تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۶۴ - چو بخت خفت و قضا چیره تیره شد اختر
چو بخت خفت و قضا چیره تیره شد اختر
زبون و زرد شود آب فضل و برگ هنر
همی گذارد دانا برون ز حکمت پای
همی فرازد عاقل جدا ز فکرت سر
شناخت نتوان با دیده گوسپند ز گرگ
تمیز ندهد با ذوق حنظل از شکر
زیان شمارد آنرا که هست یکسره سود
بنفع داند آنرا که شد تمام ضرر
هر آنچه زشت است آنرا به نیک پندارد
هر آنچه خیر است آنرا همی شمارد شر
قضا چو آید تاری شود بدیده قضا
قدر چو جنبد تیره کند زمرد بصر
بفکر و هوش که افکند پنجه با گردون
بعقل و رای که شد چیره بر قضا و قدر
بدیهی است هوس در ضمیر آدمیان
طبیعی است خطا در نهاد جنس بشر
شنیده ای تو که سکان ملک قرمیسین
بدند بنده بفرمان پادشاه اندر
بزیستند همی در پناه دولت شاه
وظیفه خوار و سپاس آور و ثناگستر
بنرم گردنی و بندگی بدند مثل
بسفته گوشی و فرمانبری شدند سمر
نیافتند مگر ره بطاعت سلطان
نیافتند مگر رخ بدرگه داور
بوالیان همه چونان که با پدر و فرزند
که هم بر آنان بودند والیان چو پدر
خطا نکرده همیدون ز روشنی عقول
گنه نکرده همیدر ز راستی فکر
قدر فراشد و سیماب کردشان در گوش
قضا فروشد و افکند پرده شان ببصر
چنانکه خون ببدن شورش آورد هشتند
بنای شورش و طغیان بوالی کشور
بشاهزاده انوشیروان بن بهمن
ضیاء دولت خورشید مجد و چرخ هنر
اساس طغیان چیدند و تاختند گروه
بنای عصیان هشتند و ساختند حشر
ز بام و در بگرفتند گرد او را سخت
گروه بومی و بیگانه هم ز بدو و حضر
بخشت پاره بخستند باغ او را شاخ
بسنگ خاره شکستند کاخ او را در
به تنگنا شد در کاخ از محاصره شان
چنانکه لعل درخشنده اندرون حجر
ز اجتماع کسان بسته شد ره تدبیر
ز ازدحام خسان تنگ شد همه معبر
ضیاء دوله چو هنجار زشت آنان دید
بروی بگشود از حلم و بردباری در
تنش نلرزید از دشمنان چون یأجوج
نشست بر سر مسند چو سد اسکندر
خطابه ای بزبان کرم برایشان خواند
ز فصلهای بدایع ز لفظهای غرر
که هان و هان مگر از جانخویش سیر شدید
و یا روانتان بیزار شد ز تن ایدر
اگر ز حضرت من جمله داد خواهانید
قدم نهید و تظلم کنید در محضر
وگرنه زشت بود خیرگی و بی ادبی
بویژه با من کز شه بود مرا گوهر
چه بمنی بدرشتی مبادرت کردن
چه در شدن بدهان نهنگ یا اژدر
اگر بگرزم کوبید نرم گردن و پشت
وگر بسنگم سائید خورد پهلو و بر
بجای مانم چون قطب آسیا ثابت
ورم بگردد صدسنگ آسیا بر سر
ولی نپاید تا دیرگه که میر اجل
بخشم آید و بدخواه را دهد کیفر
شرار خشم امیر مهین که خاموشد؟
بهفت دریا که تواند خموش کرد سقر
گر ایدر از سرمن کم شود سر موئی
سرانتان همه بیسر شوند خود یکسر
یکی درخت مکارید اندر این بستان
که شاخسارش یکسر ندامت آرد بر
چو این بدیدند آن خیرگان بی فرهنگ
کمان وهن ببردند بر مهین داور
همی بگفتند او را که ما درین سودا
ز جان گذشته و بازی همی کنیم بسر
بخانمان خود انگشت نیل بر زده ایم
که خود فراز سیاهی نبوده رنگ دگر
از آن قبل که خداوند کردگار بزرگ
بمهتران نکند چیره هیچگه کهتر
امیر پنجه فرخ علیمراد که داشت
سپه مهیا تا سوی ری رود بسفر
بگفت لشکریان را که اندرین غوغا
کنید خود ز سر هم ز تن کنید سپر
همه سپاه کرندی ز جان فرو بستند
برای یاری شهزاده خجسته کمر
امیر پنجه ز پیش اندر و سپه ز قفا
شده ز غیرت بر تنش موی چون خنجر
ز جان گذشته و بنهاده دل بسر بازی
چنان که گوئی پروانه تن زند بشرر
سپه بدرگه شهزاده روی بنهادند
که ای ز حلمت خطی بداده حق اوفر
معاندان تو با ما بجد همی کوشند
روا مدار که خونمان شود بخیره هدر
ببخش آلت حراقه مان که از اثرش
بجان خصم بداندیش برزنیم اخگر
وگرنه سنگ مخالف بسر بباردمان
چنان که بارد بر شاخ قطره های مطر
امیرزاده فرخ ضیاء دوله بگفت
که کار زهر نیاید همی ز تنگ شکر
من ار بخون خود آلوده پیرهن گردم
بخون کشوریان دامنم نگردد تر
بروی مادر اگر طفل خرد پنجه زند
گمال مبر که بر او پنجه برزند مادر
در این مکالمه با شاهزاده بود سپه
در این مناظره با بختیار بد لشکر
که از فلاخن سؤ انقضا گران سنگی
رسید بر سر سالار جیش و کرد اثر
شکافت جبهه تابان میرپنجه چنانک
معاینه همه دیدند انشقاق قمر
چو خواست پاک کند خون جبهه از رخ خویش
شکسته شد سرانگشت او بسنگ دگر
سپه چو دست و سر مهتر اینچنین دیدند
پی تلافی بستند مرد وار کمر
بجای جوشن کردند تن همه جوشن
بجای مغفر کردند سر همه مغفر
بکفش و مشت همی با عدو برزم شدند
چه غیر از این دو سلیحی نبودشان دیگر
بهم فتادند از هر دو سوی در کوشش
چو بن زبیر که در جنگ مالک اشتر
چو کار رفت بدینگونه بر بداندیشان
بخیره ماندند از این سپاه گندآور
همی بدیدند از این حساب تا بأبد
برون ز پرده نیاید رخ عروس ظفر
سر گروه مخالف به خیل تاشان گفت
بکوشش اندر باید شدن بفکر و نظر
هم از تهور بی فکر کس شود مغلوب
هم از تصور با جبن دل شود مضظر
نکوتر آن که بتازید چست و چابک و جلد
بسوی خانه سالار این سپاه مگر
ز غارتیدن مالش ز سوختن خانش
بخیره گردد و تاری شود بر او اختر
سپس بیاری ناموس دست برشوید
ز پاسداری شهزاده همایون فر
بتاختند یکی بهره خیل شورشیان
بخانمان سپهبد برسم غارت گر
یکی بخست تن حاجبش بزخم عمود
یکی شکست در مخزنش بزخم تبر
همه ببردند آنرا که بد ز فرش و اثاث
همه ربودند آنرا که بد ز در و گهر
نماند هیچ بپای کنیزگان خلخال
نه ماند هیچ بر اندام خاصگان زیور
زنان و پرده گیان در هراس و بیم شدند
بلرزه همچون سیماب و زرد چهره چو زر
ز بسکه ناخن و سیلی همی زدند بروی
رخانشان همه شد ارغوان و نیلوفر
گهی نبی را کرده شفیع و کاه نبی
گهی بحق متوسل گهی به پیغمبر
بناله گفتند ای سفلکان نفس پرست
بگریه گفتند ای جاهلان دون پرور
به کودکان چه خروشید بیمی از یزدان
بمادگان چه ستیزید شرمی از داور
بمیر پنجه رسید این خبر که شورشیان
بخانمان تو اندر فکنده اند شرر
نه مال ماند در ایوان نه سیم در مخزن
نه شاخ ماند ببستان نه خشت در منظر
بکوفتند رواقت همی بسنگ و بچوب
برفتند وثاقت همی ز خشک و زتر
چو برشنید ازین داستان سخت حدیث
چو برگرفت ازین وضع هولناک خبر
جهان بچشمش تاریک گشت ازین هنجار
دلش بسوخت همانند عود در مجمر
چو گفت گفت ابا اینکه قصه ایست شگفت
بود تحمل این رنجها ز مرگ بتر
نه باشدم ز هوای خدیو ملک گزیر
نه افتدم ز رضای امیر شهر گذر
مرا وظیفه و مرسوم دولتست حرام
اگر قدم نهم از جای خویش آن سوتر
چو شاهزاده بیازرد از تزاحم خصم
چو از سموم بپژمرد شاخ سیسنبر
خلاف باشد مستی ز جام و نقل و نبید
حرام باشد شادی بر اهل و مال و پسر
ز جا نجنبید آن پهلوان خصم شکن
بخود نلرزید آن پیلتوش شیر شکر
بتن علامت چوبش چو لعلگون دیبا
بسر جراحت سنگش چو گوهرین افسر
بگوشش اندر دشنام خصم و صوت سلیح
سرود رود بدی یا نوای رامشگر
همی بپیوست این رزم تابنه ساعت
ز بامداد که خورشید بر شد از خاور
سپس بکار گذاران ملک شرع قویم
مروجان شریعت مفسران خبر
ستوده حاجی آقا مدیر مرکز فضل
امام جمعه فرخ امیر ملک هنر
خبر رسید که شد کار بر چنین هنجار
ز دست فتنه بی دانشان بد گوهر
گرفته شورشیان گرد مرزبانرا سخت
بشوخ چشمی تا این زمان ز گاه سحر
کنون بپژمرد از باد دی درخت جوان
بیفسرد تن شاخ از سموم شهریور
نه مرزبان را غمخوار مانده نه حامی
نه حکمران را سالار مانده نه یاور
بجز سپهبد دانا علیمراد که جانش
نوان شد از قدراند از چرخ و شصت قدر
بسی نپاید کو نیز جان کند برخی
هزار تن چه کند با دو صدهزار نفر
چو داوران شریعت زر وی صدق و عیان
همی شدند از این واقعات مستحضر
شدند جانب دارالحکومه تند روان
بدان مثابه که حجاج بیت در مشعر
گرفته مصحف و تنزیل پاک اندر کف
بخوانده آیت کرسی و قل اعوذ از بر
نبشته بر دل یاسین و سوره طه
دمیده بر تن حامیم و سوره کوثر
یکی گروه بدیدند شوخ چشم و جسور
بدل دلیر و بتن فربه و بهش لاغر
در آن گروه نه یک تن بزرگوار شریف
در آن فریق نه یک رادمرد دانشور
همه اجا مرو اوغاد و گول و نابخرد
همه اراذل و اوباش و منکر و منکر
گرفته دور خداوندگار کشور را
هم از برون و هم از پرده هم ز بام و ز در
ز درب میدان تا درگه ایاله نبود
یکی رهی که رسانند خویش بر مهتر
نیافتند ره اندر حضور والی ملک
فرو شدند همی غرقه در محیط فکر
نه رای آنکه گریزند ازین بلا بکنار
نه جای آنکه نمایند ازین میانه گذر
اگر شوند ز پس در پیست ابر بلا
اگر روند به پیش اندرست کوه خطر
هم از مفاسد بالطبع لازم است گریز
هم از سفیهان در شرع واجب است حذر
ولی چو فتنه فروزنده بود و معرکه سخت
شدند در پی خاموشی شراره شر
بعون بار خدا ساختند دل دریا
به کف نهاده سر و جان و کرده سینه سپر
قدم زدند چو اصحاب موسی اندر نیل
روان شدند بسان خلیل در آذر
بگفتها و یمینهای سخت تر زاهن
بوعده ها و سخن های تازه تر ز شکر
بزجرها و بتهدیدهای گوناگون
بوعظها و باندرزهای بیحد و مر
فرود کردند آن قوم خیره را از بام
همی بگفتی دجال شد پیاده ز خر
درود خواندند آنان بمجمع علماء
که بد درود همی بر روانشان در خور
همی بگفتند ای قاضیان حکم خدای
همی بگفتند ای نایبان پیغمبر
براستی سخن اندر میانه بگذاریم
که راستی را در دهر دیگر است اثر
چو سهم حادثه پران شد از کمان قضا
چو نار معرکه افروخت ز التهاب قدر
چگونه این تف خامش شود به آب و بدم
چگونه این سهم آرد کسی بقوس و وتر
مگر بسعی بزرگان دین که همتشان
فرود آرد مه را ز طارم اخضر
شنیده ایم که میر اجل ز کردستان
بسوی خطه گروس کرده ساز سفر
گر ایدر از ره بینش یکی صحیفه نغز
شود گسیل بدرگاه آن همایون فر
که باز گردد ازین ره بسان ابر دمان
شتاب گیرد ازین سو چو آتشین تندر
درست سازد سامان خلق این سامان
نظام بخشد بر اختلال این کشور
اگر تظلم داریم سازدی احقاق
وگر تعدی کردیم بخشدی کیفر
امیر ایده الله براستی داند
درست کردن کار شکسته را بهتر
ز بس مدبر دانا و کاردان باشد
نظر نیارد در کار جز بفکر و نظر
بجهد وافی هر خسته را بگیرد دست
بکف کافی هر بسته را گشاید در
همه علوم بداند چو بوعلی سینا
همه نجوم شناسد چو خواجه بو معشر
اگر بتابد نه چنبر فلک بعتاب
ستاره سر نتواند برون زد از چنبر
وگر دو پیکر جز بر درش کمر بندد
چهار پیکر سازد ز شکل دو پیکر
وراسکدار درین روز سازره نکند
سخن کنیم بدان آهن پیام آور
چو ختم کار بدین شد جماعت علماء
گذشته را بنوشتند بر یکی محضر
بمهر خویش و بامضای عامه خورد و بزرگ
طراز دادند اندام و روی آن دفتر
بتلگراف بدرگاه میر فرخ پی
همی بگفتند این ماجرا ز پا تا سر
رسید پاسخ میر مهین که در گیتی
چهار چیز بود مرفساد را مصدر
یکی مخالفت حق دوم خلاف ملوک
سوم غرور و چهارم نفاق با مهتر
ازین چهار یکی با کسی چو خوی کند
نماند ایچ تن آسان و شادکام دگر
وظیفه علما اینکه تا توان دارند
دقیقه ای نکنند از صلاح ملک گذر
عنان عامه بدست خرد نگهدارند
بحفظ دولت و ملت شوند راه سپر
وگرنه کار بسختی همی کشد ناچار
ز جرم تاری ماند برخ ز سیف اثر
من این قضیه بدانم ز صغری و کبری
همی بخواندم ازین جمله مبتدا و خبر
بمصطفی و بفرقان و کردگار بزرگ
بمرتضی و بسبطین او شبیر و شبر
بنعمت شه کز اوست زندگانی خلق
بدولتش که فزاینده باد تا محشر
که گر بجا ننشینند عامه از شورش
وگر فرو ننشانند فتنه را اخگر
همی بجوشم ازین واقعات چون دریا
همی بجنبم ازین حادثات چون صرصر
معاندان را از تیغ قهر برم نای
مخالفان را از نار خشم سوزم پر
کسی که تیغ منش آب مرگ نوشاند
نه لعل عیسی جان بخشدش نه آب خضر
گر ازدحام فزونتر بود ز موج بحار
ور اجتماع فراوان تر از ربیع و مضر
دوصد کلاغ ز جا خیزد از کلوخی خرد
هزار گرگ گریزان شد از یکی اژدر
مدیر قوه برقیه شاهزاده صفی
بهار صفوت آزاده خجسته سیر
ز سیم صاعقه فرمان میر اعظم را
بگفت و خواند و شنیدند مردمان یکسر
خجل شدند و بخانهای خویش برگشتند
قرین لیت و لعل آشنای بو و مگر
دگر رسید خطایی بشاهزاده صفی
ز صدراعظم ایران جهان فضل و هنر
که ای تو محرم اسرار شاه و کشوریان
امین راز نهان و نگاهدار خبر
شنیده ایم ز بدسیرتان آن سامان
حکایتی که نخواندیم در حبیب سیر
نموده اند بسی دست رنجه از سندان
کشیده اند همی پای از گلیم بدر
بمیر امر شه آمد که اندران سامان
رود چو ابر به آبان و باد در آذر
مخالفان را برد به تیغ گردن و دست
معاندان را کوبد بگرز پهلو و بر
تن اعادی کاهد هماره در زندان
سر مخالف آرد دوباره در چنبر
ز ما بگو تو بآن شوخدیدگان جسور
که از وخامت این ماجرا کنید حذر
چو شد سپاه اجل در رکاب میر اجل
ز دست مرگ نیابد کسی مناص و مفر
که موج دریا شوید زمین ز پست و بلند
شرار آتش سوزد جهان ز خشک و ز تر
چو شاهزاده دانا بخواند این منشور
بعامه گفت که باهوش و دانشید اگر
بپای خویش متازید سوی گشتنگاه
بدست خویش مسازید خون خویش هدر
از آن سپس که زدم سردی و فضول شما
گرفت آینه مهر میر رنگ کدر
اگر بجیحون اندر شوید چون ماهی
وگر بگردون بالا روید چون اختر
برود جیحون اندر زند ز قهر آتش
بچرخ گردون یکسر زند ز خشم اخگر
چو عامه این سخنان را بگوش بشنیدند
معاینه نگرستند مرگ را بنظر
جماعتی سر خود برگرفته زین سامان
فرار کرده نمودند در شعاب مقر
جماعتی دگر از خیرگی و نادانی
نهاده جان بخطر بسته بر نفاق کمر
قضاببست همی چشم و گوششان ز صواب
که چشمشان همه بد کور و گوششان همه کر
نه سنگ خارا با میخ آهنین سنبند
نه وعظ ناصح بر ناصواب کرده اثر
قضای مبرم آوردشان بمکمن مرگ
بلای محتوم افکندشان بدام خطر
بخویش گفتند ایدر بر آن امید بدیم
که روی میر بتابد چو ماه ازین منظر
اگر سزاست که تنمان بسر نباشد هیچ
بتیغ خویش ز اندام ما بگیرد سر
چه او فشاند آتش چه دیگران یاقوت
چه او چشاند حنظل چه دیگران شکر
ضیاء دوله ز ما رنجه گشت و نتوان زیست
در آن گریوه که ماند اژدهای کوفته سر
خنک تر آنکه بیازیم تیغ کین در کف
نکوتر آنکه بپوشیم رخت مرگ ببر
ز اژدهای دمان بال و پر فرو ریزیم
کنیم نرم، برو کتف شیر شرزه نر
دوباره مشتی از آن جمریان بیهش و رای
دوباره جمعی از آن وحشیان بی بن و سر
چنانکه از پس مردن بمردگان پوشند
قبای مرگ بیاراستند در پیکر
سپید و ساده یکی پیرهن یکی دستار
کشیده در بر و در زیر آن یکی میزر
همی تو گفتی از نفخ صور اسرفیل
شدند موتی احیا بعرصه محشر
همه سلیح بدست اندر و ز جان بخروش
روان در آتش سوزنده همچو سامندر
خبر رسید بشهزادگان که دیگر بار
هوای فتنه شد از حد اعتدال بدر
امیر زاده فرخ جلال دین که بدی
بباغ دولتشاهی درخت بار آور
بخواند یکسره شهزادگان بومی را
ز روی صدق بر ایشان سرود در محضر
که بن عم ما اکنون ز تند باد قضا
غریق گردد در این محبط پهناور
گرش ز دست گذاریم و خیره بنشینیم
بجا نماند از او در زمانه رسم و اثر
وگر که جان فشانیم و پاس او داریم
بنامجوئی گردیم در زمانه سمر
چو این شنیدند آن شاهزادگان سترگ
نماز بردند او را ز اکبر و اصغر
بجز تنی دو سه کزوی بسال مه بودند
همه بسودند از طاعتش جبین بر در
سپس بگفتند او را که اندرین شورش
بما جماعت شهزادگان توئی مهتر
بعون ایزد از دودمان خاقانی
کتیبه هاست در اینجا فزون ز حد و شمر
همه دلاور و خونخوار و کاردان و دلیر
همه مبارز و گستاخ و گرد و گند آور
همه بحیله چو اسفندیار روئین تن
همه بحمله چو گودرز و گیو و رستم زر
همه چو ماه و چو ابریم در سپهر و هوا
همه نهنگ و هژبریم در ببحر و ببر
بصدق میل ترا تابعیم و کارگذار
بشوق امر ترا طائعیم و فرمانبر
بهر چه خواهی فرمان گذار و بنده صفت
بهر چه گوئی طاعت پذیر و خدمتگر
بخواه جان ز جسدمان که میدهیمت جان
بگیر سر ز بدنمان که می نهیمت سر
چو مست باده مهر توایم مینوشیم
ز خون خصم بداندیش لعلگون ساغر
بساطمان همه زین است و بزمگه میدان
لباسمان زر هستی کلاهمان منفر
بجان بکوشیم امروز تا بنگذاریم
رسد بجان خداوندگار ملک ضرر
روان شدند ملکزادگان بدین هنجار
پی مقابله با آن گروه شوم اختر
چو عامه دیدند آن کوههای آتشبار
بتک شدند و بگردید سیل از آن معبر
شدند جمله گریزان ز بیم سالاران
ز مرج راهط گفتی همی گریخت ز فر
زبون و زرد شود آب فضل و برگ هنر
همی گذارد دانا برون ز حکمت پای
همی فرازد عاقل جدا ز فکرت سر
شناخت نتوان با دیده گوسپند ز گرگ
تمیز ندهد با ذوق حنظل از شکر
زیان شمارد آنرا که هست یکسره سود
بنفع داند آنرا که شد تمام ضرر
هر آنچه زشت است آنرا به نیک پندارد
هر آنچه خیر است آنرا همی شمارد شر
قضا چو آید تاری شود بدیده قضا
قدر چو جنبد تیره کند زمرد بصر
بفکر و هوش که افکند پنجه با گردون
بعقل و رای که شد چیره بر قضا و قدر
بدیهی است هوس در ضمیر آدمیان
طبیعی است خطا در نهاد جنس بشر
شنیده ای تو که سکان ملک قرمیسین
بدند بنده بفرمان پادشاه اندر
بزیستند همی در پناه دولت شاه
وظیفه خوار و سپاس آور و ثناگستر
بنرم گردنی و بندگی بدند مثل
بسفته گوشی و فرمانبری شدند سمر
نیافتند مگر ره بطاعت سلطان
نیافتند مگر رخ بدرگه داور
بوالیان همه چونان که با پدر و فرزند
که هم بر آنان بودند والیان چو پدر
خطا نکرده همیدون ز روشنی عقول
گنه نکرده همیدر ز راستی فکر
قدر فراشد و سیماب کردشان در گوش
قضا فروشد و افکند پرده شان ببصر
چنانکه خون ببدن شورش آورد هشتند
بنای شورش و طغیان بوالی کشور
بشاهزاده انوشیروان بن بهمن
ضیاء دولت خورشید مجد و چرخ هنر
اساس طغیان چیدند و تاختند گروه
بنای عصیان هشتند و ساختند حشر
ز بام و در بگرفتند گرد او را سخت
گروه بومی و بیگانه هم ز بدو و حضر
بخشت پاره بخستند باغ او را شاخ
بسنگ خاره شکستند کاخ او را در
به تنگنا شد در کاخ از محاصره شان
چنانکه لعل درخشنده اندرون حجر
ز اجتماع کسان بسته شد ره تدبیر
ز ازدحام خسان تنگ شد همه معبر
ضیاء دوله چو هنجار زشت آنان دید
بروی بگشود از حلم و بردباری در
تنش نلرزید از دشمنان چون یأجوج
نشست بر سر مسند چو سد اسکندر
خطابه ای بزبان کرم برایشان خواند
ز فصلهای بدایع ز لفظهای غرر
که هان و هان مگر از جانخویش سیر شدید
و یا روانتان بیزار شد ز تن ایدر
اگر ز حضرت من جمله داد خواهانید
قدم نهید و تظلم کنید در محضر
وگرنه زشت بود خیرگی و بی ادبی
بویژه با من کز شه بود مرا گوهر
چه بمنی بدرشتی مبادرت کردن
چه در شدن بدهان نهنگ یا اژدر
اگر بگرزم کوبید نرم گردن و پشت
وگر بسنگم سائید خورد پهلو و بر
بجای مانم چون قطب آسیا ثابت
ورم بگردد صدسنگ آسیا بر سر
ولی نپاید تا دیرگه که میر اجل
بخشم آید و بدخواه را دهد کیفر
شرار خشم امیر مهین که خاموشد؟
بهفت دریا که تواند خموش کرد سقر
گر ایدر از سرمن کم شود سر موئی
سرانتان همه بیسر شوند خود یکسر
یکی درخت مکارید اندر این بستان
که شاخسارش یکسر ندامت آرد بر
چو این بدیدند آن خیرگان بی فرهنگ
کمان وهن ببردند بر مهین داور
همی بگفتند او را که ما درین سودا
ز جان گذشته و بازی همی کنیم بسر
بخانمان خود انگشت نیل بر زده ایم
که خود فراز سیاهی نبوده رنگ دگر
از آن قبل که خداوند کردگار بزرگ
بمهتران نکند چیره هیچگه کهتر
امیر پنجه فرخ علیمراد که داشت
سپه مهیا تا سوی ری رود بسفر
بگفت لشکریان را که اندرین غوغا
کنید خود ز سر هم ز تن کنید سپر
همه سپاه کرندی ز جان فرو بستند
برای یاری شهزاده خجسته کمر
امیر پنجه ز پیش اندر و سپه ز قفا
شده ز غیرت بر تنش موی چون خنجر
ز جان گذشته و بنهاده دل بسر بازی
چنان که گوئی پروانه تن زند بشرر
سپه بدرگه شهزاده روی بنهادند
که ای ز حلمت خطی بداده حق اوفر
معاندان تو با ما بجد همی کوشند
روا مدار که خونمان شود بخیره هدر
ببخش آلت حراقه مان که از اثرش
بجان خصم بداندیش برزنیم اخگر
وگرنه سنگ مخالف بسر بباردمان
چنان که بارد بر شاخ قطره های مطر
امیرزاده فرخ ضیاء دوله بگفت
که کار زهر نیاید همی ز تنگ شکر
من ار بخون خود آلوده پیرهن گردم
بخون کشوریان دامنم نگردد تر
بروی مادر اگر طفل خرد پنجه زند
گمال مبر که بر او پنجه برزند مادر
در این مکالمه با شاهزاده بود سپه
در این مناظره با بختیار بد لشکر
که از فلاخن سؤ انقضا گران سنگی
رسید بر سر سالار جیش و کرد اثر
شکافت جبهه تابان میرپنجه چنانک
معاینه همه دیدند انشقاق قمر
چو خواست پاک کند خون جبهه از رخ خویش
شکسته شد سرانگشت او بسنگ دگر
سپه چو دست و سر مهتر اینچنین دیدند
پی تلافی بستند مرد وار کمر
بجای جوشن کردند تن همه جوشن
بجای مغفر کردند سر همه مغفر
بکفش و مشت همی با عدو برزم شدند
چه غیر از این دو سلیحی نبودشان دیگر
بهم فتادند از هر دو سوی در کوشش
چو بن زبیر که در جنگ مالک اشتر
چو کار رفت بدینگونه بر بداندیشان
بخیره ماندند از این سپاه گندآور
همی بدیدند از این حساب تا بأبد
برون ز پرده نیاید رخ عروس ظفر
سر گروه مخالف به خیل تاشان گفت
بکوشش اندر باید شدن بفکر و نظر
هم از تهور بی فکر کس شود مغلوب
هم از تصور با جبن دل شود مضظر
نکوتر آن که بتازید چست و چابک و جلد
بسوی خانه سالار این سپاه مگر
ز غارتیدن مالش ز سوختن خانش
بخیره گردد و تاری شود بر او اختر
سپس بیاری ناموس دست برشوید
ز پاسداری شهزاده همایون فر
بتاختند یکی بهره خیل شورشیان
بخانمان سپهبد برسم غارت گر
یکی بخست تن حاجبش بزخم عمود
یکی شکست در مخزنش بزخم تبر
همه ببردند آنرا که بد ز فرش و اثاث
همه ربودند آنرا که بد ز در و گهر
نماند هیچ بپای کنیزگان خلخال
نه ماند هیچ بر اندام خاصگان زیور
زنان و پرده گیان در هراس و بیم شدند
بلرزه همچون سیماب و زرد چهره چو زر
ز بسکه ناخن و سیلی همی زدند بروی
رخانشان همه شد ارغوان و نیلوفر
گهی نبی را کرده شفیع و کاه نبی
گهی بحق متوسل گهی به پیغمبر
بناله گفتند ای سفلکان نفس پرست
بگریه گفتند ای جاهلان دون پرور
به کودکان چه خروشید بیمی از یزدان
بمادگان چه ستیزید شرمی از داور
بمیر پنجه رسید این خبر که شورشیان
بخانمان تو اندر فکنده اند شرر
نه مال ماند در ایوان نه سیم در مخزن
نه شاخ ماند ببستان نه خشت در منظر
بکوفتند رواقت همی بسنگ و بچوب
برفتند وثاقت همی ز خشک و زتر
چو برشنید ازین داستان سخت حدیث
چو برگرفت ازین وضع هولناک خبر
جهان بچشمش تاریک گشت ازین هنجار
دلش بسوخت همانند عود در مجمر
چو گفت گفت ابا اینکه قصه ایست شگفت
بود تحمل این رنجها ز مرگ بتر
نه باشدم ز هوای خدیو ملک گزیر
نه افتدم ز رضای امیر شهر گذر
مرا وظیفه و مرسوم دولتست حرام
اگر قدم نهم از جای خویش آن سوتر
چو شاهزاده بیازرد از تزاحم خصم
چو از سموم بپژمرد شاخ سیسنبر
خلاف باشد مستی ز جام و نقل و نبید
حرام باشد شادی بر اهل و مال و پسر
ز جا نجنبید آن پهلوان خصم شکن
بخود نلرزید آن پیلتوش شیر شکر
بتن علامت چوبش چو لعلگون دیبا
بسر جراحت سنگش چو گوهرین افسر
بگوشش اندر دشنام خصم و صوت سلیح
سرود رود بدی یا نوای رامشگر
همی بپیوست این رزم تابنه ساعت
ز بامداد که خورشید بر شد از خاور
سپس بکار گذاران ملک شرع قویم
مروجان شریعت مفسران خبر
ستوده حاجی آقا مدیر مرکز فضل
امام جمعه فرخ امیر ملک هنر
خبر رسید که شد کار بر چنین هنجار
ز دست فتنه بی دانشان بد گوهر
گرفته شورشیان گرد مرزبانرا سخت
بشوخ چشمی تا این زمان ز گاه سحر
کنون بپژمرد از باد دی درخت جوان
بیفسرد تن شاخ از سموم شهریور
نه مرزبان را غمخوار مانده نه حامی
نه حکمران را سالار مانده نه یاور
بجز سپهبد دانا علیمراد که جانش
نوان شد از قدراند از چرخ و شصت قدر
بسی نپاید کو نیز جان کند برخی
هزار تن چه کند با دو صدهزار نفر
چو داوران شریعت زر وی صدق و عیان
همی شدند از این واقعات مستحضر
شدند جانب دارالحکومه تند روان
بدان مثابه که حجاج بیت در مشعر
گرفته مصحف و تنزیل پاک اندر کف
بخوانده آیت کرسی و قل اعوذ از بر
نبشته بر دل یاسین و سوره طه
دمیده بر تن حامیم و سوره کوثر
یکی گروه بدیدند شوخ چشم و جسور
بدل دلیر و بتن فربه و بهش لاغر
در آن گروه نه یک تن بزرگوار شریف
در آن فریق نه یک رادمرد دانشور
همه اجا مرو اوغاد و گول و نابخرد
همه اراذل و اوباش و منکر و منکر
گرفته دور خداوندگار کشور را
هم از برون و هم از پرده هم ز بام و ز در
ز درب میدان تا درگه ایاله نبود
یکی رهی که رسانند خویش بر مهتر
نیافتند ره اندر حضور والی ملک
فرو شدند همی غرقه در محیط فکر
نه رای آنکه گریزند ازین بلا بکنار
نه جای آنکه نمایند ازین میانه گذر
اگر شوند ز پس در پیست ابر بلا
اگر روند به پیش اندرست کوه خطر
هم از مفاسد بالطبع لازم است گریز
هم از سفیهان در شرع واجب است حذر
ولی چو فتنه فروزنده بود و معرکه سخت
شدند در پی خاموشی شراره شر
بعون بار خدا ساختند دل دریا
به کف نهاده سر و جان و کرده سینه سپر
قدم زدند چو اصحاب موسی اندر نیل
روان شدند بسان خلیل در آذر
بگفتها و یمینهای سخت تر زاهن
بوعده ها و سخن های تازه تر ز شکر
بزجرها و بتهدیدهای گوناگون
بوعظها و باندرزهای بیحد و مر
فرود کردند آن قوم خیره را از بام
همی بگفتی دجال شد پیاده ز خر
درود خواندند آنان بمجمع علماء
که بد درود همی بر روانشان در خور
همی بگفتند ای قاضیان حکم خدای
همی بگفتند ای نایبان پیغمبر
براستی سخن اندر میانه بگذاریم
که راستی را در دهر دیگر است اثر
چو سهم حادثه پران شد از کمان قضا
چو نار معرکه افروخت ز التهاب قدر
چگونه این تف خامش شود به آب و بدم
چگونه این سهم آرد کسی بقوس و وتر
مگر بسعی بزرگان دین که همتشان
فرود آرد مه را ز طارم اخضر
شنیده ایم که میر اجل ز کردستان
بسوی خطه گروس کرده ساز سفر
گر ایدر از ره بینش یکی صحیفه نغز
شود گسیل بدرگاه آن همایون فر
که باز گردد ازین ره بسان ابر دمان
شتاب گیرد ازین سو چو آتشین تندر
درست سازد سامان خلق این سامان
نظام بخشد بر اختلال این کشور
اگر تظلم داریم سازدی احقاق
وگر تعدی کردیم بخشدی کیفر
امیر ایده الله براستی داند
درست کردن کار شکسته را بهتر
ز بس مدبر دانا و کاردان باشد
نظر نیارد در کار جز بفکر و نظر
بجهد وافی هر خسته را بگیرد دست
بکف کافی هر بسته را گشاید در
همه علوم بداند چو بوعلی سینا
همه نجوم شناسد چو خواجه بو معشر
اگر بتابد نه چنبر فلک بعتاب
ستاره سر نتواند برون زد از چنبر
وگر دو پیکر جز بر درش کمر بندد
چهار پیکر سازد ز شکل دو پیکر
وراسکدار درین روز سازره نکند
سخن کنیم بدان آهن پیام آور
چو ختم کار بدین شد جماعت علماء
گذشته را بنوشتند بر یکی محضر
بمهر خویش و بامضای عامه خورد و بزرگ
طراز دادند اندام و روی آن دفتر
بتلگراف بدرگاه میر فرخ پی
همی بگفتند این ماجرا ز پا تا سر
رسید پاسخ میر مهین که در گیتی
چهار چیز بود مرفساد را مصدر
یکی مخالفت حق دوم خلاف ملوک
سوم غرور و چهارم نفاق با مهتر
ازین چهار یکی با کسی چو خوی کند
نماند ایچ تن آسان و شادکام دگر
وظیفه علما اینکه تا توان دارند
دقیقه ای نکنند از صلاح ملک گذر
عنان عامه بدست خرد نگهدارند
بحفظ دولت و ملت شوند راه سپر
وگرنه کار بسختی همی کشد ناچار
ز جرم تاری ماند برخ ز سیف اثر
من این قضیه بدانم ز صغری و کبری
همی بخواندم ازین جمله مبتدا و خبر
بمصطفی و بفرقان و کردگار بزرگ
بمرتضی و بسبطین او شبیر و شبر
بنعمت شه کز اوست زندگانی خلق
بدولتش که فزاینده باد تا محشر
که گر بجا ننشینند عامه از شورش
وگر فرو ننشانند فتنه را اخگر
همی بجوشم ازین واقعات چون دریا
همی بجنبم ازین حادثات چون صرصر
معاندان را از تیغ قهر برم نای
مخالفان را از نار خشم سوزم پر
کسی که تیغ منش آب مرگ نوشاند
نه لعل عیسی جان بخشدش نه آب خضر
گر ازدحام فزونتر بود ز موج بحار
ور اجتماع فراوان تر از ربیع و مضر
دوصد کلاغ ز جا خیزد از کلوخی خرد
هزار گرگ گریزان شد از یکی اژدر
مدیر قوه برقیه شاهزاده صفی
بهار صفوت آزاده خجسته سیر
ز سیم صاعقه فرمان میر اعظم را
بگفت و خواند و شنیدند مردمان یکسر
خجل شدند و بخانهای خویش برگشتند
قرین لیت و لعل آشنای بو و مگر
دگر رسید خطایی بشاهزاده صفی
ز صدراعظم ایران جهان فضل و هنر
که ای تو محرم اسرار شاه و کشوریان
امین راز نهان و نگاهدار خبر
شنیده ایم ز بدسیرتان آن سامان
حکایتی که نخواندیم در حبیب سیر
نموده اند بسی دست رنجه از سندان
کشیده اند همی پای از گلیم بدر
بمیر امر شه آمد که اندران سامان
رود چو ابر به آبان و باد در آذر
مخالفان را برد به تیغ گردن و دست
معاندان را کوبد بگرز پهلو و بر
تن اعادی کاهد هماره در زندان
سر مخالف آرد دوباره در چنبر
ز ما بگو تو بآن شوخدیدگان جسور
که از وخامت این ماجرا کنید حذر
چو شد سپاه اجل در رکاب میر اجل
ز دست مرگ نیابد کسی مناص و مفر
که موج دریا شوید زمین ز پست و بلند
شرار آتش سوزد جهان ز خشک و ز تر
چو شاهزاده دانا بخواند این منشور
بعامه گفت که باهوش و دانشید اگر
بپای خویش متازید سوی گشتنگاه
بدست خویش مسازید خون خویش هدر
از آن سپس که زدم سردی و فضول شما
گرفت آینه مهر میر رنگ کدر
اگر بجیحون اندر شوید چون ماهی
وگر بگردون بالا روید چون اختر
برود جیحون اندر زند ز قهر آتش
بچرخ گردون یکسر زند ز خشم اخگر
چو عامه این سخنان را بگوش بشنیدند
معاینه نگرستند مرگ را بنظر
جماعتی سر خود برگرفته زین سامان
فرار کرده نمودند در شعاب مقر
جماعتی دگر از خیرگی و نادانی
نهاده جان بخطر بسته بر نفاق کمر
قضاببست همی چشم و گوششان ز صواب
که چشمشان همه بد کور و گوششان همه کر
نه سنگ خارا با میخ آهنین سنبند
نه وعظ ناصح بر ناصواب کرده اثر
قضای مبرم آوردشان بمکمن مرگ
بلای محتوم افکندشان بدام خطر
بخویش گفتند ایدر بر آن امید بدیم
که روی میر بتابد چو ماه ازین منظر
اگر سزاست که تنمان بسر نباشد هیچ
بتیغ خویش ز اندام ما بگیرد سر
چه او فشاند آتش چه دیگران یاقوت
چه او چشاند حنظل چه دیگران شکر
ضیاء دوله ز ما رنجه گشت و نتوان زیست
در آن گریوه که ماند اژدهای کوفته سر
خنک تر آنکه بیازیم تیغ کین در کف
نکوتر آنکه بپوشیم رخت مرگ ببر
ز اژدهای دمان بال و پر فرو ریزیم
کنیم نرم، برو کتف شیر شرزه نر
دوباره مشتی از آن جمریان بیهش و رای
دوباره جمعی از آن وحشیان بی بن و سر
چنانکه از پس مردن بمردگان پوشند
قبای مرگ بیاراستند در پیکر
سپید و ساده یکی پیرهن یکی دستار
کشیده در بر و در زیر آن یکی میزر
همی تو گفتی از نفخ صور اسرفیل
شدند موتی احیا بعرصه محشر
همه سلیح بدست اندر و ز جان بخروش
روان در آتش سوزنده همچو سامندر
خبر رسید بشهزادگان که دیگر بار
هوای فتنه شد از حد اعتدال بدر
امیر زاده فرخ جلال دین که بدی
بباغ دولتشاهی درخت بار آور
بخواند یکسره شهزادگان بومی را
ز روی صدق بر ایشان سرود در محضر
که بن عم ما اکنون ز تند باد قضا
غریق گردد در این محبط پهناور
گرش ز دست گذاریم و خیره بنشینیم
بجا نماند از او در زمانه رسم و اثر
وگر که جان فشانیم و پاس او داریم
بنامجوئی گردیم در زمانه سمر
چو این شنیدند آن شاهزادگان سترگ
نماز بردند او را ز اکبر و اصغر
بجز تنی دو سه کزوی بسال مه بودند
همه بسودند از طاعتش جبین بر در
سپس بگفتند او را که اندرین شورش
بما جماعت شهزادگان توئی مهتر
بعون ایزد از دودمان خاقانی
کتیبه هاست در اینجا فزون ز حد و شمر
همه دلاور و خونخوار و کاردان و دلیر
همه مبارز و گستاخ و گرد و گند آور
همه بحیله چو اسفندیار روئین تن
همه بحمله چو گودرز و گیو و رستم زر
همه چو ماه و چو ابریم در سپهر و هوا
همه نهنگ و هژبریم در ببحر و ببر
بصدق میل ترا تابعیم و کارگذار
بشوق امر ترا طائعیم و فرمانبر
بهر چه خواهی فرمان گذار و بنده صفت
بهر چه گوئی طاعت پذیر و خدمتگر
بخواه جان ز جسدمان که میدهیمت جان
بگیر سر ز بدنمان که می نهیمت سر
چو مست باده مهر توایم مینوشیم
ز خون خصم بداندیش لعلگون ساغر
بساطمان همه زین است و بزمگه میدان
لباسمان زر هستی کلاهمان منفر
بجان بکوشیم امروز تا بنگذاریم
رسد بجان خداوندگار ملک ضرر
روان شدند ملکزادگان بدین هنجار
پی مقابله با آن گروه شوم اختر
چو عامه دیدند آن کوههای آتشبار
بتک شدند و بگردید سیل از آن معبر
شدند جمله گریزان ز بیم سالاران
ز مرج راهط گفتی همی گریخت ز فر
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۶۵ - ملحقات
از این مقدمه ز آن پس که یافت آگاهی
جناب نزهت افندی ستوده شهبندر
خجسته رادی والا بدانش و بخرد
ستوده مردی یکتا بمایه و بهنر
امین و محرم بر هر دو دولت اسلام
صدیق و حامی بر هر دو شعبه انور
جهان و معرفت و جان، درون جامه تن
چنانکه معنی بنهفته در لباس صور
همه بخوانده و دانسته رسم فقه و حدیث
ز کیش شافعی و بوحنیفه و جعفر
نه از تعصب بیهوده باز گفته سخن
نه از تجنب بیغاره برگرفته خبر
بجان و دل ز محبان خاندان علی
ولیک زاده تبارش ز دودمان عمر
چنین خجسته روانی که نام بردم از او
که تا ز نامش زینت دهم بر این دفتر
بدید خسرو ایران و خادم حرمین
یکی روانند آراسته بدو پیکر
چنانکه گوئی بحر محیط و بحر عمان
بود یکی بحقیقت دو آیدا بنظر
دو تاجدارند این هر دو آیه رحمت
دو شهریارند این هر دو سایه داور
چو دو نهال بروئیده از یکی بستان
چو دو برادرزاده ز یک پدر و مادر
ز عیش رست و فراچید دامن از راحت
ز جای جست و فروبست استوار کمر
پیام داد بر آن خیرگان بی آزرم
خطاب کرد بدان سفلگان بدگوهر
گهی بوعظ و گهی وعده و گهی تهدید
گهی بفکر و گهی بافسون و گه بسمر
گهی کتاب و احادیث خواند و گه آیات
گهی بیان تواریخ کرد و گاه سیر
هزار نکته بیان کرد با هزار زبان
هزار رمز بهر نکته ای بدش مضمر
بگوش شورشیان قول صدق را ز صواب
چنان سرود که در مغز خلق کرد اثر
گران سران متنبه شدند و خوار و خجل
چنان که مرد سیه نامه در صف محشر
جناب نزهت افندی ستوده شهبندر
خجسته رادی والا بدانش و بخرد
ستوده مردی یکتا بمایه و بهنر
امین و محرم بر هر دو دولت اسلام
صدیق و حامی بر هر دو شعبه انور
جهان و معرفت و جان، درون جامه تن
چنانکه معنی بنهفته در لباس صور
همه بخوانده و دانسته رسم فقه و حدیث
ز کیش شافعی و بوحنیفه و جعفر
نه از تعصب بیهوده باز گفته سخن
نه از تجنب بیغاره برگرفته خبر
بجان و دل ز محبان خاندان علی
ولیک زاده تبارش ز دودمان عمر
چنین خجسته روانی که نام بردم از او
که تا ز نامش زینت دهم بر این دفتر
بدید خسرو ایران و خادم حرمین
یکی روانند آراسته بدو پیکر
چنانکه گوئی بحر محیط و بحر عمان
بود یکی بحقیقت دو آیدا بنظر
دو تاجدارند این هر دو آیه رحمت
دو شهریارند این هر دو سایه داور
چو دو نهال بروئیده از یکی بستان
چو دو برادرزاده ز یک پدر و مادر
ز عیش رست و فراچید دامن از راحت
ز جای جست و فروبست استوار کمر
پیام داد بر آن خیرگان بی آزرم
خطاب کرد بدان سفلگان بدگوهر
گهی بوعظ و گهی وعده و گهی تهدید
گهی بفکر و گهی بافسون و گه بسمر
گهی کتاب و احادیث خواند و گه آیات
گهی بیان تواریخ کرد و گاه سیر
هزار نکته بیان کرد با هزار زبان
هزار رمز بهر نکته ای بدش مضمر
بگوش شورشیان قول صدق را ز صواب
چنان سرود که در مغز خلق کرد اثر
گران سران متنبه شدند و خوار و خجل
چنان که مرد سیه نامه در صف محشر
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۶۶ - انتهی
چو بی وجود خداوندگار آسایش
حرم بود بخرد و بزرگ این کشور
دوباره نامه نبشتند مفتیان مهین
بمیر فرخ دانش پژوه دانشور
که ای بروشنی و فرخی شده مشهور
فروغ تیغ تو و تاب مهر و نور قمر
بیا که فتنه برافروخت آتشی و بسوخت
روان خاصان همچون سپند در مجمر
بیا که جان خلایق بسوخت زین آتش
سپس بباد فنا رفت جمله خاکستر
بیا که مآء معینمان ز بس کدورت یافت
ازین بلاد همی برکنیم آبشخور
بیا و خانمان از تندباد غم برهان
بیا و جانمان از ترکتاز فتنه بخر
بیا که بیتو خراب است دولت و دین
بیا که بیتو حرامست خواب و راحت و خور
بروز حادثه چشم جهان بحضرت تو است
تو نیز میرا یکره بسوی ما بنکر
چو میر گشت ازین قصه شگفت آگاه
چو خواجه گشت ازین واقعات مستحضر
بخشم برشد و بنوشت کامدم اینک
ز جای درشد و فرمود میرسم ایدر
بخواستم که نباشد دلی ز من مجروح
بگفتمی که نگردد تنی ز من مضطر
لجاج کردند این سفلگان بیدانش
خلاف جستند این جاهلان دون پرور
فریب دیوان کرده است عقلشان مختل
غرور شیطان بنموده فعلشان منکر
بیامدم هان با توپهای آتشبار
رسیدم اینک با تیغهای خارادر
همان کنم که بعباسیان هلاکوخان
همان کنم که بمروانیان ابوجعفر
دگر نوشت بفرماندهان مسند شرع
که می بباشید امروز ملک را یاور
نگاه دارید این چند روزه کشور را
برون نمائید آشوب را از این کشور
سپس بباره ی که پیکری نشست که برد
بگاه پویه سبق از سحاب و از صرصر
بسرعت برق آن باد پاروان شد و بود
خدایگان بفرازش چو گنج بادآور
همی بتاخت ز بیجار تا بقرمیسین
چنانکه تاخت علی از مدینه تا خیبر
بتندی آمد همچون دم شمال و صبا
بچابکی شد ماننده سحاب و مطر
چنانکه سیل ز بالای که فرود آید
فرود آمد از آن خاره کوب که پپکر
نشست در صف ایوان و بارعام بداد
نشسته گرد و نیاسوده تن ز رنج سفر
بخواند یکسره میران و نامداران را
ابا فقیهان وان فاضلان دانشور
بنزد میر نشستند جمله صورت وار
که میر بدهمه معنی و دیگران چو صور
پس از نشستن فرمود جمله میدانید
که من نکرده ام از کار ملک صرف نظر
براه دولت چون توتیا بدیده کشم
اگر بکارند اندر رهم همی نشتر
ز دست ندهم آسایش رعیت را
وگر ببارند اندر سرم همی خنجر
ندیده بودم و پنداشتم که این مردم
بزهد و صدق چو بن یاسرند یا بوذر
کنون بدیدم و دانستم من بدین سفهاء
که ناستوده فعالند و ناخجسته سر
هزار مرتبه گفتم که از عتاب ملوک
حذر کنید و بگیرید از گذشته عبر
چرا بباید در بوستان درختی کاشت
که خشم شاه جهان باشدش بشاخ ثمر
کسیکه نعمت شه راهمی کند کفران
روا یباشدش الا بتیغ کین کیفر
کسیکه چشمه انصاف با گل آلاید
حرام باشدش الا بجام خون جگر
بر آن سرم که مراین جمله را فراخورکار
سزا دهم که بهر کار شد سزا در خور
سزای معروف ایدر همی بود معروف
جزای منکر ایدر همی بود منکر
ای آنکه حنظل کشتی ببوستان امل
ترا نشاید شکر درود رنج مبر
ای آنکه تخم شکر کاشتی بباغ مراد
نصیب تو همه شهد آمده است غصه مخور
من این حدیث ز اصحاب میر بشنودم
که خویش بودم بیخویش خفته در بستر
که آن امیر مهین دام ظله العالی
چو برگرفت ز کردار این گروه شمر
به پیشوایان فرمود کای وجود شما
ز فضل زینت محراب و زیور منبر
چو بر وظیفه خود بوده اید راهنما
چو بر طریقه حق گشته اید راه سپر
دل ملک ز شما شاد و جان ما خرسند
خدای راضی و خرم روان پیغمبر
دگر بخواست مر آن میر پنجه را و بخواند
ز روی لطف بر او آفرین بیحد و مر
چه گفت؟ گفت بزرگت کنم بدیده خلق
چنانکه دیری افکنده بودمت ز نظر
امیر پنجه بدی تاکنون ولی زین پس
امیر تومان باشی هماره بر لشکر
بجای آنکه گرفتی زمام صبر بکف
بجای آنکه گذشتی ز اهل و مال و پسر
ز عز و فخر بپوشانمت یکی دیبا
ز لطف و فضل بنوشانمت یکی ساغر
از آن لباس برانی هراس را از دل
از آن شراب بگیری شباب را از سر
سپس ببارش با دست بسته آوردند
کسان که بودند اصل فساد و مبدع شر
نژند حال چو در روز واپسین مشرک
سیاه چهره چو در عرصه جزا کافر
امیر اعظم لختی برویشان نگریست
که تا نماید مخبر از منظر
بیک نظاره بر او کشف شد حقیقت امر
که میر کشف حقایق کند بنیم نظر
زبانه غضب میر باز باینه گفت
که این خسان را بر جان همی زنید شرر
فروخت باید در نارشان چو هیزم خشک
که بر بزرگان بفروختند هیزم تر
چو این بگفت ز پی در شدند دژخیمان
کشان کشان بربودندشان ز پیش اندر
بکام توپ ببستند پشتشان و آنگاه
یکی نهیب برآمد مهیب چون تندر
نعوذبالله پنداشتی که پیلی را
همی بخاید و بیرون کند ز کام اژدر
و یا ز بالا ابری دمید صاعقه بار
فراز خاک ببارید دست و گردن و سر
خروش آنچو ز سر حد ملک روم گذشت
بلرزه درشد و افتاد بر زمین قیصر
ز بیم میر همی زرد چهره شد آشوب
ز باس او بدن فتنه شد بسی لاغر
همی رمید در این وقعه مادر از فرزند
همی گریخت در این ماجرا پدر ز پسر
کناره کرد ز اندیشه کودک از پستان
کرانه جست بیکباره عاشق از دلبر
بقطره خون تبدیل گشت و کرد فرار
جنین به پشت پدر از مشیمه مادر
بداد بهرام آن روز تاج کیوان را
بزهره تا بعوض بخشدش یکی معجر
نهان شدند همه شوهران برخت زنان
زنان شهر بریدند امید از شوهر
خبر رسید بدرگاه میر کز بیمت
تنی نماند که ماند روانش در پیکر
همه ز بیم تو قالب تهی نمودستند
اگر امان ندهیشان تهی شود کشور
امیر و فقه الله لکسب مرضاته
چو از حقیقت این داستان گرفت خبر
دلش بسوخت بر احوال ساکنان دیار
ز بس رحیم دلستی و مردمی پرور
گرفت خامه مشکین بدست گوهربار
همی فشاند بسیمین پرند عنبر تر
رقم زد از پی تحمید کردگار که هان
قبای عفو نمودیم زیب پیکر و بر
همه گناه گنهکارگان ببخشودیم
ز جرمهاشان شد غمض عین و صرفنظر
بزینهار شهستند این گنهکاران
نه مضطرب بزیند از هراس و نه مضطر
دعا کنند ز جان بر خدایگان ملوک
که پادشاه کریم است و معدلت گستر
چو این رقیمه رقم زد بنان فرخ میر
خطیب برد و بجامع بخواند در منبر
همه بدولت شاه جهان دعا کردند
سپس بمیر که از جرمشان نمود گذر
شبی بحضرت میر اجل نشسته بدم
که خادمی بدر آمد چو آفتاب از در
سجود کرد بر آن آسمان فضل و کرم
نماز برد بر آن آستان جاه و خطر
بدستش اندر فرمان شاه و پنداری
گرفته بود سها آفتاب را در بر
و یا تو گفتی جبریل بود و از بالا
فرود آمد و آورد نامه داور
ز جای جست خداوند و خم شد از تعظیم
نهاد سر بخط شاه آفتاب افسر
سپس بدیده همی سود و بر گرفتش مهر
یکی صحیفه نظر کرد پر لئال و درر
نبشته بود در آن شهریار ملک ستان
که ای امیر هریمن کش فریشته فر
بلطف ما همه اوقات باش خرم دل
بفضل ما همه ایام باش مستظهر
شنیده ایم که از مرکز حکومت خویش
شدی بدیدن یاران و دوستان حضر
سفر گزیدی چندی بسوی موطن خود
چنان که شد بسوی بیشه شیر شرزه نر
بخواستی که در آنجا دمی بیاسائی
ز کید گنبد گردون و طارم اخضر
ز وصل یاران یابی بذوق لذت و کام
ز روی خویشان گیری بشوق بهره و بر
هنوز روی عزیزان بکام نادیده
نچیده نوز ز گلزار امن و عیش ثمر
خبر رسیدت کاشوب مشتعل گردید
ز فتنه در صف کرمانشهان فتاد شرر
ز عیش رستی و افراختی بر و کوپال
ز جای جستی و نشناختی تو پای از سر
کرانه جستی و مایل شدی ز عیش و نشاط
کناره کردی و غافل شدی ز راحت و خور
بصد شتاب ز بیجار سوی قرمیسین
همی روانه شدی از طریق دیناور
بروزگار شدی همره شتاب و عجل
بشام تار بدی همسر سهاد و سهر
به پیش پایت آن کوهسارها چو حریر
به پیش چشمت آن رودبارها چو شمر
لدی الورود چنان کان وظیفه بود ترا
درست کردی اوضاع ملک را یکسر
نه هیچ هشتی نام از ددان و اهرمنان
نه هیچ ماندی رسم از بتان و از بتگر
ز ناوک تو همی چشم فتنه آمد کور
ز سیلی تو همی گوش شورش آمد کر
به آشکارا گوئیم این سخن که هرگز
نهفته نی بر ما قدر آن مهین چاکر
درست کاری و جهد ترا بطاعت خویش
شنیده ایم و نمودیم جملگی باور
سزای طاعت و اخلاصت آنکه در پاداش
کرم کنیم و بسر بر نهیمت افسر زر
که با وجود ضعیفی و پیری و کهنی
فزونتری ز جوانان بمایه و بهتر
دو صد سپاس که در نوبهار امن و امان
هزار شکر که در بوستان فتح و ظفر
هنوز سرو چمن برگ سبز دارد و خوش
هنوز شاخ کهن میوه تازه دارد و تر
هزار گنج گهر بخشمت که دولت را
نکوتری ز هزاران هزار گنج گهر
همه رعیت و ملک تراست ارزانی
بسروران تو سرستی و از مهان مهتر
اگر بیکسره آن ملک و آن رعیت را
در آب غرقه کنی یا بسوزی از آذر
مؤاخذت نرود ورنه باور است ترا
بکوب خاک و بکش مردم و بکش لشکر
چو خاک ما شدی آن ملک خاک خود پندار
چو ز آن مائی کشور از آن خود بشمر
بچرخ بنده ما را برآور و بنواز
بخاک دشمن ما را بیفکن و بشکر
کسی که سجده بتمثال ما نکرده ز ملک
بران چو دیوی کز امر حق ابی و کفر
حرام باشدشان آب آن دیار چنانک
بناسپاس حرام است جرعه کوثر
بنعمت ما چون کافرند این دونان
صواب نیست که در خلد پا نهد کافر
کسان که روی بگردانده اند از فرمان
کسان که حلق بتابیده اند از چنبر
برمح و گرز برو کتفشان بسنب و بسای
بتیر و تیغ دل و سینه شان بدوز و بدر
بکش مخالف ما را در آن دیار چنانک
در آن دیار بکشت آن قراجه را سنجر
بعامه دستخط عفو و مغفرت بنگار
بسوقه با نظر فضل و مکرمت بنگر
چو ما نجستیم آزارشان تو نیز مجوی
چو ما گذشتیم از جرمشان تو هم بگذر
اشاره رفته که یرلیغ میر تومان را
چنانچه شاید صادر کنند از مصدر
چه قدر خواجگی ما نکو همی داند
فرو ز کف نگذاریم قدر آن چاکر
امیر خواند چو منشور شاه را بدرست
ز ناز سر زد بر نه سپهر و هفت اختر
بویژه آنکه بفرمان شه مطابق یافت
هر آنچه رایش امضا نمود سرتاسر
ای آن خجسته امیری که آفتاب بلند
ز عکس تیغ تو آمد پدید در خاور
کجاست فرخی آن اوستاد فرخ فال
حکیم با هنر و نکته سنج دانشور
که این حدیث بسنجد و ز آن سپس گوید
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
حرم بود بخرد و بزرگ این کشور
دوباره نامه نبشتند مفتیان مهین
بمیر فرخ دانش پژوه دانشور
که ای بروشنی و فرخی شده مشهور
فروغ تیغ تو و تاب مهر و نور قمر
بیا که فتنه برافروخت آتشی و بسوخت
روان خاصان همچون سپند در مجمر
بیا که جان خلایق بسوخت زین آتش
سپس بباد فنا رفت جمله خاکستر
بیا که مآء معینمان ز بس کدورت یافت
ازین بلاد همی برکنیم آبشخور
بیا و خانمان از تندباد غم برهان
بیا و جانمان از ترکتاز فتنه بخر
بیا که بیتو خراب است دولت و دین
بیا که بیتو حرامست خواب و راحت و خور
بروز حادثه چشم جهان بحضرت تو است
تو نیز میرا یکره بسوی ما بنکر
چو میر گشت ازین قصه شگفت آگاه
چو خواجه گشت ازین واقعات مستحضر
بخشم برشد و بنوشت کامدم اینک
ز جای درشد و فرمود میرسم ایدر
بخواستم که نباشد دلی ز من مجروح
بگفتمی که نگردد تنی ز من مضطر
لجاج کردند این سفلگان بیدانش
خلاف جستند این جاهلان دون پرور
فریب دیوان کرده است عقلشان مختل
غرور شیطان بنموده فعلشان منکر
بیامدم هان با توپهای آتشبار
رسیدم اینک با تیغهای خارادر
همان کنم که بعباسیان هلاکوخان
همان کنم که بمروانیان ابوجعفر
دگر نوشت بفرماندهان مسند شرع
که می بباشید امروز ملک را یاور
نگاه دارید این چند روزه کشور را
برون نمائید آشوب را از این کشور
سپس بباره ی که پیکری نشست که برد
بگاه پویه سبق از سحاب و از صرصر
بسرعت برق آن باد پاروان شد و بود
خدایگان بفرازش چو گنج بادآور
همی بتاخت ز بیجار تا بقرمیسین
چنانکه تاخت علی از مدینه تا خیبر
بتندی آمد همچون دم شمال و صبا
بچابکی شد ماننده سحاب و مطر
چنانکه سیل ز بالای که فرود آید
فرود آمد از آن خاره کوب که پپکر
نشست در صف ایوان و بارعام بداد
نشسته گرد و نیاسوده تن ز رنج سفر
بخواند یکسره میران و نامداران را
ابا فقیهان وان فاضلان دانشور
بنزد میر نشستند جمله صورت وار
که میر بدهمه معنی و دیگران چو صور
پس از نشستن فرمود جمله میدانید
که من نکرده ام از کار ملک صرف نظر
براه دولت چون توتیا بدیده کشم
اگر بکارند اندر رهم همی نشتر
ز دست ندهم آسایش رعیت را
وگر ببارند اندر سرم همی خنجر
ندیده بودم و پنداشتم که این مردم
بزهد و صدق چو بن یاسرند یا بوذر
کنون بدیدم و دانستم من بدین سفهاء
که ناستوده فعالند و ناخجسته سر
هزار مرتبه گفتم که از عتاب ملوک
حذر کنید و بگیرید از گذشته عبر
چرا بباید در بوستان درختی کاشت
که خشم شاه جهان باشدش بشاخ ثمر
کسیکه نعمت شه راهمی کند کفران
روا یباشدش الا بتیغ کین کیفر
کسیکه چشمه انصاف با گل آلاید
حرام باشدش الا بجام خون جگر
بر آن سرم که مراین جمله را فراخورکار
سزا دهم که بهر کار شد سزا در خور
سزای معروف ایدر همی بود معروف
جزای منکر ایدر همی بود منکر
ای آنکه حنظل کشتی ببوستان امل
ترا نشاید شکر درود رنج مبر
ای آنکه تخم شکر کاشتی بباغ مراد
نصیب تو همه شهد آمده است غصه مخور
من این حدیث ز اصحاب میر بشنودم
که خویش بودم بیخویش خفته در بستر
که آن امیر مهین دام ظله العالی
چو برگرفت ز کردار این گروه شمر
به پیشوایان فرمود کای وجود شما
ز فضل زینت محراب و زیور منبر
چو بر وظیفه خود بوده اید راهنما
چو بر طریقه حق گشته اید راه سپر
دل ملک ز شما شاد و جان ما خرسند
خدای راضی و خرم روان پیغمبر
دگر بخواست مر آن میر پنجه را و بخواند
ز روی لطف بر او آفرین بیحد و مر
چه گفت؟ گفت بزرگت کنم بدیده خلق
چنانکه دیری افکنده بودمت ز نظر
امیر پنجه بدی تاکنون ولی زین پس
امیر تومان باشی هماره بر لشکر
بجای آنکه گرفتی زمام صبر بکف
بجای آنکه گذشتی ز اهل و مال و پسر
ز عز و فخر بپوشانمت یکی دیبا
ز لطف و فضل بنوشانمت یکی ساغر
از آن لباس برانی هراس را از دل
از آن شراب بگیری شباب را از سر
سپس ببارش با دست بسته آوردند
کسان که بودند اصل فساد و مبدع شر
نژند حال چو در روز واپسین مشرک
سیاه چهره چو در عرصه جزا کافر
امیر اعظم لختی برویشان نگریست
که تا نماید مخبر از منظر
بیک نظاره بر او کشف شد حقیقت امر
که میر کشف حقایق کند بنیم نظر
زبانه غضب میر باز باینه گفت
که این خسان را بر جان همی زنید شرر
فروخت باید در نارشان چو هیزم خشک
که بر بزرگان بفروختند هیزم تر
چو این بگفت ز پی در شدند دژخیمان
کشان کشان بربودندشان ز پیش اندر
بکام توپ ببستند پشتشان و آنگاه
یکی نهیب برآمد مهیب چون تندر
نعوذبالله پنداشتی که پیلی را
همی بخاید و بیرون کند ز کام اژدر
و یا ز بالا ابری دمید صاعقه بار
فراز خاک ببارید دست و گردن و سر
خروش آنچو ز سر حد ملک روم گذشت
بلرزه درشد و افتاد بر زمین قیصر
ز بیم میر همی زرد چهره شد آشوب
ز باس او بدن فتنه شد بسی لاغر
همی رمید در این وقعه مادر از فرزند
همی گریخت در این ماجرا پدر ز پسر
کناره کرد ز اندیشه کودک از پستان
کرانه جست بیکباره عاشق از دلبر
بقطره خون تبدیل گشت و کرد فرار
جنین به پشت پدر از مشیمه مادر
بداد بهرام آن روز تاج کیوان را
بزهره تا بعوض بخشدش یکی معجر
نهان شدند همه شوهران برخت زنان
زنان شهر بریدند امید از شوهر
خبر رسید بدرگاه میر کز بیمت
تنی نماند که ماند روانش در پیکر
همه ز بیم تو قالب تهی نمودستند
اگر امان ندهیشان تهی شود کشور
امیر و فقه الله لکسب مرضاته
چو از حقیقت این داستان گرفت خبر
دلش بسوخت بر احوال ساکنان دیار
ز بس رحیم دلستی و مردمی پرور
گرفت خامه مشکین بدست گوهربار
همی فشاند بسیمین پرند عنبر تر
رقم زد از پی تحمید کردگار که هان
قبای عفو نمودیم زیب پیکر و بر
همه گناه گنهکارگان ببخشودیم
ز جرمهاشان شد غمض عین و صرفنظر
بزینهار شهستند این گنهکاران
نه مضطرب بزیند از هراس و نه مضطر
دعا کنند ز جان بر خدایگان ملوک
که پادشاه کریم است و معدلت گستر
چو این رقیمه رقم زد بنان فرخ میر
خطیب برد و بجامع بخواند در منبر
همه بدولت شاه جهان دعا کردند
سپس بمیر که از جرمشان نمود گذر
شبی بحضرت میر اجل نشسته بدم
که خادمی بدر آمد چو آفتاب از در
سجود کرد بر آن آسمان فضل و کرم
نماز برد بر آن آستان جاه و خطر
بدستش اندر فرمان شاه و پنداری
گرفته بود سها آفتاب را در بر
و یا تو گفتی جبریل بود و از بالا
فرود آمد و آورد نامه داور
ز جای جست خداوند و خم شد از تعظیم
نهاد سر بخط شاه آفتاب افسر
سپس بدیده همی سود و بر گرفتش مهر
یکی صحیفه نظر کرد پر لئال و درر
نبشته بود در آن شهریار ملک ستان
که ای امیر هریمن کش فریشته فر
بلطف ما همه اوقات باش خرم دل
بفضل ما همه ایام باش مستظهر
شنیده ایم که از مرکز حکومت خویش
شدی بدیدن یاران و دوستان حضر
سفر گزیدی چندی بسوی موطن خود
چنان که شد بسوی بیشه شیر شرزه نر
بخواستی که در آنجا دمی بیاسائی
ز کید گنبد گردون و طارم اخضر
ز وصل یاران یابی بذوق لذت و کام
ز روی خویشان گیری بشوق بهره و بر
هنوز روی عزیزان بکام نادیده
نچیده نوز ز گلزار امن و عیش ثمر
خبر رسیدت کاشوب مشتعل گردید
ز فتنه در صف کرمانشهان فتاد شرر
ز عیش رستی و افراختی بر و کوپال
ز جای جستی و نشناختی تو پای از سر
کرانه جستی و مایل شدی ز عیش و نشاط
کناره کردی و غافل شدی ز راحت و خور
بصد شتاب ز بیجار سوی قرمیسین
همی روانه شدی از طریق دیناور
بروزگار شدی همره شتاب و عجل
بشام تار بدی همسر سهاد و سهر
به پیش پایت آن کوهسارها چو حریر
به پیش چشمت آن رودبارها چو شمر
لدی الورود چنان کان وظیفه بود ترا
درست کردی اوضاع ملک را یکسر
نه هیچ هشتی نام از ددان و اهرمنان
نه هیچ ماندی رسم از بتان و از بتگر
ز ناوک تو همی چشم فتنه آمد کور
ز سیلی تو همی گوش شورش آمد کر
به آشکارا گوئیم این سخن که هرگز
نهفته نی بر ما قدر آن مهین چاکر
درست کاری و جهد ترا بطاعت خویش
شنیده ایم و نمودیم جملگی باور
سزای طاعت و اخلاصت آنکه در پاداش
کرم کنیم و بسر بر نهیمت افسر زر
که با وجود ضعیفی و پیری و کهنی
فزونتری ز جوانان بمایه و بهتر
دو صد سپاس که در نوبهار امن و امان
هزار شکر که در بوستان فتح و ظفر
هنوز سرو چمن برگ سبز دارد و خوش
هنوز شاخ کهن میوه تازه دارد و تر
هزار گنج گهر بخشمت که دولت را
نکوتری ز هزاران هزار گنج گهر
همه رعیت و ملک تراست ارزانی
بسروران تو سرستی و از مهان مهتر
اگر بیکسره آن ملک و آن رعیت را
در آب غرقه کنی یا بسوزی از آذر
مؤاخذت نرود ورنه باور است ترا
بکوب خاک و بکش مردم و بکش لشکر
چو خاک ما شدی آن ملک خاک خود پندار
چو ز آن مائی کشور از آن خود بشمر
بچرخ بنده ما را برآور و بنواز
بخاک دشمن ما را بیفکن و بشکر
کسی که سجده بتمثال ما نکرده ز ملک
بران چو دیوی کز امر حق ابی و کفر
حرام باشدشان آب آن دیار چنانک
بناسپاس حرام است جرعه کوثر
بنعمت ما چون کافرند این دونان
صواب نیست که در خلد پا نهد کافر
کسان که روی بگردانده اند از فرمان
کسان که حلق بتابیده اند از چنبر
برمح و گرز برو کتفشان بسنب و بسای
بتیر و تیغ دل و سینه شان بدوز و بدر
بکش مخالف ما را در آن دیار چنانک
در آن دیار بکشت آن قراجه را سنجر
بعامه دستخط عفو و مغفرت بنگار
بسوقه با نظر فضل و مکرمت بنگر
چو ما نجستیم آزارشان تو نیز مجوی
چو ما گذشتیم از جرمشان تو هم بگذر
اشاره رفته که یرلیغ میر تومان را
چنانچه شاید صادر کنند از مصدر
چه قدر خواجگی ما نکو همی داند
فرو ز کف نگذاریم قدر آن چاکر
امیر خواند چو منشور شاه را بدرست
ز ناز سر زد بر نه سپهر و هفت اختر
بویژه آنکه بفرمان شه مطابق یافت
هر آنچه رایش امضا نمود سرتاسر
ای آن خجسته امیری که آفتاب بلند
ز عکس تیغ تو آمد پدید در خاور
کجاست فرخی آن اوستاد فرخ فال
حکیم با هنر و نکته سنج دانشور
که این حدیث بسنجد و ز آن سپس گوید
فسانه گشت و کهن شد حدیث اسکندر
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۶۷ - کمال مرد بفضل است و مردمی و هنر
کمال مرد بفضل است و مردمی و هنر
بویژه آنکه مر او را بود نژاد و گهر
کر انژاد و گهر بوده بی کمال و ادب
چو او را بهیچ نیرزد توأش بهیچ مخر
باستخوان خود ایدر همی بنازد مرد
خلاف باشد نازش بر استخوان پدر
برو هنر طلب ای خواجه کز پدر مادرت
درون گور نپرسد نکیر یا منکر
وگر کمال و هنر دارد و نژادش نیست
بزرگ دانش و بنهفته ز او نمای حذر
حذر بباید کردن ز سفله ای که رسد
ز خاک پست بر او رنگ جاه و کاخ خطر
حدیث او بدرستی مثال موری دان
که روزگار بهاران همی بر آرد پر
بزرگ مرد کسی را شمر که توأم داشت
نژاد و اصل و گهر با کمال و فضل و هنر
گدای درگه آن خسروم که نگذارد
بتخت شاهی پای از گلیم خویش بدر
اگر چه به ز هزاران هنرجوی بخت است
جوی هنر بر من بهتر از هزار پسر
ابوالمعالی باید شدن نه بوحامد
که از معالی نفع آیدت ز حامد ضر
ز فضل شادان باشی ز زادگان بستوه
ز علم فربه گردی ز کودکان لاغر
همت ز مجد و معالی بکیسه زر آید
همت با حمد و حامد فشاند باید زر
بجامت اندر ریزد کمال شکر و شهد
اگرچه خو شکرین تر بود ز شهد و شکر
بساغرت همه خون جگر کند هر چند
بپرورانی فرزند را بخون جگر
وگر پسرطلبی رو هنرپژوه طلب
کز آن بماند نام تو زنده در محشر
هنرپژوه و خردمند اگر نبود پسرت
ز صد هزار پسر بهتر است یکدختر
بوقت کشتن آن کودک از طریق عتاب
شنیده ای که بموسی چگونه گفت خضر
هلاک طفل بد ارخود براستی نگری
بود مثوبت و آسایش پدر مادر
خوشا کمال و هنر، خرما خردمندی
که شاخسار وجودش ز دانش آرد بر
هنر بنزد خردمند بس خطیر آید
چنانکه در نظر مرد جوهری جوهر
کسان بمیرند اما هنر نمیردشان
یکی بقصه گذشتگان پیش نگر
خوشا هنر که بود مرد را دلیل طریق
خوشا هنر که بود مرد را رفیق سفر
خوشا هنر که بتدبیر پایمردی وی
بتخت دولت دارا نشست اسکندر
خوشا هنر که بنیرو و دستیاری آن
به اردوان سپه اردشیر یافت ظفر
خوشا هنر که بتصویب و استعانت آن
ز چرم بر شد شاپور و تاخت بر قیصر
هنر تبابعه را در عرب بزرگی داد
بمردمان یمن از سبا و از حیمر
هنر سلاجقه را در عجم ریاست داد
اگر حدیث ملکشه شنیدی و سنجر
هنر بداد بزرگی طمیح را به ایاد
هنر بداد مهی بوقضاعه را به مضر
قصیر با هنر آورد عمرو را در حضر
بکاخ زبا تا چیره شد ببدو و حضر
اگر نداشتی هنر با دلاوری توأم
کجا رهیدی از دشمنان تا بط شر
اگر نه کار هنر بود راست می نشدی
حکومت هرم قطبه بر بنی جعفر
اگر نبود هنرمند و کاردان و دلیر
بروم چیره نگشتی ضرار بن ازور
هنوز گوئی از پرتو هنر زنده است
خطیب مصقع سحبان که بود پور ز فر
اگر فضاله بن کلده با هنر نبدی
نگشتی انسان ممدوح اوس پور حجر
اگر نداشت هنر کی حطیه را با کعب
ببست زید بیک ریسمان بیکدیگر
بگیر ذیل خرد را که گر نبود خرد
ببوس خاک هنر را که گر نبود هنر
کجا بیافت کیومرث در جهان دولت
کجا گرفتی طهمورث از ددان کیفر
کجا فراشت منوچهر چتر پادشهی
کجا گرفت فریدون عروس ملک ببر
کجا ز بخت شدی شاد مرد خوانسالار
کجا بخصم شدی چیره گرد آهنگر
کجا بتاج شهی سر همی فراشت قباد
کجا بکاخ مهی بر همی شدی نوذر
کجا ز ایران لشکر کشید کیخسرو
کجا ز توران کیفر کشید رستم زر
کجا شنیدی قارن یلی است مرد افکن
کجا شنیدی سوسن زنی است رامشکر
کجا جهیدی از رزم خسروی بهرام
کجا رهیدی از بند کسروی عنتر
کجا بفارس مظفر شدی بنی ساسان
کجا بروم مسلط شدی بنوالاذفر
کجا فلاطون میشد خلیفه سقراط
کجا ارسطو میشد وزیر اسکندر
کجا سطرلاب اندر بساخت بطلمیوس
کجا نجوم و کواکب شناخت بو معشر
کجا ریاضی خواندی نیوتن و هرشل
کجا منجم گشتی کپرنی و کپلر
کجا ز حکمت بونصر میشناخت رسوم
کجا ز فلسفه یعقوب میگرفت خبر
کجا ببدو همی گشت شنفری معروف
کجا به عدو همی شد سلیک عمر و ثمر
کجا رئیس شدی قس ساعده به ایاد
کجا بزرگ شدی قیس عاصم از منقر
کجا مصالحه گشتی میان تغلب و بکر
بسعی حارث بن عمر و مرد نام آور
کجا مقاتله برخاست عبس و ذبیان را
بهمت هرم و حارث ستوده سیر
کجا کتاب بلاغت نگاشت بن هارون
کجا سرود غزل بن ابی ربیعه عمر
کجا مهلب رفتی ببصره و اهواز
کجا قتیبه شدی سوی ماوراء النهر
هنر درخت مراد است و بوستان امل
خزانه زر و سیم است و کان در و گهر
هنر یکی ثمرستی که آدمیش درخت
درخت سوخته باید اگر نداد ثمر
شود ز بیهنری آدمی کم از حیوان
چنانکه شد بهنر به ز مردمان جانور
هنر بباید تحصیل کرد مردان را
وگر نداشت هنر نام او به نیک مبر
مگر ندیدی بوالنجم احمد از کرمان
چگونه شد بهنر اندرین زمانه سمر
هنر نمود که سالار لشکرش بنشاند
ببار خود ز ادیبان و فاضلان برتر
همی فرستد نظمش بتحفه شهر بشهر
که هست خوشتر و بهتر ز عقد لؤلؤی تر
یکی چکامه رقم زد بنان او بورق
که برد گوی سبق از سخنوران یکسر
ز مدح میر اجل بود نامه اش روشن
بشکر نعمت وی ریخته خامه اش شکر
بزرگ مردا فحلا، سخنورا فردا
که مدح میر تواند همی سرود از بر
نه کاری آسانست اینک هر که بیتی گفت
مدیج میر تواند نگاشت در دفتر
زبان گویا بایست و طبع دلکش نغز
بیان شیوا بایست و نطق جان پرور
ایا ادیب هنرمند و اوستاد بزرگ
ایا لبیب سخن سنج و فحل دانشور
اگرنه شعر ز فضلت بکاستی گفتم
هم از لبید ربیعه تو بوده اشعر
قصیده تو که از دلکشی و رنگینی
خریطه بود آکنده از لئال و درر
اگرچه ویل للشعر من روات السوء
حیطئه گفت بهنگام نزع در بستر
ولیک من حسب الامر شاهزاده را
ببار میر فرو خواند کش ز پا تا سر
درست خواندم چونان که هرکه باز شنید
همی بشاعر و راوی سرود لله در
در آن قصیده یکی نکته مندرج کردی
ز حق شناسی سالار اعظم لشکر
حکایتی علم الله براستی گفتی
چنانکه نیست در او جای هیچ بحث و نظر
ستوده فرمانفرما عمید و صاحب جیش
مسلم است که با دانش است و با گوهر
ضمیر پاک خداوند دام اجلاله
ز باطن وی همواره داده است خبر
چو میر اعظم باشد بملک فرمانده
سزد که فرمانفرما بودش فرمان بر
بدو است روشن چشم امیر هر شب و روز
که اوست مردمک چشم میر و نور بصر
از آن زمان که بفرزندی انتخابش کرد
ز فضل و رحمت گسترد سایه اش بر سر
بزرگ دیدش و افزود هر زمان قدرش
که در نیام نمانند تیغ با گوهر
همه حدیث ز تمجید شاهزاده رود
بمحضری که امیر است صدر آن محضر
برای شاهد قول تو از طریق صواب
یکی حدیث دلاویز باشدم بنظر
از آن زمان که خداوند اعظم از گروس
بقرمسین شد از بهر نظم این کشور
زمان اضحی میبود و موسم قربان
که من ببارگهش بودمی ثناگستر
یکی کتابت خواندم ز شاهزاده راد
بدستیاری آن آهن پیام آور
که شاد و خرم و خوش باد نوبت اضحی
بمیر اعظم و نوئین معدلت پرور
چو رسم مردم اسلام ذبح و قربان است
برای قربان دارم بدرگهش دو پسر
امیر ایده الله چنان بوجد آمد
که از نشاط جوانی همی گرفت از سر
چه گفت گفت که خاصیت از گهر نرود
گرش بسائی با سنگ و سوزی از آذر
بگل نشاید رخسار آفتاب اندود
بابر و میغ نشاید نهفت ضؤ قمر
تو ای بدولت و اقبال همعنان مراد
تو ای بحشمت و اجلال همعنان ظفر
همی بساید تیغت پرند بر مرجان
همی ببیزد کلکت بپرنیان عنبر
جهان خدای چنانت بزرگ کرده که میر
همی دعای تو گوید بوقت شام و سحر
دعای میر بجان تو مستجابستی
چنانکه در حق امت دعای پیغمبر
یکی تن است ز تیغ کج تور است دو تن
دو پیکر است ز تیغ تو چون یکی پیکر
من این قصیده فرستم بحضرتت ایدون
چنانکه زیره بکرمان برد کسی ایدر
گرش پسندی با دیده رضا نه شگفت
که پیش مه نبود منع تابش اختر
مدیح ذات ترا من بشعر چون گویم
که کس نیارد پیمود بحر با ساغر
هماره تا که برآرد بامر ایزد پاک
دم بهاران از خاک دیبه اخضر
تو باش لشگر اقبال و فتح را سالار
منت بمدح برآرم چو دیبه صد دفتر
بویژه آنکه مر او را بود نژاد و گهر
کر انژاد و گهر بوده بی کمال و ادب
چو او را بهیچ نیرزد توأش بهیچ مخر
باستخوان خود ایدر همی بنازد مرد
خلاف باشد نازش بر استخوان پدر
برو هنر طلب ای خواجه کز پدر مادرت
درون گور نپرسد نکیر یا منکر
وگر کمال و هنر دارد و نژادش نیست
بزرگ دانش و بنهفته ز او نمای حذر
حذر بباید کردن ز سفله ای که رسد
ز خاک پست بر او رنگ جاه و کاخ خطر
حدیث او بدرستی مثال موری دان
که روزگار بهاران همی بر آرد پر
بزرگ مرد کسی را شمر که توأم داشت
نژاد و اصل و گهر با کمال و فضل و هنر
گدای درگه آن خسروم که نگذارد
بتخت شاهی پای از گلیم خویش بدر
اگر چه به ز هزاران هنرجوی بخت است
جوی هنر بر من بهتر از هزار پسر
ابوالمعالی باید شدن نه بوحامد
که از معالی نفع آیدت ز حامد ضر
ز فضل شادان باشی ز زادگان بستوه
ز علم فربه گردی ز کودکان لاغر
همت ز مجد و معالی بکیسه زر آید
همت با حمد و حامد فشاند باید زر
بجامت اندر ریزد کمال شکر و شهد
اگرچه خو شکرین تر بود ز شهد و شکر
بساغرت همه خون جگر کند هر چند
بپرورانی فرزند را بخون جگر
وگر پسرطلبی رو هنرپژوه طلب
کز آن بماند نام تو زنده در محشر
هنرپژوه و خردمند اگر نبود پسرت
ز صد هزار پسر بهتر است یکدختر
بوقت کشتن آن کودک از طریق عتاب
شنیده ای که بموسی چگونه گفت خضر
هلاک طفل بد ارخود براستی نگری
بود مثوبت و آسایش پدر مادر
خوشا کمال و هنر، خرما خردمندی
که شاخسار وجودش ز دانش آرد بر
هنر بنزد خردمند بس خطیر آید
چنانکه در نظر مرد جوهری جوهر
کسان بمیرند اما هنر نمیردشان
یکی بقصه گذشتگان پیش نگر
خوشا هنر که بود مرد را دلیل طریق
خوشا هنر که بود مرد را رفیق سفر
خوشا هنر که بتدبیر پایمردی وی
بتخت دولت دارا نشست اسکندر
خوشا هنر که بنیرو و دستیاری آن
به اردوان سپه اردشیر یافت ظفر
خوشا هنر که بتصویب و استعانت آن
ز چرم بر شد شاپور و تاخت بر قیصر
هنر تبابعه را در عرب بزرگی داد
بمردمان یمن از سبا و از حیمر
هنر سلاجقه را در عجم ریاست داد
اگر حدیث ملکشه شنیدی و سنجر
هنر بداد بزرگی طمیح را به ایاد
هنر بداد مهی بوقضاعه را به مضر
قصیر با هنر آورد عمرو را در حضر
بکاخ زبا تا چیره شد ببدو و حضر
اگر نداشتی هنر با دلاوری توأم
کجا رهیدی از دشمنان تا بط شر
اگر نه کار هنر بود راست می نشدی
حکومت هرم قطبه بر بنی جعفر
اگر نبود هنرمند و کاردان و دلیر
بروم چیره نگشتی ضرار بن ازور
هنوز گوئی از پرتو هنر زنده است
خطیب مصقع سحبان که بود پور ز فر
اگر فضاله بن کلده با هنر نبدی
نگشتی انسان ممدوح اوس پور حجر
اگر نداشت هنر کی حطیه را با کعب
ببست زید بیک ریسمان بیکدیگر
بگیر ذیل خرد را که گر نبود خرد
ببوس خاک هنر را که گر نبود هنر
کجا بیافت کیومرث در جهان دولت
کجا گرفتی طهمورث از ددان کیفر
کجا فراشت منوچهر چتر پادشهی
کجا گرفت فریدون عروس ملک ببر
کجا ز بخت شدی شاد مرد خوانسالار
کجا بخصم شدی چیره گرد آهنگر
کجا بتاج شهی سر همی فراشت قباد
کجا بکاخ مهی بر همی شدی نوذر
کجا ز ایران لشکر کشید کیخسرو
کجا ز توران کیفر کشید رستم زر
کجا شنیدی قارن یلی است مرد افکن
کجا شنیدی سوسن زنی است رامشکر
کجا جهیدی از رزم خسروی بهرام
کجا رهیدی از بند کسروی عنتر
کجا بفارس مظفر شدی بنی ساسان
کجا بروم مسلط شدی بنوالاذفر
کجا فلاطون میشد خلیفه سقراط
کجا ارسطو میشد وزیر اسکندر
کجا سطرلاب اندر بساخت بطلمیوس
کجا نجوم و کواکب شناخت بو معشر
کجا ریاضی خواندی نیوتن و هرشل
کجا منجم گشتی کپرنی و کپلر
کجا ز حکمت بونصر میشناخت رسوم
کجا ز فلسفه یعقوب میگرفت خبر
کجا ببدو همی گشت شنفری معروف
کجا به عدو همی شد سلیک عمر و ثمر
کجا رئیس شدی قس ساعده به ایاد
کجا بزرگ شدی قیس عاصم از منقر
کجا مصالحه گشتی میان تغلب و بکر
بسعی حارث بن عمر و مرد نام آور
کجا مقاتله برخاست عبس و ذبیان را
بهمت هرم و حارث ستوده سیر
کجا کتاب بلاغت نگاشت بن هارون
کجا سرود غزل بن ابی ربیعه عمر
کجا مهلب رفتی ببصره و اهواز
کجا قتیبه شدی سوی ماوراء النهر
هنر درخت مراد است و بوستان امل
خزانه زر و سیم است و کان در و گهر
هنر یکی ثمرستی که آدمیش درخت
درخت سوخته باید اگر نداد ثمر
شود ز بیهنری آدمی کم از حیوان
چنانکه شد بهنر به ز مردمان جانور
هنر بباید تحصیل کرد مردان را
وگر نداشت هنر نام او به نیک مبر
مگر ندیدی بوالنجم احمد از کرمان
چگونه شد بهنر اندرین زمانه سمر
هنر نمود که سالار لشکرش بنشاند
ببار خود ز ادیبان و فاضلان برتر
همی فرستد نظمش بتحفه شهر بشهر
که هست خوشتر و بهتر ز عقد لؤلؤی تر
یکی چکامه رقم زد بنان او بورق
که برد گوی سبق از سخنوران یکسر
ز مدح میر اجل بود نامه اش روشن
بشکر نعمت وی ریخته خامه اش شکر
بزرگ مردا فحلا، سخنورا فردا
که مدح میر تواند همی سرود از بر
نه کاری آسانست اینک هر که بیتی گفت
مدیج میر تواند نگاشت در دفتر
زبان گویا بایست و طبع دلکش نغز
بیان شیوا بایست و نطق جان پرور
ایا ادیب هنرمند و اوستاد بزرگ
ایا لبیب سخن سنج و فحل دانشور
اگرنه شعر ز فضلت بکاستی گفتم
هم از لبید ربیعه تو بوده اشعر
قصیده تو که از دلکشی و رنگینی
خریطه بود آکنده از لئال و درر
اگرچه ویل للشعر من روات السوء
حیطئه گفت بهنگام نزع در بستر
ولیک من حسب الامر شاهزاده را
ببار میر فرو خواند کش ز پا تا سر
درست خواندم چونان که هرکه باز شنید
همی بشاعر و راوی سرود لله در
در آن قصیده یکی نکته مندرج کردی
ز حق شناسی سالار اعظم لشکر
حکایتی علم الله براستی گفتی
چنانکه نیست در او جای هیچ بحث و نظر
ستوده فرمانفرما عمید و صاحب جیش
مسلم است که با دانش است و با گوهر
ضمیر پاک خداوند دام اجلاله
ز باطن وی همواره داده است خبر
چو میر اعظم باشد بملک فرمانده
سزد که فرمانفرما بودش فرمان بر
بدو است روشن چشم امیر هر شب و روز
که اوست مردمک چشم میر و نور بصر
از آن زمان که بفرزندی انتخابش کرد
ز فضل و رحمت گسترد سایه اش بر سر
بزرگ دیدش و افزود هر زمان قدرش
که در نیام نمانند تیغ با گوهر
همه حدیث ز تمجید شاهزاده رود
بمحضری که امیر است صدر آن محضر
برای شاهد قول تو از طریق صواب
یکی حدیث دلاویز باشدم بنظر
از آن زمان که خداوند اعظم از گروس
بقرمسین شد از بهر نظم این کشور
زمان اضحی میبود و موسم قربان
که من ببارگهش بودمی ثناگستر
یکی کتابت خواندم ز شاهزاده راد
بدستیاری آن آهن پیام آور
که شاد و خرم و خوش باد نوبت اضحی
بمیر اعظم و نوئین معدلت پرور
چو رسم مردم اسلام ذبح و قربان است
برای قربان دارم بدرگهش دو پسر
امیر ایده الله چنان بوجد آمد
که از نشاط جوانی همی گرفت از سر
چه گفت گفت که خاصیت از گهر نرود
گرش بسائی با سنگ و سوزی از آذر
بگل نشاید رخسار آفتاب اندود
بابر و میغ نشاید نهفت ضؤ قمر
تو ای بدولت و اقبال همعنان مراد
تو ای بحشمت و اجلال همعنان ظفر
همی بساید تیغت پرند بر مرجان
همی ببیزد کلکت بپرنیان عنبر
جهان خدای چنانت بزرگ کرده که میر
همی دعای تو گوید بوقت شام و سحر
دعای میر بجان تو مستجابستی
چنانکه در حق امت دعای پیغمبر
یکی تن است ز تیغ کج تور است دو تن
دو پیکر است ز تیغ تو چون یکی پیکر
من این قصیده فرستم بحضرتت ایدون
چنانکه زیره بکرمان برد کسی ایدر
گرش پسندی با دیده رضا نه شگفت
که پیش مه نبود منع تابش اختر
مدیح ذات ترا من بشعر چون گویم
که کس نیارد پیمود بحر با ساغر
هماره تا که برآرد بامر ایزد پاک
دم بهاران از خاک دیبه اخضر
تو باش لشگر اقبال و فتح را سالار
منت بمدح برآرم چو دیبه صد دفتر
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۷۱ - این چند بیت از آخر یک قصیده بدست آمد
نگین خاتم جم داشت لعل فرخ تو
سزای دست همایون شه بد آن گوهر
ازین قبل ز پی بوسه بر لب تو نهاد
بلند دست خود آن شهریار نام آور
شنیده ام که چو آن لعل گوهرآگین یافت
درون لجه دریای دست شاه گذر
دو آبشار ز چشم تو اندران دریا
چو زنده رود روان شد همی ز لؤلؤتر
وز التقای دو دریای موجزن مردم
زهر کرانه نمودند عاقلانه حذر
یکی دو دست گهربار شهریار کریم
یکی دو لعل گهر بیز مرد دانشور
کف ستوده والا مظفرالدین شاه
لب مفرح عبدالمجید دین پرور
یکی چو بحری مواج از تلاطم جود
یکی محیطی زخار از میاء هنر
تو ای بفضل و معارف درین جهان معروف
تو ای بدانش و فرهنگ در زمانه سمر
جهان خدای چنانت بزرگ کرده که شاه
همی دعای تو گوید بوقت شام و سحر
دعای شاه بجان تو مستجابستی
چنانکه در حق امت دعای پیغمبر
سزای دست همایون شه بد آن گوهر
ازین قبل ز پی بوسه بر لب تو نهاد
بلند دست خود آن شهریار نام آور
شنیده ام که چو آن لعل گوهرآگین یافت
درون لجه دریای دست شاه گذر
دو آبشار ز چشم تو اندران دریا
چو زنده رود روان شد همی ز لؤلؤتر
وز التقای دو دریای موجزن مردم
زهر کرانه نمودند عاقلانه حذر
یکی دو دست گهربار شهریار کریم
یکی دو لعل گهر بیز مرد دانشور
کف ستوده والا مظفرالدین شاه
لب مفرح عبدالمجید دین پرور
یکی چو بحری مواج از تلاطم جود
یکی محیطی زخار از میاء هنر
تو ای بفضل و معارف درین جهان معروف
تو ای بدانش و فرهنگ در زمانه سمر
جهان خدای چنانت بزرگ کرده که شاه
همی دعای تو گوید بوقت شام و سحر
دعای شاه بجان تو مستجابستی
چنانکه در حق امت دعای پیغمبر
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۷۵ - امام عصر چراگه به چاه گاه به غار
امام عصر چراگه به چاه گاه به غار
شود چو یوسف صدیق و احمد مختار
چرا چو گنج به ویرانه ها کشاند رخت
چرا چو ابر به بیغولها گشاید بار
چرا چو ماه بمغرب گراید از مشرق
چرا چو سیل بدریا شتابد از کهسار
چرا فرار کند ز آدمی بکوه و بدشت
چرا کناره کند از بشر بشهر و دیدار
ز چیست می نکند جای در بلاد و قری
چرا همی نزدی در دیار و در امصار
امام جان جهانست و در جهان چون جان
قرار دارد و جان راست و زو دوام و قرار
امام شمع طریق است و رهنمای فریق
نصیر عدل و صراط نجات آخذثار
چرا چراغ بر این کاروان نیفروزد
که بسته در کف دزدند و خسته در شبتار
چرا گزیده ز اخوان خویش عزلت و بعد
چرا گرفته ز ایوان خویش راه فرار
ز خانه خود باشد ملول و اینت عجب
که زنده نیست در این دار غیر ازو دیار
اگر ندانی ای نور دیده از من پرس
که چون ندانی تفسیر باید استفسار
هزار مرتبه افزون من این حدیث بلیغ
شنیده ام ز بزرگان و خوانده ام ز اخبار
رسول گفت در آخر زمان شود اسلام
غریب و خوار بدانسان که از نخستین بار
کنون غریبست اسلام و پیشوای جهان
ندارد از ستم و جور ملحدان زنهار
امام خون خورد از غصه هر زمان نگرد
که دین احمد مرسل غریب گشته و خوار
امام گریه کند زار بر شریعت و تو
سزد که گریی بر حال آن شهنشه زار
که هست بیمش ز احباب خویش نزاعدا
ز مسلمانش باشد خطر نه از کفار
چنانکه شیر خدا را شنیده ای بجگر
چه زخمها که رسید از مهاجر و انصار
امام را زین غاصبان مسند شرع
بهر دقیقه خطرها بود فزون ز هزار
نه زیب مانده بمسجد نه زیت در قندیل
نه نور هشته بمحراب و روشنی بمنار
شکسته گردن تقوی بزخم گر ز طمع
کشیده تیغ هوی بر گلوی استغفار
شنیده ای تو که اصل دوم ز دی داداست
ز داد نام خدا گشته در جهان دادار
کسیکه اصل دوم را بعمد منکر شد
کجا باصل نخستین همی کند اقرار
گر اینست حجت اسلامیان و آیت حق
سزاست بوسه بناقوس و سجده بر زنار
سلام کردن باید بمعبد هندو
نماز بردن شاید بقبله تاتار
خدای را مگر ای بی خرد تو نمیدانی
که حجت حق باید ستوده و ستوار
تو ناستوده و سست و پلید و کژ طبعی
ز فرط جهل شناور شده بلجه عار
دو روز کلک و زبانت گشوده شد که برفت
ز دست کلک و زبانت هزار سر بر دار
هزا فتوی دادی خلاف شرع و خرد
برای آنکه تجارت کنی در این بازار
تجارت تو و بال تو گشت و در پاداش
شوی ز میوه بستان خویش برخوردار
نصیبه تو شود خار خشک و حنظل تلخ
چرا که هیچ نکشتی بغیر حنظل و خار
چنانکه زهر بکام جهانیان کردی
علی الصباح ز ز قوم بشکنی ناهار
تو طامع دغل دزد را چه افتاده است
که نام حجت بر خود نهی باستکبار
دنی تر از تو کسی کاین خدیعه از تو خرید
تو جفت لاشه خر مرده ای و او کفتار
دهان کفتار از لاشه بویناک تر است
درون مرده خور آلوده تر شد از مردار
ز آبروی شریعت بکاستی آن روز
که خادمت بشریعت اضافه کرد خمار
مگر شریعت احمد شریعه . . . تست
که گه پیاده بدان در شوی و گاه سوار
تفو بر آن طمع و حرص و کذب و جهل و ریا
تفو بران سروریش و دراعه و دستار
لواشه باید و داغ و کلافه تا این خر
دوباره رام شود تن دهد ببردن بار
گر این لواشه ز مشروطیت بدست آید
بزیر بار کشم ز این خران همی بسیار
چنان ز نمشان بر سر فسار و برکون داغ
که آفرین رسد از نعلبند و از بیطار
خر لگدزن و بغل چموش را باید
علوفه دادن یکبار و بار یک خروار
علوفه بر خر سرکش فزون مده زیرا
چو سیر شد شکمش سرکشی کند ناچار
بسان کهنه وزیران مملکت که همی
لگد زنند چو بینند از ملک تیمار
فزون از آنچه رسد زان خسان بی تقوی
زیان بکشور و خزیان بدین و عقده بکار
از این وزیران بینیم درد و رنج و زیان
که بدتر از سگ و گرگند مردم سگسار
سگ درنده بخون کسان شود قانع
بر این و تیره بود نیز گرگ مردم خوار
هزار آفت از این خرمز وران در ملک
رسد که نیست فزون عده شان زده بشمار
یکی ازان ده ازالت شود چو از مسند
بجای آن دگری می بیابد استقرار
تمام مظهر یکدیگرند و پنداری
همه یکند و بروی و بخوی و بوی و نگار
بسان مهره نرد و پیاده شترنگ
همه موافق رنگند و مختلف رفتار
یکی بشاه برد حمله و یکی بوزیر
یکی به پنج کند جنبش و یکی بچهار
سگ از مناره و اشتر ز باره حمله برد
چو پاسبانخر و خر سست کو توال حصار
آیا مقامر دون کز برای سود و شتل
متاع دین خدا را کنی جهیز قمار
بیکدو زخم حریفان بدستخون بازی
حیات خویش و بمرگ اندرون فتی ز خمار
حمار حامل اسفار دیده ایم ولی
ندیده ایم شود گاو عامل او زار
تو آن خر خرف و گاو ریش گاوستی
که گشته عامل اوزار و حامل اسفار
بغیر دبه و بیدینی و شرارت طبع
نه هیچ دانی شغل و نه هیچ دانی کار
خراب کردی مسجد بساختی خنوت
بنا نهادی گلخن بسوختی گلزار
ز شوق وعده بگرمابه رفت و بیرون کرد
ز تن قمیص و ز سر معجر و ز پا شلوار
سپس ببست حنا بر زهار و نوره بزلف
بکند موی سر و شانه زد بموی زهار
کنون چو پیچک پیچیده بسرو و سمن
ولی چو باد خزانی وزد بباغ بهار
به پژمری و بیفتی ز باد و گندبروت
چنانکه آگهی از قصه کدو و چنار
به میل شه نشود کار فاسدت اصلاح
فساد دهر کجا چاره یابد از عطار
کجا توان بتو تفویض حل و عقد امور
که می ندانی خود حل و عقد بند ازار
از آستین تو کی سر زند مصالح ملک
که از مصالح رندان همیزدی آهار
برآمده شکمت چون زنان آبستن
ز بسکه خورده ای اصلاق و برده ادرار
چرا بوقت لقاح از محاض نندیشی
که هست گادنت آسان و زادنت دشوار
در آن بساط که باشد مشیر سلطنه صدر
در آن سپه که بهادر امیر شد سالار
از آن بساط نزاید بغیر نکبت و رنج
وز آن سپه نرسد جز نحوست و ادبار
شنیده ام که بهادر امیر خود را خواند
ز نازکی و طراوت گل همیشه بهار
کجا همیشه بهار است آنکه چون دم دی
خزان برد بگلستان حیدر کرار
ز نغمه دم او روح عدل شد مسموم
که زهر مار بود در دهانش چون سگ هار
ز اتفاق مجلل چنان دلش مغرور
که غافل آمده از اختلاف لیل و نهار
ز هر طریق و ز هر در که قصه آغازم
دوباره روی سخن زی تو آید ای غدار
توئی که آلت اجرای قصد غیر شدی
چو گاو کور که بستش بر آسیا عصار
بهر که سنگ زنم کله تو در نظر است
بنص اعنی ایاک فاسمعی یاجار
منم عذاب تو و ز این عذاب نی تخفیف
منم بلای تو وز این بلا مجو زنهار
مباش سخت که تو گندمی و من طحان
مکن ستیزه که تو اشتری و من جزار
کجا تواند گندم بآسیابان جنگ
چگونه یارد اشتر بساربان پیکار
ز تنت پوست کنم چون ز میشها قصاب
کدنگ بر تو زنم چون بخیشها قصار
بدست خویش دهی مرگ خویشرا سامان
چو گوسفندی در گردنش زناد و شفار
همی بخواهد واحد یموت سرکش من
که با کدوی تو مشت آزمون کند یکبار
بود بتازی واحد یموت آن یکزخم
که هست دسته اش از چوب و کله اش از قار
از آن سبب که ز قیر است کله سر او
عرب بخواند آن را بلفظ خود مقوار
اگر ندیدیش اینک ببین که عزرائیل
در فتوح گشاید ترا بدین افزار
چو این نشادر معوج بمستقیم تو شد
برون رود ز سرت سکسکی شوی رهوار
ز عر و عر و جهیدن به تیز تیز افتی
چنانکه فاعتبروا منه یا اولی الابصار
ز شومی تو بر اسلام آن بلیه رسید
که بکر راز بسوس و ثمود را ز قدار
زند ز دست تو فریاد مره بن لوی
کند بجان تو نفرین ربیعه بن نزار
چنان ز نفخه شیطان بخواب مرگ دری
که بانک صور قیامت نمی کند بیدار
ولی امام زمان ریشه ات براندازد
بزور پنجه خونین و تیغ آتشبار
بجای آنکه مقدم شدی چو پیش آهنک
رسد که توشه کش اشتران شوی بقطار
همان عمامه که دام ضلالت تو شده است
کشد امام بخرطومت اندرون چو مهار
خلیل حق بهمان تیشه بت همی شکند
که بت بدان بتراشیدی آزرنجار
بلی چو خانه خدا پا نهد بخانه خویش
یکی است آمدن یار و رفتن اغیار
نه گرگ در گله آید نه زاغ در بستان
نه خر بخر من ماند نه موش در انبار
درخت بدرا از ریشه برکند دهقان
بنای کژ را از بن برافکند معمار
چو دیو خسته شد آتش زند به پیکر دیو
چو مار کشته شد اخگر دمد بخانه مار
چو شست دامن دین را از این پلیدیها
همی بسوزدشان خانمان و زاد و تبار
امام از رگ و از ریشه شان خبر دارد
خلاف ما که ندانیم خود یکی ز هزار
حواله کردم ملک جهان و هر چه در اوست
بخاندانش حتی الجدار و المسمار
شود چو یوسف صدیق و احمد مختار
چرا چو گنج به ویرانه ها کشاند رخت
چرا چو ابر به بیغولها گشاید بار
چرا چو ماه بمغرب گراید از مشرق
چرا چو سیل بدریا شتابد از کهسار
چرا فرار کند ز آدمی بکوه و بدشت
چرا کناره کند از بشر بشهر و دیدار
ز چیست می نکند جای در بلاد و قری
چرا همی نزدی در دیار و در امصار
امام جان جهانست و در جهان چون جان
قرار دارد و جان راست و زو دوام و قرار
امام شمع طریق است و رهنمای فریق
نصیر عدل و صراط نجات آخذثار
چرا چراغ بر این کاروان نیفروزد
که بسته در کف دزدند و خسته در شبتار
چرا گزیده ز اخوان خویش عزلت و بعد
چرا گرفته ز ایوان خویش راه فرار
ز خانه خود باشد ملول و اینت عجب
که زنده نیست در این دار غیر ازو دیار
اگر ندانی ای نور دیده از من پرس
که چون ندانی تفسیر باید استفسار
هزار مرتبه افزون من این حدیث بلیغ
شنیده ام ز بزرگان و خوانده ام ز اخبار
رسول گفت در آخر زمان شود اسلام
غریب و خوار بدانسان که از نخستین بار
کنون غریبست اسلام و پیشوای جهان
ندارد از ستم و جور ملحدان زنهار
امام خون خورد از غصه هر زمان نگرد
که دین احمد مرسل غریب گشته و خوار
امام گریه کند زار بر شریعت و تو
سزد که گریی بر حال آن شهنشه زار
که هست بیمش ز احباب خویش نزاعدا
ز مسلمانش باشد خطر نه از کفار
چنانکه شیر خدا را شنیده ای بجگر
چه زخمها که رسید از مهاجر و انصار
امام را زین غاصبان مسند شرع
بهر دقیقه خطرها بود فزون ز هزار
نه زیب مانده بمسجد نه زیت در قندیل
نه نور هشته بمحراب و روشنی بمنار
شکسته گردن تقوی بزخم گر ز طمع
کشیده تیغ هوی بر گلوی استغفار
شنیده ای تو که اصل دوم ز دی داداست
ز داد نام خدا گشته در جهان دادار
کسیکه اصل دوم را بعمد منکر شد
کجا باصل نخستین همی کند اقرار
گر اینست حجت اسلامیان و آیت حق
سزاست بوسه بناقوس و سجده بر زنار
سلام کردن باید بمعبد هندو
نماز بردن شاید بقبله تاتار
خدای را مگر ای بی خرد تو نمیدانی
که حجت حق باید ستوده و ستوار
تو ناستوده و سست و پلید و کژ طبعی
ز فرط جهل شناور شده بلجه عار
دو روز کلک و زبانت گشوده شد که برفت
ز دست کلک و زبانت هزار سر بر دار
هزا فتوی دادی خلاف شرع و خرد
برای آنکه تجارت کنی در این بازار
تجارت تو و بال تو گشت و در پاداش
شوی ز میوه بستان خویش برخوردار
نصیبه تو شود خار خشک و حنظل تلخ
چرا که هیچ نکشتی بغیر حنظل و خار
چنانکه زهر بکام جهانیان کردی
علی الصباح ز ز قوم بشکنی ناهار
تو طامع دغل دزد را چه افتاده است
که نام حجت بر خود نهی باستکبار
دنی تر از تو کسی کاین خدیعه از تو خرید
تو جفت لاشه خر مرده ای و او کفتار
دهان کفتار از لاشه بویناک تر است
درون مرده خور آلوده تر شد از مردار
ز آبروی شریعت بکاستی آن روز
که خادمت بشریعت اضافه کرد خمار
مگر شریعت احمد شریعه . . . تست
که گه پیاده بدان در شوی و گاه سوار
تفو بر آن طمع و حرص و کذب و جهل و ریا
تفو بران سروریش و دراعه و دستار
لواشه باید و داغ و کلافه تا این خر
دوباره رام شود تن دهد ببردن بار
گر این لواشه ز مشروطیت بدست آید
بزیر بار کشم ز این خران همی بسیار
چنان ز نمشان بر سر فسار و برکون داغ
که آفرین رسد از نعلبند و از بیطار
خر لگدزن و بغل چموش را باید
علوفه دادن یکبار و بار یک خروار
علوفه بر خر سرکش فزون مده زیرا
چو سیر شد شکمش سرکشی کند ناچار
بسان کهنه وزیران مملکت که همی
لگد زنند چو بینند از ملک تیمار
فزون از آنچه رسد زان خسان بی تقوی
زیان بکشور و خزیان بدین و عقده بکار
از این وزیران بینیم درد و رنج و زیان
که بدتر از سگ و گرگند مردم سگسار
سگ درنده بخون کسان شود قانع
بر این و تیره بود نیز گرگ مردم خوار
هزار آفت از این خرمز وران در ملک
رسد که نیست فزون عده شان زده بشمار
یکی ازان ده ازالت شود چو از مسند
بجای آن دگری می بیابد استقرار
تمام مظهر یکدیگرند و پنداری
همه یکند و بروی و بخوی و بوی و نگار
بسان مهره نرد و پیاده شترنگ
همه موافق رنگند و مختلف رفتار
یکی بشاه برد حمله و یکی بوزیر
یکی به پنج کند جنبش و یکی بچهار
سگ از مناره و اشتر ز باره حمله برد
چو پاسبانخر و خر سست کو توال حصار
آیا مقامر دون کز برای سود و شتل
متاع دین خدا را کنی جهیز قمار
بیکدو زخم حریفان بدستخون بازی
حیات خویش و بمرگ اندرون فتی ز خمار
حمار حامل اسفار دیده ایم ولی
ندیده ایم شود گاو عامل او زار
تو آن خر خرف و گاو ریش گاوستی
که گشته عامل اوزار و حامل اسفار
بغیر دبه و بیدینی و شرارت طبع
نه هیچ دانی شغل و نه هیچ دانی کار
خراب کردی مسجد بساختی خنوت
بنا نهادی گلخن بسوختی گلزار
ز شوق وعده بگرمابه رفت و بیرون کرد
ز تن قمیص و ز سر معجر و ز پا شلوار
سپس ببست حنا بر زهار و نوره بزلف
بکند موی سر و شانه زد بموی زهار
کنون چو پیچک پیچیده بسرو و سمن
ولی چو باد خزانی وزد بباغ بهار
به پژمری و بیفتی ز باد و گندبروت
چنانکه آگهی از قصه کدو و چنار
به میل شه نشود کار فاسدت اصلاح
فساد دهر کجا چاره یابد از عطار
کجا توان بتو تفویض حل و عقد امور
که می ندانی خود حل و عقد بند ازار
از آستین تو کی سر زند مصالح ملک
که از مصالح رندان همیزدی آهار
برآمده شکمت چون زنان آبستن
ز بسکه خورده ای اصلاق و برده ادرار
چرا بوقت لقاح از محاض نندیشی
که هست گادنت آسان و زادنت دشوار
در آن بساط که باشد مشیر سلطنه صدر
در آن سپه که بهادر امیر شد سالار
از آن بساط نزاید بغیر نکبت و رنج
وز آن سپه نرسد جز نحوست و ادبار
شنیده ام که بهادر امیر خود را خواند
ز نازکی و طراوت گل همیشه بهار
کجا همیشه بهار است آنکه چون دم دی
خزان برد بگلستان حیدر کرار
ز نغمه دم او روح عدل شد مسموم
که زهر مار بود در دهانش چون سگ هار
ز اتفاق مجلل چنان دلش مغرور
که غافل آمده از اختلاف لیل و نهار
ز هر طریق و ز هر در که قصه آغازم
دوباره روی سخن زی تو آید ای غدار
توئی که آلت اجرای قصد غیر شدی
چو گاو کور که بستش بر آسیا عصار
بهر که سنگ زنم کله تو در نظر است
بنص اعنی ایاک فاسمعی یاجار
منم عذاب تو و ز این عذاب نی تخفیف
منم بلای تو وز این بلا مجو زنهار
مباش سخت که تو گندمی و من طحان
مکن ستیزه که تو اشتری و من جزار
کجا تواند گندم بآسیابان جنگ
چگونه یارد اشتر بساربان پیکار
ز تنت پوست کنم چون ز میشها قصاب
کدنگ بر تو زنم چون بخیشها قصار
بدست خویش دهی مرگ خویشرا سامان
چو گوسفندی در گردنش زناد و شفار
همی بخواهد واحد یموت سرکش من
که با کدوی تو مشت آزمون کند یکبار
بود بتازی واحد یموت آن یکزخم
که هست دسته اش از چوب و کله اش از قار
از آن سبب که ز قیر است کله سر او
عرب بخواند آن را بلفظ خود مقوار
اگر ندیدیش اینک ببین که عزرائیل
در فتوح گشاید ترا بدین افزار
چو این نشادر معوج بمستقیم تو شد
برون رود ز سرت سکسکی شوی رهوار
ز عر و عر و جهیدن به تیز تیز افتی
چنانکه فاعتبروا منه یا اولی الابصار
ز شومی تو بر اسلام آن بلیه رسید
که بکر راز بسوس و ثمود را ز قدار
زند ز دست تو فریاد مره بن لوی
کند بجان تو نفرین ربیعه بن نزار
چنان ز نفخه شیطان بخواب مرگ دری
که بانک صور قیامت نمی کند بیدار
ولی امام زمان ریشه ات براندازد
بزور پنجه خونین و تیغ آتشبار
بجای آنکه مقدم شدی چو پیش آهنک
رسد که توشه کش اشتران شوی بقطار
همان عمامه که دام ضلالت تو شده است
کشد امام بخرطومت اندرون چو مهار
خلیل حق بهمان تیشه بت همی شکند
که بت بدان بتراشیدی آزرنجار
بلی چو خانه خدا پا نهد بخانه خویش
یکی است آمدن یار و رفتن اغیار
نه گرگ در گله آید نه زاغ در بستان
نه خر بخر من ماند نه موش در انبار
درخت بدرا از ریشه برکند دهقان
بنای کژ را از بن برافکند معمار
چو دیو خسته شد آتش زند به پیکر دیو
چو مار کشته شد اخگر دمد بخانه مار
چو شست دامن دین را از این پلیدیها
همی بسوزدشان خانمان و زاد و تبار
امام از رگ و از ریشه شان خبر دارد
خلاف ما که ندانیم خود یکی ز هزار
حواله کردم ملک جهان و هر چه در اوست
بخاندانش حتی الجدار و المسمار
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۷۶ - زلال خضر کزان تشنه ماند اسکندر
زلال خضر کزان تشنه ماند اسکندر
ببین که گشته روان در کنار بحر خزر
هر آنچه جست سکندر درون تاریکی
بروشنی شده ما را نصیب خوش بنگر
بیا که چشمه آب حیات و نهر بقا
درون گلشن اسلام و دین پیغمبر
بدستیاری پیر خرد که خضر رهست
روان شد از ظلمات مداد اهل هنر
یکی جریده ز باکو پدید گشته بطبع
بلند چون فلک و تابناک همچو قمر
جریده نی که هزاران خزینه گوهر ناب
صحیفه نی که هزاران سفینه لؤلؤ تر
هزار سحر کند از بیان شورانگیز
هزار معجزه آرد ز نطق جان پرور
بیان آن چو عروس دو هفته خواند درست
حدیث آن چو زند داغدیده کرد از بر
عروس زیبا از یاد برد حجله شوی
عجوز ثکلی فرموش کرد داغ پسر
نبشه گوئی کلک خرد ز آیت فضل
خطی ز عنبر سارا بدیبه ششتر
و یا تو گوئی در بوستان شرع رسول
یکی درخت برومند بر فلک زده سر
درست کاری بیخش درست گوئی شاخ
وطن پرستی برگش خداشناسی بر
فشانده میوه بسکان هند از تاتار
فکنده سایه بصحرای غرب از خاور
ز میوه اش بدن مؤمنین شده فربه
ز سایه اش جسد مشرکین شده لاغر
بلی ز معجز احمد شگفت نی که شود
دوباره استن حنانه سبز و تازه و تر
سخن طراز و سخنگو چنینه بایستی
که در بیانش لطف است و در کلام اثر
بنص فرقان هر مؤمن و مسلمان را
ز دست احمد باید زدن می کوثر
شراب کوثر علم است و جز بدولت علم
کسی نرست ز دام فنا و بند خطر
تو جام زندگی از دست علم گیر و بدان
که گرد علم نه بیهوده گشت اسکندر
بیا بنوش ز عین الحیوة ما قدحی
ببوی همچو گلاب و بطعم همچو شکر
از آن شراب که در رقص و در سرود آید
تن و روان تو بی پای کوپ و رامشگر
از آن شراب که گر قطره ای رسد بدهان
بخار علم زند در دماغ مرد شرر
از آن شراب که گر ساغری بمرده دهند
ز جای خیزد و گیرد نشاط عمر از سر
از آن شراب که در دشت جهل و کشور ظلم
همی ببارد سجیل و برزند آذر
از آن شراب که بر مصطفی شب معراج
بقاب قوسین نوشاند خالق اکبر
از آن شراب که پیغمبر ارمغان آورد
بمرتضی و دو فرزند وی شبیر و شبر
از آنشراب که صدیق نوش کرد وز سر صدق
بداد در ره حق آنچه داشت سرتاسر
از آنشراب که فاروق خورد و شیرین کرد
جهانیان را زهری که بود در ساغر
از آن شراب که عثمان چشید و حلقومش
ز شور مستی زد بوسه بر دم خنجر
از آن شراب که نوشاند ساقی تسنیم
بدست خویش بعمار یاسر و بوذر
از آنشراب که هشیار گشت از آن سلمان
از آنشراب که طیار گشت از آن جعفر
از آنشراب که ابلیس از آن شود مقهور
از آنشراب که جبریل از آن گشاید پر
از آنشراب که دیو ار کشد فرشته شود
از آنشراب که مور ار چشد شود اژدر
از آنشراب که آباد کرده خانه خیر
از آنشراب که بر باد داده خیمه شر
بود دو چیز بهر روزگار و در هر جای
ستون بیت سعادت قوام نسل بشر
نخست دین و دوم علم دان که این هر دو
شدند چون دو برادر ز یک پدر و مادر
میان این دو برادر جدا شود آنروز
که بگسلند ز هم فرقدان و دو پیکر
بشرع، کار معیشت منظم است و درست
بعلم، پشت عمل محکم است و مستظهر
بشرع، شاید قانون گذاشت بی دستور
بعلم، شاید کشور گرفت بی لشکر
امام بی دین باشد فضیحت محراب
چنانکه مفتی بی علم ضحکه منبر
چو خسته شد تن دین از کجا برآید کار
چو بسته شد در علم از کجا گشاید در
دریغ و درد که ما را ز علم نیست نشان
فغان و آه که ما را ز شرع نیست خبر
نه واقفیم ز حکم خدا و شرع رسول
نه عارفیم بعلم علی و عدل عمر
رسیده ایم بدشتی که نیست روی نجات
فتاده ایم ببحری که نیست راه عبر
نشان ره ز که جویم که چشمها همه کور
حدیث دل بکه گویم که گوشها همه کر
هزار سال فزونتر بود که در گیتی
عروس طالع اسلام خفته در بستر
شدست بسترش از ننگ و عار و ذل و هوان
شده است بالشش از خار و خاک و خاکستر
نه حجله اش را اسباب خضاب کرده بخون
بجای غازه رخش سرخ از سرشک بصر
مرا بسی عجب آید که این عروس چرا
هزار سال بماند عقیم و بی شوهر
نه یک خردمند او را همی بپرسد حال
نه یک جوانمرد او را بگیرد اندر بر
ز بسکه تخم مروت بر او فتاده ز بن
ز اقربایش یکتن نشد ورا همسر
مگر که ستر الهی یکی نقاب کشد
ز چشم زخم رقیبان بروی این دلبر
وگرنه امر محال است کاین عروس بدیع
بجای ماند پی روی پوش و بی معجر
درون خانه همسایه مرد بسیار است
ولیک یکسره نامرد و بیحمیت و غر
و ان یکاد بخوانید و آیة الکرسی
که این متاع نیفتد بدست غارتگر
ز گلشن ما اخلافمان چه بهره برند
که شاخ سبز نهشتیم در سرای پدر
در آب شستیم آن آبروی میراثی
بباد دادیم آن گنجهای بادآور
خرد ز خطه مشرق نموده عزم رحیل
هنر ز کشور اسلام بسته بار سفر
عمر کجاست که بیند فسوس در اسلام
علی کجاست که بیند جهود در خیبر
عمر کجاست که بیند دراز دستان را
کشیده تا بکجا پای از گلیم بدر
علی کجاست که بیند بطاق کعبه فراز
نشسته هم بت و هم بت پرست و هم بتگر
کجاست حضرت فاروق و تازیانه سخت
برای خواندن معروف و راندن منکر
کجاست حیدر کرار و تیغ آتشبار
که کافران را دادی بامر حق کیفر
اگر بخواهی رسم و ره سیاست ملک
بخوان وصیت آن شه بمالک اشتر
کجاست حشمت صدیق و آنهمه شوکت
که خلق را سوی ایمان کشید بار دگر
کجاست طاعت عمان و چهر نورانیش
که با نماز شب تیره برد تا بسحر
کجاست عمرعبدالعزیز آنکه بجد
همی ببست باصلاح کار خلق کمر
مگر دوباره بخواب اندرون کسی بینی
بعزم احمد سفاح و جزم بوجعفر
کجاست حشمت محمود عزنوی که شکست
بسومنات بتان را چو زاده آذر
کجاست رایت الب ارسلان سلجوقی
امیر شاه شکار و خدیو شیر شکر
کجاست پادشه پیلتن صلاح الدین
که تاخت بر سپه شیردل چو ضبغم نر
کجاست موکب سلطان محمد فاتح
که کوه در بر جیشش چو دشت و بحر چو بر
کجاست نادر افشار شهریار بزرگ
که شد ز فارس سوی هند و ماورالنهر
کجا شدند دلیران کشور اسلام
یلان نامور و پهلوان گندآور
کماة خزرج و فرسان اوس و اسد ثقیف
فحول ازد و دلیران جنگی حیمر
زبیدیان دلاور تمیمیان دلیر
مجاهدان ربیعه مبارزان مضر
چو بو عبیده جراح و عمر و بن معدی
چو خالدبن ولید و ضراربن ازدر
چو طاهربن حسین و ابودلف قاسم
چو پور کاوس افشین که نام او خیذر
مهلب بن ابیصفره موت احمر خصم
که روی از رقیان شد ز بیم او اصفر
حدیث معتصم بالله ار فرو خوانی
هم از نصوص تواریخ و از متون سیر
شگفت معجزه بینی که پور بابکیان
گهی بخاقان پیچید و گاه با قیصر
کتابخانه مأمون چه شد کز او خوانیم
حدیث فضل علی بن موسی جعفر
بیا بگرییم ای دل بحال خود شب و روز
که نه بدرد علاج است و نه بناله اثر
سزد که ملت اسلام چون زن ثکلی
خروش واعمرا برکشد ز سوز جگر
فتاده کشتی اسلامیان بگردابی
کز آن نهنگ نیارد بحیله کرد گذر
هزار کشتی راندیم اندرین دریا
همی شکسته و بی بادبان و بی لنگر
هر آن سفینه که بر ساحل حیات رسید
رهید از خطر این محیط پهناور
حیات کشتی علم است و علم فلک نجات
نجات خواهی بفروش جان و دانش خر
بسان دانه که در آسیا شود شب و روز
همی بگردد ما را دو سنگ سخت بسر
یکی بزیرو یکی بر زبر نشسته مدام
اساس هستی ما را کنند زیر و زبر
میان طالب بیدین و غالب بی داد
که کارشان همه میل دل است و خواهش زر
فتاده اند گروهی شبیه آدمیان
چو در میان دو گرگ درنده مشتی خر
ز صدهزار یکی را نه فکرت اندر مغز
ز صدهزار یکی را نه روح در پیکر
چرا لگد نزند این ستور لاشه بر آن
دهان گرسنه و نابهای چون نشتر
چرا همی نستیزد بقهرمان اجل
چرا همی نگریزد ز جایگاه خطر
مگر پیمبر ازین خلق قطع کرده امید
مگر خدای ازین قوم برگرفته نظر
که راه علم نپویند و روزگار عزیز
کنند صرف بچون چرا و بوک و مگر
از آن بخیره و غافل که جز بدامن علم
بهرچه دست فرازند ضایع است و هدر
محال باشد جز با کمند علم رهاند
تن از عذاب و دل از داغ و گردن از چنبر
چو علم یافتی آنگه باتحاد گرای
که علم همچو سلاح است و اتحاد سپر
باتحاد گرائید و سیل را نگرید
که هیچ نیست بجز قطره قطره های مطر
باتحاد گرائید و اتفاق کنید
که اتحاد شما کم کند ز کفر اثر
اگر شنیدید المؤمنون کالبنیان
یشد بعض بعضا ز قول پیغمبر
شکست ما همه زان شد که مسلمین ز عناد
یکی غلام علی شد یکی مرید عمر
قضات در پی تاراج و خسروان پی تاج
زدند بر سر و کوپال و کتف یکدیگر
میان شیعه بوحفص و بوالحسن هرگز
بصدر اسلام این گفتگو نبود ایدر
تو از برای ابوحفص و بوالحسن شده ای
چو دایه ای که بود مهربان تر از مادر
بهار دین ز تو بی آب ماند و جهل تو داد
برای قطع درختش بدست خصم تبر
چو دوست رنجه کنی غافلی ز قوت خصم
که گرگ فربه گردد چو شیر شد لاغر
ایا سخنور دانش پژوه و ناطق فحل
که چون تو نیست یکی اوستاد دانشور
تو عالمی باحادیث و واقفی ز فنون
تو آگهی بتواریخ و عارفی بسیر
ز خامه تو باسلام تهنیت گویم
که جمع ملت اسلام را توئی یاور
چهار چیز بدست چهار تن بسپرد
برای حفظ صلاح جهانیان داور
تبر بدست خلیل و عصا بدست کلیم
قلم بدست تو و تیغ در کف حیدر
نعوذ بالله استغفرالله این تشبیه
ز تنگنای مجال است و من نیم کافر
تو نه پیمبری و نه ولی ولی بیشک
مؤیدی ز خدا و امام و پیغمبر
از این رهست که باری ز خامه آب حیات
از این ره است که داری ز نامه گنج گهر
کف کلیم ز کلکت همی شود ظاهر
دم مسیح به لعلت همی بود مضمر
چو کردگار ببخشید و بخت یاری کرد
مکن دریغ ز گفتن مهل بوقت دگر
ز جا برانگیز این خفتگان بادیه را
که روزشان همه در غفلت آمده است بسر
ز زیر ابر سیه در شو ای ستاره صبح
ببام عرش خروش افکن ای خروش سحر
ببین که گشته روان در کنار بحر خزر
هر آنچه جست سکندر درون تاریکی
بروشنی شده ما را نصیب خوش بنگر
بیا که چشمه آب حیات و نهر بقا
درون گلشن اسلام و دین پیغمبر
بدستیاری پیر خرد که خضر رهست
روان شد از ظلمات مداد اهل هنر
یکی جریده ز باکو پدید گشته بطبع
بلند چون فلک و تابناک همچو قمر
جریده نی که هزاران خزینه گوهر ناب
صحیفه نی که هزاران سفینه لؤلؤ تر
هزار سحر کند از بیان شورانگیز
هزار معجزه آرد ز نطق جان پرور
بیان آن چو عروس دو هفته خواند درست
حدیث آن چو زند داغدیده کرد از بر
عروس زیبا از یاد برد حجله شوی
عجوز ثکلی فرموش کرد داغ پسر
نبشه گوئی کلک خرد ز آیت فضل
خطی ز عنبر سارا بدیبه ششتر
و یا تو گوئی در بوستان شرع رسول
یکی درخت برومند بر فلک زده سر
درست کاری بیخش درست گوئی شاخ
وطن پرستی برگش خداشناسی بر
فشانده میوه بسکان هند از تاتار
فکنده سایه بصحرای غرب از خاور
ز میوه اش بدن مؤمنین شده فربه
ز سایه اش جسد مشرکین شده لاغر
بلی ز معجز احمد شگفت نی که شود
دوباره استن حنانه سبز و تازه و تر
سخن طراز و سخنگو چنینه بایستی
که در بیانش لطف است و در کلام اثر
بنص فرقان هر مؤمن و مسلمان را
ز دست احمد باید زدن می کوثر
شراب کوثر علم است و جز بدولت علم
کسی نرست ز دام فنا و بند خطر
تو جام زندگی از دست علم گیر و بدان
که گرد علم نه بیهوده گشت اسکندر
بیا بنوش ز عین الحیوة ما قدحی
ببوی همچو گلاب و بطعم همچو شکر
از آن شراب که در رقص و در سرود آید
تن و روان تو بی پای کوپ و رامشگر
از آن شراب که گر قطره ای رسد بدهان
بخار علم زند در دماغ مرد شرر
از آن شراب که گر ساغری بمرده دهند
ز جای خیزد و گیرد نشاط عمر از سر
از آن شراب که در دشت جهل و کشور ظلم
همی ببارد سجیل و برزند آذر
از آن شراب که بر مصطفی شب معراج
بقاب قوسین نوشاند خالق اکبر
از آن شراب که پیغمبر ارمغان آورد
بمرتضی و دو فرزند وی شبیر و شبر
از آنشراب که صدیق نوش کرد وز سر صدق
بداد در ره حق آنچه داشت سرتاسر
از آنشراب که فاروق خورد و شیرین کرد
جهانیان را زهری که بود در ساغر
از آن شراب که عثمان چشید و حلقومش
ز شور مستی زد بوسه بر دم خنجر
از آن شراب که نوشاند ساقی تسنیم
بدست خویش بعمار یاسر و بوذر
از آنشراب که هشیار گشت از آن سلمان
از آنشراب که طیار گشت از آن جعفر
از آنشراب که ابلیس از آن شود مقهور
از آنشراب که جبریل از آن گشاید پر
از آنشراب که دیو ار کشد فرشته شود
از آنشراب که مور ار چشد شود اژدر
از آنشراب که آباد کرده خانه خیر
از آنشراب که بر باد داده خیمه شر
بود دو چیز بهر روزگار و در هر جای
ستون بیت سعادت قوام نسل بشر
نخست دین و دوم علم دان که این هر دو
شدند چون دو برادر ز یک پدر و مادر
میان این دو برادر جدا شود آنروز
که بگسلند ز هم فرقدان و دو پیکر
بشرع، کار معیشت منظم است و درست
بعلم، پشت عمل محکم است و مستظهر
بشرع، شاید قانون گذاشت بی دستور
بعلم، شاید کشور گرفت بی لشکر
امام بی دین باشد فضیحت محراب
چنانکه مفتی بی علم ضحکه منبر
چو خسته شد تن دین از کجا برآید کار
چو بسته شد در علم از کجا گشاید در
دریغ و درد که ما را ز علم نیست نشان
فغان و آه که ما را ز شرع نیست خبر
نه واقفیم ز حکم خدا و شرع رسول
نه عارفیم بعلم علی و عدل عمر
رسیده ایم بدشتی که نیست روی نجات
فتاده ایم ببحری که نیست راه عبر
نشان ره ز که جویم که چشمها همه کور
حدیث دل بکه گویم که گوشها همه کر
هزار سال فزونتر بود که در گیتی
عروس طالع اسلام خفته در بستر
شدست بسترش از ننگ و عار و ذل و هوان
شده است بالشش از خار و خاک و خاکستر
نه حجله اش را اسباب خضاب کرده بخون
بجای غازه رخش سرخ از سرشک بصر
مرا بسی عجب آید که این عروس چرا
هزار سال بماند عقیم و بی شوهر
نه یک خردمند او را همی بپرسد حال
نه یک جوانمرد او را بگیرد اندر بر
ز بسکه تخم مروت بر او فتاده ز بن
ز اقربایش یکتن نشد ورا همسر
مگر که ستر الهی یکی نقاب کشد
ز چشم زخم رقیبان بروی این دلبر
وگرنه امر محال است کاین عروس بدیع
بجای ماند پی روی پوش و بی معجر
درون خانه همسایه مرد بسیار است
ولیک یکسره نامرد و بیحمیت و غر
و ان یکاد بخوانید و آیة الکرسی
که این متاع نیفتد بدست غارتگر
ز گلشن ما اخلافمان چه بهره برند
که شاخ سبز نهشتیم در سرای پدر
در آب شستیم آن آبروی میراثی
بباد دادیم آن گنجهای بادآور
خرد ز خطه مشرق نموده عزم رحیل
هنر ز کشور اسلام بسته بار سفر
عمر کجاست که بیند فسوس در اسلام
علی کجاست که بیند جهود در خیبر
عمر کجاست که بیند دراز دستان را
کشیده تا بکجا پای از گلیم بدر
علی کجاست که بیند بطاق کعبه فراز
نشسته هم بت و هم بت پرست و هم بتگر
کجاست حضرت فاروق و تازیانه سخت
برای خواندن معروف و راندن منکر
کجاست حیدر کرار و تیغ آتشبار
که کافران را دادی بامر حق کیفر
اگر بخواهی رسم و ره سیاست ملک
بخوان وصیت آن شه بمالک اشتر
کجاست حشمت صدیق و آنهمه شوکت
که خلق را سوی ایمان کشید بار دگر
کجاست طاعت عمان و چهر نورانیش
که با نماز شب تیره برد تا بسحر
کجاست عمرعبدالعزیز آنکه بجد
همی ببست باصلاح کار خلق کمر
مگر دوباره بخواب اندرون کسی بینی
بعزم احمد سفاح و جزم بوجعفر
کجاست حشمت محمود عزنوی که شکست
بسومنات بتان را چو زاده آذر
کجاست رایت الب ارسلان سلجوقی
امیر شاه شکار و خدیو شیر شکر
کجاست پادشه پیلتن صلاح الدین
که تاخت بر سپه شیردل چو ضبغم نر
کجاست موکب سلطان محمد فاتح
که کوه در بر جیشش چو دشت و بحر چو بر
کجاست نادر افشار شهریار بزرگ
که شد ز فارس سوی هند و ماورالنهر
کجا شدند دلیران کشور اسلام
یلان نامور و پهلوان گندآور
کماة خزرج و فرسان اوس و اسد ثقیف
فحول ازد و دلیران جنگی حیمر
زبیدیان دلاور تمیمیان دلیر
مجاهدان ربیعه مبارزان مضر
چو بو عبیده جراح و عمر و بن معدی
چو خالدبن ولید و ضراربن ازدر
چو طاهربن حسین و ابودلف قاسم
چو پور کاوس افشین که نام او خیذر
مهلب بن ابیصفره موت احمر خصم
که روی از رقیان شد ز بیم او اصفر
حدیث معتصم بالله ار فرو خوانی
هم از نصوص تواریخ و از متون سیر
شگفت معجزه بینی که پور بابکیان
گهی بخاقان پیچید و گاه با قیصر
کتابخانه مأمون چه شد کز او خوانیم
حدیث فضل علی بن موسی جعفر
بیا بگرییم ای دل بحال خود شب و روز
که نه بدرد علاج است و نه بناله اثر
سزد که ملت اسلام چون زن ثکلی
خروش واعمرا برکشد ز سوز جگر
فتاده کشتی اسلامیان بگردابی
کز آن نهنگ نیارد بحیله کرد گذر
هزار کشتی راندیم اندرین دریا
همی شکسته و بی بادبان و بی لنگر
هر آن سفینه که بر ساحل حیات رسید
رهید از خطر این محیط پهناور
حیات کشتی علم است و علم فلک نجات
نجات خواهی بفروش جان و دانش خر
بسان دانه که در آسیا شود شب و روز
همی بگردد ما را دو سنگ سخت بسر
یکی بزیرو یکی بر زبر نشسته مدام
اساس هستی ما را کنند زیر و زبر
میان طالب بیدین و غالب بی داد
که کارشان همه میل دل است و خواهش زر
فتاده اند گروهی شبیه آدمیان
چو در میان دو گرگ درنده مشتی خر
ز صدهزار یکی را نه فکرت اندر مغز
ز صدهزار یکی را نه روح در پیکر
چرا لگد نزند این ستور لاشه بر آن
دهان گرسنه و نابهای چون نشتر
چرا همی نستیزد بقهرمان اجل
چرا همی نگریزد ز جایگاه خطر
مگر پیمبر ازین خلق قطع کرده امید
مگر خدای ازین قوم برگرفته نظر
که راه علم نپویند و روزگار عزیز
کنند صرف بچون چرا و بوک و مگر
از آن بخیره و غافل که جز بدامن علم
بهرچه دست فرازند ضایع است و هدر
محال باشد جز با کمند علم رهاند
تن از عذاب و دل از داغ و گردن از چنبر
چو علم یافتی آنگه باتحاد گرای
که علم همچو سلاح است و اتحاد سپر
باتحاد گرائید و سیل را نگرید
که هیچ نیست بجز قطره قطره های مطر
باتحاد گرائید و اتفاق کنید
که اتحاد شما کم کند ز کفر اثر
اگر شنیدید المؤمنون کالبنیان
یشد بعض بعضا ز قول پیغمبر
شکست ما همه زان شد که مسلمین ز عناد
یکی غلام علی شد یکی مرید عمر
قضات در پی تاراج و خسروان پی تاج
زدند بر سر و کوپال و کتف یکدیگر
میان شیعه بوحفص و بوالحسن هرگز
بصدر اسلام این گفتگو نبود ایدر
تو از برای ابوحفص و بوالحسن شده ای
چو دایه ای که بود مهربان تر از مادر
بهار دین ز تو بی آب ماند و جهل تو داد
برای قطع درختش بدست خصم تبر
چو دوست رنجه کنی غافلی ز قوت خصم
که گرگ فربه گردد چو شیر شد لاغر
ایا سخنور دانش پژوه و ناطق فحل
که چون تو نیست یکی اوستاد دانشور
تو عالمی باحادیث و واقفی ز فنون
تو آگهی بتواریخ و عارفی بسیر
ز خامه تو باسلام تهنیت گویم
که جمع ملت اسلام را توئی یاور
چهار چیز بدست چهار تن بسپرد
برای حفظ صلاح جهانیان داور
تبر بدست خلیل و عصا بدست کلیم
قلم بدست تو و تیغ در کف حیدر
نعوذ بالله استغفرالله این تشبیه
ز تنگنای مجال است و من نیم کافر
تو نه پیمبری و نه ولی ولی بیشک
مؤیدی ز خدا و امام و پیغمبر
از این رهست که باری ز خامه آب حیات
از این ره است که داری ز نامه گنج گهر
کف کلیم ز کلکت همی شود ظاهر
دم مسیح به لعلت همی بود مضمر
چو کردگار ببخشید و بخت یاری کرد
مکن دریغ ز گفتن مهل بوقت دگر
ز جا برانگیز این خفتگان بادیه را
که روزشان همه در غفلت آمده است بسر
ز زیر ابر سیه در شو ای ستاره صبح
ببام عرش خروش افکن ای خروش سحر
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۸۲ - به حق تاج فلک سای شاه مهر سریر
به حق تاج فلک سای شاه مهر سریر
به جود حضرت اقدس به اقتدار وزیر
به لطف و مرحمت و جود خان حاکم راد
به بندگان سرایش که در زمانه امیر
که سوختم ز ستمهای دشمنان دغل
به جان رسیدم از سعی مفسدان شریر
دو دشمن است مرا و ایندو دانشست و نسب
که گشته یاس از ایشان مرا گریبان گیر
توئی چو چوپان ما همچو گله ایم تمام
سگ تو باشد یارو که هست کلب کبیر
کنون که گرگ ز بیم تو با غنم سازد
بیا برای خدا این سگ از میان برگیر
عجب سگی که به تزویر و روبهی خواهد
نژاد شیر خدا را همی کند نخجیر
منم ز آل پیمبر که حضرت متعال
به مدح ایشان فرمود آیه تطهیر
مقرری مرا می بری نمی ترسی
مقرریت ببرد خدا بدین تقصیر
اگر بدانش نازی نباشدت یک جو
خلاف منکه ثناخوانم اعشی است و جریر
اگر بمال پدر غره ای یهودان را
فزون تر است ز تو روز یورو اکسیر
وگر بنام پدر فخر میکنی مؤذن
مدیح جد مرا گوید از پی تکبیر
منم بصدق جگرگوشه رسول خدا
منم سلیل خداوندگار روز غدیر
منم ز آل پیمبر که حضرت متعال
به مدح ایشان فرمود آیه تطهیر
ز خان حاکم ار می نبودیم حرمت
در این شهور حرام برکشیدمی شمشیر
فروفکند میت از فراز مسند حکم
چنانکه حضرت پیغمبر از حرم تصویر
ازین خر خرف بی زبان گیج نفهم
خدا گواست که از عمر خویش گشتم سیر
به جود حضرت اقدس به اقتدار وزیر
به لطف و مرحمت و جود خان حاکم راد
به بندگان سرایش که در زمانه امیر
که سوختم ز ستمهای دشمنان دغل
به جان رسیدم از سعی مفسدان شریر
دو دشمن است مرا و ایندو دانشست و نسب
که گشته یاس از ایشان مرا گریبان گیر
توئی چو چوپان ما همچو گله ایم تمام
سگ تو باشد یارو که هست کلب کبیر
کنون که گرگ ز بیم تو با غنم سازد
بیا برای خدا این سگ از میان برگیر
عجب سگی که به تزویر و روبهی خواهد
نژاد شیر خدا را همی کند نخجیر
منم ز آل پیمبر که حضرت متعال
به مدح ایشان فرمود آیه تطهیر
مقرری مرا می بری نمی ترسی
مقرریت ببرد خدا بدین تقصیر
اگر بدانش نازی نباشدت یک جو
خلاف منکه ثناخوانم اعشی است و جریر
اگر بمال پدر غره ای یهودان را
فزون تر است ز تو روز یورو اکسیر
وگر بنام پدر فخر میکنی مؤذن
مدیح جد مرا گوید از پی تکبیر
منم بصدق جگرگوشه رسول خدا
منم سلیل خداوندگار روز غدیر
منم ز آل پیمبر که حضرت متعال
به مدح ایشان فرمود آیه تطهیر
ز خان حاکم ار می نبودیم حرمت
در این شهور حرام برکشیدمی شمشیر
فروفکند میت از فراز مسند حکم
چنانکه حضرت پیغمبر از حرم تصویر
ازین خر خرف بی زبان گیج نفهم
خدا گواست که از عمر خویش گشتم سیر
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۸۳ - چو مرد بست بفرمان کردگار کمر
چو مرد بست بفرمان کردگار کمر
هرآنچه خواهد او را عطا کند داور
بمال و بخت و جوانی و زور غره مشو
که ناتوانی در پنجه قضا و قدر
که می بخواهد روزی ترا بخواب کند
چو مست خفتی بربایدت کلاه از سر
برادرانی کز یک دگر جدا نشوند
محال باشد جز فرقدان و دو پیکر
جهان رباطی باشد و دو درکه اندر وی
هر آنکه آمد برگردد از در دیگر
مقام خواجگی از بندگی فراز آمد
که بندگان خدایند خواجگان بشر
اگر بسنگ قناعت بت طمع شکنی
سپرده ای ره و رسم خلیل بن آذر
از این شراب اگر قطره ای رسد بدهان
بخار علم زند در دماغ مرد شرر
از این شراب اگر ساغری بمرده دهند
ز جای خیزد و گیرد نشاط عمر از سر
خداپرستی دانی چه باشد آنکه کسی
نتابد ایچ رخ از سوی حق بسوی دیگر
زمانه است یکی بحر بی کرانه که مان
محال باشد ازو بر کرانه کرد عبر
ز موج حادثه هر دم هزار کشتی زفت
غریق گشته درین بحر ژرف پهناور
هزار سال اگر در جهان نشاط کنی
چنان شمر که نماندی بقدر لمح بصر
ازین درآمده ای زان دگر شوی برون
مجال خواب نداری درین سرای دو در
اگر فلک بتو روزی دو دوستی ورزد
مباش غره و افسون ازین عجوزه مخور
سپهر شعبده گر نوعروس جماشی است
که اختیار کند هر دمی دوصد شوهر
بر او مبند دل ایدون پی زناشوئی
که عهد خود را با هیچ کس نبرده بسر
چگونه با من و تو نرد دوستی بازد
که می باخته با کیقباد و اسکندر
طریق طاعت یزدان سپار و ایمن زی
ز کید گنبد گردون و کینه اختر
برو هنر طلب ای خواجه کز پدر و مادرت
درون گور نپرسد نکیر یا منکر
ترا بعالم باقی عمل بکار آید
نه مخزن زر و سیم و خزانه گوهر
دو چیز باید مر مرد را درین گیتی
کزین دومی برهد از هزار گونه خطر
نخست طاعت حق را شعار خود کردن
دوم بدست گرفتن زمام فضل و هنر
چو با خدا و پیمبر می فکندی کار
حسیب کار تو باشد خدا و پیغمبر
کرا خدا و پیمبر حسیب کار بود
بچشمش اندر چون خار و خاره آید زر
نه آرزو کند از سفلگان دون همت
نه گفتگو کند از خیرگان تیره فکر
نه سیم و زر طلبد از کف گروه لئام
نه ما حضر خورد از خوان قوم بداختر
بحمله خرد کند استخوان پیل دمان
بپنجه نرم کند یال و کتف ضیغم نر
چراغ فضل و هنر آن چنان برافروزد
که تیره گردد نزدش فروغ شمس و قمر
مگر نبینی کهف الصدور صدر اجل
بکار یزدان مردانه بسته است کمر
شبان و روزان در کار خلق و طاعت حق
چنان ستاده که نشناخته است پای از سر
نه سست رایست این خواجه بزرگ و نه تند
نه شوخ چشمست این صاحب و نه تن پرور
بحزم و دانش و تدبیر کار ملک کند
که حزم و دانش و تدبیر را بسیست اثر
حکایت است که، عتابی آن ادیب لبیب
که بود در هنر و فضل در زمانه سمر
بشعر شهره ایام خویش بود ولی
نگشت هیچ ببار ملوک مدحت گر
شنیده ام که شبی در میان انجمنی
بافتخار ازین ره زبان گشود مگر
که من بمدح کسی شعر برنگفتستم
اگرچه بوده ام از جمله شاعران برتر
یکی بکفتش با طنز کای یکانه ادیب
گزافه کمتر گوی و بخود مبال ایدر
که من شنیده ام مدح ربیع حاجب را
بمحضر ادبا نیک خوانده ای از بر
بگفت آری آنروز کش سرودم مدح
سخن بجای بدی نی گزافه بهدر
ربیع لایق تمجید و مدح بود آن روز
که من بمدحش خواندم قصیده در محضر
چرا که در سنه هشت و پنجه از پی صد
نمود منصور اندر ره حجاز سفر
در آن زمان که باعمال حج بدی مشغول
ندای ارجعی آمد بگوش هوشش بر
سفر بعالم عقبی گزید و خواست ربیع
خلیفه باشد مهدی پس از ابوجعفر
نهفته داشت مراین داستان و باز نشاند
خلیفه را بتن مرده راست در بستر
نشاند کالبد مرده را چو زنده بتخت
گماشت از رهیان کس بپشت آن پیکر
برای آنکه تن مرده را چنان دارد
که گه بدست اشارت کند گهی با سر
سپس بخواند بزرگان و نامداران را
سپهبدان و امیران لشکر و کشور
نشاندشان بمکانی که چهره منصور
ز بعد فاصله ناید چو مردگان بنظر
گرفت بیعت مهدی از آن همه مردم
بدو سپرد سپس رایت و کلاه و کمر
چرا نه در خور مدحت بود کسی که کند
لباس زنده یکی شاه مرده را در بر
خدایگانا صدرا براستی گویم
حکایتی که ز من راستی بود در خور
تو آن بزرگ وزیری که بر، و ساده امر
ز صدر گیتی ننشسته از تو کس بهتر
اگر عتابی بودی و حضرتت دیدی
بصدهزار زبان گشتیت ثناگستر
ربیع را چقدر مایه فضل و قدر بدی
بحضرت تو که قدرت فزون بود ز قدر
نه با عمید نظیرستی و نه با صاحب
نه با ربیع همالستی و نه با جعفر
ربیع فضل توئی بوستان عقل توئی
درخت عدل توئی ای تو شاخ و عدل ثمر
ربیع با شهی این پرده را نواخت که رفت
درون پرده و از پرده کس نداشت خبر
تو خسروی را کو کشته شد بمجمع عام
بسان زنده نمودی بچشم خلق اندر
سرود احیا برخواندی از لب عیسی
لباس معنی آراستی بجسم صور
چنانکه خلوتیان تو می ندانستند
که حال شاه دگر گشت و کار ملک دگر
بزرگ معجزه ها داری ای بزرگ منش
که هر که از تو ندید است کی کند باور
ندیده و نشنیدیم از تو مه چندانک
بگشته ایم اقالیم و خوانده ایم سیر
اگر کمال و هنر زیور است مردم را
تو مر کمال و هنر را همی بوی زیور
هرآنچه خواهد او را عطا کند داور
بمال و بخت و جوانی و زور غره مشو
که ناتوانی در پنجه قضا و قدر
که می بخواهد روزی ترا بخواب کند
چو مست خفتی بربایدت کلاه از سر
برادرانی کز یک دگر جدا نشوند
محال باشد جز فرقدان و دو پیکر
جهان رباطی باشد و دو درکه اندر وی
هر آنکه آمد برگردد از در دیگر
مقام خواجگی از بندگی فراز آمد
که بندگان خدایند خواجگان بشر
اگر بسنگ قناعت بت طمع شکنی
سپرده ای ره و رسم خلیل بن آذر
از این شراب اگر قطره ای رسد بدهان
بخار علم زند در دماغ مرد شرر
از این شراب اگر ساغری بمرده دهند
ز جای خیزد و گیرد نشاط عمر از سر
خداپرستی دانی چه باشد آنکه کسی
نتابد ایچ رخ از سوی حق بسوی دیگر
زمانه است یکی بحر بی کرانه که مان
محال باشد ازو بر کرانه کرد عبر
ز موج حادثه هر دم هزار کشتی زفت
غریق گشته درین بحر ژرف پهناور
هزار سال اگر در جهان نشاط کنی
چنان شمر که نماندی بقدر لمح بصر
ازین درآمده ای زان دگر شوی برون
مجال خواب نداری درین سرای دو در
اگر فلک بتو روزی دو دوستی ورزد
مباش غره و افسون ازین عجوزه مخور
سپهر شعبده گر نوعروس جماشی است
که اختیار کند هر دمی دوصد شوهر
بر او مبند دل ایدون پی زناشوئی
که عهد خود را با هیچ کس نبرده بسر
چگونه با من و تو نرد دوستی بازد
که می باخته با کیقباد و اسکندر
طریق طاعت یزدان سپار و ایمن زی
ز کید گنبد گردون و کینه اختر
برو هنر طلب ای خواجه کز پدر و مادرت
درون گور نپرسد نکیر یا منکر
ترا بعالم باقی عمل بکار آید
نه مخزن زر و سیم و خزانه گوهر
دو چیز باید مر مرد را درین گیتی
کزین دومی برهد از هزار گونه خطر
نخست طاعت حق را شعار خود کردن
دوم بدست گرفتن زمام فضل و هنر
چو با خدا و پیمبر می فکندی کار
حسیب کار تو باشد خدا و پیغمبر
کرا خدا و پیمبر حسیب کار بود
بچشمش اندر چون خار و خاره آید زر
نه آرزو کند از سفلگان دون همت
نه گفتگو کند از خیرگان تیره فکر
نه سیم و زر طلبد از کف گروه لئام
نه ما حضر خورد از خوان قوم بداختر
بحمله خرد کند استخوان پیل دمان
بپنجه نرم کند یال و کتف ضیغم نر
چراغ فضل و هنر آن چنان برافروزد
که تیره گردد نزدش فروغ شمس و قمر
مگر نبینی کهف الصدور صدر اجل
بکار یزدان مردانه بسته است کمر
شبان و روزان در کار خلق و طاعت حق
چنان ستاده که نشناخته است پای از سر
نه سست رایست این خواجه بزرگ و نه تند
نه شوخ چشمست این صاحب و نه تن پرور
بحزم و دانش و تدبیر کار ملک کند
که حزم و دانش و تدبیر را بسیست اثر
حکایت است که، عتابی آن ادیب لبیب
که بود در هنر و فضل در زمانه سمر
بشعر شهره ایام خویش بود ولی
نگشت هیچ ببار ملوک مدحت گر
شنیده ام که شبی در میان انجمنی
بافتخار ازین ره زبان گشود مگر
که من بمدح کسی شعر برنگفتستم
اگرچه بوده ام از جمله شاعران برتر
یکی بکفتش با طنز کای یکانه ادیب
گزافه کمتر گوی و بخود مبال ایدر
که من شنیده ام مدح ربیع حاجب را
بمحضر ادبا نیک خوانده ای از بر
بگفت آری آنروز کش سرودم مدح
سخن بجای بدی نی گزافه بهدر
ربیع لایق تمجید و مدح بود آن روز
که من بمدحش خواندم قصیده در محضر
چرا که در سنه هشت و پنجه از پی صد
نمود منصور اندر ره حجاز سفر
در آن زمان که باعمال حج بدی مشغول
ندای ارجعی آمد بگوش هوشش بر
سفر بعالم عقبی گزید و خواست ربیع
خلیفه باشد مهدی پس از ابوجعفر
نهفته داشت مراین داستان و باز نشاند
خلیفه را بتن مرده راست در بستر
نشاند کالبد مرده را چو زنده بتخت
گماشت از رهیان کس بپشت آن پیکر
برای آنکه تن مرده را چنان دارد
که گه بدست اشارت کند گهی با سر
سپس بخواند بزرگان و نامداران را
سپهبدان و امیران لشکر و کشور
نشاندشان بمکانی که چهره منصور
ز بعد فاصله ناید چو مردگان بنظر
گرفت بیعت مهدی از آن همه مردم
بدو سپرد سپس رایت و کلاه و کمر
چرا نه در خور مدحت بود کسی که کند
لباس زنده یکی شاه مرده را در بر
خدایگانا صدرا براستی گویم
حکایتی که ز من راستی بود در خور
تو آن بزرگ وزیری که بر، و ساده امر
ز صدر گیتی ننشسته از تو کس بهتر
اگر عتابی بودی و حضرتت دیدی
بصدهزار زبان گشتیت ثناگستر
ربیع را چقدر مایه فضل و قدر بدی
بحضرت تو که قدرت فزون بود ز قدر
نه با عمید نظیرستی و نه با صاحب
نه با ربیع همالستی و نه با جعفر
ربیع فضل توئی بوستان عقل توئی
درخت عدل توئی ای تو شاخ و عدل ثمر
ربیع با شهی این پرده را نواخت که رفت
درون پرده و از پرده کس نداشت خبر
تو خسروی را کو کشته شد بمجمع عام
بسان زنده نمودی بچشم خلق اندر
سرود احیا برخواندی از لب عیسی
لباس معنی آراستی بجسم صور
چنانکه خلوتیان تو می ندانستند
که حال شاه دگر گشت و کار ملک دگر
بزرگ معجزه ها داری ای بزرگ منش
که هر که از تو ندید است کی کند باور
ندیده و نشنیدیم از تو مه چندانک
بگشته ایم اقالیم و خوانده ایم سیر
اگر کمال و هنر زیور است مردم را
تو مر کمال و هنر را همی بوی زیور
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۸۵ - قصیده در تهنیت نوروز
هژیر و نغز و خوش ای باد نوبهار بوز
که دیرگاه براه تو مانده دختر رز
پرند سبز بگلبن بپوش تا ما نیز
ز یادگار خزان برکنیم جامه خز
بیا که رایت کیخسرو بهار رسید
گذشت نوبت افراسیاب و گرسیوز
بشد سپاه زمستان ز جیش فروردین
چنانکه باز نگردد چو قارظان عنز
اگر نه شاعر فحل است عندلیب چرا
گهی به تعمیه خواند سرود و گه به لغز
وگرنه راوی اشعار شد تذرو چرا
نشید اعشی خواند همی ببحر رجز
هما ببارد مشک تتار و نافه چین
شجر بپوشد هندی حریر و رومی بز
ز فرط لطف تو گوئی نوشته بر رخ باغ
ز فضل میر جهاندار نکته موجز
بلند مرتبه میری که عهد او ستوار
بزرگوار وزیری که وعد او منجز
چنو نیارد توقیع نامه بن یحیی
چنو نتاند تلفیق چامه بن معتز
بنانش مرغی شیرین زبان و شکر نوش
سنانش ماری ضیغم شکار و ثعبان گز
یکی ز دشنه چنگیز برکشد چنگال
یکی ز دوده پرویز آورد پروز
سحر شنیدم گیتی سرود با یکتن
ز حاسدان در این خدایگان اعز
حجاب شکرش کشتی گمان زشت مبر
حساب فضلش کردی خیال خام مپز
کسی نیارد اندود آفتاب بگل
کسی نتابد پیمود ماهتاب بگز
خدایگانا بر عکس این حدیث شریف
که من طمع هوذل و من قنع هوعز
طمع بفضل تو عز است و ترک آن ذلت
و دوح فضلک فی روضة الندی یهتز
ولی من ایچ نخواهم ز حضرت تو جز آنک
جهان محیطی باشد تو اندر او مرکز
ستاره هم بتو سازد مطاوعت هم بر
زمانه هم بتو جوید مفاخرت هم از
بر نصایح تو پند نامه لقمان
بود چه پیش نبی لوح ابجد و هوز
گل مصفا از روی چون بهار ببوی
می گوارا از لعل چون عقیق بمز
مخالف تو بزندان غم چو بوتیمار
عدوت میرد همچون به پیله دودالقز
برات پردگیان معاندان ترا
نوشته اند بزخم عمود بن القز
که دیرگاه براه تو مانده دختر رز
پرند سبز بگلبن بپوش تا ما نیز
ز یادگار خزان برکنیم جامه خز
بیا که رایت کیخسرو بهار رسید
گذشت نوبت افراسیاب و گرسیوز
بشد سپاه زمستان ز جیش فروردین
چنانکه باز نگردد چو قارظان عنز
اگر نه شاعر فحل است عندلیب چرا
گهی به تعمیه خواند سرود و گه به لغز
وگرنه راوی اشعار شد تذرو چرا
نشید اعشی خواند همی ببحر رجز
هما ببارد مشک تتار و نافه چین
شجر بپوشد هندی حریر و رومی بز
ز فرط لطف تو گوئی نوشته بر رخ باغ
ز فضل میر جهاندار نکته موجز
بلند مرتبه میری که عهد او ستوار
بزرگوار وزیری که وعد او منجز
چنو نیارد توقیع نامه بن یحیی
چنو نتاند تلفیق چامه بن معتز
بنانش مرغی شیرین زبان و شکر نوش
سنانش ماری ضیغم شکار و ثعبان گز
یکی ز دشنه چنگیز برکشد چنگال
یکی ز دوده پرویز آورد پروز
سحر شنیدم گیتی سرود با یکتن
ز حاسدان در این خدایگان اعز
حجاب شکرش کشتی گمان زشت مبر
حساب فضلش کردی خیال خام مپز
کسی نیارد اندود آفتاب بگل
کسی نتابد پیمود ماهتاب بگز
خدایگانا بر عکس این حدیث شریف
که من طمع هوذل و من قنع هوعز
طمع بفضل تو عز است و ترک آن ذلت
و دوح فضلک فی روضة الندی یهتز
ولی من ایچ نخواهم ز حضرت تو جز آنک
جهان محیطی باشد تو اندر او مرکز
ستاره هم بتو سازد مطاوعت هم بر
زمانه هم بتو جوید مفاخرت هم از
بر نصایح تو پند نامه لقمان
بود چه پیش نبی لوح ابجد و هوز
گل مصفا از روی چون بهار ببوی
می گوارا از لعل چون عقیق بمز
مخالف تو بزندان غم چو بوتیمار
عدوت میرد همچون به پیله دودالقز
برات پردگیان معاندان ترا
نوشته اند بزخم عمود بن القز
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۸۶ - می طهور نیاید مرا بکار امروز
می طهور نیاید مرا بکار امروز
که باده خورده ام از دست آن نگار امروز
بجای برف هما گو پراکند الماس
که بزم ما زرخ دوست شد بهار امروز
بپشت گاو نهادند رخت زهد و شدند
سبوکشان بخر خویشتن سوار امروز
ز فرقت رمضان خونگریست دیده بط
چنانکه بربط نالیده زارزار امروز
چه خندها که بطامات شیخ شهر زند
پیاله در کف رند شرابخوار امروز
بنه مه رمضان را بپیش کفش ادب
که شد طلایه شوال آشکار امروز
فقیه شهر که دی سنگ زد بساغر ما
ز پیر میکده میجست اعتذار امروز
ثواب روزه سی روزه را مصالحه کرد
بیک پیاله می ناب خوشگوار امروز
بتا از آن می دوشینه ساغری در ده
بیاد مجلس میر بزرگوار امروز
سر کرام و امیر نظام و صدر عظام
که بختیار جهان شد باختیار امروز
ز روزگار ننالند بندگان درش
که اوست عاقله دور روزگار امروز
خدایگانا مسرور و شاد و خرم زی
بروی فرخ سالار کامکار امروز
اگرچه خاطرت آسوده است حال نژند
مکن اراده نهضت ازین دیار امروز
که اختیار بد و نیک کار ملکت را
نهاده است بدست تو شهریار امروز
مپوش زنهار ایخواجه چشم ازین مردم
که آمدند بکویت بزینهار امروز
تو ای یمین ولیعهد شاه خطه شرق
ز ذیل خواجه خود دست برمدار امروز
بساز با هنر خویش کار گیتی را
که نیست جز تو درین عرصه مرد کار امروز
که باده خورده ام از دست آن نگار امروز
بجای برف هما گو پراکند الماس
که بزم ما زرخ دوست شد بهار امروز
بپشت گاو نهادند رخت زهد و شدند
سبوکشان بخر خویشتن سوار امروز
ز فرقت رمضان خونگریست دیده بط
چنانکه بربط نالیده زارزار امروز
چه خندها که بطامات شیخ شهر زند
پیاله در کف رند شرابخوار امروز
بنه مه رمضان را بپیش کفش ادب
که شد طلایه شوال آشکار امروز
فقیه شهر که دی سنگ زد بساغر ما
ز پیر میکده میجست اعتذار امروز
ثواب روزه سی روزه را مصالحه کرد
بیک پیاله می ناب خوشگوار امروز
بتا از آن می دوشینه ساغری در ده
بیاد مجلس میر بزرگوار امروز
سر کرام و امیر نظام و صدر عظام
که بختیار جهان شد باختیار امروز
ز روزگار ننالند بندگان درش
که اوست عاقله دور روزگار امروز
خدایگانا مسرور و شاد و خرم زی
بروی فرخ سالار کامکار امروز
اگرچه خاطرت آسوده است حال نژند
مکن اراده نهضت ازین دیار امروز
که اختیار بد و نیک کار ملکت را
نهاده است بدست تو شهریار امروز
مپوش زنهار ایخواجه چشم ازین مردم
که آمدند بکویت بزینهار امروز
تو ای یمین ولیعهد شاه خطه شرق
ز ذیل خواجه خود دست برمدار امروز
بساز با هنر خویش کار گیتی را
که نیست جز تو درین عرصه مرد کار امروز
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۹۳ - چند بیت از یک قصیده ناتمام مانده بخط استاد
مرا وزارت عدلیه از نخستین بار
ندید قابل شفقت نخواند لایق کار
چرا که فاقد هر شرط و جامع هر خلف
بدم که آدمیم من نه گرگ آدم خوار
وزیر عدلیه از آدمی نفور بود
چنانکه آدمی از او کند بدشت فرار
نه پارتی بدم او را من و نه حامل سیم
نه بی حمیت و بیشرم بودم و غدار
نه آبروی وطن بردمی نه مال کسان
گرفتمی و نه دین دادم از پی دینار
خجسته بودم و باهوش و رای و معنی جفت
ستوده باشم و با عقل و دین و دانش یار
ندید قابل شفقت نخواند لایق کار
چرا که فاقد هر شرط و جامع هر خلف
بدم که آدمیم من نه گرگ آدم خوار
وزیر عدلیه از آدمی نفور بود
چنانکه آدمی از او کند بدشت فرار
نه پارتی بدم او را من و نه حامل سیم
نه بی حمیت و بیشرم بودم و غدار
نه آبروی وطن بردمی نه مال کسان
گرفتمی و نه دین دادم از پی دینار
خجسته بودم و باهوش و رای و معنی جفت
ستوده باشم و با عقل و دین و دانش یار
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۹۴ - در نکوهش محمدعلی میرزای مخلوع هنگام بستن و کشتن مشروطه خواهان در باغ شاه تهران
چو شه بدامن جادو و جنبل آرد چنک
همی گریزد از او مردمی بصد فرسنگ
کدام جنبل و جادو نماید آن آثار
که آید از قلم و رأی مرد با فرهنگ
دریده شد دل مرد آن شیر گیر و ز جهل
همی نگارد افسون بچرم گرگ و پلنگ
دلش مسخر دیو است و از تهی مغزی
همی کند پی تسخیر دیو و دد آهنگ
چو عزم نیست ملک را شود عزیمت خوان
چو رنگ نیست بکارش رود پی نیرنگ
میان این شه و اسکندر اینت بس توفیر
که او شتافت پی نام و شاه ما پی ننگ
وزیر بار سکندر بدی ارسطالیس
وزارت شه ما را کند بهادر جنگ
بباغ خویش بنازد شهنشه ایران
چنانکه، ما نی، از کارخانه ارژنگ
چگونه باغی کز هر طرف در او نگری
ز خون بیگنهان لاله رسته رنگارنگ
نغوذبالله از آن دیولاخ تیره که هست
شرر فروز چو دوزخ سیه چو دود آهنگ
همی تو گوئی آنجا حدیقة الموت است
بجای سرو در آن نیزه جای سبزه خدنگ
بجای نار دل بیدلان طپیده بخون
بجای تاک سر خستگان ز دار آونگ
ریاض آن همه آکنده از بلا و نقم
حیاض آن همه انباشته بزهر و شرنگ
درختهاش عقابین و تازیانه و دار
کدیورش همه دژخیم چهره پر آژنگ
ز سیر سبزه سبزش جگر چو لاله بداغ
ز دیدن گل سرخش چو غنچه دلها تنگ
ز سیل اشک یتیمان و خون مظلومان
بگل فرو رود اسب و سوار تا آرنگ
تفوبر آن قلم و دست و تیغ و طوق و نگین
تفو بر آن علم و کوس و افسر و اورنگ
تفو بر آنکه چنین شاه را همی شمرد
ز جهل وارث جم یا خلیفه هوشنگ
بدان مثابه که ایران از او خرابی یافت
نیافت از ستم بیور اسب و پور پشنگ
دلش ز ناله و فریاد عاجزان بنشاط
چنانکه قحبه مست از نوای بربط و چنگ
تنش ز جهل و طمع کرده اند پنداری
ز چشم و گوش و زبان تا سرین و اشتالنگ
ز چه برآید همواره چون مه نخشب
بکه بماند فغواره چون شه شترنگ
چو بست خیش خود از شاخ شیخ شوخ پلید
بیوغ گردن آن گاو گردن کردنگ
شیار کرد دل خلق را و تخم خلاف
در آن بکاشت بدستور آن سفیه دبنگ
چو روید از دل این خاک جز نفاق و حسد
چه زاید از زن بدکاره جز نکوهش و ننگ
ندیم شه چو بود شاهدان بازاری
بتان سعتری و لعبتان دلبر شنگ
سوارهاش ندارند در نبرد شتاب
پیادهاش نیارند در گریز درنگ
بروز رزم ز ابرو کمان کند سردار
بگاه حمله ز مژگان سپه کشد سرهنگ
چو بست تیغ شه از خون بیگنه زنگار
کجا ز آینه معدلت زداید زنگ
شها خدای ترا داده این جهان فراخ
چرا کنیش چو زندان گور بر ما تنگ
چرا تو عشوه آن خربغا خری کار است
چو روسپی رخ تزویر خود ببوی و برنگ
ز بوی و رنگش بی رنگ و بوی خواهی ماند
چو هوش از اثر می خرد ز نشاه بنگ
ترا از آن چه سعادت رسد که گویندت
که آفتاب بشیر است و ماه در خرچنگ
کجا بکام دل اندر رسی که مست و خراب
تو خفته در چهی و آرزو بکام نهنگ
همیشه در هذیانی مگر بخواب اندر
تنت بسان فرنجک فشرده دست فرنگ
تو سفله کی بمقام شهان رسی حاشا
کجا سبق برد از اسب بادپا خر لنگ
چگونه خسبد و ایمن ز جان خویش زید
شهی که با سپه خود همیشه دارد جنگ
بیاد دار و فرامش مکن که سنگی سخت
نواختی بسر داد و دانش و فرهنگ
برای آنکه بمغز تو ناگهان کوبد
ودیعت است در انبان روزگار آن سنگ
فغان خلق برآوردی و برآید زود
ز خانمان تو بر آسمان غریو و غرنگ
همی گریزد از او مردمی بصد فرسنگ
کدام جنبل و جادو نماید آن آثار
که آید از قلم و رأی مرد با فرهنگ
دریده شد دل مرد آن شیر گیر و ز جهل
همی نگارد افسون بچرم گرگ و پلنگ
دلش مسخر دیو است و از تهی مغزی
همی کند پی تسخیر دیو و دد آهنگ
چو عزم نیست ملک را شود عزیمت خوان
چو رنگ نیست بکارش رود پی نیرنگ
میان این شه و اسکندر اینت بس توفیر
که او شتافت پی نام و شاه ما پی ننگ
وزیر بار سکندر بدی ارسطالیس
وزارت شه ما را کند بهادر جنگ
بباغ خویش بنازد شهنشه ایران
چنانکه، ما نی، از کارخانه ارژنگ
چگونه باغی کز هر طرف در او نگری
ز خون بیگنهان لاله رسته رنگارنگ
نغوذبالله از آن دیولاخ تیره که هست
شرر فروز چو دوزخ سیه چو دود آهنگ
همی تو گوئی آنجا حدیقة الموت است
بجای سرو در آن نیزه جای سبزه خدنگ
بجای نار دل بیدلان طپیده بخون
بجای تاک سر خستگان ز دار آونگ
ریاض آن همه آکنده از بلا و نقم
حیاض آن همه انباشته بزهر و شرنگ
درختهاش عقابین و تازیانه و دار
کدیورش همه دژخیم چهره پر آژنگ
ز سیر سبزه سبزش جگر چو لاله بداغ
ز دیدن گل سرخش چو غنچه دلها تنگ
ز سیل اشک یتیمان و خون مظلومان
بگل فرو رود اسب و سوار تا آرنگ
تفوبر آن قلم و دست و تیغ و طوق و نگین
تفو بر آن علم و کوس و افسر و اورنگ
تفو بر آنکه چنین شاه را همی شمرد
ز جهل وارث جم یا خلیفه هوشنگ
بدان مثابه که ایران از او خرابی یافت
نیافت از ستم بیور اسب و پور پشنگ
دلش ز ناله و فریاد عاجزان بنشاط
چنانکه قحبه مست از نوای بربط و چنگ
تنش ز جهل و طمع کرده اند پنداری
ز چشم و گوش و زبان تا سرین و اشتالنگ
ز چه برآید همواره چون مه نخشب
بکه بماند فغواره چون شه شترنگ
چو بست خیش خود از شاخ شیخ شوخ پلید
بیوغ گردن آن گاو گردن کردنگ
شیار کرد دل خلق را و تخم خلاف
در آن بکاشت بدستور آن سفیه دبنگ
چو روید از دل این خاک جز نفاق و حسد
چه زاید از زن بدکاره جز نکوهش و ننگ
ندیم شه چو بود شاهدان بازاری
بتان سعتری و لعبتان دلبر شنگ
سوارهاش ندارند در نبرد شتاب
پیادهاش نیارند در گریز درنگ
بروز رزم ز ابرو کمان کند سردار
بگاه حمله ز مژگان سپه کشد سرهنگ
چو بست تیغ شه از خون بیگنه زنگار
کجا ز آینه معدلت زداید زنگ
شها خدای ترا داده این جهان فراخ
چرا کنیش چو زندان گور بر ما تنگ
چرا تو عشوه آن خربغا خری کار است
چو روسپی رخ تزویر خود ببوی و برنگ
ز بوی و رنگش بی رنگ و بوی خواهی ماند
چو هوش از اثر می خرد ز نشاه بنگ
ترا از آن چه سعادت رسد که گویندت
که آفتاب بشیر است و ماه در خرچنگ
کجا بکام دل اندر رسی که مست و خراب
تو خفته در چهی و آرزو بکام نهنگ
همیشه در هذیانی مگر بخواب اندر
تنت بسان فرنجک فشرده دست فرنگ
تو سفله کی بمقام شهان رسی حاشا
کجا سبق برد از اسب بادپا خر لنگ
چگونه خسبد و ایمن ز جان خویش زید
شهی که با سپه خود همیشه دارد جنگ
بیاد دار و فرامش مکن که سنگی سخت
نواختی بسر داد و دانش و فرهنگ
برای آنکه بمغز تو ناگهان کوبد
ودیعت است در انبان روزگار آن سنگ
فغان خلق برآوردی و برآید زود
ز خانمان تو بر آسمان غریو و غرنگ
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۹۵ - مرا بخانه درون کودکی بسن دو سال
مرا بخانه درون کودکی بسن دو سال
بود خجسته و فرخ رخ و بدیع جمال
دو هفته ماهی کاندر دو سالگی او را
ز روی و ابرو باشد دو بدر با دو هلال
بعهد مهد رخش را دو لعل عیسی دم
نوشته زایت آتافی الکتاب مثال
ز نام عیسی مریم ورا ستوده لقب
ز دست موسی عمران ورا خجسته جمال
همی چو موسی زو غرقه لشکر فرعون
همی چو عیسی زو خسته پیکر دجال
بنام عیسی و با دست موسی است ولیک
گرفته گوهر پاکش ز دست خضر زلال
رسوم و عادت اجداد از این پسر بینی
چنانچه عادت آساد بینی از اشبال
بسان فرخ سمندر زند در آتش پر
چو بچه بط در آب برگشاید بال
گهی بگرید بی من دو دیده اش از شوق
گهی بخندد با من لبش بحسن مقال
بظاهر ارچه مرا میوه دلست ولیک
ریاض فضل و هنر را بود خجسته نهال
نزاده زال فلک پوری اینچنین که بود
بکودکی در بافر و برز رستم زال
یمین صدق فلک با بزرگ گوهر اوست
ولی ز خردی نشناخته یمین ز شمال
بجای شیر ز پستان همی بنوشد خون
ز ساق شیر چو طفلان خرد کعب غزال
بشوخ چشمی پیران و سالخوردانرا
فریب داده لبش با وجود خردی سال
نه القربی فی عین امها حسناء
شنیده ام من و بستایمش بحسن مقال
که هم عصامش ستوار شد ز ترک حرام
که هم عظامش محکم شد از نژاد حلال
شهید فکر درونش نباهت اب و ام
گواه فضل برونش شباهت عم و خال
ز پای تا سر جان و دل است و دانش و هوش
گر آدم ایدون بودی ز طینت صلصال
نه خون خورد ز جفای زمانه چون پیران
نه گریه سرکند از بهر شیر چون اطفال
روان بدانش پرورده هوش از او خرسند
زبان بگفتن نگشوده عقل پیشش لال
دلش معاینه کوهی است ز آهن و پولاد
اگر ز آهن و پولاد دیده ای تو جبال
اگرچه او ز هنر زاده چون گهر ز صدف
هنر بزاید از او چو صفا ز آب زلال
چنانکه حربا بر آفتاب می نکرد
بروی من نگرد از طلوع تا بزوال
ز بانگ شیر نترسد که زهره شیران
همی بدرد سهمش به رزمگاه رجال
ولی ز بانک من و از نگاه من گه خشم
دلش بلرزد چون کوه آهن از زلزال
چنانکه لاله تر از نسیم باد صبا
همی بلرزد در جویبار باغ شمال
بهشت روی زمین رشک آسمان برین
ریاض امن و امان بوستان فضل و کمال
یکی جهان صفا پر ز بوی و رنگ و نگار
یکی سپهر سنا پر ز کوکب اقبال
بهار خلخ و کشمیر و جایگاه صنم
نگارخانه ارژنگ و خوابگاه غزال
بدوش نار ونانش ملمعی رایت
بپای نسترنانش مرصعی خلخال
بنفشه تر همچون ستاره شب هجر
شکوفه نو چون مهر بامداد وصال
بطره سنبل شوخش چو شاهدی شنگول
بدیده نرگس مستش چو جادوئی محتال
یکی گشوده گره با دو صد کرشمه و ناز
یکی نموده نظر با هزار غنج و دلال
فتاده لبلاب اندر گلوی رز گوئی
عبا بگردن خالد فکنده است بلال
بسان قمری چون ابن بابویه قمی
حدیث طوطی همچون علی عبدالعال
یکی نماید توضیح آیت الکرسی
یکی سراید تفسیر سوره انفال
بروی سبزه غزالان عنبربن نافه
فراز شاخان مرغان نازنین پر و بال
نه شیر تیز کند بهر آهوان دندان
نه باز باز کند بهر تیهوان چنگال
کنار باغ پر از میوه های گوناگون
چنانچه گوئی صحنی است پر ز برگ و نوال
و یا نهاده در ایوان مرد بازرگان
هزار خرمن گوهر هزار مخزن مال
ز شاخسار درون بسکه بیخت لعل و گهر
در آبگیر درون بسکه ریخت آب زلال
یکی بطره عذرا همی شده است نظیر
یکی بدیده وامق همی شده است همال
جهیدن آب از آن فوارگان بینی
چنانکه می بجهد از ضمیر مرد خیال
چو نقطه ای بدل نون کز او الف سازی
وز آن الف بطرازی هزار صورت دال
چو آفتاب برآید بشکل قوس و قزح
در او به بینی هر ساعتی قسی و نبال
کمان رستم زال است و تیرش از سم گور
پر از قوادم سیمرغ و زه ز طره زال
معاینه قطراتی که باژگونه چکد
در آبگیری کز آب صاف مالامال
گهی بساید مرسیم ساده در هاون
گهی ببیزد الماس سوده در غربال
ببیخت گوئی بر سینه بتان گوهر
بریخت گوئی بر سطح آبگینه لئال
و یا چو شقشقه بختیان بازل صعب
که از دهان بدر آورده در قحط رجال
و یا چو فیلی کرده بر آسمان خرطوم
چنانکه دیدی پیلان مست را به جدال
و یا تو گوئی طفلان خورد بر بانوج
همی زنند معلق بعادت اطفال
و یا چو شمعی افروخته بسیمین طاس
و یا ز سیماب اندر یکی خجسته نهال
و یا چو خیمه ای از لؤلؤ منضدتر
بسطح سیمین با سیمگون عروض و حبال
و یا تو گوئی مرعوفکی بود منزوف
که خون بجوشدش از مغز و اکحل و قیفال
شنیده بودم کاین باغ یکدو ماهی پیش
خراب بودی و ویران ز گردش مه و سال
درست گفتی از طاق کسری و پرویز
دمن بجای همی ماند و تیره گون اطلال
چنانکه خواندی در شعر طرفه ابن العبد
بدست خوبان رسمی بجای مانده ز خال
بدی میانه آجام و طرف انهارش
کنام ضیغم و ثعبان و حجر رقش و صلال
بغیر خاربن خمط و، اثل و سدر قلیل
نه داشت خرم شاخ و نه برکشیده نهال
یکی زمینی بد سوخته ز تف سموم
یکی فضائی بدکوفته ز باد شمال
گیا نرسته در او چون درون خارجیان
که می نرسته در او برگ مهر احمد و آل
همه شفا جرف ها ربوده این نهار
کنون شکوفه مطلول رسته زان اطلال
حدیث مرعی سعدان و مآء صدرا را
اگر شنیدی و خواندی ز مجمع الامثال
ببین که ربع و دمن شد ربیع و قاع بقاع
حمأحمی شد و صلصال مملو از سلسال
قصور عالیه بینی ز بوستان بقا
قطوف دانیه چینی ز شاخسار کمال
ز دست همت فرخ امیرزاده راد
گیاشجر شد سیم و زر است سنگ و سفال
ستوده سلطان عبدالمجید آنکه بود
امیر آخور شهزاده خجسته خصال
هیون طبع زبون راز مهر کرده مهار
ستور نفس حرون راز عقل بسته عقال
پس سواری شهزاد بلند اختر
شود مر او را هم از بلندی و اقبال
سپهر توسن و خورشید زین و زهره رکاب
هلال سیمین نعل و مجره تنگ و دوال
برای مدح تو ای میر اشرف امجد
خجسته مطلعی آرم برون ز بحر خیال
بود خجسته و فرخ رخ و بدیع جمال
دو هفته ماهی کاندر دو سالگی او را
ز روی و ابرو باشد دو بدر با دو هلال
بعهد مهد رخش را دو لعل عیسی دم
نوشته زایت آتافی الکتاب مثال
ز نام عیسی مریم ورا ستوده لقب
ز دست موسی عمران ورا خجسته جمال
همی چو موسی زو غرقه لشکر فرعون
همی چو عیسی زو خسته پیکر دجال
بنام عیسی و با دست موسی است ولیک
گرفته گوهر پاکش ز دست خضر زلال
رسوم و عادت اجداد از این پسر بینی
چنانچه عادت آساد بینی از اشبال
بسان فرخ سمندر زند در آتش پر
چو بچه بط در آب برگشاید بال
گهی بگرید بی من دو دیده اش از شوق
گهی بخندد با من لبش بحسن مقال
بظاهر ارچه مرا میوه دلست ولیک
ریاض فضل و هنر را بود خجسته نهال
نزاده زال فلک پوری اینچنین که بود
بکودکی در بافر و برز رستم زال
یمین صدق فلک با بزرگ گوهر اوست
ولی ز خردی نشناخته یمین ز شمال
بجای شیر ز پستان همی بنوشد خون
ز ساق شیر چو طفلان خرد کعب غزال
بشوخ چشمی پیران و سالخوردانرا
فریب داده لبش با وجود خردی سال
نه القربی فی عین امها حسناء
شنیده ام من و بستایمش بحسن مقال
که هم عصامش ستوار شد ز ترک حرام
که هم عظامش محکم شد از نژاد حلال
شهید فکر درونش نباهت اب و ام
گواه فضل برونش شباهت عم و خال
ز پای تا سر جان و دل است و دانش و هوش
گر آدم ایدون بودی ز طینت صلصال
نه خون خورد ز جفای زمانه چون پیران
نه گریه سرکند از بهر شیر چون اطفال
روان بدانش پرورده هوش از او خرسند
زبان بگفتن نگشوده عقل پیشش لال
دلش معاینه کوهی است ز آهن و پولاد
اگر ز آهن و پولاد دیده ای تو جبال
اگرچه او ز هنر زاده چون گهر ز صدف
هنر بزاید از او چو صفا ز آب زلال
چنانکه حربا بر آفتاب می نکرد
بروی من نگرد از طلوع تا بزوال
ز بانگ شیر نترسد که زهره شیران
همی بدرد سهمش به رزمگاه رجال
ولی ز بانک من و از نگاه من گه خشم
دلش بلرزد چون کوه آهن از زلزال
چنانکه لاله تر از نسیم باد صبا
همی بلرزد در جویبار باغ شمال
بهشت روی زمین رشک آسمان برین
ریاض امن و امان بوستان فضل و کمال
یکی جهان صفا پر ز بوی و رنگ و نگار
یکی سپهر سنا پر ز کوکب اقبال
بهار خلخ و کشمیر و جایگاه صنم
نگارخانه ارژنگ و خوابگاه غزال
بدوش نار ونانش ملمعی رایت
بپای نسترنانش مرصعی خلخال
بنفشه تر همچون ستاره شب هجر
شکوفه نو چون مهر بامداد وصال
بطره سنبل شوخش چو شاهدی شنگول
بدیده نرگس مستش چو جادوئی محتال
یکی گشوده گره با دو صد کرشمه و ناز
یکی نموده نظر با هزار غنج و دلال
فتاده لبلاب اندر گلوی رز گوئی
عبا بگردن خالد فکنده است بلال
بسان قمری چون ابن بابویه قمی
حدیث طوطی همچون علی عبدالعال
یکی نماید توضیح آیت الکرسی
یکی سراید تفسیر سوره انفال
بروی سبزه غزالان عنبربن نافه
فراز شاخان مرغان نازنین پر و بال
نه شیر تیز کند بهر آهوان دندان
نه باز باز کند بهر تیهوان چنگال
کنار باغ پر از میوه های گوناگون
چنانچه گوئی صحنی است پر ز برگ و نوال
و یا نهاده در ایوان مرد بازرگان
هزار خرمن گوهر هزار مخزن مال
ز شاخسار درون بسکه بیخت لعل و گهر
در آبگیر درون بسکه ریخت آب زلال
یکی بطره عذرا همی شده است نظیر
یکی بدیده وامق همی شده است همال
جهیدن آب از آن فوارگان بینی
چنانکه می بجهد از ضمیر مرد خیال
چو نقطه ای بدل نون کز او الف سازی
وز آن الف بطرازی هزار صورت دال
چو آفتاب برآید بشکل قوس و قزح
در او به بینی هر ساعتی قسی و نبال
کمان رستم زال است و تیرش از سم گور
پر از قوادم سیمرغ و زه ز طره زال
معاینه قطراتی که باژگونه چکد
در آبگیری کز آب صاف مالامال
گهی بساید مرسیم ساده در هاون
گهی ببیزد الماس سوده در غربال
ببیخت گوئی بر سینه بتان گوهر
بریخت گوئی بر سطح آبگینه لئال
و یا چو شقشقه بختیان بازل صعب
که از دهان بدر آورده در قحط رجال
و یا چو فیلی کرده بر آسمان خرطوم
چنانکه دیدی پیلان مست را به جدال
و یا تو گوئی طفلان خورد بر بانوج
همی زنند معلق بعادت اطفال
و یا چو شمعی افروخته بسیمین طاس
و یا ز سیماب اندر یکی خجسته نهال
و یا چو خیمه ای از لؤلؤ منضدتر
بسطح سیمین با سیمگون عروض و حبال
و یا تو گوئی مرعوفکی بود منزوف
که خون بجوشدش از مغز و اکحل و قیفال
شنیده بودم کاین باغ یکدو ماهی پیش
خراب بودی و ویران ز گردش مه و سال
درست گفتی از طاق کسری و پرویز
دمن بجای همی ماند و تیره گون اطلال
چنانکه خواندی در شعر طرفه ابن العبد
بدست خوبان رسمی بجای مانده ز خال
بدی میانه آجام و طرف انهارش
کنام ضیغم و ثعبان و حجر رقش و صلال
بغیر خاربن خمط و، اثل و سدر قلیل
نه داشت خرم شاخ و نه برکشیده نهال
یکی زمینی بد سوخته ز تف سموم
یکی فضائی بدکوفته ز باد شمال
گیا نرسته در او چون درون خارجیان
که می نرسته در او برگ مهر احمد و آل
همه شفا جرف ها ربوده این نهار
کنون شکوفه مطلول رسته زان اطلال
حدیث مرعی سعدان و مآء صدرا را
اگر شنیدی و خواندی ز مجمع الامثال
ببین که ربع و دمن شد ربیع و قاع بقاع
حمأحمی شد و صلصال مملو از سلسال
قصور عالیه بینی ز بوستان بقا
قطوف دانیه چینی ز شاخسار کمال
ز دست همت فرخ امیرزاده راد
گیاشجر شد سیم و زر است سنگ و سفال
ستوده سلطان عبدالمجید آنکه بود
امیر آخور شهزاده خجسته خصال
هیون طبع زبون راز مهر کرده مهار
ستور نفس حرون راز عقل بسته عقال
پس سواری شهزاد بلند اختر
شود مر او را هم از بلندی و اقبال
سپهر توسن و خورشید زین و زهره رکاب
هلال سیمین نعل و مجره تنگ و دوال
برای مدح تو ای میر اشرف امجد
خجسته مطلعی آرم برون ز بحر خیال
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۹۶ - مطلع ثانی
که ای سفینه دستت خزینه آمال
که ای صفیحه تیغت صحیفه آجال
در آن بساط همایون که صدر بار توئی
فلک نشاند خورشید را بصف نعال
برای طوق حسام تو خور بشکل نگین
برای نعل سمند تو مه بشکل هلال
ز رشک تیغ کجت چشم مهر جسته رمد
ز نقطه قلمت روی ماه یافته خال
بپای بی ادبان بسته دست تو زنجیر
چنانکه گوئی بر ساق لعبتان خلخال
ز نسر طایر نامی نماند در واقع
همای چتر تو چون برگشود زرین بال
شعاع چتر فتوح تو رایت نصرت
رموز نقش نگین تو آیت اقبال
بگاه رزم ندانی رماح را ز ریاح
بروز بزم ندانی تو مال را زر مال
شفا تو داری دیگر کسان ضماد و طلا
عصا تو آری دیگر کسان عصی و حبال
بروز بزم و طرب لین العریکه توئی
ولی شجاع و قوی الشکیمه گاه جدال
ز حشمت تو تن عافیت گرفت سمن
ز سطوت تو تن درد و غصه یافت هزال
بظرف جود تو بحر عمان کم از قطره
بوزن حلم تو کوه گران کم از مثقال
سخاوت تو ز عبدالله بن جذعان بیش
شجاعت تو فزونتر ز هاشم مرقال
توئی که پیگر خارا شکافی از شمشیر
توئی که قلعه البرز کوبی از کوبال
الا چو عید غدیر آید از پی قربان
الا چو باشد ذیقعده از پی شوال
ز ابر مهر ولیعهد آسمان مهدت
همیشه بادا گسترده بر بفرق طلال
بدین عروض و قوافی غضایری گوید
اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمال
که ای صفیحه تیغت صحیفه آجال
در آن بساط همایون که صدر بار توئی
فلک نشاند خورشید را بصف نعال
برای طوق حسام تو خور بشکل نگین
برای نعل سمند تو مه بشکل هلال
ز رشک تیغ کجت چشم مهر جسته رمد
ز نقطه قلمت روی ماه یافته خال
بپای بی ادبان بسته دست تو زنجیر
چنانکه گوئی بر ساق لعبتان خلخال
ز نسر طایر نامی نماند در واقع
همای چتر تو چون برگشود زرین بال
شعاع چتر فتوح تو رایت نصرت
رموز نقش نگین تو آیت اقبال
بگاه رزم ندانی رماح را ز ریاح
بروز بزم ندانی تو مال را زر مال
شفا تو داری دیگر کسان ضماد و طلا
عصا تو آری دیگر کسان عصی و حبال
بروز بزم و طرب لین العریکه توئی
ولی شجاع و قوی الشکیمه گاه جدال
ز حشمت تو تن عافیت گرفت سمن
ز سطوت تو تن درد و غصه یافت هزال
بظرف جود تو بحر عمان کم از قطره
بوزن حلم تو کوه گران کم از مثقال
سخاوت تو ز عبدالله بن جذعان بیش
شجاعت تو فزونتر ز هاشم مرقال
توئی که پیگر خارا شکافی از شمشیر
توئی که قلعه البرز کوبی از کوبال
الا چو عید غدیر آید از پی قربان
الا چو باشد ذیقعده از پی شوال
ز ابر مهر ولیعهد آسمان مهدت
همیشه بادا گسترده بر بفرق طلال
بدین عروض و قوافی غضایری گوید
اگر کمال بجاه اندر است و جاه بمال
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۰۰ - خدای جل جلاله برای اسمعیل
خدای جل جلاله برای اسمعیل
ز باغ خلد فرستاد فدیه سوی خلیل
ولی ببار ولیعهد شه که طعنه زند
بباغ خلد و صبا اندر او چو جبرائیل
مرا فرستاد ایزد برای قربانی
بخاکپای، که هستم سلیل اسماعیل
خدایگانا شاها منم که جان و تنم
ببار تست فدا و براه تست سبیل
بریز خون من اندر رکاب خویش که کس
نخواهد از تو دیت بل نپرسد از تو دلیل
فدائی تو نباشد قتیل بل باشند
کسان که جان نفشاندند و زنده اند قتیل
اگر بمانم جودت بود حبیب و معین
وگر بمیرم فضلت شود ولی و وکیل
یکی رواق است ایران زمین که اندر وی
تو نوربخش چراغی و دین حق قندیل
کسیکه از تو گراید همی بجای دگر
بود مخالف قرآن و مؤمن انجیل
ز درگه تو بجای دگر شدن باشد
بجوی و چشمه شدن از کنار دجله و نیل
کجا دو دست تو بخشد یکیست سنگ و گهر
کجا که عزم تو جنبد یکی است پشه و پیل
خصائل تو در اوراق فخر هر تاریخ
شمایل تو در آفاق صدر هر تمثیل
زکوة و خمس ندانم کرا رسی که نماند
ز همت تو نه مسکین بجانه ابن سبیل
شود بسوی تو هر جا غریب خسته دلیست
که هم پناه غریبی و هم شفای علیل
ترا سزد که تفاخر کنی بجمع شهان
چنانکه کعبه تفاخر کند بقدس خلیل
بدشمنانت بارد بلا ز چرخ چنانک
بقوم ابرهه بارید از آسمان سجیل
فضای دهر تهی ماند از بداندیشت
چنانکه بیت مقدس ز آل اسرائیل
ز باغ خلد فرستاد فدیه سوی خلیل
ولی ببار ولیعهد شه که طعنه زند
بباغ خلد و صبا اندر او چو جبرائیل
مرا فرستاد ایزد برای قربانی
بخاکپای، که هستم سلیل اسماعیل
خدایگانا شاها منم که جان و تنم
ببار تست فدا و براه تست سبیل
بریز خون من اندر رکاب خویش که کس
نخواهد از تو دیت بل نپرسد از تو دلیل
فدائی تو نباشد قتیل بل باشند
کسان که جان نفشاندند و زنده اند قتیل
اگر بمانم جودت بود حبیب و معین
وگر بمیرم فضلت شود ولی و وکیل
یکی رواق است ایران زمین که اندر وی
تو نوربخش چراغی و دین حق قندیل
کسیکه از تو گراید همی بجای دگر
بود مخالف قرآن و مؤمن انجیل
ز درگه تو بجای دگر شدن باشد
بجوی و چشمه شدن از کنار دجله و نیل
کجا دو دست تو بخشد یکیست سنگ و گهر
کجا که عزم تو جنبد یکی است پشه و پیل
خصائل تو در اوراق فخر هر تاریخ
شمایل تو در آفاق صدر هر تمثیل
زکوة و خمس ندانم کرا رسی که نماند
ز همت تو نه مسکین بجانه ابن سبیل
شود بسوی تو هر جا غریب خسته دلیست
که هم پناه غریبی و هم شفای علیل
ترا سزد که تفاخر کنی بجمع شهان
چنانکه کعبه تفاخر کند بقدس خلیل
بدشمنانت بارد بلا ز چرخ چنانک
بقوم ابرهه بارید از آسمان سجیل
فضای دهر تهی ماند از بداندیشت
چنانکه بیت مقدس ز آل اسرائیل
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۰۳ - چو مرد گیرد بعد از رضا ره تسلیم
چو مرد گیرد بعد از رضا ره تسلیم
مسلم است بر او خسروی هفت اقلیم
خلیل رحمن دیدی که از صنمخانه
بسوی یزدان آمد همی بقلب سلیم
تو نیز پیرو اهل سلوک شو که رسی
ز کعبه قدس اندر مقام ابراهیم
اگر عذاب الیم است بر تو در گیتی
ز خوی خویش همی باش در بهشت نعیم
چنانکه حضرت خیرالبشر علیه سلام
که ایزدش بستاید همی بخلق عظیم
بحسن خلق همی کرده ملک را تسخیر
بخوی نیک همی داده شرع را تنظیم
وگر بزشتی خوی اندری درین دنیا
همه بهشت نعیمت شود عذاب الیم
چنانکه دیدی بوجهل را پلیدی خوی
ذلیل کرد از آن پس که بد بقوم زعیم
مجو بترشی و تلخی ز خلق شیرینی
که هیچکس نکند التفات بر دژخیم
ظلیم اگر بتهور نعامه را نگرد
کند بدندان از بن نعماه پر ظلیم
مکن رعایت اوضاع ماه و مهر که نیست
درستی اندر گفتار مردم تنجیم
اگر ستاره شناست ز مرگ برهاند
خداشناس کند زنده استخوان رمیم
بوقت نامه و تقویمت احتیاجی نیست
که آفریدت یزدان با حسن التقویم
مباش غره بطامات و لاف و زهد و ریا
مباز خرقه بسالوس و طبل زیر گلیم
همه حسود رخ و دشمنان حسن تواند
که در برابر روی تو عاشقند و ندیم
چنان ضرآئر حسنای سرو قد که بشوی
ز رشک گویند اینست زشتروی و دمیم
مخور فریب حسودان که بوالبشر در خلد
فریب خورد ز افسانهای دیو رجیم
رحیم باش و قناعت گزین و صابر شو
کزین سه مسند پیغمبری گرفت کلیم
رهائی ارطلبی از کمند منت خلق
خلاصی ارطلبی از شرار نار جهیم
برو بپای ارادت سر امید بنه
در آستانه طه و ص و طسم
طلاق گوی عجوز زمانه را و بخوان
بعیش و لذت ایام سوره تحریم
بگیر دامن استاد و مرشد کامل
برو بخدمت سلطان و پادشاه کردیم
رضای راضی مرضی علی بن موسی
خدایگان خراسان و شمع هفت اقلیم
پناه بر سوی کهف جهانیان که برند
پناه بر در وی خفتگان کهف و رقیم
ز سینه زنگ برد آب آن خجسته دیار
بچهره رنگ دهد آب آن ستوده حریم
چنان مربی جانها بود هوای درش
که آن سهیل یمن تربیت کند به ادیم
ابوالحسن علی آن شهی که شیر حق او را
ز نام و کنیت پوشاند حله تکریم
لبش نماید تعلیم هر دقیقه بخضر
چنان که خضر بموسی همی کند تعلیم
اگر شنیدی نتوان یکی گلیم سیاه
سپید کردن با آب کوثر و تسنیم
ببین سیاه گلیمان بخاک درگه وی
نهند روی و شوند از قضا سپید گلیم
ز تف صارم قهرش بقوم عاد و ثمود
رسید رجفه و طوفان فاصبحو کصریم
چنان ببوسد خاک درش جباه امم
که مجرمان حریم خدای رکن حطیم
همی بنالد از هیبتش عروق جبال
همی ببالد از همتش عظام رمیم
همی بمیرد از حسرتش نفوس کرام
همی شتابد در حضرتش امیر کریم
بلندپایه اجودان خاص خسرو شرق
که جانش بر در سلطان طوس گشته مقیم
ستاره ای که بتابد ز غره فرسش
صباح ساجد گردد بر او پی تعظیم
کسیکه شکل سنانش بخواب در نگرد
ببستر اندر پیچان شود بسان سلیم
زنان حامله گر برق صارمش بخیال
دهند راه، همیدون شوند جمله عقیم
زبانی عضبش خصم را ز چشمه تیغ
شراب داده و هم شاربون شرب الهیم
بروز رزم جسور و برنج دهر صبور
بوقت خشم غیور و بگاه عفو حلیم
بوزن همت وی کوه و کاه یکسان شد
چنانکه در کف او سنگخاره با زر و سیم
ز خان او همه روزی خورند پنداری
کفش بمایه ارزاق خلق گشته قسیم
بصرصر غم خاشاک جان دشمن وی
همیشه باد چو در دست ذاریات هشیم
بخلقش ار نگری گوئی از بهشت برین
وزد ز لطف خدا بر مشام خلق نسیم
ای آن بزرگ امیری که ابر و بحر بود
بمنت تو رهین و بهمت تو غریم
بساط عقل ندارد بجز تو صدر مکین
عروس فضل نیابد بجز تو کفو کریم
تو شمع راه امیدی و خلق آیت خوف
قلوب با تو یکی وز دگر کسان بدو نیم
نه مشک خوانم کلک تو را که خامه تو
امین سر کسان است و مشک نافه نمیم
گر از حسب بجهان افتخار دارد کس
حسب تر است که هستی بهوش ورای قویم
ور از نسب بجهان اعتبار یابد کس
نسب تر است نه در مردم ثقیف و تمیم
میانه تو و سرکردگان گیتی فرق
همان بود که بود مر امید را با بیم
مرا بنزد تو ای خواجه مهین جرمی است
گرم خدای نگیرد بدان گناه عظیم
خدای داند کاین بنده خویش را داند
بطاعت تو حریص و بدرگه تو خدیم
ولی نیافتم آن فرصتی که بنمایم
ادای شکر ترا همچو مخلصان قدیم
بدستیاری اقبال و پایمردی بخت
کنون عزیمت این امر را دهم تصمیم
به جرم اینکه نمودم بخدمتت تاخیر
چنین قصیده ی دلکش همی کنم تقدیم
الا چو دست تو رزاق هر فقیر و غنی
الا چو مهر تو درمان هر صحیح و سقیم
مریض بستر غم را باتفاق امم
بغیر خاک درت داروئی نگفته حکیم
مسلم است بر او خسروی هفت اقلیم
خلیل رحمن دیدی که از صنمخانه
بسوی یزدان آمد همی بقلب سلیم
تو نیز پیرو اهل سلوک شو که رسی
ز کعبه قدس اندر مقام ابراهیم
اگر عذاب الیم است بر تو در گیتی
ز خوی خویش همی باش در بهشت نعیم
چنانکه حضرت خیرالبشر علیه سلام
که ایزدش بستاید همی بخلق عظیم
بحسن خلق همی کرده ملک را تسخیر
بخوی نیک همی داده شرع را تنظیم
وگر بزشتی خوی اندری درین دنیا
همه بهشت نعیمت شود عذاب الیم
چنانکه دیدی بوجهل را پلیدی خوی
ذلیل کرد از آن پس که بد بقوم زعیم
مجو بترشی و تلخی ز خلق شیرینی
که هیچکس نکند التفات بر دژخیم
ظلیم اگر بتهور نعامه را نگرد
کند بدندان از بن نعماه پر ظلیم
مکن رعایت اوضاع ماه و مهر که نیست
درستی اندر گفتار مردم تنجیم
اگر ستاره شناست ز مرگ برهاند
خداشناس کند زنده استخوان رمیم
بوقت نامه و تقویمت احتیاجی نیست
که آفریدت یزدان با حسن التقویم
مباش غره بطامات و لاف و زهد و ریا
مباز خرقه بسالوس و طبل زیر گلیم
همه حسود رخ و دشمنان حسن تواند
که در برابر روی تو عاشقند و ندیم
چنان ضرآئر حسنای سرو قد که بشوی
ز رشک گویند اینست زشتروی و دمیم
مخور فریب حسودان که بوالبشر در خلد
فریب خورد ز افسانهای دیو رجیم
رحیم باش و قناعت گزین و صابر شو
کزین سه مسند پیغمبری گرفت کلیم
رهائی ارطلبی از کمند منت خلق
خلاصی ارطلبی از شرار نار جهیم
برو بپای ارادت سر امید بنه
در آستانه طه و ص و طسم
طلاق گوی عجوز زمانه را و بخوان
بعیش و لذت ایام سوره تحریم
بگیر دامن استاد و مرشد کامل
برو بخدمت سلطان و پادشاه کردیم
رضای راضی مرضی علی بن موسی
خدایگان خراسان و شمع هفت اقلیم
پناه بر سوی کهف جهانیان که برند
پناه بر در وی خفتگان کهف و رقیم
ز سینه زنگ برد آب آن خجسته دیار
بچهره رنگ دهد آب آن ستوده حریم
چنان مربی جانها بود هوای درش
که آن سهیل یمن تربیت کند به ادیم
ابوالحسن علی آن شهی که شیر حق او را
ز نام و کنیت پوشاند حله تکریم
لبش نماید تعلیم هر دقیقه بخضر
چنان که خضر بموسی همی کند تعلیم
اگر شنیدی نتوان یکی گلیم سیاه
سپید کردن با آب کوثر و تسنیم
ببین سیاه گلیمان بخاک درگه وی
نهند روی و شوند از قضا سپید گلیم
ز تف صارم قهرش بقوم عاد و ثمود
رسید رجفه و طوفان فاصبحو کصریم
چنان ببوسد خاک درش جباه امم
که مجرمان حریم خدای رکن حطیم
همی بنالد از هیبتش عروق جبال
همی ببالد از همتش عظام رمیم
همی بمیرد از حسرتش نفوس کرام
همی شتابد در حضرتش امیر کریم
بلندپایه اجودان خاص خسرو شرق
که جانش بر در سلطان طوس گشته مقیم
ستاره ای که بتابد ز غره فرسش
صباح ساجد گردد بر او پی تعظیم
کسیکه شکل سنانش بخواب در نگرد
ببستر اندر پیچان شود بسان سلیم
زنان حامله گر برق صارمش بخیال
دهند راه، همیدون شوند جمله عقیم
زبانی عضبش خصم را ز چشمه تیغ
شراب داده و هم شاربون شرب الهیم
بروز رزم جسور و برنج دهر صبور
بوقت خشم غیور و بگاه عفو حلیم
بوزن همت وی کوه و کاه یکسان شد
چنانکه در کف او سنگخاره با زر و سیم
ز خان او همه روزی خورند پنداری
کفش بمایه ارزاق خلق گشته قسیم
بصرصر غم خاشاک جان دشمن وی
همیشه باد چو در دست ذاریات هشیم
بخلقش ار نگری گوئی از بهشت برین
وزد ز لطف خدا بر مشام خلق نسیم
ای آن بزرگ امیری که ابر و بحر بود
بمنت تو رهین و بهمت تو غریم
بساط عقل ندارد بجز تو صدر مکین
عروس فضل نیابد بجز تو کفو کریم
تو شمع راه امیدی و خلق آیت خوف
قلوب با تو یکی وز دگر کسان بدو نیم
نه مشک خوانم کلک تو را که خامه تو
امین سر کسان است و مشک نافه نمیم
گر از حسب بجهان افتخار دارد کس
حسب تر است که هستی بهوش ورای قویم
ور از نسب بجهان اعتبار یابد کس
نسب تر است نه در مردم ثقیف و تمیم
میانه تو و سرکردگان گیتی فرق
همان بود که بود مر امید را با بیم
مرا بنزد تو ای خواجه مهین جرمی است
گرم خدای نگیرد بدان گناه عظیم
خدای داند کاین بنده خویش را داند
بطاعت تو حریص و بدرگه تو خدیم
ولی نیافتم آن فرصتی که بنمایم
ادای شکر ترا همچو مخلصان قدیم
بدستیاری اقبال و پایمردی بخت
کنون عزیمت این امر را دهم تصمیم
به جرم اینکه نمودم بخدمتت تاخیر
چنین قصیده ی دلکش همی کنم تقدیم
الا چو دست تو رزاق هر فقیر و غنی
الا چو مهر تو درمان هر صحیح و سقیم
مریض بستر غم را باتفاق امم
بغیر خاک درت داروئی نگفته حکیم
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۱۲ - همی بداد زر و گنج سیم وی بخرید
همی بداد زر و گنج سیم وی بخرید
که سیم ساده گران بود و زر ناب ارزان
بسان روح روانش کشید اندر بر
ز ملک روم شد اندر صف حجاز روان
نخست خواست که آهن دلی کند لیکن
بکوفت با زر، آن، سیم ساده بر سندان
ز بیم آنکه ملامت همی کنند قریش
ورا بخویش پسر خواند و برد در ایوان
بخلوت اندر زن گشت و برملا فرزند
که زشتکاره ندارد حذر ز طعن کسان
چو عبد شمس ز دنیا برفت آن مدبر
چو بوم شوم ز ویران بماند در بستان
شریک قسمت اولاد وی شد اندر ارث
که همچنو همه بودند ز ادعیا اخوان
ز خویش جعل نکردم من این که بن میثم
بشرح نهج بلاغت همی کند تبیان
کتابتی که رقم کرده است شیر خدای
ابر معاویه کای زشت ابله نادان
طلیق نی چو مهاجر کحیق نی چو لصیق
بخیره خود را از مردم قریش مخوان
ز پای تا سر اگر خوانده ای و آگاهی
ز من نجوئی دیگر در این سخن برهان
از او بزاد مر، آن حرب نابکار پلید
وزان بزاد مر، آن زشتکار بوسفیان
یکی زنی را آورد در سرای که بود
ز صلب عتبه شومش نژاد و نام و نشان
بنام هند و ز فرط شبق دو صدرایت
بداشت نصب همی در برون شادروان
حمامه مادر وی صد هزار رایت داشت
به آشکار فزون زانچه داشت در پنهان
نه هیچ لنگر در وی بقعر آب رسید
نه هیچ کشتی آمد غریق در طوفان
شنیده ام سخنی نی بطنز بلکه شده است
درون نامه پیران باستان عنوان
که شد جوانی روزی بکار مزدوری
بکاخ هندو بشد هند شیفته بجوان
مر آن جوان را صباح نام بود و ببرد
صباحتش ز دل وی شکیب و تاب و توان
بکوه اجیاد اندر همی شدی شب و روز
که دست در کمر آرد بدان بت خندان
فکند در عوض صخر صخره در بن چاه
نهاد از قبل فخر حلقه بر حمدان
چکاند قطران اندر تنور و در برابر آن
ز لیف هند جلب دوخت جامه قطران
پس از زمانی از ثقبه اسافل وی
در آن معاویه چون عاویات گشت عیان
وگر بخواهی این داستان کنی ثابت
یکی نظاره درافکن بنامه حسان
زمخشری بکتابش رقم نموده چنین
وگر ابوالفرج اندر ورق نوشته چنان
که چارتن پدرستی مرآن معاویه را
ز راستی بجز آن قلتبان ابوسفیان
مسافربن ابی عمر و دویمین صباح
که نام بردم و گفتم چه کرد و در چه مکان
که سیم ساده گران بود و زر ناب ارزان
بسان روح روانش کشید اندر بر
ز ملک روم شد اندر صف حجاز روان
نخست خواست که آهن دلی کند لیکن
بکوفت با زر، آن، سیم ساده بر سندان
ز بیم آنکه ملامت همی کنند قریش
ورا بخویش پسر خواند و برد در ایوان
بخلوت اندر زن گشت و برملا فرزند
که زشتکاره ندارد حذر ز طعن کسان
چو عبد شمس ز دنیا برفت آن مدبر
چو بوم شوم ز ویران بماند در بستان
شریک قسمت اولاد وی شد اندر ارث
که همچنو همه بودند ز ادعیا اخوان
ز خویش جعل نکردم من این که بن میثم
بشرح نهج بلاغت همی کند تبیان
کتابتی که رقم کرده است شیر خدای
ابر معاویه کای زشت ابله نادان
طلیق نی چو مهاجر کحیق نی چو لصیق
بخیره خود را از مردم قریش مخوان
ز پای تا سر اگر خوانده ای و آگاهی
ز من نجوئی دیگر در این سخن برهان
از او بزاد مر، آن حرب نابکار پلید
وزان بزاد مر، آن زشتکار بوسفیان
یکی زنی را آورد در سرای که بود
ز صلب عتبه شومش نژاد و نام و نشان
بنام هند و ز فرط شبق دو صدرایت
بداشت نصب همی در برون شادروان
حمامه مادر وی صد هزار رایت داشت
به آشکار فزون زانچه داشت در پنهان
نه هیچ لنگر در وی بقعر آب رسید
نه هیچ کشتی آمد غریق در طوفان
شنیده ام سخنی نی بطنز بلکه شده است
درون نامه پیران باستان عنوان
که شد جوانی روزی بکار مزدوری
بکاخ هندو بشد هند شیفته بجوان
مر آن جوان را صباح نام بود و ببرد
صباحتش ز دل وی شکیب و تاب و توان
بکوه اجیاد اندر همی شدی شب و روز
که دست در کمر آرد بدان بت خندان
فکند در عوض صخر صخره در بن چاه
نهاد از قبل فخر حلقه بر حمدان
چکاند قطران اندر تنور و در برابر آن
ز لیف هند جلب دوخت جامه قطران
پس از زمانی از ثقبه اسافل وی
در آن معاویه چون عاویات گشت عیان
وگر بخواهی این داستان کنی ثابت
یکی نظاره درافکن بنامه حسان
زمخشری بکتابش رقم نموده چنین
وگر ابوالفرج اندر ورق نوشته چنان
که چارتن پدرستی مرآن معاویه را
ز راستی بجز آن قلتبان ابوسفیان
مسافربن ابی عمر و دویمین صباح
که نام بردم و گفتم چه کرد و در چه مکان
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۱۷ - بماند نام کسان از دو چیز جاویدان
بماند نام کسان از دو چیز جاویدان
یکی ز وسعت خاطر یکی ز لطف زبان
گر از بلندی همت نشان ز مرد نماند
نماند ایچ نشان از بلندی ایوان
سرای دولت ویران شود ز دور فلک
سرای همت تا حشر ماند آبادان
مگر نبینی فرخنده سیف دین خان را
بماند تا به ابد نام نیک از احسان
پی حصول شرف میزبان گیتی را
بخانه خود بر خوان همی برد مهمان
وزیر شه بیکی اسب پیلتن بنشست
پیادگان پریرخ در آن رکاب روان
کجا پیاده شد آنجا که سیف دین خان داشت
یکی سرای مقرنس چو گنبد نعمان
روان سردار امروز شاد شد که پسرش
زد از بلندی همت به چرخ شادروان
ز روی فخر خداوند ملک را که بود
امیر کل نظام و نظام ملک جهان
بخانه برد و پرستش نمود و خدمت کرد
نهاد مقدم پاکش بدیده از دل و جان
شرف پذیرفت ایوان وی ز مقدم میر
که خانه شرف مشتری است برج کمان
جز او کرا رسد این رتبه آرزو کردن
که تاج فخر بکیوان و میر در ایوان
خدایگانا این بنده فخر دارد از آن
که میزبان ترا ترجمان شده بزبان
ازین کمینه بشکرانه تفقد تو
طلب نمود یکی قطعه همچو آب روان
که شرح شکر ترا اندر آن بیان سازد
اگرچه شرح ثنایت نگنجدی ببیان
جز اینکه گویم ای آفتاب اختر سوز
جز اینکه گویم ای رای پیر و بخت جوان
در آستانت سرهای دشمنان برخی
بخاکپایت جانهای دوستان قربان
اگر بگیتی مهمان یکی دو روز بماند
تو تا قیامت برخوان عافیت مهمان
یکی ز وسعت خاطر یکی ز لطف زبان
گر از بلندی همت نشان ز مرد نماند
نماند ایچ نشان از بلندی ایوان
سرای دولت ویران شود ز دور فلک
سرای همت تا حشر ماند آبادان
مگر نبینی فرخنده سیف دین خان را
بماند تا به ابد نام نیک از احسان
پی حصول شرف میزبان گیتی را
بخانه خود بر خوان همی برد مهمان
وزیر شه بیکی اسب پیلتن بنشست
پیادگان پریرخ در آن رکاب روان
کجا پیاده شد آنجا که سیف دین خان داشت
یکی سرای مقرنس چو گنبد نعمان
روان سردار امروز شاد شد که پسرش
زد از بلندی همت به چرخ شادروان
ز روی فخر خداوند ملک را که بود
امیر کل نظام و نظام ملک جهان
بخانه برد و پرستش نمود و خدمت کرد
نهاد مقدم پاکش بدیده از دل و جان
شرف پذیرفت ایوان وی ز مقدم میر
که خانه شرف مشتری است برج کمان
جز او کرا رسد این رتبه آرزو کردن
که تاج فخر بکیوان و میر در ایوان
خدایگانا این بنده فخر دارد از آن
که میزبان ترا ترجمان شده بزبان
ازین کمینه بشکرانه تفقد تو
طلب نمود یکی قطعه همچو آب روان
که شرح شکر ترا اندر آن بیان سازد
اگرچه شرح ثنایت نگنجدی ببیان
جز اینکه گویم ای آفتاب اختر سوز
جز اینکه گویم ای رای پیر و بخت جوان
در آستانت سرهای دشمنان برخی
بخاکپایت جانهای دوستان قربان
اگر بگیتی مهمان یکی دو روز بماند
تو تا قیامت برخوان عافیت مهمان
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۱۹ - مرثیه
فغان ز گردش این چرخ کوژپشت کهن
سپهر کژ حرکات و ستاره ی ریمن
سپهر باشد مانند باغی از ازهار
ستاره تابد همچون چراغی از روزن
نه کس درین باغ آرد شمیم گل بمشام
نه زین چراغ یکی خانه در جهان روشن
زمانه ما را چون گاو بسته بر گردون
ازین ره است که بنهاده یوغ بر گردن
چو مرغ خانگی اندر قفای پیرزنان
ببام و برزن تازیم بهر یک ارزن
بجای دانه ارزن همیشه بر سرمان
کلوخ بارد از بام و سنگ از برزن
کسی که خواهد ازین چرخ شادمانی دل
کسیکه جوید ازین روزگار راحت تن
همی ببیزد بیهوده آب در غربال
همی ساید بیغاره باد در هاون
نگویمت که ز تاریخ باستان برخوان
حدیث های شگرف و فسانهای کهن
که هرچه خوانی از آن تازه تر نخواهد بود
که گوش هوش گشائی و بشنوی از من
امین دولت ماضی که تا بگیتی زیست
معین دولت و دین بود و یار شرع و سنن
ز روی خوبش تابنده بود مهر منیر
ز خوی پاکش زاینده بود مشک ختن
ز نامه اش رخ آفاق جسته تاب و فروغ
ز خامه اش خط خوبان گرفته چین و شکن
نه در دلش بجز از مردمی رسیده خیال
نه بر لبش بجز از راستی گذشته سخن
ز فضل داشت شعار و ز عقل یافت دثار
ز علم داشت قبا و ز حلم پیراهن
همه کریمان چون قطره ای از آن دریا
همه حکیمان چون خوشه ای از آن خرمن
عزیز مصر هنر بود و از شکنج قضا
بسان یعقوب آمد اسیر بیت حزن
عقیم بود از او مادر زمانه و گشت
ز پیکرش شکم خاک تیره آبستن
گرفت تیر غمش جا درون خاطر ما
چنانکه تیر تهمتن بچشم روئین تن
چو او برفت برفت از جهان کمال و هنر
چو او بشد بشد از روزگار فضل و منن
شهید گشت مروت غریب گشت هنر
ذلیل گشت معارف یتیم گشت وطن
گریست در غم وی دیده ای که از خارا
چنانکه سوخت ز داغش دلی که از آهن
فلک چو ابر بهاران بر او فشاند اشک
ستاره چون زن ثکلی بر او کند شیون
فلک چو ابر بهاران بر او فشاند اشک
ستاره چون زن ثکلی بر او کند شیون
نوای سوگ وطن آید از غمش در گوش
چو مویه عرب اندر هوای طل و دمن
بلی بدست قضا دستگیر و مقهورند
سپهبدان و دلیران گرد شیر اوژن
چو تیغ یازد بی فایدت بود اسپر
چو تیر بارد بی خاصیت شود جوشن
هزار مرتبه من آزموده ام که فلک
بمرد دانا نیکو نداده پاداشن
کسیکه فکرت او راست کردگار جهان
خمیده شد قدش از گردش دی و بهمن
دریغ از آن سر کآسوده شد بخاک لحد
دریغ از آن تن کآواره شد بملک کفن
کجاست عیسی کز غم رهاند این بیمار
کجاست رستم کز چه برآرد این بیژن
ولی پس از همه افسوس و درد و آه و دریغ
سپاس باید از الطاف قادر ذوالمن
که گر درخت تنومندی اوفتاد از پای
یکی نهال برومند سر زده بچمن
ورا نهفتن خورشید تیره گشته جهان
ز نور مه شب تاریک ما بود روشن
مهین پسرش همانند اوست در همه کار
بطبع دلکش و رای رزین و خلق حسن
کلام او بسراید همی بروز و بشب
کمال او بنماید همی بسرو علن
سخنش خوب و بخوبی چو گفته اش هنجار
گهرش پاک و بپاکی چو گوهرش دامن
خدای عزوجل جاودانه دور کناد
تعب ز جانش و انده ز دل گزند از تن
که سلک دانش بگسسته چون بنات النعش
هم او برشته کشد باز همچو عقد پرن
سپهر کژ حرکات و ستاره ی ریمن
سپهر باشد مانند باغی از ازهار
ستاره تابد همچون چراغی از روزن
نه کس درین باغ آرد شمیم گل بمشام
نه زین چراغ یکی خانه در جهان روشن
زمانه ما را چون گاو بسته بر گردون
ازین ره است که بنهاده یوغ بر گردن
چو مرغ خانگی اندر قفای پیرزنان
ببام و برزن تازیم بهر یک ارزن
بجای دانه ارزن همیشه بر سرمان
کلوخ بارد از بام و سنگ از برزن
کسی که خواهد ازین چرخ شادمانی دل
کسیکه جوید ازین روزگار راحت تن
همی ببیزد بیهوده آب در غربال
همی ساید بیغاره باد در هاون
نگویمت که ز تاریخ باستان برخوان
حدیث های شگرف و فسانهای کهن
که هرچه خوانی از آن تازه تر نخواهد بود
که گوش هوش گشائی و بشنوی از من
امین دولت ماضی که تا بگیتی زیست
معین دولت و دین بود و یار شرع و سنن
ز روی خوبش تابنده بود مهر منیر
ز خوی پاکش زاینده بود مشک ختن
ز نامه اش رخ آفاق جسته تاب و فروغ
ز خامه اش خط خوبان گرفته چین و شکن
نه در دلش بجز از مردمی رسیده خیال
نه بر لبش بجز از راستی گذشته سخن
ز فضل داشت شعار و ز عقل یافت دثار
ز علم داشت قبا و ز حلم پیراهن
همه کریمان چون قطره ای از آن دریا
همه حکیمان چون خوشه ای از آن خرمن
عزیز مصر هنر بود و از شکنج قضا
بسان یعقوب آمد اسیر بیت حزن
عقیم بود از او مادر زمانه و گشت
ز پیکرش شکم خاک تیره آبستن
گرفت تیر غمش جا درون خاطر ما
چنانکه تیر تهمتن بچشم روئین تن
چو او برفت برفت از جهان کمال و هنر
چو او بشد بشد از روزگار فضل و منن
شهید گشت مروت غریب گشت هنر
ذلیل گشت معارف یتیم گشت وطن
گریست در غم وی دیده ای که از خارا
چنانکه سوخت ز داغش دلی که از آهن
فلک چو ابر بهاران بر او فشاند اشک
ستاره چون زن ثکلی بر او کند شیون
فلک چو ابر بهاران بر او فشاند اشک
ستاره چون زن ثکلی بر او کند شیون
نوای سوگ وطن آید از غمش در گوش
چو مویه عرب اندر هوای طل و دمن
بلی بدست قضا دستگیر و مقهورند
سپهبدان و دلیران گرد شیر اوژن
چو تیغ یازد بی فایدت بود اسپر
چو تیر بارد بی خاصیت شود جوشن
هزار مرتبه من آزموده ام که فلک
بمرد دانا نیکو نداده پاداشن
کسیکه فکرت او راست کردگار جهان
خمیده شد قدش از گردش دی و بهمن
دریغ از آن سر کآسوده شد بخاک لحد
دریغ از آن تن کآواره شد بملک کفن
کجاست عیسی کز غم رهاند این بیمار
کجاست رستم کز چه برآرد این بیژن
ولی پس از همه افسوس و درد و آه و دریغ
سپاس باید از الطاف قادر ذوالمن
که گر درخت تنومندی اوفتاد از پای
یکی نهال برومند سر زده بچمن
ورا نهفتن خورشید تیره گشته جهان
ز نور مه شب تاریک ما بود روشن
مهین پسرش همانند اوست در همه کار
بطبع دلکش و رای رزین و خلق حسن
کلام او بسراید همی بروز و بشب
کمال او بنماید همی بسرو علن
سخنش خوب و بخوبی چو گفته اش هنجار
گهرش پاک و بپاکی چو گوهرش دامن
خدای عزوجل جاودانه دور کناد
تعب ز جانش و انده ز دل گزند از تن
که سلک دانش بگسسته چون بنات النعش
هم او برشته کشد باز همچو عقد پرن