تعداد ۹۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : غزلیات
شماره ۸۶۲ - حین طفت حول الحی اذ مررت بالجانی
حین طفت حول الحی اذ مررت بالجانی
رهزن دل و دین شد، چشم نامسلمانی
آفت مسلمانی، زلف دین براندازش
زیر هر شکنجش دل، دیر و پیر رهبانی
دیده ام به خونریزی، غمزه و نگاهش را
ترک سخت بازویی، شوخ سست پیمانی
شب که با هزار افغان، در فراق یوسف خویش
داشتم به سینه دلی، رشک پیرکنعانی
غیرتم صلا زد و گفت، دامنی بزن به میان
تا به کى فرومانده، در طلسم حیرانی؟
فکر زاد راه طلب، رسم ره نوردان نیست
بس بود شکسته دلی، با درست پیمانی
زین سروش فرخنده، هوش در سماع آمد
تن ز شوق جانان شد، پای تا به سر جانی
از ادب به جای قدم، دیده قطره زن کردم
ناگهان به پیش آمد، سهمگین بیابانی
خورد هرکف خاکش، مغز شرزه شیران را
جادهٔ خطرناکش، اژدهای پیچانی
حالتی غریب افتاد، حیرتی عجب، رو داد
کشتی تحمّل شد، لطمه سنج طوفانی
در تف تب و تابم، درد دوری، افکنده
نه رهی نه همراهی، نه دلی نه درمانی
موج خیز وحشت را، بی کرانه می دیدم
پهن دشت حیرت را، نه سری نه پایانی
داشتم در آن حیرت، برگ و ساز جمعیت
حسرت فراوانی، خاطر پریشانی
گشته شمع بالینم، تیره شام دیجوری
کرده اشک پروینم، پیش پا چراغانی
لاله داغ دیرینم، سینه سوزی آیینش
گل، کنار خونینم، غنچه اشک غلتانی
خانه سوز هستی شد، آه آتش آلودم
انما الحشی ذابت، من لهیب نیرانی
عاشقانه نالیدم، عاجزانه می گفتم
این جمع اصحابی، وین ربع خلّانی
خضر پی خجستهٔ من، وقت دستگیری هاست
هر طرف دد و دامی، هر قدم مغیلانی
ساکنی ربا نجد، این رکب ربعکم
کان شوق حضرتکم، سائقاً لأضعانی
دوری اختیاری نیست، عشق و دل گواه منند
ما طویت کشح القلب، عنکم بسلوانی
پر در عدن چشمم، کرده بود وادی را
اذ بدت خیام الحی، من اهیل عدنانی
بیخودی ز خاطر داشت، لوح وصل و هجران را
در سرم هوا نگذاشت، ذوق کفر و ایمانی
کاروان مصر آمد، بوی پیرهن کالا
قال لی لک البشری، یا بکیت احزانی
رایگان برافشانند، خسروان عطایا را
نقّلوا مطایاکم، یا کرامَ جیرانی
شب حزین لایعقل، شیخ و برهمن را گفت
اینما تولیتم، ثم وجه عرفانی
رهزن دل و دین شد، چشم نامسلمانی
آفت مسلمانی، زلف دین براندازش
زیر هر شکنجش دل، دیر و پیر رهبانی
دیده ام به خونریزی، غمزه و نگاهش را
ترک سخت بازویی، شوخ سست پیمانی
شب که با هزار افغان، در فراق یوسف خویش
داشتم به سینه دلی، رشک پیرکنعانی
غیرتم صلا زد و گفت، دامنی بزن به میان
تا به کى فرومانده، در طلسم حیرانی؟
فکر زاد راه طلب، رسم ره نوردان نیست
بس بود شکسته دلی، با درست پیمانی
زین سروش فرخنده، هوش در سماع آمد
تن ز شوق جانان شد، پای تا به سر جانی
از ادب به جای قدم، دیده قطره زن کردم
ناگهان به پیش آمد، سهمگین بیابانی
خورد هرکف خاکش، مغز شرزه شیران را
جادهٔ خطرناکش، اژدهای پیچانی
حالتی غریب افتاد، حیرتی عجب، رو داد
کشتی تحمّل شد، لطمه سنج طوفانی
در تف تب و تابم، درد دوری، افکنده
نه رهی نه همراهی، نه دلی نه درمانی
موج خیز وحشت را، بی کرانه می دیدم
پهن دشت حیرت را، نه سری نه پایانی
داشتم در آن حیرت، برگ و ساز جمعیت
حسرت فراوانی، خاطر پریشانی
گشته شمع بالینم، تیره شام دیجوری
کرده اشک پروینم، پیش پا چراغانی
لاله داغ دیرینم، سینه سوزی آیینش
گل، کنار خونینم، غنچه اشک غلتانی
خانه سوز هستی شد، آه آتش آلودم
انما الحشی ذابت، من لهیب نیرانی
عاشقانه نالیدم، عاجزانه می گفتم
این جمع اصحابی، وین ربع خلّانی
خضر پی خجستهٔ من، وقت دستگیری هاست
هر طرف دد و دامی، هر قدم مغیلانی
ساکنی ربا نجد، این رکب ربعکم
کان شوق حضرتکم، سائقاً لأضعانی
دوری اختیاری نیست، عشق و دل گواه منند
ما طویت کشح القلب، عنکم بسلوانی
پر در عدن چشمم، کرده بود وادی را
اذ بدت خیام الحی، من اهیل عدنانی
بیخودی ز خاطر داشت، لوح وصل و هجران را
در سرم هوا نگذاشت، ذوق کفر و ایمانی
کاروان مصر آمد، بوی پیرهن کالا
قال لی لک البشری، یا بکیت احزانی
رایگان برافشانند، خسروان عطایا را
نقّلوا مطایاکم، یا کرامَ جیرانی
شب حزین لایعقل، شیخ و برهمن را گفت
اینما تولیتم، ثم وجه عرفانی
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۲۹ - در تاریخ فوت اسوهٔ عارفان میر محمّد تقی رضوی خراسانی
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۶۵ - آب دیده ام خونین، آهم آتشین باشد
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۲۶۰ - حاصلی که خرمن شد، نذر خوشه چین دارم
قصاب کاشانی : غزلیات
شماره ۳۱۶ - مطلع نگاهم شد باز کرده آغوشی
مطلع نگاهم شد باز کرده آغوشی
آفتاب رخساری صبحدم بناگوشی
زلف کرده خالش را طفل بسته زنّاری
سرمه کرده چشمش را کافر سیهپوشی
چون فتیله عنبر پای تا به سر عطری
شبکلاه زرّینی جامه صندلی پوشی
از نگه گل بادام بر کنار گل ریزی
یاسمن سرانگشتی نسترن بر و دوشی
طرفه چشم و رخساری در حجاب از او دیدم
ترکش از نگه بندی وز عرق زره پوشی
شوخ کافر آیینی دشمن دل و دینی
دیر مدّعا فهمی زود کن فراموشی
در جواب مکتوبم خطّ عارش دارد
همچو نامه معشوق گفتگوی خاموشی
همپیالهام امشب با بتی که میباشد
بیبهانه در جنگی می نخورده مدهوشی
تا نگاه او قصاب تازه کرد جانم را
چون خم شراب امشب میزند دلم جوشی
آفتاب رخساری صبحدم بناگوشی
زلف کرده خالش را طفل بسته زنّاری
سرمه کرده چشمش را کافر سیهپوشی
چون فتیله عنبر پای تا به سر عطری
شبکلاه زرّینی جامه صندلی پوشی
از نگه گل بادام بر کنار گل ریزی
یاسمن سرانگشتی نسترن بر و دوشی
طرفه چشم و رخساری در حجاب از او دیدم
ترکش از نگه بندی وز عرق زره پوشی
شوخ کافر آیینی دشمن دل و دینی
دیر مدّعا فهمی زود کن فراموشی
در جواب مکتوبم خطّ عارش دارد
همچو نامه معشوق گفتگوی خاموشی
همپیالهام امشب با بتی که میباشد
بیبهانه در جنگی می نخورده مدهوشی
تا نگاه او قصاب تازه کرد جانم را
چون خم شراب امشب میزند دلم جوشی
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الانبیاء محمد المصطفی صلی الله علیه و آله و سلم
شمارهٔ ۴ - فی رثاء سید المرسلین صلی الله علیه و آله و سلم
ماتم جهانسوز خاتم النبیین است
یا که آخرین روز صادر نخستین است
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
پشت آسمان شد خم زیر بار این ماتم
چشم ابر شد پر نم در مصیبت خاتم
یا که آخرین روز صادر نخستین است
روز نوحۀ قرآن در مصیبت طاها است
روز نالۀ فرقان از فراق یاسین است
خاطری نباشد شاد در قلمرو ایجاد
آه و ناله و فریاد در محیط تکوین است
کعبه را سزد امروز رو نهد بویرانی
زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین است
صبح آفرینش را شام تار باز آمد
تیره اهل بیتش را دیدۀ جهان بین است
رایت شریعت را نوبت نگونساریست
روز غربت اسلام روز وحشت دین است
شاهد حقیقت را هر دو چشم حق بین خفت
آه بانوی کبری همچو شمع بالین است
هادی طریقت را زندگی بسر آمد
گمرهان امت را سینه پر از کین است
شاهباز وحدت را بند غم بگردن شد
کرکس طبیعت را دست و پنجه رنگین است
شد همای فرخ فر بسته بال و بی شهپر
عرصۀ جهان یکسر صیدگاه شاهین است
خاتم سلیمان را اهرمن بجادو برد
مسند سلیمانی مرکز شیاطین است
شب ز غم نگیرد خواب چشم نرگس شاداب
لیک چشم هر خاری شب بخواب نوشین است
پشت آسمان شد خم زیر بار این ماتم
چشم ابر شد پر نم در مصیبت خاتم
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی امیرالمؤمنین علی علیه السلام
شمارهٔ ۳ - فی مدیحة امیرالمؤمنین علیه السلام
شیر بیشۀ ابداع سر ز بیشه بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
چهرۀ حقیقت را همچو لاله گلگون کرد
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
در اُحد فداکاری از شماره افزون کرد
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
در حرم جهانی را مست خویش و مفتون کرد
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
تا که دین و آئین را چون هما همایون کرد
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
کو زبان که تا گویم دست و تیغ او چون کرد؟
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
تا صراط ایمان را مستقیم و موزون کرد
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
با قدر خداوندش از نخست مقرون کرد
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
تا کتاب هستی را همچو لوح مکنون کرد
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
قطره عرض اندامی بر محیط جیحون کرد
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
آبشد چنان کز سر هرچه داشت بیرون کرد
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
پنجۀ خداوندش غرق لجۀ خون کرد
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
یا که پنجه پی مغزی با قضای بیچون کرد
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
همچو نقطه موهومش در محیط هامون کرد
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
آنچه ناید اندر وهم آن یمین میمون کرد
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
قلعه را ز کشتارش همچو فلک مشحون کرد
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
روزگار دشمن را تیره و دگرگون کرد
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
مسند نبوت را استوار و مأمون کرد
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
با پیمبرش ایزد چون کلیم و هارون کرد
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
پای را بامیدی از گلیم بیرون کرد
عقل ییررا از بیم دل دو نیم و مجنون کرد
بیرق ضلالت را سرنگون و وارون کرد
رایت هدایت را بر فراز گردون کرد
چهرۀ حقیقت را همچو لاله گلگون کرد
داده گلشن دین را جویبار تیفش آب
لاله زار یاسین را کرده خرم و شاداب
شمع بزم آئین را کرده مهر عالمتاب
داده داد تمکین را روز خیبر و احزاب
در اُحد فداکاری از شماره افزون کرد
بازوی قویمندش بسکه داد قوت داد
در حرم خداوندش افسر فتوت داد
با حبیب دلبندش رتبۀ اخوت داد
همچو نی بهر بندش نغمۀ نبوت داد
در حرم جهانی را مست خویش و مفتون کرد
تا به تیغ خون آشام داد عشق و مستی داد
در سران بدفرجام داد ضرب دستی داد
در برابر اصنام داد حق پرستی داد
تا به پیکر اسلام داد روح و هستی داد
تا که دین و آئین را چون هما همایون کرد
ساز دست و شمشیرش تا ابد در آواز است
گوئی از بم وزیرش زهره نغمه پرداز است
شمع تیغ سر گیرش تا فلک سر افرار است
در فضای تدریرش دست و سر به پرواز است
کو زبان که تا گویم دست و تیغ او چون کرد؟
برق تیغ خون ریزش بر سران عالم زد
شعلۀ شرر بیزش بر روان اعظم زد
دود آتش تیزش طعنه بر جهنم زد
بازوی دلاویزش عرش و فرش بر هم زد
تا صراط ایمان را مستقیم و موزون کرد
آفتاب نورانی روز بدر کرد اشراق
یا که سیف ربانی جلوه کرد در آفاق
آنکه در سر افشانی روز بزم بودی طاق
با قضای یزدانی همعنان و هم میثاق
با قدر خداوندش از نخست مقرون کرد
ذوالفقار آتشبار بر قریش آتش زد
تا بگنبد دوار شعله زان کشاکش زد
شور برق آن بتار بر سران سرکش زد
تا که سکه افرار بر قلوب بی غش زد
تا کتاب هستی را همچو لوح مکنون کرد
چون بدعوت وحدت مظهر احد آمد
نقش رایت نصرت یا علی مدد امد
رو بلا فتی رتبت، پیر بیخرد آمد
کفر محض بد فطرت پور عبدود آمد
قطره عرض اندامی بر محیط جیحون کرد
عزم رزم بر سر داشت با سر سران یکسر
پا بمرگ خود برداشت شد چو خر بگل اندر
گرچه کوه پیکر داشت شد ز کلهم کمتر
دل که آندلا ور داشت همچون آهنین پیکر
آبشد چنان کز سر هرچه داشت بیرون کرد
کلک تیغ جانکاهی نقش خاک راهش کرد
از فراز خودخواهی سر نگون بچاهش کرد
خرمنی ز گمراهی برق زد تباهش کرد
ضربت یداللهی کوه بود و کاهش کرد
پنجۀ خداوندش غرق لجۀ خون کرد
پیل مست لب پر کف عزم شیر شیران کرد
یا ز ابلهی مرحب رو به میر میدان کرد
روز عمر خود را شب یا که خانه ویران کرد
تیره بخت بد کوکب آرزوی نیران کرد
یا که پنجه پی مغزی با قضای بیچون کرد
تیغ حیدر صفدر آنچنان دو نیمش کرد
کز فراز زین یکسر وارد جحبمش کرد
تیغ آهنین پیکر آنچنان رمیمش کرد
چون غبار با کمتر در هوا عدیمش کرد
همچو نقطه موهومش در محیط هامون کرد
آسمان و هفت اختر حلقۀ در کویش
چرخ را کند چنبر یک اشاره ز ابرویش
چیست قلعۀ خیبر با کمند نیرویش؟
چیست کندن آندر پیش زور بازویش؟
آنچه ناید اندر وهم آن یمین میمون کرد
تا بحلقۀ در شد آشنا در انگشتش
قلعه های خیبر شد همچو موم در مشتش
هرکه را برابر شد تیغ سر زد از پشتش
ور ز پیش او در شد صبحۀ قضا کشتش
قلعه را ز کشتارش همچو فلک مشحون کرد
رفت کشتی ایمان در احد چه در گرداب
بود از جگر نالان یا علی مرا دریاب
دست و تیغ سر افشان، کرد همتی نایاب
تا بعرصۀ میدان شد دل دلیران آب
روزگار دشمن را تیره و دگرگون کرد
آستین چه بالا زد آسمان بزیر آمد
تا قدم بهیجا زد شیر در نفیر آمد
تیغ را بهر جا زد مرگ در سفیر آمد
بر سر سران پا زد تا سر سریر آمد
مسند نبوت را استوار و مأمون کرد
فاتح ولایت بود خاتم النبیین را
مصدر عنایت بود صادر نخستین را
رایت هدایت بود هادی المضلین را
قلعۀ حمایت بود مالک دین و ایمان را
با پیمبرش ایزد چون کلیم و هارون کرد
مفتقر بصد خجلت مدحت و ثنا آورد
وز فریضۀ ذمت شمه ای بجا آورد
در بر ولی نعمت تحفۀ گدا آورد
بر در فلک حشمت موری التجا آورد
پای را بامیدی از گلیم بیرون کرد
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی سید الشهداء علیه السلام
شمارهٔ ۱۷ - فی لسان حال المظلومه زینب الکبری علیهاالسلام
نالۀ نی است ایدل یا که از لب شاه است
یا که نخلۀ طور و نغمۀ انا الله است
داستان دستانست از فراز شاخ گل
یا که بانگ قرآنست کز شه فلک جاه است
گرچه بانوان یکسر بیسرند و بی سالار
لیک شاهد مقصود شمع جمع این راه است
او چه شمع کاشانه بانوان چو پروانه
یا چه خوشۀ پروین گرد خرمن ماه است
ای همای بی همتا سایه رامگیر از ما
سایۀ سرت ما را خیمه است و خرگاه است
شهسوار من آرام بر پیادگان رحمی
پای همرهی لنگست دست چاره کوتاه است
ای که سر بلندی تو زیر پای خود بنگر
زانکه نازنینان را سر بخاک درگاه است
از فراز نی لطفی کن بگوشۀ چشمی
زانکه بی پناهان را گوشه ای پناگاه است
از لب روان بخشت زنده کن دل ما را
گرچه نغمۀ این نی دلخراش و جانکاه است
آنکه با غمت ساز است همنشین و همراز است
دود سینۀ سوزان یا که شعلۀ آه است
غمگسار بیمارت داغدار دیدارت
گریۀ شبانگاه و نالۀ سحرگاه است
از دو چشم بیدارش و ز غم دل زارش
آن یگانه غمخوارش واقفست و آگاه است
یا که نخلۀ طور و نغمۀ انا الله است
داستان دستانست از فراز شاخ گل
یا که بانگ قرآنست کز شه فلک جاه است
گرچه بانوان یکسر بیسرند و بی سالار
لیک شاهد مقصود شمع جمع این راه است
او چه شمع کاشانه بانوان چو پروانه
یا چه خوشۀ پروین گرد خرمن ماه است
ای همای بی همتا سایه رامگیر از ما
سایۀ سرت ما را خیمه است و خرگاه است
شهسوار من آرام بر پیادگان رحمی
پای همرهی لنگست دست چاره کوتاه است
ای که سر بلندی تو زیر پای خود بنگر
زانکه نازنینان را سر بخاک درگاه است
از فراز نی لطفی کن بگوشۀ چشمی
زانکه بی پناهان را گوشه ای پناگاه است
از لب روان بخشت زنده کن دل ما را
گرچه نغمۀ این نی دلخراش و جانکاه است
آنکه با غمت ساز است همنشین و همراز است
دود سینۀ سوزان یا که شعلۀ آه است
غمگسار بیمارت داغدار دیدارت
گریۀ شبانگاه و نالۀ سحرگاه است
از دو چشم بیدارش و ز غم دل زارش
آن یگانه غمخوارش واقفست و آگاه است
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی زینب الکبری سلام الله علیها
فی مدح زینب الکبری رثائها سلام الله علیها
شاهباز طمعم باز عندلیب شیدا شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
یا که طوطی نطقم طوطی شکرخا شد
رفرف خیالم رفت تا مقام او ادنی
یا براق عقلم را جا بعرش اعلی شد
مشتری شدم از جان مدح زهره روئیرا
منشی عطارد را خامه عنبر آسا شد
گوهری نمایان شد از خزانۀ غیبی
وز کتاب لاریبی آیه ای هویدا شد
از معانی بکرم زال چرخ شد واله
حسن دختر فکرم باز در تجلی شد
یکه تاز فکرت را باز شد دو ته زانو
تا بمحدت بانو همچو چرخ پویا شد
در حریم آن خاتون ره نیابد افلاطون
اسم اعظم مکنون رسم آن مسمی شد
اوست بانوی مطلق در حرمسرای حق
بزم غیب را رونق آن جمال زیبا شد
برج عصمت کبری دخت زهرۀ زهرا
کو بغرۀ غراء مهر عالم آرا شد
از فصاحت گفتار و ز ملاحت رفتار
سرّ حیدر کرّار در وی آشکارا شد
گلشن امامت را گلبن کرامت بود
باغ استقامت را رشک شاخ طوبی شد
طور علم ربانی طور حکم سبحانی
با کمال انسانی در جمال حورا شد
عقل بندۀ کویش، عشق زندۀ بویش
وامق مه رویش صد هزار عذرا شد
عرش فرش درگاهش پیش کرسی جاهش
در پناه هرگاهش کل ما سوی الله شد
آسمان زمین بوسش ماه شمع فانوسش
پرده دار ناموسش ساره بود و حوا شد
کعبه الامانی بود رکنها الیمانی بود
مستجار جانی بود لیک اسیر اعدا شد
شد بر اشتر عریان با دلی ز غم بریان
مهد عصمتش گریان ز انقلاب دنیا شد
حکم بر منایا داشت مرکز بلایا گشت
قبله البرایا بود کعبه الرزایا شد
در سرادق عصمت در حجاب عزت بود
بی حجاب و بی خرگه کوه و دشت پیما شد
شد عقیلۀ عالم رهسپار شام غم
چشم چشمۀ زمزم خونفشان به بطحا شد
یکه شاهد وحدت دخت خسرو اسلام
شمع محفل جمعی بدتر از نصاریٰ شد
آنکه آستانش بود رشک جنه المأوی
همچو گنج شایانش در خرابه مأوی شد
غروی اصفهانی : مدایح و مراثی قاسم بن الحسن علیهماالسلام
شمارهٔ ۵ - فی رثاء القاسم بن الحسن سلام الله علیهما
مژده کامد از میدان نامراد و ناشادم
نوجوان دامادم
مدتی نشد چندان کرد از غم آزادم
نوجوان دامادم
مادر جگرخون را روز غم بسر آمد
قاسم از سفر آمد
طالع همایون را رسم شکر بنهادم
نوجوان دامادم
بخت من دگرگونست نالۀ جوانان چیست
آه جان جانان چیست
از چه غرقۀ خونست قد شاخ شمشارم
نوجوان دامادم
حلقۀ جوانان را قاسمم نگین گشته
یا ز صدر زین گشته
نقد گوهر جان را عاقبت ز کف دادم
نوجوان دامادم
بانوان نوائی چند زانکه تازه داماد است
نا مراد و ناشاد است
روز سور این فرزند در غریبی افتادم
نوجوان دامادم
حجلۀ جوانم را بانوان بیارائید
یا بخون بیالائید
من دل و روانم را از پیش فرستادم
نوجوان دامادم
آرزوی دامادی ماند در دل زارم
بانوان گرفتارم
مادرانه فریادی حق رسد بفریادم
نوجوان دامادم
نو خطان گل افشانید بر سر مزار او
یادی از عذار او
شمع آه بنشانید یاد سرو آزادم
نوجوان دامادم
آن خط دلارا نو خطان بیاد آرید
چون بخاک بسپارید
این جوان زیبا را کاشکی نمی زادم
نوجوان دامادم
نو خط رشید من ناگهان ز دستم رفت
یک جهان ز دستم رفت
مایۀ امید من رفت و کند بنیادم
نوجوان دامادم
داغ لالۀ رویش کرده شمع سوزانم
تا ابد فروزانم
تاب طرۀ مویش داده آه بر بادم
نوجوان دامادم
گلشن عذار او بهر چیست افسرده
مادرش مگر مرده
من که در کنار او جوی اشک بگشادم
نوجوان دامادم
در اشک شورانگیز شد نثار ناکامم
قاسم دل آرامم
دود آه آتش بیز عود رود ناشادم
نوجوان دامادم
بعد از این چه خواهد رفت بر من پسر کشته
یا که بخت برگشته
تا ابد نخواهد رفت نامرادم از یادم
نوجوان دامادم
نوجوان دامادم
مدتی نشد چندان کرد از غم آزادم
نوجوان دامادم
مادر جگرخون را روز غم بسر آمد
قاسم از سفر آمد
طالع همایون را رسم شکر بنهادم
نوجوان دامادم
بخت من دگرگونست نالۀ جوانان چیست
آه جان جانان چیست
از چه غرقۀ خونست قد شاخ شمشارم
نوجوان دامادم
حلقۀ جوانان را قاسمم نگین گشته
یا ز صدر زین گشته
نقد گوهر جان را عاقبت ز کف دادم
نوجوان دامادم
بانوان نوائی چند زانکه تازه داماد است
نا مراد و ناشاد است
روز سور این فرزند در غریبی افتادم
نوجوان دامادم
حجلۀ جوانم را بانوان بیارائید
یا بخون بیالائید
من دل و روانم را از پیش فرستادم
نوجوان دامادم
آرزوی دامادی ماند در دل زارم
بانوان گرفتارم
مادرانه فریادی حق رسد بفریادم
نوجوان دامادم
نو خطان گل افشانید بر سر مزار او
یادی از عذار او
شمع آه بنشانید یاد سرو آزادم
نوجوان دامادم
آن خط دلارا نو خطان بیاد آرید
چون بخاک بسپارید
این جوان زیبا را کاشکی نمی زادم
نوجوان دامادم
نو خط رشید من ناگهان ز دستم رفت
یک جهان ز دستم رفت
مایۀ امید من رفت و کند بنیادم
نوجوان دامادم
داغ لالۀ رویش کرده شمع سوزانم
تا ابد فروزانم
تاب طرۀ مویش داده آه بر بادم
نوجوان دامادم
گلشن عذار او بهر چیست افسرده
مادرش مگر مرده
من که در کنار او جوی اشک بگشادم
نوجوان دامادم
در اشک شورانگیز شد نثار ناکامم
قاسم دل آرامم
دود آه آتش بیز عود رود ناشادم
نوجوان دامادم
بعد از این چه خواهد رفت بر من پسر کشته
یا که بخت برگشته
تا ابد نخواهد رفت نامرادم از یادم
نوجوان دامادم
غروی اصفهانی : مدایح الحجة عجل الله فرجه
شمارهٔ ۱ - فی ولادة الحجة عجل الله فرجه
فیض روح قدسی باز طبع مرده را جان داد
عندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
بلبل غزل خوان را جای در گلستان داد
طوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
کام تشنۀ ما را خضر آب حیوان داد
موج عشق بی پایان قطره را به دریا برد
باد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا برد
عشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
از تنم توانائی برد و آه سوزان داد
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زد
زهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زد
صورت پریزادی راه نسل آدم زد
فتنۀ رخش بر باد نقد دین و ایمان داد
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شد
نقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شد
ساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
عیش و کامرانی را شاه عشق فرمان داد
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمد
با قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمد
گنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
تخت پادشاهی را عز و شأن شایان آمد
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زد
تا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زد
باز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
دور باش غیرت داد در حریم امکان داد
صورتی نمایان شد از سرادق معنی
طلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنا
رانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
بزم «لی مع الله» را رونقی بپایان داد
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیان
غیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکان
سیر منتصر آمد در ممالک امکان
درد دردمندان را حق صلای درمان داد
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتست
مصحف کمالاتش محکمات آیاتست
اولین مقاماتش منتهی النهایاتست
طور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
جلوۀ دلآرایش جان گرفت و جانان داد
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتق
خطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
مسند شریعت را اوست حجت بر حق
کشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
بندگان او را حق حشمت سلیمان داد
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهود
ذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
عاشقان مفتون را اوست غایت مقصود
دوستان دلخون را اوست مهدی موعود
در قلوب مشتاقان نام نامیش جان داد
ای ز ماه تا ماهی بندگان فرمانت
مسند شهنشاهی لایق غلامانت
بزم لی مع اللهی خلوتیست شایانت
جلوه ای بکن گاهی تا شویم قربانت
جان ز کف توان دادن لیک یار نتوان داد
ای حجاب ربانی تا بچند پنهانی
ای تو یوسف ثانی تا بکی به زندانی
شد محیط امکانی همچو شام ظلمانی
جلوه کن به آسانی همچو صبح نورانی
بیش از این نشاید تن زیر بار هجران داد
عندلیب نطقم را دستگاه دستان داد
بلبل غزل خوان را جای در گلستان داد
طوطی شکر خا را ره بشکرستان داد
کام تشنۀ ما را خضر آب حیوان داد
موج عشق بی پایان قطره را به دریا برد
باد، مشت خاکی را برتر از ثریا برد
دستبرد اسکندر هر چه داشت دارا برد
عشق یار شهر آشوب عقل را به یغما برد
از تنم توانائی برد و آه سوزان داد
آسمان به آزادی کوس خیر مقدم زد
زهره با دو صد شادی نغمۀ دمادم زد
عشرت خدا دادی ساز عیسوی دم زد
صورت پریزادی راه نسل آدم زد
فتنۀ رخش بر باد نقد دین و ایمان داد
شمع شاهد وحدت باز در تجلی شد
نقش باطل کثرت محو «لا» و «إلا» شد
تا که رایت نصرت زیب دوش مولا شد
ساز نغمۀ عشرت تا به عرش اعلی شد
عیش و کامرانی را شاه عشق فرمان داد
شاد باش ای مجنون صبح شام غم آمد
با قدی بسی موزون لیلی قدم آمد
اسم اعظم مکنون مظهر اتمّ آمد
گنج گوهر مخزون معدن کرم آمد
تخت پادشاهی را عز و شأن شایان آمد
آفتاب لاهوت از مشرق ازل سر زد
تا ابد شرر اندر آفتاب خاور زد
باز سینۀ سینا شعله از جگر بر زد
باز پور عمران را مرغ شوق دل پر زد
دور باش غیرت داد در حریم امکان داد
صورتی نمایان شد از سرادق معنی
طلعتی بسی زیبا قلعتی بسی رعنا
فرق فرقدان سایش زیب تاج کرّمنا
رانده رفرف همت تا مقام «او ادنی»
بزم «لی مع الله» را رونقی بپایان داد
سرّ مستسر آمد در مظاهر اعیان
غیب مستتر آمد در مشاهد عرفان
شاه مقتدر آمد در قلمرو امکان
سیر منتصر آمد در ممالک امکان
درد دردمندان را حق صلای درمان داد
آنکه نسخۀ ذاتش دفتر کمالاتست
مصحف کمالاتش محکمات آیاتست
اولین مقاماتش منتهی النهایاتست
طور نور و میقاتش پرتوی از آن ذاتست
جلوۀ دلآرایش جان گرفت و جانان داد
مبدء حقیقت را اوست اولین مشتق
خطۀ طریقت را اوست هادی مطلق
مسند شریعت را اوست حجت بر حق
کشور طبیعت را اوست صاحب سنجق
بندگان او را حق حشمت سلیمان داد
بزم غیب مکنون را اوست شاهد مشهود
ذات حق بی چون را اوست فیض نامحدود
عاشقان مفتون را اوست غایت مقصود
دوستان دلخون را اوست مهدی موعود
در قلوب مشتاقان نام نامیش جان داد
ای ز ماه تا ماهی بندگان فرمانت
مسند شهنشاهی لایق غلامانت
بزم لی مع اللهی خلوتیست شایانت
جلوه ای بکن گاهی تا شویم قربانت
جان ز کف توان دادن لیک یار نتوان داد
ای حجاب ربانی تا بچند پنهانی
ای تو یوسف ثانی تا بکی به زندانی
شد محیط امکانی همچو شام ظلمانی
جلوه کن به آسانی همچو صبح نورانی
بیش از این نشاید تن زیر بار هجران داد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۶۵ - مژدۀ باد زندان را قاصد صبا آمد
مژدۀ باد زندان را قاصد صبا آمد
حضرت سلیمان را هدهد سبا آمد
مژده بادت ای بلبل می دمد به صحرا گل
شور و فتنه داد گل موسم نوا آمد
کوفت کوس آزادی آسمان به صد شادی
یا که شاخ شمشادی با قد رسا آمد
صبح شام غم سرزد آفتاب خاورزد
یار حلقه بر در زد بوی آشنا آمد
زهره نغمه زد آزادد مشتری دل از کف داد
از پی مبارک باد چرخ در صدا آمد
شد جوان زندانی بر سریر سلطانی
بهر پیر کنعانی کجل توتیا آمد
گرچه موج بی پایان زد بکشتی دوران
نیست با کی از طوفان نوح ناخدا آمد
طالب حقیقت را نوبت تجلی شد
سالک طریقت را خضر رهنما آمد
باز کن دو چشم دل بین که کیف مدالظل
مفتقر مشو غافل سایۀ هما آمد
حضرت سلیمان را هدهد سبا آمد
مژده بادت ای بلبل می دمد به صحرا گل
شور و فتنه داد گل موسم نوا آمد
کوفت کوس آزادی آسمان به صد شادی
یا که شاخ شمشادی با قد رسا آمد
صبح شام غم سرزد آفتاب خاورزد
یار حلقه بر در زد بوی آشنا آمد
زهره نغمه زد آزادد مشتری دل از کف داد
از پی مبارک باد چرخ در صدا آمد
شد جوان زندانی بر سریر سلطانی
بهر پیر کنعانی کجل توتیا آمد
گرچه موج بی پایان زد بکشتی دوران
نیست با کی از طوفان نوح ناخدا آمد
طالب حقیقت را نوبت تجلی شد
سالک طریقت را خضر رهنما آمد
باز کن دو چشم دل بین که کیف مدالظل
مفتقر مشو غافل سایۀ هما آمد
غروی اصفهانی : غزلیات
شماره ۷۵ - دوش هاتف غیبی حل این معما کرد
دوش هاتف غیبی حل این معما کرد
سود هر دو عالم یافت هر که با تو سودا کرد
از رموز لوح عشق هر که نکته ای آموخت
در محاسن رویت صد صحیفه انشا کرد
مهر ماه رخسارت شاهد دل آرایت
شمع روشن دل را مهر عالم آرا کرد
آن یگانۀ دوران تا دم از تجلی زد
عرصۀ دو گیتی را رشک طور سینا کرد
کرد با دل عشاق نالۀ دل مطرب
آنچه را که با موسی نغمۀ «انا الله» کرد
کرد لعل دلجویش با روان مشتاقان
آنچه روح قدسی کرد یا دم مسیحا کرد
یا که معنی حسنش رونقی به صورت داد
کسب هر کمالی بود صورت از هیولا کرد
قیس عامری عمری سر به کوه و صحرا زد
تا که سرّی از عشق لیلی آشکارا کرد
تیشۀ فداکاری کند ریشۀ فرهاد
شور عشق، شیرین را در زمانه رسوا کرد
عشوۀ گل رویش داد دلستانی داد
طبع مفتقر را چون عندلیب شیدا کرد
سود هر دو عالم یافت هر که با تو سودا کرد
از رموز لوح عشق هر که نکته ای آموخت
در محاسن رویت صد صحیفه انشا کرد
مهر ماه رخسارت شاهد دل آرایت
شمع روشن دل را مهر عالم آرا کرد
آن یگانۀ دوران تا دم از تجلی زد
عرصۀ دو گیتی را رشک طور سینا کرد
کرد با دل عشاق نالۀ دل مطرب
آنچه را که با موسی نغمۀ «انا الله» کرد
کرد لعل دلجویش با روان مشتاقان
آنچه روح قدسی کرد یا دم مسیحا کرد
یا که معنی حسنش رونقی به صورت داد
کسب هر کمالی بود صورت از هیولا کرد
قیس عامری عمری سر به کوه و صحرا زد
تا که سرّی از عشق لیلی آشکارا کرد
تیشۀ فداکاری کند ریشۀ فرهاد
شور عشق، شیرین را در زمانه رسوا کرد
عشوۀ گل رویش داد دلستانی داد
طبع مفتقر را چون عندلیب شیدا کرد
کلیم کاشانی : غزلیات
غزل ۱۳۵ - پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابست
پیش چشم مژگانی، کز سرشک شادابست
سیل آب شمشیرست، موج تیغ بی آبست
بخت بد نشد بیدار، ساده لوح پندارد
درد تلخکامی را، چاره در شکر خوابست
باده هر گه آخر شد، اول سیه روزیست
شیشه تا که می دارد، خانه پر زمهتابست
گر زخویش می گذری، هر چه هست می گذرد
پای چون زسر کردی، بحر عشق پایانیست
گر نشان بسی باشد، نیست غیر یک مقصد
قبله جز یکی نبود، گر هزار محرابست
حسن لاف استغنا، می زند ولی مشنو
بهر دامن گلچین، نوک خار قلابست
دل اگر بود مخزن، نیست بهر سیم و زر
کعبه خانه است اما، نه برای اسبابست
سایه افکند کس را، بخت چونکه پست افتد
خرمن ار ز ما باشد، برق کرم شب تابست
آتش حوادث نیست، آفت سرای ما
زانکه اشک ریزان را، رخت خانه سیلابست
می ربوده مستان را، گر کلیم هشیاری
بوسه ای تو هم بربا، تا که یار در خوابست
سیل آب شمشیرست، موج تیغ بی آبست
بخت بد نشد بیدار، ساده لوح پندارد
درد تلخکامی را، چاره در شکر خوابست
باده هر گه آخر شد، اول سیه روزیست
شیشه تا که می دارد، خانه پر زمهتابست
گر زخویش می گذری، هر چه هست می گذرد
پای چون زسر کردی، بحر عشق پایانیست
گر نشان بسی باشد، نیست غیر یک مقصد
قبله جز یکی نبود، گر هزار محرابست
حسن لاف استغنا، می زند ولی مشنو
بهر دامن گلچین، نوک خار قلابست
دل اگر بود مخزن، نیست بهر سیم و زر
کعبه خانه است اما، نه برای اسبابست
سایه افکند کس را، بخت چونکه پست افتد
خرمن ار ز ما باشد، برق کرم شب تابست
آتش حوادث نیست، آفت سرای ما
زانکه اشک ریزان را، رخت خانه سیلابست
می ربوده مستان را، گر کلیم هشیاری
بوسه ای تو هم بربا، تا که یار در خوابست
محیط قمی : هفت شهر عشق
شمارهٔ ۸۸ - ایضاً منه تَغَمَدَّهُ الله تعالی بِغُفرانه
قیرگون زشام خط، صبح روی یارم بین
روز عشرتم شب شد، تیره روزگارم بین
سرو قد موزونش تا نهان شد از چشمم
جوی خون دل جاری، بر رخ و کنارم بین
داده دست عشق یار، خاک هستیم بر باد
رفته از جفای او، بر فلک غبارم بین
باختم نخستین گام، نقد هستی و شادم
شادمانیم بنگر، شیوه ی قمارم بین
پیر می فروشانم، وام می دهد باده
با نیاز و درویشی، قدر و اعتبارم بین
یک نفس نیارم زد، بی مراد و رأی دوست
جبر، می ندانم چیست، حرز اختیارم بین
عشق آب و من ماهی، سیر شیب و بالا را
عجز و قدرتم بنگر، جبر و اختیارم بین
یاد لعل و چشم او، کرده مست و مخمورم
می نخورده ای ساقی، مستی و خمارم بین
دست گیر زاحسانم، کو فتاده ام از پا
رحمی ای قوی بازو، عجز و انکسارم بین
مایه ام سخن باشد، پیشه مدحت مولا
اعتبار و سرمایه، افتخار و کارم بین
از غلامی حیدر، حکم می کنم بر چرخ
از عنایت خواجه، فر و اقتدارم بین
چون جزای هر بیتی، از جنت
شو به خلد مهمانم، قصر بی شمارم بین
رو کنم چو در محشر، از ملائک رحمت
از یمین من فوجی، فوجی از یسارم بین
دعوی محبت را، گر گواه می جویی
آه آتشین بنگر، چشم اشکبارم بین
چون روم از این عالم، یادگار من نظم است
تا تو را به یاد آیم، نغز یادگارم بین
فرق بحر طبع من، از «محیط» تا دانی
رشک لؤلؤ لالا، نظم آبدارم بین
داده یاد کوی دوست، خاک هستیم بر باد
رفته در هوای او، بر فلک غبارم بین
روز عشرتم شب شد، تیره روزگارم بین
سرو قد موزونش تا نهان شد از چشمم
جوی خون دل جاری، بر رخ و کنارم بین
داده دست عشق یار، خاک هستیم بر باد
رفته از جفای او، بر فلک غبارم بین
باختم نخستین گام، نقد هستی و شادم
شادمانیم بنگر، شیوه ی قمارم بین
پیر می فروشانم، وام می دهد باده
با نیاز و درویشی، قدر و اعتبارم بین
یک نفس نیارم زد، بی مراد و رأی دوست
جبر، می ندانم چیست، حرز اختیارم بین
عشق آب و من ماهی، سیر شیب و بالا را
عجز و قدرتم بنگر، جبر و اختیارم بین
یاد لعل و چشم او، کرده مست و مخمورم
می نخورده ای ساقی، مستی و خمارم بین
دست گیر زاحسانم، کو فتاده ام از پا
رحمی ای قوی بازو، عجز و انکسارم بین
مایه ام سخن باشد، پیشه مدحت مولا
اعتبار و سرمایه، افتخار و کارم بین
از غلامی حیدر، حکم می کنم بر چرخ
از عنایت خواجه، فر و اقتدارم بین
چون جزای هر بیتی، از جنت
شو به خلد مهمانم، قصر بی شمارم بین
رو کنم چو در محشر، از ملائک رحمت
از یمین من فوجی، فوجی از یسارم بین
دعوی محبت را، گر گواه می جویی
آه آتشین بنگر، چشم اشکبارم بین
چون روم از این عالم، یادگار من نظم است
تا تو را به یاد آیم، نغز یادگارم بین
فرق بحر طبع من، از «محیط» تا دانی
رشک لؤلؤ لالا، نظم آبدارم بین
داده یاد کوی دوست، خاک هستیم بر باد
رفته در هوای او، بر فلک غبارم بین
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۲ - از شعاع روی او آفتاب درتاب است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۵۳ - فصل نوبهاران است ابر در خروش آمد
فصل نوبهاران است ابر در خروش آمد
نغمه سنج شد بلبل، خون گل به جوش آمد
صبح روز باران است مفت می گساران است
باده بی محابا زن ار پرده پوش آمد
هیچکس نمی ماند بی نصیب از قسمت
صاف روزی گل شد لاله دردنوش آمد
بهر وصف رخسارش پیش حسن گفتارش
جمله تن زبان غنچه گل تمام گوش آمد
در دلش ز بس شوخی صد زبان نهان دارد
گر ز شرم در ظاهر غنچه سان خموش آمد
موسم بهاران است دور دور مستان است
محتسب غزلخوان است شیخ باده نوش آمد
نقد جان به کف جویا می روم سوی گلشن
مژده نوجوانان را باغ گل فروش آمد
نغمه سنج شد بلبل، خون گل به جوش آمد
صبح روز باران است مفت می گساران است
باده بی محابا زن ار پرده پوش آمد
هیچکس نمی ماند بی نصیب از قسمت
صاف روزی گل شد لاله دردنوش آمد
بهر وصف رخسارش پیش حسن گفتارش
جمله تن زبان غنچه گل تمام گوش آمد
در دلش ز بس شوخی صد زبان نهان دارد
گر ز شرم در ظاهر غنچه سان خموش آمد
موسم بهاران است دور دور مستان است
محتسب غزلخوان است شیخ باده نوش آمد
نقد جان به کف جویا می روم سوی گلشن
مژده نوجوانان را باغ گل فروش آمد
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۱۰ - از وصال مایوس است این دلی که من دارم
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۶۷ - موسم خزان ایگل در چمن گذاری کن
موسم خزان ایگل در چمن گذاری کن
آفت جوانی بین چشم اعتباری کن
آخر ایکمان ابرو صید دل غنیمت دان
تا بکف کمان داری از کمان شکاری کن
صحبت جهانداران درد سر نمیارزد
جرعه یی بکف آور وز میان کناری کن
عاقلی هنر نبود کار رهروان عشق است
بی هنر چکار آید خیز و فکر کاری کن
همچو خضر اگر خواهی عمر جاودان اهلی
نقد زندگانی را صرف راه یاری کن
آفت جوانی بین چشم اعتباری کن
آخر ایکمان ابرو صید دل غنیمت دان
تا بکف کمان داری از کمان شکاری کن
صحبت جهانداران درد سر نمیارزد
جرعه یی بکف آور وز میان کناری کن
عاقلی هنر نبود کار رهروان عشق است
بی هنر چکار آید خیز و فکر کاری کن
همچو خضر اگر خواهی عمر جاودان اهلی
نقد زندگانی را صرف راه یاری کن
غالب دهلوی : غزلیات
شماره ۶۱ - امشب آتشین رویی گرم ژندخوانیهاست
امشب آتشین رویی گرم ژندخوانیهاست
کز لبش نوا هر دم در شرر فشانیهاست
تا در آب افتاده عکس قد دلجویش
چشمه همچو آیینه فارغ از روانیهاست
در کشاکش ضعفم نگسلد روان از تن
این که من نمی میرم هم ز ناتوانیهاست
از خمیدن پشتم روی بر قفا باشد
تا چه ها درین پیری حسرت جوانیهاست
کشته دل خویشم کز ستمگران یکسر
دید دلفریبی ها گفت مهربانیهاست
سوی من نگه دارد چین فگنده در ابرو
با گران رکابی ها خوش سبک عنانیهاست
دائم از سر خاکم رخ نهفته بگذشتن
هان و هان خدا دشمن این چه بدگمانیهاست
شوخیش در آیینه محو آن دهن دارد
چشم سحرپردازش باب نکته دانیهاست
با عدو عتابستی وز منش حجابستی
وه چه دلربائی ها هی چه جانستانیهاست
با چنین تهیدستی بهره چه بود از هستی
کار ما ز سرمستی آستین فشانیهاست
ای که اندرین وادی مژده از هما دادی
بر سرم ز آزادی سایه را گرانیهاست
ذوق فکر غالب را برده ز انجمن بیرون
با ظهوری و صائب محو همزبانیهاست
کز لبش نوا هر دم در شرر فشانیهاست
تا در آب افتاده عکس قد دلجویش
چشمه همچو آیینه فارغ از روانیهاست
در کشاکش ضعفم نگسلد روان از تن
این که من نمی میرم هم ز ناتوانیهاست
از خمیدن پشتم روی بر قفا باشد
تا چه ها درین پیری حسرت جوانیهاست
کشته دل خویشم کز ستمگران یکسر
دید دلفریبی ها گفت مهربانیهاست
سوی من نگه دارد چین فگنده در ابرو
با گران رکابی ها خوش سبک عنانیهاست
دائم از سر خاکم رخ نهفته بگذشتن
هان و هان خدا دشمن این چه بدگمانیهاست
شوخیش در آیینه محو آن دهن دارد
چشم سحرپردازش باب نکته دانیهاست
با عدو عتابستی وز منش حجابستی
وه چه دلربائی ها هی چه جانستانیهاست
با چنین تهیدستی بهره چه بود از هستی
کار ما ز سرمستی آستین فشانیهاست
ای که اندرین وادی مژده از هما دادی
بر سرم ز آزادی سایه را گرانیهاست
ذوق فکر غالب را برده ز انجمن بیرون
با ظهوری و صائب محو همزبانیهاست