تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : غزلیات
شماره ۶۲ - می گلرنگ دوست می دارم
می گلرنگ دوست می دارم
ناله چنگ دوست می دارم
تا بدیدم فریب نرگس تو
سحر و نیرنگ دوست می دارم
از هوای بهار چهره تو
نقش ارژنگ دوست می دارم
شاد و خوشدل شدم چو فرمودی
که دل تنگ دوست می دارم
تا درآیی به آشتی به برم
هر زمان جنگ دوست می دارم
تا دلت مهر مهر من گیرد
نقش بر سنگ دوست می دارم
گفته بودی که نیک من ننگ است
من خود این ننگ دوست می دارم
نیک دانسته ای ز غیب که من
شاهد شنگ دوست می دارم
تا لب و سبزه خطت دیدم
قند در تنگ دوست می دارم
ناله چنگ دوست می دارم
تا بدیدم فریب نرگس تو
سحر و نیرنگ دوست می دارم
از هوای بهار چهره تو
نقش ارژنگ دوست می دارم
شاد و خوشدل شدم چو فرمودی
که دل تنگ دوست می دارم
تا درآیی به آشتی به برم
هر زمان جنگ دوست می دارم
تا دلت مهر مهر من گیرد
نقش بر سنگ دوست می دارم
گفته بودی که نیک من ننگ است
من خود این ننگ دوست می دارم
نیک دانسته ای ز غیب که من
شاهد شنگ دوست می دارم
تا لب و سبزه خطت دیدم
قند در تنگ دوست می دارم
مجد همگر : غزلیات
شماره ۷۵ - روح محضی بدان طربناکی
روح محضی بدان طربناکی
قطره ژاله ای بدان پاکی
گر ببیند طراوت تو بهار
نکند دعوی طربناکی
در چمن گر قد تو جلوه کند
نزند سرو لاف چالاکی
به ملاحت برون ز اوهامی
به حلاوت فزون ز ادراکی
در جفا پایمرد ایامی
در ستم دستیار افلاکی
گاه خونخواری و شکستن عهد
بس دلیری و سخت ناپاکی
مار زلف تو زخم زد بر دل
که کند جز لب تو تریاکی
خاک پای توام چه باشد اگر
سایه ای افکنی بر این خاکی
به درازی کشید فرقت ما
طال شوقی الی محیا کی
قطره ژاله ای بدان پاکی
گر ببیند طراوت تو بهار
نکند دعوی طربناکی
در چمن گر قد تو جلوه کند
نزند سرو لاف چالاکی
به ملاحت برون ز اوهامی
به حلاوت فزون ز ادراکی
در جفا پایمرد ایامی
در ستم دستیار افلاکی
گاه خونخواری و شکستن عهد
بس دلیری و سخت ناپاکی
مار زلف تو زخم زد بر دل
که کند جز لب تو تریاکی
خاک پای توام چه باشد اگر
سایه ای افکنی بر این خاکی
به درازی کشید فرقت ما
طال شوقی الی محیا کی
مجد همگر : غزلیات
شماره ۹۱ - دل ز من برده ای و می دانی
دل ز من برده ای و می دانی
آشکار است این نه پنهانی
به دل برده نیستی خرسند
باز در بند بردن جانی
ملک ما خود دلی و جانی بود
این ببردی و در پی آنی
ندهم جان به رایگان به کفت
که به دل می خورم پشیمانی
کار دل خود گذشت لیکن جان
گر دهی بوسه بوکه بستانی
خواندیم دی ولی نه از پی آن
که مرا نزد خویش بنشانی
خواندیم دی ولی نه از پی آن
که مرا نزد خویش بنشانی
بعد عمری نه این امیدم بود
که چنین خوش عنایتم خوانی
گر سگ خویش داده ای لقبم
چون سگان از درم چرا رانی
غارت خانه دلم کردی
که نه در شهر کافرستانی
رو که ایمان به کیشت آوردم
کآفت عقل و دین و ایمانی
با چنین اعتقاد و دین که توراست
کافرم کافر ار مسلمانی
دل ویران من چو مسکن تست
لیک رسم است گنج و ویرانی
غم تو بی تو چون توانم خورد
من و حالی بدین پریشانی
به خداکت سپاس ها دارم
گر ازین زندگیم برهانی
ناتوانم مدار رنجه مرا
رنجه شو گه گهی که بتوانی
آشکار است این نه پنهانی
به دل برده نیستی خرسند
باز در بند بردن جانی
ملک ما خود دلی و جانی بود
این ببردی و در پی آنی
ندهم جان به رایگان به کفت
که به دل می خورم پشیمانی
کار دل خود گذشت لیکن جان
گر دهی بوسه بوکه بستانی
خواندیم دی ولی نه از پی آن
که مرا نزد خویش بنشانی
خواندیم دی ولی نه از پی آن
که مرا نزد خویش بنشانی
بعد عمری نه این امیدم بود
که چنین خوش عنایتم خوانی
گر سگ خویش داده ای لقبم
چون سگان از درم چرا رانی
غارت خانه دلم کردی
که نه در شهر کافرستانی
رو که ایمان به کیشت آوردم
کآفت عقل و دین و ایمانی
با چنین اعتقاد و دین که توراست
کافرم کافر ار مسلمانی
دل ویران من چو مسکن تست
لیک رسم است گنج و ویرانی
غم تو بی تو چون توانم خورد
من و حالی بدین پریشانی
به خداکت سپاس ها دارم
گر ازین زندگیم برهانی
ناتوانم مدار رنجه مرا
رنجه شو گه گهی که بتوانی
مجد همگر : ترکیبات
شماره ۲ - از رخت لاله در نظر روید
از رخت لاله در نظر روید
وز غمت خار در جگر روید
قدت ار سایه بر زمین فکند
خشک و تر سرو غاتفر روید
ور فتد آب لعل تو بر خاک
بوم و بر جمله نیشکر روید
لفظ چون شکرت اگر شنود
صخره حالی نبات بر روید
هر نیی را به خدمت لب تو
بر میان هم ز تن کمر روید
خط تو تربیت ز اشکم یافت
زانکه سبزه هم از مطر روید
بس که گریم ز خط دمیدن تو
که ز نم سبزه بیشتر روید
عاشقان بر دری چه سر پاشند
که ازو چون گیاه سر روید
از دری بر رهت فشانم زر
که ز خاک فضاش زر روید
در مخدوم صاحب دیوان
که ازو شاخ فخر و فر روید
صاحب عصر و پیشوای جهان
آن جهان بها بهای جهان
شکرش در سخن گهر ریزد
پسته اش خندد و شکر ریزد
عاشقش همچو شمع در شب وصل
پیش رویش نخست سر ریزد
گر سموم عتاب او بوزد
از درخت حیات بر ریزد
ور نسیم عنایتش بجهد
گلبن خشک برگ تر ریزد
ابر بر بام او به جای سرشک
همه خونابه جگر ریزد
چشم آهووشش ز مخموری
جرعه از خون شیر نر ریزد
یار هر کس به زر درآرد سر
یار من همچو ریگ زر ریزد
کیمیای نکوست خاک درش
که سبیکه ز قرص خور ریزد
مجد آن درهمی زند که بر او
گر پرد جبرئیل پر ریزد
با همه فقر گنج و کان ثنا
پیش مخدوم دادگر ریزد
صاحب عصر و مقتدای جهان
آن جهان بها بهای جهان
هر که از وصل او نشان خواهد
پر سیمرغ و آشیان خواهد
وانکه نور جمال او طلبد
خسرو چارم آسمان خواهد
آنکه از وصل او زیان بیند
اجل از عمر او زیان خواهد
پری از دام زلف او برمد
فتنه از چشم او امان خواهد
عشق او هر که اختیار کند
عافیت زانسوی جهان خواهد
دام زلفینش حلق دل گیرد
تیر چشمش هلاک جان خواهد
بر رخ از دیده جوی خون راند
هر که دلجوی آنچنان خواهد
در جهان هر کجا که داد دهیست
داد از آن چشم دلستان خواهد
خون جانم ز چشم خونخوارش
تیغ عدل خدایگان خواهد
صاحب عصر و کدخدای جهان
آن جهان بها بهای جهان
وز غمت خار در جگر روید
قدت ار سایه بر زمین فکند
خشک و تر سرو غاتفر روید
ور فتد آب لعل تو بر خاک
بوم و بر جمله نیشکر روید
لفظ چون شکرت اگر شنود
صخره حالی نبات بر روید
هر نیی را به خدمت لب تو
بر میان هم ز تن کمر روید
خط تو تربیت ز اشکم یافت
زانکه سبزه هم از مطر روید
بس که گریم ز خط دمیدن تو
که ز نم سبزه بیشتر روید
عاشقان بر دری چه سر پاشند
که ازو چون گیاه سر روید
از دری بر رهت فشانم زر
که ز خاک فضاش زر روید
در مخدوم صاحب دیوان
که ازو شاخ فخر و فر روید
صاحب عصر و پیشوای جهان
آن جهان بها بهای جهان
شکرش در سخن گهر ریزد
پسته اش خندد و شکر ریزد
عاشقش همچو شمع در شب وصل
پیش رویش نخست سر ریزد
گر سموم عتاب او بوزد
از درخت حیات بر ریزد
ور نسیم عنایتش بجهد
گلبن خشک برگ تر ریزد
ابر بر بام او به جای سرشک
همه خونابه جگر ریزد
چشم آهووشش ز مخموری
جرعه از خون شیر نر ریزد
یار هر کس به زر درآرد سر
یار من همچو ریگ زر ریزد
کیمیای نکوست خاک درش
که سبیکه ز قرص خور ریزد
مجد آن درهمی زند که بر او
گر پرد جبرئیل پر ریزد
با همه فقر گنج و کان ثنا
پیش مخدوم دادگر ریزد
صاحب عصر و مقتدای جهان
آن جهان بها بهای جهان
هر که از وصل او نشان خواهد
پر سیمرغ و آشیان خواهد
وانکه نور جمال او طلبد
خسرو چارم آسمان خواهد
آنکه از وصل او زیان بیند
اجل از عمر او زیان خواهد
پری از دام زلف او برمد
فتنه از چشم او امان خواهد
عشق او هر که اختیار کند
عافیت زانسوی جهان خواهد
دام زلفینش حلق دل گیرد
تیر چشمش هلاک جان خواهد
بر رخ از دیده جوی خون راند
هر که دلجوی آنچنان خواهد
در جهان هر کجا که داد دهیست
داد از آن چشم دلستان خواهد
خون جانم ز چشم خونخوارش
تیغ عدل خدایگان خواهد
صاحب عصر و کدخدای جهان
آن جهان بها بهای جهان
مجد همگر : قطعات
شماره ۱ - روز فطرت چو دست قدرت ساخت
روز فطرت چو دست قدرت ساخت
از منی قرطه پرند مرا
حبس صلبم قرارگاه آمد
پس رحم کرد شهربند مرا
زان مضایق چو لطف مبدا خلق
بگذرانید بی گزند مرا
دایه مهربان به مهد اندر
داشت دربند روز چند مرا
پس از آن از ادیب علم آموز
ادب و زجر بود و پند مرا
جنس او گرچه بود تلخ مذاق
کام دل داشت همچو قند مرا
هر شب و صبح چرخ مجمره شکل
ز اختران سوختی سپند مرا
بنده دل شدم مرید مراد
تا هوی کرد دردمند مرا
زلف شیرازیان آهو چشم
پای دام آمد و کمند مرا
معجر دلبران یغما کرد
در خم طره پای بند مرا
از به هر چشم شوخ لعبت باز
لعبتان طراز و چند مرا
چون از آن بیدلی شدم آزاد
حرص در بندگی فکند مرا
سهوی افتاد بر جهان و آورد
نظر شاه در پسند مرا
غلطی رفت بر سپهر و فزود
روزکی چند بادکند مرا
پست گشتم ز بندگی و نکرد
پستی همت بلند مرا
بنده وارم گرفت اسیر و نداد
یارئیی طالع نژند مرا
برگ ترتیب جاه و سود و زیان
بیخ شادی ز دل بکند مرا
زیر پالان کشید همچو خران
انده اشهب و سمند مرا
همچو انعام ضال و حیران کرد
طلب گاو و گوسپند مرا
دوستان کم شدند و بفزودند
دشمنان از هزار و اند مرا
غیرت دوستان حزینم کرد
حسد دشمنان نژند مرا
نظر حاسدان چو دید که کرد
نظر خسرو ارجمند مرا
بند فرزین مکرشان بگشاد
زآهنین بند مستمند مرا
چکنم گوئی آفرید خدای
از پی بیدلی و بند مرا
همه در بند بر زیان آمد
مایه عمر سودمند مرا
از منی قرطه پرند مرا
حبس صلبم قرارگاه آمد
پس رحم کرد شهربند مرا
زان مضایق چو لطف مبدا خلق
بگذرانید بی گزند مرا
دایه مهربان به مهد اندر
داشت دربند روز چند مرا
پس از آن از ادیب علم آموز
ادب و زجر بود و پند مرا
جنس او گرچه بود تلخ مذاق
کام دل داشت همچو قند مرا
هر شب و صبح چرخ مجمره شکل
ز اختران سوختی سپند مرا
بنده دل شدم مرید مراد
تا هوی کرد دردمند مرا
زلف شیرازیان آهو چشم
پای دام آمد و کمند مرا
معجر دلبران یغما کرد
در خم طره پای بند مرا
از به هر چشم شوخ لعبت باز
لعبتان طراز و چند مرا
چون از آن بیدلی شدم آزاد
حرص در بندگی فکند مرا
سهوی افتاد بر جهان و آورد
نظر شاه در پسند مرا
غلطی رفت بر سپهر و فزود
روزکی چند بادکند مرا
پست گشتم ز بندگی و نکرد
پستی همت بلند مرا
بنده وارم گرفت اسیر و نداد
یارئیی طالع نژند مرا
برگ ترتیب جاه و سود و زیان
بیخ شادی ز دل بکند مرا
زیر پالان کشید همچو خران
انده اشهب و سمند مرا
همچو انعام ضال و حیران کرد
طلب گاو و گوسپند مرا
دوستان کم شدند و بفزودند
دشمنان از هزار و اند مرا
غیرت دوستان حزینم کرد
حسد دشمنان نژند مرا
نظر حاسدان چو دید که کرد
نظر خسرو ارجمند مرا
بند فرزین مکرشان بگشاد
زآهنین بند مستمند مرا
چکنم گوئی آفرید خدای
از پی بیدلی و بند مرا
همه در بند بر زیان آمد
مایه عمر سودمند مرا
مجد همگر : قطعات
شماره ۴ - می فرستد هزار حمد و ثنا
می فرستد هزار حمد و ثنا
مختصر بی تکلف اطناب
طرفه کنکاجگیم روی نمود
این زمان چون درآمدیم از خواب
باد معلوم را عالیشان
که رهی با یکی دو از اعقاب
دو سه روز است تا همی سوزیم
نفس را همچو مشرکان به عذاب
مضطرب چون سمندریم و چو حوت
گاه در آفتاب و گه در آب
که پذیره شویم یا نشویم
پیش بنهاده ایم اصطرلاب
عقل می گویدم شدن اولی
نه به آهستگی و نه به شتاب
ماند یک چاشت روز و این فردا
می رود یک سئوال از استصواب
بامدادان رویم یا امشب
اندرین چیست مذهب اصحاب
اگر امشب رویم بر صحرا
دست بر هم کجا دهد اسباب
به چه مرد دستور کرد توان
نقل نقل و طعام و جام شراب
ور بمانیم تا سحر خیزیم
درفتادیم همچو خر به خلاب
چاشتگه کآفتاب گردد گرم
چون کند راه مرد مست و خراب
نعل سوزان کند سم مرکب
پای راکب کند رکاب کباب
متردد بمانده است رهی
می رود هر دم انتظار جواب
رای عالی در این چه فرماید
مصلحت در کدام و چیست صواب
صدر فاضل رشید دولت را
که مرا اندر این عنا دریاب
وگر آواش دق کند در نظم
حاکم است اندر این و در هر باب
به کم از ساعتی به نظم آمد
اینچنین سمط پر ز در خوشاب
مختصر بی تکلف اطناب
طرفه کنکاجگیم روی نمود
این زمان چون درآمدیم از خواب
باد معلوم را عالیشان
که رهی با یکی دو از اعقاب
دو سه روز است تا همی سوزیم
نفس را همچو مشرکان به عذاب
مضطرب چون سمندریم و چو حوت
گاه در آفتاب و گه در آب
که پذیره شویم یا نشویم
پیش بنهاده ایم اصطرلاب
عقل می گویدم شدن اولی
نه به آهستگی و نه به شتاب
ماند یک چاشت روز و این فردا
می رود یک سئوال از استصواب
بامدادان رویم یا امشب
اندرین چیست مذهب اصحاب
اگر امشب رویم بر صحرا
دست بر هم کجا دهد اسباب
به چه مرد دستور کرد توان
نقل نقل و طعام و جام شراب
ور بمانیم تا سحر خیزیم
درفتادیم همچو خر به خلاب
چاشتگه کآفتاب گردد گرم
چون کند راه مرد مست و خراب
نعل سوزان کند سم مرکب
پای راکب کند رکاب کباب
متردد بمانده است رهی
می رود هر دم انتظار جواب
رای عالی در این چه فرماید
مصلحت در کدام و چیست صواب
صدر فاضل رشید دولت را
که مرا اندر این عنا دریاب
وگر آواش دق کند در نظم
حاکم است اندر این و در هر باب
به کم از ساعتی به نظم آمد
اینچنین سمط پر ز در خوشاب
مجد همگر : معمیات
شماره ۱ - چیست نامی بلند همچو سپهر
چیست نامی بلند همچو سپهر
کز حروفش چهار ارکان خاست
دو نقط دارد آن و بی نقط است
چون مفید و لبید بی کم و کاست
به حساب جمل چو بشماری
درج چرخ ازو توانی یافت
عدد اوست روز سال تمام
زان چو چرخ و زمانه کامرواست
اولش عاشر تهجی دان
ثانی او دو خمس اول راست
ثالثش ثمن ثانی آمده باز
رابعش بین هر دو عید خداست
باد عمرش چو جان و دین باقی
که از او دین قوی و جان داناست
کز حروفش چهار ارکان خاست
دو نقط دارد آن و بی نقط است
چون مفید و لبید بی کم و کاست
به حساب جمل چو بشماری
درج چرخ ازو توانی یافت
عدد اوست روز سال تمام
زان چو چرخ و زمانه کامرواست
اولش عاشر تهجی دان
ثانی او دو خمس اول راست
ثالثش ثمن ثانی آمده باز
رابعش بین هر دو عید خداست
باد عمرش چو جان و دین باقی
که از او دین قوی و جان داناست
مجد همگر : معمیات
شماره ۴ - نام یارم کزو دلم درواست
مجد همگر : معمیات
شماره ۵ - چیست ای شاه گنبد زرین
چیست ای شاه گنبد زرین
که در او پنج چیز موجود است
بوی او روز بزم یاران را
خوشتر از بوی عنبر و عود است
اندرونش به طعم و شیرینی
بهتر از پاره های معقود است
دانه ها کاندروست با همه نفع
یکی از نقل های معهود است
فضله تخم او به کار آید
گر از و دست شوی مقصود است
پوستش گوسفند را علف است
نیست چیزی در او که مردود است
غیر از اینها خواص او درطب
از مداواتهای محمود است
با همه خاصیت که هست او را
بنده خاص آب عنقود است
که در او پنج چیز موجود است
بوی او روز بزم یاران را
خوشتر از بوی عنبر و عود است
اندرونش به طعم و شیرینی
بهتر از پاره های معقود است
دانه ها کاندروست با همه نفع
یکی از نقل های معهود است
فضله تخم او به کار آید
گر از و دست شوی مقصود است
پوستش گوسفند را علف است
نیست چیزی در او که مردود است
غیر از اینها خواص او درطب
از مداواتهای محمود است
با همه خاصیت که هست او را
بنده خاص آب عنقود است
مجد همگر : معمیات
شماره ۷ - مرد چون قلب نام خویش اندوخت
مجد همگر : معمیات
شماره ۹ - پنج سی عقد نام یار من است
مجد همگر : معمیات
شماره ۱۴ - چیست آن عاشقی به فرهنگی
میرزاده عشقی : مقطعات
شمارهٔ ۳ - عید خون
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۲ - تو و از ناز سرگرانیها
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۹۰ - گر بعاشق سر عتابش نیست
گر بعاشق سر عتابش نیست
هرچه گویم چرا جوابش نیست
گر نه کارم بهجر خویش گذاشت
بهر قتلم چرا شتابش نیست
کوی عشقست چون گذرگه سیل
که بجز خانه خرابش نیست
چون زنم دیده برهم آینهوار
چشم حیران عشق خوابش نیست
زاری از عشق بس دلا کاتش
رحم بر گریه کبابش نیست
کشتئی را که داد تن بشکست
بیمی از بحر و انقلابش نیست
منم آن رهروی که عشق افکند
تشنه دروادئی که آبش نیست
گفتمش چاره کن غم مشتاق
که ز هجرت توان و تابش نیست
گفت سیمابوار جز مردن
چاره بهر اضطرابش نیست
گفتمش غیر از این علاج دگر
بهر سوز دل کبابش نیست
بر لب انگشت زد مرا یعنی
که خموش این سخن جوابش نیست
هرچه گویم چرا جوابش نیست
گر نه کارم بهجر خویش گذاشت
بهر قتلم چرا شتابش نیست
کوی عشقست چون گذرگه سیل
که بجز خانه خرابش نیست
چون زنم دیده برهم آینهوار
چشم حیران عشق خوابش نیست
زاری از عشق بس دلا کاتش
رحم بر گریه کبابش نیست
کشتئی را که داد تن بشکست
بیمی از بحر و انقلابش نیست
منم آن رهروی که عشق افکند
تشنه دروادئی که آبش نیست
گفتمش چاره کن غم مشتاق
که ز هجرت توان و تابش نیست
گفت سیمابوار جز مردن
چاره بهر اضطرابش نیست
گفتمش غیر از این علاج دگر
بهر سوز دل کبابش نیست
بر لب انگشت زد مرا یعنی
که خموش این سخن جوابش نیست
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۲۵ - خوانم او را دعا همین باشد
خوانم او را دعا همین باشد
وز دعا مدعا همین باشد
بس درین محفلم می و معشوق
تا همانست و تا همین باشد
رودم دل کجا ز کنج لبت
گوشه دلگشا همین باشد
در وداع تو تا دل و جان هست
تا همانست و تا همین باشد
چون پی محملت ننالد دل
ناقهات را درا همین باشد
دردمند توام دوا چه کنم
من ودردت دوا همین باشد
از در او کجا رود مشتاق
شه همان و گدا همین باشد
وز دعا مدعا همین باشد
بس درین محفلم می و معشوق
تا همانست و تا همین باشد
رودم دل کجا ز کنج لبت
گوشه دلگشا همین باشد
در وداع تو تا دل و جان هست
تا همانست و تا همین باشد
چون پی محملت ننالد دل
ناقهات را درا همین باشد
دردمند توام دوا چه کنم
من ودردت دوا همین باشد
از در او کجا رود مشتاق
شه همان و گدا همین باشد
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۵۳ - بدی از نیک بر نمیآید
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۹ - ماه من مهرپروری که مپرس
ماه من مهرپروری که مپرس
شاه من دادگستری که مپرس
بیتو هر قطره اشک من بحریست
باشدم دیده تری که مپرس
مژهام رشته گهر شده است
بهر یکدانه گوهری که مپرس
کرده نالان بسان فاختهام
غم سرو سمن بری که مپرس
بت عاشق نواز من باشد
خواجه بنده پروری که مپرس
رگ جانم گشوده غمزه او
از جگر کاو نشتری که مپرس
چون نغلطم بخون کزان مژه باز
خوردهام زخم خنجری که مپرس
گفتیم کیست دلبر تو بگو
جور کیشی ستمگری که مپرس
من بیدل بدام او مشتاق
کیستم مرغ بیپری که مرس
شاه من دادگستری که مپرس
بیتو هر قطره اشک من بحریست
باشدم دیده تری که مپرس
مژهام رشته گهر شده است
بهر یکدانه گوهری که مپرس
کرده نالان بسان فاختهام
غم سرو سمن بری که مپرس
بت عاشق نواز من باشد
خواجه بنده پروری که مپرس
رگ جانم گشوده غمزه او
از جگر کاو نشتری که مپرس
چون نغلطم بخون کزان مژه باز
خوردهام زخم خنجری که مپرس
گفتیم کیست دلبر تو بگو
جور کیشی ستمگری که مپرس
من بیدل بدام او مشتاق
کیستم مرغ بیپری که مرس
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۶۸ - ای صبا صبحدم چونرسی سوی او
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۲۸۲ - آمد امروز یار دیرینه
آمد امروز یار دیرینه
تازه شد خارخار دیرینه
غمم اکنون نمیخورد که مراست
غم او غمگسار دیرینه
یار دیرینهایم و حیف که نیست
یار ما یار یار دیرینه
آمد و رسم دوستداری نو
کرد با دوستدار دیرینه
یاد از بنده کهن نکند
جز خداوندگار دیرینه
جوربس از تو ناامید مباد
گردد امیدوار دیرینه
کیست بر آستانهات مشتاق
بندهای خاکسار دیرینه
تازه شد خارخار دیرینه
غمم اکنون نمیخورد که مراست
غم او غمگسار دیرینه
یار دیرینهایم و حیف که نیست
یار ما یار یار دیرینه
آمد و رسم دوستداری نو
کرد با دوستدار دیرینه
یاد از بنده کهن نکند
جز خداوندگار دیرینه
جوربس از تو ناامید مباد
گردد امیدوار دیرینه
کیست بر آستانهات مشتاق
بندهای خاکسار دیرینه