تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۲۷ - ز بس نومیدم از بیداد گردون
طغرای مشهدی : گزیدهٔ اشعار
مثنوی: آوازه شناس گشت خامه - از دولت این سرودنامه
به نام آنکه شد سازنده چرخ
به رقصش چرخ چون «معروف» در کرخ
ز روز و شب بود ساز دوتارش
که از یک زخمه دارد نغمه بارش
فلک خرم ز مضراب تر او
کدوی مهر و مه از جنتر او
زگردون تا به کف مردنگ دارد
زمانه، ساز راک و رنگ دارد
چو ساز دف نوازی شد سپهرش
جلاجل دار کرد از ماه و مهرش
دیار آسمان را نزد عاقل
نباشد غیر او حافظ جلاجل
ز دستش نغمه زان دل می خراشد
که ساز خویش را خود می تراشد
برای نغمه چون سازد نی انبان
ز صبحش نی بود، از چرخ انبان
به خورشید و هلالش چون رسد دست
کمانچه زین دو آلت در کفش هست
ز هاله بست چنبر بردف بدر
که گردد دف نواز مجلس قدر
چو شد خیط الشعاع مهر یکدست
ز بهر نغمه بر چنگ فلک بست
به ابریشم نوازیهای این چنگ
ز مضرابش برآید نغمه صدرنگ
چو مضرابش رهین پرده کاوی ست
بزرگ وکوچک سازش مساوی ست
به زخمه ریزد از قانون عالم
حوادث نغمه ها، گه زیر و گه بم
چو گردد نقش خوان اوج خانه
ز پروینش بود در کف چغانه
ز عود شب که دارد پرده راز
خموشی بسته مضرابش برآواز
به دستش در مقام نغمه سور
بود از کوکب دمدار، طنبور
مقام نغمه زان بسیار دارد
که از نه چرخ، موسیقار دارد
ز دریا هفت قانون کرده طیار
که بنوازد ز تردستی به یکبار
چو بر قانون دریا زخمه ریزد
ازو طوفان صوت تازه خیزد
رباب از چشمه جاری به دستش
ز تار موج، دایم پای بستش
ز رود نهر چون گردد نواسنج
به صوت تازه از دلها برد رنج
گرفته ارغنون از کوه در پیش
که بیند کبک صوت از زخمه خویش
بدین سازنده چون دوران ننازد؟
که چندین ساز را تنها نوازد
چو از ترکیب آدم ارغنون ساخت
دهانش را دم او کرد و بنواخت
معاد و مبداش باشد دوتاری
که هر تاری دهد صوت هزاری
چو صور حشر گردد پای بستش
دف گردون شود پاره ز دستش
بود تا از دف او رقص پیرای
سبک خیزی کند کوه گرانپای
ز سازش پشته در صحرای کانی
اصول و رقص خود سازد روانی
چو خواهد شعبه رقص زرینه
نهفته کی بماند یک دفینه
شترغو از صراطش چون بود پیش
توان ز آهنگ او دیدن ره خویش
ز میزان حساب ارتافت جنتر
به تار عدل مضرابش کشد سر
چو نای از نامه اعمال گیرد
صفیرش نغمه رحمت پذیرد
گر از کوثر بود در چنگ، رودش
صلای تشنگان باشد سرودش
چو با آهنگ عفوش کار باشد
صف عاصیش، موسیقار باشد
ز ساز صنع او، تصنیف اعراف
بلندآوازه شد از قاف تا قاف
ازین ره حور بر صوتش نثار است
که نقش جنتش بسته نگار است
حسینی جوی در نقش نعیمش
مخالف یاب در قعر حجیمش
چکان بحر اصول از زخمه او
زمانه غرق رقص از نغمه او
زند چون نوبهاران زخمه برتار
به رقص زلزله خیزد چمنزار
هوا چون ترنگردد از سرودش؟
که در کف، ابر بارانی ست رودش
به صوت و نقش اگر مضراب تازد
ز رعد و برق، صوت و نقش سازد
شترغو می نوازد گر ز سیلاب
کند دیوار، ساز رقص گرداب
گر از موج هوا گیرد کمانچه
ز صوت او شفق ریزد به خوانچه
نی چندین نیستان را به یکبار
نوازد با دم باد طربزار
بود از غیچک خوش صوت گردون
دیار چرخ را «استاد زیتون»
بنات النعش کاخ آبنوسی
زسازش دیده ماتم را عروسی
اگر چینی نوازد از مه عید
ز نوروزش لبالب می توان دید
کند چون ساز پیغمبرنوازی
مقام صوت او گردد حجازی
نوازش گرنماید مرتضی را
حسینی آورد بر لب صدا را
به جشن مسجد ار آهنگ آرد
ز منبر ارغنون در چنگ دارد
اگر باشد ز تسبیحش چغانه
نوازد پنجگاه مقریانه
نی انبانی بود انسان به دستش
ز روی نغمه سازی پای بستش
شکم: انبان، گلو: نای فغان دار
بم و زیرش بلند و پست گفتار
به فعل اید ز سعی نغمه پرداز
به قدر قابلیت، نغمه زین ساز
به تحسین، صوت این ساز است لایق
بود گر با اصول دین موافق
گرش لاله رباب جشن راغ است
درختش ارغنون بزم باغ است
ز بهر شادی سبزان گلشن
نوازد خنجری از شاخ سوسن
رسد چون فصل پاتربازی گل
شود مندل نواز جوش بلبل
پی رقص بتان پیرهن آل
نوازد در چمن نیلوفرین تال
چو از باد صبا مضراب سازد
ز هر شاخ کدو، جنتر نوازد
اگر عودش بود از شاخ سنبل
دو صد مرغوله هر سویش کند گل
ز موج سبزه، بر شاخ سمن، تار
کشد، تا سازدش طنبور پرکار
کند از کلک نرگس چون نی صوت
نگردد نغمه تر، یکقلم فوت
نوازد چنگ چون از شاخ ریحان
مقام عطر یابد گوش مرغان
اگر قانون بود از آبشارش
چو موسیقار باشد جویبارش
درین باغ سراپا ساز وحدت
به هر سازی، مقامی گشته قسمت
چو ساز پیکر بلبل نماید
به گوش گل، نوای تازه آید
ز نهر آب، چون رودش دهد دست
شود از اصفهانش نغمه پابست
ز قانون تن شیران بیشه
نماید بوسلیک آن صوت پیشه
چو بربط از وجود کبک سازد
عراق از بندبند او نوازد
دم آهنگرش چون شد نی انبان
بزرگ آید صدا بر گوش سندان
چغانه گر ز طفل شیرخوار است
مقام کوچکش اینجا به کار است
گر از دروازه ای قانون نوازد
به خانه از حجازش نقش سازد
چو گیرد ارغنونی از بقر پیش
مقام راست یابد نغمه اندیش
ز ترکیب خروسش چون شود ساز
بود عشاق در هر بندش آواز
چو هدهد در مقام سازش آید
صدای او حسینی می نماید
اگر از کاغذ باد است چنگش
رهاوی را نماید ساز رنگش
چو زنگ نای سر در دست گیرد
بجز زنگوله، صوتی کی پذیرد؟
نگردد تا نواسنجی مکرر
بود در هر مقامش ساز دیگر
چو در دستش ز مهر و ماه، تال است
فلک هنگامه رقص هلال است
به کار نقش سازی چون زند چنگ
ز نقش او بود نه پرده در رنگ
ز هر سازی که دارد از موالید
خورد بر گوش دل، آواز توحید
شده بعضی ازان دمساز شعبه
به ذکر حق، بلندآواز شعبه
صدای فاخته در ذکرخوانی
ز نوروز صبا آرد نشانی
کبوتر چون برآرد جوش یاهو
مبرقع می رود صوتش به هر سو
ز هم چون در شکستن شیشه ریزد
صدای پنجگاه ذکر خیزد
اگر یک جو شکست افتد به چینی
عشیران را ازو خرمن ببینی
ز مثقب، گاه چرخ صوفیانه
بود نیریز در فولادخانه
نهد پرگار چون در سیر پایی
حصار شوق را گردد بنایی
جرس گر می زند صد جا بر آهنگ
بجز رکبش نخیزد از دل تنگ
رسد چون بر لب طاسی سرانگشت
کند نوروز خارا جای در مشت
خورد برطشت اگر یک بار سنگی
محیرخیز گردد بی درنگی
مکرر چون فتد بر طشت، راهش
کند لبریز ازصوت دوگاهش
به وقت بیضه دادن، ماکیانها
نشابورک نمایند از فغانها
کند چون طفل، قطع گریه خویش
سه گاه آید مقام نغمه را پیش
ازان طایرنواز کوه و هامون
هما عودی بود صوتش همایون
چنین گوید نیستان گرد مرغوب
که صوت نعره شیر است مغلوب
صدای ببر چون آید به گوشت
بیاتی می کند تاراج هوشت
شتر قانون مستی گر بیابد
ز آهنگ مخالف رخ نتابد
حمار از چارگاه نغمه خویش
برد در بزم صحرا، کار خود پیش
بزی در گله چون آید به افغان
ز ماهورش طرب یابند گرگان
اگر میشی برآرد ناله زار
ز نوروز عجم، گردی خبردار
به افغان چون گشایده بره لب را
توان فهمید نوروز عرب را
کسی کو پرده آهنگ داند
صدای کلب را عزال خواند
مگس چون بال بگشاید به پرواز
پر او صوت زابل می کند ساز
تن پشه اگر فرد است اگر زوج
صدا را از حضیض پر دهد اوج
ز چرخ آسیا خیزد چو آهنگ
نهفت آید به گوش دانه و سنگ
به حرف شعبه، نای کلک طغرا
مقامی یافت بهر صوت انشا
مقام نغمه را ایزد شرف داد
بلند آوازگیهایش چو دف داد
نشابوری ست عطار سخنساز
که از حسن سخن دارد به شه ناز
به زابل یافت تا رستم مکانی
زطوس آمد به چنگش وصف خوانی
کمال از راه این بلبل زبان است
که از دوران نصیبش اصفهان است
تفنگی را که در نیریز سازند
به آهنگش مخالف را نوازند
چو مطرب گوید از اسب عراقی
رود گلگون می از چنگ ساقی
اگر جمازه گیری در نهاوند
بود زنگوله در پایش ز هر بند
ازان کعبه مقام بی نیاز است
که از راه طرب، مثل حجاز است
الهی، خانه خود کن مقامم
کزو ماند چو ابراهیم، نامم
به رقصش چرخ چون «معروف» در کرخ
ز روز و شب بود ساز دوتارش
که از یک زخمه دارد نغمه بارش
فلک خرم ز مضراب تر او
کدوی مهر و مه از جنتر او
زگردون تا به کف مردنگ دارد
زمانه، ساز راک و رنگ دارد
چو ساز دف نوازی شد سپهرش
جلاجل دار کرد از ماه و مهرش
دیار آسمان را نزد عاقل
نباشد غیر او حافظ جلاجل
ز دستش نغمه زان دل می خراشد
که ساز خویش را خود می تراشد
برای نغمه چون سازد نی انبان
ز صبحش نی بود، از چرخ انبان
به خورشید و هلالش چون رسد دست
کمانچه زین دو آلت در کفش هست
ز هاله بست چنبر بردف بدر
که گردد دف نواز مجلس قدر
چو شد خیط الشعاع مهر یکدست
ز بهر نغمه بر چنگ فلک بست
به ابریشم نوازیهای این چنگ
ز مضرابش برآید نغمه صدرنگ
چو مضرابش رهین پرده کاوی ست
بزرگ وکوچک سازش مساوی ست
به زخمه ریزد از قانون عالم
حوادث نغمه ها، گه زیر و گه بم
چو گردد نقش خوان اوج خانه
ز پروینش بود در کف چغانه
ز عود شب که دارد پرده راز
خموشی بسته مضرابش برآواز
به دستش در مقام نغمه سور
بود از کوکب دمدار، طنبور
مقام نغمه زان بسیار دارد
که از نه چرخ، موسیقار دارد
ز دریا هفت قانون کرده طیار
که بنوازد ز تردستی به یکبار
چو بر قانون دریا زخمه ریزد
ازو طوفان صوت تازه خیزد
رباب از چشمه جاری به دستش
ز تار موج، دایم پای بستش
ز رود نهر چون گردد نواسنج
به صوت تازه از دلها برد رنج
گرفته ارغنون از کوه در پیش
که بیند کبک صوت از زخمه خویش
بدین سازنده چون دوران ننازد؟
که چندین ساز را تنها نوازد
چو از ترکیب آدم ارغنون ساخت
دهانش را دم او کرد و بنواخت
معاد و مبداش باشد دوتاری
که هر تاری دهد صوت هزاری
چو صور حشر گردد پای بستش
دف گردون شود پاره ز دستش
بود تا از دف او رقص پیرای
سبک خیزی کند کوه گرانپای
ز سازش پشته در صحرای کانی
اصول و رقص خود سازد روانی
چو خواهد شعبه رقص زرینه
نهفته کی بماند یک دفینه
شترغو از صراطش چون بود پیش
توان ز آهنگ او دیدن ره خویش
ز میزان حساب ارتافت جنتر
به تار عدل مضرابش کشد سر
چو نای از نامه اعمال گیرد
صفیرش نغمه رحمت پذیرد
گر از کوثر بود در چنگ، رودش
صلای تشنگان باشد سرودش
چو با آهنگ عفوش کار باشد
صف عاصیش، موسیقار باشد
ز ساز صنع او، تصنیف اعراف
بلندآوازه شد از قاف تا قاف
ازین ره حور بر صوتش نثار است
که نقش جنتش بسته نگار است
حسینی جوی در نقش نعیمش
مخالف یاب در قعر حجیمش
چکان بحر اصول از زخمه او
زمانه غرق رقص از نغمه او
زند چون نوبهاران زخمه برتار
به رقص زلزله خیزد چمنزار
هوا چون ترنگردد از سرودش؟
که در کف، ابر بارانی ست رودش
به صوت و نقش اگر مضراب تازد
ز رعد و برق، صوت و نقش سازد
شترغو می نوازد گر ز سیلاب
کند دیوار، ساز رقص گرداب
گر از موج هوا گیرد کمانچه
ز صوت او شفق ریزد به خوانچه
نی چندین نیستان را به یکبار
نوازد با دم باد طربزار
بود از غیچک خوش صوت گردون
دیار چرخ را «استاد زیتون»
بنات النعش کاخ آبنوسی
زسازش دیده ماتم را عروسی
اگر چینی نوازد از مه عید
ز نوروزش لبالب می توان دید
کند چون ساز پیغمبرنوازی
مقام صوت او گردد حجازی
نوازش گرنماید مرتضی را
حسینی آورد بر لب صدا را
به جشن مسجد ار آهنگ آرد
ز منبر ارغنون در چنگ دارد
اگر باشد ز تسبیحش چغانه
نوازد پنجگاه مقریانه
نی انبانی بود انسان به دستش
ز روی نغمه سازی پای بستش
شکم: انبان، گلو: نای فغان دار
بم و زیرش بلند و پست گفتار
به فعل اید ز سعی نغمه پرداز
به قدر قابلیت، نغمه زین ساز
به تحسین، صوت این ساز است لایق
بود گر با اصول دین موافق
گرش لاله رباب جشن راغ است
درختش ارغنون بزم باغ است
ز بهر شادی سبزان گلشن
نوازد خنجری از شاخ سوسن
رسد چون فصل پاتربازی گل
شود مندل نواز جوش بلبل
پی رقص بتان پیرهن آل
نوازد در چمن نیلوفرین تال
چو از باد صبا مضراب سازد
ز هر شاخ کدو، جنتر نوازد
اگر عودش بود از شاخ سنبل
دو صد مرغوله هر سویش کند گل
ز موج سبزه، بر شاخ سمن، تار
کشد، تا سازدش طنبور پرکار
کند از کلک نرگس چون نی صوت
نگردد نغمه تر، یکقلم فوت
نوازد چنگ چون از شاخ ریحان
مقام عطر یابد گوش مرغان
اگر قانون بود از آبشارش
چو موسیقار باشد جویبارش
درین باغ سراپا ساز وحدت
به هر سازی، مقامی گشته قسمت
چو ساز پیکر بلبل نماید
به گوش گل، نوای تازه آید
ز نهر آب، چون رودش دهد دست
شود از اصفهانش نغمه پابست
ز قانون تن شیران بیشه
نماید بوسلیک آن صوت پیشه
چو بربط از وجود کبک سازد
عراق از بندبند او نوازد
دم آهنگرش چون شد نی انبان
بزرگ آید صدا بر گوش سندان
چغانه گر ز طفل شیرخوار است
مقام کوچکش اینجا به کار است
گر از دروازه ای قانون نوازد
به خانه از حجازش نقش سازد
چو گیرد ارغنونی از بقر پیش
مقام راست یابد نغمه اندیش
ز ترکیب خروسش چون شود ساز
بود عشاق در هر بندش آواز
چو هدهد در مقام سازش آید
صدای او حسینی می نماید
اگر از کاغذ باد است چنگش
رهاوی را نماید ساز رنگش
چو زنگ نای سر در دست گیرد
بجز زنگوله، صوتی کی پذیرد؟
نگردد تا نواسنجی مکرر
بود در هر مقامش ساز دیگر
چو در دستش ز مهر و ماه، تال است
فلک هنگامه رقص هلال است
به کار نقش سازی چون زند چنگ
ز نقش او بود نه پرده در رنگ
ز هر سازی که دارد از موالید
خورد بر گوش دل، آواز توحید
شده بعضی ازان دمساز شعبه
به ذکر حق، بلندآواز شعبه
صدای فاخته در ذکرخوانی
ز نوروز صبا آرد نشانی
کبوتر چون برآرد جوش یاهو
مبرقع می رود صوتش به هر سو
ز هم چون در شکستن شیشه ریزد
صدای پنجگاه ذکر خیزد
اگر یک جو شکست افتد به چینی
عشیران را ازو خرمن ببینی
ز مثقب، گاه چرخ صوفیانه
بود نیریز در فولادخانه
نهد پرگار چون در سیر پایی
حصار شوق را گردد بنایی
جرس گر می زند صد جا بر آهنگ
بجز رکبش نخیزد از دل تنگ
رسد چون بر لب طاسی سرانگشت
کند نوروز خارا جای در مشت
خورد برطشت اگر یک بار سنگی
محیرخیز گردد بی درنگی
مکرر چون فتد بر طشت، راهش
کند لبریز ازصوت دوگاهش
به وقت بیضه دادن، ماکیانها
نشابورک نمایند از فغانها
کند چون طفل، قطع گریه خویش
سه گاه آید مقام نغمه را پیش
ازان طایرنواز کوه و هامون
هما عودی بود صوتش همایون
چنین گوید نیستان گرد مرغوب
که صوت نعره شیر است مغلوب
صدای ببر چون آید به گوشت
بیاتی می کند تاراج هوشت
شتر قانون مستی گر بیابد
ز آهنگ مخالف رخ نتابد
حمار از چارگاه نغمه خویش
برد در بزم صحرا، کار خود پیش
بزی در گله چون آید به افغان
ز ماهورش طرب یابند گرگان
اگر میشی برآرد ناله زار
ز نوروز عجم، گردی خبردار
به افغان چون گشایده بره لب را
توان فهمید نوروز عرب را
کسی کو پرده آهنگ داند
صدای کلب را عزال خواند
مگس چون بال بگشاید به پرواز
پر او صوت زابل می کند ساز
تن پشه اگر فرد است اگر زوج
صدا را از حضیض پر دهد اوج
ز چرخ آسیا خیزد چو آهنگ
نهفت آید به گوش دانه و سنگ
به حرف شعبه، نای کلک طغرا
مقامی یافت بهر صوت انشا
مقام نغمه را ایزد شرف داد
بلند آوازگیهایش چو دف داد
نشابوری ست عطار سخنساز
که از حسن سخن دارد به شه ناز
به زابل یافت تا رستم مکانی
زطوس آمد به چنگش وصف خوانی
کمال از راه این بلبل زبان است
که از دوران نصیبش اصفهان است
تفنگی را که در نیریز سازند
به آهنگش مخالف را نوازند
چو مطرب گوید از اسب عراقی
رود گلگون می از چنگ ساقی
اگر جمازه گیری در نهاوند
بود زنگوله در پایش ز هر بند
ازان کعبه مقام بی نیاز است
که از راه طرب، مثل حجاز است
الهی، خانه خود کن مقامم
کزو ماند چو ابراهیم، نامم
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۴۶ - من آن صیدم که صیادم جنونست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶۶ - غم عشقت به عالم در نگنجد
غم عشقت به عالم در نگنجد
بلی این روح در پیکر نگنجد
دلم از مهر غم پرگشت چندان
که ترسم غم در آن دیگر نگنجد
شهید خنجر شوق تو چندان
به خود بالد که در محشر نگنجد
شراب شوق ما را نشئهای هست
که در پیمانه و ساغر نگنجد
مریضان بلا بالین غم را
هوای عافیت در سر نگنجد
فصیحی شاهد نومیدی ما
حریف صبر را در بر نگنجد
بلی این روح در پیکر نگنجد
دلم از مهر غم پرگشت چندان
که ترسم غم در آن دیگر نگنجد
شهید خنجر شوق تو چندان
به خود بالد که در محشر نگنجد
شراب شوق ما را نشئهای هست
که در پیمانه و ساغر نگنجد
مریضان بلا بالین غم را
هوای عافیت در سر نگنجد
فصیحی شاهد نومیدی ما
حریف صبر را در بر نگنجد
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۲۱۶ - سر و برگ من محزون نداری
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۸ - اخوانیه
ترا ای نور چشم دشمن و دوست
ز چشم دوربین ما خبر نیست
اگر شد مضطرب شمع مرادت
گناه این نسیم مختصر نیست
دلم پروانهای مستست اما
به گرد شمع کس گستاخ پر نیست
نسیمم میپرستد بوی گل لیک
چو باد نوبهاران دربدر نیست
تو خود دانی که من اشک نیازم
مرا معشوق جز مژگان تر نیست
نه از گلشن که گر از دیده روید
مرا گل هیچ سامان نظر نیست
کدامین شعله سیر سینهام کرد
که صد خلدش نهان در یک شرر نیست
وگر باشد سر و برگ تماشا
بهشتی تازه چون داغ جگر نیست
مرا هر داغ گلزار نشاط است
بهشت من چو باغت مختصر نیست
سخن کوتاه زین آشفتهطبعان
ملالی هست طبعت را وگر نیست
به کام دشمنان هم باش چندی
به کام دوستان بودن هنر نیست
تو خود دانی که در میخانه دهر
میی از ترک مطلب صافتر نیست
ز چشم دوربین ما خبر نیست
اگر شد مضطرب شمع مرادت
گناه این نسیم مختصر نیست
دلم پروانهای مستست اما
به گرد شمع کس گستاخ پر نیست
نسیمم میپرستد بوی گل لیک
چو باد نوبهاران دربدر نیست
تو خود دانی که من اشک نیازم
مرا معشوق جز مژگان تر نیست
نه از گلشن که گر از دیده روید
مرا گل هیچ سامان نظر نیست
کدامین شعله سیر سینهام کرد
که صد خلدش نهان در یک شرر نیست
وگر باشد سر و برگ تماشا
بهشتی تازه چون داغ جگر نیست
مرا هر داغ گلزار نشاط است
بهشت من چو باغت مختصر نیست
سخن کوتاه زین آشفتهطبعان
ملالی هست طبعت را وگر نیست
به کام دشمنان هم باش چندی
به کام دوستان بودن هنر نیست
تو خود دانی که در میخانه دهر
میی از ترک مطلب صافتر نیست
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۱۶ - اخوانیه
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۱۸ - توصیف کتابی که سیفا فرستاده
رسید از حضرت سیفا کتابی
کتابی نه که بحری پرگهر بود
کتابی نه که پر ماه آسمانی
که در وی هر شکن کق قمر بود
پی عرض رموز آشنایی
ز هر حرفش سطرلاب دگر بود
کتابی نه همایونفر همایی
که عنقای وفایش زیر پر بود
نظر بر پای هر حرفش چو مستان
فتاده مست وز خود بیخبر بود
نیارستم به پایش دیده مالید
ز بس در هر مژه جوش نظر بود
گلی بر شاخسار لفظ و معنی
ز داغ سینه ما تازهتر بود
گمان بردم که از گلزار لطفست
چو بوییدم ز گلزار دگر بود
به خط عنبرین دوست میماند
چو در جانش کشیدم نیشتر بود
هر آن بادی کز آن گلزار میجست
ز باد صبحدم گستاختر بود
به جان عقل یعنی خاک پایت
که جان بینور رایت مختصر بود
به خاک پای غم یعنی سر من
که سر بی خاک پایت دردسر بود
در آتش خانه فکرم کزین بیش
هزاران شعله با ریگ شرر بود
ز دی ماه فراق افسرد چندان
که گویی طبع آتش سرد و تر بود
ازین آتش که کلکت بر من افشاند
مرا هم چشمه چشمه در جگر بود
ولی هرگز هوای جلوه گستاخ
نکرد آنجا که هوشت را گذر بود
کتابی نه که بحری پرگهر بود
کتابی نه که پر ماه آسمانی
که در وی هر شکن کق قمر بود
پی عرض رموز آشنایی
ز هر حرفش سطرلاب دگر بود
کتابی نه همایونفر همایی
که عنقای وفایش زیر پر بود
نظر بر پای هر حرفش چو مستان
فتاده مست وز خود بیخبر بود
نیارستم به پایش دیده مالید
ز بس در هر مژه جوش نظر بود
گلی بر شاخسار لفظ و معنی
ز داغ سینه ما تازهتر بود
گمان بردم که از گلزار لطفست
چو بوییدم ز گلزار دگر بود
به خط عنبرین دوست میماند
چو در جانش کشیدم نیشتر بود
هر آن بادی کز آن گلزار میجست
ز باد صبحدم گستاختر بود
به جان عقل یعنی خاک پایت
که جان بینور رایت مختصر بود
به خاک پای غم یعنی سر من
که سر بی خاک پایت دردسر بود
در آتش خانه فکرم کزین بیش
هزاران شعله با ریگ شرر بود
ز دی ماه فراق افسرد چندان
که گویی طبع آتش سرد و تر بود
ازین آتش که کلکت بر من افشاند
مرا هم چشمه چشمه در جگر بود
ولی هرگز هوای جلوه گستاخ
نکرد آنجا که هوشت را گذر بود
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - ماده تاریخ شهادت عرب
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۸ - غم عشقت به عالم درنگنجد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۲ - از آن ترسم که فردای قیامت
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۹ - ز ما یوسف پرستیدن ادب نیست
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۱ - دلا دیدی که در درماندگی ها
دلا دیدی که در درماندگی ها
نبودت ملجائی جز آل طاها
ز پا صد بار افتادی و دستت
علی بگرفت و اولادش بهرجا
یکی بر بند بار از ملک هستی
یکی بردار بند از نطق گویا
بشهری رو کز او روزیست اعیان
ز بحری کو کز او موجی است اسما
بپرس از غیبیان اسرار ایجاد
بجو از ماهیان احوال دریا
که با معلول ربطش چیست علت
که بی ما را چه نسبت بود با ما
چه آبی بود آن آبی که فرمود
جعلنا کل شئی حی من الما
اگر مقصود این آب است و آتش
حیات ما نبود از آب تنها
نمود ایجاد ما از چاره عنصر
ز اصل و امتزاج هفت آبا
صفی آمد بمیدان معارف
تو هم بگشای گوش از بهر اصغا
کنم تفسیر آب آفرینش
که چون جاری شد اندر جوی اشیا
بود آن آب اصل فاطمیت
که از وی آدم و عالم شد احیا
نبود ار او مقید را بمطلق
نبد ربطی اگر دانی معما
نه احمد با علی گشتی پسر عم
نه ممکن میشد از واجب هویدا
نبوت مر مقید راست مأخذ
ولایت مر مجرد راست مبدا
وجود مطلقی را با مقید
یکی بایست ربطی در تقاضا
علی گنجینه اسرار مطلق
محمد مظهر اسماء حسنی
علی مطلق زهر اسم و زهر رسم
ز احمد گشت اسم و رسم برپا
میانشان واسطه نفس بتولی
که بر تقیید و اطلاقست دارا
علی از حرف و تعریفست بیرون
ز احمد حرف و تعرفیست انشا
بکابین بتول آن هشت نهری
که آمد چار پنهان چار پیدا
چهار انهار جاری در بهشت است
چهار دیگر اندر دار دنیا
چنین گفتند بهر فهم خلقان
وگرنه بود مطلب غیر از اینها
ز من بشنو کنون تفسیر هر یک
گرت باشد دل و جانی مزکی
غنیمت دان و دریاب آنچه گویم
که شد خاص صفی و عرفان مولا
خوری بعد از صفی افسوس و اندوه
که دیگر نشنوی از کس تو معنی
کنون بشنو که پیر عشقم از غیب
سخنها میکند بر نطق القا
چو شد مواج بحر لایزالی
که گردد کنز مخفی آشکارا
تجلی کرد بر ذات خود از خود
نمایان گشت در مرآت اسما
بچشم عشق در آئینه ذات
نمود آن حسن ذاتی را تماشا
محسن خود تبارک گفت و احسنت
ستودش بسکه نیکو و دید و زیبا
به آن نطقی در خود بود خاموش
تکلم کرد و با خود گشت گویا
که ای در حسن و نیکویی و خوبی
حبیب من چه پنهان و چه پیدا
سرا خالیست از بیگانه با یار
تکلم کن که گویائی و دانا
میانت بستم ای انسان کامل
بیانت دادم ای سلطان بطحا
منم طلسم و گنجم احمد
تو خود اسمی و خود عین مسمی
من آن ذاتم که بیرون ز هر شرط
نه مطلق نه مقید نه معلا
توئی آن مظهر بی اسم مطلق
که مشروطی بشرط لا الا
ببستم عقد مهر خویش با تو
که هر شیئت شود زان عقد شیدا
کنم خلقی و زان عهد مبارک
نهم در هر سر از عشق تو سودا
بکابین محبت هر چه مار است
در این مخزن کنم بذلی تو یکجا
کنم درها رحمت را همه باز
ترا در دوره انا فتحا
نمائیم رایتت را ظل ممدود
که باشد ماسوی را جمله سکنا
بشوئیم هر چه خواهی رخت عصیان
به آب رحمتت بهر تسلی
خود آیم با لباس مرتضائی
به همراه تو از خلوت بصحرا
شوم یار تو در کل نوائب
کنم صافت ره از خاشاک اعدا
تمام آفرینش را تصدق
کنم در حسنت اندر عقد زهرا
از آن الطافت بیچون و چگونه
عرق ننشسته از شرمش بسیما
بنطق آمد ز تعلیم خدائی
که ای ذاتت زهر وصفی مبرا
نه کس زاد از تو نه زادی تو از کس
برای از زوج و ترکیبی و آرا
مبرائی ز عنوان و عوارض
معرائی زتولید وتقاضا
ز وصل و نسل موضوئی و مطلق
ز جفت مثل بیرونی و بالا
به هست خویش دیمومی و دائم
بذات خویش قیومی و برپا
نه با قدس تو زیبد زن نه فرزند
نه در بود توأم شاید نه اما
زهر عیبی و هر نقصی مقدس
زهر حمدی وهر نعتی معرا
منم در ظل ذاتت عبد مملوک
کلمال رب نداند عبداصلا
مرا اندیشه لا و نعم نیست
بعبد آن کن که میزیبد ز مولی
زهی حسن و زهی عقل و زهی شرم
چین کردش بذات خود شناسا
سخن ز اصل حیات ما سوی بود
که با زهرا چه نسبت دارد اینجا
به آب احیای نفس ما خلق کرد
کنون بر ضبط معنی شو مهیا
خود انهار وجودی این چهارند
که موجودات را هستند مبنی
یکی تعبیر از ذات وجود است
که از شرست و بیشرطی مبرا
هوبت خواند او رامرد عارف
مر این در اصطلاح ماست مجری
وجود ثانوی در حد شرط است
که از احمد شود تعبیر و ز اسما
بتعبیر دگر باشد نبوت
بتعبیر دگر عقل دلا را
بود این رتبه رایکروی بر ذات
که خوانندش ولایت اهل ایما
روا باشد مرا ور اشرط اطلاق
بود ثابت بوصفش معنی لا
احد خوانند گاهش اهل تحقیق
بیک تعبیر دیگر نقطه با
بود اینجا مقام لی مع الله
علی را اندر این وادیست مأوا
ز من باز از مقام واحدیت
یکی بشنو گرت ذوقیست احلی
وجود اینجا بود بر شرط تقیید
که تعبیر از رسالت شد در اخفا
از اینجا ز آیت خیرالنسائی
معین گشت ماهیات اشیا
ز عرش و فرش و افلاک و عناصر
ز اعراض و جواهر جای برجا
مراد از چار جو این چار رتبه است
که شد مهر بتول پاک عذرا
ز فیض او بهم گشتند مربوط
وجودی چندی چون عقد ثریا
میان حسن و عشق او بود لال
که عالم گشت از او پرشور و سودا
یکی تاویل دیگر بشنو از من
که گویم با تو بی فکر و مدارا
ز جوی زنجبیل و نهر کوثر
ز کافور ز تسنیم مصفا
که بد کابین آن نور مطهر
که شد مهر بتول آن در بیضا
بود تسنیم آیات نبوت
که امکان را نمود اوست مبنی
ز کوثر قصد ما باشد ولایت
که اشیاء را بود سر سویدا
مراد از زنجبیل آن جذب عشقست
کزان هر جز و بر کل است پویا
اگر گرمی نبود از عشق برتن
بهم کی مختلط میگشت اعضا
ز کافورم غرض سکن مزاج است
که تسکین زان برودت یافت اجزا
نبود ار این برودت گرمی عشق
جهان را سوخت یکدم بیمحابا
ازین گرمی و سردی یافت تعدیل
مزاج ممکنات از دون و والا
ظهور آن چهار اندر طبیعت
بود این باد و خاک و آتش و ما
نشان از چار عنصر چیست در تن
دم و بلغم دگر سودا و صفرا
غرض شد ز آب اکرام بتولی
تمام انفس و آفاق احیا
ز جذب جلوه خیرالنسا بود
قبول صورت ار کردی هیولا
کشیدم پرده گر اسرار دانی
ز سر فاطمه، ام ابیها
نبود ار جذبه او آمدی کی
دل آدم بجوش از مهر حوا
بر این لب تشنگان بحر عصیان
همه ابر عطای اوست سقا
الا ای مصطفی را یار و همدم
الا ای مرتضا را کفو یکتا
بفرق حیدری تاج ولایت
بدوش مصطفی تشریف عظمی
بجودی ما سوی را اصل و مایه
بفضلی بوالبشر را ام و آبا
معین انبیائی در توسل
دلیل اولیائی در تولا
بامداد تو شد هر مشکلی حل
ز اکرام تو هر دردی مداوا
بود نامت کلید قفل حاجات
بود صدقت شفیع حشر کبری
نمایشهای ذاتی را تو مرآت
تجلیهای باری ار تو مجلی
ز لغزش ذیل پاکت حصن مریم
زاعداد ذکر نامت حرز عیسی
کند در کعبه تسبیح تو مسلم
برد در دیر تعظیم تو ترسا
دلت گنجینه عشق الهی
رخت مرآت حسن حقتعالی
حقایق را حواست لوح محفوظ
معانی ار بیانت کلک اعلی
دعای مستجابت حکم سرمد
ولای مستطابت خیر عقبی
دری از باغ توحید تو جنت
بری از نخل احسان تو طوبی
برایت اتصال امر ثانی
بعزمت اتکال عقل اولی
ولایت کرد آدم را مکرم
نوایت ساخت عالم را مکفی
ز هر چیزی بود مدح تو اقدم
ز هر فضلی بود مهر تو اولی
قضای حق بمهر تست جاری
بحکم حق رضای تست امضا
شد از ضوئت مخلع چرخ اطلس
شد از نقشست مرصع تل غبرا
شدند ارواح از بود تو موجود
شدند اشباح از وجود تو پیدا
بهر کامی بقدر قابلیت
فتاد آب حیاتت بس گوارا
زهر نقصی تو معصوم و تو عاصم
ز هر نوری تو اجلائی تو ابهی
تجلی کرد بر موسی بن لاوی
حق از نور علی در طور سینا
دگر ره خواست سیر ذات اقدس
شد او یعنی ز دیدار تو جویا
بر او آمد جواب لن ترانی
مکن یعنی فزونی در تمنا
تو موسائی و در حد خود اکرم
نه سلمانی و نه این دورمنا
خود این دوران نه دور کشف ذاتیست
مکن بازا سراغ از قاف عنقا
چه فضل از آنکه حیدر یار احمد
چه قدر از آنکه هارون پشت موسی
شود تا جان سبطی از غم آزاد
شود تا فضل سبطین تو افشا
یکی روی ترا چشم خدابین
یکی فعل ترا دست توانا
بآن دستی مشاکل را تو حلال
بآن چشمی حقایق را تو بینا
بآن چشمت بپوش از عیب ما چشم
که ستاری و غفاری و اتقی
بآن دستت بگیر افتاده را دست
که بیدستیم و بیحالیم و بیپا
اگر بخشی مرا جرمم محقق
اگر پوشی مرا عیبم هویدا
یکی جرم من و ظل تو امروز
یکی دست من و ذیل تو فردا
دو صد بارم رهاندی از مهالک
رهان بازم نگردی خسته از اعطا
اگر دستم بگیری در شدائد
عجب نبود تو بینائی من اعمی
تو مقصودی ز الفاظ و عبارات
نه این نظم مسجع یا مقفا
مکرر شد در این نظم ار قوافی
مکرر بود هم لطف تو با ما
مکرر دادی از خوفم رهائی
مکرر دارم از عفوت تمنا
نباشد حرفی از نعت تو خارج
قوافی گر الف باشد و گر یا
خداوندا بزهر او به سبطین
بسجاد باولاد و به ابنا
همه عیبم به ستاری بپوشان
همه جرمم به غفاری ببخشا
نبودت ملجائی جز آل طاها
ز پا صد بار افتادی و دستت
علی بگرفت و اولادش بهرجا
یکی بر بند بار از ملک هستی
یکی بردار بند از نطق گویا
بشهری رو کز او روزیست اعیان
ز بحری کو کز او موجی است اسما
بپرس از غیبیان اسرار ایجاد
بجو از ماهیان احوال دریا
که با معلول ربطش چیست علت
که بی ما را چه نسبت بود با ما
چه آبی بود آن آبی که فرمود
جعلنا کل شئی حی من الما
اگر مقصود این آب است و آتش
حیات ما نبود از آب تنها
نمود ایجاد ما از چاره عنصر
ز اصل و امتزاج هفت آبا
صفی آمد بمیدان معارف
تو هم بگشای گوش از بهر اصغا
کنم تفسیر آب آفرینش
که چون جاری شد اندر جوی اشیا
بود آن آب اصل فاطمیت
که از وی آدم و عالم شد احیا
نبود ار او مقید را بمطلق
نبد ربطی اگر دانی معما
نه احمد با علی گشتی پسر عم
نه ممکن میشد از واجب هویدا
نبوت مر مقید راست مأخذ
ولایت مر مجرد راست مبدا
وجود مطلقی را با مقید
یکی بایست ربطی در تقاضا
علی گنجینه اسرار مطلق
محمد مظهر اسماء حسنی
علی مطلق زهر اسم و زهر رسم
ز احمد گشت اسم و رسم برپا
میانشان واسطه نفس بتولی
که بر تقیید و اطلاقست دارا
علی از حرف و تعریفست بیرون
ز احمد حرف و تعرفیست انشا
بکابین بتول آن هشت نهری
که آمد چار پنهان چار پیدا
چهار انهار جاری در بهشت است
چهار دیگر اندر دار دنیا
چنین گفتند بهر فهم خلقان
وگرنه بود مطلب غیر از اینها
ز من بشنو کنون تفسیر هر یک
گرت باشد دل و جانی مزکی
غنیمت دان و دریاب آنچه گویم
که شد خاص صفی و عرفان مولا
خوری بعد از صفی افسوس و اندوه
که دیگر نشنوی از کس تو معنی
کنون بشنو که پیر عشقم از غیب
سخنها میکند بر نطق القا
چو شد مواج بحر لایزالی
که گردد کنز مخفی آشکارا
تجلی کرد بر ذات خود از خود
نمایان گشت در مرآت اسما
بچشم عشق در آئینه ذات
نمود آن حسن ذاتی را تماشا
محسن خود تبارک گفت و احسنت
ستودش بسکه نیکو و دید و زیبا
به آن نطقی در خود بود خاموش
تکلم کرد و با خود گشت گویا
که ای در حسن و نیکویی و خوبی
حبیب من چه پنهان و چه پیدا
سرا خالیست از بیگانه با یار
تکلم کن که گویائی و دانا
میانت بستم ای انسان کامل
بیانت دادم ای سلطان بطحا
منم طلسم و گنجم احمد
تو خود اسمی و خود عین مسمی
من آن ذاتم که بیرون ز هر شرط
نه مطلق نه مقید نه معلا
توئی آن مظهر بی اسم مطلق
که مشروطی بشرط لا الا
ببستم عقد مهر خویش با تو
که هر شیئت شود زان عقد شیدا
کنم خلقی و زان عهد مبارک
نهم در هر سر از عشق تو سودا
بکابین محبت هر چه مار است
در این مخزن کنم بذلی تو یکجا
کنم درها رحمت را همه باز
ترا در دوره انا فتحا
نمائیم رایتت را ظل ممدود
که باشد ماسوی را جمله سکنا
بشوئیم هر چه خواهی رخت عصیان
به آب رحمتت بهر تسلی
خود آیم با لباس مرتضائی
به همراه تو از خلوت بصحرا
شوم یار تو در کل نوائب
کنم صافت ره از خاشاک اعدا
تمام آفرینش را تصدق
کنم در حسنت اندر عقد زهرا
از آن الطافت بیچون و چگونه
عرق ننشسته از شرمش بسیما
بنطق آمد ز تعلیم خدائی
که ای ذاتت زهر وصفی مبرا
نه کس زاد از تو نه زادی تو از کس
برای از زوج و ترکیبی و آرا
مبرائی ز عنوان و عوارض
معرائی زتولید وتقاضا
ز وصل و نسل موضوئی و مطلق
ز جفت مثل بیرونی و بالا
به هست خویش دیمومی و دائم
بذات خویش قیومی و برپا
نه با قدس تو زیبد زن نه فرزند
نه در بود توأم شاید نه اما
زهر عیبی و هر نقصی مقدس
زهر حمدی وهر نعتی معرا
منم در ظل ذاتت عبد مملوک
کلمال رب نداند عبداصلا
مرا اندیشه لا و نعم نیست
بعبد آن کن که میزیبد ز مولی
زهی حسن و زهی عقل و زهی شرم
چین کردش بذات خود شناسا
سخن ز اصل حیات ما سوی بود
که با زهرا چه نسبت دارد اینجا
به آب احیای نفس ما خلق کرد
کنون بر ضبط معنی شو مهیا
خود انهار وجودی این چهارند
که موجودات را هستند مبنی
یکی تعبیر از ذات وجود است
که از شرست و بیشرطی مبرا
هوبت خواند او رامرد عارف
مر این در اصطلاح ماست مجری
وجود ثانوی در حد شرط است
که از احمد شود تعبیر و ز اسما
بتعبیر دگر باشد نبوت
بتعبیر دگر عقل دلا را
بود این رتبه رایکروی بر ذات
که خوانندش ولایت اهل ایما
روا باشد مرا ور اشرط اطلاق
بود ثابت بوصفش معنی لا
احد خوانند گاهش اهل تحقیق
بیک تعبیر دیگر نقطه با
بود اینجا مقام لی مع الله
علی را اندر این وادیست مأوا
ز من باز از مقام واحدیت
یکی بشنو گرت ذوقیست احلی
وجود اینجا بود بر شرط تقیید
که تعبیر از رسالت شد در اخفا
از اینجا ز آیت خیرالنسائی
معین گشت ماهیات اشیا
ز عرش و فرش و افلاک و عناصر
ز اعراض و جواهر جای برجا
مراد از چار جو این چار رتبه است
که شد مهر بتول پاک عذرا
ز فیض او بهم گشتند مربوط
وجودی چندی چون عقد ثریا
میان حسن و عشق او بود لال
که عالم گشت از او پرشور و سودا
یکی تاویل دیگر بشنو از من
که گویم با تو بی فکر و مدارا
ز جوی زنجبیل و نهر کوثر
ز کافور ز تسنیم مصفا
که بد کابین آن نور مطهر
که شد مهر بتول آن در بیضا
بود تسنیم آیات نبوت
که امکان را نمود اوست مبنی
ز کوثر قصد ما باشد ولایت
که اشیاء را بود سر سویدا
مراد از زنجبیل آن جذب عشقست
کزان هر جز و بر کل است پویا
اگر گرمی نبود از عشق برتن
بهم کی مختلط میگشت اعضا
ز کافورم غرض سکن مزاج است
که تسکین زان برودت یافت اجزا
نبود ار این برودت گرمی عشق
جهان را سوخت یکدم بیمحابا
ازین گرمی و سردی یافت تعدیل
مزاج ممکنات از دون و والا
ظهور آن چهار اندر طبیعت
بود این باد و خاک و آتش و ما
نشان از چار عنصر چیست در تن
دم و بلغم دگر سودا و صفرا
غرض شد ز آب اکرام بتولی
تمام انفس و آفاق احیا
ز جذب جلوه خیرالنسا بود
قبول صورت ار کردی هیولا
کشیدم پرده گر اسرار دانی
ز سر فاطمه، ام ابیها
نبود ار جذبه او آمدی کی
دل آدم بجوش از مهر حوا
بر این لب تشنگان بحر عصیان
همه ابر عطای اوست سقا
الا ای مصطفی را یار و همدم
الا ای مرتضا را کفو یکتا
بفرق حیدری تاج ولایت
بدوش مصطفی تشریف عظمی
بجودی ما سوی را اصل و مایه
بفضلی بوالبشر را ام و آبا
معین انبیائی در توسل
دلیل اولیائی در تولا
بامداد تو شد هر مشکلی حل
ز اکرام تو هر دردی مداوا
بود نامت کلید قفل حاجات
بود صدقت شفیع حشر کبری
نمایشهای ذاتی را تو مرآت
تجلیهای باری ار تو مجلی
ز لغزش ذیل پاکت حصن مریم
زاعداد ذکر نامت حرز عیسی
کند در کعبه تسبیح تو مسلم
برد در دیر تعظیم تو ترسا
دلت گنجینه عشق الهی
رخت مرآت حسن حقتعالی
حقایق را حواست لوح محفوظ
معانی ار بیانت کلک اعلی
دعای مستجابت حکم سرمد
ولای مستطابت خیر عقبی
دری از باغ توحید تو جنت
بری از نخل احسان تو طوبی
برایت اتصال امر ثانی
بعزمت اتکال عقل اولی
ولایت کرد آدم را مکرم
نوایت ساخت عالم را مکفی
ز هر چیزی بود مدح تو اقدم
ز هر فضلی بود مهر تو اولی
قضای حق بمهر تست جاری
بحکم حق رضای تست امضا
شد از ضوئت مخلع چرخ اطلس
شد از نقشست مرصع تل غبرا
شدند ارواح از بود تو موجود
شدند اشباح از وجود تو پیدا
بهر کامی بقدر قابلیت
فتاد آب حیاتت بس گوارا
زهر نقصی تو معصوم و تو عاصم
ز هر نوری تو اجلائی تو ابهی
تجلی کرد بر موسی بن لاوی
حق از نور علی در طور سینا
دگر ره خواست سیر ذات اقدس
شد او یعنی ز دیدار تو جویا
بر او آمد جواب لن ترانی
مکن یعنی فزونی در تمنا
تو موسائی و در حد خود اکرم
نه سلمانی و نه این دورمنا
خود این دوران نه دور کشف ذاتیست
مکن بازا سراغ از قاف عنقا
چه فضل از آنکه حیدر یار احمد
چه قدر از آنکه هارون پشت موسی
شود تا جان سبطی از غم آزاد
شود تا فضل سبطین تو افشا
یکی روی ترا چشم خدابین
یکی فعل ترا دست توانا
بآن دستی مشاکل را تو حلال
بآن چشمی حقایق را تو بینا
بآن چشمت بپوش از عیب ما چشم
که ستاری و غفاری و اتقی
بآن دستت بگیر افتاده را دست
که بیدستیم و بیحالیم و بیپا
اگر بخشی مرا جرمم محقق
اگر پوشی مرا عیبم هویدا
یکی جرم من و ظل تو امروز
یکی دست من و ذیل تو فردا
دو صد بارم رهاندی از مهالک
رهان بازم نگردی خسته از اعطا
اگر دستم بگیری در شدائد
عجب نبود تو بینائی من اعمی
تو مقصودی ز الفاظ و عبارات
نه این نظم مسجع یا مقفا
مکرر شد در این نظم ار قوافی
مکرر بود هم لطف تو با ما
مکرر دادی از خوفم رهائی
مکرر دارم از عفوت تمنا
نباشد حرفی از نعت تو خارج
قوافی گر الف باشد و گر یا
خداوندا بزهر او به سبطین
بسجاد باولاد و به ابنا
همه عیبم به ستاری بپوشان
همه جرمم به غفاری ببخشا
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱۰ - سراغت دارم دارم ای ماه یگانه
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱۴ - کرمهای ترا هرگز فراموش
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۱ - بسم الله الرحمن الرحیم
به نام آن که بنیاد جهان کرد
عیان نقش زمین و آسمان کرد
به عارف نور قلب و ذوق جان داد
بیان معرفت بعد از عیان داد
به عقل آموخت ادراک حقایق
زبان را ساخت بر گفتار یافت
صفی تایید از آن جان جهان یافت
سر اندر راه عشقش داد و جان یافت
به خلقان وصف آن ذات و صفت کرد
جهان را پر ز حرف معرفت کرد
و لیکن روزگاری شد که لب را
نجنبانیدم از نعتش ادب را
به یادش بس که بودم محو و خاموش
سخنها بود از یادم فراموش
چنان دل با خیالش توامان بود
که نامحرم میان ما زبان بود
به ناگاه آمد از غیبم خروشی
مگر میگفت در گوشم سروشی
کز آن شاهی که خلاق جهانست
تو را توفیق دیگر هم عنان است
پس از نعمت رسول و جانشینش
علی و اهل بیت طاهرینش
کز آنها بازباب معرفت شد
معین معنی اسم و صفت شد
شد امر او که در شرح مقامات
بیان سازی رموز اصطلاحات
به وصف حسن آن دلدار جانی
ز سر گیری در این پیری جوانی
اگر چه برتر از وصف و بیان است
منزه ذاتش از نام و نشانست
نه لا در ذات او گنجد نه الا
برونست از اشارت هم زایما
ولیکن از پی اعلام و اشعار
که هر جا جلوه چون کرداست دلدار
بیان کردند درویشان آگاه
علامات صحیح از منزل و راه
نمود او جلوهها از حسن وقامت
به صوفی سیرتان بهر علامت
که گر دلداده ای را باز جویند
ز حسن او به پیشش باز گویند
تو گر دلداده و شوریده جانی
به علم و اصطلاح صوفیانی
صفی را جوی و از وی وصف او پرس
شهود عارفان را مو به مو پرس
نیابی ور صفی را در زمانی
طلب کن نظمش از صوفی نشانی
کنی گر زبدهالاسرار را گوش
به عمر خود دمی ننشینی از جوش
به دستت ور که عرفان الحق آید
به دل ابواب توحیدت گشاید
کنون در نظام این بحر حقایق
ز کونینم بود قطع علایق
پی تاریخ داند تا که سالک
ز هجرت شد هزار و سیصد و یک
به این تاریخ هم آمد مطابق
کتاب حق شود بحر الحقایق
هم از عمر صفی پنجاه رفته
در این ره با دل آگاه رفته
به عهد ناصرالدین شاه قاجار
که چون او خسروی نامد جهاندار
برأی روشن و اخلاق نیکو
عجب نبود که برد از خسروان گو
در ایران تا که این شه تاج ور شد
بنای ملک بر علم و هنر شد
به شهر ری که شه راپای تخت است
صفی را مسکن از اقبال و بخت است
ز یزد و اصفهان و هند و شیراز
چو گشتم لامکانی خانه پرداز
گشودم رخت عشق لاابالی
به شهری چون بهشت عدن عالی
در اینجا تا به اقبال شهنشاه
شود گسترده خوان نعمتالله
مگر کز فقر وتوحید مسلم
نباشد ناقص این ملک منظم
به درویشان دعای شاه حتم است
که بروی وصف شاهی جمله ختماست
جهان تا هست او را بنده باشد
به عمر و عیش خوش پاینده باشد
خدایا چون به سوی تست سیرم
بود تا عاقبت باشد بخیرم
گرم توفیق بخشی در مقالات
بنظم آرم رموز اصطلاحات
بترتیب تهجی راز گویم
اشارتها ز هر جا باز گویم
زتوحید و مقامات و مراتب
ز افعال و صفات و ذات واجب
ز امکان و وجوب و قید و اطلاق
ز عبد و رب هم اعمال واخلاق
عیان نقش زمین و آسمان کرد
به عارف نور قلب و ذوق جان داد
بیان معرفت بعد از عیان داد
به عقل آموخت ادراک حقایق
زبان را ساخت بر گفتار یافت
صفی تایید از آن جان جهان یافت
سر اندر راه عشقش داد و جان یافت
به خلقان وصف آن ذات و صفت کرد
جهان را پر ز حرف معرفت کرد
و لیکن روزگاری شد که لب را
نجنبانیدم از نعتش ادب را
به یادش بس که بودم محو و خاموش
سخنها بود از یادم فراموش
چنان دل با خیالش توامان بود
که نامحرم میان ما زبان بود
به ناگاه آمد از غیبم خروشی
مگر میگفت در گوشم سروشی
کز آن شاهی که خلاق جهانست
تو را توفیق دیگر هم عنان است
پس از نعمت رسول و جانشینش
علی و اهل بیت طاهرینش
کز آنها بازباب معرفت شد
معین معنی اسم و صفت شد
شد امر او که در شرح مقامات
بیان سازی رموز اصطلاحات
به وصف حسن آن دلدار جانی
ز سر گیری در این پیری جوانی
اگر چه برتر از وصف و بیان است
منزه ذاتش از نام و نشانست
نه لا در ذات او گنجد نه الا
برونست از اشارت هم زایما
ولیکن از پی اعلام و اشعار
که هر جا جلوه چون کرداست دلدار
بیان کردند درویشان آگاه
علامات صحیح از منزل و راه
نمود او جلوهها از حسن وقامت
به صوفی سیرتان بهر علامت
که گر دلداده ای را باز جویند
ز حسن او به پیشش باز گویند
تو گر دلداده و شوریده جانی
به علم و اصطلاح صوفیانی
صفی را جوی و از وی وصف او پرس
شهود عارفان را مو به مو پرس
نیابی ور صفی را در زمانی
طلب کن نظمش از صوفی نشانی
کنی گر زبدهالاسرار را گوش
به عمر خود دمی ننشینی از جوش
به دستت ور که عرفان الحق آید
به دل ابواب توحیدت گشاید
کنون در نظام این بحر حقایق
ز کونینم بود قطع علایق
پی تاریخ داند تا که سالک
ز هجرت شد هزار و سیصد و یک
به این تاریخ هم آمد مطابق
کتاب حق شود بحر الحقایق
هم از عمر صفی پنجاه رفته
در این ره با دل آگاه رفته
به عهد ناصرالدین شاه قاجار
که چون او خسروی نامد جهاندار
برأی روشن و اخلاق نیکو
عجب نبود که برد از خسروان گو
در ایران تا که این شه تاج ور شد
بنای ملک بر علم و هنر شد
به شهر ری که شه راپای تخت است
صفی را مسکن از اقبال و بخت است
ز یزد و اصفهان و هند و شیراز
چو گشتم لامکانی خانه پرداز
گشودم رخت عشق لاابالی
به شهری چون بهشت عدن عالی
در اینجا تا به اقبال شهنشاه
شود گسترده خوان نعمتالله
مگر کز فقر وتوحید مسلم
نباشد ناقص این ملک منظم
به درویشان دعای شاه حتم است
که بروی وصف شاهی جمله ختماست
جهان تا هست او را بنده باشد
به عمر و عیش خوش پاینده باشد
خدایا چون به سوی تست سیرم
بود تا عاقبت باشد بخیرم
گرم توفیق بخشی در مقالات
بنظم آرم رموز اصطلاحات
بترتیب تهجی راز گویم
اشارتها ز هر جا باز گویم
زتوحید و مقامات و مراتب
ز افعال و صفات و ذات واجب
ز امکان و وجوب و قید و اطلاق
ز عبد و رب هم اعمال واخلاق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۲ - باب الالف
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳ - بیان الاتحاد
ز لفظ اتحاد ار نکته دانیست
شهود حق واحد خوش بیانیست
همان واحد که بر کل است معبود
ز کل یکتا و کل بر اوست موجود
به او گر متحد باشند اشیاء
عجب نبود که معبود است و یکتا
ولی از حیث موجودیت این بد
به او موجود و معدومند از خود
نه از حیثی که کس راخاصه بودیست
به خاصه متحد با او وجودیست
محالست اینکه میباشد دوئیت
دوئی دور از بساط معنویت
مراد از اتحاد اینست کاشیاء
به او بینی که موجودند و بر پا
نه آن باشد که هر موجود خاصی
به او شد متحد از اختصاصی
چو نبود واحد مطلق بهرشی
ورای او و نبود خارج از روی
شهود حق واحد خوش بیانیست
همان واحد که بر کل است معبود
ز کل یکتا و کل بر اوست موجود
به او گر متحد باشند اشیاء
عجب نبود که معبود است و یکتا
ولی از حیث موجودیت این بد
به او موجود و معدومند از خود
نه از حیثی که کس راخاصه بودیست
به خاصه متحد با او وجودیست
محالست اینکه میباشد دوئیت
دوئی دور از بساط معنویت
مراد از اتحاد اینست کاشیاء
به او بینی که موجودند و بر پا
نه آن باشد که هر موجود خاصی
به او شد متحد از اختصاصی
چو نبود واحد مطلق بهرشی
ورای او و نبود خارج از روی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴ - الاتصال
کنون بشنو که در ضمن مقالت
کنم واقف ز سر اتصالت
عیان عید باشد ذات خود را
به هستی متصل ذات الاحد را
ابا قطع نظر اندر کم و بیش
ز تقیید وجود عینی خویش
ز حق در نفی آثارت مجالی
شد ار پیدا به عین اتصالی
همانا بر کلامم بر نخوردی
به این تحقیق نیکو پی نبردی
دم رحمن چون بینی در شهودت
مددها کاید از شاه وجودت
به حدی تا که بینی هستی تو
به او باقیست بی همدستی تو
در اینجا خواست گرد افتراقت
تو رفتی آمد آن مه در وثاقت
نبود او جز تو مانع این دوئی بود
جدائیها زمائی و تویی بود
جدائی را چو هشتی عین اوئی
نگنجد بین واحد تار موئی
کنم واقف ز سر اتصالت
عیان عید باشد ذات خود را
به هستی متصل ذات الاحد را
ابا قطع نظر اندر کم و بیش
ز تقیید وجود عینی خویش
ز حق در نفی آثارت مجالی
شد ار پیدا به عین اتصالی
همانا بر کلامم بر نخوردی
به این تحقیق نیکو پی نبردی
دم رحمن چون بینی در شهودت
مددها کاید از شاه وجودت
به حدی تا که بینی هستی تو
به او باقیست بی همدستی تو
در اینجا خواست گرد افتراقت
تو رفتی آمد آن مه در وثاقت
نبود او جز تو مانع این دوئی بود
جدائیها زمائی و تویی بود
جدائی را چو هشتی عین اوئی
نگنجد بین واحد تار موئی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۵ - الاحد