تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۸ - لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام من
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۹ - باز ای دل تازه در کوی بتی جا کرده ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۰ - زین نمی رنجم که بازم از مقابل رفته ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۲ - خوب نبود آشنایی با بدان خوب مرا
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۳ - باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده را
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۷ - ای که در هجرت شکیبایی ز دل ها میرود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۸ - از تحمل های من بر من تغافل می کند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۱ - دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۴ - بس که بر دیوار و در هر لحظه افتد عکس داغ
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۵ - رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا می کشم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۶ - بی تو من هرجا که یک ساعت نشیمن کرده ام
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۸ - باز خوش اسباب رسوایی مهیا کرده ای
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۵ - گوش سوی حرف من از رحم جانانم نکرد
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۰ - پیش قدرت لاف زد روزی ز رفعت آسمان
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۳ - می توانستم به کویش با صبا رفتن، ولی
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۴ - لاف دلتنگی و صبر از یار ناید باورم
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۸ - در گلستان گر گلی بودی به رنگ یار من
بابافغانی : غزلیات
شماره ۶ - ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها
ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها
سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها
بسکه می خوانند دلها را به کویت هر نفس
بلبلان را در گلستانها گرفت آوازها
تا چرا دم زد ز رعنایی به دور حسن تو
گل به ناخن می کند از روی چون زر گازها
جانم از تن می پرد هر دم زشوق روی تو
بر سر آتش بود پروانه را پروازها
گلشن کوی ترا از لطف و احسان باره ایست
بر گرفتاران دل هر گوشه سنگ اندازها
در تماشای مه رویت فغانی را چو شمع
بر زبان آتشین شبها گره شد رازها
سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها
بسکه می خوانند دلها را به کویت هر نفس
بلبلان را در گلستانها گرفت آوازها
تا چرا دم زد ز رعنایی به دور حسن تو
گل به ناخن می کند از روی چون زر گازها
جانم از تن می پرد هر دم زشوق روی تو
بر سر آتش بود پروانه را پروازها
گلشن کوی ترا از لطف و احسان باره ایست
بر گرفتاران دل هر گوشه سنگ اندازها
در تماشای مه رویت فغانی را چو شمع
بر زبان آتشین شبها گره شد رازها
بابافغانی : غزلیات
شماره ۷ - ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محراب ها
ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محراب ها
فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب ها
عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می
من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آب ها
نگسلم زان جعد مشکین گرچه در چنگ بلا
دارم از دست غمت در رشته ی جان تارها
مطربان بزم عشقت را زسوز عاشقان
گشته آتش باز بر رگهای جان مضراب ها
در حریم دل برای سجده ی ابروی تو
بسته ام هر گوشه از خون جگر محراب ها
پیش آن لبهای میگون دیده را از اشک سرخ
سر به سر بر خار مژگان بسته شد عناب ها
در نمی گیرد فسونم با لبت از هیچ باب
در وفا هر چند می گویم سخن از باب ها
ای مه خرگه نشین شبها فغانی در خیال
صحبتی بس گرم دارد با تو در مهتاب ها
فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب ها
عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می
من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آب ها
نگسلم زان جعد مشکین گرچه در چنگ بلا
دارم از دست غمت در رشته ی جان تارها
مطربان بزم عشقت را زسوز عاشقان
گشته آتش باز بر رگهای جان مضراب ها
در حریم دل برای سجده ی ابروی تو
بسته ام هر گوشه از خون جگر محراب ها
پیش آن لبهای میگون دیده را از اشک سرخ
سر به سر بر خار مژگان بسته شد عناب ها
در نمی گیرد فسونم با لبت از هیچ باب
در وفا هر چند می گویم سخن از باب ها
ای مه خرگه نشین شبها فغانی در خیال
صحبتی بس گرم دارد با تو در مهتاب ها
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۲ - کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا
کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا
یار باید تا گره از کار بگشاید مرا
گر مرا بر دار بندد یار بهر امتحان
کیست کان ساعت بتیغ از دار بگشاید مرا
بسته ی زنجیر زلفت شد دل افگار من
زلف بگشا تا دل افگار بگشاید مرا
از سخن گویند میخیزد سخن، بگشای لب
تا زبان بسته در گفتار بگشاید مرا
بسکه دلتنگم اگر گویم غم دل با کسی
گریه سیل از دیده ی خونبار بگشاید مرا
بند بندم شد فغانی بسته ی زنجیر عشق
خوشدلم زین بندها گر یار بگشاید مرا
یار باید تا گره از کار بگشاید مرا
گر مرا بر دار بندد یار بهر امتحان
کیست کان ساعت بتیغ از دار بگشاید مرا
بسته ی زنجیر زلفت شد دل افگار من
زلف بگشا تا دل افگار بگشاید مرا
از سخن گویند میخیزد سخن، بگشای لب
تا زبان بسته در گفتار بگشاید مرا
بسکه دلتنگم اگر گویم غم دل با کسی
گریه سیل از دیده ی خونبار بگشاید مرا
بند بندم شد فغانی بسته ی زنجیر عشق
خوشدلم زین بندها گر یار بگشاید مرا