تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مسعود سعد سلمان : مسمطات
شمارهٔ ۲ - وصف بهار و مدح منصور بن سعید
پرستاره ست از شکوفه باغ برخیز ای چو حور
باده چون شمس کن در جام های چون بلور
زان ستاره ره توان بردن سوی لهو و سرور
زانکه می تابد ستاره وار از نزدیک و دور
هیچ جایی از ستاره روز روشن نیست نور
زین ستاره روز را چندانکه خواهی نور هست
نسل را بیشک ز کافور ار زیان آید همی
چون که نسل شاخ را از وی بیفزاید همی
هر شب از شاخ سمن کافورتر زآید همی
سوی او زان طبع گرم لاله بگراید همی
گر شود کافور گر باد هوا شاید همی
کز سمن چندانکه باید بر چمن کافور هست
لاله بر نرگس چو مهر و دوستی آغاز کرد
ابر خرم مجلسی از بهر ایشان ساز کرد
ابر چون می خورد هر یک مست گشت و ناز کرد
چون هزار آواز قصد نغمت و پرواز کرد
نرگس مخمور چشم از خواب نوشین باز کرد
تا ببیند لاله را کو همچو او مخمور هست
برگ زرد ار حور شد چون یافت اندر شاخ گل
از گل سوری جدا شد پر ز گوهر شاخ گل
تا همی بیند به دست لاله ساغر شاخ گل
راست چون مستان گران دارد همی سر شاخ گل
فاخته گوید همی وقت سحر بر شاخ گل
هیچ کس چون من ز یار خویشتن مهجور هست؟
جام همچون کوکبست از بهر آن تابد به شب
لاله همرنگ میست از بهر آن دارد طرب
جام می خوردست بی حد ز آتش خندیدست لب
از طبیعت در بدن خونست قوت را سبب
گر نشاط دل قوی گردد همی نبود عجب
زانکه ما را خون رز از دیده انگور هست
ای رفیقان در بهار از باغ و بستان مگذرید
بر نوا و نغمه قمری و بلبل می خورید
گل همه گل شد به زیر پی به جز گل مسپرید
باده چون جان گشت جان ها را به باده پرورید
چشم بگشایید و اندر روی بستان بنگرید
تا چمن جز خلد و گلبن اندرو جز حور هست؟
روزگارم در سر و کار بتی دلگیر شد
کودکم چون بخت برنا بوده من پیر شد
روزم از بس ظلمت اندوه و غم چون قیر شد
شیر رویم قیر گشت و قیر مویم شیر شد
این تن از زخم زمانه راست همچون زیر شد
گر ز زخم او همی نالد کنون معذور هست
پای من در بند محنت کرد دست روزگار
نوش نادیده بسی خوردم کبست روزگار
تا شدم از باده اندوه مست روزگار
چون هم آید پیش چشمم خوب و پست روزگار
هر زمان گویم به زاری از شکست روزگار
یارب اندر دهر چون من یک تن رنجور هست؟
طبع تو بحرست وز گوهر برای مسعود سعد
زآفتاب رای خویشش پرور ای مسعود سعد
خوب نظمی ساز همچون گوهر ای مسعود سعد
رو ثنایی بر به صاحب در خور ای مسعود سعد
در همه عالم به حکمت بنگر ای مسعود سعد
تا بزرگی چون عمید نامور منصور هست؟
آنگه گر خاک سرایش را بدیده بسپرند
در محل و رتبت از بهرام و کیوان بگذرند
نشمرند احسان او با آنکه انجم بشمرند
سرنپیچندش ز سر آنان که بر عالم سرند
چون حقیقت بنگرندش گر حقیقت بنگرند
پیش زور او فضل جز زور هست؟
چون شتاب او ببخشیدن شتاب چرخ نیست
جز ز بیم حشمت او اضطراب چرخ نیست
زیر پای همتش نیرو و تاب چرخ نیست
هر چه او رد کرد زان پس انتخاب چرخ نیست
رای نورانی او جز آفتاب چرخ نیست
زانکه نورش در جهان نزدیک هست و دور هست
ای نبیره آنکه مطلق بود امرش در جهان
از جهانش نخوتی می داشت اندر سر جهان
از پس او مر تو را گشتست فرمانبر جهان
زانکه بود او را همیشه بنده کمتر جهان
ای جهان فضل و دانش نیک بنگر در جهان
تا جز آن کش بنده مطبوع بد دستور هست
ای به هر جایی ز دانش قهرمانی مر تو را
از پی روزی خلقان هر ضمانی مر تو را
بر ستایش چیره گشته هر زبانی مر تو را
از سخا در هر هنر باشد نشانی مر تو را
بر نگیرد گاه بخشیدن جهانی مر تو را
گنج ها باید ازیرا کز سخا گنجور هست
تا همی از دولت و جاهت به کام و فر رسیم
وز سخای تو به فر و نعمت بی مر رسیم
گر فلک گردیم و اندر نظم بر اختر رسیم
کی به یک پایه ز جاه و رتبت تو در رسیم
هر که می آید ز آفاق جهان می بر رسیم
تا به حاجت چون سرایت خانه معمور هست
شاید از شادی به روی یار تو شادی کنی
دولت تو رام گشت از دولت آزادی کنی
همچو مهر و ابر از زر و گهر رادی کنی
داد بدهی وز سخا بر گنج بیدادی کنی
شاید ار از اصل و فضل خویشتن یادی کنی
کآن یکی مشهور بود و این دگر مذکور هست
تا بروید لاله سوری چو لاله دار روی
جام چون لاله کن از روی چو لاله کام جوی
جز به گرد باغ عیش و گرد قصر عزمپوی
جز پی رامش مگیر و جز گل دولت مبوی
نظم سست آوردم و کردم گناه از دل بگوی
تا گناه من کریما نزد تو مغفور هست؟
باد همچون عرضت ایمن از حوادث جان تو
دولت تو محکم و پاکیزه چون ایمان تو
چرخ در حکم تو و ایام دو پیمان تو
کوکب برتر فرود کنگره ایوان تو
چون قضا بادا همیشه در جهان فرمان تو
این چنین باشد بلی کت دولت مأمور هست
باده چون شمس کن در جام های چون بلور
زان ستاره ره توان بردن سوی لهو و سرور
زانکه می تابد ستاره وار از نزدیک و دور
هیچ جایی از ستاره روز روشن نیست نور
زین ستاره روز را چندانکه خواهی نور هست
نسل را بیشک ز کافور ار زیان آید همی
چون که نسل شاخ را از وی بیفزاید همی
هر شب از شاخ سمن کافورتر زآید همی
سوی او زان طبع گرم لاله بگراید همی
گر شود کافور گر باد هوا شاید همی
کز سمن چندانکه باید بر چمن کافور هست
لاله بر نرگس چو مهر و دوستی آغاز کرد
ابر خرم مجلسی از بهر ایشان ساز کرد
ابر چون می خورد هر یک مست گشت و ناز کرد
چون هزار آواز قصد نغمت و پرواز کرد
نرگس مخمور چشم از خواب نوشین باز کرد
تا ببیند لاله را کو همچو او مخمور هست
برگ زرد ار حور شد چون یافت اندر شاخ گل
از گل سوری جدا شد پر ز گوهر شاخ گل
تا همی بیند به دست لاله ساغر شاخ گل
راست چون مستان گران دارد همی سر شاخ گل
فاخته گوید همی وقت سحر بر شاخ گل
هیچ کس چون من ز یار خویشتن مهجور هست؟
جام همچون کوکبست از بهر آن تابد به شب
لاله همرنگ میست از بهر آن دارد طرب
جام می خوردست بی حد ز آتش خندیدست لب
از طبیعت در بدن خونست قوت را سبب
گر نشاط دل قوی گردد همی نبود عجب
زانکه ما را خون رز از دیده انگور هست
ای رفیقان در بهار از باغ و بستان مگذرید
بر نوا و نغمه قمری و بلبل می خورید
گل همه گل شد به زیر پی به جز گل مسپرید
باده چون جان گشت جان ها را به باده پرورید
چشم بگشایید و اندر روی بستان بنگرید
تا چمن جز خلد و گلبن اندرو جز حور هست؟
روزگارم در سر و کار بتی دلگیر شد
کودکم چون بخت برنا بوده من پیر شد
روزم از بس ظلمت اندوه و غم چون قیر شد
شیر رویم قیر گشت و قیر مویم شیر شد
این تن از زخم زمانه راست همچون زیر شد
گر ز زخم او همی نالد کنون معذور هست
پای من در بند محنت کرد دست روزگار
نوش نادیده بسی خوردم کبست روزگار
تا شدم از باده اندوه مست روزگار
چون هم آید پیش چشمم خوب و پست روزگار
هر زمان گویم به زاری از شکست روزگار
یارب اندر دهر چون من یک تن رنجور هست؟
طبع تو بحرست وز گوهر برای مسعود سعد
زآفتاب رای خویشش پرور ای مسعود سعد
خوب نظمی ساز همچون گوهر ای مسعود سعد
رو ثنایی بر به صاحب در خور ای مسعود سعد
در همه عالم به حکمت بنگر ای مسعود سعد
تا بزرگی چون عمید نامور منصور هست؟
آنگه گر خاک سرایش را بدیده بسپرند
در محل و رتبت از بهرام و کیوان بگذرند
نشمرند احسان او با آنکه انجم بشمرند
سرنپیچندش ز سر آنان که بر عالم سرند
چون حقیقت بنگرندش گر حقیقت بنگرند
پیش زور او فضل جز زور هست؟
چون شتاب او ببخشیدن شتاب چرخ نیست
جز ز بیم حشمت او اضطراب چرخ نیست
زیر پای همتش نیرو و تاب چرخ نیست
هر چه او رد کرد زان پس انتخاب چرخ نیست
رای نورانی او جز آفتاب چرخ نیست
زانکه نورش در جهان نزدیک هست و دور هست
ای نبیره آنکه مطلق بود امرش در جهان
از جهانش نخوتی می داشت اندر سر جهان
از پس او مر تو را گشتست فرمانبر جهان
زانکه بود او را همیشه بنده کمتر جهان
ای جهان فضل و دانش نیک بنگر در جهان
تا جز آن کش بنده مطبوع بد دستور هست
ای به هر جایی ز دانش قهرمانی مر تو را
از پی روزی خلقان هر ضمانی مر تو را
بر ستایش چیره گشته هر زبانی مر تو را
از سخا در هر هنر باشد نشانی مر تو را
بر نگیرد گاه بخشیدن جهانی مر تو را
گنج ها باید ازیرا کز سخا گنجور هست
تا همی از دولت و جاهت به کام و فر رسیم
وز سخای تو به فر و نعمت بی مر رسیم
گر فلک گردیم و اندر نظم بر اختر رسیم
کی به یک پایه ز جاه و رتبت تو در رسیم
هر که می آید ز آفاق جهان می بر رسیم
تا به حاجت چون سرایت خانه معمور هست
شاید از شادی به روی یار تو شادی کنی
دولت تو رام گشت از دولت آزادی کنی
همچو مهر و ابر از زر و گهر رادی کنی
داد بدهی وز سخا بر گنج بیدادی کنی
شاید ار از اصل و فضل خویشتن یادی کنی
کآن یکی مشهور بود و این دگر مذکور هست
تا بروید لاله سوری چو لاله دار روی
جام چون لاله کن از روی چو لاله کام جوی
جز به گرد باغ عیش و گرد قصر عزمپوی
جز پی رامش مگیر و جز گل دولت مبوی
نظم سست آوردم و کردم گناه از دل بگوی
تا گناه من کریما نزد تو مغفور هست؟
باد همچون عرضت ایمن از حوادث جان تو
دولت تو محکم و پاکیزه چون ایمان تو
چرخ در حکم تو و ایام دو پیمان تو
کوکب برتر فرود کنگره ایوان تو
چون قضا بادا همیشه در جهان فرمان تو
این چنین باشد بلی کت دولت مأمور هست
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۸ - چون درو عصیان و خذلان تو ای شه راه یافت
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰ - بهره تو آفرین می شد زسعد مشتری
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۵ - کاروانی بی سرا کم داد جمله بارکش
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۲۷ - کوس تو کرده ست بر هر دامن کوهی غریو
فرخی سیستانی : ابیات پراکنده
شماره ۳۱ - روز رزم از بیم او در دست و در پای عدو
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۲۶ - دلبری دارم که دل در بند زلف و خال اوست
دلبری دارم که دل در بند زلف و خال اوست
عاشقانش را شراب از جام مالامال اوست
فتنه آن چشم فتانم که از هر گوشه ای
فتنه ای پر شیوه از دنباله دنبال اوست
حال وصف حسن او بالاترست از ممکنات
هرچه گوید عقل کل جزوی ز وصف الحال اوست
طفل ابجد خوان مکتب خانه اسرار عشق
نکته دان خرده بین رمز قیل و قال اوست
آن تجلی کز جلالت کوه را از جا ببرد
پرتوی از لمعه رخشنده اجلال اوست
دوست گو بنمای رو تا جان بر افشتانم برو
زانکه جان را وقت رحلت چشم استقبال اوست
روی دولت زان بدان خورشید روی آورده ام
کافتاب دولت اندر سایه اقبال اوست
هر کسی را چشم بر منظور و محبوبی دگر
زان میان ما را نظر بر ایلیا و آل اوست
سایه اندازد مگر بر من همایی کز شرف
طایر فرخنده اقبال زیر بال اوست
این مگس بر خوان انعامش کجا یارد نشست
کآسمان چون گرده ای بر سفره افضال اوست
خوش تواند خواند فردا نامه را ابن حسام
زان که نقش نام او بر نامه اعمال اوست
عاشقانش را شراب از جام مالامال اوست
فتنه آن چشم فتانم که از هر گوشه ای
فتنه ای پر شیوه از دنباله دنبال اوست
حال وصف حسن او بالاترست از ممکنات
هرچه گوید عقل کل جزوی ز وصف الحال اوست
طفل ابجد خوان مکتب خانه اسرار عشق
نکته دان خرده بین رمز قیل و قال اوست
آن تجلی کز جلالت کوه را از جا ببرد
پرتوی از لمعه رخشنده اجلال اوست
دوست گو بنمای رو تا جان بر افشتانم برو
زانکه جان را وقت رحلت چشم استقبال اوست
روی دولت زان بدان خورشید روی آورده ام
کافتاب دولت اندر سایه اقبال اوست
هر کسی را چشم بر منظور و محبوبی دگر
زان میان ما را نظر بر ایلیا و آل اوست
سایه اندازد مگر بر من همایی کز شرف
طایر فرخنده اقبال زیر بال اوست
این مگس بر خوان انعامش کجا یارد نشست
کآسمان چون گرده ای بر سفره افضال اوست
خوش تواند خواند فردا نامه را ابن حسام
زان که نقش نام او بر نامه اعمال اوست
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۲۹ - ای خوشا آن دم که بنشینیم رویاروی دوست
ای خوشا آن دم که بنشینیم رویاروی دوست
شکوه دل باز رانم یک به یک با موی دوست
چون بنفشه بر سر زانوی خدمت سالها
بوده ام ، باشد که یارم بود هم زانوی دوست
بر سر آنم که تا سر دارم از دستم دهد
بر ندارم سر ز خاک رهگذار کوی دوست
پهلو از پهلو نشینان زان جهت کردم تهی
تا مگر روزی توانم بود هم پهلوی دوست
راه دشوار ست و منزل دور و مقصد ناپدید
سالکی باید که ما را ره نماید سوی دوست
تا دگر مشک از خطای خود نیارد دم زدن
گو صبا بر باد ده یک حلقه از گیسوی دوست
هر کسی را قبله از سویی و روی از جانبی است
قبله ابن حسام از جانب ابروی دوست
شکوه دل باز رانم یک به یک با موی دوست
چون بنفشه بر سر زانوی خدمت سالها
بوده ام ، باشد که یارم بود هم زانوی دوست
بر سر آنم که تا سر دارم از دستم دهد
بر ندارم سر ز خاک رهگذار کوی دوست
پهلو از پهلو نشینان زان جهت کردم تهی
تا مگر روزی توانم بود هم پهلوی دوست
راه دشوار ست و منزل دور و مقصد ناپدید
سالکی باید که ما را ره نماید سوی دوست
تا دگر مشک از خطای خود نیارد دم زدن
گو صبا بر باد ده یک حلقه از گیسوی دوست
هر کسی را قبله از سویی و روی از جانبی است
قبله ابن حسام از جانب ابروی دوست
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۴۰ - جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست
جعد مشکینت که دل وابسته سودای اوست
بسته افسون سحر چشم مار افسای اوست
گر دلم پروانه آن شمع روشن شد چه شد
ای بسا دلها که چون پروانه نا پروای اوست
خانه چشمش سیه کان شوخ یغمائی صفت
خانه صبر دل مسکین من یغمای اوست
نسبت بالای او با سرو کردم غقل گفت
در چمن سروی نمی بینم که هم بالای اوست
دی به وعده گفت : فردا روی بنمایم ترا
مژده ای خوش داد و دل بر وعده فردای اوست
هر کسی را بر جبین سیمای محبوبی دگر
بر جبین خاک خورد من همه سیمای اوست
زاهدان مأوی به جنّت یافتند ابن حسام
معتکف شد بر درش کان جنّت المآوای اوست
بسته افسون سحر چشم مار افسای اوست
گر دلم پروانه آن شمع روشن شد چه شد
ای بسا دلها که چون پروانه نا پروای اوست
خانه چشمش سیه کان شوخ یغمائی صفت
خانه صبر دل مسکین من یغمای اوست
نسبت بالای او با سرو کردم غقل گفت
در چمن سروی نمی بینم که هم بالای اوست
دی به وعده گفت : فردا روی بنمایم ترا
مژده ای خوش داد و دل بر وعده فردای اوست
هر کسی را بر جبین سیمای محبوبی دگر
بر جبین خاک خورد من همه سیمای اوست
زاهدان مأوی به جنّت یافتند ابن حسام
معتکف شد بر درش کان جنّت المآوای اوست
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۷۱ - هرشب از طوفان چشم آب از سرما بگذرد
هر شب از طوفان چشم آب از سرما بگذرد
مردم چشمم ندانم چو ز دریا بگذرد
اشک خون آلودهی من با شفق همدم شود
آه مینا گون من زین سقف مینا بگذرد
گر ندیدی زحمتی از خار مژگان پای دوست
دیده مفرش کردمی در راه تا وا بگذرد
هر شب از آشوب قدش صد بلا بالا شود
بر گذرگاهی اگر آن سرو بالا بگذرد
گل ز خجلت خِوی کند، نرگس سراندازد به پیش
بر چمن گر قامت آن شوخ رعنا بگذرد
در دماغ باد ناید بوی ریحان بهشت
گر دمی بر طرف آن زلف سمن سا بگذرد
تلخی مردن نبیند آنکه وقت نَزع روح
بر زبانش نام آن لعل شکرخا بگذرد
چون بنفشه سر برآرم پای بوسش را ز خاک
سایهی سَروش اگر بر تربت ما بگذرد
خانهی صبر تو یغما گردد ای ابن حسام
گر خیالی بر دلت زان ترک یغما بگذرد
مردم چشمم ندانم چو ز دریا بگذرد
اشک خون آلودهی من با شفق همدم شود
آه مینا گون من زین سقف مینا بگذرد
گر ندیدی زحمتی از خار مژگان پای دوست
دیده مفرش کردمی در راه تا وا بگذرد
هر شب از آشوب قدش صد بلا بالا شود
بر گذرگاهی اگر آن سرو بالا بگذرد
گل ز خجلت خِوی کند، نرگس سراندازد به پیش
بر چمن گر قامت آن شوخ رعنا بگذرد
در دماغ باد ناید بوی ریحان بهشت
گر دمی بر طرف آن زلف سمن سا بگذرد
تلخی مردن نبیند آنکه وقت نَزع روح
بر زبانش نام آن لعل شکرخا بگذرد
چون بنفشه سر برآرم پای بوسش را ز خاک
سایهی سَروش اگر بر تربت ما بگذرد
خانهی صبر تو یغما گردد ای ابن حسام
گر خیالی بر دلت زان ترک یغما بگذرد
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۸۰ - مژده ای دل مر ترا کارامش جان می رسد
مژده ای دل مر ترا کارامش جان می رسد
خه خه ای جان زنده شو چون بوی جانان می رسد
بخ بخ ای آدم ترا کایّام ناکامی گذشت
کز یزید خوش خبر پیغام رضوان می رسد
سر بر آر ای ساکن بیت الحزن تا بشنوی
بوی پیراهن که از یوسف به کنعان می رسد
ای صبا فرّاشی فرش سبا کن دم به دم
خاصه چون هدهد به درگاه سلیمان می رسد
تازه باش ای گلبن شادی زباغ مردمی
خوش برآ کاوازه ی مرغ خوش الحان می رسد
سرو دلجویی چمن از قد خود چندین مناز
سرکشی از سربنه سرو خرامان می رسد
گشت روشن مطلع صبح امید ابن حسام
ظلمت شب می رود خورشید تابان می رسد
خه خه ای جان زنده شو چون بوی جانان می رسد
بخ بخ ای آدم ترا کایّام ناکامی گذشت
کز یزید خوش خبر پیغام رضوان می رسد
سر بر آر ای ساکن بیت الحزن تا بشنوی
بوی پیراهن که از یوسف به کنعان می رسد
ای صبا فرّاشی فرش سبا کن دم به دم
خاصه چون هدهد به درگاه سلیمان می رسد
تازه باش ای گلبن شادی زباغ مردمی
خوش برآ کاوازه ی مرغ خوش الحان می رسد
سرو دلجویی چمن از قد خود چندین مناز
سرکشی از سربنه سرو خرامان می رسد
گشت روشن مطلع صبح امید ابن حسام
ظلمت شب می رود خورشید تابان می رسد
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۸۶ - ای ز بی غمخواریت هردم دلم غمخواه تر
ای ز بی غمخواریت هردم دلم غمخواه تر
نیست در دست غمت از من کسی بیچاره تر
مردم چشم مرا از حسرت لعل لبت
گردد از خون جگر هر دم بدم رخساره تر
در فراقت جامه از دل پاره می کردم ولیک
جامه را بگذاشت کز جامه بُد جان پاره تر
از دلم از عشوه های غمزه ی غماز تو
صبرشد آواره وآرام ازو آواره تر
چشم و لعلت بر دل من دعوی خون می کنند
گرچه خونخوار است لعلت چشم ازو خونخوارتر
معتدل گردد مشام از نُزهت عود و گلاب
گرشود ز آب عذارت زلف را یک تاره تر
آب روی ابن حسام از چشمه سار چشم یافت
هم عفالله دیده کو دارد رخم همواره تر
نیست در دست غمت از من کسی بیچاره تر
مردم چشم مرا از حسرت لعل لبت
گردد از خون جگر هر دم بدم رخساره تر
در فراقت جامه از دل پاره می کردم ولیک
جامه را بگذاشت کز جامه بُد جان پاره تر
از دلم از عشوه های غمزه ی غماز تو
صبرشد آواره وآرام ازو آواره تر
چشم و لعلت بر دل من دعوی خون می کنند
گرچه خونخوار است لعلت چشم ازو خونخوارتر
معتدل گردد مشام از نُزهت عود و گلاب
گرشود ز آب عذارت زلف را یک تاره تر
آب روی ابن حسام از چشمه سار چشم یافت
هم عفالله دیده کو دارد رخم همواره تر
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۳۰ - دوش با زلفت به هم شوریده حالی داشتیم
دوش با زلفت به هم شوریده حالی داشتیم
در سر از سودای ابرویت خیالی داشتم
خط ابروی کجت در چشم من پیوسته بود
راست گویی در نظر شکل هلالی داشتم
گرچه با یاد دهانت عیش بر ما تنگ بود
هر دم از شوق لبت شیرین مقالی داشتم
چند روزی پای بند کلبه ی آب و گلم
من که همچون طایران سدره بالی داشتم
خرّما آن روز کان خورشید بر من تافتی
حبّذا آن شب که با آن مه وصالی داشتم
ای خوشا وقتی که ساقی وقت من خوش داشتی
وز کف او چون می کوثر زلالی داشتم
یاد باد آن روزگار خوش که چون ابن حسام
گاه گاهی بر سر کویت مجالی داشتم
در سر از سودای ابرویت خیالی داشتم
خط ابروی کجت در چشم من پیوسته بود
راست گویی در نظر شکل هلالی داشتم
گرچه با یاد دهانت عیش بر ما تنگ بود
هر دم از شوق لبت شیرین مقالی داشتم
چند روزی پای بند کلبه ی آب و گلم
من که همچون طایران سدره بالی داشتم
خرّما آن روز کان خورشید بر من تافتی
حبّذا آن شب که با آن مه وصالی داشتم
ای خوشا وقتی که ساقی وقت من خوش داشتی
وز کف او چون می کوثر زلالی داشتم
یاد باد آن روزگار خوش که چون ابن حسام
گاه گاهی بر سر کویت مجالی داشتم
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۳۱ - آن کجا شد کز تو گه گه مرحبایی داشتم
آن کجا شد کز تو گه گه مرحبایی داشتم
در حریم کعبه ی کویت صفایی داشتم
دی گذشتی و نکردی التفاتی سوی من
خود نگفتی دردمند مبتلایی داشتم
دوش ز آب دیده و از آتش دل تا سحر
در میان آب و آتش ماجرایی داشتم
ناله ی شبگیر و آه سوزناکم نیم شب
این همه رنج و عنا آخر ز جایی داشتم
خوف گردابست و بیم موج و دریای عمیق
یار کشتیبان نگفتی کاشنایی داشتم
دست و پایی بایدم زد کابم از سر در گذشت
دست و پایی می زنم تا دست و پایی داشتم
ای طبیب دردمندان بر سر بالین من
یک قدم نه کز تو امید دوایی داشتم
معتکف در گوشه ی محراب ابروی تو دوش
تا سحر گه دست حاجت بر دعایی داشتم
بر گلستان جمالت دوش چون ابن حسام
همچو بلبل بر چمن برگ و نوایی داشتم
در حریم کعبه ی کویت صفایی داشتم
دی گذشتی و نکردی التفاتی سوی من
خود نگفتی دردمند مبتلایی داشتم
دوش ز آب دیده و از آتش دل تا سحر
در میان آب و آتش ماجرایی داشتم
ناله ی شبگیر و آه سوزناکم نیم شب
این همه رنج و عنا آخر ز جایی داشتم
خوف گردابست و بیم موج و دریای عمیق
یار کشتیبان نگفتی کاشنایی داشتم
دست و پایی بایدم زد کابم از سر در گذشت
دست و پایی می زنم تا دست و پایی داشتم
ای طبیب دردمندان بر سر بالین من
یک قدم نه کز تو امید دوایی داشتم
معتکف در گوشه ی محراب ابروی تو دوش
تا سحر گه دست حاجت بر دعایی داشتم
بر گلستان جمالت دوش چون ابن حسام
همچو بلبل بر چمن برگ و نوایی داشتم
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۳۷ - بس که یاد آن لب و دندان چون دُر می کنم
بس که یاد آن لب و دندان چون دُر می کنم
دامن از اشک چو مروارید تر پُر می کنم
سالها سودای ابروی تو در سر داشتم
بار دیگر آن خیال کج تصور می کنم
از وجودم تا عدم مویی نماند در میان
در میانه چون بباریکی تفکُّر می کنم
باد را مگذار بر زلفت وزیدن زانکه گر
در سر زلف تو پیچد من تغیُّر می کنم
گر دهی فخرم به مقدار شگان کوی خویش
من بدین مقدار بسیاری تفاخُر می کنم
تا شود پروانه شمع رخت ابن حسام
روی سوی روشنایی چون سمندُر می کنم
جبرئیل از منتهای سدره آمین می کند
چون دعای شاه عادل بایسنقر می کنم
دامن از اشک چو مروارید تر پُر می کنم
سالها سودای ابروی تو در سر داشتم
بار دیگر آن خیال کج تصور می کنم
از وجودم تا عدم مویی نماند در میان
در میانه چون بباریکی تفکُّر می کنم
باد را مگذار بر زلفت وزیدن زانکه گر
در سر زلف تو پیچد من تغیُّر می کنم
گر دهی فخرم به مقدار شگان کوی خویش
من بدین مقدار بسیاری تفاخُر می کنم
تا شود پروانه شمع رخت ابن حسام
روی سوی روشنایی چون سمندُر می کنم
جبرئیل از منتهای سدره آمین می کند
چون دعای شاه عادل بایسنقر می کنم
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۴۳ - سرو دلجویست یا شمشاد یا بالاست آن
سرو دلجویست یا شمشاد یا بالاست آن
راست گویم هرچه من گویم از ان بالاست آن
ابرویت بر قامتت بالا نشینی می کند
راستی کج می نشیند ابرویت با راستان
گفتمش : رویت به زیبایی دل از ما می برد
گفت : هر چه روی زیبا می کند زیباست آن
گفت : بر خاک سر کویم چه ماوی کرده ای
گفتم : آری خاک کویت جنه المأواست آن
گفتمش : با عارضت زلفت تناسب از چه یافت
گفت :ماه روشن است این و شب یلداست آن
گفتمش : خواهم زدن در حلقه زلف تو چنگ
گفت : کوته کن سخن سر حلقه غوغاست آن
آنچه از عشق تو پنهان داشتی ابن حسام
این زمان بر چهره زردش همه پیداست آن
راست گویم هرچه من گویم از ان بالاست آن
ابرویت بر قامتت بالا نشینی می کند
راستی کج می نشیند ابرویت با راستان
گفتمش : رویت به زیبایی دل از ما می برد
گفت : هر چه روی زیبا می کند زیباست آن
گفت : بر خاک سر کویم چه ماوی کرده ای
گفتم : آری خاک کویت جنه المأواست آن
گفتمش : با عارضت زلفت تناسب از چه یافت
گفت :ماه روشن است این و شب یلداست آن
گفتمش : خواهم زدن در حلقه زلف تو چنگ
گفت : کوته کن سخن سر حلقه غوغاست آن
آنچه از عشق تو پنهان داشتی ابن حسام
این زمان بر چهره زردش همه پیداست آن
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۴۴ - بی نیازی از نیاز ما چه استغناست این
بی نیازی از نیاز ما چه استغناست این
جور کم کن بر دلم کآخر نه از خاراست این
گفتم ای سرو سهی بنشین که بنشیند بلا
گفت بنشینم ولیکن نه بلا بالاست این
گفت رنگت سرخ دیدم این نه رنگ عاشقی است
گفتمش فیض دموع چشم خون پالاست این
گفتم آن مشک سیه بر دامن خورشید چیست؟
گفت بر برگ گل تر عنبر سار است این
گفتم از خون دلم گلگونه رنگین کرده ای
گفت بر نسرین نشان لاله حمراست این
گفتمش چشمت برد از من دل و آرام و هوش
گفت ترک مست را اندیشه یغماست این
گفت کام از لعل من می بایدت ابن حسام
گفتم آری طعنه طوطی شکر خاست این
جور کم کن بر دلم کآخر نه از خاراست این
گفتم ای سرو سهی بنشین که بنشیند بلا
گفت بنشینم ولیکن نه بلا بالاست این
گفت رنگت سرخ دیدم این نه رنگ عاشقی است
گفتمش فیض دموع چشم خون پالاست این
گفتم آن مشک سیه بر دامن خورشید چیست؟
گفت بر برگ گل تر عنبر سار است این
گفتم از خون دلم گلگونه رنگین کرده ای
گفت بر نسرین نشان لاله حمراست این
گفتمش چشمت برد از من دل و آرام و هوش
گفت ترک مست را اندیشه یغماست این
گفت کام از لعل من می بایدت ابن حسام
گفتم آری طعنه طوطی شکر خاست این
ابن حسام خوسفی : غزلیات
غزل ۱۵۲ - ای خیال عارضت گلشن نگار چشم من
ای خیال عارضت گلشن نگار چشم من
رُسته شمشاد قدت در چشمه سار چشم من
گر خیالت دامن آب روان می بایدش
گو بیا چون سرو بنشین بر کنار چشم من
چشم خوشخوابت به عیاری و شوخی می برد
صبر و آرام دل خواب و قرار چشم من
وعده دیدار خویشم داده بودی پیش ازین
آخر ای جان رحم کن بر انتظار چشم من
می خلد در دیده من خار مژگانت چو تیر
وه کز آن خارست دایم خار خار چشم من
با دل من هر چه رفت از اختیار دیده بود
آه دل کاین دل چه دید از اختیار چشم من
از غبار دامنت بر چشم من گردی فشان
کان جواهر سرمه بنشاند غبار چشم من
مقدمت را هر کسی آخر نثاری ساختند
دُرّ و مروارید غلطان بین نثار چشم من
رازت ای ابن حسام از پرده بیرون میکشد
مردم غمَّاز کامد پرده دار چشم من
رُسته شمشاد قدت در چشمه سار چشم من
گر خیالت دامن آب روان می بایدش
گو بیا چون سرو بنشین بر کنار چشم من
چشم خوشخوابت به عیاری و شوخی می برد
صبر و آرام دل خواب و قرار چشم من
وعده دیدار خویشم داده بودی پیش ازین
آخر ای جان رحم کن بر انتظار چشم من
می خلد در دیده من خار مژگانت چو تیر
وه کز آن خارست دایم خار خار چشم من
با دل من هر چه رفت از اختیار دیده بود
آه دل کاین دل چه دید از اختیار چشم من
از غبار دامنت بر چشم من گردی فشان
کان جواهر سرمه بنشاند غبار چشم من
مقدمت را هر کسی آخر نثاری ساختند
دُرّ و مروارید غلطان بین نثار چشم من
رازت ای ابن حسام از پرده بیرون میکشد
مردم غمَّاز کامد پرده دار چشم من
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۳ - در مدح علاء الدوله ابوالمظفر نصرة الدین اتسز و لزوم آسمان و زمین در هر بیتی
ای زمین را از رخت ، چون آسمان ، فرو بها
بوسه ای را از لبت ملک زمین زیبد بها
یک زمان دو زلف را زان روی چون مه دور کن
تا زمین را بیش گردد ز آسمان فرو بها
گر زمانی چون زمین نزدیک من گیرد قرار
من بفر تو زجور آسمان گردم رها
گر نشاند آسمان پیش توام بر یک زمین
از زمین گردم بشکر ، از آسمان یابم وفا
از زمین در طاعت عشق تو گر خاضع ترم
با منت چون آسمان تا کی بود قصد جفا؟
ای زمینی سرو سیمین و آسمانی صورتی
رؤیت مه بینمت بر روی و زهره بر قفا
گر تو سرو بوستانی بر روان رفتن زچیست؟
ور تو ماه آسمانی بر زمین رفتن چرا؟
از برای وعدهٔ یک بوسه ، ای ماه زمین
چند سر گردان چو ماه آسمان داری مرا؟
آسمان را در ملاحت چون تویی حاصل نشد
از زمین روم و چین و خاک خر خیز و ختا
آسمانی طالعی دارم ، که بی سودای تو
بر زمین گامی نهادن نیست نزد من روا
گر نگیری در کنارم چون زمین را آسمان
گشته گیر از آسمان روزم سیه ، رنجم هبا
ز آسمان حسن اگر چون مه بتابی بر زمین
پارسایان را کنی در یک زمان ناپارسا
چون تو در خوبی بزیر آسمان ماهی کدام ؟
بر زمین یارای چون خوارزمشاهی را کجا؟
بوالمظفر ، خسرواتسز ، شاه ترکستان که هست
بر زمین مملکت چون آسمان فرمانروا
آن علاء دولت ودین ، کاسمانگون تیغ او
بر زمین دادست عدل و علم عالم را علا
در زمین از شهریاران جز مر و را کس ندید
آفتابی با کلاه و آسمانی با قبا
هیچ موضع در زمین بی عدل او باقی نماند
تا خدای آسمان ملک زمین دادش عطا
ای خداوندی ، که نزدیک زمین و آسمان
آفتاب افتخاری ، آسمان کبریا
آسمانی در جلال و قدر و شاهان زمین
در خطابت آسمان خوانند و این باشد سزا
برزمین چون روزی خلقان رساند جود تو
زآسمان خواندن نیفتد این خطاب تو خطا
آسمان تا نامهٔ خوارزمشاهی بر تو خواند
خوانده شد بر عمر خصمت نامهٔ عزل و فنا
آسمان داد و دینی ، آفتاب فضل و عدل
بر زمین از تاج و تختت منشر نور و ضیا
نیست در روی زمین یک پادشه با قدر تو
آسمان در خدمت تو پشت از آن دارد دو تا
جز بعدل اندر زمین راضی نباشد لاجرم
آسمان در بندگی دادست حکمت را رضا
هر کجا رزم تو باشد بر زمین ، آنجا کند
آسمان در موج خون بدسگالان آشنا
دادگر شاه زمین از آسمانی وز خدای
تا زتیغ تو رعایت یافت شرع مصطفا
آسمان را بر زمین یک عمر وبن عنتر نماند
تا زشمشیر تو نو شد نام تیغ مرتضا
بفکند تیر تو در رزم آسمان را بر زمین
گر ندارد نیزهٔ تو آسمان را بر هوا
گر گریزد دشمن تو از زمین بر آسمان
جانش از تن چون زمین از آسمان گردد جدا
زآسمان تیغ تو بارد همی فتح و ظفر
در زمین ملک تو روید گیاهی کیمیا
آسمان با آن سخا ، کندر سعادتهای اوست
بر زمین دست ترا خواند همی ابر سخا
در طریق خدمتت تو هر که پیماید زمین
زآسمان آید بگوش او ندای مرحبا
هر که را باشد مقام اندر زمین ملک تو
در جهان هرگز ندارد آسمانش بی نوا
عاجزست از رمح تو بر آسمان تیر شهاب
قاصرست از مرکب تو بر زمین باد صبا
اژدها با گنج باشد در زمین ، زان ساختست
آسمان رمح ترا بر گنج نصرت اژدها
در زمین هر کاشنایی یافت با درگاه تو
آسمان او را کند با بی نیازی آشنا
بدسگال تو زمین گشتست و تیغت آسمان
بر زمین از آسمان دایم همی بارد بلا
چون بحرب آیی ، زخون حلق و روی خصم تو
آسمان پر ارغوان گردد ، زمین پر کهربا
بر زمین ، هر لحظه ای ، کندر شمار ملک تست
نگذرد هرگز زحکم آسمان بروی و با
بر زمین از بس که خون دشمن دین ریختی
شد فتوحت چون نجوم آسمان بی منتها
زان گرفتست آسمان جرم زمین را در کنار
تا مصون دارد ز آفت عرصهٔ ملک ترا
بر زمین بیشی ، بر تبت ، زآفتاب و آسمان
آسمان تخت زیبد ، آفتابت متکا
حضرت تو بر زمین محراب اصحاب ثناست
هم چنان چون آسمان محراب اصحاب دعا
از پی آن تا بماند ملک و نامت جاودان
آسمانت را پر دعا کردم ، زمین را پر ثنا
آسمان شد لفظ من در مدحت شاه زمین
جاودان از آسمان ملک زمین بادت قضا
بر زمین بادت ظفر ، تا بر سما تابد نجوم
آسمان بادت رهی ، از زمین روید گیا
عدل را ، شاها ، بقا اندر بقای ملک تست
ملک بادت بر زمین ، تا آسمان دارد بقا
خدمت تو پیشه کرده پادشاهان زمین
و آسمان کرده ترا در پادشاهی مقتدا
بوسه ای را از لبت ملک زمین زیبد بها
یک زمان دو زلف را زان روی چون مه دور کن
تا زمین را بیش گردد ز آسمان فرو بها
گر زمانی چون زمین نزدیک من گیرد قرار
من بفر تو زجور آسمان گردم رها
گر نشاند آسمان پیش توام بر یک زمین
از زمین گردم بشکر ، از آسمان یابم وفا
از زمین در طاعت عشق تو گر خاضع ترم
با منت چون آسمان تا کی بود قصد جفا؟
ای زمینی سرو سیمین و آسمانی صورتی
رؤیت مه بینمت بر روی و زهره بر قفا
گر تو سرو بوستانی بر روان رفتن زچیست؟
ور تو ماه آسمانی بر زمین رفتن چرا؟
از برای وعدهٔ یک بوسه ، ای ماه زمین
چند سر گردان چو ماه آسمان داری مرا؟
آسمان را در ملاحت چون تویی حاصل نشد
از زمین روم و چین و خاک خر خیز و ختا
آسمانی طالعی دارم ، که بی سودای تو
بر زمین گامی نهادن نیست نزد من روا
گر نگیری در کنارم چون زمین را آسمان
گشته گیر از آسمان روزم سیه ، رنجم هبا
ز آسمان حسن اگر چون مه بتابی بر زمین
پارسایان را کنی در یک زمان ناپارسا
چون تو در خوبی بزیر آسمان ماهی کدام ؟
بر زمین یارای چون خوارزمشاهی را کجا؟
بوالمظفر ، خسرواتسز ، شاه ترکستان که هست
بر زمین مملکت چون آسمان فرمانروا
آن علاء دولت ودین ، کاسمانگون تیغ او
بر زمین دادست عدل و علم عالم را علا
در زمین از شهریاران جز مر و را کس ندید
آفتابی با کلاه و آسمانی با قبا
هیچ موضع در زمین بی عدل او باقی نماند
تا خدای آسمان ملک زمین دادش عطا
ای خداوندی ، که نزدیک زمین و آسمان
آفتاب افتخاری ، آسمان کبریا
آسمانی در جلال و قدر و شاهان زمین
در خطابت آسمان خوانند و این باشد سزا
برزمین چون روزی خلقان رساند جود تو
زآسمان خواندن نیفتد این خطاب تو خطا
آسمان تا نامهٔ خوارزمشاهی بر تو خواند
خوانده شد بر عمر خصمت نامهٔ عزل و فنا
آسمان داد و دینی ، آفتاب فضل و عدل
بر زمین از تاج و تختت منشر نور و ضیا
نیست در روی زمین یک پادشه با قدر تو
آسمان در خدمت تو پشت از آن دارد دو تا
جز بعدل اندر زمین راضی نباشد لاجرم
آسمان در بندگی دادست حکمت را رضا
هر کجا رزم تو باشد بر زمین ، آنجا کند
آسمان در موج خون بدسگالان آشنا
دادگر شاه زمین از آسمانی وز خدای
تا زتیغ تو رعایت یافت شرع مصطفا
آسمان را بر زمین یک عمر وبن عنتر نماند
تا زشمشیر تو نو شد نام تیغ مرتضا
بفکند تیر تو در رزم آسمان را بر زمین
گر ندارد نیزهٔ تو آسمان را بر هوا
گر گریزد دشمن تو از زمین بر آسمان
جانش از تن چون زمین از آسمان گردد جدا
زآسمان تیغ تو بارد همی فتح و ظفر
در زمین ملک تو روید گیاهی کیمیا
آسمان با آن سخا ، کندر سعادتهای اوست
بر زمین دست ترا خواند همی ابر سخا
در طریق خدمتت تو هر که پیماید زمین
زآسمان آید بگوش او ندای مرحبا
هر که را باشد مقام اندر زمین ملک تو
در جهان هرگز ندارد آسمانش بی نوا
عاجزست از رمح تو بر آسمان تیر شهاب
قاصرست از مرکب تو بر زمین باد صبا
اژدها با گنج باشد در زمین ، زان ساختست
آسمان رمح ترا بر گنج نصرت اژدها
در زمین هر کاشنایی یافت با درگاه تو
آسمان او را کند با بی نیازی آشنا
بدسگال تو زمین گشتست و تیغت آسمان
بر زمین از آسمان دایم همی بارد بلا
چون بحرب آیی ، زخون حلق و روی خصم تو
آسمان پر ارغوان گردد ، زمین پر کهربا
بر زمین ، هر لحظه ای ، کندر شمار ملک تست
نگذرد هرگز زحکم آسمان بروی و با
بر زمین از بس که خون دشمن دین ریختی
شد فتوحت چون نجوم آسمان بی منتها
زان گرفتست آسمان جرم زمین را در کنار
تا مصون دارد ز آفت عرصهٔ ملک ترا
بر زمین بیشی ، بر تبت ، زآفتاب و آسمان
آسمان تخت زیبد ، آفتابت متکا
حضرت تو بر زمین محراب اصحاب ثناست
هم چنان چون آسمان محراب اصحاب دعا
از پی آن تا بماند ملک و نامت جاودان
آسمانت را پر دعا کردم ، زمین را پر ثنا
آسمان شد لفظ من در مدحت شاه زمین
جاودان از آسمان ملک زمین بادت قضا
بر زمین بادت ظفر ، تا بر سما تابد نجوم
آسمان بادت رهی ، از زمین روید گیا
عدل را ، شاها ، بقا اندر بقای ملک تست
ملک بادت بر زمین ، تا آسمان دارد بقا
خدمت تو پیشه کرده پادشاهان زمین
و آسمان کرده ترا در پادشاهی مقتدا
رشیدالدین وطواط : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - ایضا در مدح ملک اتسز
ای ترا جاه قباد و حشمت افراسیاب
پیش تیغ عزم تو منسوخ تیغ آفتاب
در کمال تو غلط کردم، که هر فرمان بریت
هست با جاه قباد و حشمت افراسیاب
با جلال قدر تو نازل بود قدر فلک
با کمال جود تو باطل بود جود سحاب
حضرت والای تو اصحاب حاجت را مآل
مجلس میمون تو ارباب دانش را مآب
صورت دولت وفاق تو چو پرواز همای
سورت محنت خلاف تو چو آواز غراب
کوه بابل از ثبات حزم تو گیرد درنگ
باد صرصر از مضای عزم تو یابد شتاب
حکم تو در نیک و بد همچون قضای آسمان
امر تو در بیش و کم همچون دعای مستجاب
کرده با لفظ بدیع تو معانی اقتران
جسته با جاه رفیع تو معانی اقتراب
جود کفت را نباشد مال افریدون کفاف
حد تیغت را نگردد سد اسکندر حجاب
رمح خطی ترا از شخص قهاران طعام
تیغ هندی ترا از خون جباران شراب
بر سپهر گامگاری گشته رأی صایبت
در ضیا همچون سهیل و در مضا همچون شهاب
کرده آشوب سنان و آسیب تیغت روز جنگ
لشکر خاقان اسیر و کشور قیصرخراب
ای جلال حشمت فارق ز خوف انتقال
وی کمال دولتت ایمن ز بیم انقلاب
در جهانداری مسلم چون جوابی بر سؤال
به جهانبانی مقدم ، چون سؤالی برجواب
با سنان تو اجل گشته قرین وقت طعان
با حسام تو ظفر کرده قران گاه ضراب
نام تو گشته مبارک همچو آثار مشیب
ذکر تو گشته گرامی همچو ایام شباب
خصم ملت را ز شمشیر تو باشد اضطرار
رکن بدعت را ز پیکان تو باشد اضطراب
جستن از مهر تو عاقل را بود محض خطا
جستن مهر تو دانا را بود عین صواب
هر چه مدحست آن بایام تو دارد اتصال
هر چه فتحست آن باعلام تو دارد انتساب
تا نباشد حال عالم بی صلاح و بی فساد
تا نباشد فعل مردم بی ثواب و بی عقاب
باد قسم نیک خواه تو صلاح بی فساد!
باد بخش بد سگال تو عقاب بی ثواب!
خاتم جاه ترا بادا ز فیروزی نگین !
مرکب عز ترا بادا ز بهروزی رکاب!
هوش تو همواره سوی لذت لهو و نشاط !
گوش تو پیوسته سوی نغمهٔ چنگ و رباب
پیش تیغ عزم تو منسوخ تیغ آفتاب
در کمال تو غلط کردم، که هر فرمان بریت
هست با جاه قباد و حشمت افراسیاب
با جلال قدر تو نازل بود قدر فلک
با کمال جود تو باطل بود جود سحاب
حضرت والای تو اصحاب حاجت را مآل
مجلس میمون تو ارباب دانش را مآب
صورت دولت وفاق تو چو پرواز همای
سورت محنت خلاف تو چو آواز غراب
کوه بابل از ثبات حزم تو گیرد درنگ
باد صرصر از مضای عزم تو یابد شتاب
حکم تو در نیک و بد همچون قضای آسمان
امر تو در بیش و کم همچون دعای مستجاب
کرده با لفظ بدیع تو معانی اقتران
جسته با جاه رفیع تو معانی اقتراب
جود کفت را نباشد مال افریدون کفاف
حد تیغت را نگردد سد اسکندر حجاب
رمح خطی ترا از شخص قهاران طعام
تیغ هندی ترا از خون جباران شراب
بر سپهر گامگاری گشته رأی صایبت
در ضیا همچون سهیل و در مضا همچون شهاب
کرده آشوب سنان و آسیب تیغت روز جنگ
لشکر خاقان اسیر و کشور قیصرخراب
ای جلال حشمت فارق ز خوف انتقال
وی کمال دولتت ایمن ز بیم انقلاب
در جهانداری مسلم چون جوابی بر سؤال
به جهانبانی مقدم ، چون سؤالی برجواب
با سنان تو اجل گشته قرین وقت طعان
با حسام تو ظفر کرده قران گاه ضراب
نام تو گشته مبارک همچو آثار مشیب
ذکر تو گشته گرامی همچو ایام شباب
خصم ملت را ز شمشیر تو باشد اضطرار
رکن بدعت را ز پیکان تو باشد اضطراب
جستن از مهر تو عاقل را بود محض خطا
جستن مهر تو دانا را بود عین صواب
هر چه مدحست آن بایام تو دارد اتصال
هر چه فتحست آن باعلام تو دارد انتساب
تا نباشد حال عالم بی صلاح و بی فساد
تا نباشد فعل مردم بی ثواب و بی عقاب
باد قسم نیک خواه تو صلاح بی فساد!
باد بخش بد سگال تو عقاب بی ثواب!
خاتم جاه ترا بادا ز فیروزی نگین !
مرکب عز ترا بادا ز بهروزی رکاب!
هوش تو همواره سوی لذت لهو و نشاط !
گوش تو پیوسته سوی نغمهٔ چنگ و رباب