تعداد ۱۰۲۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۱ - از غمزه صد تیر جفا بر جان ما انداختی
از غمزه صد تیر جفا بر جان ما انداختی
دل با تو روزی دم نزد کاخر چرا انداختی؟
بردی سر از خط رضا دادی به خصم آب وفا
چون خاک، پیمان مرا در زیر پا انداختی
در کوی تو کردم وطن دل بر وفا لب بر سخن
تو رفتی اندر روی من سنگ جفا انداختی
بر من ز چشم مست تو انداخت ناوک شست تو
دل اه نکرد از دست تو بگذاشت تا انداختی
در کف گرفتی مهر و کین این خار بود آن یاسمین
آن، خصم را دادی و این در چشم ما انداختی
تا با مجیر از تست غم جز با وفا نگشاد دم
تو شوخ چشم اول قدم شاخ وفا انداختی
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۲ - زین بیش دل دزدی مکن کز دل جهان پرداختی
زین بیش دل دزدی مکن کز دل جهان پرداختی
جان بخش ما را کز دو لب صد کیسه جان پرداختی
از غمره جانها بسته ای وز غم جگرها خسته ای
با ما کنون پیوسته ای کز ما جهان پرداختی
گفتم نپردازی بدان کاری ز غم کارم به جان
ای فتنه آخر زمان آخر بدان پرداختی
راندی به زلف سرنگون دوش از دل مه جوی خون
در خون مه رفتی کنون کز عاشقان پرداختی
رو بر مجیر از روی کین کم کن ز بهر دل کمین
اکنون که از دل هم زمین هم آسمان پرداختی
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۷ - لاح الصباح المختفی والدیک نادی بالطرب
لاح الصباح المختفی والدیک نادی بالطرب
قم فاسقنی ثم اسقنی یا بدر ماء کاللهب
می ده مرا می ده مرا کاندر غمت می به مرا
لب بر لب امشب نه مرا کامد ز غم جانم به لب
یا من له قلبی فدا و صلا علی رغم العدی
قد جاوز الهجر المدی والصبر افناه الطلب
شعر مجیر ای ماه نو بسرای بعد از راه تو
در بزم شروانشاه نو شاه فریدونی نسب
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۳۱ - قم هات با عز الملح
قم هات با عز الملح
صرفا سلافا فی القدح
کز باده می زاید فرح
در سینه غمگین من
من رقدة السکر انتبه
فاطلب زجاجا واسق به
بستان ز من عقل و بده
داد دل مسکین من
یا بدر دام الخیر لک
ارحم کئیبا قد هلک
تا کی کند هجرت نمک
در چشم عالم بین من
لا تحترق منی الجنان
لا تبل نفسی بالهوان
کانصاف سلطان ارسلان
از تو بخواهد کین من
فلکی شروانی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - قصیده
چون نقطه نور سپهر آید ز حوت اندر حمل
پوشد چو جنت باغ را حالی و حلی و حلل
همچون ز نقض ار تنگ چین، گردد پر از سبزه زمین
همچون بهشت از حور عین، گردد پر از لاله جبل
بلبل برآرد غلغلی، چون بشکفد از گل گلی
وز رشگ گل هر صلصلی، با بلبل آید در جدل
گردد شخ پر شاخ و سنگ، از سبزه چون پشت پلنگ
آهو کند سم سیم رنگ، از یاسمین بر کوه و تل
نیلوفر زاهد لباس از زر نهد بر دست کاس
ابر از هوا در بیقیاس، افشانده در کاسش زطل
بستان ز گل یابد خطر بر گل کند بلبل نظر
گل را دهد قطر مطر، در دلبری زور بطل
گویند مرغان در ربیع، ابیات و اشعار بدیع
این گفته از بحر سریع، آن گفته از بحر رمل
چون بلبلی ناله کند، دیده پر از ژاله کند
کبک از پی ناله کند، بر بانگ او رقص از قلل
با گل کند لاله قران، مل بابنفشه همچنان
زین هر سه بینی بوستان، پر آتش و دود و شعل
لاله برغم ماه دی، بر کف نهاده جام می
بر جای می در جام وی، بیند نشان درد خل
گل چون طبیب دستکار، آراسته بر جویبار
آید که نرگس را ز تار، از دیده بردارد سبل
تا باد نوروزی بزان، شد در چمن ها در وزان
گم گشت آثار خزان و افزود در عالم امل
زین پیش در دی ماه دون، از برف که شد سیمگون
وز فر فروردین کنون شد سیم چون سیماب حل
ای چون تو خوبی در جهان، ندهد به خوبی کس نشان
لاغر چو موران از میان، فربه چو گوران از کفل
آن خال تو بر طرف لب، در سایه زلف چو شب
گوئی قران کرد ای عجب، با زهره در عقرب زحل
چون جام بر دستم دهی، باید که بوسم در دهی
تا من کنم ساغر تهی، بر یاد شاهنشاه یل
فرمانده روی زمین خاقان اکبر فخر دین
خسرو منوچهر گزین دارنده دین و دول
شاهی که بر درگاه او، از قدر و صدر گاه او
دور فلک با جاه او از بندگان کمتر محل
در امن و عدل و ملک و دین ساکن چو اندر بسم سین
بر لطف و خشمش مهر و کین، بینی چو ها را لام هل
گرچه پلنگان را گلو، بفشرد، چرخ شیر خو
پیش سگ درگاه او، گربه بیفکند از بغل
احکام او را چون عباد، آورده افلاک انقیاد
از عالم کون و فساد، آثار او برده خلل
گر عکس تیغش اندکی، بر انجام افتد بی شکی
گردد ز نور هر یکی، افلاک بر سوز دفل
با عدلش اندر ناحیت، ظالم نماند و بد نیت
آری به حکم خاصیت، بگریزد از نافه جعل
افلاح شاخ و بیخ او، در تیغ چون مریخ او
ایام را تاریخ او، از عهد اسکندر بدل
تا خصم او غمناک شد، زهر دلی تریاک شد
شروان ز فتنه پاک شد، چون کعبه از لات و هبل
ای فضل و عدلت بی غرض، طبع و مزاجت بی مرض
دوری چو روح از هر عوض، پاکی چو عقل از هر زلل
تا هست انجم را قران، تا خیزد از آتش دخان
تا باد باشد اصل جان، تا زآب و خاک آید وحل
باد انجم از قدرت نشان، چون آتش آثار عیان
بر آب و خاک امرت روان، چون باد در صحرا وتل
بر دست توگاه ظفر چون گوهر از نصرت حجر
در کام خصم خیره سر، چون حنظل از محنت عسل
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۵۳ - در تجرید و تفرید و مقام شامخ انسان و منزلت عرفان:
افدیک یا خیر البشر، ای تاج عالم بلکه سر
چونت فتاد اینجا گذر، این المقام ایش الخبر
چون گفت شرعت طرقوا، شاها بمیدان شو زکو
از دوستان بربای کاو، از دشمنان بردار سر
نو کن روش را داستان، بشکن طلسم باستان
هم روزنامه ی این بخوان، هم کارنامه ی آن بدر
خیز ای عزیز معنوی، در ملک سلطان نوی
هر چند کانجا خسروی، هم شهر کنعان و پدر
پاره ی قمر در دست کن، برجیس را سرمست کن
بر تاز و رخش پست کن، فرق زحل در پی سپر
ای بر تو هر دو کون حلک، ملک تو اقطاع ملک
خیز، ارنه بنشیندفلک، زود، ارنه، برخیزدمدر
زاغ ملا یک باغ کن ران ممالک داغ کن
زاغ کمان ما زاغ کن بگذار تیر از نه سپر
لاف از در لولاک زن، اجرام بر افلاک زن
بر شرب دین تریاک زن، در جام فرمان کن بخور
بر بند دست آسمان، نبشول بنگاه زنان
بر زن زمین را بر زمان، و انداز در قعر سقر
ناهید راکن زخمه بم، خورشید را بشکن علم
بهرام را بر در شکم، برجیس را خون کن جکر
دری، بدریا کن نسب، مرغی، به بستان کن طرب
ماهی، بگردون آی شب، نوری، به بالا کن سفر
ایخوانده تاریخ قدم، در خط محدث کش قلم
وی شاخ آدم را تو، نم، در بیخ عالم زن تبر
گر ماه و انجم در شرف، رخ بر فروزند از سلف
بر چهره ی مه زن کلف، در چشم انجم کش سهر
شد کفر و ایمان مشتبه، در هم چو پیوند زره
از کار این بگشا گره، برحال آن بفکن نظر
گر، زنگ، گر، خلخ بود، زآن چهره فرخ بود
تا با تو زلف و رخ بود، کم زن دم از جبر و قدر
غم، از تو گر مهجور شد، از قرب مفرط دور شد
بزم از تو چون پر نور شد، بر طیب گشتی سایه در
ای مشکل دین کرده حل؛ کی در دبستان ازل
کاجسام بر لوح جمل، بودند، الف با. تا، زبر
چون دلق در کردی ببر، وزدهر در بستی کمر
این النظر گفت النظر، کفر الحذر گفت الحذر
از نور تو دارد گهر، کان و گیاه و جانور
اول تو بودستی پدر، آدم تو را چارم پسر
شرب ملک نوشیده ی، زان چشمه بر جوشیده ی
پس صدره ی پوشیده ی، از دست دور بوالبشر
سلجق شه دوران توئی، زبر کلیمی چغنوی
بنواز کوس خسروی بفراز رایات ظفر
تیز است غوغای فتن، کند است بازار سنن
زلف سنن در هم شکن، پشت فتن در هم شکر
می خور بسغراق سخن، خوش با حریفان کهن
وآخر زمان رامست کن، از دوستکامی خبر
تا کی پریرویان کش، بر خسبگه دل کرده خوش
زان پرده ی یاقوت فش، بنمای دُر بگشای در
کوش از تو روزی کوش شد، نطق از تو دیباپوش شد
طوطی جان خاموش شد، بگشا دهن بفشان شکر
ماه تو در ملک به خم، لعل تو با جزع دژم
شهدی است در آغوش سم نفعی است در کام ضرر
فردوس دنیاکوی تو حورا، ز خیل روی تو
در زلف عنبر بوی تو، هم شام ساکن هم سحر
بر چرخ مرکب رانده ی، جان بر جهان افشانده ی
لعل تو را بنشانده ی، جبریل بر طرف گهر
مرغ ازل پیش از جهان، زان زقه کرد اندر دهان
تا چون برآئی ز آشیان، گیری ابد را زیر پر
کوثر برانی از حجر، مرجان کنی شاخ شجر
حیوان کنی آب شمر، مرمر کنی سنک کمر
ایشاه مرغ صید جو، اصلت ز ترکستان هو
با روی سلطان گیر خو، از دست سلطان خواه خور
آداب صید آموختی، ز استاد علم اندوختی
چون دیدگان بر دوختی، بگشای دل در ما نگر
تجدید میثاق کهن، شرط است با سلطان کن
اینک دو اسبه شد سخن، جای اثیرش رااثر
فضولی : غزلیات
شماره ۱۸۸ - رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری برد
رنجیدم از دل خواهمش زلف ستمکاری برد
گردد هزاران پاره و هر پاره را تاری برد
تنها نه یار من همین با من ندارد یاری
یاری نمی بینم که او غم از دل یاری برد
خونی که در دل داشتم با خاک کویش ریختم
تا کی دل بی طاقتم هر جا رود باری برد
پیش چراغ ای شمع جولان مکن مپسند دل
هر دم ز بهر سایه ات رشکی ز دیواری برد
آن غمزه را رخصت مده کز عشوه سازی هر زمان
آزار شیدایی دهد آرام افکاری برد
بر خود خیال زیستن بسته دل بی خود ولی
مشکل که آن خونخواره جان از چون تو خونخواری برد
شادم فضولی زانکه ره بردم بخاک کوی او
خوش آنکه شیدا بلبلی راهی بگلزاری برد
فضولی : غزلیات
شماره ۳۰۵ - دارم هوس کز خون دل خاک درش را گل کنم
دارم هوس کز خون دل خاک درش را گل کنم
او را بهر رنگی که هست آگه ز حال دل کنم
خواهم ز خون من شود هر قطره جانی که من
یک یک دم خون ریختن پامال آن قاتل کنم
چون بهر صید آید برون خواهم شکار او شوم
خود را باو سازم فدا او را بخود مایل کنم
خوش آنکه چون آیی برون با نالهای زار خود
مشغول سازم خلق را وز دیدنت غافل کنم
با سایه گویم حال دل ناچار کز افغان من
منزل نمی سازد کسی جایی که من منزل کنم
گنج وفای گلرخان دارد طلسم نیستی
تا کی بامید وفا اندیشه باطل کنم
در عشق خوبان می کند ناصح فضولی منع من
جاهل تر از من نیست کس گر گوش بر جاهل کنم
نسیمی : غزلیات
شماره ۲ - صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام را
صبح از افق بنمود رخ، در گردش آور جام را
وز سر خیال غم ببر، این رند دردآشام را
ای صوفی خلوت نشین بستان ز رندان کاسه ای
تا کی پزی در دیگ سر، ماخولیای خام را؟
ایام را ضایع مکن، امروز را فرصت شمار
بیدادی دوران ببین، دادی بده ایام را
ای چرخ زرگر! خاک من زرساز تا جامی شود
باشد که بستاند لبم زان لعل شیرین کام را
شد روزه دار و متقی، امروز نامم در جهان
فردا به محشر چون برم یارب ز ننگ این نام را
تا کی زنی لاف از عمل، بتخانه در زیر بغل
ای ساجد و عابد شده دائم، ولی اصنام را
ای شمع اگر باد صبا یابی شبی در مجلسش
از عاشق بیدل بگو با دلبر این پیغام را
کای از شب زلفت سیه روز پریشان بخت من
کی روز گردانم شبی باصبح رویت شام را
ای غره فردا مکن دعوت به حورم زانکه من
امروز حاصل کرده ام محبوب سیم اندام را
ای زلف و خال رهزنت صیاد مرغ جان و دل
وه وه که خوب آورده ای این دانه و آن دام را
بی آن قد همچون الف، لامی شد از غم قامتم
پیچیده کی بینم شبی با آن الف این لام را؟
خاک نسیمی در ازل شد با شراب آمیخته
ای ساقی مهوش بیار آن آب آتشفام را
می با جوانان خوردنم، خاطر تمنا می کند
تا کودکان در پی فتند این پیر دردآشام را
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۳۳ - بازآ که بی رویت شدم سیر از جهان و جان خود
بازآ که بی رویت شدم سیر از جهان و جان خود
یارب مبادا هیچ جان دور از بر جانان خود
ای گنج حسن دلبران ویران شد از عشقت دلم
باری نگاهی باز کن بر گوشه ویران خود
تا کی مرا لؤلؤی تر بارانی از چشم ای صنم
در حسرت لعل و دردانه دندان خود
هست از غمت سوزان دلم با آن که دایم تا میان
در آبم ای سرو روان از دیده گریان خود
جز وصل رویت روز و شب حاجت نخواهم از خدا
بلبل چه خواهد از خدا غیر از گل خندان خود
درد جگرسوز مرا وصل تو درمان است و بس
یارب چه سازم چون کنم با درد بی درمان خود
شد روز عمرم بی رخت، تا کی مرا روزی شود
آن شب که بینم که در نظر روی مه تابان خود
(بارد نسیمی دم به دم اشکی چو زر بر روی زرد
باری به خنده باز کن لعل لب خندان خود)
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۵۲ - ای با دلم عشق تو را هر لحظه بازاری دگر
ای با دلم عشق تو را هر لحظه بازاری دگر
کار دلم شد عشق تو، چون کند کاری دگر
بازار زلفت سر به سر، سوداست ای مه رخ ولی
دارد دلم با وصل تو سودا و بازاری دگر
عشق است بار دل مرا ناصح مده دردسرم
عاشق نخواهد بعد از این برداشتن باری دگر
سودای مهرویان مرا بیرون نخواهد شد ز سر
صدبار گفتم این سخن، می گویم این باری دگر
ای مه! دم از خوبی مزن با آفتاب روی او
زیرا که هست آن سیمتن خورشید رخساری دگر
تا عشق روی دلبران کار من دلخسته شد
هردم گرفتارم به جان در عشق دلداری دگر
با زلف او چون بسته ام عهد محبت جاودان
حاشا که چون زاهد میان بندم به زناری دگر
کار من رند از جهان مستی و عشق یار بس
خلوت نشین، می باش گو، با من به انکاری دگر
بر دار ظاهر بود اگر مست اناالحق پیش از این
منصور این اسرار هست هر لحظه بر داری دگر
نظم نسیمی سر به سر دردانه دان ای سیمبر!
در گوش دل کش سربه سر کاین هست گفتاری دگر
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۰۴ - شق شد سماوات دخان از وجه خوب دلبران
شق شد سماوات دخان از وجه خوب دلبران
اینک دلیل روز حشر آمد برای بندگان
شق القمر هم ناظران آمد دلیل دیگرش
سنت خلیل الله کرد احمد به روی خود عیان
(بشکافت صدر خویش را، کردند اخوان رسول
آمد چو در نطق خدا شرق و زمین دیگر نشان)
(چون نام خود چاره گری آورد از چار آسمان
تا دین تمام آید بدو وعده چو بوده است از زمان)
ای سالک راه خدا! روز مسیحا را طلب
وعده همان بوده است کان آمد فرود از آسمان
تا چون یهودی بی خبر از وی نمانی بی نصیب
رمز و اشارت ها صریح گردد چو آیم در میان
نطق خدا می دانی اش زیرا که بوده است قول او:
گر نطق حق آری پدید، آید مسیح از آسمان
قوت که هست از ذات حق عیسی همین آنروز گفت
او در من است و من در او هر دو یکیم ای سالکان!
چون این سخن نقل است از او اندر کتبهای شما
دانید او را کردگار الا ز تقلید و گمان
قول مسیح است این که من هستم محیط کل شی ء
این صورت و جسم است این معنی که باشد در میان
صورت کجا گیرد وجود چون نطق ناید در میان
نطقی که از سی و دو خط می آید اندر هر زبان
گر جسم ظاهر بود این، ریزید و پوسید و برفت
ورنه که معنی دانی اش بی نطق کی گردد عیان
نطقی که با ذات خدا چون نور خورشید آمده
بر روی عیسی صورتش از نطق ها ظاهر بخوان
گفتی که آدم را خدا بر صورت خود آفرید
دانی چو صورت را صفت، باز آن صفت را نوردان
رمز و اشارتها چنین چون کرد روشن نطق حق
در مظهر نطق خدا سلطان بی جا و مکان
هر هفته سی و دو نماز آورد او اندر حجاز
می کرد با سوز و نیاز تا خوش درآمد در جهان
تکرار کردم بارها این هم مزیدش می کنم
گر شرح این جویی مخوان غیر از کتاب جاودان
روشن چو شد اسرارها از نطق پاک فضل حق
ایمن برو آسوده شو آزاد گرد اندر جهان
در صور اسرافیل چون نفخه به امر حق دمید
حشر خلایق اجمعین کرد آن خدای انس و جان
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۳۸ - آیینه دل پاک دار، ای طالب دیدار او
آیینه دل پاک دار، ای طالب دیدار او
باشد که اندازد نظر در آینه رخسار او
از مصحف رویش بخوان سی و دو حرف لم یزل
تا ره بری بر ذات حق، واقف شوی ز اسرار او
ذاتی که بود از جسم و جان، در پرده عزت نهان
رخساره بنماید عیان، هم بشنوی گفتار او
میزان عدل آورده است آن مه برای مشتری
قلب و دغل بگذار اگر داری سر بازار او
صراف عشق است آن صنم، صافی شو ای دل همچو زر
زانرو که نتوان داشتن سیم دغل در کار او
بگذر به خط استوا تا بازیابی طالبا
راه صراط المستقیم از قامت و رفتار او
خواهی که باشی پاکدین چون طیبین و طاهرین
حاصل کن ایمان و یقین از زلف چون زنار او
از لوح روی دلبران سی و دو حرف حق بخوان
اسرار «ما اوحی » ببین از چار هفت و چار او
گر می توانی چون خلیل ای عاشق حق سوختن
در آتش نمرود شو آنگه ببین گلزار او
کشت او نسیمی را به غم، کارش نه امروز است و بس
کز لطف خود با عاشقان، این است دایم کار او
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۳۹ - زلفت شب است ای سیمتن! رویت مه تابان در او
زلفت شب است ای سیمتن! رویت مه تابان در او
خط تو پرگاری که هست اندیشه سرگردان در او
بی شمع رویت کی برد جان ره به نور معرفت
ای زلف شب! پیرامنت کفری که هست ایمان در او
روزی که باشم در لحد ای جان! چو بر من بگذری
هر ذره از خاکم بود مهرت به جای جان در او
با آن که بی جرم و خطا خواهی به دستان کشتنم
بادا حلالت خون من گر می نهی دستان در او
جانا! چه می پرسی ز من حال دل سودازده
از تیر مژگانت ببین بنشسته صد پیکان در او
چون چشم ترکت ای پری! مردم نشین شد از چه رو
هر لحظه راهی می زند جادوی هندستان در او
از چشم گوهربار من اندر کنار من نگر
بحری که چندان در بود پاکیزه و غلطان در او
باغی است ای دلبر! دلم، کز قامت و رخسار تو
پیوسته می بینم بسی سرو گل خندان در او
بی جانگدازی کی بود شب ها چو شمع از سوز دل
جایی که آتش در زند عشق رخ جانان در او
دانم که در سنگین دلت دم درنمی گیرد، ولی
آه ار کند روزی اثر آه گرفتاران در او
دارد نسیمی در جهان از هستی کون و مکان
جانی که هست از دلبران صد درد بی درمان در او
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۴۷ - باز آمد آن خورشید جان در رخ نقاب انداخته
باز آمد آن خورشید جان در رخ نقاب انداخته
وز عنبر تر برقعی بر آفتاب انداخته
شیرین لب جان پرورش بشکسته بازار شکر
سودای چشمش مستی ای اندر شراب انداخته
ای سنبلت روز مرا از چهره چون شب ساخته
وی غمزه ات بخت مرا در دیده خواب انداخته
تا دیده صورتگران حیران بماند در رخت
هست از خیالت نقش ها در خاک و آب انداخته
ای موسی یوسف لقا در خیمه میقات ما
زلف تو از هر جانبی پنجه طناب انداخته
ای رشته جان مرا زلف جهانسوز رخت
از طره عنبرشکن در پیچ و تاب انداخته
از عشق رویت در جهان، ای آفتاب عاشقان
سر تا قدم گنجم ولی خود در خراب انداخته
این آتش قدسی مرا هرگز نخواهد کم شدن
سوزی که هست آن از توام در جان کباب انداخته
این شربت قند لبت در آرزوی وصل خود
چندین هزاران تشنه را سر در سراب انداخته
ما را به زهد ای مدعی! دعوت مکن بیهوده چون
هست آنکه عاشق می شود چشم از ثواب انداخته
ای از بیاض عارضت زلف سیه دل روز و شب
جان من آشفته را در اضطراب انداخته
ای برده زلف کافرت آرام و عقل مرد و زن
وی چشم جادویت فغان در شیخ و شاب انداخته
ای بر درت کاف کنف انوار کوکب ریخته
وی پیش مرجانت صدف در خوشاب انداخته
تا بوی زلف و عارضت شد با نسیمی همنفس
بر آتشت آهو و گل مشک و گلاب انداخته
نسیمی : قصاید
شماره ۴ - یارب به حق مصطفی سلطان جمع انبیا
یارب به حق مصطفی سلطان جمع انبیا
تاج الوری نورالهدی شمس الضحی بدرالدجی
یارب به حق حیدر صفدر امیرالمؤمنین
تاج سپهر «هل اتی » خورشید برج «انما»
یارب به حق فاطمه ام الحسین والحسن
بنت النبی زوج الولی فخرالبشر خیرالنسا
یارب به مردی حسن هادی دین ذوالمنن
سبط النبی بدرالسخی چشم و چراغ مرتضی
یارب به ناحق ریخته خون حسین بن علی
شاه شهید تشنه لب مظلوم دشت کربلا
یارب به حق طاعت و اخلاص زین العابدین
آن نوح کشتی نجات آن آدم آل عبا
یارب به حق دانش باقر امام مؤمنین
آن کاشف علم الیقین وان والی ملک ولا
یارب به حق جعفر صادق که صدیقان همه
هستند مولایش ز جان اندر سر صدق و صفا
یارب به حق موسی کاظم که آمد وصف او
«والکاظمین الغیط والعافین » از رب العلا
یارب به حق مرقد پاک امام هشتمین
سلطان جمع اولیا سلطان علی موسی رضا
یارب به حق آنکه شد ختم همه پیغمبران
یعنی تقی المتقی آن شاه جمله اتقیا
یارب به اخلاص علی بن محمد کز شرف
آمد (همیشه) نامور نامش به ملک کبریا
یارب به حق عسکری سلطان جمع سروری
موسی کف و عیسی نفس احمد دل و حیدر لقا
یارب به حق خاتم آل نبی هاشمی
مهدی هادی کو بود بر کل عالم پیشوا
یارب به حق چارده معصوم کایشانند بس
خود دستگیری کسان هم شافع روز جزا
کز لطف خود بر عاصیان امت احمد ببخش
خاصه به جمع حاضرین یا ربنا واغفرلنا
در صبح و شام و وقت خواب خواهی اگر (یا بی رها)
همچون نسیمی از سر اخلاص می خوان این دعا
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۲۹ - تا ساقی میخوارگان، در جام صهبا ریخته
تا ساقی میخوارگان، در جام صهبا ریخته
خون دل خم در قدح از چشم مینا ریخته
در سینه ی سیم سپید آکنده زر جعفری
در دیده ی الماس تر یاقوت حمرا ریخته
این باده را ترکی عجب در ماه شعبان و رجب
افشرده از حلق عنب در خم ترسا ریخته
آید حبابش در نظر مانند مروارید تر
بر سطحی از لعل و گهر بهر تماشا ریخته
مفرش از او گلگون شده چون توزیئی پرخون شده
در باغ آزریون شده یا خون عذرا ریخته
مینا چو مرغی نیمجان بسمل شده در خون طپان
خون از گلویش هر زمان فواره آسا ریخته
می از درونش جلوه گر مانند ناری پر شرر
در آب خشک این نار تر ساقی بعمدا ریخته
آن ساقی خودکام ما تاراج ننگ و نام ما
این آتش اندر جام ما بر دفع سرما ریخته
بربط چو طفلی ناتوان از درد بیماری نوان
شریانها بر استخوان هم گوشت ز اعضا ریخته
مستسقیستی لاجرم، آماس دارد در شکم
با اینهمه نفخ و ورم، در سینه صفرا ریخته
خواند بزاری خودبخود از لحن و قول باربد
مغزش درون کالبد گوئی نکیسا ریخته
نی همچو ماری جانگزا گشته بافسون آشنا
نافش دریده چند جا دندانش یکجا ریخته
از بسکه نائی با دو لب افسونش خواند روز و شب
از کام این مار ای عجب شهد مصفا ریخته
دف پوست پوش میکشان حلقه بگوش میکشان
وقت خروش میکشان شکر ز آوا ریخته
خنیاگران اندر نوا رامشگران کوبنده پا
وز بوسه در دامان ما نقل مهنا ریخته
غرد هوا چون ببرها وز میغ پوشد گبرها
گردد بخاک از ابرها لؤلؤی لالا ریخته
کشتند پیلی را دمان سودند ویرا استخوان
نک سونش ستخوان آن، بر سبز دیبا ریخته
چون صبح تبشیر آورد قرص طبا شیر آورد
پستان پرشیر آورد شیرش بصحرا ریخته
هم دایه بستان بود، هم سایه مستان بود
وز مایه پستان بود شیرش بهر جا ریخته
غرید ابر از آسمان، زد باد مشتش بر دهان
دندانش از آسیب آن در قلب هیجا ریخته
تا برکشید ابر سیه در پیش رنگین غاشیه
کافور ناب و غالیه در کوه و دریا ریخته
گه سونش در و گهر، بیزد بخاک تیره بر
گه بیضه کافور تر بر مشک سارا ریخته
چون قطره بارد بر زمین، گوئی که درهای ثمین
از ملک هندستان و چین تا حد صنعا ریخته
تا یوسف گل را بتن دیمه دریده پیرهن
یعقوب وار اندر چمن اشک زلیخا ریخته
بس کن امیری این سخن طرحی ز نو آغاز کن
نقش اساطیر کهن در زند و استا ریخته
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۳۰ - المطلع الثانی
ای بر کمر زنار سان زلف چلیپا ریخته
لعل لب جان پرورت خون مسیحا ریخته
من در پی نوش لبت جان و دل و دین باختم
گردون نثار غبغبت عقد ثریا ریخته
رویت ز جنت آیه ای مویت ز شب پیرایه ای
بر صبح رویت سایه ای از شام یلدا ریخته
از برگ گل سیمین برت از مشک اذفر افسرت
ایزد تعالی پیکرت از در بیضا ریخته
گرچه تنت نساج صنع از برگ نسرین بافته
گوئی دلت صناع خلق از سنگ خارا ریخته
عکس رخ یار است این یا نور رخسار است این
با جذوه نار است این در طور سینا ریخته
آن فال فیروزش نگر روی دل افروزش نگر
مژگان دلدوزش نگر خون دل ما ریخته
تا ساقی رندان شده آتش بجانها در زده
دامانش در دست آمده گیسویش در پا ریخته
ابروی آن سیمین سلب خونم بریزد بی سبب
چون ماهیار بی ادب کو خون دارا ریخته
بر چهره آن نازنین موسی است خور در آستین
بر طره آن مه جبین مشک است عمدا ریخته
در جشن شه صاحب زمان بادام و شکر هر زمان
از منطق شکرفشان و ز چشم شهلا ریخته
این مطلع آمد خوبتر از عقد مروارید تر
چون طوطی طبعم شکر از نطق گویا ریخته
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۳۱ - المطلع الثالث
آمد بصد شوخی ز در ترکی که خونها ریخته
خون دل یکشهر را چشمش بتنها ریخته
چون او نباشد هیچکس سالار خوبانست و بس
خوبانش زین ره هر نفس سر در کف پا ریخته
خورشید شمع خرگهش کیوان غلام درگهش
جانهای شیرین در رهش طوعا و کرها ریخته
در مکتب او جاودان آدم بود سر عشر خوان
تا نقش علمه البیان بر لوح اسماء ریخته
ادریس در تدریس او شوید ورق در آب جو
وز نامه خود آبرو قسطای لوقا ریخته
با معجز عیسی لبش با نوش احمد مشربش
با دست قدرت قالبش ایزد تعالی ریخته
بخشد تعین ذات را روزی دهد ذرات را
اشباح موجودات را او در هیولا ریخته
از حرز مریم جوشنی بر کتف عیسی دوخته
وز مغز آدم عطسه ای بر خاک حوا ریخته
فضل همیمش صبح و شام این چار عنصر را بجام
آنسان که بایستی مدام از هفت آبا ریخته
بر کاخ نصرش ای فتی نصر من الله آیتی
در جام فتحش شربتی ز انا فتحنا ریخته
چون پرده بردارد ز رو گیرد جهان از چارسو
از بس کرشمه ناز او از روی زیبا ریخته
روح الله آید جان بکف در درگهش با صد شعف
گردد براهش از شعف خون مسیحا ریخته
دجالها را برکشد با صد مذلتشان کشد
هم نار گبران خامشد هم آب ترسا ریخته
خونی که هنگام جدل در سینه کرار یل
از اهل صفین و جمل وز این گوارا ریخته
خواهد تلافی کرد تا فرصت بدست آورد تا
خونشان کند از گرد نا بر سطح غبرا ریخته
ای مهدی صاحب زمان کز عکس تیغت آسمان
رنگ شفق را جاودان بر طاق خضرا ریخته
لختی به محزونان نگر سوی جگرخونان نگر
در ساغر دونان نگر شهد گوارا ریخته
ما تلخکام از زهر غم خونمان شراب و طعمه هم
بر خوان شومان دژم صد گونه حلوا ریخته
خصم ترا با آبها آمیخته جلابها
ما در غمت خونابها از چشم بینا ریخته
ای سایه مهر تو پر گسترده بر شمس و قمر
وی مایه قهرت شرر بر هفت دریا ریخته
بنما رخ چون ماه را مرآت وجه الله را
و آن غمزه جانکاه را کز چشم شهلا ریخته
در مولدت میر اجل آراسته جشنی بی خلل
وز دست او در این محل زر بی تقاضا ریخته
میراست یکدریا کرم میراست یک گردون همم
جودش گه بخشش درم بر پیر و برنا ریخته
ویژه بمن کز شعر تر مدح ترا خواندم ز بر
دارم ببارش چون گهر ابیات غرا ریخته
چون نیک خواندی مقطعش بشنو چهارم مطلعش
تا بینی از هر مصرعش شهد مصفا ریخته
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۱۳۲ - المطلع الرابع
تا میر خون دشمنان بر خاک هیجا ریخته
مریخ را از هیبتش در زهره صفرا ریخته
تیر فلک بر خط او بنوشته نقش عبده
وز شرم دستش آب جو از دیده دریا ریخته
تیرش قد شیر ژیان خم کرده مانند کمان
تیغش ز شکل دشمنان ترکیب جوزا ریخته
تا امر شه را متصل بنوشت طغرایش سجل
دانش روان فرهنگ دل بر نقش طغرا ریخته
چون خامه راند بر ورق گیرد ز دانایان سبق
گوئی بر این نیلی طبق عقد ثریا ریخته
دزدان ز بیمش هر کران پوشیده رخت مادران
وز داد او سوداگران در کوچه کالا ریخته
در حضرتش بنهاده سر میران هند و کاشغر
خاک قدومش در بصر میر بخارا ریخته
میری چنین بسیار دان با زیردستان مهربان
هنگام گفتار از زبان نقل مهنا ریخته
مانند نخلی بارور بیخش کرم شاخش هنر
جای ثمر از این شجر لولوی لالا ریخته
زین شاخ بارد روز و شب نعمت بمردم بی طلب
چونانکه بر مریم رطب از نخل خرما ریخته
تا گل برافرازد علم تا جنبش آرد موج یم
تا ز ابر باران دمبدم در کوه و صحرا ریخته
خصمش ذلیل و ناتوان در بند نکبت جاودان
چون طارمی کاجزای آن از باد نکبا ریخته