تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۶ - اللبس
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۷ - اللسن
لسن واقع بوی گردد کماهی
باذن واعی افصاح الهی
شود واقع بحق افصاح و گفتار
بر آن گوشی که میباشد نگهدار
گهی باشد که اشعار است و الهام
بدون واسطه کاید به پیغام
شود خود عبد عارف بر فصاحت
که از حق است این لطف و ملاحت
دگر شد واسطه آن را بتحقیق
نبی خود یا ولی یا مرد صدیق
لسن این هر دو را گویند اصحاب
ولی در هر دو رمزی هست دریاب
بود چون مختلف فهم خلایق
مناسب نیست توضیح دقایق
گروهی کاهل این اسرار بودند
بفهم خلق برخوردار بودند
حجاب از روی معنی باز کردند
بیان راز با صد راز کردند
بما گفتند در صد پرده یک راز
صفی یک پرده هم افزون کند باز
لسن تعریف ذات از هر صفاتست
که ظاهر از نمود ممکناتست
یکی را چشم بازو اذن خیر است
یکی در وصف او محتاج غیر است
باذن واعی افصاح الهی
شود واقع بحق افصاح و گفتار
بر آن گوشی که میباشد نگهدار
گهی باشد که اشعار است و الهام
بدون واسطه کاید به پیغام
شود خود عبد عارف بر فصاحت
که از حق است این لطف و ملاحت
دگر شد واسطه آن را بتحقیق
نبی خود یا ولی یا مرد صدیق
لسن این هر دو را گویند اصحاب
ولی در هر دو رمزی هست دریاب
بود چون مختلف فهم خلایق
مناسب نیست توضیح دقایق
گروهی کاهل این اسرار بودند
بفهم خلق برخوردار بودند
حجاب از روی معنی باز کردند
بیان راز با صد راز کردند
بما گفتند در صد پرده یک راز
صفی یک پرده هم افزون کند باز
لسن تعریف ذات از هر صفاتست
که ظاهر از نمود ممکناتست
یکی را چشم بازو اذن خیر است
یکی در وصف او محتاج غیر است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۸ - لسان الحق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۹ - اللطیفه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۰ - اللطیفه الانسانیه
لطیف کو بانسانست معروف
بنفس ناطقه گردید موصوف
بقلب است او مسمی در تعقل
حقیقت باشد از روح او تنزل
دو وجه او را بنفس رو و روح باشد
دهم تفصیل تا مشروح باشد
از آنوجهی که بر روح است منسوب
بصدرش اهل دل دارند محسوب
و زان وجهی که بر نفس است اقرب
فؤادش گر تو خوانی باشد انسب
بدین دستور میباشد لطائف
بدینسان بر مراتب باش واقف
بنفس ناطقه گردید موصوف
بقلب است او مسمی در تعقل
حقیقت باشد از روح او تنزل
دو وجه او را بنفس رو و روح باشد
دهم تفصیل تا مشروح باشد
از آنوجهی که بر روح است منسوب
بصدرش اهل دل دارند محسوب
و زان وجهی که بر نفس است اقرب
فؤادش گر تو خوانی باشد انسب
بدین دستور میباشد لطائف
بدینسان بر مراتب باش واقف
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۱ - اللوح
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۲ - اللوایح
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۳ - اللوامع
لوامع باشد آن انوار ساطع
که مر اهل بدایت راست لامع
بحس مشترک عکس خیال است
و زآنجا منعکس بر حس و حال است
مشاهد را شود پیدا بظاهر
چه نور مهر و مه مشهور و باهر
گهی باشد که آید سرخ در دید
خود آن از قهر برنفس است و تهدید
و گر از لطف و احسانست و رحمت
مکاشف را بود مایل بخضرت
غلبه نور لطف و قهر غالب
بسبز و سرخ لامع بر مناسب
ز بهر مبتدی اغلب لوامع
بود نوری که بر دل گشت طالع
گه احمرگاه اخضر باشد آنهم
بحکم قهر و لطف الله اعلم
که مر اهل بدایت راست لامع
بحس مشترک عکس خیال است
و زآنجا منعکس بر حس و حال است
مشاهد را شود پیدا بظاهر
چه نور مهر و مه مشهور و باهر
گهی باشد که آید سرخ در دید
خود آن از قهر برنفس است و تهدید
و گر از لطف و احسانست و رحمت
مکاشف را بود مایل بخضرت
غلبه نور لطف و قهر غالب
بسبز و سرخ لامع بر مناسب
ز بهر مبتدی اغلب لوامع
بود نوری که بر دل گشت طالع
گه احمرگاه اخضر باشد آنهم
بحکم قهر و لطف الله اعلم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۴ - لیله القدر
کنم از لیلهالقدرت بیانی
که دور از وقت و قدر خود نمانی
بود از بهر سالک لیلهالقدر
تجلی خاصش از حق شد چه درصدر
شناسد سالک از وی قدر خود را
بخود بیند هلال و بدر خود را
بیابد رتبت خود را که منسوب
بنسبت تا چه حد باشد بمحبوب
خود آنوقت ابتدای وصل سالک
بسوی عین جمع است و مبارک
شناسد قدر خود را سالک اینجا
بنفس منظلم شد مالک اینجا
به است این دم ز صد سال و هزارت
که یابی قدر عمر از صول یارت
در این شب شد هلال رهروان بدر
از آن تعبیر شد بر لیلهالقدر
که دور از وقت و قدر خود نمانی
بود از بهر سالک لیلهالقدر
تجلی خاصش از حق شد چه درصدر
شناسد سالک از وی قدر خود را
بخود بیند هلال و بدر خود را
بیابد رتبت خود را که منسوب
بنسبت تا چه حد باشد بمحبوب
خود آنوقت ابتدای وصل سالک
بسوی عین جمع است و مبارک
شناسد قدر خود را سالک اینجا
بنفس منظلم شد مالک اینجا
به است این دم ز صد سال و هزارت
که یابی قدر عمر از صول یارت
در این شب شد هلال رهروان بدر
از آن تعبیر شد بر لیلهالقدر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۵ - بابالمیم الماسک و المموسک به والمموسک لاجله
زممسوک به و ماسک شنو باز
ز ممسوک لاجله باز جو راز
خود آنجمله عماد معنویه است
که انسانرا حقیقت در رویه است
لاجله باشد آن تفسیر لولاک
که شد از بهر او ایجاد افلاک
فلک را رهروان گفتند در طور
بر انفاس بنی آدم زند دور
کسی کو اهل اینحال و مقام است
خود او را علم اینمعنی تمام است
بداند اینکه موجدات لایق
صورها شد ز اعمال خلایق
عملها هم ز خلقان مختلف بد
ارادتها از آنرو مختلف شد
مراتب مختلف آمد بصورت
ز سر اختلافات ارادت
ارادت مختلف کآمد باقسام
حقیقت یک ارادت راست احکام
که آن اصل است و هم دارد تعلق
ابر ایجاد انسان بالتحقق
چو او مقصود بالعین است و علت
جز او مقصود ثانی بد ز خلقت
تو گو پس ظاهر کل ارادت
همه احکام یک اصل است و یک ذات
ز اصل و ذات قصدم یک اراده است
که او اصل ارادات زیاده است
ز انسانیت ارادانی مراتب
بود بر قدر موجودات واجب
تفاوت از ره شأن و کمال است
که ثابت در مراتب لامحال است
تفاوتها که بود اندر ارادت
تفاوت را در اشیاء گشت علت
ز سرم آدم و معنای عالم
اشارت موبمو کردیم فافهم
ز ممسوک لاجله باز جو راز
خود آنجمله عماد معنویه است
که انسانرا حقیقت در رویه است
لاجله باشد آن تفسیر لولاک
که شد از بهر او ایجاد افلاک
فلک را رهروان گفتند در طور
بر انفاس بنی آدم زند دور
کسی کو اهل اینحال و مقام است
خود او را علم اینمعنی تمام است
بداند اینکه موجدات لایق
صورها شد ز اعمال خلایق
عملها هم ز خلقان مختلف بد
ارادتها از آنرو مختلف شد
مراتب مختلف آمد بصورت
ز سر اختلافات ارادت
ارادت مختلف کآمد باقسام
حقیقت یک ارادت راست احکام
که آن اصل است و هم دارد تعلق
ابر ایجاد انسان بالتحقق
چو او مقصود بالعین است و علت
جز او مقصود ثانی بد ز خلقت
تو گو پس ظاهر کل ارادت
همه احکام یک اصل است و یک ذات
ز اصل و ذات قصدم یک اراده است
که او اصل ارادات زیاده است
ز انسانیت ارادانی مراتب
بود بر قدر موجودات واجب
تفاوت از ره شأن و کمال است
که ثابت در مراتب لامحال است
تفاوتها که بود اندر ارادت
تفاوت را در اشیاء گشت علت
ز سرم آدم و معنای عالم
اشارت موبمو کردیم فافهم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۶ - ماءالقدس
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۷ - المبدئیت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۸ - مبادی النهایات
دگر باشد مبادی النهایات
فروض کل اعمال و عبادات
فرائض اصل آن چار امهات است
زکوه و حج پس از صوم و صلوه است
صلوه است اول و شد در نهایت
کمال قرب و وصلت بر حقیقت
زکاتت را نهایت نزد آگاه
بود ز اخلاص بذل ما سوی الله
نهایت صوم را میباشد امساک
ز رسم خلقی از افلاک تا خاک
نمود امساک از کونین و افطار
کند در شام وصل از روی دلدار
باین تحقیق آن ذاتآلعلی گفت
«انا اجزی ب والصوم لی» گفت
نهایت چیست حج را در قبولت
بسوی معرفت آخر وصولت
تحقق بربقا بعد از فنا شد
فقیر از مسکنت صاحب غنا شد
ز اول تا بآخر خود مناسک
بود تفسیر منزلهای سالک
فروض کل اعمال و عبادات
فرائض اصل آن چار امهات است
زکوه و حج پس از صوم و صلوه است
صلوه است اول و شد در نهایت
کمال قرب و وصلت بر حقیقت
زکاتت را نهایت نزد آگاه
بود ز اخلاص بذل ما سوی الله
نهایت صوم را میباشد امساک
ز رسم خلقی از افلاک تا خاک
نمود امساک از کونین و افطار
کند در شام وصل از روی دلدار
باین تحقیق آن ذاتآلعلی گفت
«انا اجزی ب والصوم لی» گفت
نهایت چیست حج را در قبولت
بسوی معرفت آخر وصولت
تحقق بربقا بعد از فنا شد
فقیر از مسکنت صاحب غنا شد
ز اول تا بآخر خود مناسک
بود تفسیر منزلهای سالک
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۷۹ - مبنی التصوف
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۰ - المتحقق المطلق
متحقق بحث است آن مشاهد
که بیند در تعیین وجه واحد
متعین بهر شیئ بی ز تقیید
باو یعنی مقید نیست در دید
شود مشهود حق در هر مقید
باسم و وصف و حیثی بر موحد
باسمی یا صفت یا اعتباری
پس او را نیست در وی انحصاری
بشییء منحصر چون ز اعتلانیست
تقید را در او ره مطلقا نیست
بشییء منحصر گر بینشان بود
مقید هم بر آن شییء میتوان بود
متعین بهر موجود او شد
ولی بیانحصار و بی تقید
ندانی معنی اطلاقش ار چیست
بهستی بین که شییء منحصر نیست
پس او خود مطلقی باشد مقید
که با قید است مطلق بر مشاهد
منزه باشد از تقیید و اطلاق
ز لا اطلاق هم در ذات خود طاق
نه تقیید ونه لا قیید او راست
ز اطلاق و ز لا اطلاق یکتاست
هر آن شییء که بینی غیر وی نیست
خود او هر شیئی و خود در هیچ شیی نیست
برون از شرط و وصف و اشتراکست
ز شرط و لابشرطی هر و پاکست
همه موجند اشیاءء اندر آن یم
بلا اشیاءعیان ز اشیاءست فافهم
که بیند در تعیین وجه واحد
متعین بهر شیئ بی ز تقیید
باو یعنی مقید نیست در دید
شود مشهود حق در هر مقید
باسم و وصف و حیثی بر موحد
باسمی یا صفت یا اعتباری
پس او را نیست در وی انحصاری
بشییء منحصر چون ز اعتلانیست
تقید را در او ره مطلقا نیست
بشییء منحصر گر بینشان بود
مقید هم بر آن شییء میتوان بود
متعین بهر موجود او شد
ولی بیانحصار و بی تقید
ندانی معنی اطلاقش ار چیست
بهستی بین که شییء منحصر نیست
پس او خود مطلقی باشد مقید
که با قید است مطلق بر مشاهد
منزه باشد از تقیید و اطلاق
ز لا اطلاق هم در ذات خود طاق
نه تقیید ونه لا قیید او راست
ز اطلاق و ز لا اطلاق یکتاست
هر آن شییء که بینی غیر وی نیست
خود او هر شیئی و خود در هیچ شیی نیست
برون از شرط و وصف و اشتراکست
ز شرط و لابشرطی هر و پاکست
همه موجند اشیاءء اندر آن یم
بلا اشیاءعیان ز اشیاءست فافهم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۱ - المتحقق بالحق و الخلق
متحقق بحق و خلق آنست
که بر عین وی اینمعنی عیانست
به بیند در وجود از عین توحید
که مطلق راست وجهی سوی تقیید
دگر کل مقید را در اشراق
بود وجهی معین سوی اطلاق
ببیند بلکه او در حال رؤیت
بود کل وجودم آن یک حقیقت
در وجه است آن حقیقت را محقق
مقید یک دگر زان گشت مطلق
بهر قید است از وجهی مقید
ز هر اطلاق مطلق در شواهد
چنین صاحب شهودی پاک دلقست
متحقق بحث و هم بخلق است
که بر عین وی اینمعنی عیانست
به بیند در وجود از عین توحید
که مطلق راست وجهی سوی تقیید
دگر کل مقید را در اشراق
بود وجهی معین سوی اطلاق
ببیند بلکه او در حال رؤیت
بود کل وجودم آن یک حقیقت
در وجه است آن حقیقت را محقق
مقید یک دگر زان گشت مطلق
بهر قید است از وجهی مقید
ز هر اطلاق مطلق در شواهد
چنین صاحب شهودی پاک دلقست
متحقق بحث و هم بخلق است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۲ - المجذوب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۳ - المجالی الکلیه و المطالع و المنصات
نباشد گر در ادراکت موانع
شنو شرح مجالی و مطالع
مظاهر کان مفاتیح الغیبوند
مجالی نزد ارباب قلوبند
گشاید آن مفاتیحت بمطلق
هر آن بابی بود مسدود و مغلق
که آن پنج است گردانی مواطن
میان ظاهر هستی و باطن
بود ذاتالاحد مجلای اولی
که عینالجمع و اوادنی است اینجا
شد آن مجلا حقایق را حقیقت
دگر غایات را بالجمله غایت
شد آن مجلای ثانی جمع اسما
به اولی برزخیت هم مسمی
بود اینجا مقام قاب قوسین
که مجمع خوانیش ما بین بحرین
بجز جبروت مجلای سیم نیست
که اینجا منکشف ارواح قدسی است
بود ملکوت خود مجلای رابع
بلفظی هم منصات و مطالع
مدبر بر سما از رب دینند
بامرالله اعلی قائمینند
بود مجلای خامس عالم ملک
بکشف صوری اینجا بین یم و فلک
عجایبها ز اقلیم مثالث
بچشم آید نه از وهم و خیالت
مدبرهای کونی را هویدا
کنی در عالم سفلی تماشا
شنو شرح مجالی و مطالع
مظاهر کان مفاتیح الغیبوند
مجالی نزد ارباب قلوبند
گشاید آن مفاتیحت بمطلق
هر آن بابی بود مسدود و مغلق
که آن پنج است گردانی مواطن
میان ظاهر هستی و باطن
بود ذاتالاحد مجلای اولی
که عینالجمع و اوادنی است اینجا
شد آن مجلا حقایق را حقیقت
دگر غایات را بالجمله غایت
شد آن مجلای ثانی جمع اسما
به اولی برزخیت هم مسمی
بود اینجا مقام قاب قوسین
که مجمع خوانیش ما بین بحرین
بجز جبروت مجلای سیم نیست
که اینجا منکشف ارواح قدسی است
بود ملکوت خود مجلای رابع
بلفظی هم منصات و مطالع
مدبر بر سما از رب دینند
بامرالله اعلی قائمینند
بود مجلای خامس عالم ملک
بکشف صوری اینجا بین یم و فلک
عجایبها ز اقلیم مثالث
بچشم آید نه از وهم و خیالت
مدبرهای کونی را هویدا
کنی در عالم سفلی تماشا
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۴ - مجلی الاسماء الفعلیه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۸۵ - مجمعالبحرین