تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۳ - ای از بنفشه زلف تو پر پیچ و تاب تر
ای از بنفشه زلف تو پر پیچ و تاب تر
چشمت ز چشم نرگس تر نیم خواب تر
خوش ده جواب دوست که از جمع دلبران
دلبرتر آن بود که بود خوش جواب تر
خرم شده ست سبزه و مشکین شده است باد
بر روی سبزه ی باده مشکین صواب تر
آتش تر است از آتش رخشان شراب لعل
او را پیاله ای طلب از آب آب تر
تا مردم از صروف جهان بی خبر زید
آن به که هر زمان بود از می خراب تر
از بهر آنکه عمر همی بگذرد شتاب
می درفکن به جام و مرا ده شتاب تر
بر یاد نام سید مشرق که رای اوست
در نور از آفتاب منیر آفتاب تر
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۸ - رونق گرفت کار می از روزگار گل
رونق گرفت کار می از روزگار گل
خوبی و دلبری است همه کار و بار گل
لطف رحیق یافت مزاج می لطیف
آب عقیق برد رخ آبدار گل
هر در که ریخت دیده ی من در فراق یار
آورد ابر و کرد سراسر نثار گل
می خور به وقت بلبل و گل در میان باغ
اکنون که یافت بلبل عاشق کنار گل
ایمن نشین به وقت گل از جور روزگار
گه در پناه باده و گه در جوار گل
با گل رخی که چون گل رخسار او به رنگ
یک گل نبود در همه خیل و تبارگل
گل را به باغ اگر نبود جاودان مقام
ما را بس است روی چو گل یادگار گل
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۲۹ - بلبل گشاده کرد زبان بر ثنای گل
بلبل گشاده کرد زبان بر ثنای گل
معشوق بلبل است رخ دلگشای گل
هر شب ز شام تا به سحر ساحری کنیم
من در ثنای بلبل و او در ثنای گل
معزول گشت ساقی و منسوخ شد سماع
این از نوای بلبل و آن از لقای گل
در زیر شکر و منتم از گوش و چشم خود
گاه از برای بلبل و گاه از برای گل
دارم درین هوای خوش و باد گل فشان
درسر نشاط باده و در دل هوای گل
وقت گل است خیز بیار ای گل ببار
زان مه که هست گونه ای از آشنای گل
داد نشاط و عشرت و انصاف عمر و عیش
بستان ز گل که دیر نماند بقای گل
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۲ - پیک دو زلف دلبری ای باد صبحدم
پیک دو زلف دلبری ای باد صبحدم
زان با نسیم عنبری ای باد صبحدم
بر مشک تاب داده دلبر گذشته ای
زان دلربای و دلبری ای باد صبحدم
بر حلقه معطر مشکین گذشته ای
چون مشک از آن معطری ای باد صبحدم
در تن لطافت تو مرا جان نو نهاد
گویی که جان دیگری ای باد صبحدم
پرورده نسیم سر زلف دلبری
زین روی روح پروری ای باد صبحدم
خوش گشت با نسیم توام عمر و عاشقی
کز عمر و عشق خوشتری ای باد صبحدم
عهدست با منت که سلامم بری به دوست
هان تا ز عهد نگذری ای باد صبحدم
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۳ - ای دل غبار غم ببرد باد صبحدم
ای دل غبار غم ببرد باد صبحدم
بر زلف دوست گر گذرد باد صبحدم
بی باد صبحدم نزنم دم که هر شبی
پیغام من به دوست برد باد صبحدم
عطر و بخور بوی به زلفش سپرده اند
بر زلف او از آن سپرد باد صبحدم
از زلف او شده است معطر چو زلف او
از بس گره که می شمرد باد صبحدم
زان زلف گشت مونس دلهای عاشقان
آری صلاح خود نگرد باد صبحدم
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۴ - عید است و حق عید بباید شناختن
عید است و حق عید بباید شناختن
وز باده نوش کردن و بربط نواختن
شرع است حق روزه به طاعت گزاردن
شرط است حق عید به عشرت شناختن
اکنون که چنگ و نای به یک جای ساختند
وقت است وقت با قدح باده ساختن
چوگان زلف و گوی زنخدان یار گیر
در روز عید رسم بود گوی باختن
بر اسب باده سوی طرب تاختن بریم
زیرا به عید رسم بود اسب تاختن
گر کینه آختن ز ره و رسم عادت است
از غم سزد به قوت می کینه آختن
ور سر فراختن ز بزرگی و همت است
باید به مدح صدر اجل سر فراختن
مخدوم ساده سید مشرق که کار اوست
ناصح عزیز کردن و حاسد گداختن
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۳۶ - بلبل رسید نغمه بلبل رها مکن
بلبل رسید نغمه بلبل رها مکن
گلبن شکفت جز همه برگل ثنا مکن
از روی دوست دیده خود را تهی مدار
وز دست خویش دسته گل را جدا مکن
گر عهد کرده ای که نگیری قدح به دست
آن عهد را چو عهد گل آمد وفا مکن
روز می است ساغر می را ز کف منه
وقت گل است صحبت گل (را) رها مکن
ای ساقی از شراب گران گر فغان کنیم
در ده چنانکه خواهی و فرمان ما مکن
ای زاهد ار دعا پی توبت همی کنی
ما را به وقت بلبل و گل این دعا مکن
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۶ - از مشک ناب سلسله برمه فکنده ای
از مشک ناب سلسله برمه فکنده ای
ما را به مشک و سلسله از ره فکنده ای
در عشق تو چو پشت مه نو خمیده ام
تا تو ز مشک سلسله برمه فکنده ای
درسیم چاه داری و مسکین دل مرا
در چه فکنده ای تو و ناگه فکنده ای
گر صورت پیمبر چاهی رخ توراست
مسکین دل مرا ز چه در چه فکنده ای
ده ره ز مه بدیع تری در کمال حسن
روزی به تیر غمزه چو من ده فکنده ای
ادیب صابر : غزلیات
شماره ۴۷ - ای باد صبحدم، دم عیسی و مریمی
ای باد صبحدم، دم عیسی و مریمی
کاندر دلم ز بوی تو شد زنده بی غمی
عیسی نه ای و عاشق می خواره را به صبح
جان آید از تو در تن شادی و خرمی
هر صبحدم نسیم توام جان نو دهد
گویی که بر تنم دم عیسی همی دمی
چشم امید من ز دمت نور نو گرفت
گویی که نایب دم عیسی مریمی
عیسی به آسمان شد و نزدیک عاشقان
عیسی دیگری است نسیم تو بر زمی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱ - چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود
چون اشتیاق من به تو افزون ز شرح بود
ممکن نشد که شرح دهم اشتیاق را
از وحشت فراق تو تلخ است روز من
اندازه جز خدای نداند فراق را
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۴ - مویم سپید و نامه سیه ماند از گناه
مویم سپید و نامه سیه ماند از گناه
جز عذر و توبه چاره ندانم گناه را
خواهم که عفو و رحمت و لطف تو ای خدا
در کار این سپید کند آن سیاه را
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۶ - اهل عطا کسی است که فضلی بود در او
اهل عطا کسی است که فضلی بود در او
نبود هر آن عطا که بدین کس دهی خطا
ناکس بود کسی که در او هیچ فضل نیست
ناکس بود کسی که به ناکس دهد عطا
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۴ - ای خسرو ملوک و جهان دار چیره دست
ای خسرو ملوک و جهان دار چیره دست
سلطان شرق و غرب و خداوند هر که هست
با دولت جوان تو دهر خرف جوان
با همت بلند تو چرخ بلند پست
نه دیده ملوک چو تو شهریار دید
نه بر سریر ملک چو تو پادشا نشست
تیغ تو مملکت ز کف هر ملک ستد
گرز تو تاج در سر هر پادشا شکست
آن کس که با وفای تو راه وفاق جست
آب حیات یافت ز دام هلاک جست
و آن کس که با خلاف تو پیوست در جهان
پیوست با خلاف لیکن ز جان گسست
شاها پرستش تو گزیدند و تیغ تو
نه بت گذاشت در همه عالم نه بت پرست
شاها منم که بنده دیرینه توام
واکنون شده ست نوش من از رنج دل، کبست
شصت است سال عمرم و پیش تو بوده ام
بسته کمر به خدمت تو نیمه ای ز شصت
امروز مست دامم و مخمور محنتم
هرگز بدین شراب چو من کس مباد مست
آب مرا مذلت هر فام خواه ریخت
جان مرا ملالت هر فامدار خست
ایام بر تنم در هر اندهی گشاد
افلاک بر دلم در هر شادیی ببست
ای شاه دست گیر مرا، کز بلای فام
از پای در فتادم و شد کار من ز دست
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۳۰ - یارب درخت عمر مرا بار و برگ ده
یارب درخت عمر مرا بار و برگ ده
گرچه درخت عمر مرا بار و برگ نیست
دخلم تمام کن که مرا وجه خرج هست
عمرم دراز ده که مرا برگ مرگ نیست
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۴۴ - عالم که خوردنش همه غم باشد از جهان
عالم که خوردنش همه غم باشد از جهان
بهتر ز جاهلی که نعیم جهان خورد
گرچه غذای جغد شود سینه تذرو
به زو همای اگرچه که او استخوان خورد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۴۵ - فر جوانیم به هزیمت نهاد روی
فر جوانیم به هزیمت نهاد روی
تا روز پیری آمد و بر من سپه کشید
پیری که سوی توبه و طاعت کشد مرا
به زان جوانی ای که مرا در گنه کشید
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۴۸ - از اهل این زمانه پریشان شده ست طبع
از اهل این زمانه پریشان شده ست طبع
نظم نکو به طبع پریشان نمی رسد
سیمرغ گشته اند کریمان مگر که نیز
چشم طمع به طلعت ایشان نمی رسد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۵۶ - روشن شود دو دیده چو بینم خطاب تو
روشن شود دو دیده چو بینم خطاب تو
من در خطاب و خط تو زان دارم اعتقاد
تا از سواد خط توام نور یافت چشم
باور شد آن حدیث که النور فی السواد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰۱ - ای اختیار دین و سخا اختیار تو
ای اختیار دین و سخا اختیار تو
تو افتخار خلق و به خود افتخار تو
حاصل شود مراد دو عالم به یک نظر
آن را که دید طلعت تو روز بار تو
ایزد گواست بر من و بر اعتقاد من
کز اعتقاد پاک منم دوستدار تو
پیوسته مدح گویم و دایم ثنا کنم
بر دست مال بخش و دل بردبار تو
روشن مباد دیده و شادان مباد دل
آن را که شاد نیست از او روزگار تو
نام مرا قرار ده اندر شمار خویش
تا می رود زمان و زمین برقرار تو
کایمن زید به عالم و نندیشد از فلک
آن کس که هست نام وی اندر شمار تو
بر موجب اشارت و فرمان همی روم
آنجا که هست خدمت و فرمان و کار تو
گر هست بر دل تو غباری ز کار من
آورده ام دعا و تضرع نثار تو
خشنود شو زمن که ندارد سپهر و کوه
اندازه تحمل بار غبار تو
آنجا زنم نفس که بود اتفاق تو
وآنجا نهم قدم که بود اختیار تو
برگردنم ز عفو و رضا منتی بنه
تا من شوم به شکر و دعا وامدار تو
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰۳ - نز خلق هیچ کار مرا استقامتی
نز خلق هیچ کار مرا استقامتی
نز هیچ دوست، شرط وفا را اقامتی
از چرخ بی ثبات و زخورشید بی نوال
دارم چو ذره شخصی و چون چرخ قامتی
نه اشک میغ را چو بنانم عذوبتی است
نه حد تیغ را چو زبانم صرامتی
با ظلم دهر فایده ندهد کفایتی
با جور چرخ سود ندارد شهامتی
هرساعتی قرین تن من مذلتی
هر لحظه ندیم دل من ندامتی
گویی زمن مزاج فلک را ملالتی است
وز لفظ من دماغ جهان را سآمتی
گر زآتش ستاره نیابم سعادتی
وزصحبت زمانه نبینم سلامتی
بینم زتازه تازه غم و گونه گونه رنج
پیش از قیامت آمده بر من قیامتی
کز دوستان به عرض نصیحت فضیحتی
وز مهتران به جای کرامت ملامتی
تا گشت گرد خاطر من خطبه عمل
مسعود سعد وار کشیدم غرامتی
حبسی که داشتم که در آن حبس ره نیافت
در گوش من نه بانگ نمازی نه قامتی
گردون امام بی خردان کرد مر مرا
هرگز بدین مثال شنیده ای امامتی
افلاس را چه خواهی از این به نشانیی
و افلاک را چه باید از به علامتی
بر و کرامت ازلی را طلب کنم
چون طبع روزگار ندارد کرامتی