تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : قصاید
شماره ۷۲ - مهره عمرم ربود شعبده آسمان
مهره عمرم ربود شعبده آسمان
کشت چراغ دلم شمع سپهرالامان
بر سر پایم گداخت سفره خاکی چو شمع
با سر دستم فگند تیر فلک چون کمان
سرد بود همچو صبح بزم حریفان غم
گر ننهندم چو شمع شب همه شب در میان
خصم خودم زانکه چرخ گر کندم بر درخت
سر بدر آرد چو شمع از دهنم ریسمان
شمع دل کس نیم پس چه سبب همچو شمع
مرده نفس می زنم بر لب این خاکدان
سوختم از خود چنانک می شوم از باد صبح
همچو سر شمع از آب عاجز و فریاد خوان
روشنی کار من جز پی محنت مبین
راستی قد شمع جز پی سوزش مدان
دهر مرا کمچو شمع بی گنه آویخته است
گر بفروشد بلاست ور بگدازد هوان
گر چه به تن فربهم کم نخورم خون که شمع
از بهی و فربهی بیش بود بر زیان
از در این شش جهات چون روم اکنون که کرد
پای به بندم چو شمع گردش این هفتخوان
زنده شوم همچو شمع از پس مردن چو هست
مستع سحر من صاحب هفتم قران
کهف امم فخر دین زنگی خضر آستین
قطب و دل شمع شرع موسی طور آستان
خسرو سلطان جناب کز حسد او چو شمع
صد رهه بر خود گریست عالم نامهربان
فتنه به حاجب چه خواست غیبتش از صدر ملک؟
زانکه بود شمع دزد خواب خوش پاسبان
ظلم که بنشسته بود تو بر تو همچو شمع
با تف شمشیر او سوخت ز سر تا میان
از لب خویش آسمان دندان سازد چو شمع
تا همه ساید بر آنک تافت ز حکمش عنان
غم ز چه گیرد به کار خصم ورا شمع وار
زانکه چو زر ریاست بر محکم امتحان
برد چو شمع از میان ظلمت ظلم ای عجب
قدرت قدرش که هست در ره دین قهرمان
ای به تو ناحق چو شمع دیده به طفلی عذاب
وی ز تو دولت چو سرو گشته به پیری جوان
هست چو شمع به روز جرم عطارد زرشگ
تا گه توقیع دید کلک تو اندر بنان
ساخت به کردار شمع در ره عشقت مجیر
هم ز دل، آتشکده هم ز دو رخ زعفران
از سر اعجاز طبع، شمع صفت در ثنات
ز آتش خاطر نمود چشمه آب روان
خاطر او آتشست گر چه درو طعنه زد
آنکه هنوزش چو شمع می دود آب از دهان
ز آتش غم جست باز همچو براتی شمع
یا به خودش در پذیر یا ز خودش وارهان
تا که به شب هست شمع محرم اسرار خلق
بر دل پاک تو باد سر الهی عیان
شمع جلال ترا باد به نیک اختری
پرتوش از باختر تافته تا قیروان
کشت چراغ دلم شمع سپهرالامان
بر سر پایم گداخت سفره خاکی چو شمع
با سر دستم فگند تیر فلک چون کمان
سرد بود همچو صبح بزم حریفان غم
گر ننهندم چو شمع شب همه شب در میان
خصم خودم زانکه چرخ گر کندم بر درخت
سر بدر آرد چو شمع از دهنم ریسمان
شمع دل کس نیم پس چه سبب همچو شمع
مرده نفس می زنم بر لب این خاکدان
سوختم از خود چنانک می شوم از باد صبح
همچو سر شمع از آب عاجز و فریاد خوان
روشنی کار من جز پی محنت مبین
راستی قد شمع جز پی سوزش مدان
دهر مرا کمچو شمع بی گنه آویخته است
گر بفروشد بلاست ور بگدازد هوان
گر چه به تن فربهم کم نخورم خون که شمع
از بهی و فربهی بیش بود بر زیان
از در این شش جهات چون روم اکنون که کرد
پای به بندم چو شمع گردش این هفتخوان
زنده شوم همچو شمع از پس مردن چو هست
مستع سحر من صاحب هفتم قران
کهف امم فخر دین زنگی خضر آستین
قطب و دل شمع شرع موسی طور آستان
خسرو سلطان جناب کز حسد او چو شمع
صد رهه بر خود گریست عالم نامهربان
فتنه به حاجب چه خواست غیبتش از صدر ملک؟
زانکه بود شمع دزد خواب خوش پاسبان
ظلم که بنشسته بود تو بر تو همچو شمع
با تف شمشیر او سوخت ز سر تا میان
از لب خویش آسمان دندان سازد چو شمع
تا همه ساید بر آنک تافت ز حکمش عنان
غم ز چه گیرد به کار خصم ورا شمع وار
زانکه چو زر ریاست بر محکم امتحان
برد چو شمع از میان ظلمت ظلم ای عجب
قدرت قدرش که هست در ره دین قهرمان
ای به تو ناحق چو شمع دیده به طفلی عذاب
وی ز تو دولت چو سرو گشته به پیری جوان
هست چو شمع به روز جرم عطارد زرشگ
تا گه توقیع دید کلک تو اندر بنان
ساخت به کردار شمع در ره عشقت مجیر
هم ز دل، آتشکده هم ز دو رخ زعفران
از سر اعجاز طبع، شمع صفت در ثنات
ز آتش خاطر نمود چشمه آب روان
خاطر او آتشست گر چه درو طعنه زد
آنکه هنوزش چو شمع می دود آب از دهان
ز آتش غم جست باز همچو براتی شمع
یا به خودش در پذیر یا ز خودش وارهان
تا که به شب هست شمع محرم اسرار خلق
بر دل پاک تو باد سر الهی عیان
شمع جلال ترا باد به نیک اختری
پرتوش از باختر تافته تا قیروان
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۱ - سوخت دل از عشق دوست دوست دمی در نساخت
سوخت دل از عشق دوست دوست دمی در نساخت
خواند مرا وز دو لب ما حضری بر نساخت
من به وفا سوختم پرده دل گر چه او
راه جفا زد چنانک پرده دیگر نساخت
شکر کنم گر چه شد شکر من زهر او
بو که بسازد مرا زهر چو شکر نساخت
با تو بسازیم گفت ار کنی از دل کباب
من همه تن سوختم و آن بت کافر نساخت
تا رخ خوبش نزاد عشق، ستمگر نشد
تا سر زلفش ندید فتنه مزور نساخت
دید که شد تنگدست بر سر کویش مجیر
رخ ننمود از نقاب تا ز رخش زر نساخت
خواند مرا وز دو لب ما حضری بر نساخت
من به وفا سوختم پرده دل گر چه او
راه جفا زد چنانک پرده دیگر نساخت
شکر کنم گر چه شد شکر من زهر او
بو که بسازد مرا زهر چو شکر نساخت
با تو بسازیم گفت ار کنی از دل کباب
من همه تن سوختم و آن بت کافر نساخت
تا رخ خوبش نزاد عشق، ستمگر نشد
تا سر زلفش ندید فتنه مزور نساخت
دید که شد تنگدست بر سر کویش مجیر
رخ ننمود از نقاب تا ز رخش زر نساخت
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۳۶ - با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند؟
با که گشایم نفس کاهل صفایی نماند؟
در همه روی زمین بسته گشایی نماند
بر چمن روزگار پی چه نهم کاندرو؟
نوش نهالی نرست مهر گیایی نماند
قافله خرمی زان سوی عالم گذشت
وز پی واماندگان بانگ درایی نماند
دل طلب یار کرد باز بترکش گرفت
دید که در هیچ کس هیچ وفایی نماند
بر سر کوی جهان انس مگیر ای مجیر!
کز همه دل خستگان جنس تو جایی نماند
در همه روی زمین بسته گشایی نماند
بر چمن روزگار پی چه نهم کاندرو؟
نوش نهالی نرست مهر گیایی نماند
قافله خرمی زان سوی عالم گذشت
وز پی واماندگان بانگ درایی نماند
دل طلب یار کرد باز بترکش گرفت
دید که در هیچ کس هیچ وفایی نماند
بر سر کوی جهان انس مگیر ای مجیر!
کز همه دل خستگان جنس تو جایی نماند
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۵۷ - بی تو مرا یار کیست جان ستم سوخته؟
بی تو مرا یار کیست جان ستم سوخته؟
در گذر از دل که هست ز آتش غم سوخته
عود و شکر سوختن هر دو بهم عادت است
دارم از آن جان و دل هر دو بهم سوخته
شمع روان روی تست پس من بیدل چرا؟
راست چو شمعم ز فرق تا به قدم سوخته
خصم ز تو شاد و من غمزده، ناخوش بود
شاخ خسک آبدار باغ ارم سوخته
دست ستم سوخته است این دل خام مرا
گویی بینم چو دل دست ستم سوخته
تا ز فراقت مجیر در دهن اژدهاست
هست طناب سپهر جمله به دم سوخته
در گذر از دل که هست ز آتش غم سوخته
عود و شکر سوختن هر دو بهم عادت است
دارم از آن جان و دل هر دو بهم سوخته
شمع روان روی تست پس من بیدل چرا؟
راست چو شمعم ز فرق تا به قدم سوخته
خصم ز تو شاد و من غمزده، ناخوش بود
شاخ خسک آبدار باغ ارم سوخته
دست ستم سوخته است این دل خام مرا
گویی بینم چو دل دست ستم سوخته
تا ز فراقت مجیر در دهن اژدهاست
هست طناب سپهر جمله به دم سوخته
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۵ - یا سید المکرمات بابک خیرالمآب
مجیرالدین بیلقانی : ترکیبات
شماره ۱۷ - ای که موج سینه تو غوطه دریا دهد
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۸ - قصیده در مدح شروانشاه منوچهر بن فریدون
روز طرب رخ نمود روزه به پایان رسید
رایت سلطان عید بر سر میدان رسید
خسرو شب سجده برد بر در سلطان روز
دوش ز درگاه او پشت به خم زآن رسید
بود به میدان عید پیکر خورشید گوی
زآن به شب عید ماه چون سر چوگان رسید
حلقه سیمین نمود چرخ ز مه چون شهاب
نیزه زرین به دست از پی جولان رسید
عید به شادی چو زد آینه بر پشت پیل
آینه چرخ را گرد فراوان رسید
مدت سی روز دید تاب تنور اثیر
ز اول آن اجتماع کاخر شعبان رسید
تا چو بعید عرب شاه عجم خوان فکند
خوان ورا ز آفتاب آهوی بریان رسید
گردون فراش وار کرد خلال از هلال
گفت شهنشاه را عید به مهمان رسید
داشت چو خورشید و ماه تخت فلک تاج و طوق
دوش ز تشریف بخت هر سه به خاقان رسید
نام خزان بر نبشت چرخ به منشور ملک
نامه عزل بهار سوی گلستان رسید
خیل خزان تا گرفت مملکت نو بهار
مهد شه مهرگان در صف بستان رسید
دیده ابر آب ریخت چهره آبان بشست
تاب مه آب رفت تری آبان رسید
سیب کش آسیب زد نار بنار هوا
خون دل از دیدگان تا به زنخدان رسید
باد که بی کیمیا خاک زمین کرد زر
گفت مرا دستگاه از شه شروان رسید
وارث ملک زمین داور خلق جهان
کش لقب از آسمان شاه جهانبان رسید
آنکه ز بختش ببخش جاه سکندر فتاد
وانکه ز دهرش به بهر ملک سلیمان رسید
از حشم حشمتش خصم به حیرت گرفت
وز حرم حرمتش ظلم به پایان رسید
زلزله رخش او در (سد خزران) فتاد
ولوله خنگ او تا حد (ختلان) رسید
از همه خصمانش کس مرده و زنده نرست
مرده به دوزخ فتاد زنده به زندان رسید
هر که بخیل و حشم خشم تو آسان شمرد
آن حشم و خیل را خشم بدیسان رسید
هر که ز خاک درت دیده بینا بتافت
زود به خاک درت کور و پشیمان رسید
رفعت ایوان تو هست به جائی کزو
هندوی پاس تو را دست به کیهان رسید
رایت سلطان عید بر سر میدان رسید
خسرو شب سجده برد بر در سلطان روز
دوش ز درگاه او پشت به خم زآن رسید
بود به میدان عید پیکر خورشید گوی
زآن به شب عید ماه چون سر چوگان رسید
حلقه سیمین نمود چرخ ز مه چون شهاب
نیزه زرین به دست از پی جولان رسید
عید به شادی چو زد آینه بر پشت پیل
آینه چرخ را گرد فراوان رسید
مدت سی روز دید تاب تنور اثیر
ز اول آن اجتماع کاخر شعبان رسید
تا چو بعید عرب شاه عجم خوان فکند
خوان ورا ز آفتاب آهوی بریان رسید
گردون فراش وار کرد خلال از هلال
گفت شهنشاه را عید به مهمان رسید
داشت چو خورشید و ماه تخت فلک تاج و طوق
دوش ز تشریف بخت هر سه به خاقان رسید
نام خزان بر نبشت چرخ به منشور ملک
نامه عزل بهار سوی گلستان رسید
خیل خزان تا گرفت مملکت نو بهار
مهد شه مهرگان در صف بستان رسید
دیده ابر آب ریخت چهره آبان بشست
تاب مه آب رفت تری آبان رسید
سیب کش آسیب زد نار بنار هوا
خون دل از دیدگان تا به زنخدان رسید
باد که بی کیمیا خاک زمین کرد زر
گفت مرا دستگاه از شه شروان رسید
وارث ملک زمین داور خلق جهان
کش لقب از آسمان شاه جهانبان رسید
آنکه ز بختش ببخش جاه سکندر فتاد
وانکه ز دهرش به بهر ملک سلیمان رسید
از حشم حشمتش خصم به حیرت گرفت
وز حرم حرمتش ظلم به پایان رسید
زلزله رخش او در (سد خزران) فتاد
ولوله خنگ او تا حد (ختلان) رسید
از همه خصمانش کس مرده و زنده نرست
مرده به دوزخ فتاد زنده به زندان رسید
هر که بخیل و حشم خشم تو آسان شمرد
آن حشم و خیل را خشم بدیسان رسید
هر که ز خاک درت دیده بینا بتافت
زود به خاک درت کور و پشیمان رسید
رفعت ایوان تو هست به جائی کزو
هندوی پاس تو را دست به کیهان رسید
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۹ - مطلع ثانی
تا به دل و جان مرا آفت جانان رسید
بس که ز جانان به من رنج دل و جان رسید
خاک ره از چشم من چشمه خوناب گشت
تا به من از باد غم آتش هجران رسید
تا لب من دور ماند از لب و دندان او
دل شد و جانم به لب از بن دندان رسید
هست به باغ بهار چون گل خندان رخش
در مه مهر از رخش مهر به سرطان رسید
او چو بهار و بهشت وز رخ رخشان او
فتنه به فصل خزان با گل و ریحان رسید
چهره او آفتاب چشمه حیوان لبش
چشم مرا زآن دو شکل آفت طوفان رسید
گر چه ز ظلمت رسید خضر به آب حیات
دوش به من ز آفتاب چشمه حیوان رسید
با رخ رخشان او گشت به شروان خجل
پرتو آن آفتاب کو ز خراسان رسید
ماه رخش چون بتافت از بن دندان او
بحر دو چشم مرا لؤلؤ و مرجان رسید
دوش خیالش به خواب کرد گذر بر دلم
عقل ولایت سپرد گفت که سلطان رسید
بود رسیده به جان درد دل ریش من
ریش به مرهم فتاد درد به درمان رسید
گفتمش ای از لبت لعل بدخشان خجل
بی لبت از چشم من خون به بدخشان رسید
شد بر دندان تو لؤلؤ عمان زآب
وز غم تو اشک من ز آنسوی عمان رسید
ای شده از هست من در طلب تو مرا
بس که بباید دوید تا به تو بتوان رسید
چون فلکی در جفا با (فلکی) طرفه نیست
گر (فلکی) را ز درد بر فلک افغان رسید
آنکه به ام ملوک نامه شاهی نوشت
نام تو سر نامه کرد چونکه بعنوان رسید
تا ز جهان در جهان خلق حکایت کنند
کز پس عهد فلان ملک به بهمان رسید
وارث اعمار خلق ذات مکین تو باد
کز تو به تمکین حق غایت امکان رسید
بس که ز جانان به من رنج دل و جان رسید
خاک ره از چشم من چشمه خوناب گشت
تا به من از باد غم آتش هجران رسید
تا لب من دور ماند از لب و دندان او
دل شد و جانم به لب از بن دندان رسید
هست به باغ بهار چون گل خندان رخش
در مه مهر از رخش مهر به سرطان رسید
او چو بهار و بهشت وز رخ رخشان او
فتنه به فصل خزان با گل و ریحان رسید
چهره او آفتاب چشمه حیوان لبش
چشم مرا زآن دو شکل آفت طوفان رسید
گر چه ز ظلمت رسید خضر به آب حیات
دوش به من ز آفتاب چشمه حیوان رسید
با رخ رخشان او گشت به شروان خجل
پرتو آن آفتاب کو ز خراسان رسید
ماه رخش چون بتافت از بن دندان او
بحر دو چشم مرا لؤلؤ و مرجان رسید
دوش خیالش به خواب کرد گذر بر دلم
عقل ولایت سپرد گفت که سلطان رسید
بود رسیده به جان درد دل ریش من
ریش به مرهم فتاد درد به درمان رسید
گفتمش ای از لبت لعل بدخشان خجل
بی لبت از چشم من خون به بدخشان رسید
شد بر دندان تو لؤلؤ عمان زآب
وز غم تو اشک من ز آنسوی عمان رسید
ای شده از هست من در طلب تو مرا
بس که بباید دوید تا به تو بتوان رسید
چون فلکی در جفا با (فلکی) طرفه نیست
گر (فلکی) را ز درد بر فلک افغان رسید
آنکه به ام ملوک نامه شاهی نوشت
نام تو سر نامه کرد چونکه بعنوان رسید
تا ز جهان در جهان خلق حکایت کنند
کز پس عهد فلان ملک به بهمان رسید
وارث اعمار خلق ذات مکین تو باد
کز تو به تمکین حق غایت امکان رسید
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۱۶ - قصیده
دادگرا ملک را هم فلک و هم قوام
تاجورا بخت را هم شرف و هم نظام
عاجز قهرش قضا چاکر قدرش قدر
ساکن طبعش کرم شاکر جودش کرام
بسته ببندش سپهر اشهب زرین جناح
کرده به داغش جهان ادهم سیمین ستام
خاک درش را ز عرض سجده گه شرق و غرب
بارگهش ماه بار، شاه ره خاص و عام
در اثر لفظ او مایه کشف الصدور
در نظر رای او معجز یحیی العظام
از رقم رای او هیأت افلاک را
بر کرهای عظیم دایره های عظام
ای کمر آسمان بسته به خم کمند
وی جگر اختران خسته به زخم سهام
نعل ستور تو را تاج شه شام شوم
پای سریر تو را فرق شه روم رام
حکم تو را زیر دست چارحد و شش جهت
فر تو را زیر پای هشت در و هفت بام
هور به نصف النهار بر درج اوج خویش
قامت رای تو را تا حد نصف القیام
گر به تناسخ شوند زنده به دوران تو
سام و جم اندر جهان با حشم و احتشام
حال کند جان نثار بر سر جام تو جم
زود کند سر فدا بر سم اسب تو سام
خصم به شطرنج کین با تو ببسته گرو
داده به هر سو برش دولت تو شاه فام
گر دم افعی جذاب دفع کند چون فکند
رمح چو افعی تو بر تن خصمان جذام
گرد رکاب تراست خدمت حبل المتین
خاک حریم تراست حرمت بین الحرام
نیست عجب گر کند خلق به طوع و به طبع
گاه بدین اجتهاد گاه بدان اعتصام
چرخ ز ایوان تو در طمع ارتفاع
دهر ز دیوان تو در طلب اهتمام
از پی فرخندگی بر سر دنیا و دین
فر همایون تو گشته همای همام
چرخ چو زیر تو دید قله فربه چو برق
گفت جهان را متاز ابلق لاغر جمام
دایره گردی که داد نقطه موهوم را
همچو خط و سطح و جسم گردش اوالتسام
تنگ بر هنگ او پهنه سهل الامم
پست بر دست او نسبت صعب المرام
هیکل او در مصاف کشتی دریا رکاب
پیکر او در نبرد صرصر آتش لگام
در تک او روز جنگ هر دو جهان یک وجب
با سم او گاه سیر هفت زمین نیم گام
گرد سم او ببست چشم زحل را سبل
باد تک او گشاد مغز فلک را زکام
هست اثیر و محیط پیکر او، کآورد
گه تف آتش ز سم گه کف دریا ز گام
ای رقم کین تو آتش و حاسد حطب
وی اثر خشم تو دوزخ و دشمن حطام
موسم نوروز تو یافت به آثار سور
خاصیت پرغموم نزد خواص و عوام
باد همایون به تو سال نو و روز نو
عمر تو زان بر مزید عز تو زین بر دوام
داد ز طبع چو آب خاطر چون آتشم
این سخن گرم را زین غزل تر قوام
تاجورا بخت را هم شرف و هم نظام
عاجز قهرش قضا چاکر قدرش قدر
ساکن طبعش کرم شاکر جودش کرام
بسته ببندش سپهر اشهب زرین جناح
کرده به داغش جهان ادهم سیمین ستام
خاک درش را ز عرض سجده گه شرق و غرب
بارگهش ماه بار، شاه ره خاص و عام
در اثر لفظ او مایه کشف الصدور
در نظر رای او معجز یحیی العظام
از رقم رای او هیأت افلاک را
بر کرهای عظیم دایره های عظام
ای کمر آسمان بسته به خم کمند
وی جگر اختران خسته به زخم سهام
نعل ستور تو را تاج شه شام شوم
پای سریر تو را فرق شه روم رام
حکم تو را زیر دست چارحد و شش جهت
فر تو را زیر پای هشت در و هفت بام
هور به نصف النهار بر درج اوج خویش
قامت رای تو را تا حد نصف القیام
گر به تناسخ شوند زنده به دوران تو
سام و جم اندر جهان با حشم و احتشام
حال کند جان نثار بر سر جام تو جم
زود کند سر فدا بر سم اسب تو سام
خصم به شطرنج کین با تو ببسته گرو
داده به هر سو برش دولت تو شاه فام
گر دم افعی جذاب دفع کند چون فکند
رمح چو افعی تو بر تن خصمان جذام
گرد رکاب تراست خدمت حبل المتین
خاک حریم تراست حرمت بین الحرام
نیست عجب گر کند خلق به طوع و به طبع
گاه بدین اجتهاد گاه بدان اعتصام
چرخ ز ایوان تو در طمع ارتفاع
دهر ز دیوان تو در طلب اهتمام
از پی فرخندگی بر سر دنیا و دین
فر همایون تو گشته همای همام
چرخ چو زیر تو دید قله فربه چو برق
گفت جهان را متاز ابلق لاغر جمام
دایره گردی که داد نقطه موهوم را
همچو خط و سطح و جسم گردش اوالتسام
تنگ بر هنگ او پهنه سهل الامم
پست بر دست او نسبت صعب المرام
هیکل او در مصاف کشتی دریا رکاب
پیکر او در نبرد صرصر آتش لگام
در تک او روز جنگ هر دو جهان یک وجب
با سم او گاه سیر هفت زمین نیم گام
گرد سم او ببست چشم زحل را سبل
باد تک او گشاد مغز فلک را زکام
هست اثیر و محیط پیکر او، کآورد
گه تف آتش ز سم گه کف دریا ز گام
ای رقم کین تو آتش و حاسد حطب
وی اثر خشم تو دوزخ و دشمن حطام
موسم نوروز تو یافت به آثار سور
خاصیت پرغموم نزد خواص و عوام
باد همایون به تو سال نو و روز نو
عمر تو زان بر مزید عز تو زین بر دوام
داد ز طبع چو آب خاطر چون آتشم
این سخن گرم را زین غزل تر قوام
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۱۷ - مطلع ثانی
ای رخ و قد تو را دل رهی و جان غلام
قد تو سرو سهی روی تو ماه تمام
در فلک چشم من ماه تو گشته مقیم
در چمن جان من سرو تو کرده مقام
درد توام در دلست زخم توام بر جگر
داروی دردم کجا مرهم زخمم کدام
چند ز رویت به من ماه فرستد درود
چند به بویت به من باد رساند پیام
بخت نخواهد گرفت دست من مستمند
چرخ نخواهد شنید مست من مستهام
هر چه ز اسباب عیش بود مرا در غمت
اغرق ماء البکا، احرق نارالغرام
تا ز جمال خودم روی تو محروم کرد
خون دلم شد حلال خواب خوشم شد حرام
از دل من چاشت خورد غمزه تو روز هجر
تا نخورد از لبت دل به شب وصل شام
بر (فلکی) بیش ازین جور مکن چون فلک
تا چو لقای ملک مهر تو جوید مدام
ضامن ارزاق خلق نایب فرمان حق
اختر گردون لطف گوهر دریای کام
آن که به پیش لقاش گشت ستاره سپهر
وآنکه به دست رضاش داد زمانه زمام
ای شرف بی وبال یافته در طالعت
هم به تواضع نجوم هم به مواضع سهام
تا بود اندر عجم نوبت جشن ملوک
تا بود اندر عرب عادت عید صیام
کف تو بحر و در او گوهر تیغ بنفش
دست تو چرخ و بر او اختر جام مدام
ملکت تو مستقیم رایت تو مستوی
دولت تو مستزاد نعمت تو مستدام
چون بنشینی به ناز با می نوشین نشین
چون بخرامی به کام با دل خرم خرام
تا به سلامت بود طبع سلیم از جهان
باد مسلم تو را ملک جهان والسلام
باد معمر به تو ملک عجم تا ابد
باد مشرف به تو دین عرب تا قیام
بسته میان خسران پیش تو چون لام الف
ساخته در خدمتت دل چو الف قد چو لام
قد تو سرو سهی روی تو ماه تمام
در فلک چشم من ماه تو گشته مقیم
در چمن جان من سرو تو کرده مقام
درد توام در دلست زخم توام بر جگر
داروی دردم کجا مرهم زخمم کدام
چند ز رویت به من ماه فرستد درود
چند به بویت به من باد رساند پیام
بخت نخواهد گرفت دست من مستمند
چرخ نخواهد شنید مست من مستهام
هر چه ز اسباب عیش بود مرا در غمت
اغرق ماء البکا، احرق نارالغرام
تا ز جمال خودم روی تو محروم کرد
خون دلم شد حلال خواب خوشم شد حرام
از دل من چاشت خورد غمزه تو روز هجر
تا نخورد از لبت دل به شب وصل شام
بر (فلکی) بیش ازین جور مکن چون فلک
تا چو لقای ملک مهر تو جوید مدام
ضامن ارزاق خلق نایب فرمان حق
اختر گردون لطف گوهر دریای کام
آن که به پیش لقاش گشت ستاره سپهر
وآنکه به دست رضاش داد زمانه زمام
ای شرف بی وبال یافته در طالعت
هم به تواضع نجوم هم به مواضع سهام
تا بود اندر عجم نوبت جشن ملوک
تا بود اندر عرب عادت عید صیام
کف تو بحر و در او گوهر تیغ بنفش
دست تو چرخ و بر او اختر جام مدام
ملکت تو مستقیم رایت تو مستوی
دولت تو مستزاد نعمت تو مستدام
چون بنشینی به ناز با می نوشین نشین
چون بخرامی به کام با دل خرم خرام
تا به سلامت بود طبع سلیم از جهان
باد مسلم تو را ملک جهان والسلام
باد معمر به تو ملک عجم تا ابد
باد مشرف به تو دین عرب تا قیام
بسته میان خسران پیش تو چون لام الف
ساخته در خدمتت دل چو الف قد چو لام
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۹ - ز اول اردی بهشت گشت جهان چون بهشت
ز اول اردی بهشت گشت جهان چون بهشت
از قبل آنکه درد شاه جهان را بهشت
ای ملک خوب کار خوب خوی و خصم زشت
بادت چندان بقا کاب و گل و شاخ و کشت
نامه عمر تو چرخ تا بقیامت نوشت
جامه فر تو دهر با کف اقبال رشت
یزدان از نور خویش جان و تن تو سرشت
تخم نشاط آسمان خود ز برای تو کشت
باد دل دشمنانت جایگه تیر و خشت
بستر ایشان ز خاک بالش ایشان ز خشت
با تو زینک وز بد با همه خلقی کنشت
خانقه دشمنت باد چو ویران گشت
هست جهان خدای از تو بشادی بهشت
بگذر و بگذار شاد هزار اردی بهشت
از قبل آنکه درد شاه جهان را بهشت
ای ملک خوب کار خوب خوی و خصم زشت
بادت چندان بقا کاب و گل و شاخ و کشت
نامه عمر تو چرخ تا بقیامت نوشت
جامه فر تو دهر با کف اقبال رشت
یزدان از نور خویش جان و تن تو سرشت
تخم نشاط آسمان خود ز برای تو کشت
باد دل دشمنانت جایگه تیر و خشت
بستر ایشان ز خاک بالش ایشان ز خشت
با تو زینک وز بد با همه خلقی کنشت
خانقه دشمنت باد چو ویران گشت
هست جهان خدای از تو بشادی بهشت
بگذر و بگذار شاد هزار اردی بهشت
قطران تبریزی : مقطعات
شماره ۸۵ - ای بکریمی چو ابر دختر شاه کریم
ای بکریمی چو ابر دختر شاه کریم
ماهت خاک قدم ملکت واصلت قدیم
گرچه گرامی است سیم ورچه عزیز است زر
نزد تو خوار است زر نیز ذلیلست سیم
بی بدلی در جهان چونان گوگرد سرخ
بی عوضی در مهان چو نان در یتیم
هست رضای تو راست همچو رضای خدا
هست کلام تو پاک همچو کلام کلیم
از دل تو چاکران همیشه امیدوار
از دل تو دشمنان همیشه با ترس و بیم
هرکه ترا نیکخواه نیکوئی او را دلیل
هرکه ترا بدسگال ندامت او را ندیم
ز مهر تو بی درم ولی همیشه غنی
ز کین تو بی سقم عدو همیشه سقیم
نعمت ناز و نعیم سپاس دارم ز تو
گر تو ببخشی بمن نعمت باغ نعیم
ماهت خاک قدم ملکت واصلت قدیم
گرچه گرامی است سیم ورچه عزیز است زر
نزد تو خوار است زر نیز ذلیلست سیم
بی بدلی در جهان چونان گوگرد سرخ
بی عوضی در مهان چو نان در یتیم
هست رضای تو راست همچو رضای خدا
هست کلام تو پاک همچو کلام کلیم
از دل تو چاکران همیشه امیدوار
از دل تو دشمنان همیشه با ترس و بیم
هرکه ترا نیکخواه نیکوئی او را دلیل
هرکه ترا بدسگال ندامت او را ندیم
ز مهر تو بی درم ولی همیشه غنی
ز کین تو بی سقم عدو همیشه سقیم
نعمت ناز و نعیم سپاس دارم ز تو
گر تو ببخشی بمن نعمت باغ نعیم
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۰ - مدح خواجه فخرالدین
در تتق ابر شد، باز رخ آفتاب
همچو بناگوش یار در خم زلف بتاب
مهر سیه پیرهن ابر سپید پریش
هندوی کافور موی ترک معنبر نقاب
خانقه صوفیان بر گه ز بس اقحوان
یک رده احمر لباس یک صفه ازرق ثیاب
ساغر یاقوت رنگ، لاله چو بر خاک زد
نرگس مخمور چشم زود در آمد ز خواب
چون سر هر آبگیر، صفحه سیمین نمود
شاخ به تذهیب کرد یک ورق زرناب
در طرب آبادباغ، گشت ز غوغای دی
منظر شمشاد پست، طارم گلبن خراب
سبزه کم عمر را گشت محاسن سفید
هم ز رحیل صبا هم ز نزول ضیاب
نرگس فیروزه تخت تاجی بر سر نهاد
قبه ز زر طلا نیزه ز سیم مذاب
کرده ز پر غراب جامه سیه شاخ را
محنت فصل هرم حسرت عهد شباب
چون زچکا، ارغنون گشت شنیدن محال
باده چون ارغوان هست کشیدن صواب
زمزمه گوی از برش بلبل چون مطربان
رقص کنان بر سرش همچو شکرفان حباب
جان شیاطین غم، سوخته گردد چو او
از افق جام گرد، تاختنی چون شهاب
بر در لطفش زده، روح بدر یوزه چشم
روح که طالب نصب، راح که صاحب نصاب
چون لب جام از صفاش مطلع خورشید شد
نصفی مه زار و زرد، در دهن و در رضاب
چون مه ناکاسته، مجلسی آراسته
بر رخ صدر اجل، خواجه جام شراب
از کف ترک چو ماه باده ده باده خواه
چشمه لب بی گناه گوشه خور بی سحاب
آتش رخساره ی کز پی دیدار او
چشم فلک شد سپید، جان ملک شد کباب
منتظر وصل او دیده ی خوارزمشاه
مفتخر از اصل او، دوده افراسیاب
جان بستاند ز دل جزع وی اندر جفا
دل برباید ز جان، لعل وی اندر عتاب
چون سر کلک وزیر، طره ی او بر عذار
پشت حواصل نگار کرده به پرغراب
سرور نیکو سیر خواجه والا گهر
مهتر عالی ثمر صاحب فرخ جناب
گوهر درج لطف اختر برج شرف
بازوی اقبال تیغ خامه دولت کتاب
فخر نظام ملل فرو بهای دول
آن زکفش بی خلل ملک سخا، زاضطراب
ابر کفش چون بدید خشک نهال امید
بر سر بام جهان زد علم فتح باب
از همه ابنای دهر همت او جمع کرد
هم شرف انتساب هم گهر اکتساب
صیقل رایش چو برد، دست بروشنگری
دست قضا برکشید خنجر ملک از قراب
نور وفاقش دهد عارص مه را فروغ
رنک خلافش کند طره شب را خضاب
مسرع عزمش چو کرد مرکب تعجیل کرم
شق نکند گرد او باد بپای شتاب
دشمن خود را بر او، گرچه تشبه کند
نیک شناسد خرد بحر محیط از سراب
ای در، میدان ملک حزم تو آبی زده
کاسب قضا را بر او، مانده خراندر خلاب
عرصه جاه تو را طی نکند نور و ظل
مسرع عزم تو را پی نبرد با دو آب
طینت خاک است و آب ذات شریف تو لیک
خاک نسیم، الحراک باد اثیر التهاب
کین تو در کار دین گر نزند دارعدل
در نفس از شب روی، توبه کند ماهتاب
کام خطا کی نهد ذهن تو در هیچ کوی
راه غلط گم رود فکر تو در هیچ باب
سر نکشد چرخ چون جاه عمر هیبت
ذره تادیب برد بر کتف احتساب
تو گل مل طینتی وز پی قمع عدوت
گل نبود بی دروغ، مل نبود بی خراب
هم گه دیوان توئی، مرد دوات و قلم
هم گه میدان توئی، گرد طعان ضراب
سایر کلک تو را عقل نداند میسر
سایل تیغ تو را، چرخ نداند جواب
مدح تو جمع آورد عاجل و آجل به هم
عاجل دنیا عطا آجل عقبی ثواب
سلک عبارت گسست، جوهر اوصاف تو
قطره که داند شمارد، ذره که گیرد حساب
عرصه مدح تو کی پای فلک کرد طی
چون به فلک در زند، دست تصرف تراب
چند تواند شنید عقل بسمع قبول
مدحت گردون علو، سیرت خورشید تاب
ای خرد هرزه کار لاشه دعوی بدار
ابرش افلاک نیست اهل عنان در رکاب
ای ز دل پاک تو عقل سری پر نهیب
وی ز کف راد تو کنج دلی پر نهاب
راه ز اندیشه بیش مرحله عجز پبش
سست بپا کرده هین پا و سرش انقلاب
تیر عقاب افسرت غرق شود تا به پر
گرچه نشان باشدش چشمه بال عقاب
نیست مرا در جهان از ستم آسمان
جز به حریمت امان جز به جنابت مآب
گشت امیدم که رست از بد و نیک آن توست
ابر عطائی ببار مهر سخائی بتاب
تا چو عروسان باغ چهره گشایند باز
ابر بهاری زند بر رخ هر یک گلاب
در چمن باغ عمر باد لب و طبع تو
کوری حساد را باده کش و لهو یاب
هرکه نباشد چو چنگ با تو بیک پرده در
خورده بسی گوشمال از تو بسان رباب
کرده مقالات من با شرف مدح تو
در دل ناصح سرور بر تن فاضح عذاب
شعر سراید بسی هر کسی اندر بسی
لیک ز بهر آبه سود به زهریر گلاب
همچو بناگوش یار در خم زلف بتاب
مهر سیه پیرهن ابر سپید پریش
هندوی کافور موی ترک معنبر نقاب
خانقه صوفیان بر گه ز بس اقحوان
یک رده احمر لباس یک صفه ازرق ثیاب
ساغر یاقوت رنگ، لاله چو بر خاک زد
نرگس مخمور چشم زود در آمد ز خواب
چون سر هر آبگیر، صفحه سیمین نمود
شاخ به تذهیب کرد یک ورق زرناب
در طرب آبادباغ، گشت ز غوغای دی
منظر شمشاد پست، طارم گلبن خراب
سبزه کم عمر را گشت محاسن سفید
هم ز رحیل صبا هم ز نزول ضیاب
نرگس فیروزه تخت تاجی بر سر نهاد
قبه ز زر طلا نیزه ز سیم مذاب
کرده ز پر غراب جامه سیه شاخ را
محنت فصل هرم حسرت عهد شباب
چون زچکا، ارغنون گشت شنیدن محال
باده چون ارغوان هست کشیدن صواب
زمزمه گوی از برش بلبل چون مطربان
رقص کنان بر سرش همچو شکرفان حباب
جان شیاطین غم، سوخته گردد چو او
از افق جام گرد، تاختنی چون شهاب
بر در لطفش زده، روح بدر یوزه چشم
روح که طالب نصب، راح که صاحب نصاب
چون لب جام از صفاش مطلع خورشید شد
نصفی مه زار و زرد، در دهن و در رضاب
چون مه ناکاسته، مجلسی آراسته
بر رخ صدر اجل، خواجه جام شراب
از کف ترک چو ماه باده ده باده خواه
چشمه لب بی گناه گوشه خور بی سحاب
آتش رخساره ی کز پی دیدار او
چشم فلک شد سپید، جان ملک شد کباب
منتظر وصل او دیده ی خوارزمشاه
مفتخر از اصل او، دوده افراسیاب
جان بستاند ز دل جزع وی اندر جفا
دل برباید ز جان، لعل وی اندر عتاب
چون سر کلک وزیر، طره ی او بر عذار
پشت حواصل نگار کرده به پرغراب
سرور نیکو سیر خواجه والا گهر
مهتر عالی ثمر صاحب فرخ جناب
گوهر درج لطف اختر برج شرف
بازوی اقبال تیغ خامه دولت کتاب
فخر نظام ملل فرو بهای دول
آن زکفش بی خلل ملک سخا، زاضطراب
ابر کفش چون بدید خشک نهال امید
بر سر بام جهان زد علم فتح باب
از همه ابنای دهر همت او جمع کرد
هم شرف انتساب هم گهر اکتساب
صیقل رایش چو برد، دست بروشنگری
دست قضا برکشید خنجر ملک از قراب
نور وفاقش دهد عارص مه را فروغ
رنک خلافش کند طره شب را خضاب
مسرع عزمش چو کرد مرکب تعجیل کرم
شق نکند گرد او باد بپای شتاب
دشمن خود را بر او، گرچه تشبه کند
نیک شناسد خرد بحر محیط از سراب
ای در، میدان ملک حزم تو آبی زده
کاسب قضا را بر او، مانده خراندر خلاب
عرصه جاه تو را طی نکند نور و ظل
مسرع عزم تو را پی نبرد با دو آب
طینت خاک است و آب ذات شریف تو لیک
خاک نسیم، الحراک باد اثیر التهاب
کین تو در کار دین گر نزند دارعدل
در نفس از شب روی، توبه کند ماهتاب
کام خطا کی نهد ذهن تو در هیچ کوی
راه غلط گم رود فکر تو در هیچ باب
سر نکشد چرخ چون جاه عمر هیبت
ذره تادیب برد بر کتف احتساب
تو گل مل طینتی وز پی قمع عدوت
گل نبود بی دروغ، مل نبود بی خراب
هم گه دیوان توئی، مرد دوات و قلم
هم گه میدان توئی، گرد طعان ضراب
سایر کلک تو را عقل نداند میسر
سایل تیغ تو را، چرخ نداند جواب
مدح تو جمع آورد عاجل و آجل به هم
عاجل دنیا عطا آجل عقبی ثواب
سلک عبارت گسست، جوهر اوصاف تو
قطره که داند شمارد، ذره که گیرد حساب
عرصه مدح تو کی پای فلک کرد طی
چون به فلک در زند، دست تصرف تراب
چند تواند شنید عقل بسمع قبول
مدحت گردون علو، سیرت خورشید تاب
ای خرد هرزه کار لاشه دعوی بدار
ابرش افلاک نیست اهل عنان در رکاب
ای ز دل پاک تو عقل سری پر نهیب
وی ز کف راد تو کنج دلی پر نهاب
راه ز اندیشه بیش مرحله عجز پبش
سست بپا کرده هین پا و سرش انقلاب
تیر عقاب افسرت غرق شود تا به پر
گرچه نشان باشدش چشمه بال عقاب
نیست مرا در جهان از ستم آسمان
جز به حریمت امان جز به جنابت مآب
گشت امیدم که رست از بد و نیک آن توست
ابر عطائی ببار مهر سخائی بتاب
تا چو عروسان باغ چهره گشایند باز
ابر بهاری زند بر رخ هر یک گلاب
در چمن باغ عمر باد لب و طبع تو
کوری حساد را باده کش و لهو یاب
هرکه نباشد چو چنگ با تو بیک پرده در
خورده بسی گوشمال از تو بسان رباب
کرده مقالات من با شرف مدح تو
در دل ناصح سرور بر تن فاضح عذاب
شعر سراید بسی هر کسی اندر بسی
لیک ز بهر آبه سود به زهریر گلاب
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - مدح علاء الدوله فخرالدین عربشاه
تافت چو صبح دوُیم شاخ ملمع سلب
جرم فلک زیر پای چشمه خور، زیر لب
هودج غنچه چنان بند قماط حریر
شاخ شکوفه کشان طرف ردای قصب
مُهره سیمین حباب ساخته بر نطع آب
بیش بها جان خویش کم زده در یک ندب
سبزه فکنده بساط بر طرف آبگیر
لاله حقه نمای شعبده ی بوالعجب
پیش نسیم ارغوان قرطه خونین بکف
خون حُسینان باغ کرده چو زهرا طلب
صلصل درویش طبع آخته نای نوا
بلبل رنگین بساط ساخته چنک طرب
تا بمزاج جهان باز دهد اعتدال
قطره ژاله ز میغ آمده مطبوع و، حّب
تاک، فرو برده سر، مست نیایش کرای
آری در طبع اوست چشمه آب عنب
دیلمیان چمن یافته یکسر کله
بند عمامه ز پس بسته برسم عرب
گشته چو من ده زبان سوسن و واجب کند
مذهب آزادگان شکر مُربّی و ربّ
او به ثنای خدا من به دعای امیر
صفدر امت پناه صدر پیمبر نسب
فخر جهان فخر دین عاقله اهل بیت
کز و روان است باز قافله منتسب
شاه علاء الدول کز دم شمشیر او
کرد قلم روزگار گردن شور و شغب
آنکه بکلک ذکا خاطر او در نبشت
عقل نو آموز را تخته سرّ الادب
بوده ز دستش قوی بازوی کلک و حسام
گشته برویش قدیر دیده نام و لقب
چون ز پس پرده دید نقش قضا را تمام
شعبده عالمش کی فکند در عجب
بخشش بی علتش ساخت چو حکم ازل
کم خطری را خطر بی سببی را سبب
دوخت بقد عدوش چرخ قبائی بشرط
چین سرین از بلا حلقه جیب از تعب
باده عدلش چو کرد قصد دماغ فضول
خوشه بی جُرم را حلق برست از کنب
حشمتش آنجا که داد نامیه را گوشمال
لقمه بشولی نکرد خار بنرم رطب
ابلق ایام را نرم کند چون دوال
بازوی انصاف او، هم بدوال ادب
تا بودش چون دوات، بنده حلقه بگوش
زاید ماه چگل بسته میان، چون قصب
بادیه پیمای آز کر خبر آرد ثناش
شاخ زند سدره وار، زیر رکابش قنب
خنجر تقدیر را ارّه دندان کند
بیلک او باد وار، چونکه به جست از مهب
ای ز خمیر و جود طینت او منتحل
وز همه عقد بشر گوهر تو منتخب
دیده ز تلقین تو ناطقه طرز سخن
کرده ز القاب تو روح طراز خطب
عدل تو تیغ کیا گر بفسان برزند
باز تواند برید، دست و زبان لهب
خامه من در ثنات خط به جهان در کشید
رخت چو بنهاد فرض کوچ کند مستحب
مدح تو خواهم نگاشت گرد رخ آفتاب
تا بدواتم دهد، مشک ز گیسوی شب
پیش چو تو سروری، سرو روان را بشعر
هست من و ما زدن غایت ترک ادب
قصب کی آرد ببار ازچمن او گر برند
شاخ فضایل رطب نخل معانی شعب
کسب گهی ساختند بر در این بارگاه
نی شرفی منتسب نی هنری مکتسب
عود یک لافشان ازرق گردون شگاف
کرده زوال الدرک دعوی اعلی الرتب
گر به عمامه کسی سرورئی یافته است
پس شه مرغان سزد، هد هد رنگین سلب
کی بقماط حروف آیدشان طفل نطق
مادر زال و عقیم، شوهر پیر و عزب
سحر من از شعرشان، دانی وداند خرد
نوبت بوالقاسمی از دهل بو لهب
ای ید بیضای تو موسی طور دها
معجزه اژدها، به ز طلسم خشب
سردی هر دمنه طبع، کرد مرا کرم لیک
شیر هنر بیشه ام باک ندارم ز تب
آب سخن های من، کرد، تر، آن خام را
ورنه شدی سوخته، در شرر این غضب
تا ز پی وحس و خون، در عصب و رک نهد
دست وزیر گزین تخت شه منتخب
خون عدوی تو باد، نوش بقادر عروق
حس حسود تو باد نیش اجل در عصب
کام کمال تورا شهره عالم دو پی
قد جلال تورا، درع فلک یک وجب
جرم فلک زیر پای چشمه خور، زیر لب
هودج غنچه چنان بند قماط حریر
شاخ شکوفه کشان طرف ردای قصب
مُهره سیمین حباب ساخته بر نطع آب
بیش بها جان خویش کم زده در یک ندب
سبزه فکنده بساط بر طرف آبگیر
لاله حقه نمای شعبده ی بوالعجب
پیش نسیم ارغوان قرطه خونین بکف
خون حُسینان باغ کرده چو زهرا طلب
صلصل درویش طبع آخته نای نوا
بلبل رنگین بساط ساخته چنک طرب
تا بمزاج جهان باز دهد اعتدال
قطره ژاله ز میغ آمده مطبوع و، حّب
تاک، فرو برده سر، مست نیایش کرای
آری در طبع اوست چشمه آب عنب
دیلمیان چمن یافته یکسر کله
بند عمامه ز پس بسته برسم عرب
گشته چو من ده زبان سوسن و واجب کند
مذهب آزادگان شکر مُربّی و ربّ
او به ثنای خدا من به دعای امیر
صفدر امت پناه صدر پیمبر نسب
فخر جهان فخر دین عاقله اهل بیت
کز و روان است باز قافله منتسب
شاه علاء الدول کز دم شمشیر او
کرد قلم روزگار گردن شور و شغب
آنکه بکلک ذکا خاطر او در نبشت
عقل نو آموز را تخته سرّ الادب
بوده ز دستش قوی بازوی کلک و حسام
گشته برویش قدیر دیده نام و لقب
چون ز پس پرده دید نقش قضا را تمام
شعبده عالمش کی فکند در عجب
بخشش بی علتش ساخت چو حکم ازل
کم خطری را خطر بی سببی را سبب
دوخت بقد عدوش چرخ قبائی بشرط
چین سرین از بلا حلقه جیب از تعب
باده عدلش چو کرد قصد دماغ فضول
خوشه بی جُرم را حلق برست از کنب
حشمتش آنجا که داد نامیه را گوشمال
لقمه بشولی نکرد خار بنرم رطب
ابلق ایام را نرم کند چون دوال
بازوی انصاف او، هم بدوال ادب
تا بودش چون دوات، بنده حلقه بگوش
زاید ماه چگل بسته میان، چون قصب
بادیه پیمای آز کر خبر آرد ثناش
شاخ زند سدره وار، زیر رکابش قنب
خنجر تقدیر را ارّه دندان کند
بیلک او باد وار، چونکه به جست از مهب
ای ز خمیر و جود طینت او منتحل
وز همه عقد بشر گوهر تو منتخب
دیده ز تلقین تو ناطقه طرز سخن
کرده ز القاب تو روح طراز خطب
عدل تو تیغ کیا گر بفسان برزند
باز تواند برید، دست و زبان لهب
خامه من در ثنات خط به جهان در کشید
رخت چو بنهاد فرض کوچ کند مستحب
مدح تو خواهم نگاشت گرد رخ آفتاب
تا بدواتم دهد، مشک ز گیسوی شب
پیش چو تو سروری، سرو روان را بشعر
هست من و ما زدن غایت ترک ادب
قصب کی آرد ببار ازچمن او گر برند
شاخ فضایل رطب نخل معانی شعب
کسب گهی ساختند بر در این بارگاه
نی شرفی منتسب نی هنری مکتسب
عود یک لافشان ازرق گردون شگاف
کرده زوال الدرک دعوی اعلی الرتب
گر به عمامه کسی سرورئی یافته است
پس شه مرغان سزد، هد هد رنگین سلب
کی بقماط حروف آیدشان طفل نطق
مادر زال و عقیم، شوهر پیر و عزب
سحر من از شعرشان، دانی وداند خرد
نوبت بوالقاسمی از دهل بو لهب
ای ید بیضای تو موسی طور دها
معجزه اژدها، به ز طلسم خشب
سردی هر دمنه طبع، کرد مرا کرم لیک
شیر هنر بیشه ام باک ندارم ز تب
آب سخن های من، کرد، تر، آن خام را
ورنه شدی سوخته، در شرر این غضب
تا ز پی وحس و خون، در عصب و رک نهد
دست وزیر گزین تخت شه منتخب
خون عدوی تو باد، نوش بقادر عروق
حس حسود تو باد نیش اجل در عصب
کام کمال تورا شهره عالم دو پی
قد جلال تورا، درع فلک یک وجب
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۲۹ - مدح سلطان ارسلان بن طغرل، پس از فتح ابخاز
خسرو توران گشای، روی بایران نهاد
خام کمندش لکام بر سر شیران نهاد
نیک شناسد جهان آنکه جهان آفرید
نام جهانگیر شاه، شاه جهان بان نهاد
خسرو کیوان خدیو اوست که کیهان خدای
منت ایجاد او بر سر انسان نهاد
عدل جهان داورش راه فریدون گرفت
عفو گنه پرورش رسم سلیمان نهاد
واضع القاب عقل خط خطا خوان بخواند
نام کهین چاکرش گرچه ختاخان نهاد
دایه انصاف او مهر بر احسان فکند
حلقه پیمان او مهر بر ایمان نهاد
در خط حیرت بماند ابر جهان گشته کاو
از کف چون آفتاب سنت باران نهاد
برده شمشیر ملک روم برد شاه ترک
کاو، دم قیصر به بست بر دم خاقان نهاد
دهر حرون رام اوست زانکه جنیبت گشش
طوق بر انجم فکند داغ بر ارکان نهاد
میخ سیاست بحکم بر در ابخاز کوفت
دست عنایت بلطف بر سر ایران نهاد
خلعتی از ایمنی بر قد وی راست کرد
باره ی ار خرمی گرد سپاهان نهاد
نعل سمندش کزو خاک مهلهل قباست
بس که کلاه غبار بر سر کیوان نهاد
دامن دهلیز ملک بر ششم اقلیم بست
شرفه قصر شرف بر نهم ایوان نهاد
پاک تر، از وی نیافت هیچ گهر کردگار
تا گهر عقل را، در صدف جان نهاد
آنکه بمیدان او نوع تقرب شمرد
گوی مرصع نمود طارم چوگان نهاد
مجمره ی لطف او، بوی بر افلاک داد
صاعقه عنف او، روی به کیهان نهاد
آه سیه شام را، در دم ظلمت شکست
خنده خوش صبح را، در بن دندان نهاد
ورد زبان داشت زر، نام همایون او
تا قدم از صلب مهر، در رحم کان نهاد
ظلم که هر شب دوبار گرد جهان طوف کرد
با عسس پاس او روی به زندان نهاد
ای شه نادر قرین، خسرو صاحب قران
چرخ جناب تو را مقصد اقران نهاد
خرج سپاه تو را صاحب دیوان دور
فصل بهار از بحار لولوی مرجان نهاد
بس که بهم باز چید کاسه سر تیغ شاه
خوان ز پی دام و دد بر پر زاغان نهاد
تیغ تو نقب فنا در جگر سنگ برد
رمح تو کام ثقور در دل سندان نهاد
حاصل عدل عمر منت ملک تو بود
آنچ و رای خراج بر سر دیوان نهاد
تا بزنی چون قلم، کردن گردون به تیغ
زود سر انقیاد، بر خط فرمان نهاد
خیز، که فراش بخت خواب حسود تو را
بستر غفلت فکند بالش خذلان نهاد
تیغ خراسان گشای، چونکه مجرد کنی
یاد بیار آنکه، فتح با تو چه پیمان نهاد
با تو کمر وار بست دست قضا و بقا
آنکه تو را نقطه وار، در دل دوران نهاد
هرکه به پای فضول، گرد خلاف تو گشت
دست گریبان شکاف، بر سر حرمان نهاد
معتقد پاک تو اصل نجات دو گون
خدمت یزدان شمرد، طاعت سلطان نهاد
نا خلفی را چه قدر، کز سر بیچارگی
خصم پدر را بقدر، همسر یزدان نهاد
گفت: که من غازیم آنکه بر اثبات قول
وضع مسلمان کشی بر غزو- ختلان نهاد
هرکه چنان شخص را، غازی دین دار خواند
نام عمارت بزور، برده ویران نهاد
خدمت ناکرده را مزد طمع داشت وی
آنچه نکرده است کس قاعده نتوان نهاد
زود نهد تاج شاه بر سر این انفراج
گر سخنی را اساس بر روی کاشان نهاد
این سخنش چون رسد، کز پس پنجاه سال
هم نتواند قدم در طبرستان نهاد
خوشتر از او آن دگر، کیست گدای عراق
کاو لقب خود بزور، میر خراسان نهاد
چون خر سالوسیان، ایدر دشوار دید
شد بخراسان و سر، در خور، آسان نهاد
از کفل آهوان، هیچ نخیزد به صید
پیر سگی را که رخت بر در کهدان نهاد
حیله گر گین چه سود، گرگ کهن سال را
چون سر رایات شاه، روی بگرگان نهاد
تیغ تو را گوشمال خوار برآید بدست
یاوکئی، گر قدم در حد سمنان نهاد
او، سمنان در حروف همچو سه من نان شمرد
گرسنه بود، از شره، رو، به سه من نان نهاد
خرمن ملک تو را زان چه زیان کر فلک
خوشه چنی چند را، خوشه در انبان نهاد
دیر نکاهد خبر کان سک افعی نژاد
همچو قرارات خویش روی به گرگان نهاد
خام کمندش لکام بر سر شیران نهاد
نیک شناسد جهان آنکه جهان آفرید
نام جهانگیر شاه، شاه جهان بان نهاد
خسرو کیوان خدیو اوست که کیهان خدای
منت ایجاد او بر سر انسان نهاد
عدل جهان داورش راه فریدون گرفت
عفو گنه پرورش رسم سلیمان نهاد
واضع القاب عقل خط خطا خوان بخواند
نام کهین چاکرش گرچه ختاخان نهاد
دایه انصاف او مهر بر احسان فکند
حلقه پیمان او مهر بر ایمان نهاد
در خط حیرت بماند ابر جهان گشته کاو
از کف چون آفتاب سنت باران نهاد
برده شمشیر ملک روم برد شاه ترک
کاو، دم قیصر به بست بر دم خاقان نهاد
دهر حرون رام اوست زانکه جنیبت گشش
طوق بر انجم فکند داغ بر ارکان نهاد
میخ سیاست بحکم بر در ابخاز کوفت
دست عنایت بلطف بر سر ایران نهاد
خلعتی از ایمنی بر قد وی راست کرد
باره ی ار خرمی گرد سپاهان نهاد
نعل سمندش کزو خاک مهلهل قباست
بس که کلاه غبار بر سر کیوان نهاد
دامن دهلیز ملک بر ششم اقلیم بست
شرفه قصر شرف بر نهم ایوان نهاد
پاک تر، از وی نیافت هیچ گهر کردگار
تا گهر عقل را، در صدف جان نهاد
آنکه بمیدان او نوع تقرب شمرد
گوی مرصع نمود طارم چوگان نهاد
مجمره ی لطف او، بوی بر افلاک داد
صاعقه عنف او، روی به کیهان نهاد
آه سیه شام را، در دم ظلمت شکست
خنده خوش صبح را، در بن دندان نهاد
ورد زبان داشت زر، نام همایون او
تا قدم از صلب مهر، در رحم کان نهاد
ظلم که هر شب دوبار گرد جهان طوف کرد
با عسس پاس او روی به زندان نهاد
ای شه نادر قرین، خسرو صاحب قران
چرخ جناب تو را مقصد اقران نهاد
خرج سپاه تو را صاحب دیوان دور
فصل بهار از بحار لولوی مرجان نهاد
بس که بهم باز چید کاسه سر تیغ شاه
خوان ز پی دام و دد بر پر زاغان نهاد
تیغ تو نقب فنا در جگر سنگ برد
رمح تو کام ثقور در دل سندان نهاد
حاصل عدل عمر منت ملک تو بود
آنچ و رای خراج بر سر دیوان نهاد
تا بزنی چون قلم، کردن گردون به تیغ
زود سر انقیاد، بر خط فرمان نهاد
خیز، که فراش بخت خواب حسود تو را
بستر غفلت فکند بالش خذلان نهاد
تیغ خراسان گشای، چونکه مجرد کنی
یاد بیار آنکه، فتح با تو چه پیمان نهاد
با تو کمر وار بست دست قضا و بقا
آنکه تو را نقطه وار، در دل دوران نهاد
هرکه به پای فضول، گرد خلاف تو گشت
دست گریبان شکاف، بر سر حرمان نهاد
معتقد پاک تو اصل نجات دو گون
خدمت یزدان شمرد، طاعت سلطان نهاد
نا خلفی را چه قدر، کز سر بیچارگی
خصم پدر را بقدر، همسر یزدان نهاد
گفت: که من غازیم آنکه بر اثبات قول
وضع مسلمان کشی بر غزو- ختلان نهاد
هرکه چنان شخص را، غازی دین دار خواند
نام عمارت بزور، برده ویران نهاد
خدمت ناکرده را مزد طمع داشت وی
آنچه نکرده است کس قاعده نتوان نهاد
زود نهد تاج شاه بر سر این انفراج
گر سخنی را اساس بر روی کاشان نهاد
این سخنش چون رسد، کز پس پنجاه سال
هم نتواند قدم در طبرستان نهاد
خوشتر از او آن دگر، کیست گدای عراق
کاو لقب خود بزور، میر خراسان نهاد
چون خر سالوسیان، ایدر دشوار دید
شد بخراسان و سر، در خور، آسان نهاد
از کفل آهوان، هیچ نخیزد به صید
پیر سگی را که رخت بر در کهدان نهاد
حیله گر گین چه سود، گرگ کهن سال را
چون سر رایات شاه، روی بگرگان نهاد
تیغ تو را گوشمال خوار برآید بدست
یاوکئی، گر قدم در حد سمنان نهاد
او، سمنان در حروف همچو سه من نان شمرد
گرسنه بود، از شره، رو، به سه من نان نهاد
خرمن ملک تو را زان چه زیان کر فلک
خوشه چنی چند را، خوشه در انبان نهاد
دیر نکاهد خبر کان سک افعی نژاد
همچو قرارات خویش روی به گرگان نهاد
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۴۳ - در مقام عشق فرماید
عشق برآورد گرد، از سر مردان مرد
گر تو، بسر زنده ی از سر این راه، گرد
فرد شو از هر دو کون تا بقبولی رسی
طالب مشرک مباش در ره مطلوب فرد
و الله، کافسار حکم بر سر دوران کنی
بر در او گر تو را، عشق بود پایمرد
صدق تو، گو، تا ز عجز با تو بشویند دست
نار، ز تولید حرق، آب ز تاثیر برد
مهربتت آرزوست، جان کن و ره رواز آنک
موده این موزه کیست چاره رو رهنورد
پیرهن روح تو جز عمل خیر نیست
چونکه بیفشاند جسم جامه جسم از نورد
روز قضا چون روی مفلس نا محترم
زین عمل ارکانت را چرخ چو معزول گرد
صبح قیامت دمید خیز و بیاور چو صبح
یک دم و صد آه کرم، یک لب و صد باد سرد
چهره چو زرنیخ داراشک چو شنگرف وپس
نقش گذاری نمای بر فلک لاجورد
گر همه دستی بگیر بوسه این جام درد
ور همه پائی بساز توشه این راه درد
عالم کشف و بسیط این همه قدس است و نور
بنده لونی و لام آن همه موم است و، ارد
گرد هوای نبرد بر رخ مردان نکوست
زلف عروسان طبع خوش نبود زیر گرد
از دل پر خون طلب جاه حقیقی چو لعل
بر در صورت ملاف همچو زر از روی زرد
نقش به افتاد خود، میطلبی پیشه کن
بارکشی چون بساط زخم پذیری چونرد
کاب تواضع نمای عربده شعله را
رخت بدوزخ برد در صف تنگ نبرد
جز دم تقطیع نیست نطق نهنک هوا
زین دو طرف هر چه دید هر دو بیکدم بخورد
بلبلی از سر بنه زانکه سوی باغ قدس
دام تو گفت است گفت بال تو گرداست گرد
نام طلب کن اثیر تا که بمانی چو روح
وین سخن از نام او بشنود و عکس وطرد
گر تو، بسر زنده ی از سر این راه، گرد
فرد شو از هر دو کون تا بقبولی رسی
طالب مشرک مباش در ره مطلوب فرد
و الله، کافسار حکم بر سر دوران کنی
بر در او گر تو را، عشق بود پایمرد
صدق تو، گو، تا ز عجز با تو بشویند دست
نار، ز تولید حرق، آب ز تاثیر برد
مهربتت آرزوست، جان کن و ره رواز آنک
موده این موزه کیست چاره رو رهنورد
پیرهن روح تو جز عمل خیر نیست
چونکه بیفشاند جسم جامه جسم از نورد
روز قضا چون روی مفلس نا محترم
زین عمل ارکانت را چرخ چو معزول گرد
صبح قیامت دمید خیز و بیاور چو صبح
یک دم و صد آه کرم، یک لب و صد باد سرد
چهره چو زرنیخ داراشک چو شنگرف وپس
نقش گذاری نمای بر فلک لاجورد
گر همه دستی بگیر بوسه این جام درد
ور همه پائی بساز توشه این راه درد
عالم کشف و بسیط این همه قدس است و نور
بنده لونی و لام آن همه موم است و، ارد
گرد هوای نبرد بر رخ مردان نکوست
زلف عروسان طبع خوش نبود زیر گرد
از دل پر خون طلب جاه حقیقی چو لعل
بر در صورت ملاف همچو زر از روی زرد
نقش به افتاد خود، میطلبی پیشه کن
بارکشی چون بساط زخم پذیری چونرد
کاب تواضع نمای عربده شعله را
رخت بدوزخ برد در صف تنگ نبرد
جز دم تقطیع نیست نطق نهنک هوا
زین دو طرف هر چه دید هر دو بیکدم بخورد
بلبلی از سر بنه زانکه سوی باغ قدس
دام تو گفت است گفت بال تو گرداست گرد
نام طلب کن اثیر تا که بمانی چو روح
وین سخن از نام او بشنود و عکس وطرد
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۹۰ - مدح علاءالدوله فخرالدین عربشاه پادشاه کهستان - مطلع نخست
طفل نه ای چند از این، دایه نا مهربان
گاه قماط بهار گه کفن مهرگان
مایه ی بوئی نماند زلف شب انس را
زانکه فرو شست از آن سیل سحر مشکبان
هفت سیه کاسه چند چشم سپیدت کنند
صبح بیک کرم قرص شام بیک سرد نان
جان سخنگوی را رشته مکن در گلو
بگذرد ار عیسی ئی خاصه در آخر زمان
گوز، نه ئی مقل را شارع عقلی مگوی
دم دمه ی غول را دعوی مهدی مخوان
راه فلک میروی راحله بر لاشه خر
قوت روان میدهی لقمه ی پر استخوان
تافته طبعی مکن بر سر خوان طمع
تا نخوری غوربا هم ز رخ میزبان
دیو نژادی بخل چون به جهان پُر شدند
حرز حمایت ستان از در شاه جهان
شاه کهستان گشای خسرو تازی نژاد
حاتم دینار بخش معطی مدحت ستان
گاه قماط بهار گه کفن مهرگان
مایه ی بوئی نماند زلف شب انس را
زانکه فرو شست از آن سیل سحر مشکبان
هفت سیه کاسه چند چشم سپیدت کنند
صبح بیک کرم قرص شام بیک سرد نان
جان سخنگوی را رشته مکن در گلو
بگذرد ار عیسی ئی خاصه در آخر زمان
گوز، نه ئی مقل را شارع عقلی مگوی
دم دمه ی غول را دعوی مهدی مخوان
راه فلک میروی راحله بر لاشه خر
قوت روان میدهی لقمه ی پر استخوان
تافته طبعی مکن بر سر خوان طمع
تا نخوری غوربا هم ز رخ میزبان
دیو نژادی بخل چون به جهان پُر شدند
حرز حمایت ستان از در شاه جهان
شاه کهستان گشای خسرو تازی نژاد
حاتم دینار بخش معطی مدحت ستان
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۹۱ - مدح علاءالدوله فخرالدین عربشاه پادشاه کهستان - مطلع دوم
ای صف شمشاد تو تاخته بر ارغوان
گل ز پی بند کیت بسته کمر بر میان
مجلس انس تو را جرم قمر عود سوز
بزم جمال تو را شکل پرن نقلدان
چست رکاب زمین در صف خوبان توئی
رام عنان تو باد، ابلق تند زمان
رسته برو نیت را بود رهی زان قضا
طرف کواکب نشاند در کمر کهگشان
گفتمش ایش الخبر زان دهن تنگبار
عقل ترش کرده روی، گفت عدم را نشان
با لب تو نطق را هست زبانی چنانک
نطق چو اینجا رسید عجز به بستن دهان
بر سر دل میزند زان لب، صفرای عشق
دو لب ما را بگشت خاصیت ناردان
ظلم تو در عهد خویش طبع جهان عکس کرد
زان دل غمگین ماست از رخ چون زعفران
عدل سپر چون بهار ورنه تظلم کنیم
با دم چون مهرگان پیش شه مهربان
سرور دریا نوال سید گردون مجال
طایر سنجر مثال خسرو خسرو نشان
گل ز پی بند کیت بسته کمر بر میان
مجلس انس تو را جرم قمر عود سوز
بزم جمال تو را شکل پرن نقلدان
چست رکاب زمین در صف خوبان توئی
رام عنان تو باد، ابلق تند زمان
رسته برو نیت را بود رهی زان قضا
طرف کواکب نشاند در کمر کهگشان
گفتمش ایش الخبر زان دهن تنگبار
عقل ترش کرده روی، گفت عدم را نشان
با لب تو نطق را هست زبانی چنانک
نطق چو اینجا رسید عجز به بستن دهان
بر سر دل میزند زان لب، صفرای عشق
دو لب ما را بگشت خاصیت ناردان
ظلم تو در عهد خویش طبع جهان عکس کرد
زان دل غمگین ماست از رخ چون زعفران
عدل سپر چون بهار ورنه تظلم کنیم
با دم چون مهرگان پیش شه مهربان
سرور دریا نوال سید گردون مجال
طایر سنجر مثال خسرو خسرو نشان
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۹۲ - مدح علاءالدوله فخرالدین عربشاه پادشاه کهستان - مطلع سوم
تا نفس عیسوی زاد نسیم از دهان
مرده ی یکساله شاخ یافت دگر ره روان
قطره چو پیگان گری است، بر زره آبگیر
غنچه چو زوبین زده است بر سپر گلستان
عربده آغاز کرد بلبل سر مست باز
تا گل پوشیده روی، چهره نمود از نهان
پرده بود ناله ساز، خاصه به جشنی چین
ناله بود پرده سوز خاصه به درد چنان
ز آینه ئی بود میغ، حامله گشته ز بحر
لاجرمش می برد شعشعه گیسو گشان
بوالهوسی عشق باز، نیست به از عند لیب
هم نفسی به نشین، نیست به از بوستان
خانه خدای خمول، سبزه تازه لقاست
گونه بگرداندش، زحمت هیچ ایرمان
سرو خضر صدره خواست سرخی رخسار باغ
باد که عیسی دم است گفتش، سر سبز هان
ماشطه لفظ شاه، کله زد اندر چمن
طره شمشاد را، کرد رخ ضیمران
اختر برج قبول گوهر درج بتول
اختر گردون بقا گوهر دریا بنان
مرده ی یکساله شاخ یافت دگر ره روان
قطره چو پیگان گری است، بر زره آبگیر
غنچه چو زوبین زده است بر سپر گلستان
عربده آغاز کرد بلبل سر مست باز
تا گل پوشیده روی، چهره نمود از نهان
پرده بود ناله ساز، خاصه به جشنی چین
ناله بود پرده سوز خاصه به درد چنان
ز آینه ئی بود میغ، حامله گشته ز بحر
لاجرمش می برد شعشعه گیسو گشان
بوالهوسی عشق باز، نیست به از عند لیب
هم نفسی به نشین، نیست به از بوستان
خانه خدای خمول، سبزه تازه لقاست
گونه بگرداندش، زحمت هیچ ایرمان
سرو خضر صدره خواست سرخی رخسار باغ
باد که عیسی دم است گفتش، سر سبز هان
ماشطه لفظ شاه، کله زد اندر چمن
طره شمشاد را، کرد رخ ضیمران
اختر برج قبول گوهر درج بتول
اختر گردون بقا گوهر دریا بنان
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۹۳ - مدح علاءالدوله فخرالدین عربشاه پادشاه کهستان - مطلع چهارم
دوش چو برد آفتاب دست به تیغ یمان
کرد سحر ترکتاز بر سپه زنگیان
چرخ ربیعی لباس خواست که در سر کشد
بافته بود آفتاب چادر زرد خزان
کسوت عباسیان محتسب دیده را
بود نهان تا به عطف بر شکن طیلسان
شعبده بازی شده، در پس پرده خیال
ساخته تمثال ها بوالعجب از شکلشان
کرد به بالین من، پیک سحرگه گذر
نامه دولت بداد، گفت که برخیز هان
چار حدود حدوث با عدم است ای پسر
هین که بمیدان توست مرکب همت بران
عالم بر دامنت چند گریبان کشد
آستی از وی بکش دست بر او بر فشان
حارث کنج دل است دیده هندوی شب
گنج به پرداخت دزد، خواب کنان پاسبان
کوس مزن رعدوار تیغ مکش برق شکل
زانکه نداری چو میغ، سینه گوهر فشان
اشتلم از اختری است دعوی از اخسیکتی
مشغله هست از درای رنج ره کاروان
منکر او هم نیم، گرچه در اقلیم فضل
منهی فکرت بداد همچو منی را نشان
بست نشاید بر او، نام عمیت ولی
کنگره ی عرش راست دیده من دیده بان
گرچه گل خشک بود نکهت گل نشکند
رونق بازار او مرتبه مشکبان
ترک لقب داده بود در سخنم، معنی آنک
ترک بزخم چماق دوست شود جاودان
دست امیدم گرفت همت او تا بشعر
یافتم از بخت شاه پایکه شعریان
گوهر عالم چراغ بر کمر اهل بیت
اختر گردون ضمیر بر افق خاندان
کرد سحر ترکتاز بر سپه زنگیان
چرخ ربیعی لباس خواست که در سر کشد
بافته بود آفتاب چادر زرد خزان
کسوت عباسیان محتسب دیده را
بود نهان تا به عطف بر شکن طیلسان
شعبده بازی شده، در پس پرده خیال
ساخته تمثال ها بوالعجب از شکلشان
کرد به بالین من، پیک سحرگه گذر
نامه دولت بداد، گفت که برخیز هان
چار حدود حدوث با عدم است ای پسر
هین که بمیدان توست مرکب همت بران
عالم بر دامنت چند گریبان کشد
آستی از وی بکش دست بر او بر فشان
حارث کنج دل است دیده هندوی شب
گنج به پرداخت دزد، خواب کنان پاسبان
کوس مزن رعدوار تیغ مکش برق شکل
زانکه نداری چو میغ، سینه گوهر فشان
اشتلم از اختری است دعوی از اخسیکتی
مشغله هست از درای رنج ره کاروان
منکر او هم نیم، گرچه در اقلیم فضل
منهی فکرت بداد همچو منی را نشان
بست نشاید بر او، نام عمیت ولی
کنگره ی عرش راست دیده من دیده بان
گرچه گل خشک بود نکهت گل نشکند
رونق بازار او مرتبه مشکبان
ترک لقب داده بود در سخنم، معنی آنک
ترک بزخم چماق دوست شود جاودان
دست امیدم گرفت همت او تا بشعر
یافتم از بخت شاه پایکه شعریان
گوهر عالم چراغ بر کمر اهل بیت
اختر گردون ضمیر بر افق خاندان