تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۲ - شوربختم، دل به آن کنج دهانم می کشد
شوربختم، دل به آن کنج دهانم می کشد
موشکافم، دل به آن موی میانم می کشد
خار دیوارم، وبال دامن گل نیستم
بی سبب از باغ بیرون باغبانم می کشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۳ - خط ظالم از گل رخسار او کین می کشد
خط ظالم از گل رخسار او کین می کشد
انتقام بلبلان از باغ گلچین می کشد
کوهکن را عشق اگر هم پله پرویز ساخت
رشک خسرو هم شکر بر روی شیرین می کشد
چشم بند عیبجویان چشم خود پوشیدن است
بی زبانی سرمه در کام سخن چین می کشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۴ - داستان عمر طی شد حرف او آخر نشد
داستان عمر طی شد حرف او آخر نشد
برگریزان زبان شد، گفتگو آخر نشد
شد به هم پیچیده طومار حیات جاودان
داستان زلف بی پایان او آخر نشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۵ - هیچ کس بی گوشمال روزگار آدم نشد
هیچ کس بی گوشمال روزگار آدم نشد
غوطه تا در خون نزد شمشیر صاحب دم نشد
نیست گوهر را به از گرد یتیمی کسوتی
از غبار خط صفای چهره او کم نشد
از شکست خویش بالاتر نباشد هیچ فتح
نیست استاد آن که از شاگرد خود ملزم نشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۶ - زخم گستاخم لب تیغ شهادت می مکد
زخم گستاخم لب تیغ شهادت می مکد
شبنم من خون خورشید قیامت می مکد
نقش شیرین شسته شد از لوح خارا و هنوز
تیشه فرهاد انگشت جلادت می مکد
از دهان خضر آب زندگانی می رود
تیغ او از بس لب خود را به رغبت می مکد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۷ - از چمن رفتی و گل با حسرت بسیار ماند
از چمن رفتی و گل با حسرت بسیار ماند
چشم بلبل در پی آن طره دستار ماند
روی حرف طوطیان هر چند با آیینه است
دید تا آیینه ات را طوطی از گفتار ماند
می سراید زاغ خط او به آواز بلند
کز گلستانش همین خار سر دیوار ماند
پنجه دشمن گریبان مرا از بخت بد
نوبت دامن گرفتن چون رسید از کار ماند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۸ - شد بهار و غنچه ما همچنان در خاک ماند
شد بهار و غنچه ما همچنان در خاک ماند
این گره گلزار را در رشته خاشاک ماند
لاله با دست نگارین سینه خارا شکافت
دانه ما در چنین فصلی به زیر خاک ماند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۰۹ - یادگار عشق داغی در دل دیوانه ماند
یادگار عشق داغی در دل دیوانه ماند
شمع رفت از انجمن، خاکستر پروانه ماند
گریه ام در دل گره شد، ناله ام بر لب شکست
وای بر قفلی که مفتاحش درون خانه ماند
زیر سقف آسمان نتوان نفس را راست کرد
در دل ما آرزوی نعره مستانه ماند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۰ - رفت ایام جوانی، شوق در جانم نماند
رفت ایام جوانی، شوق در جانم نماند
هایهوی عندلیبان در گلستانم نماند
از پشیمانی سخن در عهد پیری می زنم
لب به دندان می گزم اکنون که دندانم نماند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۱ - روز قسمت چون ادا فهمی به ابرو داده اند
روز قسمت چون ادا فهمی به ابرو داده اند
دلربایی را به آن چشم سخنگو داده اند
از کسی پروا ندارد دیده گستاخ من
در دیار حسن چون آیینه ام رو داده اند
در تمنای لب او بوسه های آبدار
می پرستان بر لب جام و لب جو داده اند
بی حنای بیعت گل نیست دستی در چمن
عندلیبان را مگر بیهوشدارو داده اند؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۲ - وقت جمعی خوش که تخمی در ته گل کرده اند
وقت جمعی خوش که تخمی در ته گل کرده اند
خاطر خود جمع از امید حاصل کرده اند
زاهدان چون سکه بهر رونق بازار خود
پشت بر زر، روی در دنیای باطل کرده اند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۳ - فتنه و آشوب از هر سو به من رو کرده اند
فتنه و آشوب از هر سو به من رو کرده اند
تا دگر چشمان پرکارش چه جادو کرده اند
چشم آهو چشم من هرگز به این مستی نبود
گوییا در سرمه اش بیهوشدارو کرده اند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۴ - زهر در پیمانه کردم انگبین پنداشتند
زهر در پیمانه کردم انگبین پنداشتند
خون دل خوردم شراب آتشین پنداشتند
خط کشیدم بر سر سوداپرست خویشتن
ساده لوحان جهان چین جبین پنداشتند
بدگمانی لازم بدباطنان افتاده است
گوشه از خلق جهان کردم کمین پنداشتند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۵ - نغمه و گفتار خوش ارواح را بال و پرند
نغمه و گفتار خوش ارواح را بال و پرند
گر به صورت رهزنند اما به معنی رهبرند
گل ز شبنم، شبنم از گل یافت چندین آب و تاب
ساده لوحان جهان آیینه یکدیگرند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۶ - پنبه از بی طالعی ناخن به داغم می زند
پنبه از بی طالعی ناخن به داغم می زند
پرده فانوس، دامن بر چراغم می زند
عشقبازان را نسیم زلف می آرد به رقص
بوی گل بیهوده خود را بر دماغم می زند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۷ - ناله ام ناخن به داغ عندلیبان می زند
ناله ام ناخن به داغ عندلیبان می زند
گریه گرم من آتش در گلستان می زند
شمع پا در دامن فانوس پیچید و هنوز
شوق بر خاکستر پروانه دامان می زند
نیست در جیب دو عالم خونبهای یک سئوال
همتم این نغمه بر گوش کریمان می زند
عاشقان را جلوه گل درنمی آرد ز جای
لاله گاهی ناخنی بر داغ ایشان می زند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۸ - روز روشن آه ما بر قلب گردون می زند
روز روشن آه ما بر قلب گردون می زند
عاجزست آن کس که بر دشمن شبیخون می زند
دست گستاخم به زلف او شبیخون می زند
بوسه ام خود را بر آن لبهای میگون می زند
سرکه ابروی زاهد گر چنین تندی کند
نشأه می همچو رنگ از شیشه بیرون می زند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۱۹ - اهل دعوی خط به حرف اهل معنی می کشند
اهل دعوی خط به حرف اهل معنی می کشند
این سگان با آهوان گردن به دعوی می کشند
نیست حسن و عشق را از یکدگر بیگانگی
عاشقان از بید مجنون ناز لیلی می کشند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۲۰ - گه لب لعلش دهد دشنام و گه تحسین کند
گه لب لعلش دهد دشنام و گه تحسین کند
هر نفس خود را به رنگی در دلم شیرین کند
دانی از خارا بریدن مطلب فرهاد چیست؟
می کند مشقی که چون جا در دل شیرین کند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۲۲۱ - می گذارد کفش هر کس پیش پای میهمان
می گذارد کفش هر کس پیش پای میهمان
در لباس خدمت اظهار ملالت می کند