تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۳۸ - در تهنیت وزارت دربار امیر بهادر جنگ ۱۳۲۲
ایا امیر جوان بخت شاد زی که کنون
امارت تو همی گشته با وزارت جفت
سروش غیب بهر بامداد مژده دهد
ترا که دیده روشن به شام تیره نخفت
نوید این کرم خسروانه هر که شنید
چو غنچه شد به تبسم چو برگ گل بشگفت
بآشکار و نهان لطف شاه با تو بود
که چاکر در شاهی باشکار و نهفت
هماره کلک تو از شکر شاه شکر ریخت
همیشه لعل تو در مدح شاه گوهر سفت
نه خاطر تو به غیر از هوای شه اندوخت
نه از زبان تو کس غیر مدح شاه شنفت
بدان امارت شایان ملک اشارت کرد
در این وزارت لایق فلک بشارت گفت
سپهر کیست که با دشمنت کند سازش
ستاره کیست که با چاکرت توان آشفت
فلک به نار وفا نان دوستانت پخت
قضا به باد اجل خان دشمنانت رفت
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۴۴ - در وجه تسمیه مهلبی
مهلب ابن ابی صفره میرزادی را
شنیده ام که زبونی رسید از قولنج
برای داوری این درد ریخت زر چندان
که گشت جمله تهی خانمان و کیسه و گنج
بپخت فرنیش از شیر گاو و قند و برنج
یکی طبیب و رهاندش ز درد و رنج و شکنج
از آن بنام مهلب مهلبیه بماند
چنانکه ماند ز لجلاج در جهان شطرنج
وزانش فرنی خوانند در بلاد عجم
که هم بفرن شود پخته بی مشقت و رنج
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۶۲ - چو از جهان به جنان شد علی اکبر خان
چو از جهان به جنان شد علی اکبر خان
ز ماتمش همه افکار و دل دو نیم شدند
فزود امیری دنبال غم به مصرع و گفت
هزار حیف که یک دودمان یتیم شدند
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۶۳ - تقریظ بر کتاب گوهر خاوری
به نام خسروی این داستان کنم آغاز
که نام فرخش آغاز هر سخن باشد
خدایگان جهان شه مظفر آنکه سپهر
پی نمازش چون پیش بت شمن باشد
زمین ایران سر سبز و دلگشا چمنی است
که شهریار جهان سرو این چمن باشد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۶۴ - پرنس ارفع دولت جهان هوش و خرد
پرنس ارفع دولت جهان هوش و خرد
که تابد از رخ زیبایش فره ایزد
ستم گریخت ز دادش چنانچه می بگریخت
ز نام یزدان پتیاره و هریمن و دد
چنانکه کلک و زبانش ز هر بدی دور است
خدای دور کناد از رخش دو دیده بد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۸۲ - حکایت من و این کدخدا در این سامان
حکایت من و این کدخدا در این سامان
بگویم ار چه دل از گفتنش پریشان شد
نظیر قصه آن شاهباز سلطانی است
که در خرابه به مهمان سرای بومان شد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۸۷ - تهنیت
جهان فضل و کرم ای که وحش و طیر مدام
به پیشگاه تو هستند در نماز اندر
خروس جنگل گیلان دویده با یک پای
به خوان نعمت آن کیش فحل مازندر
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۹۱ - در مدح حضرت امیر «ع » به پارسی خالص
شهی که موردم تیغش اژدهائی بود
هژبر پیکر و جادوکش و نهنگ اوبار
توانم او را خواند آفتاب اگر شاید
کز آفتاب بتابد ستاره هفت و چهار
گه کشیدن بیرنگ آسمان کبود
ز تیر خامه گرفت از دو پیکران پر کار
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۹۷ - ز«ده مویز» کسی کو طلب کند گندم
ز«ده مویز» کسی کو طلب کند گندم
چو ابلهی است که جوید ز یاسمین گشنیز
مویز زاده تاک است و نان سلاله خاک
نژاد خاکی خوار است و نسل تاک عزیز
به حکم آنکه خدایم ز اولین فطرت
بداده دانش و فرهنگ و هوش و رای و تمیز
ز«ده مویز» نخواهم از این سپس گندم
ولیک خواهم آب گشاده را ز مویز
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۳ - کتاب عاریه دادن به مردمان ندهد
کتاب عاریه دادن به مردمان ندهد
ترا نتیجه جز آه و حسرت افسوس
بود کتاب عروس ای پسر به حجله علم
کسی به عاریه هرگز نداده است عروس
عروس خویش چو دادی به عاریت تا حشر
به بام عار و ندامت همی نوازی کوس
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۶ - امیرزاده مهین فتح سلطنت چون شد
امیرزاده مهین فتح سلطنت چون شد
که گشت وعده دیدار من فراموشش
گوزن شیر شکارست و چرخ روبه باز
دچار کرده ز افسون به خواب خرگوشش
و یا نگاری سیمین بر و بدیع جمال
به غمزه برده ز دل دانش وز سر هوشش
و یا نگاه پریچهره ای ز نرگس مست
فکنده است به یکباره مست و مدهوشش
و یا چشیده می عشق و رفته است ز یاد
همه حمایت امروز و وعده دوشش
و یا مهی بشبستان شدش فروغ افروز
گرفت تنگ چو جان در کنار و آغوشش
چنان بخواب فروشد که برنینگیزد
درون قافله بانگ درای چاوشش
ایا نسیم صبا گر رسی به درگه وی
ز قول بنده بگو محرمانه در گوشش
ز حال خسته نپرسیدی و ندانستی
که گشته ساغر پر زهر جام پر نوشش
ازین علیل عیادت نکردی ای سرور
بشکر خود نگشودی زبان خاموشش
خلاصه غفلتت از حال بنده ای نه نکوست
که گشته سنگین از بار منتت دوشش
عزیز دار چنین بنده را و قدر شناس
گران خریده ای ارزان بغیر مفروشش
بیا ز من بشنو قصه شهان جهان
چو کیقباد و چو کیخسرو و سیاوشش
بیا زمن بشنو راز آنکه کرده خراب
دکان بقال از صلح گربه و موشش
کتاب شیخ حجازی و پوستین و کمند
کلاه زعفر جنی و چتر و پاپوشش
ز استخاره زاهد بزیر خرقه کید
ز دیگ جوش فقیر و درون پر جوشش
اگر خطا و گناهی ز بنده ات دیدی
بپوش و ستر کن از دامن خطا پوشش
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۸ - ای آنکه مردم گیتی به درو گوهر و لعل
ای آنکه مردم گیتی به درو گوهر و لعل
کنند فخر و تو داری شرف به گوهر خویش
توانی آنکه جوانی دهی بچرخ کهن
ز نفخه نفس پاک روح پرور خویش
درین چکامه یکی تهنیت سرودستم
ورود شاه جوانبخت را به کشور خویش
هم از اتابیکی صدراعظمش شرحی
نمودم از ره اخلاص زیب دفتر خویش
اگر عنایت و فضل تو همرهی سازد
درافکنی به سر بنده سایه پر خویش
به پیش گاه اتابک رسانی این اشعار
جواب آن بفرستی برای چاکر خویش
مزید لطف ترا شکرها کنم زیراک
هنوز شهد تو دارم درون ساغر خویش
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۹ - امیر حشمت جادوکش آنکه در گیتی
امیر حشمت جادوکش آنکه در گیتی
سپاهیئی است به میدان جنگ مریخش
چو کرد تخلیه تبریز را ز لشکر روس
«امیر حشمت جادوکش » است تاریخش
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۱۳ - ایا خجسته دبیری که کلک مشکینت
ایا خجسته دبیری که کلک مشکینت
سواد مقله بن مقله گشت در توقیع
رهین طبع بلیغت فرزدق است و جریر
غلام کلک رشیقت حریری است و بدیع
رفیعتر ز تو در روزگار نشناسم
که هم برتبه رفیعی و هم بنام رفیع
مرا که گوش ز گفتار ناکسان کر بود
شده است درگه اصغای گفته تو سمیع
خلیل احمد ای کاش زنده بود امروز
ز فکرت تو بیاموخت صنعت تقطیع
تو را عروضی و شاعر همی توان گفتن
نه آن کسی که نداند مدید را ز سریع
نسیم خوی تو در مرغزار فضل و هنر
همان کند که به بستان نسیم فصل ربیع
ازین سپس به بهشتت همی کنم تعبیر
که هم بطبع لطیفی و هم به قلب وسیع
ایا سپهر فصاحت ایا جهان کمال
که علم و فضل و هنر خاصه تو شد به جمیع
بدین دو بیت برای بروز مهر درون
بر آمدم به مقام جسارت و تصدیع
چو بالبداهه سرودم روا مدار که خصم
ز عیب جوئی بر شعر من کند تقریع
به بنده وعده الماس کرده بودی و کرد
تسامح تو به کامم شراب سم نقیع
روا مدار که من بنده در جهان گردم
شهید غصه الماس چون شهید بقیع
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۱۵ - در جواب کسیکه از وی تلخنه دوغ خواسته فرماید
ای آن کسی که گرفته است آسمان شرف
ز آفتاب کمالت همیشه فرو فروغ
درون مزرع فضل و هنر ز قوس و قزح
نهاده کلک تو بر دوش گاو گردون یوغ
نه رعد نزد تویی حکمتی کند سرفه
نه ابر پیش تو بی علتی زند آروغ
توئی که در روشت کس ندیده است گزاف
توئی که در سخنت کس نیافته است دروغ
ترینه دوغت دادم به جای شهد سخن
که اصطلاح عوامست لفظ تلخنه دوغ
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۱۸ - کسیکه از تو گراید همی بجای دگر
کسیکه از تو گراید همی بجای دگر
بود مخالف قرآن و مؤمن انجیل
ز درگه تو بجای دگر شدن باشد
بجوی و چشمه شدن از کنار دجله و نیل
کجا دو دست تو بخشد یکیست سنگ و گهر
کجا که عزم تو جنبد یکی است پشه و پیل
خصائل تو در اوراق فخر هر تاریخ
شمائل تو در آفاق صدر هر تمثیل
زکوة و خمس ندانم کرا رسد که نماند
ز همت تو نه مسکین بجا نه ابن سبیل
شود بسوی تو هر جا غریب خسته دلیست
که هم پناه غریبی و هم شفای علیل
ترا سزد که تفاخر کنی به جمع شهان
چنانکه کعبه تفاخر کند به قدس خلیل
به دشمنانت بارد بلا ز چرخ چنانک
بقوم ابرهه بارید از آسمان سجیل
فضای دهر تهی ماند از بداندیشت
چنانکه بیت مقدس ز آل اسرائیل
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۳۰ - در ۱۲۳۴ خطاب به رضا قلی خان رفیع الملک
رضا قلیخان ای خواجه ای که از سر صدق
فکنده امر تو چون بنده حلقه در گوشم
هنوز می وزدم بوی مشک و گل به مشام
از آن شبی که چو جان بودی اندر آغوشم
بغیر بندگی و مهر و صدق و یک رنگی
چه کرده ام که ز دل کرده ای فراموشم
مرا به هیچ فروشی ولی خورم سوگند
که موئی از تو به تاج ملوک نفروشم
مرا چو بربط خود دان کت آید اندر گوش
ترانه از زدن زخم و مالش گوشم
اگر نه بربطم ای جان چرا ز زخم حبیب
ترانه خوانم و از کس ترانه ننیوشم
اگر نه بربطم ای دل چرا به زانوی تو
سخن سرایم و دور از تو بر تو خاموشم
اگر نه بربطم این تار زرد و موی سپید
ز چیست ریخته بر دامن از بنا گوشم
جهانیان را رگ زیر پوست باشد و من
چو بربطم که به رگ پوست را همی پوشم
چو بربطم که دلم آشنای زخم تو شد
چو بربطم که چو بنوازیم تو بخروشم
تو روز و شب پی آزار من بکوش که من
پی رضای تو از جان و دل همی کوشم
مخر فسانه این آسمان حیلت باز
ز راه حیله میفکن به خواب خرگوشم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۳۳ - شنیدم از پی یک لمحه خواب مؤمن را
شنیدم از پی یک لمحه خواب مؤمن را
ثواب طاعت چل ساله آید از یزدان
بر این قیاس وزیر است اولین مؤمن
مسلم است سخن با دلیل و با برهان
که هم وزیر بخواب از نفاق و شر دورست
هم از بلای وی آسوده اند خلق جهان
چو او بخواب رود چشم فتنه در خوابست
زید زمانه تن آسان به مهد امن و امان
چو مزد خفتنش از کردگار این باشد
ثواب مردنش اندرچگونه است و چسان
بلی به مردن این خواجه کردگار بزرگ
سزد ز نو کند ایجاد حور و طرح جنان
هزار باغ بهشت آورد ز لطف پدید
هزار کوثر سازد به هر بهشت روان
هزار طوبی روید کنار هر کوثر
هزار حور کند زیر هر درخت مکان
قبا ز لعل بر از سیم و پیرهن ز حریر
کله ز مشک و رخ از لاله و لب از مرجان
بدست هر یک از آنان هزار جام و برو
صلا زنند که هان بوسه گیر و باده ستان
خدای عزوجل از سحاب همت وجود
برو فرستد باران رحمت و احسان
دهد قباله این باغ دست جبرائیل
نهد مفاتح آن روضه در کف رضوان
که زی وزیر شتابند و می بگویندش
همی ز گفته دادار داور سبحان
که پیکر تو سزوار دوزخ است و سزد
که می بسوزی تا روز حشر با شیطان
توئی که خانه بیداد کرده ای آباد
چنانکه از ستمت باغ داد شد ویران
ز بس چنین و چنان کرده ای به خلق بدی
ترا بباید کردن بسی چنین و چنان
گناه تو ز حیات تو بد کنون که رسید
ز مردن تو جهان را حیات جاویدان
بدوزخت نفرستم که اهل دوزخ را
کفایت است عذاب و شکنجه نیران
چو بندگان من از مردن تو آسودند
بود به چون تو گران جانی این بهشت ارزان
ایا وزیر موافق که زنده ات ثقلیست
به روده ثقلین و به معده ایران
جهانیان سزد ار قدر عافیت دانند
تو بر خلاف جهان قدر مرگ خویش بدان
که هم ز مرگ تهی گردد و بیاساید
سرت ز باد غرور و تنت ز بار گران
ز مردنت ملک الموت در فلک نازد
چنانکه عیسی از احیای زنده در کنعان
من ار لطیفه بگفتم ز روی دانش و فکر
ولیک نکته دیگر همی کنم عنوان
وزیر مؤمن خاصست لیک مسلم نیست
اگر چه عامست اسلام و خاص شد ایمان
بود مسلمان در شرع و آنکه مسلم را
گزند ناید از آزار او و بدست و زبان
بر این قیاس وزیر ارچه مؤمن است ولی
نه مسلم است که اسلام ازو رسیده به جان
کجا ز مسلم دین راست خار در دیده
کجا ز مسلم حق راست نار در شریان
کجا مسلمان گوید گزاف بر داور
کجا مسلمان جوید خلاف با قرآن
کجا مسلمان با مؤمنان کند حیلت
کجا مسلمان بر مسلمان زند بهتان
گر این مسلمان فاجر همی بود بوذر
گر این مسلمان کافر همی بود سلمان
گر این طریق مسلمانی است و این ره دین
سلام باد بر آن دواثیم و سه خوان
چنان ز آل مکرم ذلیل گشته کرام
که خاندان نبی از نژاد بوسفیان
چو تازیان صف ممتازیان همی تازند
به قصد صید گوزنان به جای شیر ژیان
ایا وزیر ستمگر که کردگار بزرگ
دهد سزایت یک بر هزار در دو جهان
ترا بتاری ایمان نه ای بلفظ فرانس
تمام پردگیان تواند بی ایمان
مرا ز پنجه جورت ز بعد پنجه سال
سرا چو خانه گور است و باغ چون زندان
به کنج غم ز جفای تو خون خورم گوئی
که من جنینم و گیتی همی بود زهدان
مرا زرشک بیغوله ای مکان دادی
چنانکه ناصرخسرو بغار در یمگان
عروس بخت ترا منشی قدر کابین
نبشته گاه به کابینه گه به پارلمان
معاشران و رفیقان و دوستانت را
که ایمنند به دهر از طوارق حدثان
درم به کیسه و می در پیاله یار ببر
جهان مسخر و گیتی به کام و حکم روان
مرا ز بعد دو سال انتظار خدمت و کار
به جای رنج نشابور و زحمت سمنان
کنی روانه به ساوجبلاغ و خود باشی
وزیر عدلیه نائب مناب نوشروان
چرا نصیب تو از ملک نوش بی نیشست
چراست بهره من از تو درد بی درمان
ترا چه پایه هنر بنده را چه عیب بود
ترا زیاده کجا باشد و مرا نقصان
بگو دلیل که تا ده بعذر پردازم
بگو گناه که تا ده بیارمش تاوان
بران امید بدم کز پی درستی و عدل
عنایت تو بکارم دهد سر و سامان
همی علاوه کنم افتخار و حشمت و جاه
همی زیاده کنم اعتبار و شوکت و شان
خلاص گردم از آن رنجهای پی درپی
نجات یابم از آن ورطه های بی پایان
به عکس آنچه همی داشتم ز بخت یقین
خلاف آنچه همی بر دمی بخویش گمان
مرا ترقی معکوس شد نصیب و نصیر
مرا ستاره منحوس شد قرین و قران
بجای آنکه ستانم نشان قدر و شرف
بکاست قدرم و کم شد شرف برفت نشان
ز آه سینه و طوفان دیده هر شب و روز
در آتشم چو سمندر در آب چون سرطان
ز ماه و کیوان وز بخت خود چرا نالم
گنه تراست نه از بخت و نزمه و کیوان
وزارت تو و ادبار من همی ماند
بکار آنکه به سگ جو دهد به خر ستخوان
رسید بر تن زار من از تو بس بیداد
که دادم از تو ستاند خدای دادستان
من از جفای تو آن دیدم ای وزیر که دید
خلیل از پدر خویش و یوسف از اخوان
وزارت تو همی گفت عدل را بدرود
بلی کجا رمه ماند چو گرگ شد چوپان
چه نالم آه عفاک الله آفرین به تو باد
چه گویم اصلحک الله خانه آبادان
مرا بکردان دادی قضا و خود گشتی
ندیم ترکان در گلشن بهارستان
به کوه و صحرا کردی رها و پرتابم
گهی چو سنگ فلاخن گهی چو تیر کمان
مگر بگورم از آن جایگه روان سازی
که نیست قریه آن سو ترک ز عبادان
که دور راشی و ایام مرتشی باشد
نه دور راستی و عدل و رأفت و احسان
شریح قاضی و فرزند بوشوارب را
بود بنزد تو قدر و مقام و جاه و مکان
نه مر مرا که ندارم بکژ روی پیوند
نه مر مرا که نبرم ز راستی پیمان
نه مر مرا که نظیرم نزاده مادر دهر
به صدق لهجه و لطف کلام و حسن بیان
ز رشک کلکم حسرت همی خورد و طواط
ز شرم نطقم خجلت همی برد سحبان
شود به نثر ثنا گسترم ابواسحق
ز من ریاضی تحصیل کرده بوریحان
شکسته خط سنبل به گل کند تعلیق
رقاع نسخم نیلوفر آرد از ریحان
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۳۶ - خدایگانا از گرد راه موکب تو
خدایگانا از گرد راه موکب تو
خدا گواست که شد چشم بندگان روشن
ورود مقدم میمونت اندر این سامان
بود چو مقدم اردی بهشت در گلشن
تو زنده سازی در ملک داد و دانش را
چنانکه باد بهاری به باغ سرو سمن
ولی چه سود که این بنده با هزار دریغ
رهین بستر در دم درون بیت حزن
شکسته بازویم از سنگ منجنیق قضا
فتاده حیران چون مورلنگ در به لگن
زمانه پنجه و بازوی حقگذار مرا
شکست تا نتواند گرفتن آن دامن
به خیره ز آن که ترا دامنی است پهن و دراز
فراخ بر قد و بالای این سپهر کهن
به فضل خویش کنی هر شکسته را جبران
ز لطف خویش کنی هر رمیده را ایمن
علی الخصوص رهی را که از نخستین روز
در آستانه رفیع تو بوده است وطن
بگیر دستم و جبران کن این شکستگیم
که دست چرخ نیارد به بسته تو شکن
بنان سحر بیان مرا که در مدحت
ز خامه عنبر سارا فشاند و مشک ختن
به جرم آنکه ز دامان خواجه گشت جدا
بهم شکست و شد اکنون و بال در گردن
ولی چه باک که گر دستم اوفتاده ز کار
نمانده است زبانم به مدحتت ز سخن
گرم چو شاخ صنوبر شکسته دست امید
به صد زبانت سرآیم مدیحه چون سوسن
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۴۰ - اندرز به احمد شاه قاجار هنگام جلوس ۱۳۲۹
شها ز روی تفکر درآ در این ایوان
بخوان حدیث انوشیروان و شادروان
چنان بکوش در آیین داد تا گویند
به روزگار تو خلق جهان ز پیر و جوان
بدور احمد نوشیروان همی نازد
چنانکه احمد مرسل بدور نوشروان