تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۰ - ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمود
ماهی که ز رخ یک سرِ مویم ننمود
راهم زد و راهِ سرِ کویم ننمود
صد معنی بکر در صفات رویش،
چون روی نماید، ز چه رویم ننمود
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۱ - آن ماه که سجده بُرد انجم او را
آن ماه که سجده بُرد انجم او را
تا کرد دل از دیدهٔ خود گم او را
از بس که گریست دیده در فرقت او
ازدیده بشد صورت مردم او را
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۲ - بی لعلِ لبش شکرستان میچکنم
بی لعلِ لبش شکرستان میچکنم
بی ماهِ رخش زحمتِ جان میچکنم
گویند: «جهان بر رخِ او باید دید»
گر پیش آید رخش جهان میچکنم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۳ - بگشاده رخ و بسته قبا میآید
بگشاده رخ و بسته قبا میآید
سرمست به بازار چرا میآید
میآید و در پوست چو گل میخندد
آری چه توان کرد مرا میآید
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۴ - آن روز که روی دلستان نتوان دید
آن روز که روی دلستان نتوان دید
از بینایی نام ونشان نتوان دید
او مردم چشم ماست چون میبرود
شک نیست که بعد ازین جهان نتوان دید
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۵ - شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتن
شرطِ رَهِ عشق چیست، درخون گشتن
همچون شمعی به فرق بیرون گشتن
از مشعلهٔ روی تو دلگرم شدن
وز سلسلهٔ زلفِ تو مجنون گشتن
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۶ - ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز
ای باد به سوی زلفِ آن یار بتاز
کوتاه مکن دست از آن زلف دراز
آهم به سرِ زلفِ درازش برسان
بوی جگر سوخته در مشک انداز
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۷ - دوش آمد و بنشست به صد زیبایی
دوش آمد و بنشست به صد زیبایی
برخاست ز زلفش این دلِ سودایی
میپیمودم زلفش و عقلم میگفت
سودای سیاه است چه میپیمایی
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۸ - از بادهٔ عشق تو خماری دارم
از بادهٔ عشق تو خماری دارم
وز هرچه نه عشقِ تو کناری دارم
می در مکش از من سرِ زلفِ تو که من
با هر شکنِ زلفِ تو کاری دارم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۳۹ - دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدار
دل، خستهٔ چشم ناوک انداز مدار
جان بستهٔ آن زلفِ فسونساز مدار
شوریدهٔ زنجیر سرِ‌زلفِ توام
زنجیر ز شوریدهٔ خود باز مدار
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۰ - اول که به پیشِ خویشتن راهم داد
اول که به پیشِ خویشتن راهم داد
صد وعدهٔ وصل گاه و بیگاهم داد
و آخر ز حیل پردهٔ کژ ساخت ز زلف
یعنی که ترا پردهٔ کژ خواهم داد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۱ - زلف تو برفت از نظرم چه توان کرد
زلف تو برفت از نظرم چه توان کرد
برد این دل زیر و زبرم چه توان کرد
گر من کمری ز زلف تو بربندم
زنّار بود آن کمرم چه توان کرد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۲ - دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردم
دل دادم و ترکِ کفر ودینش کردم
گمراهی و مفلسی یقینش کردم
چون نامِ تو نقشِ دلِ من بود مدام
در حلقهٔ زلفِ تو نگینش کردم
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۳ - زلف تو که بود آرزوئی همه را
زلف تو که بود آرزوئی همه را
جز دیدن او نبود روئی همه را
موئی ز سرِ یک شکنش برکندم
کآویخته بود دل به موئی همه را
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۴ - دل در خم آن زلف چو زنجیر بماند
دل در خم آن زلف چو زنجیر بماند
سر بر خط تو دو پای در قیر بماند
مشکِ سرِ زلفِ تو دلِ ما بربود
ما را، جگرِ سوخته، توفیر بماند
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۵ - جانا! ز همه جهان نشستم برتر
جانا! ز همه جهان نشستم برتر
سربازان را چو دیده هستم در خور
در باز کن و ببین که هستم بر در
وز دستِ سرِ زلفِ تو دستم بر سر
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۶ - تا در سر زلفت خم و چین افکندی
تا در سر زلفت خم و چین افکندی
بر ماه نقاب عنبرین افکندی
با تو سخنی ز زلف تو میگفتم
در خشم شدی و بر زمین افکندی
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۷ - زلف تو که چون مشک به هر سوی افتاد
زلف تو که چون مشک به هر سوی افتاد
بی مهر از آن است که هندوی افتاد
زان گشت چنین شکسته کز غارت جان
از بس که شتاب کرد بر روی افتاد
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۸ - دل گفت: «رهِ زلف تو چون کوتاهی است»
دل گفت: «رهِ زلف تو چون کوتاهی است»
چون دید که نیست هر زمانش آهی است
در زلفِ تو میرفت و به زاری میگفت:
«یا رب چه دراز و بس پریشان راهی است!»
عطار نیشابوری : باب سی و پنجم: در صفت روی و زلف معشوق
شماره ۴۹ - شب نیست که جان بی تو به لب می‌نرسد
شب نیست که جان بی تو به لب می‌نرسد
روزی نه که در غصّه به شب می‌نرسد
زلفِ تو چنین دراز و من در عجبم
تا دست بدو از چه سبب می‌نرسد