تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۸ - لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام من
لب زخون ترکرده ام تلخ ست می در کام من
کو حریفی تا کند خون جگر در جام من
وعده وصلم به فردا داد اینم بس که یار
این قدر داند که صبح از پی ندارد شام من
صبح کو در خانه بنشین، مهر گودیگر متاب
تیرگی هرگز نخواهد رفت از ایام من
رحم اگر بر من نخواهی کرد بر بدگو مکن
من چه بد کردم که نتوانی شنیدن نام من
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۳۹ - باز ای دل تازه در کوی بتی جا کرده ای
باز ای دل تازه در کوی بتی جا کرده ای
آن چه عمری خواستی امروز پیدا کرده ای
شکوه از کشتن بود فردا شهیدان تو را
شکوه ما آن که در کشتن مدارا کرده ای
چون توانم دید بزم غیر جایت چون زرشک
جا در آتش کرده ام تا در دلم جا کرده ای
ای که میگویی چرا خونابه ات از سرگذشت
خود بگو، دانی که ما را دیده دریا کرده ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۰ - زین نمی رنجم که بازم از مقابل رفته ای
زین نمی رنجم که بازم از مقابل رفته ای
برده اند از کف دلت را از پی دل رفته ای
گرچه دادی دین و دل زودست امید وصال
راه عشقت این هنوز از وی دو منزل رفته ای
رفتی و غایب نشد یک دم خیالت از نظر
بیشتر می بینمت تا از مقابل رفته ای
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۲ - خوب نبود آشنایی با بدان خوب مرا
خوب نبود آشنایی با بدان خوب مرا
طالب غیری نباید بود مطلوب مرا
نام بی دردان به تقریب شکایت برده ام
بی سبب خواهان نباشد یار مکتوب مرا
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۳ - باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده را
باز عشقش تازه کرد از نو دل افسرده را
آری آتش آب حیوان است شمع مرده را
از نگاهش دارم امید وصالی زان که گاه
میرود صیاد از پی پیکان خورده را
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۷ - ای که در هجرت شکیبایی ز دل ها میرود
ای که در هجرت شکیبایی ز دل ها میرود
هیچ میدانی که بی رویت چه بر ما میرود
تا صبا را در گلستان دیده ام آسوده ام
زان که در کویت ندارد ره که آن جا میرود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۴۸ - از تحمل های من بر من تغافل می کند
از تحمل های من بر من تغافل می کند
هرچه با من می کند صبر و تحمل می کند
دل درون سینه بهر داغ دارم باغبان
خدمت گلبن برای حاطر گل می کند
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۱ - دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بود
دوش چشم ساغر سرشار و خونم باده بود
آن چه دل می خواست از اسباب عیش آماده بود
هیچ کس زان طره پیچیده سر بیرون نکرد
با وجود آن که مضمون پیش پا افتاده بود
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۴ - بس که بر دیوار و در هر لحظه افتد عکس داغ
بس که بر دیوار و در هر لحظه افتد عکس داغ
شب که شد در خانه ام صد جای می سوزد چراغ
داغ میکردم چو خون از داغ دل میریزدم
داغ گردد می کشی کش می بریزد از ایاغ
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۵ - رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا می کشم
رخت چون دیوانگان صحرا به صحرا می کشم
عشق میگوید سفر کن رخت هرجا می کشم
در میان محنت امروز از بس خو کردم
انتظار محنتی دارم که فردا می کشم
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۶ - بی تو من هرجا که یک ساعت نشیمن کرده ام
بی تو من هرجا که یک ساعت نشیمن کرده ام
ناله خیزد سال ها از بس که شیون کرده ام
دامنم باید فشاند از دل چو دیدم روی او
زان دل صد پاره ی خود را به دامن کرده ام
ابوالحسن فراهانی : غزلیات ناتمام
شماره ۵۸ - باز خوش اسباب رسوایی مهیا کرده ای
باز خوش اسباب رسوایی مهیا کرده ای
این گرفتاران نو را خوب پیدا کرده ای
زین نگاه گرم پی در پی بسوی بوالهوس
شهره آفاق خواهی شد نگه تا کرده ای
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۵ - گوش سوی حرف من از رحم جانانم نکرد
گوش سوی حرف من از رحم جانانم نکرد
خواست داند درد من دانست و درمانم نکرد
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۰ - پیش قدرت لاف زد روزی ز رفعت آسمان
پیش قدرت لاف زد روزی ز رفعت آسمان
وین زمان از شرم نتواند که سر بالا کند
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۳ - می توانستم به کویش با صبا رفتن، ولی
می توانستم به کویش با صبا رفتن، ولی
آن چنانم سوخت هجرانش که خاکستر نماند
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۴ - لاف دلتنگی و صبر از یار ناید باورم
لاف دلتنگی و صبر از یار ناید باورم
دل اگر تنگست چون گنجد شکیبایی در او
ابوالحسن فراهانی : مفردات
شماره ۱۸ - در گلستان گر گلی بودی به رنگ یار من
در گلستان گر گلی بودی به رنگ یار من
همچو بلبل در گلستان ناله بودی کار من
بابافغانی : غزلیات
شماره ۶ - ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها
ای ترا بر سرو و گل در جلوه پنهان رازها
سرو را در سایه ی قد تو در سر نازها
بسکه می خوانند دلها را به کویت هر نفس
بلبلان را در گلستانها گرفت آوازها
تا چرا دم زد ز رعنایی به دور حسن تو
گل به ناخن می کند از روی چون زر گازها
جانم از تن می پرد هر دم زشوق روی تو
بر سر آتش بود پروانه را پروازها
گلشن کوی ترا از لطف و احسان باره ایست
بر گرفتاران دل هر گوشه سنگ اندازها
در تماشای مه رویت فغانی را چو شمع
بر زبان آتشین شبها گره شد رازها
بابافغانی : غزلیات
شماره ۷ - ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محراب ها
ای ز ابروی تو هر سو فتنه در محراب ها
فتنه را از چشم جادوی تو در سر خواب ها
عارضت آبست و لب آب دگر از تاب می
من چنین لب تشنه، وه چون بگذرم زین آب ها
نگسلم زان جعد مشکین گرچه در چنگ بلا
دارم از دست غمت در رشته ی جان تارها
مطربان بزم عشقت را زسوز عاشقان
گشته آتش باز بر رگهای جان مضراب ها
در حریم دل برای سجده ی ابروی تو
بسته ام هر گوشه از خون جگر محراب ها
پیش آن لبهای میگون دیده را از اشک سرخ
سر به سر بر خار مژگان بسته شد عناب ها
در نمی گیرد فسونم با لبت از هیچ باب
در وفا هر چند می گویم سخن از باب ها
ای مه خرگه نشین شبها فغانی در خیال
صحبتی بس گرم دارد با تو در مهتاب ها
بابافغانی : غزلیات
شماره ۱۲ - کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا
کار دل از پهلوی دلدار بگشاید مرا
یار باید تا گره از کار بگشاید مرا
گر مرا بر دار بندد یار بهر امتحان
کیست کان ساعت بتیغ از دار بگشاید مرا
بسته ی زنجیر زلفت شد دل افگار من
زلف بگشا تا دل افگار بگشاید مرا
از سخن گویند میخیزد سخن، بگشای لب
تا زبان بسته در گفتار بگشاید مرا
بسکه دلتنگم اگر گویم غم دل با کسی
گریه سیل از دیده ی خونبار بگشاید مرا
بند بندم شد فغانی بسته ی زنجیر عشق
خوشدلم زین بندها گر یار بگشاید مرا