تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
هر کوزه که بیخود بدهن باز نهم
گوید بشنو تا خبری باز دهم
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
. . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . . .
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
بر بستر خاک خفتگان می‌بینم
در زیر زمین نهفتگان می‌بینم
چندانکه به صحرای عدم می‌نگرم
ناآمده‌گان و رفتگان می‌بینم
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
هر سبزه و گل که از زمین بیرون رست
از خاک یکی سبز خطی گلگون رست
هر نرگس و لاله کز که و هامون رست
از چشم و بتن وز جگر پرخون رست
عطار نیشابوری : وصلت نامه
و له ایضاً
ای اهل قبور خاک گشتید و غبار
هر ذره ز هر ذره گرفتید کنار
این خود چه سرابست که تا روز شمار
بیخود شده‌اید بی‌خبر از همه کار
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۶۵ - صد شکر که عاقبت سر آمد غم دل
صد شکر که عاقبت سر آمد غم دل
کرد آنکه دلم ریش شد او مرهم دل
شد دوزخ من بهشت اندوه و نشاط
بگرفت سپاه خرمی عالم دل
آمد سحری بدل سرافیل سروش
صوری بدمید سور شد ماتم دل
یکچند اگر دیو هوا داشت رسید
آخر بسلیمان خرد خاتم دل
کوهی شده بود از احد سنگین‌تر
از بس که نشسته بود بر هم غم دل
چون دست من از دادن جان کوته بود
هر غم که زیاد شد گرفتم کم دل
ناگه بوزید بادی از عالم قدس
برداشت ز روی غم در هم دل
سوز دل از آتش جهنم گذرد
جنت نرسد بروضهٔ خرم دل
در گریهٔ دل کجا رسد زاری چشم
دریای دو دیده گم شود در نم دل
هر بار که شد دچار من بود گران
آن یار کجاست کو بود محرم دل
از بس که دلم راز نهان داشت بسوخت
کو اهل دلی که تا شود همدم دل
این درّ سخن که ریزد از خامهٔ فیض
آید همه از یم کف حاتم دل
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۷ - از بوی می عشق برنگ آمده‌ام
از بوی می عشق برنگ آمده‌ام
باز شه عشق را بچنگ آمده‌ام
کی باشد عاشقی دچارم گردد
از صحبت عاقالان بتنگ آمده‌ام
شد خسته بخار زهد اول قدمم
ره را همگی بپای لنگ آمده‌ام
مقصد بنگر ز سختی راه مپرس
در هر قدمی پای بسنگ آمده‌ام
عمرم به شتاب رفت هنگام شباب
پیرانه سر این ره به درنگ آمده‌ام
در صورت اگر بعاقلان می مانم
در معنی لیک شوخ و شنگ آمده‌ام
در سینهٔ دوستان سردوم چونفیض
در دیدهٔ دشمنان خدنگ آمده‌ام
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۵۷۸ - از کش مکش خرد بتنگ آمده‌ام
از کش مکش خرد بتنگ آمده‌ام
وز نام پسندیده بننگ آمده‌ام
از بس که ز خویش ناخوشیها دیدم
با خویش چو بیگانه بجنگ آمده‌ام
تا دیو فکنده‌ دام افتاده بدام
تا نفس گشاده کف بچنگ آمده‌ام
یکذره نماند نور اسلام بدل
گوئی که بتازه از فرنگ آمده‌ام
شد روی دلم سیاه از زنگ گناه
از کشور روم سوی زنگ آمده‌ام
شهوت چو نماند در غضب افزودم
از خوک چرانی به پلنگ آمده‌ام
گر رنگ امید نیست بر چهرهٔفیض
از سیلی بیم سرخ رنگ آمده‌ام
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۶۶۰ - بینم چو جمال یار مدهوش شوم
بینم چو جمال یار مدهوش شوم
یادش چو کنم ز خود فراموش شوم
چون روی نماید همگی چشم شوم
چون در سخن آید همه تن گوش شوم
از دور آید برش سراسیمه دوم
نزدیک من آید همه آغوش شوم
آید بکنارم ز میان بر خیزم
گیرد ببرم چو تنگ از هوش شوم
لب بر لب من نهد شوم مست و خراب
گر بوسه دهد ز ذوق بیهوش شوم
ساغر دهدم شوم ز سر تا پا لب
گوید چو بنوش جملگی نوش شوم
آشفته کند زلف و گشاید گیسو
سر مست و خراب و واله از بوش شوم
خواهد دل و جان شوم سراپا دل و جان
خدمت خواهد همه تن و توش شوم
بهر طوفش شوم سراپا گردان
یاری اگرش بود همه روش شوم
گیسو چو کمند و زلف چون دام کند
صید زلف و اسیر گیسوش شوم
گوید چو بیا شوم ز سر تا پا سر
غلطان غلطان چو گوی واسوش شوم
گر تیغ کشد شوم سراسر گردن
تا کشته شوم خاک سر کوش شوم
تیر اندازد شوم سراپای هدف
وانگه قربان دست و بازوش شوم
چوگان چو بدست گیرد و تازد رخش
در عرصه میدان شوم و گوش شوم
در دیگ جفا و محنتم گر بپزد
از سر تا پای جملگی جوش شوم
گر لعل شکر بار بگفتار آرد
چون فیض شکر کشم و خاموش شوم
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۷۲۳ - ای باد صبا سلام یاران برسان
ای باد صبا سلام یاران برسان
شرح غم ما بغمگساران برسان
گر صبحدمی بشهریاران گذری
از ما خبری بشهریاران برسان
درد دل ما بگوی هم دردان را
راز دل ما به رازداران برسان
شوق کهن و تازهٔ ما عرض نمای
اخلاص قدیم حق گذاران برسان
زینسو خبری ببر از آنسوی بیار
غمهای فراق دوستاران برسان
گر عمر نمیدهد ترا مهلت فیض
یکغم از صد صد از هزاران برسان
بی‌قافیه و وزن صبا مغز سخن
از سینه بسینه سوی یاران برسان
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۸۳۴ - ای دوست بیا که طاقتم طاق شده
ای دوست بیا که طاقتم طاق شده
جان و دل و دین بوصل مشتاق شده
شبها تا کی شمارم اختر گوئی
جسمم همه وقف این کهن طاق شده
جان مانده ز فکر و ذکر و تن هم ز عمل
بر دوش روان بار بدن شاق شده
نه صبر بدل مانده نه قوت ببدن
اعضای رئیسه روح را عاق شده
اجزای تنم ز یکدیگر پاشیده
شیرازه گسسته دفتر اوراق شده
گفتن باشاره رفتنم با دست است
مژگانست زبان و ساعدم ساق شده
چندی غم و خرمی بهم میخوردم
هر جرعه کنون غمیست راواق شده
حالی دارم که هرکه بر من گذرد
تا دیده سراسر همه اشفاق شده
ای فیض بیا ز شکوه بگذر تن زن
اینست که جان گذشته و چاق شده
این ظلمت ظاهر بعدم گشته روان
باطن ز ثنای قدس اشراق شده
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۴۵ - ای نسخهٔ اصل خوبی و رعنائی
ای نسخهٔ اصل خوبی و رعنائی
سر چشمهٔ آبروی هر زیبائی
روشن بود از جمال تو هر دو جهان
پنهانی تو ز غایت پیدائی
ای حسن تو مجموعهٔ هر نیکوئی
وی هر دو جهان ز عشق تو شیدائی
خورشید سراسیمهٔ شوق رویت
سرگشته کویت فلک مینائی
بدر از غم تو هلال گردد هر مه
کیوان کندت چه چاکران لالائی
تیرو ناهید و مشتری و بهرام
جویای تو اندر فلک پیمائی
آب و باد و زمین و آتش هریک
سر کرده قدم ترا کند جویائی
هرجا نوری غمت بجان بگزیده
واندر طلب تو باشدش پویائی
مرغ سحر از درد تو دارد افغان
وز عشق تو عندلیب شد شیدائی
از فرقت تو فاخته گوید کو کو
وز بهر تو میزند نوا مامائی
از درد تو غنچه را بود تنگدلی
داغ تو بلاله داده خون یالائی
خون در دل نافه بوی زلفت کرده
از چشم تو آهوان شده صحرائی
نگذاشته داغ تو دلی را بی‌درد
سودای تو کرده عالمی سودائی
فیض از غم عشقت همه شب نالانست
روزی بود از دلش گره گشائی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۴۹ - ای زلف تو مسکن دل شیدائی
ای زلف تو مسکن دل شیدائی
وی روی تو مجموع همه زیبائی
جان در تن هیچکس نماند ز نهار
آن عارض و زلف را بکس بنمائی
از حسرت آن لبم بلب آمد جان
از فکرت آن دهان شدم شیدائی
بیمار شدم ز آرزوی چشمت
گشتم ز خیال خال تو سودائی
ایمان بسواد کفر زلفت دادم
بستم زنار و بستدم ترسائی
از حسرت آن میان شدم چون موئی
باشد روزی که در کنارم‌ آئی
گر در نظر تو فیض پستست ولی
دارد ز خیال قد تو بالائی
فیض کاشانی : غزلیات
غزل ۹۵۰ - گل از رخ تو وام کند زیبائی
گل از رخ تو وام کند زیبائی
سرو از قد تو کسب کند رعنائی
نرگس بود از چشم خوشت تازه و تر
شمشاد ز بالات کند بالائی
از پرتو روی تو بود مه روشن
خورشید بنور تو کند بینائی
آهوی ختن ز گیسویت مشگ برد
عنبر گیرد ز زلف تو بویائی
شوری ز لبت نمک کند در یوزه
دندان تو لؤلوش کند لالائی
شکر ز دهان تو برد شیرینی
قند از لب تو وام کند حلوائی
ابروی تو است قبلهٔ هر مؤمن
زلف تو بود راهزن ترسائی
از عشق تو دیوانه بود هر مجنون
سودای تو کرد فیض را سودائی
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۱ - ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفات
ای حسن تو جلوه‌گر ز اسما و صفات
روی تو نهان در تتق این جلوات
اندیشه کجا به کبریای تو رسد؟
هیهات ازین خیال فاسد! هیهات!
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۲ - در عهد صبی کرد جهالت پستت
در عهد صبی کرد جهالت پستت
ایام شباب کرد غفلت پستت
چون پیر شدی رفت نشاط از دستت
کی صید کند مرغ سعادت شصتت
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۳ - این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست
این جان تو عاقبت ز تن خواهد جست
این جان تو عاقبت ز تن خواهد خست
این تن به تو عاقبت نخواهد ماندن
این جان تو عاقبت ز تن خواهد رست
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۴ - دیدم دیدم که معرفت توحید است
دیدم دیدم که معرفت توحید است
دیدم دیدم که رهنمایم دید است
دیدم دیدم که گمرهی تقلید است
دیدم دیدم که دید در تجدید است
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۵ - دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست
دانی ز چه عشق گلرخان مطلوبست
یا بهر چه ساز و سوزشان مطلوبست؟
از دوزخ مرهوب و بهشت مرغوب
آگاه شدن درین جهان مطلوبست
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۶ - ای فیض غم زیان هر سودت هست
ای فیض غم زیان هر سودت هست
با این همه در امید بهبودت هست
هر چیز که پاک سوخت دودی نکند
با‌ آنکه تو پاک سوختی دودت هست
فیض کاشانی : رباعیات
رباعی ۷ - تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت
تا چند ز آب و نان سخن خواهی گفت
خواهی خوردن به روز و شب خواهی خفت
امروز تو را ز تو اگر حق نخرید
در روز جزا نخواهی ارزید به مفت!