه به رخ داغ نهندت که هان
بهر چه رخ داشتی از وی نهان
گاه به پهلو که ز بس بی رهی
پهلو ازو بهر چه کردی تهی
گاه به پشتت که ز روی درشت
بهر چه کردی سوی بیچاره پشت
داغ دو روه به تنت لاله وار
بس که بسوزند شوی لاله زار
جای دگر داغ کند هر درم
همچو تو ننهند به بالای هم
قدر درم گر بود افزون به فرض
طول دهندت به همان قدر و عرض
تفرقه کن جمع درم های خویش
سینه تهی کن ز الم های خویش
داغ جداییش که اینجا کشی
بهتر ازان داغ که فردا کشی
حیف بود کز پی فرزند و زن
داغ نهی این همه بر خویشتن
ضامن رزق همه شد کردگار
کار خدا را به خدا واگذار
بند بر آنجا ز هر انگشت تو
پیش که ایام کند رنجه ات
گردش او تاب دهد پنجه ات
عیش تو را حال دگرگون کند
نقد خود از دست تو بیرون کند
خوش بگشا دست چو احسانیان
از پی آزادی زندانیان
مرد درم زن که درم گرد ساخت
ساختنش گرد چرا ورد ساخت
گردش ازان ساخت که گردان بود
کف به کف از راهنوردان بود
نی که به دستت ز خلاف کرم
ناخنی از سیم شود هر درم
تاش جدا کم کنی از مشت خویش
بر صفت ناخن از انگشت خویش
ناخن سیمت که به کف حاصل است
ناخنه دیده جان و دل است
ناخنه از دیده دل بر تراش
ور نه به ناخن دل خود می خراش
جمع مکن درهم و دینار را
سخره مشو شحنه ادبار را
ور به مثل جمع شود صرف کن
گوش نیوشنده بدین حرف کن
هست مبرد که تو را سیبویه
گر چه به نحو است مشارالیه
هر چه بگوید بز اخفش شوی
ریش بجنبانی و دل خوش شوی
پیشه کنی از سر جهل شگرف
منع دنانیر و دراهم ز صرف
صرف همه گر چه نیاید ز تو
منع همه نیز نشاید ز تو
ده بدر از سیم و زرت آنقدر
کآردت از عهده واجب بدر
حق چو تو را داد ز دینار بیست
بخل به یک نیمه دینار چیست
ریخت ز درهم به کنارت دویست
پنج چو خواهد ز کناره مایست
زین زر و سیم است به باغ نعیم
قصر تو را خشت زر و خشت سیم
خشت زر پخته ده و سیم خام
تا که بود قصر تو فردا تمام
ماره مکن زر که شود ماره مار
گردنت از مار شود طوق دار
چون به گلوی کس ازان ماره هیچ
ندهی ازان بین به گلو مارپیچ
هر درم سیم که حق فقیر
زیر زمین می کنی اش جایگیر
بهر جزای تو به روز شمار
سرخ چو دینار کنندش زنار
گاه به رخ داغ نهندت که هان
بهر چه رخ داشتی از وی نهان
گاه به پهلو که ز بس بی رهی
پهلو ازو بهر چه کردی تهی
گاه به پشتت که ز روی درشت
بهر چه کردی سوی بیچاره پشت
داغ دو روه به تنت لاله وار
بس که بسوزند شوی لاله زار
جای دگر داغ کند هر درم
همچو تو ننهند به بالای هم
قدر درم گر بود افزون به فرض
طول دهندت به همان قدر و عرض
تفرقه کن جمع درم های خویش
سینه تهی کن ز الم های خویش
داغ جداییش که اینجا کشی
بهتر ازان داغ که فردا کشی
حیف بود کز پی فرزند و زن
داغ نهی این همه بر خویشتن
ضامن رزق همه شد کردگار
کار خدا را به خدا واگذار
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۳ - حکایت آن صاحب کرم که بر همیان درم از رشته تدبیر پندگویان بند نهاد
هر چه دهی از سر انصاف ده
قفل عدم بر در اسراف نه
بعد شکستن صدف خویش را
خوار مگردان خلف خویش را
بهره که دیدی ز خداوند خود
ساز ذخیره پی فرزند خود
تا چه بریزد صدفت زیر خاک
بهره ور آید ز تو آن در پاک
گفت که دارم سفری دور پیش
آنچه به دست است کنم زاد خویش
چون بپرد طوطی من زین قفس
بهره فرزند خداوند بس
دل چو قوی گشت به روزی دهم
از پی فرزند چه روزی نهم
جامی ازین به غم فرزند خور
زرد مکن روی وی از مهر زر
زآفت این رهزنش آگاه کن
قبله اش الرزق علی الله کن
دیده وری خواند به عقل سلیم
حرف فنا از ورق زر و سیم
خواست درین دایره تیز رو
سازدش از نقش بقا سکه نو
عقده ز همیان درم برگرفت
جلوه به میدان کرم در گرفت
بی درمان را درم اندوز ساخت
بی کرمان را کرم آموز ساخت
هر زر و سیمی که به درویش داد
آنچه طلب کرد بسی بیش داد
گفت فضولی ز کرم دست تنگ
کای شده پیش تو یکی سیم و سنگ
قفل عدم بر در اسراف نه
بعد شکستن صدف خویش را
خوار مگردان خلف خویش را
بهره که دیدی ز خداوند خود
ساز ذخیره پی فرزند خود
تا چه بریزد صدفت زیر خاک
بهره ور آید ز تو آن در پاک
گفت که دارم سفری دور پیش
آنچه به دست است کنم زاد خویش
چون بپرد طوطی من زین قفس
بهره فرزند خداوند بس
دل چو قوی گشت به روزی دهم
از پی فرزند چه روزی نهم
جامی ازین به غم فرزند خور
زرد مکن روی وی از مهر زر
زآفت این رهزنش آگاه کن
قبله اش الرزق علی الله کن
دیده وری خواند به عقل سلیم
حرف فنا از ورق زر و سیم
خواست درین دایره تیز رو
سازدش از نقش بقا سکه نو
عقده ز همیان درم برگرفت
جلوه به میدان کرم در گرفت
بی درمان را درم اندوز ساخت
بی کرمان را کرم آموز ساخت
هر زر و سیمی که به درویش داد
آنچه طلب کرد بسی بیش داد
گفت فضولی ز کرم دست تنگ
کای شده پیش تو یکی سیم و سنگ
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۴ - مقاله هفتم در اشارت به زیارت بیت الله الحرام که به وادی تگ و پویش در پس هر سنگی سرهنگی سر نهاده و در بوادی جست و جویش در هر بن خاری گرفتاری از پای درافتاده
ای ز گلت نا زده سر حب دل
مانده ز حب وطنت پا به گل
خیز که شد پرده کش و پرده ساز
مطرب عشاق ز راه حجاز
یکدم ازین پرده سماعی بکن
هر چه نه زین پرده وداعی بکن
دین تو را تا شود ارکان تمام
روی نه از خانه به رکن و مقام
ناقه اگر نیست تو را زیر ران
بر قدم فاقه روان شو روان
گر نبود راحله باد پای
راحله از پای کن و در ره آی
گر به ادیمت نبود دسترس
جلد قدم پای فزار تو بس
ته به تهش پشت ز گرد و غبار
کرده تهش خار به میخ استوار
پاشنه از خنده دهان کرده باز
ز آبله ها ریخته اشک نیاز
واله و حیرت زده و مستهام
خنده زنان گریه کنان می خرام
پشت امید تو به خورشید گرم
بستر آسایشت از ریگ نرم
سایه به فرقت که مغیلان کند
به که سراپرده سلطان کند
باد مخالف زده در دیده ریگ
پای فرو رفته به تفسیده ریگ
به که نشینی به مهب شمال
پای فرو کرده به آب زلال
بانگ حدی بشنو و صورت درای
شو چو شتر گرم رو و تیز پای
راه وفا می سپر و می گذر
بر خسک خشک چو ریحان تر
باد به میعاد تعبد رسان
رخت به میقات تجرد رسان
رشته تدبیر ز سوزن بکش
خلعت سوزن زده از تن بکش
هر چه بر آن بخیه زدی ماه و سال
آی برون از همه سوزن مثال
باز کن از بخیه زده جامه جوی
بو که تو را بخیه نیفتد به روی
گر نه ز مرگ است فراموشیت
به که بود کار کفن پوشیت
لب بگشا یافتن کام را
نعره لبیک زن احرام را
موی نشوییده و رخ گردناک
سینه خراشیده و دل دردناک
رو به حرم کن که در آن خوش حریم
هست سیه پوش نگاری مقیم
صحن حرم روضه خلد برین
او به چنان صحن مربع نشین
قبله خوبان عرب روی او
سجده شوخان عجم سوی او
باد چو در دامنش آویخته
غالیه در جیب جهان ریخته
تا شکنی شیشه ناموس و ننگ
کرده نهان در ته دامانت سنگ
باز شکن دامن شبرنگ او
دیده جان سرمه کش از سنگ او
سنگ سیاهش که ازان کوته است
دست تمنات یمین الله است
چون تو ازان سنگ شوی بوسه چین
بوسه زن دست که باشی ببین
بر سر گردون زنی از فخر کوس
گر رسدت دولت این دستبوس
از لب زمزم شنو این زمزمه
کز نم ما زنده دلند این همه
سوی قدمگاه خلیل الله آی
پا چو نیابی به پی اش دیده سای
پای مروت به سوی مروه نه
چهره صفوت به صفا جلوه ده
تا نشود در عرفاتت وقوف
کی شود از راه نجاتت وقوف
کبش منی را به منا ریز خون
نفس دنی را به فنا کن زبون
سنگ به دست آر ز رمی جمار
دیو هوا را کن ازان سنگسار
چون دل ازین شغل بپرداختی
کار حج و عمره به هم ساختی
شکر خدا گوی که توفیق داد
ره به سوی خانه خویشت گشاد
ور نه که یارد که به آن ره برد
ور چه شود مرغ به آن ره پرد
مانده ز حب وطنت پا به گل
خیز که شد پرده کش و پرده ساز
مطرب عشاق ز راه حجاز
یکدم ازین پرده سماعی بکن
هر چه نه زین پرده وداعی بکن
دین تو را تا شود ارکان تمام
روی نه از خانه به رکن و مقام
ناقه اگر نیست تو را زیر ران
بر قدم فاقه روان شو روان
گر نبود راحله باد پای
راحله از پای کن و در ره آی
گر به ادیمت نبود دسترس
جلد قدم پای فزار تو بس
ته به تهش پشت ز گرد و غبار
کرده تهش خار به میخ استوار
پاشنه از خنده دهان کرده باز
ز آبله ها ریخته اشک نیاز
واله و حیرت زده و مستهام
خنده زنان گریه کنان می خرام
پشت امید تو به خورشید گرم
بستر آسایشت از ریگ نرم
سایه به فرقت که مغیلان کند
به که سراپرده سلطان کند
باد مخالف زده در دیده ریگ
پای فرو رفته به تفسیده ریگ
به که نشینی به مهب شمال
پای فرو کرده به آب زلال
بانگ حدی بشنو و صورت درای
شو چو شتر گرم رو و تیز پای
راه وفا می سپر و می گذر
بر خسک خشک چو ریحان تر
باد به میعاد تعبد رسان
رخت به میقات تجرد رسان
رشته تدبیر ز سوزن بکش
خلعت سوزن زده از تن بکش
هر چه بر آن بخیه زدی ماه و سال
آی برون از همه سوزن مثال
باز کن از بخیه زده جامه جوی
بو که تو را بخیه نیفتد به روی
گر نه ز مرگ است فراموشیت
به که بود کار کفن پوشیت
لب بگشا یافتن کام را
نعره لبیک زن احرام را
موی نشوییده و رخ گردناک
سینه خراشیده و دل دردناک
رو به حرم کن که در آن خوش حریم
هست سیه پوش نگاری مقیم
صحن حرم روضه خلد برین
او به چنان صحن مربع نشین
قبله خوبان عرب روی او
سجده شوخان عجم سوی او
باد چو در دامنش آویخته
غالیه در جیب جهان ریخته
تا شکنی شیشه ناموس و ننگ
کرده نهان در ته دامانت سنگ
باز شکن دامن شبرنگ او
دیده جان سرمه کش از سنگ او
سنگ سیاهش که ازان کوته است
دست تمنات یمین الله است
چون تو ازان سنگ شوی بوسه چین
بوسه زن دست که باشی ببین
بر سر گردون زنی از فخر کوس
گر رسدت دولت این دستبوس
از لب زمزم شنو این زمزمه
کز نم ما زنده دلند این همه
سوی قدمگاه خلیل الله آی
پا چو نیابی به پی اش دیده سای
پای مروت به سوی مروه نه
چهره صفوت به صفا جلوه ده
تا نشود در عرفاتت وقوف
کی شود از راه نجاتت وقوف
کبش منی را به منا ریز خون
نفس دنی را به فنا کن زبون
سنگ به دست آر ز رمی جمار
دیو هوا را کن ازان سنگسار
چون دل ازین شغل بپرداختی
کار حج و عمره به هم ساختی
شکر خدا گوی که توفیق داد
ره به سوی خانه خویشت گشاد
ور نه که یارد که به آن ره برد
ور چه شود مرغ به آن ره پرد
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۵ - حکایت علی بن موفق قدس سره و مناجات وی با حضرت حق جل و علا
پور موفق که به توفیق حق
برد ز هر پیر موفق سبق
بادیه کعبه بسی می برید
محنت آن راه بسی می کشید
روزی از آنجا که دلی داشت تنگ
زد به در کعبه سر خود به سنگ
گفت خدایا پس هر محنتی
سوی من افکن نظر رحمتی
راه حج و عمره بسی رفته ام
بهر تو نی بهر کسی رفته ام
دل به وفای تو گرو بوده ام
بی سر و پا در تک و دو بوده ام
زین سفرم نیست به کف حاصلی
نی سره وقتی نه به سامان دلی
هیچ ندانم که مرا حال چیست
بخت مرا مایه اقبال چیست
شب چو درین درد فرو شد به خواب
آمدش از حضرت بی چون خطاب
کای به رهم پای ز سر ساخته
بر همه زین پای سرافراخته
گر نه تو را خواستمی کی چنین
دادمیت ره سوی این سرزمین
هر که نه مایل به سوی وی شوی
سوی خودش راهنما کی شوی
حاصلت این بس که تو را خواستم
باطنت از شوق خود آراستم
ره به سوی خانه خود دادمت
بر در هر کس نفرستادمت
یارب از آنجا که کرم آن توست
چشم همه بر در احسان توست
جامی اگر چند نه صاحبدلیست
از تو به امید چنین حاصلیست
برد ز هر پیر موفق سبق
بادیه کعبه بسی می برید
محنت آن راه بسی می کشید
روزی از آنجا که دلی داشت تنگ
زد به در کعبه سر خود به سنگ
گفت خدایا پس هر محنتی
سوی من افکن نظر رحمتی
راه حج و عمره بسی رفته ام
بهر تو نی بهر کسی رفته ام
دل به وفای تو گرو بوده ام
بی سر و پا در تک و دو بوده ام
زین سفرم نیست به کف حاصلی
نی سره وقتی نه به سامان دلی
هیچ ندانم که مرا حال چیست
بخت مرا مایه اقبال چیست
شب چو درین درد فرو شد به خواب
آمدش از حضرت بی چون خطاب
کای به رهم پای ز سر ساخته
بر همه زین پای سرافراخته
گر نه تو را خواستمی کی چنین
دادمیت ره سوی این سرزمین
هر که نه مایل به سوی وی شوی
سوی خودش راهنما کی شوی
حاصلت این بس که تو را خواستم
باطنت از شوق خود آراستم
ره به سوی خانه خود دادمت
بر در هر کس نفرستادمت
یارب از آنجا که کرم آن توست
چشم همه بر در احسان توست
جامی اگر چند نه صاحبدلیست
از تو به امید چنین حاصلیست
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۶ - مقاله هشتم در اشارت به عزلت مشتمل بر عزت که بی «عین » علم زلت است و بی «زای » زهد علت
ای چو گلت جیب به چنگ خسان
دامن صحبت بکش از ناکسان
گر چه ز آغاز گشادت دهند
عاقبت الامر به بادت دهند
غنچه وش از همنفسان لب ببند
خیره چو گل در رخ هر کس مخند
جلوه مده همچو خور انوار خویش
باش چو سایه پس دیوار خویش
بر کس و ناکس به حریم خمول
قفل کن ابواب خروج و دخول
دیر نشین باش چو عیسی دمان
خانه بپرداز ز نامحرمان
گر بود اندر بن غاریت جای
حلقه مارت شده زنجیر پای
به که به هر حلقه نهی پای خویش
محفل هر سفله کنی جای خویش
ور شودت دور کمر کوه سنگ
گرد میان منطقه دم پلنگ
به که دو رنگان منافق سیر
پیش تو بندند به خدمت کمر
گر کشدت شانه به سر پنجه شیر
کشمکش او کند از جانت سیر
به که حریفان کف راحت نهند
مرهم لطفت به جراحت نهند
گر کندت بحر پر آشوب غرق
یا گذرد موج هلاکت ز فرق
به که به کشتی رفیقان خاص
رخت خود آری به امید خلاص
در کنف پرتو خور کم نشین
تا نشود سایه تو را همنشین
راه ز گلگشت لب جو بتاب
تا نزند صورت تو سر ز آب
آینه را در نظر خود منه
تا نشود عکس تو را جلوه ده
اول فطرت که پدید آمدی
از همه کس فرد و وحید آمدی
عاقبت کار کز اینجا روی
از همه شک نیست که تنها روی
این همه اکنون گره و بند چیست
وین همه آمیزش و پیوند چیست
بگسل ازینان که زیان تواند
خصم دل و دشمن جان تواند
قدر تو کاهند که افزون شوند
عیب تو سنجند که موزون شوند
گر تو شوی پنبه همه آتشند
ور تو نهی سر همه گردن کشند
چون دلت از غصه پریشان شود
مایه جمعیت ایشان شود
ور شود اسباب حضور تو جمع
شعله زند عرق حسدشان چو شمع
چند درین ششدره بی گشاد
عمر دهی از دم اینان به باد
باد خزان است دم سردشان
سردی جان است ره آوردشان
ترسم از آن روز که سردت کنند
دل سپر ناوک دردت کنند
هر که نه مشغولی دینش ره است
غول ره توست خدا آگه است
پای وفا بر پی غولان مدار
روی به بیغوله تنهایی آر
ور نبود از دل سوداییت
طاقت بیغوله تنهاییت
خیز و قدم نه به ره رفتگان
روی سوی آرامگه رفتگان
یاد کن از عهد فراموششان
نکته شنو از لب خاموششان
پر شده شان بین ز غبار استخوان
کحل بصیرت کن ازان سرمه دان
منزلشان بین به ته سنگ تنگ
کوب سر افعی غفلت به سنگ
با نفس تنگ برآر از درون
زمزمه نحن بکم لا حقون
بو که دلت یابد از آن زندگی
روز حیات تو فروزندگی
دامن صحبت بکش از ناکسان
گر چه ز آغاز گشادت دهند
عاقبت الامر به بادت دهند
غنچه وش از همنفسان لب ببند
خیره چو گل در رخ هر کس مخند
جلوه مده همچو خور انوار خویش
باش چو سایه پس دیوار خویش
بر کس و ناکس به حریم خمول
قفل کن ابواب خروج و دخول
دیر نشین باش چو عیسی دمان
خانه بپرداز ز نامحرمان
گر بود اندر بن غاریت جای
حلقه مارت شده زنجیر پای
به که به هر حلقه نهی پای خویش
محفل هر سفله کنی جای خویش
ور شودت دور کمر کوه سنگ
گرد میان منطقه دم پلنگ
به که دو رنگان منافق سیر
پیش تو بندند به خدمت کمر
گر کشدت شانه به سر پنجه شیر
کشمکش او کند از جانت سیر
به که حریفان کف راحت نهند
مرهم لطفت به جراحت نهند
گر کندت بحر پر آشوب غرق
یا گذرد موج هلاکت ز فرق
به که به کشتی رفیقان خاص
رخت خود آری به امید خلاص
در کنف پرتو خور کم نشین
تا نشود سایه تو را همنشین
راه ز گلگشت لب جو بتاب
تا نزند صورت تو سر ز آب
آینه را در نظر خود منه
تا نشود عکس تو را جلوه ده
اول فطرت که پدید آمدی
از همه کس فرد و وحید آمدی
عاقبت کار کز اینجا روی
از همه شک نیست که تنها روی
این همه اکنون گره و بند چیست
وین همه آمیزش و پیوند چیست
بگسل ازینان که زیان تواند
خصم دل و دشمن جان تواند
قدر تو کاهند که افزون شوند
عیب تو سنجند که موزون شوند
گر تو شوی پنبه همه آتشند
ور تو نهی سر همه گردن کشند
چون دلت از غصه پریشان شود
مایه جمعیت ایشان شود
ور شود اسباب حضور تو جمع
شعله زند عرق حسدشان چو شمع
چند درین ششدره بی گشاد
عمر دهی از دم اینان به باد
باد خزان است دم سردشان
سردی جان است ره آوردشان
ترسم از آن روز که سردت کنند
دل سپر ناوک دردت کنند
هر که نه مشغولی دینش ره است
غول ره توست خدا آگه است
پای وفا بر پی غولان مدار
روی به بیغوله تنهایی آر
ور نبود از دل سوداییت
طاقت بیغوله تنهاییت
خیز و قدم نه به ره رفتگان
روی سوی آرامگه رفتگان
یاد کن از عهد فراموششان
نکته شنو از لب خاموششان
پر شده شان بین ز غبار استخوان
کحل بصیرت کن ازان سرمه دان
منزلشان بین به ته سنگ تنگ
کوب سر افعی غفلت به سنگ
با نفس تنگ برآر از درون
زمزمه نحن بکم لا حقون
بو که دلت یابد از آن زندگی
روز حیات تو فروزندگی
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۷ - حکایت زنده دلی که با مردگان انس گرفته بود و از زندگان فرار می نمود
زنده دلی از صف افسردگان
رفت به همسایگی مردگان
پشت ملامت به عمارات کرد
روی ارادت به مزارات کرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاک
روح بقا جست ز هر روح پاک
گشتی ازین سگ منشان تیز تگ
همچو تگ آهوی وحشی ز سگ
کارشناسی پی تفتیش حال
کرد ازو بر سر راهی سؤال
کین همه از زنده رمیدن چراست
رخت سوی مرده کشیدن چراست
گفت بلندان به مغاک اندراند
پاک نهادان ته خاک اندراند
مرده دلانند به روی زمین
بهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگی
صحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل آنان که پراکنده اند
گر چه به تن مرده به جان زنده اند
مرده دلی بود مرا پیش ازین
بسته هر چون و چرا پیش ازین
زنده شدم از نظر پاکشان
آب حیاتست مرا خاکشان
جامی ازین مرده دلان گوشه گیر
گوش به خود دار و ز خود توشه گیر
هر چه درین دایره بیرون توست
گام سعایت زده در خون توست
رفت به همسایگی مردگان
پشت ملامت به عمارات کرد
روی ارادت به مزارات کرد
حرف فنا خواند ز هر لوح خاک
روح بقا جست ز هر روح پاک
گشتی ازین سگ منشان تیز تگ
همچو تگ آهوی وحشی ز سگ
کارشناسی پی تفتیش حال
کرد ازو بر سر راهی سؤال
کین همه از زنده رمیدن چراست
رخت سوی مرده کشیدن چراست
گفت بلندان به مغاک اندراند
پاک نهادان ته خاک اندراند
مرده دلانند به روی زمین
بهر چه با مرده شوم همنشین
همدمی مرده دهد مردگی
صحبت افسرده دل افسردگی
زیر گل آنان که پراکنده اند
گر چه به تن مرده به جان زنده اند
مرده دلی بود مرا پیش ازین
بسته هر چون و چرا پیش ازین
زنده شدم از نظر پاکشان
آب حیاتست مرا خاکشان
جامی ازین مرده دلان گوشه گیر
گوش به خود دار و ز خود توشه گیر
هر چه درین دایره بیرون توست
گام سعایت زده در خون توست
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۸ - مقاله نهم در اشارت به صمت که سرمایه نجات و پیرایه رفع درجات است
ای به زبان نکته گزار آمده
وی به سخن نادره کار آمده
نقطه نطق است تو را بر زبان
گشته از آن نقطه زبانت زیان
گر کنی آن نقطه ازین حرف حک
بر خط حکم تو نهد سر فلک
هر که درین گنبد نیلوفری
افکند آوازه نیکو فری
نیکویی فر وی از خامشیست
خامشیش تیغ جهالت کشیست
گفتن بسیار نه از نغزی است
ولوله طبل ز بی مغزی است
خم پر از باده تهی از صداست
چونکه تهی شد ز صدا پر نواست
در دلت از غیب گلی چون گشاد
از دم ناخوش مده آن را به باد
تا نه لبت بسته ز دعوی شود
کی دل تو مخزن معنی شود
غنچه که نبود به دهانش زبان
لعل و زرش بین گره اندر میان
سوسن رعنا که زبان آور است
کیسه تهی مانده ز لعل و زر است
منطق طوطی خطر جان اوست
قفل نه کلبه احزان اوست
زاغ که از گفتنش آمد فراغ
جلوه گر آنک به تماشای باغ
خست طبع است درین کهنه کاخ
حوصله تنگ و حدیث فراخ
چرخ بدین گردش دایم خموش
چرخه حلاج و هزاران خروش
رسته دندانت صفی بست خوش
پیش صف آمد لب تو پرده کش
کرده زبان تیغ پی یک سخن
چند شوی پرده در وصف شکن
گر چه سخن خاصیت زندگیست
موجب صد گونه پراکندگیست
زندگی افزای دل زنده را
ورد مکن قول پراکنده را
چشم برآمد شد انفاس دار
وین دو سه نو آمده را پاس دار
هر نفس از تو که هیولا وش است
قابل هر نقش خوش و ناخوش است
گر ز کرم نقش جمالش دهی
منقبت فضل و کمالش دهی
بر ورق عمر تو عنوان شود
فاتحه نامه احسان شود
ور ز سفه داغ قصورش کشی
در درکات شر و شورش کشی
خامه کش صفحه دین گرددت
میل زن چشم یقین گرددت
لب چو گشایی گرو هوش باش
ور نه زبان در کش و خاموش باش
هوش چه باشد ز خدا آگهی
آگهیی ز آفت غفلت تهی
دل چو شود ز آگهیت بهره مند
پایه اقبال تو گردد بلند
بر سخن بیهده کم شو دلیر
تا که ازان پایه نیفتی به زیر
وی به سخن نادره کار آمده
نقطه نطق است تو را بر زبان
گشته از آن نقطه زبانت زیان
گر کنی آن نقطه ازین حرف حک
بر خط حکم تو نهد سر فلک
هر که درین گنبد نیلوفری
افکند آوازه نیکو فری
نیکویی فر وی از خامشیست
خامشیش تیغ جهالت کشیست
گفتن بسیار نه از نغزی است
ولوله طبل ز بی مغزی است
خم پر از باده تهی از صداست
چونکه تهی شد ز صدا پر نواست
در دلت از غیب گلی چون گشاد
از دم ناخوش مده آن را به باد
تا نه لبت بسته ز دعوی شود
کی دل تو مخزن معنی شود
غنچه که نبود به دهانش زبان
لعل و زرش بین گره اندر میان
سوسن رعنا که زبان آور است
کیسه تهی مانده ز لعل و زر است
منطق طوطی خطر جان اوست
قفل نه کلبه احزان اوست
زاغ که از گفتنش آمد فراغ
جلوه گر آنک به تماشای باغ
خست طبع است درین کهنه کاخ
حوصله تنگ و حدیث فراخ
چرخ بدین گردش دایم خموش
چرخه حلاج و هزاران خروش
رسته دندانت صفی بست خوش
پیش صف آمد لب تو پرده کش
کرده زبان تیغ پی یک سخن
چند شوی پرده در وصف شکن
گر چه سخن خاصیت زندگیست
موجب صد گونه پراکندگیست
زندگی افزای دل زنده را
ورد مکن قول پراکنده را
چشم برآمد شد انفاس دار
وین دو سه نو آمده را پاس دار
هر نفس از تو که هیولا وش است
قابل هر نقش خوش و ناخوش است
گر ز کرم نقش جمالش دهی
منقبت فضل و کمالش دهی
بر ورق عمر تو عنوان شود
فاتحه نامه احسان شود
ور ز سفه داغ قصورش کشی
در درکات شر و شورش کشی
خامه کش صفحه دین گرددت
میل زن چشم یقین گرددت
لب چو گشایی گرو هوش باش
ور نه زبان در کش و خاموش باش
هوش چه باشد ز خدا آگهی
آگهیی ز آفت غفلت تهی
دل چو شود ز آگهیت بهره مند
پایه اقبال تو گردد بلند
بر سخن بیهده کم شو دلیر
تا که ازان پایه نیفتی به زیر
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۳۹ - حکایت کشفی که به بال بطان پریدن آغاز نهاد و به یک سخن ناجایگاه از اوج هوا به حضیض خاک افتاد
بست به صد مهر بر اطراف شط
عقد محبت کشفی با دو بط
شد به فراغت ز غم روزگار
قاعده صحبتشان استوار
روزی از آنجا که فلک راست خوی
گشت ز بی مهریشان کینه جوی
طبع بطان از لب دریا گرفت
رای سفر در دلشان جا گرفت
کرد کشف ناله که ای همدمان
وز الم فرقت من بی غمان
خو به کرم های شما کرده ام
قوت ز غم های شما خورده ام
گر چه مرا پشت چو سنگ است سخت
دارم ازین بار دلی لخت لخت
هیچ کسم نیست به جای شما
پشت به کوهم ز وفای شما
نی به شما وقت همپاییم
نی ز شما طاقت تنهاییم
نیک فرو مانده به کار خودم
پشت دو تا گشته ز بار خودم
بود ز بیشه به لب آبگیر
چوبکی افتاده چو یک چوبه تیر
یک بط از آن چوب یکی سر گرفت
وان بط دیگر سر دیگر گرفت
برد کشف نیز به آنجا دهان
سخت به دندان بگرفتش میان
میل سفر کرد به میل بطان
مرغ هوا گشت طفیل بطان
چون سوی خشکی سفر افتادشان
بر سر جمعی گذر افتادشان
بانگ برآمد ز همه کای شگفت
یک کشف آنک به دو بط گشته جفت
بانگ چو بشنید کشف لب گشاد
گفت که حاسد به جهان کور باد
زو لب خود بود گشادن همان
ز اوج هوا زیر فتادن همان
زان دم بیهوده که ناگاه زد
بر خود و بر دولت خود راه زد
جامی ازین گفتن بیهوده چند
زیرکیی ورز و لب خود ببند
تا که درین بادیه هولناک
از سر افلاک نیفتی به خاک
عقد محبت کشفی با دو بط
شد به فراغت ز غم روزگار
قاعده صحبتشان استوار
روزی از آنجا که فلک راست خوی
گشت ز بی مهریشان کینه جوی
طبع بطان از لب دریا گرفت
رای سفر در دلشان جا گرفت
کرد کشف ناله که ای همدمان
وز الم فرقت من بی غمان
خو به کرم های شما کرده ام
قوت ز غم های شما خورده ام
گر چه مرا پشت چو سنگ است سخت
دارم ازین بار دلی لخت لخت
هیچ کسم نیست به جای شما
پشت به کوهم ز وفای شما
نی به شما وقت همپاییم
نی ز شما طاقت تنهاییم
نیک فرو مانده به کار خودم
پشت دو تا گشته ز بار خودم
بود ز بیشه به لب آبگیر
چوبکی افتاده چو یک چوبه تیر
یک بط از آن چوب یکی سر گرفت
وان بط دیگر سر دیگر گرفت
برد کشف نیز به آنجا دهان
سخت به دندان بگرفتش میان
میل سفر کرد به میل بطان
مرغ هوا گشت طفیل بطان
چون سوی خشکی سفر افتادشان
بر سر جمعی گذر افتادشان
بانگ برآمد ز همه کای شگفت
یک کشف آنک به دو بط گشته جفت
بانگ چو بشنید کشف لب گشاد
گفت که حاسد به جهان کور باد
زو لب خود بود گشادن همان
ز اوج هوا زیر فتادن همان
زان دم بیهوده که ناگاه زد
بر خود و بر دولت خود راه زد
جامی ازین گفتن بیهوده چند
زیرکیی ورز و لب خود ببند
تا که درین بادیه هولناک
از سر افلاک نیفتی به خاک
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۰ - مقاله دهم در اشارت به سهر که نشانه هوشیاری و علامت بخت بیداریست
ای به شکر خواب سحر داده هوش
خیز که برخاست ز مرغان خروش
مرغ سحر زنده و تو مرده ای
او ز نوا گرم و تو افسرده ای
ترک هوا گوی و نوایی بزن
چنگ به دامان وفایی بزن
هر شب ازین پرده زنگارگون
این همه لعبت که سر آرد برون
هست پی آنکه شود آشکار
بر نظرت قدرت لعبت نگار
شرم تو بادا که کنی تا به روز
راه نظر را به مژه میخ دوز
ننگری این دیر بقا پرده را
وین همه اوضاع نوآورده را
بر نکنی سر که بر این پرده چیست
نقش نگارنده درین پرده کیست
سبحه انجم به ثریا که داد
طارم چارم به مسیحا که داد
تار که بر بط ناهید بست
رنگ که بر محمل خورشید بست
نیل بر این صفحه خضرا که بیخت
مهره درین حقه مینا که ریخت
خرقه شب غالیه گون از چه شد
دامنش آلوده به خون از چه شد
شمع سحر لمعه نور از که یافت
جبهه مه داغ قصور از که یافت
هست درین دایره قال و قیل
این همه بر هستی صانع دلیل
نقش نگر جانب نقاش رو
حسن بنا بین و به بنا گرو
بیش درین مرحله غافل مخسب
پای برآر از گل و در گل مخسب
خلعت عمر تو عجب کوته است
خون به دل از کوتهیش ته ته است
بیش میفزای به مقراض خواب
کوتهی آن که نیفتد صواب
خواب چو مرگ ار نبود ضد زیست
نکته «النوم اخ الموت » چیست
چهره این اخ به تف آلوده باد
خود به تف این اخ چه مناسب فتاد
هست یکی نیمه ز عمر تو روز
نیمه دیگر شب انجم فروز
روز و شب عمر تو با صد شتاب
می گذرد آن به خور و این به خواب
روز پی خور سگ دیوانه ای
خفته به شب مرده کاشانه ای
روز چنان می گذرد شب چنین
کی شوی آماده روز پسین
شب چو رسد شمع شب افروز باش
همنفس گریه جانسوز باش
اشک همی ریز به صد درد و سوز
عذر همی خواه ز تقصیر روز
هر چه به روز از دل جافی کنی
وای تو گر شب نه تلافی کنی
روز تو شد شام به عصیانگری
شام به روز آر به عذر آوری
روز و شبت گر همه یکسان شود
بر تو شب و روز تو تاوان شود
روز که صد گونه گنه کرده ای
نامه اعمال سیه کرده ای
شب ز مژه بهر سفیدی روی
از رخ آن نامه سیاهی بشوی
چند کنی خواب ز خودکامگی
با دل فارغ ز سیه نامگی
کرده تو خواب و ز ورای حجاب
ناظر حال تو منزه ز خواب
شب چه کنی روز به بی حاصلی
کو به تو خوش حاضر و تو غافلی
خیز که برخاست ز مرغان خروش
مرغ سحر زنده و تو مرده ای
او ز نوا گرم و تو افسرده ای
ترک هوا گوی و نوایی بزن
چنگ به دامان وفایی بزن
هر شب ازین پرده زنگارگون
این همه لعبت که سر آرد برون
هست پی آنکه شود آشکار
بر نظرت قدرت لعبت نگار
شرم تو بادا که کنی تا به روز
راه نظر را به مژه میخ دوز
ننگری این دیر بقا پرده را
وین همه اوضاع نوآورده را
بر نکنی سر که بر این پرده چیست
نقش نگارنده درین پرده کیست
سبحه انجم به ثریا که داد
طارم چارم به مسیحا که داد
تار که بر بط ناهید بست
رنگ که بر محمل خورشید بست
نیل بر این صفحه خضرا که بیخت
مهره درین حقه مینا که ریخت
خرقه شب غالیه گون از چه شد
دامنش آلوده به خون از چه شد
شمع سحر لمعه نور از که یافت
جبهه مه داغ قصور از که یافت
هست درین دایره قال و قیل
این همه بر هستی صانع دلیل
نقش نگر جانب نقاش رو
حسن بنا بین و به بنا گرو
بیش درین مرحله غافل مخسب
پای برآر از گل و در گل مخسب
خلعت عمر تو عجب کوته است
خون به دل از کوتهیش ته ته است
بیش میفزای به مقراض خواب
کوتهی آن که نیفتد صواب
خواب چو مرگ ار نبود ضد زیست
نکته «النوم اخ الموت » چیست
چهره این اخ به تف آلوده باد
خود به تف این اخ چه مناسب فتاد
هست یکی نیمه ز عمر تو روز
نیمه دیگر شب انجم فروز
روز و شب عمر تو با صد شتاب
می گذرد آن به خور و این به خواب
روز پی خور سگ دیوانه ای
خفته به شب مرده کاشانه ای
روز چنان می گذرد شب چنین
کی شوی آماده روز پسین
شب چو رسد شمع شب افروز باش
همنفس گریه جانسوز باش
اشک همی ریز به صد درد و سوز
عذر همی خواه ز تقصیر روز
هر چه به روز از دل جافی کنی
وای تو گر شب نه تلافی کنی
روز تو شد شام به عصیانگری
شام به روز آر به عذر آوری
روز و شبت گر همه یکسان شود
بر تو شب و روز تو تاوان شود
روز که صد گونه گنه کرده ای
نامه اعمال سیه کرده ای
شب ز مژه بهر سفیدی روی
از رخ آن نامه سیاهی بشوی
چند کنی خواب ز خودکامگی
با دل فارغ ز سیه نامگی
کرده تو خواب و ز ورای حجاب
ناظر حال تو منزه ز خواب
شب چه کنی روز به بی حاصلی
کو به تو خوش حاضر و تو غافلی
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۱ - حکایت عارف دل بیدار شب زنده دار
عارفی از ظلمت شب نور یاب
دیده فرو بست به کلی ز خواب
شب که ز خورشید نظر دوختی
شمع نظر تا سحر افروختی
هر مژه از دیده خونابه ده
بود به ابروش همانا گره
روزی ازو کرد فضولی سؤال
کای نزده راه تو خواب و خیال
چون دل بیدار تو از خواب رست
دیده چرا بایدت از خواب بست
رنج نخفتن چو گران داردت
یکدمه راحت چه زیان داردت
گفت نشاید که خدای جهان
هر شبی آید ز نخست آسمان
بانگ زند کز صف دوران راه
کیست که آید به درم عذرخواه
تا کرم خویش سفیرش کنم
رحمت خود عذر پذیرش کنم
من به چنین حال نهم سر به خواب
گوش بخوابانم ازین خوش خطاب
او نظر لطف به من کرده باز
دیده اقبال من از وی فراز
هر که کند دعوی سودای او
خواب کنان از رخ زیبای او
دعویش از صدق بود بی فروغ
چون نفس صبح نخستین دروغ
جامی اگر دیده تو روشن است
در دلت از روضه جان روزن است
سخت قدم باش درین ره نه سست
چشم بر آن دار که چشمش به توست
دیده فرو بست به کلی ز خواب
شب که ز خورشید نظر دوختی
شمع نظر تا سحر افروختی
هر مژه از دیده خونابه ده
بود به ابروش همانا گره
روزی ازو کرد فضولی سؤال
کای نزده راه تو خواب و خیال
چون دل بیدار تو از خواب رست
دیده چرا بایدت از خواب بست
رنج نخفتن چو گران داردت
یکدمه راحت چه زیان داردت
گفت نشاید که خدای جهان
هر شبی آید ز نخست آسمان
بانگ زند کز صف دوران راه
کیست که آید به درم عذرخواه
تا کرم خویش سفیرش کنم
رحمت خود عذر پذیرش کنم
من به چنین حال نهم سر به خواب
گوش بخوابانم ازین خوش خطاب
او نظر لطف به من کرده باز
دیده اقبال من از وی فراز
هر که کند دعوی سودای او
خواب کنان از رخ زیبای او
دعویش از صدق بود بی فروغ
چون نفس صبح نخستین دروغ
جامی اگر دیده تو روشن است
در دلت از روضه جان روزن است
سخت قدم باش درین ره نه سست
چشم بر آن دار که چشمش به توست
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۲ - مقاله یازدهم در نشان دادن از حال صوفیان که نشان ایشان بی نشانی است و زندگانی ایشان در جان فشانی
ای ز صفت تیره دلان خم زده
وز صفت اهل صفا دم زده
دل نشده صاف ز نام آوری
نام برآورده به صوفیگری
شیوه صوفی چه بود نیستی
چند تو بر هستی خود ایستی
گم شو ازین هستی پر اشتلم
بلکه شو از گم شدگی نیز گم
ناشده از خویش تهی همچو نی
دم زدنت زانکه نه یی تا به کی
گر تو نیی این همه آوازه چیست
هر نفس این زمزمه تازه چیست
نی چه بود آن که به دستان خویش
دم نزند جز ز نیستان خویش
بادیه هستی خود بسپرد
پی به نیستان عدم آورد
چون ز نیستان شکرافشان شود
بهر حریفان شکرستان شود
از شکرستان چو برآرد نفس
طوطی جان ها شود آنجا مگس
بر لبت این لاف که چون نی نیم
در دلت اندیشه که جز کی کیم
قالب تو رومی و دل زنگی است
رو که نه این شیوه یکرنگی است
با تن رومی دل زنگی که چه
رنگ یکی گیر دو رنگی که چه
رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار
زانکه دو رنگی همه عیب است و عار
به که شفا جو ز مسیحا شوی
بو که ازین عیب مبرا شوی
خشک ز روزه شکمت طبلسان
گشته علم بر کتفت طیلسان
سر نزده از دلت انصاف فقر
چند بدین طبل و علم لاف فقر
خرقه صد پاره که داری به دوش
بر سر صد عیب بود پرده پوش
دلق ورع را چو بود تار سست
کی شود از خرقه پاره درست
رشته تسبیح تو دام ریاست
مهره آن دانه مرغ هواست
دانه و دام از پی آن گستری
تا غذی از گرسنه مرغی خوری
هست ز مسواک چه سوهان تو
تیز به خوان همه دندان تو
تیزی دندانت به سوهان بسای
از سر هر سفره مشو لقمه خای
شرح محاسن چو دهد شانه ات
سر به قبایح نهد افسانه ات
نیست به روی تو یکی مو سیاه
چند کنی نامه سیاه از گناه
شکل کمان راست قدت شرح ده
بهر کمان تو عصا گشته زه
تا به کمانت فلک این چله بست
تیر جوانیت برون شد ز شست
نوبت پیریست جوانی مکن
میل سوی نیل امانی مکن
بر سر سجاده چو پا سایدت
پا ز رعونت به زمین نایدت
رخ به زمین سای به وقت نماز
زانکه مصلاست حجاب نیاز
از کجی و کجروی اندیشه کن
پیروی راستروان پیشه کن
مدعیی خرقه تقوا مپوش
متقیی جام تمنا منوش
زهد می آلوده نیرزد به هیچ
مس زراندوده نیرزد به هیچ
صورت و معنیت به هم راست دار
تات شوند اهل صفا خواستگار
یا ز سرت خرقه تقوا بکش
یا قدم از راه تمنا بکش
وز صفت اهل صفا دم زده
دل نشده صاف ز نام آوری
نام برآورده به صوفیگری
شیوه صوفی چه بود نیستی
چند تو بر هستی خود ایستی
گم شو ازین هستی پر اشتلم
بلکه شو از گم شدگی نیز گم
ناشده از خویش تهی همچو نی
دم زدنت زانکه نه یی تا به کی
گر تو نیی این همه آوازه چیست
هر نفس این زمزمه تازه چیست
نی چه بود آن که به دستان خویش
دم نزند جز ز نیستان خویش
بادیه هستی خود بسپرد
پی به نیستان عدم آورد
چون ز نیستان شکرافشان شود
بهر حریفان شکرستان شود
از شکرستان چو برآرد نفس
طوطی جان ها شود آنجا مگس
بر لبت این لاف که چون نی نیم
در دلت اندیشه که جز کی کیم
قالب تو رومی و دل زنگی است
رو که نه این شیوه یکرنگی است
با تن رومی دل زنگی که چه
رنگ یکی گیر دو رنگی که چه
رنگ دو رنگی به دو رنگان گذار
زانکه دو رنگی همه عیب است و عار
به که شفا جو ز مسیحا شوی
بو که ازین عیب مبرا شوی
خشک ز روزه شکمت طبلسان
گشته علم بر کتفت طیلسان
سر نزده از دلت انصاف فقر
چند بدین طبل و علم لاف فقر
خرقه صد پاره که داری به دوش
بر سر صد عیب بود پرده پوش
دلق ورع را چو بود تار سست
کی شود از خرقه پاره درست
رشته تسبیح تو دام ریاست
مهره آن دانه مرغ هواست
دانه و دام از پی آن گستری
تا غذی از گرسنه مرغی خوری
هست ز مسواک چه سوهان تو
تیز به خوان همه دندان تو
تیزی دندانت به سوهان بسای
از سر هر سفره مشو لقمه خای
شرح محاسن چو دهد شانه ات
سر به قبایح نهد افسانه ات
نیست به روی تو یکی مو سیاه
چند کنی نامه سیاه از گناه
شکل کمان راست قدت شرح ده
بهر کمان تو عصا گشته زه
تا به کمانت فلک این چله بست
تیر جوانیت برون شد ز شست
نوبت پیریست جوانی مکن
میل سوی نیل امانی مکن
بر سر سجاده چو پا سایدت
پا ز رعونت به زمین نایدت
رخ به زمین سای به وقت نماز
زانکه مصلاست حجاب نیاز
از کجی و کجروی اندیشه کن
پیروی راستروان پیشه کن
مدعیی خرقه تقوا مپوش
متقیی جام تمنا منوش
زهد می آلوده نیرزد به هیچ
مس زراندوده نیرزد به هیچ
صورت و معنیت به هم راست دار
تات شوند اهل صفا خواستگار
یا ز سرت خرقه تقوا بکش
یا قدم از راه تمنا بکش
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۳ - حکایت صوفیی که در سماع غنای مغنیه خرقه فقر از سر برکشید و از لجه بی آرام بحر حقیقت به ساحت ساحل مجاز آرمید
کعبه روی از سر وجد عظیم
در صف پیران حرم شد مقیم
مرغ دل او چو زدی پر و بال
رستی از این دامگه پر وبال
وجد الهیش رهاندی ز خویش
جذب حقش بازستادی ز خویش
آمدی از هستی خود گشته صاف
رقص کنان گرد حرم در طواف
روزی از آنجا که قضا ره زدش
زخم بلا بر دل آگه زدش
مطربه ای رونق کارش ببرد
وز دل و جان صبر و قرارش ببرد
ذوق می عشوه و نازش چشید
دل ز حقیقت به مجازش کشید
بود همان حالت وجدش به جای
لیک ازان شاهد دستانسرای
خرقه به پیران حرم داد و گفت
سر خود از خلق چه دارم نهفت
در دل من وجد الهی نماند
جنبش من جز به ملاهی نماند
ز آتش اغیار درونم به جوش
خرقه اصحاب چه دارم به دوش
خوش نبود بتکده دل زان نگار
خلعت اسلام به بر کعبه وار
تا به حقیقت نکشید آن مجاز
باز نیامد به سر خرقه باز
جامی ازین قاعده دلپذیر
تا بتوانی سبق صدق گیر
زانکه درین مزرع مرد آزمای
هیچ نیرزد جو گندم نمای
در صف پیران حرم شد مقیم
مرغ دل او چو زدی پر و بال
رستی از این دامگه پر وبال
وجد الهیش رهاندی ز خویش
جذب حقش بازستادی ز خویش
آمدی از هستی خود گشته صاف
رقص کنان گرد حرم در طواف
روزی از آنجا که قضا ره زدش
زخم بلا بر دل آگه زدش
مطربه ای رونق کارش ببرد
وز دل و جان صبر و قرارش ببرد
ذوق می عشوه و نازش چشید
دل ز حقیقت به مجازش کشید
بود همان حالت وجدش به جای
لیک ازان شاهد دستانسرای
خرقه به پیران حرم داد و گفت
سر خود از خلق چه دارم نهفت
در دل من وجد الهی نماند
جنبش من جز به ملاهی نماند
ز آتش اغیار درونم به جوش
خرقه اصحاب چه دارم به دوش
خوش نبود بتکده دل زان نگار
خلعت اسلام به بر کعبه وار
تا به حقیقت نکشید آن مجاز
باز نیامد به سر خرقه باز
جامی ازین قاعده دلپذیر
تا بتوانی سبق صدق گیر
زانکه درین مزرع مرد آزمای
هیچ نیرزد جو گندم نمای
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۴ - مقاله دوازدهم در شرح حال علمای از عمل دور و سف های به جهل و جدل مغرور
ای علم علم برافراخته
چون علم از علم سرافراخته
خویشتن از علم علم ساختی
چون عمل آمد علم انداختی
لاف درستیست علم سازیت
حجت سستی علم اندازیت
دعوی دانش کنی از جاهلی
حاصل تحصیل تو بی حاصلی
خواجه زند بانگ که صنعتورم
مس شود از جودت صنعت زرم
لیکن اگر دست به جیبش نهی
چون کف مفلس بود از زر تهی
کیسه چو خالی بود از زر و سیم
دعوی اکسیر چه سود از حکیم
جمع کتب از سره و ناسره
کرده چو خشت است به گردت خره
آن خره کن رخنه که از چار حد
بست میان تو و مقصود سد
هر ورقی زان کتب آمد حجاب
زان حجب توی به تو رخ بتاب
تا ببری از همه فردا سبق
زان کتب امروز بگردان ورق
علم که خوانده به ره ناصواب
باشد ازان علم سیه رو کتاب
نور دل از سینه سینا مجوی
روشنی از چشم نه بینا مجوی
جانب کفر است اشارات او
باعث خوف است بشارات او
فکر شفایش همه بیماری است
میل نجاتش ز گرفتاری است
قاعده طب که به قانون نهاد
پای نه از قاعده بیرون نهاد
لیک نهان ساخت بر اهل طلب
روی مسبب به حجاب سبب
خاصیت علم سبب سوزی است
شیوه جاهل سبب آموزی است
طب ز نبی جوی که طب النبی
سازدت از جمله علل اجنبی
از مرض جهل شفا بخشدت
وز کدر نفس صفا بخشدت
تابد از اسباب و علل روی تو
واکند از هر چه نه حق خوی تو
عمر تو شد صرف اصول و فروع
هیچ نیفتاد به اصلت رجوع
هیچ وقوفت ز مقاصد چو نیست
از طلب آن به مواقف مایست
بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه
دولت فتح از در فتاح خواه
گر ز موانع دل تو صاف نیست
کشف موانع حد کشاف نیست
نور هدایت ز هدایه مجوی
راه نهایت به نهایه مپوی
ترک نفاق و کم تلبیس گیر
علم ز سرچشمه تقدیس گیر
هر چه نه قال الله و قال الرسول
هست بر اهل فضلیت فضول
فضل خدا بین و فضولی مکن
جهل ز حد رفت جهولی مکن
علم چو دادت ز عمل سر مپیچ
دانش بی کار نیرزد به هیچ
چون به بساط عملت سود پای
بی عملان را به عمل ره نمای
بایدت اول ادب اندوختن
پس دگران را ادب آموختن
چون دگران را شوی آموزگار
کم طلب آن را عوض از روزگار
علم بود و جوهر و باقی سفال
آن چو حقیقت دگران چو خیال
بیع جواهر به سفالی که چه
بذل حقایق به خیالی که چه
چون علم از علم سرافراخته
خویشتن از علم علم ساختی
چون عمل آمد علم انداختی
لاف درستیست علم سازیت
حجت سستی علم اندازیت
دعوی دانش کنی از جاهلی
حاصل تحصیل تو بی حاصلی
خواجه زند بانگ که صنعتورم
مس شود از جودت صنعت زرم
لیکن اگر دست به جیبش نهی
چون کف مفلس بود از زر تهی
کیسه چو خالی بود از زر و سیم
دعوی اکسیر چه سود از حکیم
جمع کتب از سره و ناسره
کرده چو خشت است به گردت خره
آن خره کن رخنه که از چار حد
بست میان تو و مقصود سد
هر ورقی زان کتب آمد حجاب
زان حجب توی به تو رخ بتاب
تا ببری از همه فردا سبق
زان کتب امروز بگردان ورق
علم که خوانده به ره ناصواب
باشد ازان علم سیه رو کتاب
نور دل از سینه سینا مجوی
روشنی از چشم نه بینا مجوی
جانب کفر است اشارات او
باعث خوف است بشارات او
فکر شفایش همه بیماری است
میل نجاتش ز گرفتاری است
قاعده طب که به قانون نهاد
پای نه از قاعده بیرون نهاد
لیک نهان ساخت بر اهل طلب
روی مسبب به حجاب سبب
خاصیت علم سبب سوزی است
شیوه جاهل سبب آموزی است
طب ز نبی جوی که طب النبی
سازدت از جمله علل اجنبی
از مرض جهل شفا بخشدت
وز کدر نفس صفا بخشدت
تابد از اسباب و علل روی تو
واکند از هر چه نه حق خوی تو
عمر تو شد صرف اصول و فروع
هیچ نیفتاد به اصلت رجوع
هیچ وقوفت ز مقاصد چو نیست
از طلب آن به مواقف مایست
بر تو چو نگشاد ز مفتاح راه
دولت فتح از در فتاح خواه
گر ز موانع دل تو صاف نیست
کشف موانع حد کشاف نیست
نور هدایت ز هدایه مجوی
راه نهایت به نهایه مپوی
ترک نفاق و کم تلبیس گیر
علم ز سرچشمه تقدیس گیر
هر چه نه قال الله و قال الرسول
هست بر اهل فضلیت فضول
فضل خدا بین و فضولی مکن
جهل ز حد رفت جهولی مکن
علم چو دادت ز عمل سر مپیچ
دانش بی کار نیرزد به هیچ
چون به بساط عملت سود پای
بی عملان را به عمل ره نمای
بایدت اول ادب اندوختن
پس دگران را ادب آموختن
چون دگران را شوی آموزگار
کم طلب آن را عوض از روزگار
علم بود و جوهر و باقی سفال
آن چو حقیقت دگران چو خیال
بیع جواهر به سفالی که چه
بذل حقایق به خیالی که چه
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۵ - حکایت آن عالم در چاه افتاده که دست به شاگرد خود نداد تا جزای آخرت از دست ندهد
عالمی از چاه جهالت برون
در رهی افتاد به چاهی درون
هیچ مدد دست ندادش به راه
ماند در آن راه چو یوسف به چاه
سایه صفت در تگ چاه آرمید
سایه شخصی به سر چاه دید
نعره برآورد که ای رهنورد
از ره احسان و مروت مگرد
پای مروت به سر چاه نه
دست به افتاده از راه ده
راهرو آمد به سر چاه و گفت
دست بده ای به غم و آه جفت
گفت نخست از کرم عام خویش
گو خبرم از لقب و نام خویش
گفت که شاگرد کمین توام
در ره دین خاک نشین توام
گفت که حاشا که ازین چاه پست
در زنم امروز به دست تو دست
من که به تعلیم میان بسته ام
از غرض سود و زیان رسته ام
کوششم از روی خردمندی است
خاص پی فضل خداوندی است
کی به جزای دگر آلایمش
وز غرض آلودگی افزایمش
در تک این چاه نشینم اسیر
تا شودم بی غرضی دستگیر
پایه علمم چو بلند اوفتاد
هر چه جز آنم نه پسند اوفتاد
همت جامی که بلندی گرفت
از شرف علم پسندی گرفت
علم پسندید ز طبع بلند
هر چه پسندید همانش بسند
در رهی افتاد به چاهی درون
هیچ مدد دست ندادش به راه
ماند در آن راه چو یوسف به چاه
سایه صفت در تگ چاه آرمید
سایه شخصی به سر چاه دید
نعره برآورد که ای رهنورد
از ره احسان و مروت مگرد
پای مروت به سر چاه نه
دست به افتاده از راه ده
راهرو آمد به سر چاه و گفت
دست بده ای به غم و آه جفت
گفت نخست از کرم عام خویش
گو خبرم از لقب و نام خویش
گفت که شاگرد کمین توام
در ره دین خاک نشین توام
گفت که حاشا که ازین چاه پست
در زنم امروز به دست تو دست
من که به تعلیم میان بسته ام
از غرض سود و زیان رسته ام
کوششم از روی خردمندی است
خاص پی فضل خداوندی است
کی به جزای دگر آلایمش
وز غرض آلودگی افزایمش
در تک این چاه نشینم اسیر
تا شودم بی غرضی دستگیر
پایه علمم چو بلند اوفتاد
هر چه جز آنم نه پسند اوفتاد
همت جامی که بلندی گرفت
از شرف علم پسندی گرفت
علم پسندید ز طبع بلند
هر چه پسندید همانش بسند
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۶ - مقاله سیزدهم در مخاطبه سلاطین که اگر بر دیگران می تابند آسمان عدل را چشمه آفتابند و اگر همه گرد خود می گردند طوفان ظلم را گرداب
ای به سرت افسر فرماندهی
افسرت از گوهر احسان تهی
زیور سر افسر ازان گوهر است
خالی ازان مایه درد سر است
گرد میان تو مرصع کمر
مهره و مار آمده با یکدگر
لیک نه آن مهره که روز شمار
نفع رساند به تو ز آسیب مار
تخت زرت آتش و گوهر در او
هست درخشنده چو اخگر در او
شعله به جان در زده آن آتشت
لیک ز بس بیخودی آید خوشت
چون به خود آیی ز شراب غرور
آورد آن سوختگی بر تو زور
هر دمت از درد دو صد قطره خون
از بن هر موی تراود برون
سود سر ایوان تو را بر سپهر
شمسه آن گشت معارض به مهر
قصر تو چون کاخ فلک سر بلند
حادثه را قاصر از آنجا کمند
حارس و بواب تو بر بد سگال
بسته پی حفظ تو راه خیال
لیک نیارند به مکر و حیل
بستن آن رخنه که آید اجل
زود بود کاید اجل از کمین
شیشه عمر تو زند بر زمین
نقد حیات تو به غارت برد
خصم تو را بخت بشارت برد
کنگر کاخ تو به خاک افکند
طاق بلندت به مغاک افکند
افسرت از فرق فتد زیر پای
پایه تخت تو بلغزد ز جای
روزی ازین واقعه اندیشه کن
قاعده دادگری پیشه کن
ظلم تو را بیخ چو محکم کند
ظلم تو ظلم همه عالم بود
خواجه به خانه چون بود دف سرای
اهل سرایش همه کوبند پای
شهری از آشوب تو غارت شود
تات یکی خانه عمارت شود
کاش کنی ترک عمارتگری
تا نکشد کار به غارتگری
باغی از آسیب تو گردد تلف
تات درآید ته سیبی به کف
به که ازان سیب شکیبت بود
ور نه به هر سیب حسیبت بود
میوه و مرغ سر خوانت مقیم
از حرم بیوه و باغ یتیم
مطبخیت هیمه ز خوی درشت
می کشد از پشته هر کوژپشت
باز تو را میر شکاران به فن
طعمه ده از جوژه هر پیرزن
بارگی خاص تو را هر پسین
کاه و جو از توبره خوشه چین
گوش کنیزان تو را داده بهر
از زر دریوزه گدایان شهر
چند کنی ظلم به هر بوم و مرز
چند گهی رسم و ره عدل ورز
بین که ازین هر دو کدام است به
هر چند نه به بر رخ آن دست نه
ظلم نهد دام سراب غرور
عدل دهد جام شراب سرور
هان که جگر سوخته و دل کباب
باز نمانی به سراب از شراب
شهر و ده آباد به عدل است و بس
طبع جهان شاد به عدل است و بس
تو چو شبانی و رعیت همه
در کنف رحمت تو چون رمه
وای شبانی که کند کار گرگ
همچو سگ زرد شود یار گرگ
بره کند باز ز پستان میش
تا دردش گرگ به دندان خویش
عدل تو گر فیض رسانی کند
بر رمه ها گرگ شبانی کند
پنجه کند شانه به دشت و دره
شانه زند گردن و پشت بره
افسرت از گوهر احسان تهی
زیور سر افسر ازان گوهر است
خالی ازان مایه درد سر است
گرد میان تو مرصع کمر
مهره و مار آمده با یکدگر
لیک نه آن مهره که روز شمار
نفع رساند به تو ز آسیب مار
تخت زرت آتش و گوهر در او
هست درخشنده چو اخگر در او
شعله به جان در زده آن آتشت
لیک ز بس بیخودی آید خوشت
چون به خود آیی ز شراب غرور
آورد آن سوختگی بر تو زور
هر دمت از درد دو صد قطره خون
از بن هر موی تراود برون
سود سر ایوان تو را بر سپهر
شمسه آن گشت معارض به مهر
قصر تو چون کاخ فلک سر بلند
حادثه را قاصر از آنجا کمند
حارس و بواب تو بر بد سگال
بسته پی حفظ تو راه خیال
لیک نیارند به مکر و حیل
بستن آن رخنه که آید اجل
زود بود کاید اجل از کمین
شیشه عمر تو زند بر زمین
نقد حیات تو به غارت برد
خصم تو را بخت بشارت برد
کنگر کاخ تو به خاک افکند
طاق بلندت به مغاک افکند
افسرت از فرق فتد زیر پای
پایه تخت تو بلغزد ز جای
روزی ازین واقعه اندیشه کن
قاعده دادگری پیشه کن
ظلم تو را بیخ چو محکم کند
ظلم تو ظلم همه عالم بود
خواجه به خانه چون بود دف سرای
اهل سرایش همه کوبند پای
شهری از آشوب تو غارت شود
تات یکی خانه عمارت شود
کاش کنی ترک عمارتگری
تا نکشد کار به غارتگری
باغی از آسیب تو گردد تلف
تات درآید ته سیبی به کف
به که ازان سیب شکیبت بود
ور نه به هر سیب حسیبت بود
میوه و مرغ سر خوانت مقیم
از حرم بیوه و باغ یتیم
مطبخیت هیمه ز خوی درشت
می کشد از پشته هر کوژپشت
باز تو را میر شکاران به فن
طعمه ده از جوژه هر پیرزن
بارگی خاص تو را هر پسین
کاه و جو از توبره خوشه چین
گوش کنیزان تو را داده بهر
از زر دریوزه گدایان شهر
چند کنی ظلم به هر بوم و مرز
چند گهی رسم و ره عدل ورز
بین که ازین هر دو کدام است به
هر چند نه به بر رخ آن دست نه
ظلم نهد دام سراب غرور
عدل دهد جام شراب سرور
هان که جگر سوخته و دل کباب
باز نمانی به سراب از شراب
شهر و ده آباد به عدل است و بس
طبع جهان شاد به عدل است و بس
تو چو شبانی و رعیت همه
در کنف رحمت تو چون رمه
وای شبانی که کند کار گرگ
همچو سگ زرد شود یار گرگ
بره کند باز ز پستان میش
تا دردش گرگ به دندان خویش
عدل تو گر فیض رسانی کند
بر رمه ها گرگ شبانی کند
پنجه کند شانه به دشت و دره
شانه زند گردن و پشت بره
جامی : تحفةالاحرار
بخش ۴۷ - حکایت عمر عبدالعزیز که در همه عمر عزیز از افسر عین عدالت سربلند بود و از حلقه میم مروت کمربند
چون ثمر دوحه عبدالعزیز
دولت دین شد شرف ملک نیز
قاعده عدل عمر تازه کرد
ملک و خلافت به یک اندازه کرد
کوه نشینان که ز ظلم سپاه
خاسته بودند ز سرهای راه
پویه کنان بر سر راه آمدند
بهر خبر پرسی شاه آمدند
کان شه پیشین ستمگر چه شد
حال وی ازگردش اختر چه شد
وین شه عادل دل فیروز روز
کیست که شد نیر عالم فروز
رهسپری گفت چه سان یافتید
این خبر خیر که بشتافتید
مژده رساندند که بودی دلیر
بر رمه زین پیش بسی گرگ و شیر
بر رمه از گرگ دلیری نماند
شیر به خونخواری شیری نماند
بره و گرگند به هم گشته رام
آهو و شیرند به هم در خرام
این همه از دولت این خسرو است
کز قدمش رسم عدالت نو است
آن ز خساست صفت گرگ داشت
بر سر ما گرگ دگر می گماشت
وین ز کرم چون به بزرگی رسید
گرگ ز سر کسوت گرگی کشید
هست درین مرحله خرد و بزرگ
با دهن یوسف و دندان گرگ
گر چه بود خوش لب خندانشان
جامی و صد زخم ز دندانشان
دولت دین شد شرف ملک نیز
قاعده عدل عمر تازه کرد
ملک و خلافت به یک اندازه کرد
کوه نشینان که ز ظلم سپاه
خاسته بودند ز سرهای راه
پویه کنان بر سر راه آمدند
بهر خبر پرسی شاه آمدند
کان شه پیشین ستمگر چه شد
حال وی ازگردش اختر چه شد
وین شه عادل دل فیروز روز
کیست که شد نیر عالم فروز
رهسپری گفت چه سان یافتید
این خبر خیر که بشتافتید
مژده رساندند که بودی دلیر
بر رمه زین پیش بسی گرگ و شیر
بر رمه از گرگ دلیری نماند
شیر به خونخواری شیری نماند
بره و گرگند به هم گشته رام
آهو و شیرند به هم در خرام
این همه از دولت این خسرو است
کز قدمش رسم عدالت نو است
آن ز خساست صفت گرگ داشت
بر سر ما گرگ دگر می گماشت
وین ز کرم چون به بزرگی رسید
گرگ ز سر کسوت گرگی کشید
هست درین مرحله خرد و بزرگ
با دهن یوسف و دندان گرگ
گر چه بود خوش لب خندانشان
جامی و صد زخم ز دندانشان