تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۲۹ - دوش مرا گفت عقل از سر رای زرین
دوش مرا گفت عقل از سر رای زرین
کای پسر احباب را بر دو جهان بر گزین
جز دم ایشان مزن جز درِ ایشان مرو
جز دل ایشان مجوی جز رخِ ایشان مبین
بس ز وجود و عدم تا به کی از کیف و کم
خیز برون نه قدم از صفتِ کفر و دین
گر قدم جان نهی در ره اخلاص شان
در قدمت آسمان پست شود چون زمین
عزم فلک باشدت مجلس ایشان طلب
خلد برین بایدت در صف ایشان نشین
جام محبت بگیر از کف ساقی بنوش
اینت شراب طهور در نظر حور عین
در طلب زندگی باز نمایی مگر
از قدح عارفان چشمه ماءِ معین
روی بگردان ز خود راهِ بقا پیش گیر
روی ندارد به حق راهِ بقا جز چنین
جان نزاری فدا در قدم دوستان
در روشِ عشق نیست مرتبه ای بیش از این
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۴۰ - بادِ صبا بر گرفت بویِ عرق چینِ تو
بادِ صبا بر گرفت بویِ عرق چینِ تو
نافۀ مشکِ تتار نیفۀ پرچینِ تو
کاش که من باد می تا چو صبا هر سحر
راه گذر یابمی بر سرِ بالین تو
بادِ صبا نرم‌نرم گه‌گه از آن می‌وزد
تا ننشیند غبار بر گلِ نسرین تو
غیرتِ سرو و سمن قامت و سیمای تو
رشکِ ختا و ختن نافۀ مشکینِ تو
صفحه رویم شود از قطراتِ مژه
راست مرّصع چنانک خوشۀ پروینِ تو
آفتِ عقل است و هوش غمزۀ خون ریزِ تو
راحت جان است و دل لعلِ دُر آگین تو
بس که نویسند باز تجربه را عاشقان
از ورقِ روزگار مهرِ من و کینِ تو
عاقبت از شورِ من هیچ نشد حاصلی
نیست نصیبم مگر از لبِ شیرینِ تو
خونِ نزاری مریز تا به کی آخر ستیز
گرچه انصاف و داد نیست در آیینِ تو
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۴۱ - باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تو
باز مرا مست کرد بویِ عرق چینِ تو
در سرم افتاد شور ز آن لبِ شیرینِ تو
عنبرِ زلفِ تو برد رونقِ مشکِ ختا
قاعدۀ نو نهاد طرّه پر چینِ تو
نافۀ آهویِ چین خشک شد از رشکِ آنک
هم چو بلورِ ترست نافۀ سیمینِ تو
بستر و بالینِ من نیست به جز خاک و خشت
رقص‌کنان هندوان بر گلِ نسرین تو
گر دُرر چشم من جمع کند جوهری
باز نداند کس از خوشۀ پروین تو
حسن و جمال و جلال این همه داری و لیک
رسمِ وفا پروری نیست در آیین تو
شد دلِ تنگم خراب نی غلطم خونِ ناب
راست بگویم ز چه از دلِ سنگینِ تو
عیب نزاری کنی گر کند آشفتگی
شیفته می‌داردش بویِ عرق چین‌ِ تو
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۶۵ - تا شود از پیش ماه پرده برانداخته
تا شود از پیش ماه پرده برانداخته
خیز به یک چاره کن چار ه ی ما ساخته
کیست که با ما قدم پیش نهد در سلوک
دنیی و دین مردوار هر دو برانداخته
گردِ جهان در نگر تا به تولّای دوست
بر همه عالم علم کیست برافراخته
گر بنسازد رقیب ور بنوازد جبیب
هر دو برِ ما یکی سوخته و ساخته
راست بگویم منم در طلب نقدِ وقت
خرمن هر قوم را بیخته و یاخته
یک جهت و یک صفت گرچه نی ام مردوار
در قدمِ دوستان هر دو جهان باخته
بس بود ار باشدم حّدِ طفیلِ سلوک
تا نشود کی شوم پخته و پرداخته
لشکرِ سودایِ دوست بُنگهِ من چول کرد
بس که شبیخونِ عشق بر سر من تاخته
هست در امکانِ عقل از پیِ صید ای عجب
بازی با زان نگر فاخته با فاخته
هم چو نزاری کند بنگهِ باطل خراب
هر که مُحق را به حق دیده و بشناخته
هم تو حجابِ خودی بیش نزاری مباش
تا شود از پیشِ ما پرده برانداخته
این همه تعویق چیست عذر منه ساقیا
خیز به یک چاره کن چارۀ ما ساخته
حکیم نزاری : غزلیات
شماره ۱۰۹۷ - از نَفَس دوست شد مریمِ جان حامله
از نَفَس دوست شد مریمِ جان حامله
معتقد و اعتراف معترض و ولوله
نطفه ی امرست وز او روح تولد شده
مریم جان لاجرم بکر شود حامله
از درِ این رمز نیست مردِ تهی معرفت
در خورِ این لقمه نیست مرغِ تنک حوصله
قوّت ادراک عشق حل کند این مشکلات
دیر برآمد که ماند عقل درین سلسله
عقل به یک منزلی تا درِ مقصد رسید
سَیر نیارست کرد ماند در آن مرحله
زنگ ز مرآتِ دل عشق تواند سترد
آینة عقل را عشق زند مصقله
پنبه‌بزی فاش کرد یک نکت از سّر حق
در همه عالم فتاد شوری از آن مسأله
یار به بالین من کرد گذر دوش و گفت
بیش تغافل مکن می‌گذرد قافله
خانه تهی کن که شاه می‌رسد از اقمشه
زآن که میسر نشد خلوت با مشغله
دیده ی خود دیده را طاقتِ آن نور نیست
کی شود اضداد جمع شب‌پره و مشعله
حق به مُحق می‌رسد در درجات کمال
کی شنوند این سخن طایفة مبطله
آه نزاری خموش بیش مدر سَترِ من
عاجزم از دستِ تو با که کنم این گله
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۱۰۱ - وعده وصل ار دهد، صبر تقاضا بس است
وعده وصل ار دهد، صبر تقاضا بس است
فایده انتظار، ترک تمنا بس است
مرغ گرفتار را، حوصله باغ نیست
برگ گلی در قفس، بهر تماشا بس است
خار ره عشق را، در جگر خود شکن
کز پی مزد قدم، آبله پا بس است
یوسف اگر همره است، قافله گو امن باش
بدرقه کاروان، عشق زلیخا بس است
آمده خُم‌ها به جوش، رحم کن ای پیر دیر
جام مرا قطره‌ای، زین همه دریا بس است
یاد چمن تا به کی، شرم کن ای چشم تر
گر غرضت گریه است، دامن صحرا بس است
داغ جنون، همنشین بر سر قدسی منه
کز پی سرگرمی‌اش، آتش سودا بس است
قدسی مشهدی : غزلیات
شماره ۴۱۲ - شرط بود کفر و دین، هر دو به هم داشتن
شرط بود کفر و دین، هر دو به هم داشتن
دل به صمد باختن، رو به صنم داشتن
گر نبود عشق هم، فرض بود مرد را
فال محبت زدن، نیت غم داشتن
ظلم بود سینه را، داشت ز افغان جدا
حیف بود دیده را، دور زنم داشتن
فال رهایی مزن، زانکه نشان بدی‌ست
پای کشیدن ز گل، دست ز غم داشتن
کیسه تهی خوشترم، ورنه به اشکم رسد
هر مژه بر هم زدن، حاصل یم داشتن
رند گدا کی کند، ترک کلاه و عصا؟
لازمه خسروی‌ست، چتر و علم داشتن
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۵۸ - دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطاب
دوش رسیدم به گوش از لب جانان خطاب
ای دل اگر عاشقی دیده بپوشان ز خواب
پیش خیالت که هیچ دور مباد از نظر
خواب چه باشد که نیست چشم جهان بین به خواب
بس که لطیف است آن عارض نازک به رو
چون که نظر می کنی می چکد از دیده آب
تا به صدارت نشست عشق تو در سینه ام
شد هوس آباد دل از ستم او خراب
را در حق ما ای رقیب هرچه تو خواهی بگوی
نیست به همچون نونی به ز خموشی جواب
بی تو نباشد ثبات هستی ما را بلى
ره نگردد بدید تا نبود آفتاب
حاصل تقوی و زهد در سر رندی کمال
کردی و سر بر نکرد همچو حباب از سراب
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۶۱ - لعل درخشان نگر غیرت یاقوت ناب
لعل درخشان نگر غیرت یاقوت ناب
لاله سیراب بین پسته سنبل نقاب
تا شود از زلف او حجت خوبی تمام
خط مسلسل کشید بر ورق آفتاب
ای گل ریحان نر سنیل بستان فروز
طره مهپوش تو سلسله مشک ناب
از عرق روی تست عارض گل قطرای
چونکه ز شبنم فتد بر رخ نسرین گلاب
باد صبا در چمن وصف جمال تو گرد
شد به گلستان ز شرم لاله سیراب آب
قیمت گوهر شکست بر سر بازار حسن
لعل لبت چون نمود دانه در خوشاب
هست نشان رخت آبت خوبی درست
نیست به مشک ختا نسبت زلفت صواب
گر رود از هجر تو خون دل من رواست
چون نبود خون چکان بر سر آتش کباب
جور غمت بر کمال چونکه کمالی گرفت
ز آتش جرش مدار روز و شب اندر عذاب
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۱۹۲ - عاشق بی درد را بر در او بار نیست
عاشق بی درد را بر در او بار نیست
محرم این بار گاه جز دل افگار نیست
هست من خسته را پیش تو مردن هوس
جز هوس زیستن در سر بیمار نیست
دل بجز انکار زهد کار ندارد دگر
کار تو داری دلا چون به ازین کار نیست
عقل نیارد نهاد بر من بیدل سپاس
بر سر آزادگان منت دستار نیست
قیمت من کرد بار گفت نیرزد به هیچ
بهتر ازین بنده را هیچ خریدار نیست
منتظر روی حور ماند ز روی تو دور
دیده خالی ز نور در خور دیدار نیست
گرچه خوش آید به چشم گلشن جنت کمال
در نظر ما به از خاک در کار نیست
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۴۶۷ - عشق بر آتش بسوخت دفتر بود و نبود
عشق بر آتش بسوخت دفتر بود و نبود
اما آبت فتح قریب سر حقایق گشود
قطره به دریا رسید ابر برفت از میان
قطره به دریا رسید ابر برفت از میان
از نفخات بخور کون و مکان در گرفت
چون بهم آمیختند آتش و مجمر بعود
در پس آئینه چیست قائل این حرف کیست
کآینه با خود نداشت آنچه به طوطی نمود
هر که بدار فنا جبه هستی بسوخت
رمزه سوى الله بخواند سر اناالحق شنود
سر فنا گوش کن جام بقا نوش کن
حاجت تقریر نیست از عدم آمد وجود
جامه بده جان ستان روی مپیچ از میان
عاشق بی مابه را عین زیان است سود
وجه دو روئی نماند صورت دیباه را
باز برفت از میان واسطه تار و پود
خلق ز نقصان حال بیخبرند از کمال
کز همه بی قیل و قال گوی سعادت ربود
کمال خجندی : قصاید
شماره ۳ - ای مه رخسار تو مطلع صبح یقین
ای مه رخسار تو مطلع صبح یقین
غاشیه کبریات شهپر روح الامین
آینه دار رخت عارض ماه تمام
تکیه گه منبرت پایه چرخ برین
سایه قد تو دید در چمن دلبری
کز سر خجلت بماند سرو سهی بر زمین
از گل رخسار تست لاله سیراب را
قطره آبی که هست بر جگر آتشین
خط جبین تو بود آنکه شدست آشکار
بر ورق کاینات نقش رسول الامین
آدم خاکی که بود پیش رو انبیا
داغ قبول تو داشت بر سر لوح جبین
شحنه حکم تو را تیر قضا در کمان
بازوی امر تو را تیغ ظفر در کمین
زیر رکاب تواند شاهسواران ملک
غاشیه داران تو کارگزاران دین
خاتم اقبال تست آنکه به مهر قبول
خشک و تر کاینات داشت بزیر نگین
بی تو کجا پی برد در حرم کبریا
صوفی پرهیزگار زاهد خلوت نشین
خاک کف پای تست دامن آخر زمان
دست تو زان برفشاند بر دو جهان آستین
مدعیان نشنوند نعت کمال ترا
لایق هر گوش نیست دانه دُر ثمین
سبحه کروبیان ورد ثنای تو باد
تا که صبح نشور بر تو کنند آفرین
کمال خجندی : مقطعات
شماره ۱۲ - زر طلبان همچو در حلقه بگوش آمدند
زر طلبان همچو در حلقه بگوش آمدند
شکر کز آزادگی بنده در آن سلک نیست
باغ اگرم نیست هست نخل معانی بسی
نخل مرا برگ و شاخ جز ورق و کلک نیست
خانه ملکی من نیست بجز بیت شعر
ملک دگر قافیه خود ملک نیست
صامت بروجردی : قصاید
شمارهٔ ۴ - در منقب فخر کائنات و خلاصه موجودات خاتم الانبیا (ص)
خانه سحر آفرین باز پی فتح باب
کرد موشح ورق ساخت مزین کتاب
مدح حبیب خدا منقبت مصطفی
گفت بر مرد و زن خواند بر شیخ و شاب
هادی منهاج عقل رهرو معراج عشق
سرور امی لقب سید ختمی مآب
مکرمتش از ازل واسطه باد و نار
تربیتش تا ابد رابطه خاک و آب
رافع دین و دل و داع شرک ذلل
کفر از او مندهم شرع از او کامیاب
پیش امم از شرف ملت او سرفراز
نزد خدا از کرم ددعوت او مستجاب
معتقد امر اوست مضطرب نهی اوست
خواه جنین در رحم خواه جوان در شباب
شمع قنادیل قرب شاهد بزم ازل
شحنه ملک ابد شافع یوم حساب
تیر ظهورش چو او قادر قدرت ز شصت
مونس ابلیس شد صدمه سوزان شهاب
گر همه دست تهی است آمد و رفت جهان
دیدن رویش بس است بهر ایاب و ذهاب
رحمت محضی که رست مومن و مجرم ازو
این ز امید ثواب آن ز خیال عقاب
عزت او را بس است تاج لعمرک دلیل
رتبت او را بس است آیه طه خطاب
سقبت او را بود کنت نبیا ثبوت
معنی لولاک بس رفعت او را جواب
دور بود روی او از نظر دور بین
صعب دو درک او در بصر دیر باب
طایر اوهام را ره بسوی ذات وی
نیست به جز موج آب یافتن اندر سراب
هر چه تفکر کند هر چه تعقل کند
هرچه نمای در نک هر چه نماید شتاب
آری گنجشک را طرفه چه از صید باز
آری خفاش را بهره چه از آفتاب
در شب معراج داشت جانب امت نظر
تا ز شفاعت گرفت خط امان از عذاب
باز غم عاصیان روز شب او را به دوش
بود که هرگز نبود راحتش از خورد خواب
قابض ارواح را در دم نزع روان
کرد سفارش ز جان آنشه عالیجناب
کز تن من روح را سخت برون کن ولی
از طرف امتم روی ترحم متاب
زانکه ضعیفند و بس دادن جانست سخت
بر تن ایشان زند دادن جان التهاب
بهر تلطف ندا آمدش از کبریا
کز الم امتان چند کنی اضطراب
تا تو نباشی رضا نیست بروز جزا
حضرت ما را به کس راه عذاب و عتاب
ایشه قوسین قدر در فلک قدر بدر
کاش که بعد از تو بود خانه امت خراب
حرمت آل تو را بعد تو نشناختند
صبر کن و گوش ده جانب آن انقلاب
گشت چو روبا پیر روسیهی شیر گیر
گردن حبل المتین کرد به قید طناب
سوخت در خانه‌ات ز آتش کین ظالمی
پهلوی زهرا شکست ظالمی از ضرب باب
آه که اسما چه کرد با حسن مجتبی
تا جگر نازکش پاره شد از زهر ناب
آنچه ز قوم دغا شد به شه کربلا
تا به قیامت نمود قلب جهان را کباب
شمر شریر پلید تشنه سر وی برید
بر لب خشکش نریخت قطره آب از ثواب
از تن سقای او گشت جدا هر دو دست
قاسم داماد کرد دست خود از خون خضاب
در بر لیلای زار اکبر نسرین عذار
لاله صفت داغدار خفت به روی تراب
اهل حریمش اسیر خونجگر و دستگیر
عارض این نیلگون صورت آن بی‌نقاب
آن یکی از بی‌کسی دست به دامان شمر
ین دگر از مضطری شکوه‌کنان نزد باب
با تن سوزان ز تب شمر کشید از غضب
عابد تب‌دار را جانب بزم شراب
عصمت کبرا که داشت زینب مظلومه نام
برد به بازارها با دف و چنک و رباب
آه که نزد یزید شد سر شاه شهید
خسته ز چوب ستم در بر درد شراب
واعجبا (صامتا) کز چه عزیز خدا
دید ز نسل زنا این همه ظلم و عذاب
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱۱ - در مدح شهاب ثاقب علی بن ابی‌طالب(ع)
جهان فرتوت باز چمید زی فرهی
کدورت فصل دی نهاد رو بربهی
چمان شد اندر چمن دوباره سرو سهی
بشیر فرورد داد به بلبلان آگهی
که گل بسر بر نهاد دوباره تاج شهی
فغان و آشوب را کنید از سریله
کشیده خیل طیور به گرد هم دائره
به دشت زردشت و ارچکاوک و قبره
نوای پا زند و زند کشند از حنجره
چون مقربان قمریان ز میمنه میسره
به گوش انسان زنند صغیر ما اکفره
فکنده بلبلل به باغ ز یک طرف بلبله
اگر چه ضحاک دی به حیله و رنگ و ریو
گرفت اورنگ جم زمانه را شد خدیو
فر فریدون گرفت جهان چو گودرز و گیو
و یا چو رستم که رفت به جنگ اسپند دیو
نمود از جا بلند سیامک آسا غریو
فکندش اندر بدن سپند سان و لو برای او
بهار را با خزان ره جدل بود تنگ
یکی به هیبت هژیر یکی به هیئت پلنگ
به خون هم لاله‌گون نموده در جنگ چنگ
ز چهره روزگار پریده از بیم رنگ
که تا که افتد ز پا سر که آید به سنگ
رود که زین رستخیز رهد که زین غایله
که ناگهان از فلک رسید جیش حمل
شهاب ریزان سحاب شد از تگرگ اجل
به رجم دیوان همی به پیشه کوه و تل
به قلب ایشان فکند تزلزلی از جدل
چنان که شیر خدا بر در جنگ جمل
به کاخ کفر او فکند ز تیغ خود زلزله
وصی خیرالبشر سمی یزدان علی
قوام کون وجود نظام کیهان علی
مدیر قانون شرع مدار ایمان علی
به حصر قل مایکون ولی سبحان علی
بطون اهل الکتاب ظهور فرمان علی
به شان او فاتحه به نام او به سلمه
چو ذات یزدان جدا ز ضد و ندوشیبا
مفاد اسوار غیب رموز لاریب فیه
الا فصلوا علیه و آله والبنیه
که هست وجه اللهی به حضرت او وجیه
بسر الا علیم به معنی لافقیه
ز فته او گشته حل دقایق مشکله
شهی که اندر غدیر به حکم حی قدیر
گرفت بازوی او شه بشیر و نذیر
نمود بر کائنات همه صعیر و کبیر
که کرده بر مومنان خدا علی را امیر
صلاح شادی زدند تمام برنا و پیر
که بخ‌بخ از این مقام خوشا به این منزله
چو شد تعلق‌پذیر اراده کردگار
به هستی آب و خاک به خلقت باد و نار
که معنی کنت کنز شود به خلق آشکار
زمین شود مستقر زمان شود برقرار
نهال توحید را عیان کند برگ و بار
شد از وجود علی مشیتش حامله
وجوب را گر بود تمکن اندر لباس
وجود او را وجود خرد نمودی قیاس
برم سپاسش که او برد خدا را سپاس
سفائن کن فکان بوی سواحل شناس
کمیت ایجاد را عنایت او عطاس
عروس اسلام را اطاعتش مرسله
زهی امامی که هست ز قدر والای او
قبای امکان قصیر به قد زیبای او
بود به دست قضا سواد امضای او
سر اطاعت قدر نهاده بر پای او
کراهی بنگرد اگر به سیمای او
شود هبوطش صعود سوانح نازله
تبارک الله از آن خدای کت آفرید
که کارت از بندگی کنون به جایی رسید
که تفعل و ماتشاء و تحکیم ما ترید
چه از صغار و کبار چه از سیاه و سفید
به درک اوصاف او کسی نیارد رسید
که کار فقه و اصول نباشد این مسئله
چرا سوی کربلا شها به این عز و جاه
نیامدی چون حسین گرفت با اشک و آه
صغیر ششماهه را ز خیمه چون قصر ماه
به جانب کوفیان ببرد در رزمگاه
بگفت رحمی کنید که مانده‌ایم ای سپاه
من و همین شیر خوار به جای یک سلسله
زده تک تشنگی شراره بر پیکرش
ز بس که ناخن زده است به سینه مادرش
نه هوش مانده بسر نه تاب در پیکرش
از این فراتی که هست ز جده اطهرش
چه باشد ارتر کنید لب الم پرورش
که با اجل نبودش به جز کمی فاصله
در آخر از پی کسبی شهنشه حق‌پرست
چو دید ین قوم را ز ساغر کفر مست
نمود او را بلند به نزد آن خلق پست
چو مصحف کردگار گرفت بر روی دست
ولی فتاد آن زمان برکن ایمان شکست
که از کمان برگشاد خدنک کین حرمله
چو حلق آن بی‌زبان درید تیر عدو
به بازوی شاه کرد گلوی او را رفو
به خنده لب بر گشاد که داشتم آرزو
شوم به راه پدر ز خون خود سرخ‌رو
به سوی باغ جنان شدم روان کامجو
که تابه (صامت) دهم به روز محشرصله
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱۹ - در مدح حضرت امام حسن عسکری(ع)
چون به سعادت نمود ساقی فرخنده فال
ساغر عیش بهار به هر طرف مال مال
سلسله خرمی یافت ره اتصال
محول الحول داد زمانه را حسن حال
منشی ایام کرد طی سجل ملال
در جریان شد چو سیل جوی ز اقدام راح
تربیتی تازه کرد فیض صبا چون شمال
ز صفحه باغ و راغ ز لون نل و جبال
به قاف عنقا گریخت حزب کلال و ملال
کرد به این المفر سوی عدم ارتحال
جنود فصل شتاء ز صدمه گوشمال
ز میمنه میسره صفوف و قلب و جناح
اریکه سلطنت چو د نصیب بهار
تاجگذاری بوی گشت همی بر قرار
گرفت باج و خراج ز کاج و عاج و چنار
تحتها الانهار برد جهت کیهان بکار
یک‌دوسه روزی چو دید به خویشکار استوار
دفتر آمال را داد ز نخوت و شاح
رویه افتخار داد ز نو اعتلا
نهاد اندر طبق ز اختفاف بر ملا
به چار سوی جهان متاع ز و علا
چو دید خورشید بخت ز بخت یاری هلا
نمود از مهر چهر شروع در انجلا
چیره به مغزش غرور شد از هبوط ریاح
هادم لذات دهر که با کریم ولئیم
به تنگ چشمی سمر بود ز عده قدیم
به غیر یزدان که اوست به کل شیء علیم
هر که بود هر چه هست ز خصم و یار ندیم
کنند بذل و هوان طرفه عینا مقیم
«کان لعاداته عند حصول النجا»
به دفع جیش ربیع به جنگ انگیخته
ساخت علم صیف را به سیف آویخته
به قهر بنموده خوی ز مهر بگسیخته
اساس نظم بهار زهم فرو ریخته
غبار حذلان نمود به فرق وی ریخته
قرار را بر فرار نمود با افتضاح
آری چون شاه گشت فاقد دیهیم وگاه
مملکتش شد ز دست ماند سرش بی‌کلاه
روز رعیت شود ز بی‌پناهی سیاه
فتنه در آن مملکت کند ز هر گوشه راه
گردد یکباره دور شود به کلی تباه
شامش از احتشام صبحش از اصطباح
نفوذ جیر تمور سوخت دل باغ را
به لاله تا حشر ساخت وقف جگر داغ را
کرد بسم سموم سرمه صفت راغ را
کوره حداد کرد دکه صباغ را
به جای بلبل بداد جا زغن و زاغ را
نوای صلصل عویل ناله قمری نیاح
ز شبنم سبزه زار چو عود برخاست دود
بجو بیاران شد آب آتش ذات الوقود
رفت گل و سرورا لطف خدود و قدود
رو به فلک شد فراز سوی سمک شد فرود
بوی طعام از لحوم دود کباب از جلود
از سورت احتراق ز شدت اجتراح
نداری ای روزگار مروت اندر نهاد
ز چشم تنگت فغان ز قلب سنگ تو داد
ریشه بستان دهر ز تیشه‌های فساد
رساندی آخر به آب دادی یک جا بباد
برم به شکوه مگر داد تو را از وداد
به نزد دارای دین جهان رشد و صلاح
ماه قریشی نژاد شاه لقب عسکری
نتیجه فاطمی ذخیره حیدری
راغی مرغای شرع داعی دین پروری
حارث حکم اله وارث پیغمبری
مظاهر واجبی معالم داوری
مدرک فیض و کمال ذلک فوز فلاح
والد سلطان عصر باب امام زمان
دافع بغی و فساد رافع ذل و هو ان
فلزم احسان وجود کشتی امن و امان
ز امر و نهیش بپا عوالم کن فکان
مهرش با جان قربن روحش در تن روان
مکان بذل و نوال معدن جود و سماح
به جز خدایی که هست قیوماً لا ینام
بر بقه طاعش مطیع از خاص و عام
به خاک وی در سجود به نزد وی در قیام
نمود مالایری چه ما یرای ازدحام
در گردن طوق طوع کرده از وی تمام
برای ذل رقاب ز روی خفض جناح
بطور عز و شرف کلیم حیران اوست
بطور الیاس و خضر زنده به احسان اوست
به قصر اجلال وی که عرش میدان اوست
ستاده کروبیان محو و نثا خوان اوست
جناب روح‌الامین همیشه دربان اوست
مصبحاً بالماسه ملبیاً بالصباح
غضب خلافت چه کرد به عصر وی معتمد
باخت مدامی بوی نزد نفاق و حسد
بهر به روز جلال به شوکت لاتعد
با حسن بن علی(ع) مظهر ذات احد
روزی با خیل خویش زیاده از حد وعد
برون شد از سامره کلا اشکی الصلاح
ستاد فرعون وار مقابل کردگار
نمود نمرود سان طغیان را آشکار
اعظم تلی رفیع به دشت بد پایدار
پایه به گاو زمین سر به فلک استوار
حکم بلشگر نمود دشمن پروردگار
برای تخریب تل ز روی هزل و مزاح
به طرفه العین داد لشگر آن بد عمل
ریشه او را به آب به حکم ننگ ملل
هر یک یک دامنی بردند از خاک تل
قاعاً صف صف نمود تل را از آن محل
نزد ولی اله داد ز کبر آن دغل
به قلب خویش انجلا به صدر خود انشراح
قلزم بحر خدا سبط رسول عرب
ز کبر آن خیره سر ز فخر آن بی‌ادب
ز فرط غیرت فشرد لب مبارک به لب
یعنی کای خودپرست کافر دنیاطلب
ز بی تمیزی تمیز نداده از روز و شب
به مال چشم و ببین فرق نکاح از سفاح
سپس دو انگشت خود گشود فخر بشر
حزب خدایی نمود به معتمد جلوه‌گر
ز شش جهت از ملک لشگر بی‌حد و مر
ز آسمان و زمین ز پیش رو پشت‌سر
کرده چپ و راست را پر سپه دادگر
همه مهیای نصر مصمم اقتراح
در عراق انفعال دشمن حق شد غریق
چو لشگر ابرهه ز جنگ بیت‌العتیق
از خفقان نفس سینه وی گشت ضیق
بر قلبش اوفتاد شرار نارالحریق
انکر الاصوات را داد نشان ازنهیق
کشید دم را به دم چو کلب اندر نباح
ایا شه ذوالحشم ممکن واجب مقام
بودی در کربلا کاش بدین احتشام
به روی نعش حسین پادشه تشنه کام
دمی که از هر طرف شد بسرش ازدحام
کوفی خونخوار کرد چو سنگدلهای شام
به قتل وی اجتماع به خون وی استباح
ز داغ اکبر دلش ز یک طرف داغدار
زخم سنان یک طرف فکنده او را زکار
تاب عطش بر تنش زده ز یکسو شرار
در نظرش موج زن آب روان خوشگوار
فرات بهر چه روی ندانم ای روزگار
به شاه دین شد حرام به دشمن وی مباح
به خلد خیرالنساء پسر پسر می‌کند
دو چشم خود را به خلد ز گریه تر می‌کند
بهر حسینش ز سر آب گذر می‌کند
حریم او را اسیرهر که نظر می‌کند
به جان شرر می‌زند به سنگ اثر می‌کند
از صیحه کودکان ز شیهه ذوالجناح
تنی که پرورده بود به دوش فخر امم
تنی که در عهد مهد به عرش شد محترم
ز داغ وی عاقبت عرش برین گشت خم
یک جا شد پایمال ز سم اسب ستم
یسکو شد ریز ریز ز فرق سر تا قدم
ز ضرب سنگ و عضا به زخم سیف ور ماح
خواهر غمخوار او نوحه کن و سینه‌زن
به شهرها شد روان به رنج و درد و محن
اسیر هر نابکار شهیر هر انجمن
سلطان المادحین به یادگار ز من
نمود این جامه را طلب بوجه حسن
(صامت) بنمود ختم به نامش از افتتاح
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۱ - توجه امام(ع) به سوی کربلا
هلال ذی الحجه باز طلوع کرد از سپهر
به سطح غبرا فزود فروغ از مهر چهر
نشان اضداد داد ره وفا رسم مهر
چو عهد نوشیروان چو عصر بوذرجمهور
بشارت عدل یافت ز مقدم وی جهان
به بذل انعام عام مهیمن ذوالنعم
به امت مصطفی که هست خیرالامم
قدیم عزوجل گشود باب کرم
به دعوت خلق داد صلای عام از حرم
بخوان احسان او جهان شده میهمان
چو حب محبوب ساخت حبیب را فانیش
کند نخست امتحان بهسخت پیمانیش
طلب کند جان و مال برای قربانیش
اگر به تن چیره گشت غم گرانجانیتش
ز دوری بزم قرب به غم شود تو امان
به نار خلت چو کرد خلیل را ارجمند
به حکم برداً سلام شد عاقبت سربلند
سپس بذبح پسر گرفت تیغ و کمند
به حلق فرزند تیغ گذاشت بی‌چون و چند
د از ظهور بدا فدا برایش عیان
ذبیح را گر که بود نثار جان فرض عین
و یا ز ایثار سر به گردنش بود دین
به حکم میراث شد فدا نصیب حسین
ادا کند تا که دین شهنشه مشرقین
به جانب کعبه گشت ز ملک یثرب روان
در آن مقام شریف به امر رب جلیل
نمود ادراک قرب ز خدمتش جبرئیل
ز بیعتش خلق را به سوی حق شد دلیل
ذبیح آل عبا سلیل نسل جلیل
برای حج وداع ببست احرام جان
چه شد بوی کار تنگ ز دشمنان دغل
به عمره حج را نمود امام عادل به دل
کفن شد احرام وی ز سرنوشت ازل
به کربلا کرد جا محل شده زان محل
عروج کرد آنجناب به دوره لامکان
چو گشت میقات گاه برای او کربلا
برید پیوند مهر ز الفت ماسوا
به عهد روز الست ز روی صدق و صفا
به شوق قربان نمود خلیل سان در منا
چو اصغری شیر خوار چو اکبری نوجوان
عطش گر آن شاه را از کف عنان میر بود
ویا زمین و زمان شد به چشمش چه دود
ز دادن جان و سر به شوق خود می‌فزود
به زیر شمشیر شمر نمود حق را سجود
که خالص آمد برون ز بوته امتحان
ز زین چو اندر زمین عزیز ذوالمن فتاد
قلم ز طغیان ظلم به دست دشمن فتاد
علاج زخم تنش به سم توسن فتاد
تن وی از سر جدا سر وی از تن فتاد
تنش به روی زمین سرش بنوک سنان
سری که بودش مدام به سروران سروری
نمود خولی به نی ز خصلت کافری
به خاک مطبخ نهاد رخ مه خاوری
نمود سرآت ذات ز جهل خاکستری
عجب گرفت احترام ز میهمان میزبان
عزیز زهرا حسین تجمل و جاه داشت
ز مکه چونبست بار جلال دلخواه داشت
جنیبت خاص در جلو به همراه داشت
چو حضرتش احتراز ز ما سوی‌الله داشت
ز جملگی شست دست به راه حق رایگان
چگونه انصاف بود ایا سپهر دو رنگ
که بر حریم حسین چنان شود کار تنگ
که عاقبت کوفیان گذشته از نام و ننگ
به عترت مصطفی(ص) چو بنگان فرنگ
پی تصدیق دهند به کوفه خرماونان
چنان شدند عترتش به کوفه بی‌احترام
که سر برهنه شدند روان به بازار شام
نظاره‌گر مرد و زن به هر طرف خاص و عام
گهی به ویرانه جا گهی به زندان مقام
چو طایر بسته پر چو مرغ بی‌آشیان
به چشم زینب جهان سیاه شد همچو شب
دمی که دید آشنا به طشت زد از غضب
ز قهر چوب یزید به راس شاه عرب
نهاد مهر سکوت ز غم چون (صامت) به لب
که طاقتش طاق شد ز شرح این داستان
صامت بروجردی : کتاب نوحه‌های سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۱ - کتاب نوحه های سینه زنی
رفتی و بردی ز دل تاب و توانم علی
داغ فراق تو زد شعله به جانم علی
تازه جوانم علی سرو روانم علی
بعد تو امید من قطع شد از زندگی
داد فراقت به باد نام و نشانم علی
تازه جوانم علی سرو روانم علی
رفتی و از رفتنت باب تو دلگیر شد
مادرت ای نوجوان از غم تو پیر شد
در کف دشمن اسیر پیر زمین گیر شد
دوری روی تو کرد سیر ز جانم علی
تازه جوانم علی سرو روانم علی
مانده بدل آرزو تا که در این وادیت
پا کنم از روی مهر حجله گه شادیت
به تو بندم حنا در شب دامادیت
داد که یک دم نداد هر امانم علی
تازه جوانم علی سرو روانم علی
ای گل باغ حسین اکبر نسرین عذار
دیده زینت بود بهتر تو در انتظار
گریه کنم تا بکی در غم تو زار زار
بی‌تو رود در فک آه و فغانم علی
تازه جوانم علی سرو روانم علی
سیر نگشته دلم از رخ زیبای تو
باب تو دارد هنوز میل تماشای تو
خیز که تا بنگرم بر قد و بالای تو
آتش قلب کباب تا بنشانم علی
تازه جوانم علی سرو روانم علی
خانه صبر مرا ساخته زیر و زبر
آنکه تو را ای پسر تیغ ستم زد بسر
تا ز سرت شد عیان معنی شق‌القمر
تازه جوانم علی سرو روانم علی
تنگ چو (صامت) شده دل ز جهانم علی
صامت بروجردی : کتاب نوحه‌های سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۱۷ - و برای او همچنین
چون به صف کرب و با بخت و هب یار شد
آمد و یار پسر احمد مختار شد
آخر کار پسر دختر خیرالانام
با پسر سعد لعین بسته به پیکار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
گریه کنان مادر زار وهب شیر دل
رو به وهب کرد که ای غیرت سر و چگل
هستی اگر طالب برهم ‌زدن آب و گل
خیز که هنگام تجلای رخ یار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرببلا
شمع رخ دوست به پروانه شور می‌زند
بر جگر پیر و جوان تیر نظر می‌زند
خیز که معشوق ازل حلقه بدر می‌زند
موسم افروختن طلعت دلدار شد
چرخ بی‌ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
گر به تمنای حیات ابدی مایلی
در همه حالی ندهد دست چنین محفلی
قافله افتاده بره خفته تو در منزلی
سبط رسول عربی قافله سالار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
خیز و ره عشق به ارباب هوس تنگ کن
پنجه ز خون در نظر خون خدا رنگ کن
رو به رکاب پسر شیر خدا جنگ کن
چون که حسین بن علی بی‌کس و بی‌بار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
رو بفکن بر زبر قصر سعادت کمند
مادر خود را ببر فاطمه کن سر بلند
بر فرس همت خود زین سعادت ببند
وقت جداساختن یار ز اغیار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
جوهر مردانگی امروز نماید ظهور
زن سرپایی به عروس و به نشاط و سرور
گر به جنان طالبی و راغب حور و قصور
جنت تو کرب و بلا تحتها الانهار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب بو بلا
کرد وهب نزد شه تشنه لبان سر قدم
ساخت طلب رخصت میدان از امام امم
زد به یکی حمله صف لشگر عدوان بهم
تیغ کفش برق تن لشگر کفار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زدبر سر کرب و بلا
مورد صفت لشگر کفار به جوش آمدند
پیل دمان را پی کشتن به خروش آمدند
جمله پی قتل سلیمان چون و حوش آمدند
روز به چشم وهب آخر چه شب تار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
عاقبت از اوج شهادت چو هما پر نهاد
حنجر خود را زوفا بردم خنجر نهاد
در ره سودای حسین بن علی سر نهاد
بر سروی خسرو بی‌بار و مددکار
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
از مدد بخت بلند وهب نوجوان
کرد نظر بر رخ زیبای حسین دادجان
گشت شه تشنه لبان را به زمین چون مکان
شمر روان بر سر آن سرور ابرار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
تا کند از تن سر مهر افسر او را جدا
جا به سر سینه وی کرد سنگ بی‌حیا
تشنه جدا کرد سر سبط نبی از قفا
(صامت) از این مرحله از چشم گهربار شد
چرخ پی ابتلا کوفت به کوس بلا
ابر بلا خیمه زد بر سر کرب و بلا
کمال خجندی : غزلیات
شماره ۷۳۶ - روز نشاطست و عیش باده بیارید و جام
روز نشاطست و عیش باده بیارید و جام
زآنکه به جان آمدم در غم ناموس و نام
هست مرا آرزو یک دو مراد از جهان
صحبت یاران خوش صحت و شرب مدام
ور نبود هیچ ازین دولت حسن تو باد
عشق تو ما را بس است درد تو ما را تمام
ذوق درونی و درد لازمه عاشقیست
هر که در و این دو نیست عشق برو شد حرام
گرنه بشویم به می سینه پر جوش را
از سر من کی رود این همه سودای خام
دیده بد فرصئی کور بود دایما
عیش کنم لایزال نوش کنم می مدام
پشت و پناه من است سرو قد عالیت
سایه عالیت باد بر سر ما مستدام فارغم
تا به تو وابسته ام کلی و جزوی کار
از نیک و بد ایمنم از خاص و عام
سعی بسی کرده ام تا به تو ره برده ام
غابت سعی کمال هست همین والسلام